در روايات معتبره آمده است: شخص مشرك، بتپرست و ضدّ خدا، بيدار مىشود و در محضر پيغمبر عظيم الشأن اسلام صلىاللهعليهوآله اسلام مىآورد، فقط شهادتين را مىگويد و از گذشتهاش نيز هيچ حرفى به ميان نمىآورد، از پيغمبر صلىاللهعليهوآله نمىپرسد كه گناهان اين چند ساله گذشته را چه كنم؟
در سوره فرقان آمده است كه: شخصى در گذشته زناكار، بت پرست، آدم كش، در تاريكى غفلت و جهل بوده، اما بيدار شده، آمده و شهادتين را گفته و بلافاصله از دنيا رفته است. رسول خدا صلىاللهعليهوآله خودش او را غسل داده، در قبر گذاشته، درون قبر هم خم شده و صورت او را بوسيده و فرموده است: چقدر راحت به بهشت رفتى.
يعنى در هيچ جا از مواقف قيامت گير نكرده است؛ نه در دادگاهى او را خواستند كه تو، چرا بت پرستيدى، نه خواستند كه بگويند: چرا زنا كردى، يا آدم كشتى. پاى هيچ توبهاى نيز در ميان نبوده، ولى سيّئات او اين گونه محو شده است. آيا انصاف است كه با اين خدا زندگى نكنيم؟
برخورد نادرستى بين ما و كسى به وجود مىآيد، گاهى آثار اين برخورد
ناباب ساليان طولانى گريبان ما و او را گرفته، نه ما گذشت مىكنيم و نه او. ما پشت سر او بد مىگوييم و او پشت سر ما. چند نفر مىآيند واسطه مىشوند تا آشتى كنيم، آشتى نمىكنيم و حاضر به فراموش كردن گذشته و بخشيدن او نيستيم، اما بندهاى در تمام عمر با پروردگار درگيرى داشته، با لحظهاى برگشتن، بدون عذرخواهى و توبه كردن مرده است، اما در هيچ كجاى قيامت به او گير ندهند!!!
اين احترامى است كه خدا به بندهاش مىگذارد، با شهادتين واقعى، تمام سيّئات او را محو مىكند.
در سوره «الرحمن» مىفرمايد: هيچ كس از انس و جنّ حق ندارد از من بپرسد كه چرا اين كار را كردى. من خواستم كه در ماه رمضان همه گناهان بندهام را محو كنم، كسى حق چون و چرا با من را ندارد، چون من مالك آفرينش هستم و بندهام نيز مملوك من است، خودم به او آزادى و اختيار دادم، از اختيارش سوء استفاده كرد، اما بعداً به ماه رمضان وصل شد، به احترام اين ماه، همه سيّئات او را محو مىكنم.