روزى پياده از كنار گاراژى رد مىشدم. صاحب گاراژ كه جلوى در ايستاده بود بىمقدمه گفت: آقا، يك استكان چاى پيش ما بخوريد! نگاهش كردم و او را شناختم. يادم آمد چند سال پيش يك نفر او را به من نشان داد و گفت: اين در عرقخورى و لاتبازى و شرارت نمره تمام است. در اين فكر بودم كه چرا مرا دعوت كرده و چه بايد بكنم كه خودش گفت: اگر چيزى از من شنيدهاى و جريانى را مىدانى، حالا كاملا برگشتهام و آن آدم سابق نيستم! حداقل بيا جريان را برايت بگويم.
نشستم و او برايم تعريف كرد كه يك شب جمعه مطابق عادت رفته بودم كاباره. غوغايى بود: زنومرد و بزن و برقص و مشروب خالص خارجى و داخلى و .... ما هم كه درآمدمان بد نبود، هر كاباره و كافهاى مىرفتيم گرانترينش بود. (اى كاش ما هم از اين لات ياد مىگرفتيم و دنبال گرانترين نماز و گرانترين روزه و عمل صالح و كار خير مىرفتيم). نمىدانم آن شب چه مشروبى خوردم، ولى يادم هست مشروب گران و اعلايى بود، براى همين من دو برابر هميشه خوردم و طورى مست شدم كه وقتى ساعت دوازدهيك شب از كاباره آمدم بيرون نه راه خانهمان را بلد بودم و نه مىدانستم كجا هستم. از فرط مستى و بيحالى، همانجا در خيابان و پيادهرو افتادم و ديگر نفهميدم چه شد. چشم كه باز كردم هنور بيحال بودم ولى ديدم هوا تاريك و روشن شده و كسى سرم را به دامن گرفته و دارد دست به سرورويم مىكشد و قربان صدقهام مىرود. ديد م روحانى همان محل است. (آن روحانى را من مىشناسم. خدا رحمتش كند كه در همين تهران به بدكاران و نيكوكاران خدمات زيادى كرد). همچنانكه سرم روى دامنش بود گفت:
مىتوانى بلند شوى برويم با هم حليم و سنگگ دو بر خشخاش بخوريم؟ ما هرچه تا آن روز ديده بوديم زن نيمهعريان و شيشه مشروب بود، هرجا هم مىرفتيم يا ديگران به آخوندها فحش مىدادند يا خودمان فحش مىداديم؛ اما آن شب، سر بر دامان آخوند و دعوت به حليم و نان سنگگ، آن هم در آن شرايط ... ديگر نمىفهميدم يعنى چه؟ گفتم: آقا، من باطن و ظاهر نجس هستم، مرا كجا مىخواهى ببرى؟ گفت: اينجا حمام عموى خوب و تميزى دارد. با هم مىرويم حمام. ظاهرت را با آب پاك كن و باطنت را همين الان با آشتى با خدا درست كن. اينكه كارى ندارد. خدا دو نوع مطهر دارد: يكى عامل طهارت ظاهر است كه آب است و كل هزينهاش دو تومان مىشود كه من مىدهم و مىنشينم تا تو خودت را آب بكشى و برگردى؛ يكى هم مربوط به باطن است كه آبش دست خداست و شيرش دست خودت. شير توبه را باز كن تا پاك شوى. راهش هم اين است كه در دل پشيمان شوى و به پروردگار بگويى بد كردم و ديگر هم نمىكنم. آنوقت پاك مىشوى. خدا كه خداى سختگيرى نيست، خدا دولت نيست كه طلبكار برود شكايت بكند زندانىات كند تا هر وقت بدهىات را دادى آزاد شوى. خدا هيچ كس را زندانى نمىكند، خيلى هم زود آشتى مىكند و قوانينش هم آسان است ... از آنروز به بعد، من توبه كردم و كارهاى گذشتهام را براى هميشه ترك گفتم.
به راستى، كجا مىشود كسى مانند خدا پيدا كرد كه اينقدر سريعالرضا و بخشنده باشد؟ كسى پس از سىسال مشروبخورى توبه مىكند و او مىبخشد و مىگويد اشتباه كردى!؟ در فقه ما حكم اين است كه هركس يكبار مشروب بخورد بايد هشتاد تازيانه بخورد، اما خدا به اينكه او برود و اقرار به گناهش بكند راضى نيست؛ مىگويد بيا با خودم آشتى كن. چه نيازى هست بروى پيش قاضى بگويى من مشروب خوردهام تا شلاقت بزند؟ اينقدر حكومت خدا آسانگير است. نه مأمور براى بازداشت مىفرستد، نه داد سركشى مىكشد، نه جريمه مىكند و اگر جريمه هم بكند آنها را راحت مىبخشد. ده دفعه روزه را به حرام باطل كرده درحالىكه مىتوانسته روزه بگيرد. بعد، مىنشيند و مىگويد گول خوردم با حرام افطار كردم. حالا هم كه آمدهام با تو آشتى كنم، مىگويى براى هر روزهاى كه با حرام افطار كردهاى دو جريمه بايد بدهى: يا شصت روز روزه بگيرى يا به شصت مسكين طعام بدهى. من نان خودم و زن و بچهام را هم به سختى در مىآورم. بدنم هم ديگر طاقت روزه ندارد و ديگر جوان نيستم. چه كنم؟ مىگويد: جريمهات را بخشيدم.
مىماند قضاى روزههايت. آنها را هم پشت هم نگير، تابستان هم نگير، برو تقويم را نگاه كن و كوتاهترين روزها را براى روزه گرفتن انتخاب كن.
دولت خدا دولت آسانگير و حكومت با محبتى است. واقعا، انسان از اينكه يك قدرت بىنهايت در كنارش گذشت بىنهايت هم باشد تعجب مىكند. آخر زورداران عالم هرچه قوىتر مىشوند بىرحمتر مىشوند، اما اين قدرت بىنهايت گذشت بىنهايت هم دارد. گاهى، آنقدر آسان در مردهاى را بيدار مىكند كه غير قابل باور است؛ آن هم در يك شب، به يك نفس، به يك پشيمانى، به يك خط شعر، به يك ذكر مصيبت، به يك پرچم عزا كه سر در مسجد يا حسينيهاى نصب كردهاند و با خط قرمز رويش نوشتهاند: يا ابا عبد اللّه. خيلىها را ديدهام كه با دين همين نام آمدهاند و دل مردهشان زنده شده است. اينقدر وسايل توبه و بازگشت و در راه قرار گرفتن آسان است كه حد ندارد. قرآن مىفرمايد:
«يريد اللّه بكم اليسر و لا يريد بكم العسر».
خدا آسانى و راحت شما را مىخواهد نه دشوارى و مشقت شما را.