قرآن کریم مفاتیح الجنان نهج البلاغه صحیفه سجادیه

مذبذبين در لسان قرآن

 

 قرآن اين قطع و وصل را به زبان ديگرى مى گويد:

 » مُّذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذَ لِكَ لَآ إِلَى هَؤُلَآءِ وَلَآ إِلَى هَؤُلَآءِ وَمَن يُضْلِلِ اللَّهُ فَلَن تَجِدَ لَهُ سَبِيلاً «(332)

 مى فرمايد: بين راستى و دروغ، بين خدا و شيطان بين عبادت و تمرّد ، بين خوبى و بدى در رفت و آمد هستند . اين ها دايم در رفت و آمد هستند و بالاخره معلوم نيست كه چه وقتى و در چه مرحله اى پاى ثابت پيدا مى كنند . اين حال خوبى نيست .

 ممكن است كسى بگويد : يعنى از ما توقع دارند كه ما در مقام عصمت باشيم ؟ يعنى اصلاً فكر گناه نكنيم ، لغزشى نداشته باشيم ، ميلى به كار غلط نكنيم ؟ نه ، از ما اين ها را نمى خواهند ، بلكه از ما مى خواهند كه در چارچوب پاكى و بندگى باشيم . اگر لغزشى براى شما پيدا شد ، آن قابل جبران است . اما نه اين كه هر روز ، هر شب ، هر هفته و هر ماه دو رنگ باشيم .

 قديم مى گفتند : نماز كه مى خواهد بخواند ، مى گويد : برويم پشت سر اميرالمؤمنين عليه السلام اقتدا كنيم ، اما غذا كه مى خواهد بخورد ، مى گويد : سرسفره معاويه برويم .

 اينجا نماز خوبى پيدا مى شود و آنجا پيدا نمى شود ، اما آنجا غذاى چربى پيدا مى شود و نماز خوبى پيدا نمى شود . بالاخره خود را نصف كرده اند ؛ بخشى از وجود خود را به على عليه السلام اقتدا مى كنند و بخش ديگر وجود خود را از سفره معاويه پر مى كنند . اين خوب نيست .

 ما اول انقلاب بعضى ها را داشتيم كه چند نفرشان نيز چهره معروفى بودند . من آنها را مى شناختم . يكى دو نفرشان نيز انصافاً آدم هاى باسوادى بودند . اين ها اعدام شدند . اين ها دقيقاً همين گونه بودند ؛ در نماز به على عليه السلام اقتدا مى كردند و در شكم با معاويه در ارتباط بودند .

 بى نماز و منكر نماز و منافق نبودند ، اما وسايل جاسوسى در دست آنان بود ، در پنهان مقدارى اسرار كه مى آمد ، روى آن وسايل مى گذاشتند و آمريكا آن اسرار را مى گرفت . يا اگر وسايل نداشتند ، واسطه اى بين خود و دشمن داشتند ، آنها اسرار را منتقل مى كردند .

  نمونه اى از مذبذبين زمان پيامبر صلى الله عليه وآله

 منتقل كننده اسرار در زمان پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله بى دين نبود ، ولى در بندگى خدا سست بود ؛ يعنى بنده همه جانبه نبود . نمازش را با پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله مى خواند ، در جنگ ها نيز شركت داشت ، اما در جلسه خصوصى پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله نقشه رفتن به مكه را طرح كردند و به اين افراد جلسه تأكيد كردند كه اين مسأله از اين اتاق بيرون نرود . چون طرح ما ناكار آمد مى شود . ما مى خواهيم بى جنگ و بى خبر اهل مكه ، وارد مكه شويم . نمى خواهيم در حرم امن خدا درگيرى و خونريزى شود .

 اما در مكه رفيق داشت ، با اين ها روابط اقتصادى داشت . آنجا خانه و انبار داشت ، براى اين كه انبار و خانه اش حفظ شود ، يعنى ابزار مربوط به شكم حفظ شود ، نامه نوشت كه طرح ريخته شده و به همين زودى مى آييم ، خانه و انبار ما را مواظب باشيد كه ما وقتى به آنجا رسيديم ، جنس هاى ما به خودمان برگردد . نامه را به خانم پنجاه ساله اى داد ، گفت : به تو پول مى دهم ، اين نامه را به رفيقانم برسان .

 خداوند به وسيله جبرييل خبر داد كه سرّ جلسه با نامه به وسيله پيرزن به مكه مى رود . حضرت دو چهره معروف را جداگانه فرستاد ، آنان گفتند : آقا ! پيرزن ساده ، نامه كه نزد او نيست . كسى نبود به اين دو نفر بگويد  : پيرزن راست مى گويد ، يا خدا ؟

 هنوز به اين نقطه نرسيده بودند كه حرف خدا را باور كنند ؟ حضرت فرمود: دل شما بى خودى نسوزد و تحت تأثير وسوسه اين زن قرار نگيريد . به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود : على جان ! تو برو و نامه را بياور .

 آن پيرزن چند منزل را طى كرده بود . حضرت به سرعت آمد و به او رسيد و فرمود : نامه را بده . گفت : من نامه اى ندارم . فرمود : من سر تو را قطع مى كنم و نامه را در مى آورم . پيرزن گفت : نامه را مى دهم . حضرت گرفت.

 رسول خدا صلى الله عليه وآله به مسجد آمدند و مردم را جمع كردند و روى منبر نشستند و فرمودند : مطلبى بود كه در اين نامه داشت به مكه مى رفت . خداى من، به من خبر داد ، من نامه را گرفتم . نويسنده نامه بلند شود و بايستد ، چون جاسوسى كرده و جاسوسى كار بدى است .

 او نيز آدم بى دينى نبود ، ولى خدا نكند كه شهوت و شكم به كسى مسلط شود . در تسلط غير خدا و هر چيزى كه بر مشاعر انسان حاكم شود ، گناه قطعى است . خدا بر آدم مسلط باشد ، عبادت ، كامل و قطعى است .

 بالاخره سرش را پايين انداخت و آهسته بين خود و خدا گفت : اشتباه كردم ، بار دوم پيغمبر اسلام صلى الله عليه وآله فرمود : بلند شو ! وگرنه اسم مى برم . بار سوم نيز اعلام كردند . جبرييل نازل شد و گفت : خدا مى فرمايد : من از او گذشت كردم ، ديگر اصرار نكنيد .

 نمى شود گفت هر جاسوسى ، بى دين و منافق است . بعضى وقت ها ايمان كمى سست است ، انسان را وادار مى كند كه به اميرالمؤمنين عليه السلام اقتدا كند ، آن مقدارى كه ايمان خالى است ، او را به اين سمت مى كشد كه غذاى معاويه را بخورد .

 خدا بنده واقعى مى خواهد كه فقط حرف او را گوش بدهد . دو خدا بودن و سه خدا بودن ، يا به تعبير قرآن : دو معبود و سه معبود بودن كسى را نمى گذارد كه رشد كند .


منبع : پایگاه عرفان
اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی:

آخرین مطالب


بیشترین بازدید این مجموعه