قيوم در لغت عرب در معانى گوناگونى استعمال شده است.
راغب اصفهانى در كتاب با ارزش مفردات در رابطه با قيوم مىگويد:
قيوم برپا دارنده و حافظ همه موجودات و كسى است كه به هر موجود و مخلوقى آن چه را مايه قوام وجودى و بقاى اوست عنايت فرموده، و اين همان معنائى است كه در قرآن مجيد بيان شده است: خداوندى كه به هر موجودى آنچه لازمه خلقت او بوده عطا كرده و سپس به راه زندگىاش راهنمائى نموده است.
ديگر معنائى كه در كتابهاى لغت براى قيوم ذكر شده است اين معناست:
وجود و مقدسى كه آغاز و ابتدائى ندارد.
معناى ديگرى كه براى قيوم آمده است اين است:
قيوم وجود مقدس خداست كه خود با همه صفات كمالش قائم به خويش است و كمترين نيازى به غير خود ندارد، و در عين حال همه موجودات عرصه هستى به ذات مبارك او قائم و برپاست.
قرآن مجيد قيام به امور مخلوقات را فقط و فقط به حضرت حق نسبت مىدهد:
أَ فَمَنْ هُوَ قائِمٌ عَلى كُلِّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ:
آيا كسى كه بر همه مخلوقات با آنچه به دست آوردهاند قيام دارد و حاكم و مسلط و نگهبان است، مانند كسى است كه فاقد اين صفات است؟
شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلائِكَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ:
خداوند در حالى كه در همه زمينهها برپا دارنده عدالت است [با منطق وحى، با نظام متقن آفرينش و با زبان همه موجوات] گواهى مىدهد كه هيچ معبودى جز او نيست و فرشتگان و صاحبان دانش نيز به اين حقيقت شهادت مىدهند كه معبودى جز او نيست، معبودى كه تواناى شكست ناپذير و حكيم است.
الميزان مىگويد: اين آيه از آيه قبل اعم است و مفادش اين است كه خدا درباره همه موجودات قيام به عدالت دارد، و هيچ عطا كردن و منعى در وجود او جز از باب عدالت نيست، يعنى به هر مخلوقى آنچه استحقاق دارد عنايت مىكند، و بيان فرموده اين قيامى كه از روى عدالت است.
مقتضاى دو نام ارجمند او عزيز و حكيم است، به اقتضاى عزت به هر چيز قيام دارد و به مقتضاى حكمت خود به عدالت و داد رفتار مىكند.
چون حضرت حق مبدء وجود و اوصاف و آثار هر چيز است، و مبدء ديگرى نيست جز اين كه به او منتهى مىشود از اين جهت او به هر چيز و از هر جهت به تمام معنا قيام دارد قيامى كه سستى و خللى به آن راه نخواهد يافت، و قيام به امور جز براى او نيست مگر اين كه خودش به وجهى اذن داده باشد، پس خداست كه بدون هيچ گونه ضعف و سستى به امور قيام دارد و جز او هر چه هست قائم به اوست بنابراين در اينجا دو حصر است: يكى حصر قيام بر خدا يعنى جز خدا كسى بر اشياء قيام ندارد و ديگرى حصر او بر قيام يعنى همواره به امور خلق قيام دارد و ضعف و خللى در آن روى نمىدهد.
از اين بيان ثابت است كه اسم قيوم اصل همه اسماء اضافيه حق تعالى است و اسماء اضافيه عبارت است از اسمائى كه به نحوى دلالت بر معانى خارج از ذات دارد مانند: خالق، رازق، مبدى، معيد، محيى، مميت، غفور، رحيم، ودود و غيره.
«همه موجودات زنده جهان به مقياسى وسيع، از نظر قواى طبيعى و سرمايههاى غريزى و اعضاى بدن و ديگر لوازم زندگى با محيط زيستى خود منطبق هستند و براى تهيه غذا و مسكن و تربيت فرزند و نبرد با دشمن به وسايل و ابزارهاى لازم مجهزند.
اين حقيقت مورد قبول همه رهبران الهى و الهيون و دانشمندان علوم زيستى است با اين تفاوت كه رهبران الهى و جمع كثيرى از زيستشناسان اين انطباق را ناشى از صفت قيموميت حق و دليل بر آفرينش حكيمانه خداوند مىدانند، ولى آنان كه بر اساس مكتب مادى فكر مىكنند كوشش دارند تا اين انطباق حساب شده و منظم را مستند به علل طبيعى و بر اساس اتفاق و تصادف وانمود كنند، مطلبى كه متكى به هيچ دليل عقلى و مستند علمى نيست و به هيچ صورت قابل اثبات نبوده و نمىباشد.
فرعون هنگامى كه موسى و هارون را در كاخش ديد خطاب به موسى گفت:
فَمَنْ رَبُّكُما يا مُوسى. قالَ رَبُّنَا الَّذِي أَعْطى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى:
اى موسى پروردگار شما دو نفر كيست؟ پاسخ داد: پروردگار حكيمى است كه در نظام آفرينش و خلقت حكيمانه و حساب شده خود به هر موجودى آنچه را كه درخور او بوده و براى تداوم زندگىاش ضرورت داشته به وى عطا نموده به علاوه همان موجود را در مسير زندگى و شناخت نيازمندىها و بهرهبردارى از اعضايش هدايت فرموده است.
يك كرم كوچك آبزى براى آن كه بتواند در محيط آب به حيات خود ادامه دهد، با لوازم زندگى آن محيط مجهز است.
اندامش به قدرى انعطافپذير است كه به آسانى در آب شنا مىكند، طورى ساخته شده كه در مجاورت دائمى آب دچار ناتوانى و فرسودگى نمىشود، غذاى خود را مىشناسد و مىداند چگونه با سرعت خود را به آن برساند و شكارش نمايد.
يك پشه ضعيف خاكزى كه از خون انسان يا حيوان تغذيه مىكند، بال دارد و با پرواز جاى غذاى خود را پيدا مىكند، خرطوم نازك ميان تهى دارد، ميداند كه بايد آن را در رگ حيوان يا انسان فرو برد و غذاى خود را با مكيدن خون تأمين نمايد.
خلاصه خداى قيوم، تمام حشرات و همه حيوانات را طورى آفريده كه تمام اعضا و قواى بدنشان با شرايط محيطى كه بايد در آن زندگى كنند سازگار و منطبق است، به علاوه مىدانند هر يك از اعضاى خود را كجا و چگونه به كار اندازند تا بتوانند به حيات خويش ادامه دهند.
حضرت صادق (ع) مىفرمايد:
«فجعل كل شىء من خلقه متشاكلًا للامر الذى قدر ان يكون عليه:»
خداوند بزرگ هر يك از موجودات زنده را مشابه و مشاكل محيط، و برنامهاى كه براى زندگىاش مقدر شده آفريده است.
امام (ع) در اين فراز از توحيد مفضل به اصل انطباق همه موجودات با محيط مخصوصشان اشاره فرموده است.
امام در اين زمينه با تفصيل بيشترى مىفرمايد:
آيا اين پرنده بلند را ديدهاى؟ آيا مىدانى پاى بلند براى او چه فايدهاى دارد؟ زندگى اين حيوان بيشتر در آبهاى كم عمق است، او با پاى بلندش مانند ديدهبانى است كه روى برج قرار گرفته، با دقت آب را زير نظر دارد، به محض آن كه كرم يا هر جنبندهاى را كه براى تغذيهاش مناسب باشد مشاهده كرد آهسته به سويش پيش مىرود تا آن را لطمه خود سازد، اگر پاى اين پرنده كوتاه بود وقتى دنبال صيدش مىرفت شكمش با آب برخورد مىكرد، تلاطم آب كرمها را به هيجان مىانداخت و از ترس مىگريختند و پرنده گرسنه مىماند، خداوند اين دو پاى بلند را به حيوان داده است تا به غذاى خود دست يابد و نقشه شكارش نقش برآب نشود.
مفضل به ديگر تدبير حكيمانه خداوند در آفرينش اين پرنده نيز دقت كن، مىبينى هر طاير پاى بلندى گردنش نيز دراز است، اين هم آهنگى كه ميان بلندى پا و گردن برقرار شده از اين جهت است كه حيوان بتواند طعمه خود را به آسانى از زمين بردارد، چه اگر با وجود پاى بلند گردنى كوتاه داشت به برداشتن طعمهاش از روى زمين قادر نبود و چه بسا خداوند با اعطاى گردن بلند به وى، منقار دراز نيز داده است، تا شرايط زندگى بر وى آسانتر و امكان انطباقش با محيط سهلتر باشد. «1» پيروان مكتب لامارك و داروين و طرفداران فرضيه تحول، انطباق موجودات زنده را با محيط زندگى خود مستند به پارهاى از علل و عوامل طبيعى و ناشى از كوشش و مجاهدات پىگير موجود زنده در تأمين نيازهاى حياتى خود دانستهاند، و در اين زمينه بىخبر از قيوميت حق سخنپراكنى كرده مطالبى به دور از منطق و دليل و برهان و حكمت گفتهاند، مطالبى كه پس از آنان دانشمندان محقق به نقد علمى آن پرداخته و پنبه آن را چون زهكمان حلاج زده و بر آن خط بطلان كشيده و از گردونه علم خارج كردهاند.
لامارك و پيروانش مىگفتند: وقتى محيط زندگى يك پرنده عوض مىشود، و منطقه حياتىاش به باتلاق يا دريا تغيير پيدا مىكند، براى ادامه حيات و به دست آوردن غذا، بايد خود را به آب بزند، و طعمه خويش را در آبها و لجنها جستجو كند، براى اين كار بايد شنا كردن بياموزد، ناچار انگشتهاى پا را مىگشايد، پوست منتهى اليه انگشتان به باز شدن عادت مىكند و رفته رفته در نسلهاى بعد پرورش يافته و به صورت پرده شناگرى، ميان انگشتان درمىآيد، همچنين گردن خود را براى رسانيدن به كرمها دراز مىكند و كمكم به اين كار عادت مىنمايد و رفته رفته گردن حيوان دراز مىشود و به نسلهاى بعد منتقل مىگردد.
حضرت صادق (ع) امام معصوم شيعه كه از جانب خداوند عليم به انواع رشتههاى علمى مادى و معنوى آراسته بود، و تا كنون نظريات علمى آن حضرت زنده و محكم و پابرجا مانده و تا پايان عمر دنيا نيز پابرجا مىماند و هرگز با پيشرفت علوم و ابزارها به حاشيه رانده نمىشود و از گردونه حقيقت خارج نمىگردد، درباره انطباق موجود زنده با محيط خود به زرافه مثل زده است.
لامارك نيز كه يكى از رهبران مشهور و بزرگ مكتب تحول است درباره بحث انطباق بر اساس فرضيه خود زرافه را شاهد آورده است.
در اين قسمت كلام حضرت صادق (ع) از توحيد مفضل، و سخنان لامارك از كتاب بنياد انواع از مجموعهى چه مىدانم نقل مىشود، آنگاه به شرح پارهاى از نقصها و اشكالات علمى دانشمندان به فرضيه لامارك پرداخته مىگردد.
حضرت صادق (ع) پس از آن كه شرحى را درباره خلقت زرافه و ساختمانش با مفضل در ميان مىگذارد، و آن را از شگفتىهاى آفريدههاى خداوند به حساب مىآورد مىفرمايد:
«فاما طول عنقها و المنفعة لها فى ذلك فان منشأها و مرعاها فى غياطل ذوات اشجار شاهفة ذاهبة طولًا فى الهواء، فهى تحتاج الى طول العنق ليتناول بفيها اطراف تلك الاشجار فتقوت من ثمارها.»
بلندى گردن زرافه و سودى كه از آن نصيبش مىشود اين است، كه محيط پيدايش و چراگاه اين حيوان جنگلهاى انبوه و سرزمينهائى است كه از درختان سر به آسمان كشيده پوشيده است، زرافه به گردن دراز نياز داشت تا بتواند به آسانى برگ درختان را بخورد و از ميوههاى جنگلى تغذيه نمايد.
لامارك دربارهى تغيير شكل حيوان و رشد اعضاى مورد احتياج در دگرگونىهاى محيط براى انطباق با شرايط جديد چنين مىگويد:
هنگامى كه شرايط تغيير مىكند، براى حيوانات نيازمندىهائى پديد مىآورد، كه در صورت عدم ارضاى آنها دچار مرگ و نيستى مىگردند، از اين جهت براى آن كه نيازهاى خود را برآورده سازند، حيوانات به عاداتى جديد خو مىگيرند و براى اين كار پارهاى از اعضا را بيشتر به كار مىبرند.
اعضائى كه به كار مىروند نمو مىكنند و اعضائى كه بر اثر اين عادات جديد بىاستفاده مىمانند راه ضعف و نابودى را پيش مىگيرند.
در طى مدتى طولانى اين تغييرات موروثى مىشوند و حتى هنگامى كه شرايط مولّد آنها از ميان رفته باز به حال خود مىمانند.
اجداد زرافه چون در اراضى صحرائى كه كم علف بوده زندگى مىكردهاند ناچار بودهاند كه از برگ درختان هم تغذيه كنند، بر اثر كوششهاى فراوانى كه براى دست يافتن به شاخ و برگ درختان به كار مىبردهاند رفته رفته گردن آنها دراز شده است و بخاطر همين درازى گرن، زرافه ميتواند سرش را تا ارتفاع شش متر بالا ببرد، با اين قبيل اعمال، تأثير شرايط توانسته است طرح ساختمان حيوان را تغيير دهد. ملاحظه مىكنيد كه مكتب الهى و مكتب تحول هر دو مىگويند: درازى گردن زرافه براى تغذيه از برگ درختان و به منظور انطباق آن حيوان با شرايط محيط زندگى است، با اين تفاوت كه حضرت صادق (ع) مىفرمايد: چون زندگى اين حيوان در محيط جنگلهاى انبوه بوده و طبق قضاى الهى بايد از برگهاى درختان تغذيه كند خداوند قيّوم از ابتدا او را با گردن دراز آفريده و به عضوى كه براى تداوم حياتش لازم است مجهز نموده تا بتواند به آسانى دهان خود را به برگهاى دور دست درختان برساند و شكم خود را سير نمايد، ولى لامارك مىگويد: محيط زندگى زرافه كم علف بوده و براى تغذيه كامل لازم بود حتما از برگ درختان نيز استفاده نمايد و براى آن كه دهان خود را به برگها برسند، ناچار بود گردن خود را تا جائى كه ميتوانست بالا ببرد و به اين كار ادامه دهد، بر اثر تكرار اين عمل رفته رفته گردنش رشد بيشترى كرد و در طى قرون متمادى درازى گردن در نسلهاى بعد اين حيوان صفت موروثى شد و اخلافش اين صفت را از آباى خود ارث بردند.
فرضيه لامارك بر دو اصل استوار است:
اصل اول: آن كه موجودات زنده به حيات خود علاقه فطرى دارند و براى ادامه حيات حداكثر مجاهده و كوشش را مبذول مىدارند، موقعى كه بر اثر تحولات طبيعى و دگرگونىهاى غير اختيارى، شرايط محيطشان تغيير مىكند با نيازمندىهاى تازهاى مواجه مىگردند و براى ادامه زندگى، ناچار به فعاليتهاى جديدى دست مىزنند تا بتوانند خويشتن را با محيط تازه منطبق سازند، و خود را از خطر مرگ و نيستى برهانند.
لامارك مىگويد: فعاليتهاى تازه و پىگير حيوان روى اعضاى بدن و اندامش اثر مىگذارد تا جائى كه ضرورت تغذيه از برگ درختان، گردن زرافه را دراز و مهرههاى استخوان گردنش را قطور مىسازد.
اصل دوم: آن كه اين تغييرات سطحى، كه از مجاهدات پىگير و مداوم حيوان پديدار مىگردد، رفته رفته در گروه صفات موروثى وارد مىشود و بر اساس قانون وراثت از نسلهاى سابق به نسلهاى بعد منتقل مىگردد.
اما دانشمندان اين زمان دربارهى اين دو اصل سخنى ديگر دارند:
استاد دانشگاه ژنو مىگويد: امروز فرضيه لامارك به نظر ما واقعاً كودكانه مىنمايد، بىگمان بر اثر استعمال يا عدم استعمال ممكن است عضوى نمو كند يا از نمو باز ماند، يا مفاصل نرم و چالاك شوند، يا آن كه سخت و جامد گردند، يا پارهاى از اعمال انعكاسى كامل شوند يا به كلى از ميان بروند، ولى چگونه مىتوان باور كرد كه استخوانها بر اثر تمرين دراز يا كوتاه، ضخيم يا نازك مىگردند؟ باز چگونه مىتوان پذيرفت كه بر اثر شناى زياد در مدتى مديد دستهاى ما به بال شنا مبدل مىشود و يا بر اثر جهيدن در هوا يا باز كردن بازوان، بازوها به صورت بال و پر بيرون مىآيند؟!
مىگويند تغيير خيلى به كندى انجام مىگيرد و براى ديدن نتيجهى آن عمر چندين نسل لازم است.
ولى اگر اجداد پرندگان كه بر اثر احتياج ناچار بودهاند غذاى خود را در هوا بيابند، پيش از آن كه بال و پر داشته باشند و برابر عمر چندين نسل در هوا جهيده باشند، چه نيازى آنها را به انجام مجدد اين كوششهاى بيهوده وامىداشت؟
زيرا نخستين امكان پرواز در آينده بسيار دورى به دست مىآيد.
پيروان اين فرضيه از ياد مىبرند كه اگر اجداد زرافه بر اثر كوششهايى مىتوانستند به كوچكترين شاخهها برسند بچههاى آنان كه نمى توانستند خود را تا اين حد بلند كنند، بايستى اجباراً نابود شده باشند، همه جاى اين فرضيه از ابهام و دلايل نامحتمل پوشيده شده است. به طورى كه ملاحظه مىكنيد اصل اول سخن لامارك در نظر دانشمندان امروز كودكانه و پوشيده از دلايل نامحتمل است، استاد دانشگاه ژنو دربارهى اصل دوم فرضيه لامارك يعنى موروثى شدن صفات اكتسابى چنين مىگويد:
بايد به ياد بياوريم كه فكر لامارك «1829- 1744» در تاريخى بر جهانيان عرضه گرديد كه دانشمندان از ساختمان ياخته موجودات زنده و نمودهاى توالد و تناسل و وراثت بىخبر بودند.
در زمان لامارك ممكن بود كه فرضيه او را دربارهى وراثت صفات اكتسابى بپذيرند، ولى امروز ما مىدانيم كه صفات موروثى به وسيله مولكولهاى شيميائى يا ژنها كه در كرموزومهاى هسته جا دارند منتقل مىشوند.
در هر هسته چندين هزار مولكول شيميائى وجود دارد، بعضى از آنها به رنگ پوست و بعضى ديگر به رنگ يا شكل چشم و عدهاى به شكل يا نسج يا وضع بالها مربوط مىباشند.
براى آن كه يك تغيير اكتسابى مثلًا سياهى پوست بر اثر تأثير نور موروثى باشد بايد اين تغيير جسم به وسيله اى كه هنوز معلوم نشده در غدد تناسلى، در هر ناحيه يا به عبارت بهتر در هر هسته نفوذ كند و به مولكولهاى شيميائى كه مربوط به رنگ جلد هستند برسد و با دقت، چنان جهت آنها را تغيير دهد كه فرزندان از همان آغاز تولد پوستشان رنگدار گردد، ولى اين گونه نفوذ خاص غير قابل فهم است، از روى هيچ رابطهى عصبى يا ترشحى نمىتوان فهميد كه تغيير موضعى بدن پدر و مادر بتواند در جهتى موازى پارهاى از ياختههاى مولد مولكول شيميائى را تغيير دهد.
تغييراتى كه بر اثر محيط در بدن افراد روى مىدهد و قابليت تغيير فردى را پديد مىآورد نمىتواند موروثى باشد، در عوض خصايص ژنوتيپها انواع ابتدائى يا نژادها هم موروثىاند و هم ثابت، بايد از اين فكر كه صفات رفته رفته موروثى مىشوند چشم پوشيد.
هيچ طبيعىدان وارسته و بىغرضى كه به نتايج تجربى و قضاياى تحقيقى بيش از فرضيهها ارزش قائل باشد، هنوز نمىتواند به وراثت صفات اكتسابى معتقد باشد و بر پايه اين اصل غلط فرضيهاى دربارهى تكامل پديد آورد. «1» اصل تكامل و توجيه تكوين انواع حيوانات بر اساس نظريهى داروين نيز مانند نظريه و فرضيه لامارك سالهاست با استدلالات استوار مردود شناخته شده و پرونده آن را دانشمندان بستهاند.
فرضيه داروين در بنياد انواع متكى به اصل تنازع بقا و انتخاب انسب است.
به نظر داروين اندام حيوان قابل تغيير است، ولى دگرگونى و تغيير اعضا معلول كوشش و فعاليت اختيارى نيست بلكه ناشى از يك سلسله علل و عوامل ناشناخته است.
پيروان مكتب داروين آن را به تصادف و اتفاق تعبير كردهاند، اين تغييرات ناگهانى در بعضى از موارد سبب مىشود كه موجود زنده با محيط خود انطباق بهترى پيدا كند و به نام موجود انسب برگزيده طبيعت گردد و بر اثر آن در صحنه تنازع بقا از خطر نابودى مصون بماند.
موضوع اساسى فرضيه داروين به دو كلمه بستگى دارد: قابليت، تغيير و انتخاب انسب.
به نظر داروين مشكل مىنمايد كه قابليت تغيير را وابسته تأثير شرايط خارجى بداند.
در مواقعى ديده مىشود كه تغييراتى مشابه در موجودات زندهاى كه تابع شرايطى بسيار متفاوت مىباشند به وجود مىآيد و برعكس، تغييراتى بسيار متفاوت ممكن است در افرادى كه در شرايط متساوى به سر ميبرند مؤثر افتد.
داروين مىگويد اين مشاهدات ما را بر آن مىدارد كه براى قابليت تغيير، بيش از تأثير مستقيم شرايط محيط ارزش قائل شويم، قابليت تغيير معلول عللى است كه از آنها مطلقاً خبر نداريم.
به همين جهت شاگردان داروين معتقد شدند كه تغييرات بر اثر تصادف پديدار مىشود!!
در فرضيه داروين تغييرات، تصادفاً بىآن كه رابطه با نوع زندگى داشته باشد پديد مىآيند و هيچ صفت انطباقى اجبارى ندارند، تنها انتخاب انسب با حفظ اعضاى مفيد و حذف تغييرات مضر يا خطرناك رفته رفته نوعى انطباق كه در اين جا نمودى فرعى است به وجود مىآورند.
استاد دانشگاه ژنو مىگويد: بر فرضيه داروين خرده بسيار گرفتهاند و سپس به شرح قسمتهاى مهم آن مىپردازد كه بخش مختصرى از آن در اينجا نقل مىشود:
تنازع بقا، هميشه با آن بىرحمى كه داروين مىپندارد همراه نيست، بىگمان تعادل حيوانات از قربانىهاى فراوان پديد آمده ولى عمده كشتارها و ويرانىها، هيچ رابطهاى با تغييرات مفيد يا زيان بخش اعضاى افراد ندارد، اگر يك جفت قورباغه هزاران تخم و نوزاد پديد آورند به طور متوسط دوتاى آنها زنده مىماند و باقى را يا افراد ديگر مىخورند، يا بر اثر بيمارىها و انگلها از بين مىروند و اين هيچ رابطهاى با آن كه فلان فرد دمى كوتاه يا دراز يا پوستى روشنتر يا تيرهتر و دستگاه تنفسى كاملتر يا ناقصتر و شيره هضمى كم و بيش مؤثر داشته باشد ندارد، و اين نابودى دسته جمعى بدون انتخاب انسب به وقوع پيوسته است.
هيچ كس نمىتواند بپذيرد كه شاخى درازتر از چند ميلىمتر و پردهى پايى به ضخامت دو يا سه ميلىمتر ميتواند صاحب خود را از گزند حوادث برهاند، تنازع بقا ميدان مسابقه المپيك نيست و نمىتوان آن را به مسابقه اسبدوانى كه درازى سر اسب هم در پيروزى دخيل است تشبيه كرد. در فصل دهم كتاب تكامل عمقى مىگويد: اگر بخواهيم به اين بينديشيم كه چگونه تكامل سطحى كه نژادها و انواع را پديد مىآورد آغاز مىشود، هيچ يك از معلومات تجربى به ما اجازه نمىدهد كه دربارهى پيدايش دستهها، جنسها، خانوادهها و مخصوصاً رشتهها و طبقهها و شاخهها نظرى معقول و صائب داشته باشيم، تنها مىدانيم كه در اين باره مدارك ديرينه شناسى به طور كلى مهر خاموشى بر لب نهادهاند. در فصل يازدهم جهشها و انطباق مىگويد: حقيقتى واضح و روشن است كه موجودات زنده به مقياس بزرگ، با محيط خود منطبق مىگردند، يعنى در شرايط مسكن خود مىتوانند زندگى كنند، ولى غير از اين انطباق كلى، توجه دانشمندان طبيعى از ديرباز به پارهاى از انطباقات جزئى و قابل ملاحظه معطوف گرديده است.
بايد به خاطر سپرد كه در اين زمينه قسمت اعظم افكار هنوز هم از اصول آفرينش سرچشمه مىگيرند، هر نوع چون موضوع يك عمل خاص خالق بوده، آنچه مفيد و لازم بود به او داده شده است.
برناردن دوسن پير مىگويد: هيچ حيوانى فاقد عضو مفيد نيست، و هيچ حيوانى عضو غير مفيد ندارد، بسيارى از طبيعى دانان به اين عقيده گرويده و از آن دفاع كردهاند. به طورى كه ملاحظه كرديد فرضيه لامارك و داروين كه دو فرضيه اساسى اين موضوع است نتوانست چگونگى پيدايش اعضائى را كه منشأ حسن انطباق موجود زنده با محيط است به درستى توجيه و تبيين نمايد و به اين پرسش علمى روى يك اساس صحيح و قابل قبول پاسخ گويد. و سرانجام استاد دانشگاه ژنو به منطق الهيون اشاره كرد و صريحاً خاطر نشان ساخت كه در دنياى كنونى قسمت اعظم افكار به اصل آفرينش توجه دارد و مىگويند هر نوعى از موجودات زنده يك عمل خاص خالق بوده و آفريدگار توانا، تمام انواع حيوانات را با اعضائى كه براى زندگى آنها ضرورى و لازم بوده آفريده است.
كلمه قيوم به معنائى كه در مفردات راغب آمده: المعطى له ما به قوامه ناظر به همين اصل اساسى است، يعنى آفريدگار جهان قيوم است و به هر موجودى آنچه را كه در راه زيستن و ادامه حيات مايه قوام و بقاى اوست به او عطا كرده است، اين همان مطلبى است كه زيست شناسان در بحث انطباق گفته و خاطر نشان كردهاند كه موجود زنده به وسيله اعضا و نيروهائى كه در اختيار دارد به مقياس وسيعى با محيط زندگى و شرايط زيستى خود سازگار و منطبق است.