در شهرى منبر مىرفتم، يك روز روى منبر ديدم يك پيرمردى از در مسجد وارد شد و نشست. آنهايى كه آنجا او را ديدند ـ از علما و غير علما ـ همه براى او تمام قد بلند شدند. فهميدم اين يك شخصيت بزرگى است. از منبر كه پايين آمدم، رفتم و سلام كردم. ديدم چهرهاش بسيار نورانى است. به يكى از علما گفتم: اين آقا كيست؟ گفت: اين بهترين طبيب شهر ما است. دو نسل از مردم اين شهر را معالجه كرده است. يك نسخه هم مىدهد و مريض هم خوب مىشود.
مىخواست بگويد كه علمش زياد است كه دو نسل را در اينجا معالجه كرده است. آن وقت گفت: اين طبيب اهل نماز شب و دائم الذكر است، عمده قرآن را حفظ است، نسخههايى كه مىنويسد، پول نسخه را خيلى ناچيز حساب مىكند. دارو كم مىدهد، ولى نفَسش دنبال دوا در وجود مريض مىآيد، و مريض با همان يك نسخه خوب مىشود.
براى من تعريف كردند كه پدر اين آقا دكتر اين منطقه بود، تمام مردم اين منطقه و دهاتهاى اطراف پيش پدر اين آقا مىآمدند. پدر اين آقا يك زمين كشاورزى خوبى داشت. يك تاجر بازارى اين محل، كنار زمين او زمين كشاورزى داشت. آن تاجر دويست سيصد متر زمين اين آقا را روى زمين خودش انداخت.
ويزيت دكتر آن زمان ده شاهى بود، يكى از قوم و خويشهاى آن تاجر گفت: حاجى! بروم آن دكتر را بياورم؟ گفت: او با ما قهر است، اختلاف و دعوا داريم، گفت: حالا مىرويم، شايد آمد. آمد پيش دكتر، گفت: مىدانى حاج كاظم مريض است؟ عيادتش مىآيى؟ گفت: آرى. گفت: من براى نجات جان مردم درس خواندهام، جان مردم يك چيزى است، اختلاف چيز ديگر. آمد بالاى سرش و معاينهاش كرد. بعد به اتاق اين طرف آمد. گفتند: نسخه بنويس، گفت: ويزيت مىگيرم و مىنويسم، گفتند: چند؟ گفت: هزار تومان. دويست متر زمينش دو تومان مىارزيد، دو تا يك تومانى، مىگفتند: اين پولدار هم آن زمانها هفت هشت هزار تومان پول داشت، از همه پولدارتر بود (ذليلترين عنصر در زمان ما پول است) براى اين پولِ پست كه نبايد دين و اخلاق را مايه گذاشت.
گفت: هزار تومان مىگيرم. گفتند: حاجى مىگويد هزار تومان مىگيرم، نزديك بود بيچاره سكته كند. هزار تومان خيلى پول بود. هر چه چانه زدند، گفت: همين كه گفتم. اگر اين ويزيت را به من بدهيد، من نسخه مىنويسم. اگر ندهيد، اين تا فردا صبح مىميرد. دكترهاى ديگر مريضى او را نفهميدند، ولى من فهميدم، و با هزار تومان مداوايش مىكنم.
آمدند و گفتند: دكتر مىگويد تو مردنى هستى، اين پولها را براى چه مىخواهى؟ دكتر گفت: بنويس كه هزار تومان مديون هستى و امضاء كن، نقد هم نمىخواهم، ولى سند بده. سند گرفت و نسخه داد، دو سه روز بعد تاجر خوب شد، رفت به مطب دكتر، گفت: دكتر! امروز آمدم آن دويست متر زمين را پس بدهم، اما خدا را خوش مىآمد كه از من هزار تومان ويزيت گرفتى؟ گفت: وقتى من معاينهات كردم، ديدم رفتنى هستى، بالاى سرت به پروردگار گفتم: الهى! هزار تومان از او مىگيرم و تمامش را به مستحقهاى شهر مىدهم. تو به خاطر اين هزار تومان صدقه مرض را از او بگردان، و مرگ او را عقب بيانداز. من با هزار تومان پول جان تو را نجات دادم.
دكتر، استاندار، فرماندار، آخوند، كشاورز و كاسب با اخلاق و با ايمان، كشور را تبديل به بهشت مىكنند.