قرآن کریم مفاتیح الجنان نهج البلاغه صحیفه سجادیه

عقل: محرم راز ملكوت - جلسه هفدهم - (متن کامل + عناوین)

 

عقل و بصيرت

شيراز، حسينيه عاشقان ثار اللّه دهه دوم رجب 1385

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم.

الحمد للّه رب العالمين و صلّى اللّه على جميع الأنبياء و المرسلين و صلّ على محمد و آله الطاهرين.

 

در آيات پايانى سوره مباركه يوسسف، كلمه اى در ضمن يك آيه آمده است كه جهانى معنا در آن نهفته است. كلمه اى كه پروردگار عالم درباره وجود مبارك رسول خدا و بعد از رسول خدا، طبق توضيح ائمه طاهرين، عليهم السلام، در رابطه با امير المومنين به كار برده است. متن آيه شريفه چنين است:

«قل هذه سبيلى»

حبيب من، به تمام مردم بگو كه اين راه من است.

اين راه چيست؟

«ادعوا الى اللّه انا و من اتبعنى على بصيرة». [1]

من و همه كسانى كه پيرو واقعى من هستند شما را براساس بصيرت به سوى پروردگار مهربان عالم دعوت مى كنيم.

در اين گفتار، از ميان معانى بيشمار موجود در آيه، تنها كلمه بصيرت را معنا مى كنيم.

 

معناى بصيرت

 

بصيرتى كه در قرآن كريم مطرح است به معناى ديد صحيح و درست به تمام حقايق عالم و به معناى دريافت صحيح از پروردگار مهربان و تمام جرياناتى است كه در عالم هستى وجود دارد. به عبارت دقيق تر، به معناى ديدن حقيقت تمام واقعيات است. اين دانشى است كه ويژه انبياى خدا و ائمه طاهرين است. [2] البته، اين دانش در هر پيغمبرى به تناسب ظرفيت وجودى اش تجلى يافته و به طور كامل و به صورت جامع تنها در وجود مبارك رسول خدا، صلى اللّه عليه و آله، جلوه داشته است. پس از ايشان، مجموعه اين دانش كامل و جامع، به اذن پروردگار، به وجود مبارك امير المومنين، عليه السلام، انتقال پيدا كرده است.

سبب اين كه خداوند مهربان عالم با صفت بصيرت از پيغمبر اكرم و امير المؤمنين، عليهما السلام، ياد مى كند اين است كه مى خواهد نسبت به اعمال پيغمبر و امير المؤمنين، اخلاق پيغمبر و امير المؤمنين، انديشه پيغمبر و امير المؤمنين، و حالات و رفتار ايشان حجت براى تمامى مردان و زنان عالم تمام باشد تا فرداى قيامت، نسبت به انحرافات فكرى و عملى و اخلاقى، درهاى عذر و بهانه به روى مردم بسته باشد. در حقيقت، پروردگار مى خواهد در قيامت به تمام مردان و زنان عالم بگويد: آراء، افكار، اعمال، اخلاق، منش، و حالات اين انسان ها براساس بصيرت بوده است. يعنى دريافت ها، اعمال، و اخلاقشان صحيح بوده و به همين سبب وجود آن ها را براى شما دليل و راهنما و طرح كامل برپا كردن ساختمان حيات انسانى قرار دادم. براى همگان نيز در دنيا واجب بود در همه امور به ايشان اقتدا كنند؛ نه از آن ها جلو بيفتند و نه از آن ها پس و عقب بمانند، چون آن ها كه از ايشان جلوتر حركت مى كنند افراطى هستند و انسان هايى كه عقب مى مانند تنبل هاى تفريطى هستند و پروردگار مهربان عالم بنا ندارد در دنيا و آخرت اهل افراط و تفريط را بپذيرد و قبول كند. تنها مردان و زنانى در دنيا و آخرت مقبول پروردگار هستند كه در همه امور زندگى به وجود مبارك پيامبر يا امير المؤمنين، عليهما السلام، اقتدا كنند. [3]

بعد از ذكر اين مقدمه قرآنى، به دو روايت كه از مباحث گفتارهاى گذشته به جا مانده اشاره مى كنم هر دو روايت را با حيات و زندگى وجود مبارك امير المؤمنين، به اندازه اى كه فرصت اجازه مى دهد، معنا كنم.

 

روايت اول

 

رسول خدا اين روايت مهم را از وجود مقدس پروردگار مهربان عالم نقل كرده است كه پروردگار فرمود:

«المعروف هدية الى عبدى المؤمن».

تمام كارهاى خير، تمام حالات پاك، و تمام ارزش هاى اخلاقى هديه من به بندگان مؤمنم است. به عبارت ساده تر، پروردگار عالم مى فرمايد تمام درهاى فيوضات را من به روى بندگان مؤمنم باز كرده ام.

«فان قبلها فبرحمتى و منّى»

اگر بنده مؤمنى تمام كارهاى مثبت، تمام حالات پاك، تمام ارزش هاى اخلاقى و همه اعمال صالح را بپذيرد و در افق باطن خود اين حالات را ظهور بدهد و از اعضا و جوارحش آن ها را آشكار كند، اين پذيرش نيز به سبب رحمت من و از جانب خود من است. يعنى وقتى بنده مؤمن من تمام اين ارزش ها را قبول كند، همين حالات قبول، نشان دهنده اين موضوع است كه او خودش را به رحمت بى نهايت من وصل كرده است.

با اتصال به رحمت بى نهايت من، بنده مجمع تمام ارزش هاى درونى و ارزش هاى بيرونى خواهد شد.

اگر كسى بخواهد با كمك 300 آيه از قرآن [4] و چند هزار روايت كه در كتب شيعه و سنى آمده است و با كمك تاريخ مدوّن و منظم و صحيح اسلام نگاهى به وجود مبارك امير المؤمنين، عليه السلام، بيندازد و بخواهد امير المؤمنين را در يك جمله تعريف كند، بايد چنين جمله اى را بگويد:

امير المؤمنين جامع تمام ارزش هاى باطنى و ظاهرى، و فاقد تمام عيب ها و نقص هاى باطنى و ظاهرى است. [5]

يعنى امكان ندارد در اين عالم كسى به اندازه دانه ارزنى عيب يا نقص در امير المؤمنين پيدا كند. امكان ندارد كسى وجود مبارك امير المؤمنين را خالى از يك ارزش از مجموع ارزش هاى انسانى و الهى ببيند. دريايى است كه تمام ارزش هاى ظاهرى و باطنى در او به صورت نامحدود موج مى زند. اين تعبير دريا از پروردگار در سوره مباركه الرحمن است:

«مرج البحرين يلتقيان». [6]

ائمه ما در تعبير اين آيه فرموده اند: منظور از اين دو دريا يكى امير المؤمنين است و يكى هم وجود مبارك فاطمه زهرا. [7] تمام ارزش هاى ظاهر و باطن عالم در وجود مبارك امير المؤمنين جمع است و كمترين عيب و نقصى در وجود او ديده نمى شود. با اين ويژگى است كه تبديل به حجت خدا و ولى خدا شده است. با اين ويژگى است كه خليفه خدا، عين اللّه، يد اللّه، و علم اللّه شده و بر كل مردم واجب است به او اقتدا كنند و اگر اقتدا هم نكنند، واجب بودن اقتدا بر عهده شان خواهد بود.

اين وجوبى الهى است كه تا روز قيامت از عهده مردم برداشته نمى شود وازاين روست كه در قيامت تك تك مردان و زنان اين امت و بعد از وفات پيغمبر همه امت هارا با خصوصيات و ويژگى هاى امير المؤمنين مى سنجند. اگر در اين سنجش كسى به عنوان ماموم واقعى على شناخته شد، هشت در بهشت به روى او بازمى شود و اگر كسى به عنوان ماموم على انتخاب نشد، هفت در جهنم به روى او باز خواهد شد. معنى روايت «انت قسيم الجنة و النار» [8] كه اهل سنت هم آن را از پيامبر نقل كرده اند همين است. وقتى حضرت به امير المؤمنين فرمود تو تقسيم كننده بهشت و جهنم هستى، معنى اش اين است كه وجود تو در قيامت ترازوى خدا، معيار خدا، ميزان خدا، و شاقول پروردگار است و با شاقول اخلاق و اعمال تو مردم را مى سنجند. اگر اين شاقول نشان داد كه مردم ساختمان انسانى شان مستقيم است، اهل نجات اند، ولى اگر انحراف داشته باشند، اهل نجات نيستند.

كسانى كه در حرم مبارك امير المؤمنين حضرت را زيارت كرده اند حتما اين جمله زيارتنامه امير المؤمنين را به ياد دارند:

«السلام عليك يا ميزان الاعمال». [9]

سلام بر تو، اى كه ترازوى پروردگار براى سنجش اعمال مردم هستى.

اعمال و افكار و اخلاق امير المومنين و حالاتش همه براساس بصيرت بود. يعنى امير المومنين هر حقى را در اين عالم درست و حق مى ديد و هر باطلى را هم نادرست و باطل مى ديد. [10] او هرچه باطل بود از وجود خود دفع كرد و هرچه حق بود به خود جذب كرد تا شايسته لقب راستين «امير المومنين» شد. با آلوده بودن به باطل هاى اخلاقى، عملى، و فكرى هيچ كس آدم نمى شود. امير المومنين باطلى در وجودش راه نداشته و در به دست آوردن هيچ حقى و فضيلتى كوتاهى نكرده است. و اين مفهوم جمله اول روايت بالاست:

«المعروف هدية الى عبدى المؤمن فان قبلها فبرحمتى و منّى و ان ردّها حرمها بذنبه منه لا منى».

اما جمله دوم روايت تصريح بر اين نكته دارد كه اگر انسانى، فيوضات، ارزش هاى هديه شده، اخلاق حسنه، عقايد حقه، و اعمال صالح را قبول نكند، علت قبول نكردنش خودش است. آن علت درونى هم گناهان، معصيت ها، و فساد اوست. يعنى انسان هرقدر به گناهان ظاهرى و باطنى آلوده باشد، به همان مقدار از فيوضات ربّانيه محروم خواهد بود و به همان مقدار از كمالات و ارزش ها و فضايل ربانيه دور خواهد افتاد.

سپس، پروردگار ادامه مى دهد (اين جملات خيلى مهم است):

«ايما عبد خلقته فهديته الى الايمان و حسنّت خلقه و لن ابطله بالبخل فانّى اريد به خيرا». [11]

هر انسانى را كه خلق مى كنم زمينه هدايت به ايمان را در برابرش قرار مى دهم و او هم هدايت و دلالت مرا قبول مى كند. بر اثر قبول هدايت، از طرف من توفيق پيدا مى كند و ارزش هاى اخلاقى در او به وجود مى آيند.

كمكش مى كنم دچار بيمارى بخل نشود. زيرا براى چنين انسانى هر خيرى را در اين عالم خواسته ام.

آرى، كسى كه داراى ايمان و اخلاق حسنه و خالى از بخل است پروردگار هر خيرى را به او داده و چيزى از او كم نگذاشته است.

 

گوشه اى از ايمان على (ع)

 

پيش ترها، دوستى در تهران داشتم كه وقتى من 20 سال داشتم او مردى 70 ساله بود. آن وقت ها، در قم مشغول تحصيل علوم دينى بودم. يادم هست ايشان روزى مرا به منزلش دعوت كرد. شغل ايشان پارچه فروشى بود، با اين حال، كتابخانه خيلى خوبى داشت و انسان باسوادى بود.

اطلاعات زيادى هم از قرآن و روايات و شعر و تاريخ داشت.

وقتى به منزلشان رفتم گفت: سوالى از شما دارم. اگر جواب بدهيد، حرف ديگرى ندارم! گفتم: بفرماييد! گفت: به نظر شما، بالاترين دليل بر اين كه عالم خدا دارد چيست؟ گفتم: نمى دانم! گفت: من مى دانم. گفتم:

ياد مى گيرم. گفت: بالاترين دليل بر وجود خدا در اين عالم على بن ابى طالب، عليه السلام، است. يك مثداق از مصاديق فراوان اين دليل را نيز برايت مى گويم. بعد گفت: گاهى يك نفر تصادف مى كند و هشت ماه در اغما به سر مى برد. دكترها مى گويند ضربه مغزى شده و به ناحيه اى از مغزش ضربه خورده است. عملش هم مى كنند، ولى به جايى نمى رسند؛ گاهى يك نفر همان طور كه دارد در خيابان راه مى رود زمين مى خورد و بيهوش مى شود. مى گويند يك مويرگ مغزش پاره شده و خونريزى مغزى كرده و هوشيارى اش مختل شده و ديگر كار نمى كند. در سن 63 سالگى، در شب نوزدهم ماه رمضان، ابن ملجم با شمشير زهرآلود جمجمه حضرت را شكافته، پرده مغز ايشان بر اثر اصابت شمشير پاره شده و تيغه شمشير مغز را دو نيمه كرده و زهر تمامى بدن، از جمله 14 ميليارد سلول مغز، را دربر گرفته و مويرگ هاى بسيارى از مغز حضرت پاره شده، با اين همه، تاريخ شهادت مى دهد كه على كور و كر و لال نشده و تا دو شبانه روز بعد هوشيار و سلامت بوده است. نشان اين سلامتى نيز آن است كه پيش از مرگ آن وصيت نامه بسيار با عظمت را از خود بر جاى گذاشته است. اين بالاترين دليل بر اين است كه عالم خدا دارد.

به راستى، اگر خدا با على نبود (على مع الحق و الحق مع على) [12] با پاره شدن يك مويرگ، على ازپادرآمده و از هستى ساقط شده بود. اما مى بينيم كه چنين نشده و حضرت تا لحظه رحلت سلامت فكر و روح خود را حفظ كرده است. اين جز عنايت ويژه پروردگار چه چيز ديگرى مى تواند باشد؟

 

نمونه ديگر

 

در زمان جنگ خندق حضرت 23 سال بيش نداشت. با اين حال، از پيغمبر اجازه گرفت به جنگ قهرمان معروف عرب عمرو بن عبدود برود. وقتى پيغمبر اجازه ميدان داد و ايشان براى نبرد با دشمن مى رفت، پيامبر فرمود:

«برز الايمان كلّه على الكفر كلّه». [13]

همه ايمان (ايمان ملائكه و جن و انس) به مصاف تمامى كفر مى رود.

اين ايمان على است. يعنى اگر ايمان على را، طبق ديدگاه پيغمبر، در يك كفه ترازو و ايمان ملائكه و جن و انس را در كفه ديگر بگذارند، ايمان على سنگين تر خواهد بود؛ آن هم در 23 سالگى.

 

گوشه اى از اخلاق على (ع)

 

كشورى كه آن روز على، عليه السلام، آن را اداره مى كرد چندين برابر كشور امروز ايران بوده است. مصر، فلسطين يمن، شامات و ايران هر يك استانى از كشور بزرگ اسلام به حساب مى آمدند. ايشان درحالى كه فرمانرواى چنين مملكتى است روزى ديد خانمى به كنارى نشسته و اشك مى ريزد. حضرت ايستاد و به او گفت: چه شده است؟ گفت: من كلفت خانه اى هستم. خرمايى خريدم و به خانم بردم. خانم خانه آن را نپسنديد و گفت: ببر اين را پس بده و خرماى بهترى بگير! حال كه آمده ام پيش خرمافروش مى گويد: جنس فروخته را پس نمى گيرم.

نمى دانم چه كنم و مى ترسم به خانه بروم! فرمود: بلند شو دنبال من بيا!

معدن علم و شجاعت و اخلاق و انسانيت همراه اين خانم به در مغازه آن خرمافروش رفت و سلام كرد و به نرمى با آن مرد گفت: خانم اين كنيز خرماى شما را نپسنديده و او را براى خريد خرماى بهترى فرستاده است. اگر ممكن است خرما را عوض كنيد و بهترش را به اين خانم بدهيد! در مقابل، خرمافروش با صداى بلند و پرخاشگرانه اى به امير المومنين گفت: اين ماجرا به جناب عالى هيچ ربطى ندارد!

اگر كس ديگرى در اين شرايط بود، از كوره درمى رفت و دست مى برد كمر خرمافروش را مى گرفت و به زمينش مى زد و زانويش را روى سينه او مى گذاشت و مى گفت: به تو گفتم خرما را عوض كن! اما حضرت خيلى نرم به خرمافروش فرمود: اگر ممكن است خرما را عوض كنيد! براى باردوم خرمافروش بى تربيت عصبانى شد و با مشت گره كرده به سينه امير المومنين زد و با اين كار حضرت را از مغازه بيرون كرد و گفت: برو و در كار من دخالت نكن!

حضرت وقتى از خرمافروش نااميد شد به آن كنيز گفت: اين كاسب كه حرف مرا گوش نداد، بيا برويم بلكه خانم تو اين خرما را به شفاعت من قبول كند.

دو سه قدم كه رفتند، مغازه دار روبه رويى پيش خرمافروش آمد و گفت: با كدام دست به آن سينه زدى؟ مشتش را گره كرد و گفت: با اين دستم. گفت: بيچاره! مشت بر سينه پدر حسين، شوهر فاطمه زهرا، داماد پيغمبر، ولى اللّه الاعظم، و خليفه مسلمين زدى!

خرمافروش نزديك بود از شنيدن اين سخن سكته كند. از مغازه بيرون دويد و خودش را روى پاى حضرت انداخت. امير المومنين زير بغل او را گرفت و گفت: برادر، مشكلى پيش نيامده. من گفتم خرما را عوض كنيد و تو گفتى نمى شود. ما هم رفتيم. همين! [14]

اين اخلاق الهى و ريشه دار را در كدام يك از صاحبان مقام در كره زمين سراغ داريد؟

 

اين شمشير از آن تو باشد

 

اما كلامى هم درباره كرم، سخا، و جود على عليه السلام. نقل است كه در بحبوحه يكى از جنگ ها و در نبرد تن به تن شمشير يكى از سربازان دشمن شكست و چشمش به شمشير امير المومنين افتاد و ديد عجب شمشيرى است لذا به امير المومنين گفت: ممكن است شمشيرت را به من ببخشى؟ حضرت شمشير را به او تعارف كرد. آن سرباز گفت: يا على، من دشمنم. جزو ارتش تو نيستم. در ارتش مقابل حضور دارم؟! فرمود: كارى به دوستى و دشمنى ات ندارم. تو چيزى از من خواستى و من نمى توانم خواسته كسى را رد كنم! [15]

اين كرم على است. براى همين ويژگى هاست كه مى گوييم:

امير المومنين جامع تمام ارزش هاى ظاهرى و باطنى است و فاقد تمام عيوب و نقائص است.

كتاب فضل تو را آب بحر كافى نيست

 

كه تر كنى سرانگشت و صفحه بشمارى.

     

 

 

پى نوشت :

 

[ (1). يوسف، 108: «قل هذه سبيلى أدعوا إلى اللّه على بصيرة أنا و من اتبعنى و سبحان اللّه و ما أنا من المشركين».]

[ (2). كافى، ج 1، ص 425، و با اختلاف اندكى در بحار، ج 9، ص 215: «عن أبى جعفر عليه السلام فى قوله تعالى: «قل هذه سبيلى أدعوا إلى اللّه على بصيرة أنا و من اتبعنى» قال: «ذاك رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و أمير المؤمنين عليه السلام و الاوصياء من بعدهم»؛ روضة الواعظين، فتال نيشابورى، ص 105: «قال الباقر عليه السلام: «قل هذه سبيلى ادعوا إلى اللّه على بصيرة انا و من اتبعنى. قال على اتبعه»؛ مناقب، ابن شهر آشوب، ج 2، ص 270: «أبو حمزة و زرارة بن اعين ان ابا جعفر قال: «هذه سبيلى ادعوا إلى اللّه على بصيرة انا و من اتبعنى على بن ابى طالب، و فى رواية و آل محمد».]

[ (3). السرائر، ج 3، ص 636: «و عن جابر عن أبى جعفر عليه السلام، قال كيف من انتحل قول الشيعة، و أحبنا أهل البيت، فو اللّه ما شيعتنا إلا من اتقى اللّه و أطاعه، و ما كانوا يعرفون يا جابر إلا بالتواضع، و التخشع، و الإنابة، و كثرة ذكر اللّه، و الصوم، و الصلاة، و البر بالوالدين، و تعاهد الجيران من الفقراء، و ذوى المسكنة، و الغرمين، و الأيتام، و صدق الحديث، و تلاوة القرآن، و كف الألسن عن الناس، إلا من خير، و كانوا أمناء عشايرهم فى الأشياء، قال جابر فضحكت عند آخر كلامه، فقلت يرحمك اللّه، يابن رسول اللّه، ما نعرف اليوم أحدا بهذه الصفة، قال يا جابر لا تذهبن بكم المذاهب، أيحسب الرجل أن يقول أحب عليا و أتولاه، ثم لا يكون مع ذلك فعالا، فلو قال إنى أحب رسول اللّه، و رسول خير من على، ثم لا يتبع لسيرته، و لا يعمل بسنته، ما نفعه حبه إياه شيئا، اتقوا اللّه و اعلموا لما عند اللّه، ليس بين اللّه و بين أحد قرابة، أحب العباد إلى اللّه، و أكرمهم عليه، أتقاهم و أعملهم بطاعته، يا جابر ما يتقرب إلى اللّه إلا بالطاعة، و ما معنا براءة من النار، و لا لنا على اللّه حجة، من كان اللّه مطيعا فهو لنا ولى، و من كان للّه عاصيا فهو لنا عدو، و اللّه لا تنال و لا يتنا إلا بالعمل»؛ السرائر، ج 3، ص 639: «عن محمد بن عمر بن حنظلة، قال: قال أبو عبد اللّه، ليس من شيعتنا من قال بلسانه ]

 [و خالفنا فى أعمالنا و آثارنا، و لم يعمل بأعمالنا و لكن شيعتنا من وافقنا بلسانه و قلبه، و اتبع آثارنا، و عمل بأعمالنا، أولئك شيعتنا»؛ من لا يحضره الفقيه، شيخ صدوق، ج 4، ص 415: «عن حبابة الوالبية رضى اللّه عنها قال: سمعت مولاى أمير المؤمنين، عليه السلام، يقول: «إنا أهل بيت لا نشرب المسكر، و لا نأكل الجرى، و لا نمسح على الخفين، فمن كان من شيعتنا فليقتد بنا و ليستن بسنتنا»؛ بحار الأنوار، ج 72، ص 115:

«قال الصادق عليه السلام: «إن اللّه تبارك و تعالى أوجب عليكم حبنا و موالاتنا، و فرض عليكم طاعتنا، إلا فمن كان منا فليقتد بنا فان من شأننا الورع و الاجتهاد، و أداء الامانة إلى البر و الفاجر، و صلة الرحم، و إقراء الضعيف و العفو عن المسئ، و من لم يقتد بنا فليس منا، و قال عليه السلام: لا تسفهوا فان أئمتكم ليسوا بسفهاء».]

[ (4). العمده، ابن بطريق، ص 15: «... و روى سعيد بن جبير عن ابن عباس قال: ما نزل فى احد من كتاب اللّه ما نزل فى على. و قال ابن عباس نزلت فى على اكثر من ثلاث مأة آية فى مدحه. و نكتفى فى ترجمة على عليه السلام بكلمتين عن تلميذيه اللذين كانا معه سرا و جهرا، و نحيل الباقى إلى الكتاب الذى بين يديك الان: قال ابن عباس عند ما سئل عن على فقال: رحمة اللّه على ابى الحسن، كان و اللّه علم الهدى و كهف التقى و طود النهى و محل الحجى و غيث الندى، و منتهى العلم للورى، و نورا اسفر فى الدجى و داعيا إلى المحجة العطمى و مستمسكا بالعروة الوثقى، اتقى من تقمص وارتدى، و اكرم من شهد النجوى بعد محمد المصطفى، و صاحب القبلتين، و ابو السبطين و زوجته خير النساء فما يفوقه احد، لم ترعيناى مثله، و لم اسمع بمثله، فعلى من ابغضه لعنة اللّه و لعنة العباد إلى يوم التناد».

- العمده، ابن بطريق، ص 349: «قال و اخبرنى الحسين بن محمد، قال: حدثنى موسى بن محمد بن على قال: حدثنى الحسين بن علوية العطار، قال: حدثنا على بن سبابة، قال: حدثنى محمد بن عيسى الراسبى قال: حدثنا شريك ابن ابى اسحاق، عن يزيد بن رومان قال: ما نزل فى احد من القرآن ما نزل فى على بن ابى طالب عليه السلام».

- بحار الأنوار، ج 36، ص 117: «... قال يرفعه بسنده عن ابن عباس قال: ما فى ]

 [القرآن آية و فيها" يا أيها الذين آمنوا" إلا و على رأسها و قائدها. و روى عن على عليه السلام قال: نزل القرآن أرباعا: فربع فينا، و ربع فى عدونا، و ربع سير و أمثال و ربع فرائض و أحكام، و لنا كرائم القرآن، و عن ابن عباس: ما نزل فى أحد من كتاب اللّه ما نزل فى على عليه السلام. و عن مجاهد: نزل فى على عليه السلام سبعون آية، و عن أبى جعفر عليه السلام" و شاقوا الرسول من بعد ما تبين لهم الهدى" قال: فى أمر على عليه السلام: و عنه" و يؤت كل ذى فضل فضله" قال: على بن أبى طالب عليه السلام.

" أنا و من اتبعنى" على ابن أبى طالب و آل محمد عليهم السلام." أفمن يعلم أنما انزل إليك من ربك الحق" على ابن أبى طالب عليه السلام. و قوله تعالى:" يا أيها الذين آمنوا" عن ابن عباس: ما نزلت:" يا أيها الذين آمنوا" إلا و على أميرها و شريفها.

و عنه: ما ذكر اللّه فى القرآن " يا أيها الذين آمنوا" إلا و على شريفها و أميرها، و لقد عاتب اللّه أصحاب محمد صلى اللّه عليه و آله فى آية من القرآن و ما ذكر عليا إلا بخير، و عنه مثله، و فيه إلا كان على رأسها و أميرها، و فيه: و لقد أمرنا بالاستغفار له.

و عنه مثله، و فيه: رأسها و قائدها. و عن حذيقة: إلا كان على لبها و لبابها. و عن مجاهد:

فإن لعلى سابقة ذلك لانه سبقهم إلى الاسلام. و عن ابن عباس: إلا و على شريفها و أميرها. قوله تعالى:" فى بيوت أذن اللّه أن ترفع و يذكر" عن أنس و بريدة قالا: قرأ رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله " فى بيوت أذن اللّه أن ترفع" إلى قوله:" القلوب و الابصار" فقام رجل فقال: أى بيوت هذه يا رسول اللّه؟ قال: بيوت الانبياء، فقال أبو بكر: يا رسول هذا البيت منهالبيت على و فاطمة عليهما السلام؟ قال: نعم من أفاضلها. قوله تعالى:" يا أيها الذين آمنوا لا تحرموا طيبات ما أحل اللّه لكم" قيل:

كان على عليه السلام فى اناس من أصحابه عزموا على تحريم الشهوات فنزلت. و عن قتادة أن عليا و جماعة من الصحابة منهم عثمان بن مظعون أرادو أن يتخلوا عن الدنيا و يتركوا النساء و يترهبوا فنزلت. و عن ابن عباس أنها نزلت فى على و أصحاب له. قوله تعالى:" و النجم إذا هوى* ما ضل صاحبكم و ما غوى* و ما ينطق عن الهوى" عن حبة العرنى: لما أمر رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله بسد الابواب التى فى المسجد شق عليهم، قال حبة: إنى لا نظر إلى حمزة بن عبد المطلب و هو تحت قطيفة حمراء و عيناه ]

 [تذرفان و يقول: أخرجت عمك و أبا بكر و عمر و العباس و أسكنت ابن عمك، فقال رجل يومئذ: ما يألو فى رفع ابن عمه، فعلم رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله أنه قد شق عليهم، فدعا: الصلاة جامعة، فصعد المنبر، فلم يسمع من رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله خطبة كان أبلغ منها تمجيدا و توحيدا فلما فرغ قال: يا أيها الناس ما أنا سددتها و لا أنا فتحتها و لا أنا أخرجتكم و أسكنتكم، و قرأ" و النجم إذا هوى" إلى قوله تعالى:" إن هو إلا وحى يوحى." قوله تعالى:" قل لا أسألكم عليه أجرا إلا المودة فى القربى" عن ابن عباس قال: سئل رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله: من هؤلاء الذين يجب علينا حبهم؟ قال: على و فاطمة و ابناهماقالها ثلاث مرات و رواه سعيد بن جبير عن ابن عباس رضى اللّه عنه. قوله تعالى:" و إن الذين لا يؤمنون بالآخرة عن الصراط لناكبون" عن على عليه السلام قال: ناكبون عن ولايتنا. قوله تعالى:" من جاء بالحسنة فله خير منها و هم من فزع يومئذ آمنون* و من جاء بالسيئة فكبت وجوههم فى النار" قال على عليه السلام: الحسنة حبنا و السيئة بغضنا. قوله تعالى:" و نادى أصحاب الاعراف رجلا يعرفونهم بسيماهم" عن على عليه السلام قال: نحن أصحاب الاعراف، من عرفناه بسيماه أدخلناه الجنة. قوله تعالى:" هل يستوى هو و من يأمر بالعدل و هو على صراط مستقيم" قيل: هو على عليه السلام. قوله تعالى:" إنما يريد اللّه ليذهب عنكم الرجس" الآية. و قد تقدم ذكر ما أوردته ام سلمة و عائشة و غيرهما فى ذلك، و قد أورد الحافظ أبو بكر بن مردوديه ذلك من عدة طرق لعلها تزيد على المائة، فمن أرادها فقد دللته. قوله تعالى:" أفمن وعدناه وعدا حسنا فهو لاقيه" عن مجاهد: نزلت فى على و حمزة. قوله تعالى:" إن اللّه يدخل الذين آمنوا و عملوا الصالحات جنات تجرى من تحتها الانهار" قيل: نزلت فى على و حمزة و عبيدة بن الحارث حين بارزوا عتبة و شيبة و الوليد قرآن، فأما الكفار فنزل فيهم " هذان خصمان اختصموا فى ربهم" إلى قوله:" عذاب الحريق". و فى على أصحابه" إن اللّه يدخل الذين آمنوا و عملوا الصالحات" الآية. قوله تعالى:" و اركعوا مع الراكعين" عن ابن عباس: نزلت فى رسول اللّه و على خاصة، و هما أول من صلى و ركع. قلت: هذا ما نقلته مما نزل فيه عليه السلام من طرق الجمهور، فإن العز المحدث كان صديقنا و كنا]

 [نعرفه، و كان حنبلى المذهب، و ابن مردويه و إن كان قد جمع كتابا فى مناقبه عليه السلام اجتهد فيه و بالغ فيه أورده و لم يأل جهدا فقد أورد فيه مواضع لا تقولها الشيعة و لا يوردونها و لم أذكر نزول القرآن فيه من طرق أصحابنا دفعا للمكابرة، و استغناء بما نقلوه من مناقبه عليه الصلاة و السلام.* (شعر)* قال فيه البليغ ما قال ذو العى* فكل بفضله منطيق و كذاك العدو لم يعد إن قا* ل جميلا كما يقول الصديق أقول:

فرقت سائر ما رواه عن الحنبلى و ابن مردويه على الابواب المناسبة لها ...».

نيز ر ك: مناقب أمير المؤمنين (ع)، محمد بن سليمان كوفى؛ ج 1، ص 177، الباب التاسع عشر، باب تمام ما نزل فى على صلوات اللّه عليه من القرآن.]

[ (5). نهج البلاغه، خطبه 192؛ نيز در الغدير، أمينى، ج 3، ص 240: «قد علمتم موضعى من رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله بالقرابة القريبة، و المنزلة الخصيصة، و ضعنى فى حجره و أنا وليد يضمنى إلى صدره، و يكنفنى فى فراشه، و يمسنى جسده، و يشمنى عرفه، و كان يمضغ الشيئ ثم يلقمنيه، و ما وجد لى كذبة فى قول، و لا خطلة فى فعل»؛ نهج البلاغه، نامه 45: «و أنا من رسول اللّه كالضوء من الضوء و الذراع من العضد».]

[ (6). الرحمان، 19.]

[ (7). خصال، شيخ صدوق، ص 65؛ نيز روضة الواعظين، فتال نيشابورى، ص 148؛ نيز مناقب، ابن شهر اشوب، ج 3، ص 101: «يحيى بن سعيد القطان قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام يقول فى قوله عز و جل: «مرج البحرين يلتقيان بينهما برزخ لا يبغيان» قال: «على و فاطمة عليهما السلام بحران من العلم، عميقان، لا يبغى أحدهما على صاحبه؛ «يخرج منهما اللؤلؤ و المرجان» الحسن و الحسين عليهما السلام».]

[ (8). مسند زيد بن على، ص 455: «قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله يا على، انك قسيم النار و الجنة و انك تقرع باب الجنة فتدخلها بلا حساب»؛ نوادر المعجزات، محمد بن جرير طبرى (الشيعى)، ص 39؛ نيز عيون المعجزات، حسين بن عبد الوهاب، ص 24:

«ثم قال: أنا قسيم الجنة و النار، و شهد بذلك حبيبى رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله فى مواطن كثيرة. و فيه قال عامر بن ثعلبة: «على حبه جنة* قسيم النار و الجنة/ وصى المصطفى حقا* إمام الانس و الجنة»؛ مناقب، ابن شهر آشوب، ج 2، ص 9: «أبو وايل ]

 [قال حدثنى ابن عباس قال: قال رسول اللّه: «إذا كان يوم القيامة يأمر اللّه عليا أن يقسم بين الجنة و النار فيقول للنار: «خذى ذا عدوى و ذرى ذا وليى».]

[ (9). إقبال الأعمال، سيد ابن طاووس، ج 3، ص 132: «السلام عليك يا من عنده علم الكتاب، السلام عليك يا ميزان يوم الحساب ...»؛ الإمام على (ع)، أحمد رحمانى همدانى، ص 470: «جاء فى الزيارة المأثورة: «السلام عليك يا ميزان الأعمال و مقلب الأحوال»؛ بحار الأنوار، ج 97، ص 374؛ المزار، شهيد اول، ص 92؛ مستدرك سفينة البحار، نمازى، ج 10، ص 294: «السلام عليك يا من عنده علم الكتاب، السلام عليك يا ميزان يوم الحساب».]

[ (10). المسائل الصاغانية، شيخ مفيد، ص 109: «عن النبى صلى اللّه عليه و آله أنه قال:

على أقضاكم». و قال: «على مع الحق و الحق مع على»؛ نيز در شرح الأخبار، نعمان مغربى، ج 2، ص 59: «عن مسروق، قال: سألتنى عائشة: من قتل الخوارج؟ قلت:

«على بن أبى طالب عليه السلام»، قالت: «سمعت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله يقول: «هم شر الخلق و الخليقة يقتلهم خير الخلق و الخليقة، و أقربهم إلى اللّه وسيلة»، و قد سمعت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله يقول: على مع الحق و الحق مع على»؛ الفصول المختارة، شيخ مفيد، ص 97: «قول النبى (ص): «على مع الحق و الحق مع على يدور حيثما دار».]

[ (11). أمالى، شيخ مفيد، ص 259؛ نيز امالى، طوسى، ص 24؛ الجواره السنية، حر عاملى، ص 157؛ نيز در مستدرك الوسائل، نورى، ج 12، ص 342: «عن أبى جعفر محمد بن على الباقر، عن آبائه عليهم السلام قال: قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم:

يقول اللّه تعالى: «المعروف هدية منى إلى عبدى المؤمن، فإن قبلها منى فبرحمتى و منى، و إن ردها على فبذنبه حرمها، و منه لا منى، و أيما عبد خلقته فهديته إلى الايمان، و حسنت خلقه، و لم أبتله بالبخل فإنى اريد به خيرا».]

[ (12). بحار الانوار، ج 10، ص 432.]

[ (13). إقبال الأعمال، سيد ابن طاووس، ج 2، ص 267: «كذلك قال النبى صلوات اللّه عليه لما برز مولانا على إليه: «برز الاسلام كله الى الكفر كله»؛ عوالى اللئالى، احسائى،]

 [ج 4، ص 88؛ بحار الانوار، ج 39، ص 1؛ تفسير الميزان، علامه طباطبايى، ج 5، ص 218: «برز الايمان كله الى الكفر كله».]

[ (14). مناقب أمير المؤمنين (ع)، محمد بن سليمان كوفى، ج 2، ص 61: «ثم انطلق حتى بلغ [سوق ] أصحاب التمر فإذا هو بخادم تبكى عند تمار فقال [لها]: «ما يبكيك؟» فقال: «با عنى هذا تمرا بدرهم فرده على مولاى فأبا [البائع ] أن يأخذه منى». فقال [عليه السلام للبائع ]: أعطها درهمها و خذ تمرك فإنها خادم؟ ليس لها أمر! فدفعها التمار فقيل له: أتدرى من هذا؟ فقال: لا. قالوا: هذا على بن أبى طالب أمير المؤمنين! فصب [البائع ] تمره و أعطاها درهما ثم قال: يا أمير المؤمنين ارض عنى قال [عليه السلام ]: أنا ارض إن أوفيت المسلمين حقوقهم ثم قال: يا أصحاب التمر أطعموا المساكين يربو كسبكم»؛ مكارم الأخلاق، شيخ طبرسى، ص 100: «ثم مضى حتى أتى إلى التمارين فإذا جارية تبكى على تمار، فقال: ما لك؟ قالت: إنى أمة أرسلنى أهلى أبتاع لهم بدرهم تمرا، فلما أتيتهم به لم يرضوه، فرددته، فأبى أن يقبله، فقال: يا هذا خذ منها التمر ورد عليها درهمها، فأبى، فقيل للتمار: هذا على بن أبى طالب، فقبل التمر ورد الدرهم على الجارية و قال: ما عرفتك يا أمير المؤمنين، فاغفر لى، فقال: يا معشر التجار اتقوا اللّه و أحسنوا مبايعتكم يغفر اللّه لنا و لكم».]

[ (15). مناقب، ابن شهر آشوب، ج 1، ص 358؛ بحار الانوار، ج 41، ص 69؛ الامام على، رحمانى همدانى، ص 602: «روى ان عليا (ع) كان يحارب رجلا من المشركين فقال المشرك: يابن أبى طالب هبنى سيفك، فرماه إليه فقال المشرك: عجبا يابن أبى طالب فى مثل هذا الوقت تدفع إلى سيفك! فقال: يا هذا انك مددت يد المسألة إلى و ليس من الكرم أن يرد السائل، فرمى الكافر نفسه الى الارض و قال: هذه سيرة اهل الدين، فباس قدمه و أسلم».]

 

 


منبع : پایگاه عرفان
اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی:

آخرین مطالب


بیشترین بازدید این مجموعه