قرآن کریم مفاتیح الجنان نهج البلاغه صحیفه سجادیه

حكايت شيرين ميرفندرسكى و معبد هندوها

 

ملا احمد نراقى  رحمه الله اين انسان پاك، والا و عظيم القدر در اين كتاب «طاقديس» و كتاب «خزائن» در هر دو نقل مى كند: ميرفندرسكى كه زمان شيخ بهايى در اصفهان زندگى مى كرده است و به زبان سانسكريت خيلى وارد بود، با هر هندى كه روبرو مى شد، عين زبان مادرى هندى با او حرف مى زده است.

ميرفندرسكى به هند رفت و وارد يك شهر پر جمعيت شد، ديد تمام مردم شهر به جاى مسجد به معبد مى روند. ايشان هم با مردم شهر در بين مردم به معبد رفت، معبد برهمنى ها بود، آخوند برهمنى ها وقتى براى صحبت كردن آمد، چشمش در جمعيت به يك فرد غير هندو افتاد. گفت: آقا! شما اهل اين شهر هستيد؟ ميرفندرسكى هم هندى خوب بلد بود، گفت: نه، من ايرانى هستم. گفت: در ايران چه كاره هستى؟ گفت: مثل همه مردم ايران. گفت: مذهبت چيست؟ گفت: من مسلمانم. گفت: مذهب شما صددرصد باطل است. گفت: براى چه؟ گفت: تاريخ ساختمان اين معبد را بخوان، دو هزار سال ما اين معبد را در هند ساخته ايم، مسجدهاى شما حداكثر بعد از صد سال، يا ديوارش مى ريزد، يا گنبدش از بين مى رود و دوباره بايد بازسازى شود. وقتى معبدتان بنيان ندارد، دليل بر اين است كه دينتان هم بنيان ندارد. به قول فلاسفه از در سفسطه وارد شد.

مير فندرسكى گفت: اتفاقا خراب شدن مساجد ما دليل بر حقانيت ما است، چون ما يك چيزهايى را در آن مساجد مى خوانيم به نام قرآن، مسجد طاقت نمى آورد و كم كم خراب مى شود:

 « لَوْ أَنزَلْنَا هَـذَا الْقُرْءَانَ عَلَى جَبَلٍ لَّرَأَيْتَهُ خَـشِعًا مُّتَصَدِّعًا مِّنْ خَشْيَةِ اللَّهِ »

 اگر مى خواهيد، فردا بيايم تا من قرآن بخوانم، ببين اينجا سر پا مى ماند يا نه؟

مرحوم نراقى مى گويد: آخوند برهمنى ها قبول كرد قرار شد فردا بيايد. ميرفندرسكى رفت مسافرخانه، نيمه شب لباس را درآورد، صورت روى خاك گذاشت، گفت: محبوب من! اين وعده اى كه من به اين ها دادم، از پيش خودم ندادم. كار من امروز، عين كار مادر موسى  عليه السلام شد؛ تو به مادر موسى  عليه السلام گفتى: بچه را در دريا بيانداز. تو به قلب من انداختى كه اين حرف را بزنم. آبروى من نمى رود، آبروى تو مى رود، آبروى دين مى رود. تا صبح گريه كرد.

با دل مطمئن، فردا به معبد رفت، معبد پر از جمعيت؛ گفت: من آمده ام تا آن حرفها را بخوانم.

آمد در كنار محراب معبد، اذان گفت، گفت: «الله اكبر، اشهد ان لا اله الا الله» وقتى نام خدا را مى برد، مى لرزيد و اشكش مى ريخت، اذان كه تمام شد، مى خواست نماز را شروع كند، اين آيه را خواند:

« إِنِّى وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذِى فَطَرَ السَّمَـوَ تِ وَالْأَرْضَ »

 معبد شروع به لرزيدن كرد، همه فرار كردند، آخرين نفر خودش بود. بيرون آمد، معبد چنان در هم ريخت كه گرد و غبار بالا رفت. آن شهر اگر الان چندين هزار شيعه دارد، از بركت كار آن روز مير فندرسكى است.

فهم قرآن يك منفعت است. طهارت، تمام كوه ها و تپه هاى دل را كنار مى زند تا با فهم قرآن، جمال خدا در اين قلب جلوه كند:

 « لاَّ يَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ »

اميرالمؤمنين  عليه السلام مى فرمايد: حداقل روزى ده آيه قرآن بخوانيم، پاك بشويم و قرآن بخوانيم.

غسل در اشك زدم كه اهل طريقت گويند

 پاك شو اول و پس ديده بر آن پاك انداز


منبع : پایگاه عرفان
اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی:

آخرین مطالب


بیشترین بازدید این مجموعه