بيچارگان حقيقى در قيامت
بعد به همه لاييكهاى دنيا رو مىكنند، آنهايى كه از همه عالم هستى و حقايق آن فقط بدن و خواستههاى آن را انتخاب كردند، در نامه عمل خود هيچ چيزى ندارند. يعنى در انتخاب ديگرى قرار نگرفتند، بلكه يك چيز را انتخاب كردند و آن هم بدن است.
بدن اگر شكم و شهوت نداشت، انتخابش نمىكردند، چون خيلى از افراد، وقتى شكم نتواند غذاى لذيذ را قبول كند و چراغ شهوت نيز خاموش باشد، خودكشى مىكنند.
مىگويند: اين بدن را مىخواهيم چه كنيم؟ خودكشى در قديم نيز بوده و به
تناسب جمعيت، در زمان ما نيز هست.
آن كسى كه خدا ندارد، به قيامت و حقايق اعتقادى ندارد. وقتى عاشق دخترى مىشود و چند دفعه مىرود و مىآيد، آخرش مىگويند: اين دختر را به تو نمىدهيم، مىگويد: شهوت من نسبت به اين دختر تعطيل شده است، من مىخواستم زنده باشم كه با او ازدواج كنم، حالا كه نمىشود، پس اين بدن را براى چه كار مىخواهم؟ لذا خودش را مىكشد.
اين خودكشىهايى كه در اروپا، آمريكا و همه كشورها هست، دو ملاك دارد، ملاك اولش شهوت است و ملاك دوم كم ظرفيتى و فشار روانى است. چون نمىتواند پول در آورد و بخورد، در نتيجه نمىتواند به خواستههاى بدن خود جواب دهد، خود را مىكشد.
چرا خودت را مىكشى؟ دوستان لاييك و بىدين كه كمك نمىكنند، اما بيا درد خود را به مردم مؤمن بگو. بيشتر اين كلاس سازىها، درمانگاه سازىها، بيمارستان سازىها، مسجدها، مراكز مذهبى، خيريه و سرپرستى ايتام از همين مردم پاى منبرها درست شده است. درد خود را به اهل دين بگو.
استقامت اولياى خدا در برابر فشارها
اما به ابوذر فشار مىآيد، تا كجا؟ تا حد نهايى. در بيابان دراز كشيد، دخترش مىگويد: چرا خوابيدهاى؟ فرمود: ديگر طاقت نشستن ندارم. تو جوانتر هستى و بدنت قوىتر است. طاقت گرسنگى و تشنگى را دارى، برو در اين بيابان ببين، علف خشكى، چيزى كه بشود خورد، پيدا مىكنى.[16]
رفت و آمد، گفت: پيدا نمىشود. گفت: پس بيا سر مرا به دامن بگذار. سر پدر را به دامن گرفت، ديد پدر با لبخند و نشاط مىگويد:
« اليه السلام عليه السلام به السلام منه السلام »
چه خبر است؟ گرسنهاى كه از گرسنگى در حال مرگ است، در اين بيابان، در گرماى بالاى پنجاه درجه ربذه. گفت: پدر ! به چه كسى دارى سلام مىكنى؟ فرمود: عزيز دلم ! ملك الموت آمده است، تو او را نمىبينى، بالاى سر من آمده و با ادب ايستاده است، مىگويد: اى ابوذر ! خدا فرموده است كه تو را ببرم، اما قبل
از اين كه جانت را بگيرم، سلام او را به تو برسانم.
از فشار گرسنگى خودكشى نمىكند، بلكه خودش را به خدا مىرساند. وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله به بلال مىفرمايد:
چرا ازدواج نمىكنى؟ مىگويد: آخر كسى نيست كه به من زن بدهد.
ما مجبور هستيم كه عفت نفس به خرج بدهيم.
حضرت فرمود: نه، نزد فلان خانواده برو و از دختر آنان خواستگارى كن. گفت: يا رسول الله ! اينهاخانواده محترم و پولدار و از اشراف مدينه هستند. من نه صدا دارم، نه چهره، نه موى زيبايى دارم و نه سفيد هستم. معلوم نيست آن دختر حاضر باشد كه به من شوهر كند.
حضرت فرمود: تو برو. آمد و در زد. در را باز كردند، ديدند مؤذن پيغمبر صلىاللهعليهوآله است. گفتند: بفرماييد. آمد و نشست. گفتند: فرمايشى داريد؟ گفت: پيغمبر صلىاللهعليهوآله مرا فرستاده است تا دختر خود را براى من عقد كنيد. اگر عقد مىكنيد، من بنشينم، اگر عقد نمىكنيد، من سرمايه بزرگتر از هر چيزى كه خداست را دارم. گفتند: براى تو عقد مىكنيم.[17]
اينها از خدا و آيات او پر بودند و هيچ فشارى به آنها نمىآمد. اگر گرسنه مىشدند، مانند ابوذر مىشدند. اگر زن نداشتند، مانند بلال مىشدند. براى آنان اين مهم بود كه وجود خود و نعمتها را به غلط هزينه نكنند.
بىمنطقى افراد بىايمان
بعد به لاييكها اعتراض دارد:
« وَمَا لَنَا لاَ نُؤْمِنُ بِاللَّهِ »[18]
به آنها مىگويد: به چه دليل؟ دليل و منطق بياوريد و علمى صحبت كنيد « ما لنا » يعنى به چه دليل به پروردگار گره نخورديد؟ و به خداى عالم ايمان نياورديد؟ يك دليل قانع كننده بياوريد كه علت جدا شدن شما از خدا چيست؟ آيا حق است يا نه؟ آيا وصل شدن به خدا باطل است؟ دليل و منطق بياوريد.
ما همين طور حاضر نيستيم از خدا دست برداريم:
« وَمَا جَآءَنَا مِنَ الْحَقِّ »
به چه دليل ما به پيغمبر صلىاللهعليهوآله و قرآن ايمان نياوريم؟ آيا عيبى در پيغمبر صلىاللهعليهوآله هست؟ آيا در نبوت و قرآن خلأيى هست؟ مطلب خلاف طبيعت و انسانيت و ادب و عقل در قرآن هست؟ به چه دليل ما به پيغمبر صلىاللهعليهوآله و قرآن ايمان نياوريم؟
« وَنَطْمَعُ أَن يُدْخِلَنَا رَبُّنَا مَعَ الْقَوْمِ الصَّــلِحِينَ »[19]
به چه دليل به پروردگار اميد نبنديم كه او ما را در گروه و زمره شايستگان قرار دهد؟ به چه دليل طمع و اميد نداشته باشيم كه خدا در قيامت و دنيا ما را با انبيا و ائمه عليهمالسلام حساب كند؟ يعنى از آنها دور شويم، از آنها بهتر را داريم كه به آنها وصل شويم؟ به چه دليل؟
ما كه تا به حال از لاييكهاى جهان هيچ حرف منطقيى در اين زمينه نديده و نشنيديم. هر چه مىگويند، فقط ياوهگويى است كه عليه خدا و انبيا عليهمالسلام است، نه دليلى دارند و نه منطق و حكمت. حرفهايى كه جاهل نفهم و ديوانه نيز حاضر نيست بزند. اما خدا چه مىگويد:
« فَأَثَـبَهُمُ اللَّهُ بِمَا قَالُواْ »
من در مقابل اين تعهدى كه اينها به من دادند و مؤمن شدند و درخواست كردند كه من آنان را از گواهان قرار بدهم، پاداش آنان را دادم. نمىگويد: مىدهم، « أثاب » فعل ماضى است، مىگويد: پاداش آنان مقرّر و داده شده است.
كسانى كه مىگويند:
ما نقد را رها نمىكنيم كه نسيه را بگيريم، خدا مىفرمايد: بهشت نسيه نيست.
پاداش آنان را دادهام. فقط بايد پرده دنيا كنار برود و آنها به عالم بعد قدم بگذارند و آن عالم مرا زينت بدهند، تابه آنان بگويند:
اين پاداش شما است كه قبلاً براى شما گذاشته بودم. اينها كسانى هستند كه وقتى وارد عالم بعد مىشوند، نورشان، عالم بعد را روشن مىكند.
« فَأَثَـبَهُمُ اللَّهُ بِمَا قَالُواْ جَنَّـتٍ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَـرُ خَــلِدِينَ فِيهَا وَذَ لِكَ جَزَآءُ الُْمحْسِنِينَ »[20]
محسن كيست؟ خدا. در دعاها داريم:
محسن خداست، يعنى آن مقام معنوى محسن بودن خود را در حدّ ظرفيت مؤمنان به آنها عنايت كرده است.
نعمت اشك بر خدا و اوليا
اما اين سه آيه براى رواياتى كه آثار گناه را بيان مىكنند مقدمه بود. اينها وقتى به عالم بعد وارد مىشوند، آنجا را روشن مىكنند. وقتى امام زين العابدين عليهالسلام گلوى بريده پدر را روى خاك گذاشت، همين را فرمود:
« أبتاه ! أما الدنيا فبعدك مظلمة و امّا الآخرة فبنور وجهك مشرقة »[22]
تو رفتى، تمام دنيا تاريك شد، اما عالم آخرت را به نور خودت روشن كردى.
در آخر سوره حديد مىفرمايد:
« يَوْمَ تَرَى الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَـتِ يَسْعَى نُورُهُم بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمَـنِهِم »[23]
زنان و مردان مؤمن در قيامت به قدرى روشنايى دارند كه در روشنايى پيش رو و دست راست خود حركت مىكنند.
يكى از نشانههاى محسنين، گريه است:
« أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ »[24]
« ذَ لِكَ جَزَآءُ الُْمحْسِنِينَ »[25]
تا حدى براى شما روشن شد كه با اين گريهاى كه خدا به شما داده است، شما نيز محسن هستيد. ما نمىگوييم كه به طور كامل محسن هستيم، اما بويى از محسن بودن در ما هست. يكى از علائمش اين است كه تا اسم خدا را مىشنويم، دعاهاى مربوط به او را مىخوانيم و اسم اولياى خدا را مىشنويم، اشك مىريزيم. چشم ما نعمت اشك دارد.
گاهى انسان از شدت عشق و محبت، پشيمانى و ندامت بر گناه در تحير مىماند كه او اين همه به ما عنايت دارد كه به ما بويى از محسنين مرحمت فرموده
است كه تا اسم او و اوليائش را مىشنويم يا مىخوانيم، دل ما را تكان مىدهد، قلب ما را مىلرزاند و اشك ما را جارى مىكند.
ديد مجنون را يكى صحرانورد
در ميان باديه بنشسته فرد
ساخته بر ريگ ز انگشتان قلم
مىزند حرفى به دست خود رقم
گفت: اى مفتون شيدا ! چيست اين؟
مىنويسى نامه سوى كيست اين؟
گفت: شرح حسن ليلى مىدهم
خاطر خود را تسلّى مىدهم
چون ميسر نيست من را كام او
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته
پی نوشت ها:
[16] ـ بحار الأنوار: 22/399 ـ 400، باب 12، حديث 3 و 7؛ روضة الواعظين: 2/284؛ «عَنْ حُلاَّمٍ بن [ ابْنِ ]دَلٍّ [ جُلاَّمِ بْنِ جَنْدَلٍ ] الْغِفَارِيِّ وَ كَانَتْ لَهُ صُحْبَةٌ قَالَ مَكَثَ أَبُو ذَرٍّ رَحِمَهُ اللَّهُ بِالرَّبَذَةِ حَتَّى مَاتَ فَلَمَّا حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ قَالَ لاِمْرَأَتِهِ اذْبَحِي شَاةً مِنْ غَنَمِكِ وَ اصْنَعِيهَا فَإِذَا نَضِجَتْ فَاقْعُدِي عَلَى قَارِعَةِ الطَّرِيقِ فَأَوَّلُ رَكْبٍ تَرَيْنَهُمْ قُولِي يَا عِبَادَ اللَّهِ الْمُسْلِمِينَ هَذَا أَبُو ذَرٍّ صَاحِبُ رَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآلهقَدْ قَضَى نَحْبَهُ وَ لَقِيَ رَبَّهُ فَأَعِينُونِي عَلَيْهِ وَ أَجِيبُوهُ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله أَخْبَرَنِي أَنِّي أَمُوتُ فِي أَرْضِ غُرْبَةٍ وَ أَنَّهُ يَلِي غُسْلِي وَ دَفْنِي وَ الصَّلاَةَ عَلَيَّ رِجَالٌ مِنْ أُمَّتِي صَالِحُونَ . . . مُحَمَّدُ بْنُ عَلْقَمَةَ بْنِ الْأَسْوَدِ النَّخَعِيُّ قَالَ خَرَجْتُ فِي رَهْطٍ أُرِيدُ الْحَجَّ مِنْهُمْ مَالِكُ بْنُ الْحَارِثِ الْأَشْتَرُ حَتَّى قَدِمْنَا الرَّبَذَةَ فَإِذَا امْرَأَةٌ عَلَى قَارِعَةِ الطَّرِيقِ تَقُولُ يَا عِبَادَ اللَّهِ الْمُسْلِمِينَ هَذَا أَبُو ذَرٍّ صَاحِبُ رَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله قَدْ هَلَكَ غَرِيباً لَيْسَ لِي أَحَدٌ يُعِينُنِي عَلَيْهِ قَالَ فَنَظَرَ بَعْضُنَا إِلَى بَعْضٍ وَ حَمِدْنَا اللَّهَ عَلَى مَا سَاقَ إِلَيْنَا وَ اسْتَرْجَعْنَا عَلَى عِظَمِ الْمُصِيبَةِ ثُمَّ أَقْبَلْنَا مَعَهَا فَجَهَّزْنَاهُ وَ تَنَافَسْنَا فِي كَفَنِهِ حَتَّى خَرَجَ مِنْ بَيْنِنَا بِالسَّوَاءِ ثُمَّ تَعَاوَنَّا عَلَى غُسْلِهِ حَتَّى فَرَغْنَا مِنْهُ ثُمَّ قَدَمَنَامَالِكٌ الْأَشْتَرُ فَصَلَّى بِنَا عَلَيْهِ ثُمَّ دَفَنَّاهُ فَقَامَ الْأَشْتَرُ عَلَى قَبْرِهِ ثُمَّ قَالَ اللَّهُمَّ هَذَا أَبُو ذَرٍّ صَاحِبُ رَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله عَبَدَكَ فِي الْعَابِدِينَ وَ جَاهَدَ فِيكَ الْمُشْرِكِينَ لَمْ يُغَيِّرْ وَ لَمْ يُبَدِّلْ لَكِنَّهُ رَأَى مُنْكَراً فَغَيَّرَهُ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ حَتَّى جُفِيَ وَ نُفِيَ وَ حُرِمَ وَ احْتُقِرَ ثُمَّ مَاتَ وَحِيداً غَرِيباً اللَّهُمَّ فَاقْصِمْ مَنْ حَرَمَهُ وَ نَفَاهُ مِنْ مُهَاجَرِهِ وَ حَرَمِ رَسُولِكَ صلىاللهعليهوآله قَالَ فَرَفَعْنَا أَيْدِيَنَا جَمِيعاً وَ قُلْنَا آمِينَ ثُمَّ قَدَّمَتْ الشَّاةَ الَّتِي صَنَعَتْ فَقَالَتْ إِنَّهُ قَدْ أَقْسَمَ عَلَيْكُمْ أَلاَّ تَبْرَحُوا حَتَّى تَتَغَدَّوْا فَتَغَدَّيْنَا وَ ارْتَحَلْنَا.»
[17] ـ در اين زمينه چنين آمده:
الطبقات الكبرى: محمد بن سعد: 3/237 ـ 238؛ «عن الشعبي قال خطب بلال وأخوه إلى أثل بيت من اليمن فقال أنا بلال وهذا أخي عبدان من الحبشة كنا ضالين فهدانا الله وكنا عبدين فأعتقنا الله إن تنكحونا فالحمد لله وإن تمنعونا فالله أكبر قال أخبرنا عارم بن الفضل قال أخبرنا عبد الواحد بن زياد قال أخبرنا عمرو بن ميمون قال حدثني أبي أن أخا لبلال كان ينتمي إلى العرب ويزعم أنه منهم فخطب امرأة من العرب فقالوا إن حضر بلال زوجناك قال فحضر بلال فتشهد وقال أنا بلال بن رباح و هذا أخي و هو امرؤسوء في الخلق و الدين فإن شئتم أن تزوجوه و إن شئتم أن تدعوا فدعوا فقالوا من تكون أخاه نزوجه فزوجوه قال أخبرنا محمد بن إسماعيل بن أبي فديك عن هشام بن سعد عن زيد بن أسلم أن بني أبي البكير جاؤا إلى رسول الله صلىاللهعليهوآله فقالوا زوج أختنا فلانا فقال لهم أين أنتم عن بلال ثم جاؤا مرة أخرى فقالوا يا رسول الله أنكح أختنا فلانا فقال أين أنتم عن بلال ثم جاؤا الثالثة فقالوا أنكح أختنا فلانا فقال أين أنتم عن بلال أين أنتم عن رجل من أهل الجنة قال فأنكحوه قال أخبرنا معن بن عيسى قال أخبرنا هشام بن سعد عن زيد بن أسلم أن النبي صلى الله عليه وسلم زوج ابنة أبي البكير بلالا قال أخبرنا حجاج بن محمد عن أبي معشر عن المقبري أن رسول الله صلىاللهعليهوآله زوج ابنة البكير بلالا قال أخبرنا عفان بن مسلم قال أخبرنا.»
[18] ـ مائده 5 : 84؛ «و بر پايه چه عذر و بهانهاى به خدا و آنچه از حق براى ما آمده ايمان نياوريم؟»
[19] ـ مائده 5 : 84؛ «و حال آنكه اميد داريم كه پروردگارمان ما را در زمره شايستگان درآورد.»
[20] ـ مائده 5 : 85؛ «پس خدا به پاس اين سخنان [ و عقايد صادقانه ] به آنان بهشتهايى پاداش داد كه از زيرِ [ درختانِ ] آن نهرها جارى است، در آن جاودانهاند ؛ و اين است پاداش نيكوكاران.»
[21] ـ بحار الأنوار: 44/245، باب 30، حديث 44؛ «رَوَى صَاحِبُ الدُّرِّ الثَّمِينِ فِي تَفْسِيرِ قَوْلِهِ تَعَالَى فَتَلَقّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ أَنَّهُ رَأَى سَاقَ الْعَرْشِ وَ أَسْمَاءَ النَّبِيِّ وَ الْأَئِمَّةِ عليهالسلام فَلَقَّنَهُ جَبْرَئِيلُ قُلْ يَا حَمِيدُ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ يَا عَالِي بِحَقِّ عَلِيٍّ يَا فَاطِرُ بِحَقِّ فَاطِمَةَ يَا مُحْسِنُ بِحَقِّ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ مِنْكَ الاْءِحْسَان.»
[22] ـ معالى السبطين: 2/40؛ پيشواى شهيدان، سيدرضا صدر: 230.
[23] ـ حديد 57 : 12؛«[ اين پاداش نيكو و باارزش در ] روزى [ است ] كه مردان و زنان باايمان را مىبينى كه نورشان پيش رو و از جانب راستشان شتابان حركت مىكند.»
[24] ـ مائده 5 : 83؛ «ديدگانشان را مىبينى . . . لبريز از اشك مىشود.»