پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

ورع نردبان ترقى ميرداماد

ورع نردبان ترقى ميرداماد

در كتابى كه فيلسوف بزرگ، علامه طباطبايى مقدمه‏اى بر آن نگاشته بود خواندم:

شاه عباس صفوى در شهر اصفهان با اندرونى خود سخت عصبانى شده و خشمگين مى‏شود، در پى غضب او، دخترش از خانه خارج شده و شب بر نمى‏گردد، خبر بازنگشتن دختر به شاه مى‏رسد، بر ناموس خود كه از زيبايى خيره كننده‏اى بهره داشت سخت به وحشت مى‏افتد، ماموران تجسّس در تمام شهر به تكاپو افتاده ولى او را نمى‏يابند.

دختر به وقت خواب وارد مدرسه طلّاب مى‏شود و از اتفاق به درب حجره محمد باقر استرآبادى كه طلبه‏اى جوان و فاضل بود مى‏رود، درب حجره را مى‏زند، محمد باقر درب را باز مى‏كند، دختر بدون مقدمه وارد حجره شده و به او مى‏گويد: از بزرگ‏زادگان شهرم و خانواده‏ام صاحب قدرت، اگر در برابر بودنم مقاومت كنى تو را به سياست سختى دچار مى‏كنم. طلبه جوان از ترس او را جا مى‏دهد، دختر غذا مى‏طلبد، طلبه مى‏گويد: جز نان خشك و ماست چيزى ندارم، مى‏گويد: بياور، غذا مى‏خورد و مى‏خوابد، وسوسه به طلبه حمله مى‏كند، ولى او با پناه بردن به حق دفع وسوسه مى‏كند، آتش غريزه شعله مى‏كشد، او آتش غريزه را با گرفتن تك تك انگشتانش به روى آتش چراغ خاموش مى‏كند، مأموران تجسّس به وقت صبح گذرشان به مدرسه مى‏افتد، احتمال بودن دختر را در آنجا نمى‏دادند، ولى دختر از حجره بيرون آمد، چون او را يافتند با صاحب حجره به عالى قاپو منتقل كردند.

عباس صفوى از محمد باقر سؤال مى‏كند كه شب گذشته در برخورد با اين چهره زيبا چه كردى؟ انگشتان سوخته را نشان مى‏دهد، از طرفى خبر سلامت دختر را از اهل حرم مى‏گيرد، چون از سلامت فرزندش مطلع مى‏شود، بسيار خوشحال مى‏شود، به دختر پيشنهاد ازدواج با آن طلبه را مى‏دهد، دختر از شدت پاكى آن جوانمرد بهت زده بود، قبول مى‏كند، بزرگان را مى‏خوانند و عقد دختر را براى طلبه فقير مازندرانى مى‏بندند و از آن به بعد است كه او مشهور به مير داماد مى‏شود و چيزى نمى‏گذرد كه اعلم علماى عصر گشته و شاگردانى بس بزرگ هم چون ملا صدراى شيرازى تربيت مى‏كند!

اى عاشقان اى عاشقان آن كس كه بيند روى او

 

شوريده گردد عقل او آشفته گردد خوى او

     

معشوق را جويان شود دكان او ويران شود

 

بر روى و سر پويان شود چون آب اندر جوى او

منبع
  • پایگاه عرفان