بيدارى و مرگ قلب زمينهها و عوامل
تهران، حسينيه همدانيها رمضان 1386
بسم اللّه الرحمن الرحيم. الحمد للّه رب العالمين و صلّى اللّه على جميع الأنبياء و المرسلين و صلّ على محمّد و آله الطاهرين.
پروردگار عالم گوهر عقل را به انسان عطا كرد تا بتواند با بهرهگيرى از آن در همه امور انديشه كند و به نتيجه مثبت برسد. [1] معارف دينى نيز تصريح كردهاند كه انديشيدن در حقايق موجودات، خلقت آسمانها و زمين، وجود خود، احوال گذشتگان، رسالت انبياء و امامان، و آيات قرآن كريم از بزرگترين عبادتهاست. [2] اين بدان معناست كه پاداش و ثواب انديشيدن از همه عبادتهايى كه با زحمت دادن به جسم و بذل مال انجام مىشود بيشتر است، [3] چرا كه پاداش الهى به تناسب گستردگى و نتيجه و سود عمل به آن تعلق مىگيرد. وقتى عقل اعظم نعمتهاى خدا باشد، به كار بستن آن هم كه همان تفكر و انديشه است اعظم اعمال مىشود و پاداش و اجر آن عمل نيز اعظم پاداشها خواهد بود. [4]
روايات بسيار مهمى از حضرات معصومين به ويژه امير المؤمنين، عليهم السلام، درباره تفكر و انديشه وارد شده است كه يكى از آنها روايتى است كه حضرت در آن انسان را از وارد شدن به حيطه تفكرات زشت و ناپسند منع مىكند. ايشان انديشيدن درباره گناه را يك انحراف و تفكر غلط مىداند و مىفرمايد: درباره گناه به فكر فرو نرويد. چرا كه فكر گناه و معصيت شما را به انجام آن وا مىدارد و آلوده مىكند:
«من كثر فكره فى المعاصى دعته إليها». [5]
در روايتى ديگر، حضرا امر به بيدار كردن قلب به وسيله تفكر و انديشه مثبت مىكنند و مىفرمايند:
«نبّه بالفكر قلبك». [6]
قلبت را با انديشه كردن از خواب بيدار كن.
زيرا همانگونه كه چشم آدمى مىخوابد دل هم به خواب مىرود و گاه بر اثر اين خواب طولانى مىميرد. قرآن كريم از خواب سنگين دل تعبير به غفلت [7] و روايات از موت قلب به مرگ سياه [8] تعبير كردهاند. حضرت حق در قرآن كريم به مرگ و كورى و خواب قلب اشاره كرده و روايات و ادعيه مشحون از اين تعابير است. براى نمونه، امام زين العابدين، عليه السلام، در يكى از دعاهايش مىفرمايد:
«إلهى ألبستنى الخطايا ثوب مذلتى، و جللنى التباعد منك لباس مسكنتى، و أمات قلبى عظيم جنايت ...». [9]
قاتلى قلب مرا كشته و ميرانده است و آن گناهان سنگينى است كه مرتكب شدهام. در روايات، عوامل ديگرى [10] نيز براى مرگ قلب ذكر شدهاند كه در جاى خود به آنها خواهيم پرداخت. [11]
آيا احياى دل ممكن است؟
سوال اصلى اين است كه آيا همانطور كه مردگان در روز قيامت زنده مىشوند، قلب مرده نيز قابل احياست؟ قرآن كريم به صراحت از احياى قلب مرده خبر مىدهد [12] و عوامل و شرايطى را براى احياى آن ضرورى مىشمارد. به عبارت ديگر، دمها و نفسهايى هستند كه بسان دم عيسوى مىتوانند حيات را دوباره به قلب مرده بازگردانند. امام سجاد، عليه السلام، در مناجات التائبين يكى از اين نفسها را توبه واقعى معرفى مىكند و مىفرمايد:
«فأحيه بتوبة منك يا أملى و بغيتى ...».
يعنى خدايا به من لطف و محبت كن و زمينه و استعدادى فراهم ساز تا دلم را با قرار دادن در مدار توبه زنده گردانى.
نفس ديگرى كه مىتواند قلب مرده را زنده كند نفس اهل خدا و پاكان روزگار است.
شب قدر شب گناه نيست
صاحب كتاب ابوب الجنان كه كتاب بسيار پربار و نايابى است مىنويسد:
جوان بىتقوايى كه به خير و سعادت خود در زندگى اهميتى نمىداد و ملاحظه چيزى را نمىكرد، بر اثر چشمچرانى به دخترى دل بسته بود، ولى آن دختر تن به خواسته نامشروع او نمىداد.
شبى از شبهاى قدر كه وقت بيدارى و مناجات و قرآن و گريه و درد دل با خداست و مردم همگى در مساجد و مجالس احياء جمع شده بودند، اين جوان كه ديده بود والدين آن خانم زودتر از منزل خارج شدهاند راه را بر اين دختر كه قصد داشته به تنهايى مسير بين خانه و مسجد را طى كند بست. دختر كه ديد كارى از دستش ساخته نيست در پاسخ به خواسته آن جوان گفت: امشب شب احياء و شب گرفتن برات است. آيا انصاف است مردان و زنان ديگر در اين لحظه براى مناجات و دعا به در خانه خدا رفته باشند و من و تو مرتكب عمل نامشروع زنا شويم؟ پسر لحظهاى تامل كرد و جواب داد: نه، انصاف نيست!
دختر گفت: حال كه فهميدى اين كار آن هم در نيمهشبى چنين عزيز و در محضر خدا بىانصافى است، بيا و اين شب را به احيا سپرى كن. من نيز چنين خواهم كرد. سپس، از هم جدا شدند.
وقتى سحر شد، پدر دست دخترش را گرفت و به نشانى منزلى كه از جوان يافته بود رفت و در زد. وقتى جوان در را به روى آنها گشود، پدر گفت: من تو را نمىشناسم، ولى شب پيش، پس از احياء، رسول خدا، صلى اللّه عليه و آله، را در رؤيا ديدم و آن حضرت نشانى تو را به من دادند و فرمودند: دخترت را ببر و به عقد آن جوان در آور. [13]
اين نمونهاى از بيدارى دل است كه در آن نفس حق دخترى پاكدامن كه ارتباطى با پروردگار عالم داشته قلب مردهاى را زنده مىكند و او را به تأمل وا مىدارد كه شب قدر كه شايسته احياء و مناجات و «خير من ألف شهر» است شب زنا نيست.
توفيق نماز شب
يكى از علماى بزرگ ما آخوند ملا محمد صالح قزوينى است كه البته اهل خود قزوين نيست، ولى چون سالها در آن شهر اقامت داشت به قزوينى معروف بود. ايشان مىنويسد: يكى از عباداتى كه من اصلا حال انجامش را نداشتم نماز شب بود. من اهل علم و درس و تربيت طلبه و تأليف بودم و كارهاى خيلى سختتر از نماز شب را انجام مىدادم، اما به هر دليل حوصله نماز شب را نداشتم. اين بود كه مرحوم شيخ جعفر كبير سفرى به ايران كردند و وقتى به قزوين تشريف آوردند مهمان من شدند. ايشان خيلى انسان متعبد و اهل تهجد و نماز شبى بود و آن شب هم براى خودش شبى داشت، ولى من آن شب را هم بدون اينكه نماز شب بخوانم خوابيدم. صبح فردا، شيخ جعفر از روى دلسوزى به من فرمود: شما اهل نماز شب نيستيد؟ گفتم: نه! فرمود: چرا؟ گفتم: من حال و حوصلهاش را ندارم. خواب براى من بهتر و شيرينتر است. مرحوم شيخ نگاهى به من كرد و با لحنى جدى فرمود: حضرت عالى از فردا شب نماز شب مىخوانيد! و اكنون كه حدود 25 سال از آن ماجرا گذشته، من حتى اگر بخواهم هم نمىتوانم نماز شب نخوانم.
اين تاثير نفس اهل حق است. ايشان مىگويد مرحوم شيخ جعفر كبير با همان يك جمله اعتقاد به نماز شب را به من منتقل كرد، طورىكه در وجودم درختى با ريشه ثابت شد كه ديگر نمىتوانم آن را ناديده بگيرم؛ يعنى ساعت سه نيمه شب خواب را از من مىگيرد و حال مناجات پيدا مىكنم و از كسانى شدهام كه به قول شاعر:
|
در رقص در آيد فلك از زمزمه عشق |
چونان كه شتر بشنود آواز هدى را |
|
[14]
كلامى درباره نماز شب
دريغم مىآيد حال كه اين حكايت را آوردم درباره نماز شب كلامى نگويم. درست است كه نماز شب مستحب است ولى كسىكه پاسى از شب گذشته از خواب دل مىكند و اين يازده ركعت را مىخواند معلوم است عاشق خداست و با او پيوند دارد. انجام واجبات مهم است و بهشت و جهنم انسان به آنها بستگى دارد، ولى به جا آوردن مستحبات اجبارى نيست. براى همين، كسىكه عمل مستحبى را انجام مىدهد يك قدم از ديگران به خدا نزديكتر است و حال بهتر و معرفت بيشترى دارد. از طرفى، نديدهام خدا در قرآن مجيد اينقدر كه به نماز شب بها داده به عمل مستحب ديگرى بها بدهد و مثلا بگويد اگر كسى هفت بار سعى و صفا و مروه مستحبى به جاى آورد خوب است، درحالىكه درباره نماز شب كه وقتش از حدود ساعت يازده و پانزده دقيقه شب شروع مىشود تا دو دقيقه مانده به اذان صبح [15] مىگويد:
«تتجافى جنوبهم عن المضاجع يدعون ربهم خوفا و طمعا و مما رزقناهم ينفقون. فلا تعلم نفس ما أخفى لهم من قرة أعين جزاء بما كانوا يعملون». [16]
ملازم بستر استراحت و خواب نيستند، بلكه پهلوهايشان از خوابگاههايشان دور مىشود، درحالىكه همواره پروردگارشان را به علت بيم از عذاب و اميد به رحمت و پاداش مىخوانند و از آنچه آنان را روزى دادهايم، انفاق مىكنند. پس هيچكس نمىداند چهچيزهايى كه مايه شادمانى و خوشحالى آنان است به پاداش اعمالى كه همواره انجام مىدادهاند، براى آنان پنهان داشتهاند.
يعنى پاداش اين يازده ركعت را براى هيچ ملك، جن، و انسى معلوم نكردهام و جز خودم هيچكس ميزان و كيفيت آن را نمىداند. اميدوارم همين كلام كوتاه انگيزهاى باشد براى همه ما كه خود را در زمره دوستداران نماز شب و بهجا آورندگان آن قرار دهيم. [17]
نمونهاى ديگر از تاثير نفس حق در قلب انسان
روزى پياده از كنار گاراژى رد مىشدم. صاحب گاراژ كه جلوى در ايستاده بود بىمقدمه گفت: آقا، يك استكان چاى پيش ما بخوريد! نگاهش كردم و او را شناختم. يادم آمد چند سال پيش يك نفر او را به من نشان داد و گفت: اين در عرقخورى و لاتبازى و شرارت نمره تمام است. در اين فكر بودم كه چرا مرا دعوت كرده و چه بايد بكنم كه خودش گفت: اگر چيزى از من شنيدهاى و جريانى را مىدانى، حالا كاملا برگشتهام و آن آدم سابق نيستم! حداقل بيا جريان را برايت بگويم.
نشستم و او برايم تعريف كرد كه يك شب جمعه مطابق عادت رفته بودم كاباره. غوغايى بود: زنومرد و بزن و برقص و مشروب خالص خارجى و داخلى و .... ما هم كه درآمدمان بد نبود، هر كاباره و كافهاى مىرفتيم گرانترينش بود. (اى كاش ما هم از اين لات ياد مىگرفتيم و دنبال گرانترين نماز و گرانترين روزه و عمل صالح و كار خير مىرفتيم). نمىدانم آن شب چه مشروبى خوردم، ولى يادم هست مشروب گران و اعلايى بود، براى همين من دو برابر هميشه خوردم و طورى مست شدم كه وقتى ساعت دوازدهيك شب از كاباره آمدم بيرون نه راه خانهمان را بلد بودم و نه مىدانستم كجا هستم. از فرط مستى و بيحالى، همانجا در خيابان و پيادهرو افتادم و ديگر نفهميدم چه شد. چشم كه باز كردم هنور بيحال بودم ولى ديدم هوا تاريك و روشن شده و كسى سرم را به دامن گرفته و دارد دست به سرورويم مىكشد و قربان صدقهام مىرود. ديد م روحانى همان محل است. (آن روحانى را من مىشناسم. خدا رحمتش كند كه در همين تهران به بدكاران و نيكوكاران خدمات زيادى كرد). همچنانكه سرم روى دامنش بود گفت:
مىتوانى بلند شوى برويم با هم حليم و سنگگ دو بر خشخاش بخوريم؟ ما هرچه تا آن روز ديده بوديم زن نيمهعريان و شيشه مشروب بود، هرجا هم مىرفتيم يا ديگران به آخوندها فحش مىدادند يا خودمان فحش مىداديم؛ اما آن شب، سر بر دامان آخوند و دعوت به حليم و نان سنگگ، آن هم در آن شرايط ... ديگر نمىفهميدم يعنى چه؟ گفتم: آقا، من باطن و ظاهر نجس هستم، مرا كجا مىخواهى ببرى؟ گفت: اينجا حمام عموى خوب و تميزى دارد. با هم مىرويم حمام. ظاهرت را با آب پاك كن و باطنت را همين الان با آشتى با خدا درست كن. اينكه كارى ندارد. خدا دو نوع مطهر دارد: يكى عامل طهارت ظاهر است كه آب است و كل هزينهاش دو تومان مىشود كه من مىدهم و مىنشينم تا تو خودت را آب بكشى و برگردى؛ يكى هم مربوط به باطن است كه آبش دست خداست و شيرش دست خودت. شير توبه را باز كن تا پاك شوى. راهش هم اين است كه در دل پشيمان شوى و به پروردگار بگويى بد كردم و ديگر هم نمىكنم. آنوقت پاك مىشوى. خدا كه خداى سختگيرى نيست، خدا دولت نيست كه طلبكار برود شكايت بكند زندانىات كند تا هر وقت بدهىات را دادى آزاد شوى. خدا هيچ كس را زندانى نمىكند، خيلى هم زود آشتى مىكند و قوانينش هم آسان است ... از آنروز به بعد، من توبه كردم و كارهاى گذشتهام را براى هميشه ترك گفتم.
به راستى، كجا مىشود كسى مانند خدا پيدا كرد كه اينقدر سريعالرضا و بخشنده باشد؟ كسى پس از سىسال مشروبخورى توبه مىكند و او مىبخشد و مىگويد اشتباه كردى!؟ در فقه ما حكم اين است كه هركس يكبار مشروب بخورد بايد هشتاد تازيانه بخورد، اما خدا به اينكه او برود و اقرار به گناهش بكند راضى نيست؛ مىگويد بيا با خودم آشتى كن. چه نيازى هست بروى پيش قاضى بگويى من مشروب خوردهام تا شلاقت بزند؟ اينقدر حكومت خدا آسانگير است. نه مأمور براى بازداشت مىفرستد، نه داد سركشى مىكشد، نه جريمه مىكند و اگر جريمه هم بكند آنها را راحت مىبخشد. ده دفعه روزه را به حرام باطل كرده درحالىكه مىتوانسته روزه بگيرد. بعد، مىنشيند و مىگويد گول خوردم با حرام افطار كردم. حالا هم كه آمدهام با تو آشتى كنم، مىگويى براى هر روزهاى كه با حرام افطار كردهاى دو جريمه بايد بدهى: يا شصت روز روزه بگيرى يا به شصت مسكين طعام بدهى. من نان خودم و زن و بچهام را هم به سختى در مىآورم. بدنم هم ديگر طاقت روزه ندارد و ديگر جوان نيستم. چه كنم؟ مىگويد: جريمهات را بخشيدم.
مىماند قضاى روزههايت. آنها را هم پشت هم نگير، تابستان هم نگير، برو تقويم را نگاه كن و كوتاهترين روزها را براى روزه گرفتن انتخاب كن.
دولت خدا دولت آسانگير و حكومت با محبتى است. واقعا، انسان از اينكه يك قدرت بىنهايت در كنارش گذشت بىنهايت هم باشد تعجب مىكند. آخر زورداران عالم هرچه قوىتر مىشوند بىرحمتر مىشوند، اما اين قدرت بىنهايت گذشت بىنهايت هم دارد. گاهى، آنقدر آسان در مردهاى را بيدار مىكند كه غير قابل باور است؛ آن هم در يك شب، به يك نفس، به يك پشيمانى، به يك خط شعر، به يك ذكر مصيبت، به يك پرچم عزا كه سر در مسجد يا حسينيهاى نصب كردهاند و با خط قرمز رويش نوشتهاند: يا ابا عبد اللّه. خيلىها را ديدهام كه با دين همين نام آمدهاند و دل مردهشان زنده شده است. اينقدر وسايل توبه و بازگشت و در راه قرار گرفتن آسان است كه حد ندارد. قرآن مىفرمايد:
«يريد اللّه بكم اليسر و لا يريد بكم العسر». [18]
خدا آسانى و راحت شما را مىخواهد نه دشوارى و مشقت شما را.
سهلگيرى در كفاره روزه
مرحوم صدوق نقل مىكند كه يك روز، كسى سبدى رطب تازه براى رسول خدا هديه آورد. در همان حال، مردى مضطربانه از درب مسجد آمد و گفت: يا رسول اللّه به دادم برس! پيغمبر فرمود: چه شده؟ عرض كرد: مگر الان روز ماه رمضان نيست؟ فرمود: هست. گفت: من كارگرم، از بغل خانهام رد مىشدم، گفتم بروم سرى به خانوادهام بزنم. از قضا، ديدم بچههايم منزل نيستند، من هم روزهام را با همسرم باطل كردم و حالا دارم دق مىكنم! حضرت فرمود: بعد از ماه رمضان يك روز روزه بگير و به شصت مسكين هم نفرى يك چارك نان طعام بده.
گفت: آقا، من نان زن و بچهام را هم به سختى مىدهم، از كجا شكم شصت فقير را سير كنم؟ حضرت فرمود: اين سبد رطب را بردار و به نيت شصت مسكين به زن و بچه خودت بده. خدا به عنوان كفاره روزهات قبول مىكند. [19]
اين ديگر چه دولتى است؟ دولتى كه در كمال قدرت است و اگر به آسمان و زمين تلنگرى بزند همه نابود مىشوند، اينقدر با بندگان نرم رفتار مىكند و آسان مىگيرد. جريمه روزه به اين باعظمتى يك چارك نان است. آيا دولتى به اين آسانگيرى هم پيدا مىشود؟ شما دو ماه پول بانك را نمىدهيد، دويست و هشتاد و نه هزار تومان جريمه ديركرد دوماهه مىخورد، چهار ماه ديگر مىشود ششصدهزار تومان و سه سال ديگر مىشود سىميليون تومان. اگر هم ندهى، ممنوع الخروجت مىكنند، آبرويت را مىبرند، به پاسگاه و دادگاه و زندانت مىكشانند، ضامنهايت را از كار و زندگى مىاندازند و ... اما دولت خدا هيچكدام از اينها را ندارد. اى كاش ما با اين دولت مىساختيم! ولى حاضريم با همه دولتهاى ديگر بسازيم و با اين يكى نسازيم. نمىدانم چرا؟ اين هم از بدبختى خودمان و غفلت و مرگ قلبهايمان است.
تاثير شهادت مردم به خوبى ميت
علامه مجلسى در بحار الانوار روايت جالبى را از امام صادق، عليه السلام، نقل مىكند. امام مىفرمايند در زمان حضرت داود، عليه السلام، عابدى از بنى اسرائيل از دنيا رفت. مردم مطابق رسم نزد حضرت رفتند تا نماز ميت را ايشان بخواند، ولى حضرت از اين كار امتناع كرد و براى نماز حاضر نشد. مساله اين بود كه حضرت داود پيش از اين از جانب خدا به احوال آن مرد آگاه شده بود و مىدانست انسان صالحى نيست. بههرحال، مردم مرده را براى دفن بردند و وقتى او را در قبر قرار دادند، چهل نفر دستشان را به دعا بلند كردند كه:
«اللهم انا لا نعلم منه الا خيرا و انت اعلم به منا».
بعد، چهل نفر ديگر اين جمله را گفتند و رفتند و چهل نفر سوم بر قبر او ايستادند و چنين گفتند: همانوقت، به حضرت داود خطاب رسيد كه تو چرا بر اين مرده نماز نخواندى و به خوبىاش شهادت ندادى؟ گفت: پروردگارا، من از جانب شما بر احوال اين مرد آگاهى يافته بودم! خطاب رسيد كه اينچنين بود، ولى گروهى از مؤمنين شهادت دادند كه او آدم خوبى است و من به شهادت آنها او را بخشيدم. [20]
دولت خدا دولتى است كه به كوچكترين بهانهاى مجرمان در آن بخشيده مىشوند و اهل شفاوت سعادتمند مىگردند. كافى است از خدا بخواهيم تا اجابت كند و از سر تقصيرات ما بگذرد. او را شفيع خود كنيم و مانند على، عليه السلام، در دعاى كميل او را بخوانيم كه:
«استشفع بك الى نفسك».
از درگاه خدايى كه خودش شفيع بندگانش مىشود به كدام درگاه ديگرى مىتوان پناه برد؟ تنها كسىكه قلبش بر اثر گناهان مرده از خدا دورى مىكند و او را نمىخواهد. وقتى قلب احياء شود، فيض الهى درياوار بر آن نازل مىشود، زيرا جاى فيض خداوندى دلهاى زنده است وگرنه سنگ و بيابان و درخت خشكيده و حيوانات كه شايستگى دريافت فيوضات خاص الهى را ندارند. فقط دل انسان قادر به پذيرش فيض الهى است؛ آن هم دل بيدار. پس، تا مىتوانيم بايد در بيدارى دلهاى خود با تفكر بكوشيم و با استمداد از نفس توبه يا نفس اهل دل تا فرصت باقى است آن را احيا كنيم.
|
از آنروزى كه ما را آفريدى |
به غير از معصيت چيزى نديدى |
|
|
خداوندا به حق هشتوچارت |
ز ما بگذر شتر ديدى نديدى. |
|
[21]
پىنوشت
[ (1). درباره عقل روايات فراوانى وجود دارد و تعبير از آن به گوهر تعبير دقيقى است، زيرا هيچ گوهرى باارزشتر از آن نيست و سعادت بشر در گرو آن است. عقل منشأ همه خوبىها و فضائل است. در روايت مفصلى از امام صادق، عليه السلام، كه جنود عقل و جهل را در آن براى هشام برمىشمارد به ارزش واقعى اين نعمت پروردگار پى مىبريم. ر ك: بحار الأنوار، ج 75، ص 316: «يا هشام أعرف العقل وجنده، و الجهل و جنده تكن من المهتدين، قال هشام: فقلت جعلت فداك لا نعرف إلا ما عرفتنا؟ فقال، عليه السلام، يا هشام إن اللّه خلق العقل و هو أول خلق خلقه اللّه من الروحانيين عن يمين العرش من نوره، فقال له: أدبر فأدبر. ثم قال له: أقبل فأقبل.
فقال اللّه عز و جل: خلقتك خلقا [عظيما] و كرمتك على جميع خلقى. ثم خلق الجهل من البحر الاجاج الظلمانى، فقال له: أدبر فأدبر، ثم قال له: أقبل، فلم يقبل. فقال له:
استكبرت فلعنه. ثم جعل للعقل خمسد و سبعين جندا، فلما رأى الجهل ما كرم اللّه به العقل و ما أعطاه أضمر له العداوة فقال الجهل: يا رب هذا خلق مثلى خلقته و كرمته وقويته و أنا ضده و لا قود لى به أعطنى من الجند مثل ما أعطيته؟ فقال تبارك و تعالى:
نعم، فإن عصيتنى بعد ذلك أخرجتك و جندك من جوارى و من رحمتى، فقال: قد رضيت. فأعطاه اللّه خمسة و سبعين جندا ...».]
[ (2). از جمله اين روايات: «التفكر فى آلاء اللّه نعم العبادة» و «البكاء من خوف العبد عن اللّه عبادة العارفين و التفكر فى ملكوت السماوات و الارض عبادة المخلصين». ر ك:
على بن محمد الليثى الواسطى، عيون الحكم و المواعظ، ص 29 و 53.]
[ (3). دراينباره روايات فراوانى وارد شده است. براى نمونه: امام رضا، عليه السلام: «ليس العبادة كثرة الصوم و الصلاة، إنما العبادة فى التفكر فى اللّه». بحار الأنوار، ج 3، ص 261. نيز: مصباح الشريعه (منسوب به إمام صادق، عليه السلام، ص 114: رسول اللّه (ص): «فكرة ساعة خير من عبادة سنة و لا ينال منزلة التفكر إلا من قد خصه اللّه بنور المعرفة و التوحيد»؛ شيخ طبرسى، مكارم الأخلاق، ص 444 و 465: رسول اللّه، صلى اللّه عليه و آله: «يا على، ... و لا عبادة مثل التفكر». و «يا أبا ذر، ركعتان مقتصدتان-]
- فى التفكر خير من قيام ليلة و القلب ساه».]
[ (4). صاحب تفسير كنز الدقائق در شرح حديث «أفضل العبادة إدمان التفكر فى اللّه و فى قدرته» مىنويسد: «أفضلية العبادد باعتبار عظمة قدرها، و كثرة منافعها و آثارها، و شرافة لوازمها و أسرارها، و لا ريب فى أن إدمان التفكر فى اللّه، و فى قدرته أعظم العبادات قدرا، و أشرفها أثرا و أفخمها رتبة و أرفعها منزلة، و لذلك وقع الامر به فى آيات متكاثرة، و روايات متضافرة، و له آثار شريفة، و لوازم منيفة، كلها عبادات عظيمة، كمعرفة الرب و عظمته، و علمه و قدرته، و احتقار الدنيا و زهراتها، و معرفة الجنة و درجاتها، و معرفة النار و دركاتها، و الانقطاع عن غير الحق، و تفريغ القلب له، و بالجملة إدمان التفكر عبادد و أصل لجميع العبادات، فهو أفضلها. و ليس المراد التكفر فى حقيقة ذاته، و حقيقة قدرته، و سائر صفاته. إذ معرفتها خارجة عن قدرة البشر، و لا يصل إليه العقل و التكفر، و كان التكفر فيها مؤديا إلى الضلال المبين، و الالحاد فى الدين، بل المراد به التفكر فى وضع صنع اللّه و آثار قدرته، فإن التفكر فيها و فى عظمتها يدل على عظمة الصانع الحق و كمال قدرته ...». ميرزا محمد مشهدى، تفسير كنز الدقائق، ج 2، ص 317.]
[ (5). غرر الحكم، ح 8561. درباره اين روايت در گفتارهاى پيش به تفصيل سخن گفته شده است.]
[ (6). اصول كافى، ج 2، ص 54. درباره اين روايت در گفتارهاى پيش سخن گفته شده است.]
[ (7). واژه غفلت در قرآن يكبار همراه قلب به كار رفته است. كهف، 28: «و اصبر نفسك مع الذين يدعون ربهم بالغداة و العشى يريدون وجهه و لا تعد عيناك عنهم تريد زينة الحياة الدنيا و لا تطع من أغفلنا قلبه عن ذكرنا و اتبع هواه و كان أمره فرطا».]
[ (8). در عرف عربزبانان و لسان روايات به مرگهايى چون موت الاحمر (مرگ سرخ)، موت الابيض (مرگ سفيد) و متو الاسود (مرگ سياه) بر مىخوريم. فقر و مرگ با شمشير را مرگ سرخ، طاعون را مرگ سفيد، و غرق شدن را مرگ سياه گفتهاند.]
[ (9). صحيفه سجاديه، مناجات التائبين.]
[ (10). براى نمونه: «عن الصادق، عن أبيه، صلوات اللّه عليهما، قال: قال رسول اللّه، صلى اللّه عليه و آله: أربع يمتن القلب: الذنب على الذنب، و كثرة مناقشة النساء، يعنى محادثتهن، و مماراة الأحمق تقول و يقول و لا يرجع إلى خير، و مجالسة الموتى، فقيل له: يا رسول اللّه و ما الموتى؟ قال: كل غنى مترف».]
[ (11). ثعالبى در تفسير خود از غزالى نقل مىكند كه در كتاب احياء علوم الدين گفته است: «الفرح بالدنيا و التنعم بها سم قاتل يسرى فى العروق فيخرج من القلب الخوف و الحزن و ذكر الموت و اهوال القيامة حدثنا و هذا هو موت القلب». تفسير الثعالبى، ج 4، ص 282.]
[ (12). اشاره است به اين دو آيه از قرآن كريم:
- «أو من كان ميتا فأحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس كمن مثله فى الظلمات ليس بخارج منها كذلك زين للكافرين ما كانوا يعملون». انعام، 122.
- «يا أيها الذين آمنوا استجيبوا للّه و للرسول إذا دعاكم لما يحييكم و اعلموا أن اللّه يحول بين المرء و قلبه و أنه إليه تحشرون». انفال، 24.]
[ (13). ابواب الجنان، نسخه چاپ سنگى مولف.]
[ (14). از وحدت كرمانشاهى است.]
[ (15). پس لازم نيست حتما بخوابيم و ساعت سه شب براى نماز بيدار شويم. كافى است همان ساعت يازدهوبيست دقيقه كه نيمه شب شرعى است آن را بخوانيم و بخوابيم.
(مولف)]
[ (16). سجده، 16- 17.]
[ (17). امام صادق، عليه السلام: ما من عمل حسن يعمله العبد إلا و له ثواب فى القرآن إلا صلاد الليل فإن اللّه لم يبين ثوابها لعظيم خطرها عنده، فقال: (تتجافى جنوبهم عن المضاجع ... فلا تعلم نفس ما اخفى لهم من قرة أعين جزاء بما كانوا يكسبون).]
[ (18). بقره، 185.]
[ (19). بحار الأنوار، ج 93، ص 279: «أبى، عن سعد، عن موسى بن الحسن، عن محمد بن عبد الحميد، عن ابن عميرة، عن ابن حازم، عن عبد المؤمن الانصارى عن أبى-]
- جعفر عليه السلام قال: إن رجلا أتى النبى صلى اللّه عليه و آله فقال: هلكت هلكت، فقال: و ما أهلكك؟ قال: أتيت امرأتى فى شهر رمضان و أنا صائم، فقال له النبى صلى اللّه عليه و آله: أعتق رقبة فقال: لا أجد، قال: فصم شهرين متتابعين، فقال: لا اطيق، فقال: تصدق على ستين مسكينا، قال: لا أجد، قال: فاتى النبى صلى اللّه عليه و آله بعرق أو مكتل فيه خمسة عشر صاعا من تمر، فقال النبى صلى اللّه عليه و آله: خذها و تصدق بها، فقال: و الذى بعثك بالحق نبيا ما بين لابتيها أهل بيت أحوج إليه منا، فقال: خذه و كله أنت و أهلك، فانه كفارد لك».
- بحار الأنوار، ج 93، ص 281: «عن جميل بن دراج، عن أبى عبد اللّه عليه السلام أنه سئل عن رجل أفطر يوما من شهر رمضان متعمدا فقال: إن رجلا أتى النبى صلى اللّه عليه و آله فقال: هلكت يا رسول اللّه! فقال: و مالك؟ فقال: النار يا رسول اللّه فقال:
و مالك؟ فقال: إنى وقعت بأهلى فى رمضان قال: تصدق و استغفر اللّه، فقال الرجل:
فو الذى عظم حقكو قال ابن أبى عمير قال: فوالذى بعثك بالحقما تركت فى البيت شيئا قليلا و لا كثيرا، قال: فدخل رجل من الناس بمكتل تمر فيه عشرون صاعا يكون عشرة أصوع بصاعنا هذا هنا فقال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله: خذ هذا التمر فتصدق، فقال: يا رسول اللّه على من أتصدق به و قد أخبرتك أنه ليس فى بيتى قليل و لا كثير، فقال: خذه و أطعمه عيالك و استغفر اللّه».
- بحار الأنوار، ج 93، ص 282: «و عن جعفر بن محمد عليهما السلام أنه قال: من أفطر فى شهر رمضان متعمدا نهارا فان استطاع أن يعتق رقبة أعتقها و إن لم يستطع صام شهرين متتابعين فان لم يستطع أطعم ستين مسكينا فان لم يجد فليتب إلى اللّه و يستغفره، فمتى أطاق الكفارة كفر و عليه مع الكفارة قضاء يوم مكان اليوم الذى أفطر».]
[ (20). بحار الأنوار، ج 102، ص 149: «عن الصادق، عليه السلام، قال: كان فى بنى إسرائيل عابد فأوحى اللّه تعالى إلى داود أنه مراء قال: ثم إنه مات و لم يشهد جنازنة داود، عليه السلام، قال: فقام أربعون من بنى إسرائيل فقالوا: اللهم لا نعلم منه إلا خيرا، و أنت أعلم به منا فاغفر له، فلما وضع فى قبره قاموا أربعون غيرهم و قالوا: اللهم إنا لا-]
- نعلم منه إلا خيرا و أنت أعلم به منا فاغفر له، فأوحى اللّه تعالى إلى داود عليه السلام ما منعك أن تصلى عليه؟ قال: الذى أخبرتنى به عنه، قال: فأوحى اللّه إليه أنه قد شهد له قوم فأجزت شهادتهم و غفرت له، و علمت ما لا يعملون». اين روايت از امام باقر به اين شكل نقل شده است: «قال أبى جعفر، عليه السلام: قال: كان فى بنى اسرائيل عابد فأعجب به داود، عليه السلام، فأوحى اللّه إليه: لا يعجبك شئ من أمره فانه مرائى، فمات الرجل، فقال داود: ادفنوا صاحبكم و لم يحضره، فلما غسل قام خمسون رجلا فشهدوا باللّه ما يعلمون الا خيرا، فلما صلوا عليه قام خمسون آخرون فشهدوا بذلك أيضا فلما دفنوه قام خمسون آخرون فشهدوا بذلك ايضا، قال: فأوحى اللّه تعالى الى داود، عليه السلام: ما منعك أن تشهد فلانا؟ فقال داود: يا رب للذى أطلعتنى عليه من أرمه. فأوحى اللّه تعالى: ان كان ذلك لك و لكنه قد شهد قوم من الاحبار و الرهبان ما يعلمون الا خيرا فأجزت شهادتهم عليهم و غفرت له علمى فيه».
شيخ حر عاملى، الجواهر السنية، ص 84.]
[ (21). از بابا طاهر است.]