در كتابهاى تفسير آمده:
يك جوانى بيرون از شهر مدينه نزد عمويش شاگردى مىكرده، انسانى مثل ما، جوانى مثل شما جوانان، فردى مثل من و شما. برنامههاى هدايتى خدا را نه مستقيما از زبان پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله، بلكه از افراد شنيده است كه يك انسان با كرامتى، انسان مؤدب به آدابى، مردم را دعوت به يك سلسله مسائل عملى و اعتقادى و اخلاقى مىنمايد. مىگويد: اين بتهاى جاندار و بىجان هيچ كاره هستند، راست هم مىگويد. واقعا اين بتها هيچ كاره هستند، شما چرا خودتان را خرج بت مىكنيد؟
به مردم مىگويد: حسد، طمع، بخل و كينه ضرر است، مهربانى، خاكسارى و فروتنى منفعت است، و ارتباط با پروردگار نورانيت و عدالت در كسب حسن است. او داراى نفس ملهمه بوده. مقايسه مىكند حرفهاى پيغمبر صلىاللهعليهوآله را با حرفهاى غير پيغمبر صلىاللهعليهوآله، مىبيند حرفهاى ضد پيامبر بىارزش است، اما حرفهاى پيامبر همه ارزش و سازنده است، امنيت بخش و آرامش بخش است.
يك بار براى خريد براى مغازه عمو به مدينه آمد، به جلسه پيامبر برخورد كرد، مسجد هنوز در و ديوار نداشت، چهار تا ديوار نيم مترى بود. همه از بيرون جمعيت را مىديدند. كنار ديوار ايستاد و به حرفهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله گوش داد، از دهان مبارك عرشى و ملكوتى خود پيامبر مسائل هدايت را شنيد. دل داد به اين مسائل و رفت. حالا از بودن در مغازه عمو، از برنامههاى بت پرستى عمو، احساس آرامش نمىكند. تمام امنيت و آرامش را در مدينه و كنار برنامههاى پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله مىبيند.
عمو متوجه اين تغيير حالت او شده بود، گفت: نكند در ارتباط با او قرار گرفتهاى؟ گفت: بله، عمو گفت: هر چه پول از كنار من جمع كردهاى مصادره مىكنم، كتك مفصلى هم به جوان زد، لباس تن جوان را هم گرفت، گفت: حالا برو پيش آن آقا تا او ادارهات كند.
خوب است كه مشركان آدم را برانند، شيطان با انسان قهر كند، خانوادههاى ناباب انسان را طرد كنند و به سمت پروردگار روان كنند. چه لذتى دارد! در حالى كه پروردگار عالم آغوش خود را با كمال رحمت براى انسان باز نگهداشته است، اگر همه تو را راندند، بيا! من تو را قبول مىكنم. كدام آغوش، در اين عالم گرمتر از آغوش او است؟ كدام محبت بالاتر از محبت او است؟
زن عمو او را صدا زد، گفت: پنهانى گليمى به تو مىدهم، به خودت بپيچ و برو، اين شوهر من انسان خوبى نيست، او آدم ستمكارى است، من هم نمىتوانم كارى بكنم، اگر مىشد انجام مىدادم.