پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

حكايت قناعت

حكايت قناعت

مرحوم آيت الله بروجردى پنج دقيقه به افطار ماه رمضانى مانده، خادم را صدا زد فرمودند: گويا قرار است تو با دست خودت مرا به جهنم بفرستى.

گفت: من، فرمود: بله تو. چون در بروجرد ارثى از پدرش به ايشان رسيده بود كه زمين كشاورزى بود آنجا مى‏كاشتند و مى‏فروختند پول آن را به قم مى‏فرستادند، ايشان پول را مى‏شمرد و خرج يك سال بعد را با آن پول ميزان مى‏كرد.

هيچ وقت به پولهاى سهمى كه از همه جهان براى ايشان مى‏آمد توجه نمى‏كرد. فرمود: بوى كباب برگ در خانه من مى‏آيد با چه پولى گوشت كبابى خريدى؟ پول من به اندازه كباب برگ نمى‏رسد. من پول را براى طول سال حساب كردم، با اين پول دو سير گوشت آبگوشتى مى‏شود.

خادم گفت: آقا من اين كار را نكردم از خانه همسايه است. من براى شما كشك درست كردم. فرمود: من را ببخش من خيال كردم زياده روى در زندگى من كرده‏اى.

يعنى قلب وابسته به خدا و قيامت است، طاقت ندارد جواب كباب برگ را به خدا بدهد كه بيش از حد زندگى معمولى باشد. شيعيان ما اهل زهد هستند. قلب شيعه زيبا است.

منبع
  • پایگاه عرفان