پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

 حكايت عباس قلى خان

حكايت عباس قلى خان

 مدرسه‏اى در مشهد به نام مدرسه عباس قلى خان است . از اسم مدرسه پيداست كه اين شخص ، خان بوده است . ملاّك و اجاره بگير بوده و كشاورزى داشته است ، اما شخصيتى آرام و در حدّ خودش متدين بوده و ظالم و ستم كار نبوده است .

 ما نمى‏دانيم اين مدرسه چه تعداد طلبه درس خواندند و مرجع تقليد شدند ؟ چند مفسر قرآن و منبرى خوب بيرون آمدند ؟ نزديك به سه قرن است كه اين مدرسه در كار است . علت ساخته شدن مدرسه اين بود :

 عباس قلى خان پسر با ادب و متدينى داشت ، گاهى مى‏ديد كه پدر سر حال است ، به او مى‏گفت : با اين ثروتى كه خدا به تو داده و حرام در آن نيست ، بيا براى قيامت خود كارى كن . او مى‏گفت : من پسر خوبى مانند تو دارم ، وصيت مى‏كنم كه بعد از من تو با پول من كار خير كنى. مدتى گذشت ، اما پدر نصيحت فرزند را گوش نمى‏داد .

 دو سه قرن قبل ، حتى در اروپا نيز برق نبود . پول دارها خادمى داشتند كه شغل آنها كشيدن فانوس‏هايى بود كه اين پولدارها وقتى شب به جايى مى‏رفتند ، آن خادم فانوس را روشن مى‏كرد و چند قدم جلوتر از ارباب پولدار خود مى‏رفت و كوچه و جاده را با اين فانوس روشن مى‏كرد تا آن ارباب در روشنايى راهش را ادامه دهد .

 اين عباس قلى خان شبى را ميهمان بود . پسرش آمد و به آن خادمى كه فانوس را مى‏كشيد گفت : تو برو ، فانوس را من مى‏كشم . عباس قلى خان لباس ميهمانى‏اش را پوشيد و به راه افتاد . پسر فانوس را آورد ، ولى چند قدم عقب‏تر از پدر حركت مى‏كرد . نور كم بود . عباس قلى خان گفت : فانوس را جلوتر بياور ، تاريك است ، نمى‏توانم راه بروم .

 گفت : تاريك است ؟ باشد ، شما راه خود را برو . گفت : مگر ديوانه شده‏اى ؟ گفت : نه ، من طبق وصيت شما فانوس را از عقب دارم مى‏آورم ، چون هر چه به تو مى‏گويم كه براى بعد از مرگ خود چراغى بفرست ، تو اهميت نمى‏دهى و مى‏خواهى كسى از پشت سر بفرستد.

 رسول اللّه صلى الله عليه وآله مى‏فرمايد:

 » رحم الله امرأً قدّم خيراً «

  مگر قرآن نمى‏گويد ؟

  » وَ مَا تُقَدِّمُواْ لِأَنفُسِكُم مِّنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِندَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ «

  مگر نمى‏گويد ؟

  » يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ اتَّقُواْ اللَّهَ وَلْتَنظُرْ نَفْسٌ مَّا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُواْ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرُ بِمَا تَعْمَلُونَ «

  واجب است بفهميد كه چه چيزى از پيش فرستاده‏ايد .

 پسر گفت : خدا ، انبيا ، ائمه و قرآن گفته‏اند كه چراغ روشن كننده راه آخرتى خود را از قبل بفرست ، حضرتعالى به من مى‏گويى : بعد از مردنم بفرست ؟

 گفت : پسرم ! بيدار شدم . صبح فردا آمد و زمين مدرسه را خريد . معمار آورد و بناى اين مدرسه را ساخت . تا حال كه اين مدرسه برقرار است و تا از اين مدرسه افراد حسابى بيرون مى‏آيد ، اين چراغ قيامت عباس قلى خان روشن است . اين بنا قسمتى از وصيت او است .

منبع
  • پایگاه عرفان