من در اصفهان دو بار محضر پر نور آيت الله حاج آقا رحيم ارباب كه با مرحوم شهيد مدرس، آيت الله سيد جمال الدين گلپايگانى و آيت الله بروجردى هم درس بودند را درك كرده بودم.
فقط به خاطر اين كه تا ايشان از دنيا نرفتهاند، ايشان را ببينم، رفتم. علتش اين بود كه مىدانستم ايشان شاهد حالات سه انسان بزرگ و كمنظير بودند، يكى مرحوم آيت الله سيد محمد باقر درچهاى كه انسان عجيبى بود.
ولى به قدرى زمينه اين حالات در كشور ما كم شده است كه اينها به نظر ما افسانه مىآيد و باورش سخت است كه انسانى مانند آيت الله العظمى درچهاى، عصر روز جمعه از منزل خود در درچه، سى كيلومتر تا اصفهان بيايند و عصر چهارشنبه كه برمىگردند، غذاى اين پنج روز خود را بياورند، تا ميهمان كسى نشوند، از ترس اين كه مبادا در لقمهاى كه مىخواهند بخورند،
شبههاى و تاريكيى باشد. هر چند در نود سال قبل، اوضاع مانند زمان ما نبود. مفاسد، ماهواره، بىدينى، روابط گسترده نامشروع، فيلم و فساد در آن زمانها نبود. مردم كسب و كارى داشتند و اغلب آنها اهل نماز، روزه، دعا و گريه بودند. اما اينها از همان مردم نيز مىترسيدند كه نكند در لقمه آنان شبههاى باشد. اين قضايا افسانه نيست؟ باور كردنى نيست كه مرحوم آيت الله العظمى درچهاى كه در مقام اعلاى مرجعيت بودند، گاهى چهارشنبهها كه به درچه برمىگشتند، مقدارى دير مىرسيدند و مىديدند كه خانواده خواب هستند، البته اغلب مردم حدود ساعت هشت شب به بعد خواب بودند و علت زودخوابيدن اين بود كه زود بيدار شوند كه ساعتى در نيمه شب با خدا راز و نياز كنند. بيش از چهل سال مادر و پدرم از دوازده شب به بعد ديگر نمىخوابيدند، تا نماز صبح، گاهى پنج ساعت طول مىكشيد. هنوز صداى گريه مادرم در ذهن من هست. وقتى مشغول نماز مىشدند، گويا خدا دارد او را در دوزخ عذاب مىكند و او به خاطر عذاب ناله مىزند.
حضرت على عليهالسلام مىفرمايد:
« و هم والنار كمن قد رآها »
اينان مانند كسى بودند كه گويا عذاب را مىبينند.