نفحات الهى
قدردانى از نفحات الهى
تهران، مسجد حضرت امير رمضان 1383
الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين و صلّ على محمد و آله الطاهرين.
از سفارشهاى بسيار مهم و با ارزش وجود مبارك رسول خدا صلى الله عليه وآله به همه مردم ، غنيمت دانستن فرصتهايى است كه براى همه از مرد و زن، جوان و پير به وجود مىآيد . اين فرصتها به قدرى ارزشمند است كه حضرت در روايتى از اين فرصتها به نسيمهاى ربانى ، الهى و ملكوتى تعبير مىكنند .
وقتى عموم مردم كلمه نسيم را مىشنوند ، براى آنها فصل بهار و هواى لطيف آن تداعى مىشود ، وجود مبارك رسول خدا صلى الله عليه وآله كه از فرصتها به نسيمهاى ربانى تعبير كردهاند ، خواستهاند به مردم بفرمايند : اين فرصتها فضاهايى هستند كه شما مىتوانيد در آن با بيدار بودن ، قدردانى ، انديشه كردن و غنيمت دانستن ، به منافع زيادى برسيد . چه منافع دنيايى و چه منافع اخروى .
متن فرمايش نورانى حضرت كه خواندن و شنيدن آن هم به نورانيت جان انسان كمك مىكند ، اين است :
» إِنَّ لِرَبِّكُمْ فِي أَيَّامِ دَهْرِكُمْ نَفَحَاتٍ أَلَا فَتَعَرَّضُوا لَهَا «(587)
نفحه ؛ يعنى نسيم . در ايام عمر شما نسيمهايى وجود دارد ، با همه وجود اين فرصتها و نفحات الهيه را براى خود بگيريد و در اين فرصتها آن كار مثبتى را كه بايد انجام دهيد ، انجام دهيد و تا ظرف آن نگذشته است ، سود ببريد .
نمونهاى از بهرهگيرندگان از فرصت عمر
براى بسيارى اين نفحات وزيده است و آنها غنيمت دانسته و سود سرشارى نصيب آنان شده است ، كه هم در قرآن و هم در تاريخ و روايات مطرح است. يكى از آنها را براى نمونه عرض مىكنم تا معناى فرصت يا مورد آن بيشتر روشن شود .
در صد و سى سال قبل ، در شهرضاى اصفهان ، كاسبى كه نسبتاً كسب با درآمد و باغ انگورى داشته است . آن زمان آنجا شهر كوچكى بوده است و ماشين نيز نبوده و رفت و آمد خيلى كم بوده است و او شهرتى جز در منطقه نداشته است .
روزى اين مرد كه تقريباً متمكن بوده است به مغازه بقالى مىآيد . چند قلم جنس مىخواسته كه صورت مىدهد و به بقال مىگويد : اينها را براى من بياور تا ببرم .
بقال شاگردش را صدا مىزند . شاگرد بچه سيزده سالهاى بود . به او مىگويد : اجناس اين صورت را براى آقا تهيه كن . شاگرد صورت را تهيه مىكند ، ولى من خيلى مرتب ، با وقار و با ادب . خريدار مىبيند كه اين شاگرد با بچههاى ديگر فرق مىكند ، سيزده ساله است ، اما به اندازه افراد سى ساله مىفهمد .
جنسها آماده مىشود ، اما خريدار به جاى اين كه در كيسه بريزد و به خانه ببرد ، به صاحب مغازه مىگويد : من مىتوانم با اين شاگرد مقدارى حرف بزنم ؟ مىگويد : بله .
البته ايشان در شهرضا چهره شناخته شدهاى بود كه شايد اسم نوه ايشان را شنيده باشيد ، صاحب ترجمه قرآن ، مهدى الهى قمشهاى . به شاگرد گفت : تو پسر چه كسى هستى ؟ مىگويد : پسر مير سيد عبدالباقى . گفت : پدرت همين كسى است كه در خانهها روضه مىخواند ؟ مىگويد : بله . گفت : اصالتاً اهل كجا هستيد ؟ مىگويد : زواره اردستان .
از شاگردى بقالى تا آيت اللهى
با هر چه كه خريده بود به خانه ميرعبدالباقى مىرود . از اينجا قدردانى از اين نسيم وزيده شده الهى شروع مىشود . با مير سيد عبدالباقى سلام و احوالپرسى مىكند و مىپرسد : چرا پسر شما در بقالى شاگردى مىكند ؟ او مىگويد : من عيال وار هستم ، خرجم زياد است ، اين بچه را در بقالى گذاشتهام تا كمك خرجى ما باشد .
گفت : يعنى نمىخواهى او را بفرستى كه تحصيل كند ؟ گفت : نه ، ولى من خيلى دلم مىخواهد كه اين بچه برود تحصيل كند . مىگويد : اگر خرج تحصيلش را بدهم و تو نيز قدرى فشار اقتصادى را تحمل كنى ، آيا قبول مىكنى ؟ گفت : بله .
حسن را به حوزه علميه مىبرد ، او سه سال درس مىخواند ، حالا جوان پانزده ساله شده و تمام نمرههايش بيست است . روزى به اين بزرگوارى كه خرج تحصيلش را مىداده مىگويد : من تحصيلم به جايى رسيده است كه ديگر نمىتوانم در شهرضا ادامه بدهم و بايد به اصفهان بروم و در آنجا ادامه دهم .
ايشان مىگويد : خرج رفتن تا اصفهان و هر ماه را براى تو مىفرستم . مىگويد : من ديگر خرجى نمىخواهم ؛ چون پانزده ساله هستم و در اصفهان با تكيه بر خدا خرجىام مىرسد .
بقچه از نان خشك و لباس كهنه برمىدارد و به اصفهان مىآيد . سه سال در اصفهان مىماند و بعد پاى درس آيت الله العظمى سيد محمد باقر درچهاى ،(588) جهانگيرخان قشقايى(589) و آخوند ملا محمد كاشانى(590) مىرود . براى مخارجش پنج شنبهها و جمعهها كارگرى مىكرد .
بعد از بيست و چهار سال مجتهد مىشود و به نجف مىرود . روزگارى كه آخوند خراسانى(591) تنها مرجع عالم تشيع بود و انقلاب مشروطه شروع شده ، به صورت ظاهر استبداد شكست مىخورد ، مجلس شوراى ملى در آن زمان از پنجاه وكيل برپا مىشود ، طبق قانون اساسى آن زمان بايد پنج مجتهد جامع الشرايط به مجلس معرفى شوند تا بر تصويب قوانين مجلس نظارت كنند كه قوانين ضد قرآن و دين نباشد .
او يكى از اين پنج نفر ، بلكه در رأس همه آنها در شوراى نگهبان و ناظر قانونهاى مصوب مجلس شوراى ملى بود . همان شاگرد بقال كه آيت الله سيد حسن مدرس(592) شد ، معرفى مىشود . به تنهايى مىايستد و با دشمن داخلى و خارجى مىجنگد و تا زنده بود ، ايران به وسيله انگليس و روس تقسيم نشد ؛ چون استعمار بنا داشت كشور ما را به دو قسمت شمال و جنوب تقسيم كند تا تهران تا درياى خزر براى روس باشد و از تهران به بعد تا نوار خليج فارس براى انگليس بشود . گاهى تاريخ ايران را بخوانيد . فقط اين روحانى از اين تقسيم مانع شد ، و الا دولت ترسو و خودباخته داشت زير بار قرارداد تقسيم مىرفت . مدرس آمد در مجلس فرياد كشيد ، گفت : قبل از اين تقسيم ، بايد ما چهارده ميليون نفر ملت ايران را بكشند ، ما نباشيم تا ايران تقسيم شود . بعد هم ايشان را به شهادت رساندند.
انسان حكيم ، عالم ، مرجع ، فقيه ، مفسر ، اصولى و سدّى در مقابل تقسيم و نابود شدن ايران . اين معناى غنيمت دانستن فرصت و منفعت بردن از آن است . با همين غنيمت دانستن فرصت ، چقدر براى اين مملكت كار كرد . به عمرش يكبار هم نترسيد .
مبارزات مرحوم مدرس با رضاخان
زمان رضاخان كه مىگويند : در ايران مردم حتى در پستوخانههاى روستاها از اسم رضاخان وحشت مىكردند ، روزى رضاخان به مجلس آمد ، جلوى درب مجلس مدرس را ديد ، پيرمردى با دست لرزان و يك عصا ، او نيز اعلىحضرت ، سر مدرس داد كشيد : سيد ! از من چه مىخواهى كه در مجلس عليه من حرف مىزنى ؟ گفت : من از تو يك چيز بيشتر نمىخواهم ، آن هم اين كه زودتر بميرى .
او حافظ منافع اين مملكت بود . قراردادهاى استعمارى را نگذاشت كه امضا شود . به اين مملكت و روحيه مردم خيلى خدمت كرد . شما يقين بدانيد كه تا كنون مجلس مانند مدرس را نداشته است . او شخصيت عظيم الهى ، باتقوا ، زاهد و بسيار آزاده بود .
ديوجانس حكيم(593) و پادشاه يونان
پادشاه يونان علاقه داشت كه يكبار ديوجانس حكيم را ببيند . هر چه وكيل و وزير رفتند به او گفتند : يكبار بيا كه اعلىحضرت مىخواهد تو را ببيند ، او مىگفت : من چشمم را از بيابان پيدا نكردهام كه او را ببينم . مگر اجازه داريم كه بگذاريم اين چشم به هر چيزى بيافتد ؟ شاه كيست ؟
تا اين كه روزى در تابستان، ديوجانس در خيابان فرعى ديد خيلى خسته است ، روى خاك جاده خوابيد : »آسان گذرانيد جهان گذران را« . آسان زندگى كردن را بايد از اينها ياد گرفت .
پادشاه يونان ، آمد از آنجا بگذرد ، مأمورانى كه جاده را پاك مىكردند ، بالاى سر حكيم آمدند ، گفتند : بلند شو . ديوجانس گفت : به شما چه ربط دارد ؟ گفتند : اعلىحضرت فرموده است . گفت : اعليحضرت كيست ؟ شاه گفت : كنار برويد . يكى از دربارىها آهسته گفت : اعلىحضرت ! ديوجانس حكيم خود ايشان است . پادشاه از اسب پياده شد ، كنار ديوجانس آمد ، او هنوز خوابيده بود ، پادشاه گفت : اى حكيم ! من پادشاه يونان هستم . گفت : به من چه ؟ هر كه مىخواهى باش . پادشاه گفت : اى حكيم ! از من چيزى بخواه . گفت : حال كه اصرار دارى كه از تو چيزى بخواهم ، هوا سرد است و من به آفتاب احتياج دارم ، تو جلوى آفتاب را گرفتهاى و با سايه خود مرا سرد كردهاى ، آن طرف برو تا آفتاب به من بخورد .
چقدر حافظ زيبا مىگويد :
غلام همت آنم كه زير چرخ كبود
ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است(594)
حكايتى از بهلول و هارون الرشيد
هارون الرشيد داشت مىرفت ، بهلول خوابيده بود . به او گفت : برخيز ! گفت : من خستهام ، تو از آن طرف برو . گفت : من سالهاست تو را مىشناسم ، چيزى از من نخواستهاى ، چرا محاسنت اين همه درهم است ؟ گفت : شانه ندارم . هارون در جيب خود دست كرد و شانه مخصوص سلطنتى خودش را درآورد و گفت : اين براى تو . شانه را گرفت و به صورتش نزد . گفت : اين شانه جا مىخواهد ، اين لباس من پاره است و جيب ندارد . هارون گفت : لباس مخصوص مرا به او بدهيد .
لباس را به او دادند، او آن را كنار گذاشت ، هارون گفت : آيا اين بىاحترامى به لباس من نيست ؟ گفت : من جا ندارم ، آن را كجا بگذارم . به او خانه دادند . گفت : اين خانه خرج دارد ، هارون گفت : به او فلان باغ را بدهيد تا از درآمد آن خانه را اداره كند . بهلول گفت : من تنها نمىتوانم خانه و باغ را اداره كنم ، هارون گفت : دو غلام به او بدهيد . بهلول شانه را در دامن هارون انداخت و گفت : شانهاى كه اين همه دنباله داشته باشد ، نخواستيم .
قرار گرفتن در مسير نفحات الهى
نگذاريد فرصت سلامت از دست برود كه آرزو كنيد يك ركعت ايستاده نماز بخوانيد ، اما نتوانيد . يا يك سجده نتوانيد بكنيد . باز گفتار رسول خدا صلى الله عليه وآله را ببينيد :
» إن لربكم فى ايام دهركم نفحات الا فتعرضوا لها «
در روزگار شما نسيمهايى مىوزد ، خود را در معرض اين نسيمها قرار دهيد كه آثار آن خيلى فوق العاده است .
پيامبر صلى الله عليه وآله مىفرمايد : مردم آخر الزمان زندگيى براى خود فراهم مىكنند كه فكر مىكنند هزار سال ماندنى هستند .(595)
دو كارگر مسجد اعظم قم
تاجر بسيار بزرگوار ، عادل و مورد اعتمادى بود، به نام مرحوم حاج آقا رضا شاپورى . وقتى آيت الله العظمى بروجردى(596) مىخواست مسجد اعظم قم را بسازد ، ايشان را خواست، گفت : آيا شما حاضريد بايستيد ، سرپرستى اين مسجد را به عهده بگيريد ؟ عرض كرد : بله . در قم خانهاى گرفت ، از پى كندن مسجد بود ، تا وقتى كه آجر آخر مسجد تمام شد . نماز را آقاى بروجردى خواند و درس گفت و حاج رضا از دنيا رفت .
ايشان مىگفت : وقتى مسجد به زير گنبد رسيده بود و هنوز گنبده را نزده بودند ، روزى دو عمله آمدند ، گفتند : آقاى شاپورى ! اگر عمله لازم داريد ، ما خوب كار مىكنيم ، حقوق نمىخواهيم ، فقط پنجشنبهها نزد خانواده خود مىرويم ، آنها را مىبينيم و صبح شنبه سر كار برمىگرديم . شما پول ما را براى ما نگهداريد تا جمع شود . يك سال تمام اينها براى اين مسجد كار كردند ، اما بعد از يك سال هر دو غايب شدند .
پول يك سال آنها كه چهار تومان شده بود ، در صندوق مانده بود . من اسم آنها را نمىدانستم . بعد از يك سال نيز نيامدند تا نامهاى آمد كه پولهاى كارگرى ما را براى مسجد خرج كنيد . ما دو تاجر بوديم كه براى خرج مسجد پول خوبى داده بوديم. اگر خواستيد ما را بشناسيد ، در قيامت در پيشگاه خدا همديگر را خواهيم ديد .
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته
پی نوشت ها:
587) بحار الأنوار: 221/68، باب 66؛ »عَنِ النَّبِيِّ صلى الله عليه وآله إِنَّ لِرَبِّكُمْ فِي أَيَّامِ دَهْرِكُمْ نَفَحَاتٍ أَلَا فَتَعَرَّضُوا لَهَا.«
عوالى اللآلى: 118/4، الجملة الثانية في الأحاديث المتعلقة، حديث 188؛ »و قال عليه السلام إن لربكم في أيام دهركم نفحات ألا فتعرضين لها بكثرة الاستعداد.«
588) شرح حال ايشان در كتاب ارزشها و لغزشهاى نفس، جلسه 21 آمده است.
589) شرح حال ايشان در كتاب ارزشها و لغزشهاى نفس، جلسه 21 آمده است.
590) شرح حال ايشان در كتاب تواضع و آثار آن، جلسه 12 آمده است.
591) شرح حال ايشان در كتاب عرفان در سوره يوسف، جلسه 20 آمده است.
592) شرح حال ايشان در كتاب تواضع و آثار آن، جلسه 12 آمده است.
593) شرح حال ايشان در كتاب گناه و سبب آن، جلسه 32 آمده است.
594) حافظ شيرازى )ديوان اشعار(.
595) أطيب البيان في تفسير القرآن: 67/10، ]سوره شعراء (129 :(26] »وَ تَتَّخِذُونَ مَصانِعَ لَعَلَّكُمْ تَخْلُدُونَ«؛ و اتخاذ مىكنيد بناهايى به اميد و خيال اينكه هميشه در آنها سكونت پيدا مىكنيد.
از امير المؤمنين است فرمود: »لدو للموت و ابنوا للخراب«
انسان از همان ساعت كه متولد مىشود رو به مرگ مىرود. هر چه از عمر بگذرد به مرگ نزديكتر مىشود و بناء از همان روزى كه ساخته مىشود رو بخرابى مىرود. هر چه بگذرد به خرابى نزديكتر ميشود مخصوصا امروز چه بناهاى محكم از سيمان و آجر و تير آهن و سنگ ساختمان ميكنند گويا هزار سال در دنيا زيست ميكنند كه اين عمارات براى آنها باقى بمانند.
البرهان في تفسير القرآن: 279/3، حديث 1؛ »عن رسول الله صلى الله عليه وآله أنه قال له: يا ابن مسعود: ما ينفع من يتنعم في الدنيا إذا أخلد في النار يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ عَنِ الآْخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ يبنون الدور و يشيدون القصور، و يزخرفون المساجد، ليست همتهم إلا الدنيا، عاكفون عليها، معتمدون فيها، آلهتهم بطونهم، قال الله تعالي: »وَ تَتَّخِذُونَ مَصانِعَ لَعَلَّكُمْ تَخْلُدُون«.«