داستان حضرت موسى در قرآن از حكايات شگفتآورى است كه نشاندهنده رابطه عميق تفكر با هدايت است. زندگى پرفرازونشيب اين پيامبر الهى در سورههاى مختلفى آمده است. از جمله، در سوره مباركه طه (آيات 9- 99).
موسى بن عمران، عليه السلام، تنها با يك عصا وارد مصر شد. اين عصا هم قطعه چوبى معمولى بود كه حضرت آن را به عنوان چوبدست با خود داشت، لذا وقتى پروردگار از او پرسيد:
«و ما تلك بيمينك يا موسى»
اين قطعه چوب كه در دست راست دارى چيست؟
پاسخ داد:
«قال هى عصاى أتوكّؤا عليها و أهش بها على غنمى و لى فيها مئارب أخرى».
اين عصاى من است. بر ان تكيه مىزنم و با آن برگ درختان را براى گوسفندانم فرو مىريزم و مرا در آن نيازهاى ديگرى هم هست.
اما همين عصا اولين ابزار بيدارى مردم شد. خطاب رسيد:
«ألقها يا موسى».
عصايت را رها كن. موسى هم آن را به زمين انداخت.
«فألقاها فإذا هى حيّة تسعى».
و ناگهان، عصا تبديل به اژدهايى عظيم شد كه با سرعت حركت مىكرد. موسى از ديدن اين اژدها آنقدر ترسيد كه به فرمايش برخى ديگر از آيات قرآن پا به فرار گذاشت. [7] آنگاه خطاب رسيد:
«قال خذها و لا تخف سنعيدها سيرتها الاولى».
آن را بگير و مترس. بىدرنگ آن را به صورت اولش در مىآوريم.
موسى دست برد و آن را گرفت و اژدها به همان چوبدستى معمولى پيشين بدل شد. خداوند دوباره به او فرمود:
«و اضمم يدك إلى جناحكم تخرج بيضاء من غير سوء ....».
و دستت را در گريبانت كن تا بدون هيچ عيبى سفيد و درخشان بيرون آيد.
وقتى حضرت دستش را از گريبان در آورد، از سر انگشتان دستش نور سپيد شادكنندهاى درخشيدن گرفت. بدين ترتيب، موسى مامور شد با اين معجزهها به مصر برود و فرعون و فرعونيان را از طغيان و سركشى برحذر دارد، زيرا خداوند به كافر بودن و كافر ماندن بندگانش راضى نيست:
«إن تكفروا فإنّ اللّه غنىّ عنكم و لا يرضى لعباده الكفر».
اگر كافر شويد، زيانى به خدا نمىرسانيد، زيرا خدا از شما بىنياز است. و كفر را براى بندگانش نمىپسندد ....
انبياء الهى آمدهاند انسان را اهل فهم كنند و هيچ كار ديگرى هم به كسى ندارند. هيچكدام از اين 124 هزار پيغمبر به مردم نگفتند ويزيت ما را بدهيد يا يك متر زيمن به نام ما كنيد يا خانه براى بچههاى ما بسازيد، بلكه همگى به مردم گفتند ما از شما اجر زحماتمان را نمىخواهيم، زيرا اجر ما با خداست:
«لا اسئلكم عليكم من اجر».
تنها خواسته آنها اين بود كه انسانها خود را از جهنم نجات دهند و اهل بهشت شوند. در عوض، به خاطر چنين دعوتى، مردم آنها را كشتند و در چاه انداختند و به فرموده امام باقر، بعضى از آنها را زندهزنده آتش زدند و خاكستر كردند. جرمشان هم اين بود كه مىگفتند عقل را به كار بگيريد و اهل فهم باشيد و اهل دوزخ نباشيد.