نفس را مؤدب به آداب حق كنيد تا از غرور در امان بمانيد.
مقدمه مؤدب شدن به آداب، معرفت است، معرفت حلال و حرام، واجب و مستحب، خير و شرّ، دنيا و عقبى، حسنات و سيّئات.
و اين معرفت از طريق تحصيل علوم دينيه، يا شاگردى در پيشگاه يك عالم واجد شرايط ميسّر است.
چون آگاهى به واقعيتهاى مكتب الهى حاصل شد، آن واقعيتها بايد به مرحله عمل و اجرا درآيد و در مسئله عمل خلوص و اخلاص مراعات شود، تا انسان از خطر غرور و ساير رذايل در امان بماند.
نفس را اگر بگذاريد و توجه خود را از وى برداريد، مركز هجوم خطرها و زيانها و خسارتها خواهد شد.
اگر به تربيت نفس و آراستنش به حقايق اقدام نكنيد، مركز تاخت و تاز انواع شرور و بدىها مىگردد.
نفس را در حصار بلند عقايد حقّه و در پناه عمل صالح و خالص و اخلاق الهى ببريد، تا از هر شرى در دنيا و آخرت در امان بمانيد.
ضياء الدين ابو نجيب در اين زمينه مىگويد:
جهد كند كه نفس را مراعات كند و معرفت اخلاق نفس بداند كه نفس فرماينده باشد به بدى و غافل نشود از نفس و اگر چه به انتهاى معرفت رسيده باشد كه مصطفى عليه الصّلاة پناه گرفت به خداى از شرّ نفس.
و اميرالمؤمنين على مىگويد:
نيستم من و نفس من، مگر شبانى كه گوسفند را مىچراند، هرگاه كه از جايى گوسفندان را به هم مىآورد، از ديگر جانب پراكنده مىشود.
ورّاق رحمه الله گفت:
نفس رياكننده است بر جمله احوال ونفاق كند در بيشترين احوال و شرك آورنده است در بعضى احوال.
واسطى رحمه الله گفت:
نفس بتى است و بدان نظر كردن شرك است و نظر نكردن در آن عبادت است.
و گفتهاند:
مثل نفس در پيدا كردن نيكى و پوشيده داشتن بدى هم چون اخگر «1» است كه رنگ اخگر نيكو باشد ولكن سوزاننده.
و اگر نفس را برنجانند زود توبه كند و اگر او را فرو گذارند از پى مرادها برود و از خداى اعراض كند، خداى تعالى مىگويد:
[وَ إِذا أَنْعَمْنا عَلَى الْإِنْسانِ أَعْرَضَ وَ نَأى بِجانِبِهِ وَ إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ فَذُو دُعاءٍ عَرِيضٍ]
و هنگامى كه به انسان نعمت عطا مىكنيم [از طاعت و عبادت] روى بر مىگرداند و [با كبر و نخوت] از ما دور مىشود، و چون آسيبى به او رسد [براى برطرف شدنش] به دعاى فراوان و طولانى روى مىآورد.
و گفتهاند:
مَثَل نفس چون آبى ايستاده است كه صافى شده باشد، اگر آب را بجنبانى هر چه در زير آن باشد از لوش «1» و نتن «2» پديد آيد.
و بداند كه خداى تعالى از نفس همان طلب مىكند كه از بندگان طلب مىكند و در هر چه خداى تعالى از بندگان كه خداى را ثنا گويند و خداى را شكر كنند نفس را همين مىفرمايد و خداى تعالى بندگان را مىفرمايد تا مخالفت امر و نهى او نكنند و نفس را هم چنين مىفرمايد.
و از بندگان در مىخواهد كه موصوف شوند به سخا و كرم و از نفس، همين طلب مىكند.
و گفتهاند:
نفس لطيفهاى است كه آن را به وديعت در قالب نهادهاند و نفس محلّ اخلاق نيك است، هم چنان كه بصر محل رؤيت است و گوش محلّ سمع است و بينى محلّ شمّ .
و گفتهاند:
روح، كان خير است و نفس معدن شر كه عقل و روح را در زندان كند و آرزو نفس را در زندان كند و توفيق خداى مدد روح كند و خذلان خداى مدد نفس كند و دل با يكى باشد كه غالبتر بود از دو لشگر.
و مريد را بايد دانست كه كارها سه گونه باشد: يكى آن كه راستى آن هويدا است، متابعت آن واجب باشد و كارى كه بىراهى آن روشن است، واجب باشد دورى از آن و كارى كه در مشيّت باشد يعنى كه نداند خير است يا شرّ؛ واجب باشد ترك كردن آن تا هويدا گردد نيك و بد از جهت علم يا از جهت عقل.
و بر مريد واجب است كه تبديل اخلاق بد كند، چون كبر و كينه و حرص و اميد و حسد و منازعت و غيبت و در برادران افتادن و بدگمان شدن و شوخى كردن و جز اينها از اخلاق بد كه او را ضدّ كند به اخلاق پسنديده «2».
آرى، وقتى دل به نور معرفت روشن شد و روح با جرقّه الهى به حرارت عشق محترق شد و نفس از رذايل تخليه و به حسنات محلّى شد و معلوم شد كه انسان محكوم به حكومت خدا و مغلوب دست حضرت ربوبيّت است و روشن شد كه مظاهر زندگى مادّى امانتى چند روزه در دست انسان است و اين بدن عنصرى به سوى متلاشى شدن و درهم پاشيدن در حركت است و دير يا زود در خانه گور رفته و از تمام ما يَمْلَكَش جدا مىگردد و در آن خانه غربت بند از بندش جدا و گوشت و پوست و مفاصلش به دندان مار و مور از هم گسيخته مىگردد، جايى براى غرور و چشم طمع دوختن به غير حق خود و گول خوردن از اندكى از عناصر مادى باقى نمىماند.
آنان كه نسبت به زندگى و وسايل آن بينش صحيح نداشتند، يعنى با كمك معارف جانپرور الهيه به جهان و حيات چند روزه آن نظر نكردند، جدّاً از زندگى و حيات خود كامى نجسته و بهرهاى نگرفتند، آلوده بودن به گناه و عصيان لذت نيست، كمال بدبختى و هجوم بردن به انسانيت و پايمال كردن حق ديگران است.
آنان كه در تمام دوره تاريخ بدين سان زيست و زندگى داشتند، قبل از افتادن به كام مرگ پشيمان شدند و با كوله بارى از حسرت و اندوه و ماتم و شقاوت و بدبختى، در بستر رنج و مرض و ناكامى جان به مالك دوزخ سپردند!!
آنان چند روزى به جوانى و نشاط و به سلامت بدن و به زر و زيور و به اندكى مال و تعدادى اطرافى جاهل و نادان و بدبخت مغرور شده و گول خورده و فريفته شدند و پس از صرف عمر در باطل و از دست دادن وقت پرقيمت در برابر كارهاى لغو و بيهوده، تك و تنها و با دلى پرغصه همراه با پروندهاى سياه و دچار بودن به غضب الهى از دنيا رفتند!