در خيابان اميركبير تهران، مغازههايى هست كه مدير و سرمايهداران آن مغازهها، هندى هستند كه شايد تاكنون آنها را بارها مشاهده كرده باشيد، اين هندىها حتى در تابستان، با چند متر پارچه ضخيم و با يك كلاه ضخيم بر سر و با موهاى بافته شده ريشى كه از اولى كه مو در صورت در آورده تا شب مرگ هيچگاه كوتاه نمىشود، مشغول كاسبى هستند. اگر يك ميليون صد تومانى نقد را در كيف بگذارى و به مغاز اين هندىها ببرى و به آنها بگويى اين پول را آوردم به تو بدهم تا همين امروز بروى اين عمامه را بردارى و اين صورتت را هم بتراشى، مىگويد: آيينگاوپرستى به من اجازه نمىدهد كه من چنين كارى را انجام دهم. آيا ما به آن اندازهاى كه او با گاو رابطه دارد، با خدا رابطه داريم؟ او مىگويد: من معبودم گاو است و خواستههاى برنام گاوپرستى در افكار علماى ما منعكس است و آنها به ما گفتهاند: از وقتى كه در اجتماع مىآيى، بايد عمامه به سرت بسته باشد و موهاى بدنت را هم تا شب مرگ كوتاه نكنى؛ يعنى تا آن وقتى كه جنازهات را آتش زديم، و اگر دنيا را به من بدهيد، من كارى خلاف آيينم نمىكنم؛ چون گاو رضايت ندارد. من مىپرسم آيا خدا به اين بىعفتىهاى مسلمانها رضايت مىدهد، و آيا اين ايمان است؟ بلكه ايمان همان است كه در اين آيه آمده:
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فى سَبيلِ اللَّهِ أُولئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ