پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

 ديوجانس حكيم و پادشاه يونان

ديوجانس حكيم و پادشاه يونان

 پادشاه يونان علاقه داشت كه يكبار ديوجانس حكيم را ببيند . هر چه وكيل و وزير رفتند به او گفتند : يكبار بيا كه اعلى‏حضرت مى‏خواهد تو را ببيند ، او مى‏گفت : من چشمم را از بيابان پيدا نكرده‏ام كه او را ببينم . مگر اجازه داريم كه بگذاريم اين چشم به هر چيزى بيافتد ؟ شاه كيست ؟

 تا اين كه روزى در تابستان، ديوجانس در خيابان فرعى ديد خيلى خسته است ، روى خاك جاده خوابيد : »آسان گذرانيد جهان گذران را« . آسان زندگى كردن را بايد از اين‏ها ياد گرفت .

 پادشاه يونان ، آمد از آنجا بگذرد ، مأمورانى كه جاده را پاك مى‏كردند ، بالاى سر حكيم آمدند ، گفتند : بلند شو . ديوجانس گفت : به شما چه ربط دارد ؟ گفتند : اعلى‏حضرت فرموده است . گفت : اعليحضرت كيست ؟ شاه گفت : كنار برويد . يكى از دربارى‏ها آهسته گفت : اعلى‏حضرت ! ديوجانس حكيم خود ايشان است . پادشاه از اسب پياده شد ، كنار ديوجانس آمد ، او هنوز خوابيده بود ، پادشاه گفت : اى حكيم ! من پادشاه يونان هستم . گفت : به من چه ؟ هر كه مى‏خواهى باش . پادشاه گفت : اى حكيم ! از من چيزى بخواه . گفت : حال كه اصرار دارى كه از تو چيزى بخواهم ، هوا سرد است و من به آفتاب احتياج دارم ، تو جلوى آفتاب را گرفته‏اى و با سايه خود مرا سرد كرده‏اى ، آن طرف برو تا آفتاب به من بخورد .

 چقدر حافظ زيبا مى‏گويد :

  غلام همت آنم كه زير چرخ كبود

ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است

منبع
  • پایگاه عرفان