ملاك انسانيت
تهـران، حسينيه هدايت رمضان 1382
الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين و صلّ على محمد و آله الطاهرين.
أحسن القصص بودن داستان يوسف، به علت زيبايى صورت يوسف نيست، بلكه به خاطر سيرت او است كه اين زيبايى، با دوام و هميشگى است. خداوند اين سيرت را در اين سوره، ملاك انسانيت معرفى كرده است و آن را نقطه پرواز انسان دانسته است.
در داستان يوسف، خداوند دو عشق را مطرح مىكند. مايه و اصل يكى، شهوت حيوانى است كه دوامى ندارد و در باطن، گرگ بسيار خطرناكى است كه دهانش براى بلعيدن انسانيت انسان باز است. ريشه اين عشق، چون با حق پيوند ندارد، پيامبر آن را
«اَعدى عَدُوك نَفسك الّتي بَينَ جَنْبَيك»[1]
ناميده است. اين در ظاهر، عشق است و در باطن يك تمايل صد در صد حيوانى است كه طوفان كوبندهاى را بر ضدّ انسان ايجاد كرده، عقل را اسير مىكند. انسان حاضر نيست در فضاى اين عشق، سود و ضرر را تشخيص دهد. در اين عشق، لذت بدن مطرح است، جهل محض است و عقل در آن نيست.
در طرف ديگر، عشق الهى است كه آتش است، اما آتش الهى، كه اگر در درون كسى افروخته شود، چنان عقل را مىپزد كه انسان در عصر خود يا در همه اعصار و قرون، عاقلترين انسان مىشود. چنانكه پيامبران نيز عاشق خدا بودند :
« و الَّذِينَ ءَامَنُواْ أَشَدُّ حُبًّا لِّلَّهِ »[2]
اهل دل، اين «اشد حبا» را با واژه عشق معنا مىكنند تا بتوانند آن را به درك مردم برسانند. علت عشق اينان هم معرفت، عقل، وجدان و فكر ايشان است و به كارگيرى اين ابزار معنوى ايشان را رفعت داده تا مقام پيامبرى به ايشان داده شده است.
عاقلترين مردم
در «اصول كافى» آمده است كه پيامبران، عاقلترين مردم زمان خود بودند و انبياى اولوالعزم، عاقلترين موجودات تا روز قيامت هستند.[3] آنان از فرشتگان هم كه
عقل محض هستند، عاقلترند. اين وجدان الهى، چنان عقل را كامل مىسازد كه ايشان از همه جهانيان، نسبت به مردم، در منش و كردار، با وجدانتر بودند و از نظر انصافدهى به مردم، منصفترين مردم روى زمين بودند. رفتارى كه با مردم داشتند، شگفتانگيز است ؛ مانند رفتارى كه يوسف با خانواده، برادران، مردم مصر و كسانى كه او را از چاه درآوردند، داشته است.
اين آتش كه آتش الهى و «نار اللّه» است، در درون، با حرارت خود، نيروهاى الهى را مىپزد و سرانجام، از وجود انسان، انسان كامل و جامع مىسازد.
در روايات، درباره اين انسان كامل آمده است :
«بِوُجُودِهِ ثَبَتَتِ الأَرضُ و السَمَاء»[4]
به خاطر گُل وجود باطن او، خداوند آسمانها را سر پا نگه مىدارد. اگر او بميرد، زمين دهان باز مىكند و همه را فرو مىبرد ؛ چون تكيه گاه و لنگر آسمانها و زمين، انسان كامل است كه با اين عشق، به درجه پختگى و كمال رسيده است.
نقش اولياى خدا در عالم
وقتى يك كاسب، به حضرت رضا عليهالسلام عرض مىكند كه يابن رسول اللّه! اجازه بفرماييد كه من از شهر خودمان بيايم و در خراسان خدمت شما زندگى كنم. علت آن هم اين است كه در شهر ما عدهاى سبك مغز پيدا شدهاند كه حاضر به پذيرش حقايق نيستند و من زجر مىكشم. ائمه، در اين شهر حتّى بدن ما را نمىخواهند ؛ رنج افتادن بدن ما را مىخواهند و به ما فرمودهاند :
«المُؤمِنُ مِن نَفسِهِ فِي شُغُلٍ و الناسُ مِنهُ فِى رَاحَةٍ»[5]
مؤمن رنجها را تحمل مىكند كه مردم از دست او در راحتى باشند.
كدام پيامبر و نبى و امام، راحت بود؟ رسول اسلام صلىاللهعليهوآله مىفرمود : هيچ پيامبرى در ميان پيامبران، مانند من رنج نديده است.[6] ائمه عليهمالسلام بدن راحت نمىخواهند، بلكه دل و مغز و نفس راحت مىخواهند. ايشان با بدنى كه براى دنيا و آخرت خود در تلاش است، موافقاند ؛ ولى با كسى كه خدعهگر و حيلهگر است و عقل خود را صرف مكارى مىكند و با روح آلوده و دل نجس زندگى مىكند، مخالف هستند، امام رضا عليهالسلام به آن شخص فرمود : هرگز اجازه نمىدهم از شهر خود هجرت كنى. وقتى علت را پرسيد حضرت فرمودند: زيرا خداوند به خاطر تو يك نفر، همه عذابها را بر مردم آن شهر حرام كرده است.[7] اگر تو بيرون بيايى، يا طوفان مىشود يا صاعقه مىزند و همه را به عذاب دچار مىكند. راحت مردم به خاطر تو است، گرچه آنان با تو دشمن باشند.
نقش معصوم در عالم
امروز در سراسر كره زمين، فقط يك نفر انسان كامل است و آن هم شخص
معصوم است. به يقين بدانيد كه اگر اين انسان كامل از دنيا برود، با جدا شدن روح او از بدن، همه آسمانها به هم مىريزند و زمين هم اهل خود را فرو مىبرد. در روايات آمده است كه پس از رفتن او قيامت مىشود :
« و إِذَا النُّجُومُ انكَدَرَتْ »[8]
وقتى كه امام حسين عليهالسلام را كشتند، اگر زينالعابدين عليهالسلام نبود، قطعا نظام عالم به هم مىريخت. پشت پرده اين عالم، خبرهاى شگفتانگيزى است كه ما از آن خبر نداريم. نمىدانيم بين خدا و بندگان كامل و اولياى او چه ارتباطى برقرار است. زمين تاريك بود و آسمانها بى نور بودند و خداوند مخالف ظلمت است. به فرشتگان فرمود :
« إِنِّى جَاعِلٌ فِى الْأَرْضِ خَلِيفَةً ... »[9]
تا زمين به وجود آن خليفه روشن شود.
« و أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا »[10]
نور مربى و روشن شدن به نور انسان كامل، اين كار عشق است. كه يوسف در اين نقطه از عشق بود.
عشق حقيقى و مجازى
عشق حيوانى و الهى، مانند خدا و انسان، حق و باطل، روز و شب، يك جا جمع نمىشوند. وقتى مقابل هم قرار بگيرند، هم ديگر را دفع مىكنند، ولى دو عاشق
مجازى، مانند يك پسر و دختر، كه عشق ايشان حيوانى است، به شدت همديگر را جذب مىكنند. يوسف و زليخا به شدت هم ديگر را دفع مىكردند. زليخا اظهار علاقه مىكرد ؛ ولى يوسف مىگفت : من به تو هيچ ميلى ندارم. اين درگيرى تا ده سال ادامه داشت تا اين كه بدون هيچ جرمى، يوسف را به زندان انداخت. وقتى با بى احترامى او را در زندان انداختند، اولين بار كه با خود حديث نفس مىكرد، با حالتى عاشقانه به خداوند عرض كرد :
« قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَىَّ مِمَّا يَدْعُونَنِى إِلَيْهِ ... »[11]
زندگى در آن كاخ، براى من تلخ بود. الان راحت شدم ؛ يعنى زيباترين زن مصرى براى يوسفى كه عشق حيوانى نداشت، تلخ بود. يوسف، زليخا را تاريك و به صورت يك ديو ماده مىديد. چشم و زبان او چشم و زبان ديگرى بود.
تواضع صاحب كتاب رياض المسائل[12]
صاحب كتاب فقهى رياض، هنگام نوشتن اين كتاب، به بحث قبله كه رسيد، ديد در اين رشته تخصصى ندارد. كسى كه مىخواهد اين بحث فقهى را بنويسد، واقعا به تخصص علم نجوم نيازمند مىشود كه ماه و ستاره و گردش زمين و درجات جغرافيايى را بداند. ايشان اين رشته را نخوانده بود. به يكى از شاگردان خود كه متخصص اين فن بود، گفت: دو سه ماه به خانه ما تشريف بياوريد و به من درس نجوم بدهيد. آخوند واقعى شيعه، اين اندازه متواضع است. علما اين تواضع را از انبيا دارند، عاشق خدا كبر و غرور ندارد.
حكايت تواضع ملا طاهر قزوينى
ملا طاهر قزوينى، در شهر قزوين، كتابى از ملا محسن فيض[13] به دستش رسيد و اين علم پيچيده فيض را متوجه نشد. گفت: نويسنده اين كتاب، كافر است. فيض انسان كوچكى نبود. چهارصد سال است كه مردم و علما سر سفره فيض كاشانى هستند. سه ماه بعد دريافت كه اشتباه كرده است. با پاى برهنه، حدود صد و چند كيلومتر، از قزوين و بويين زهرا و جاده ساوه به قم آمد و نود كيلومتر هم تا كاشان آمد و درِ خانه فيض را زد. فيض گفت: كيست؟ با گريه گفت :
«يا محسن قد أتاك المسىء»
گفت من در حق تو اشتباه كردم. اين هم پاهاى تاول زدهام. آمدهام بگويم: اشتباه كردهام. من طاقت عذاب خدا را ندارم.
آتش عشق از من ديوانه پرس
كوكبه شمع ز پروانه پرس
ما كه در اين آتش سوزندهايم
كشته عشقيم و به او زندهايم
آرى عنوان مرجعيت و رئيس جمهور و استاد و استاديار كارساز نيست، بلكه تنها عشق، كارساز است.
ادامه داستان تواضع صاحب رياض
شاگرد با جسارت و بىادبانه به استاد گفت: تو مىدانى كه من متخصص علم نجومم؟ بايد بيايى و شاگردى مرا بكنى. ايشان فرمود: من حاضرم بيايم ، اما به علت موقعيتى كه دارم، اين قدر مردم به من مراجعه مىكنند كه اگر بخواهم به خانه تو بيايم، وقت بسيارى از من گرفته مىشود. گفت: فقط در اين صورت ممكن است. استاد گفت: باشد. كتاب نجوم را زير بغل گذاشت و از خانه بيرون آمد و به حرم حضرت ابىعبداللّه الحسين عليهالسلام رفت و كتاب را نشان ابى عبداللّه داد و گفت: من دارم فقه مىنويسم و مجبورم اين كتاب را هفت ـ هشت ماه بخوانم. شاگرد من حاضر نشد خانه من بيايد. من حاضرم به خانه او بروم ؛ اما وقتم تلف مىشود. به جاى او شما اين علم را به من درس بده و زار زار گريه كرد. بعد از آن امام حسين عليهالسلام را زيارت كرد و دو ركعت نماز زيارت خواند. ابى عبد اللّه هم نظرى به او فرمود و همه كتاب را در سينه او گنجانيد. او آمد و كتاب فقه را به زيباترين و دقيقترين شكل نوشت :
گر بمانديم زنده بردوزيم
جامهاى كز فراق چاك شده
ور بمرديم عذر ما بپذير
اى بسا آرزو كه خاك شده
عاشق پرورگار به علت وجود اين عشق. چشم به مال و منال مردم ندارد و كمبودى هم در او نيست كه حرص و حسد، او را پر كند. زيبايى صورتها بر او جلوه نمىكند. لحظه مرگ عاشق، چه لحظه شيرينى است. در قيامت نيز چهرهاى نورانى دارند :
« وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ مُّسْفِرَةٌ »[14]
« ضَاحِكَةٌ مُّسْتَبْشِرَةٌ »[15]
وقتى وارد بهشت مىشود، آرام مىگيرد و اين صدا را مىشنود :
« سَلاَمٌ قَوْلاً مِّن رَّبٍّ رَّحِيمٍ »[16]
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته
[1] ـ بحار الأنوار: 67/64، باب 45، حديث 1؛ عوالى اللآلى: 4/118، حديث 187؛ و نيز در اين زمينه آمده است: من لايحضره الفقيه: 4/381، حديث 5833؛ الأماليللصدوق: 393، حديث 4، المجلس الثاني و الستون؛ «عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ أَبِيهِ عليهالسلام قَالَ بَيْنَا أَمِيرُ الْمُؤمِنِينَ عليهالسلام ذَاتَ يَوْمٍ جَالِسٌ مَعَ أَصْحَابِه ... مَنِ اعْتَدَلَ يَوْمَاهُ فَهُوَ مَغْبُونٌ وَ مَنْ كَانَتِ الدُّنْيَا هِمَّتَهُ اشْتَدَّتْ حَسْرَتُهُ عِنْدَ فِرَاقِهَا وَ مَنْ كَانَ غَدُهُ شَرَّ يَوْمَيْهِ فَهُوَ مَحْرُومٌ وَ مَنْ لَمْ يُبَالِ بِمَا رُزِئَ مِنْ آخِرَتِهِ إِذَا سَلِمَتْ لَهُ دُنْيَاهُ فَهُوَ هَالِكٌ وَ مَنْ لَمْ يَتَعَاهَدِ النَّقْصَ مِنْ نَفْسِهِ غَلَبَ عَلَيْهِ الْهَوَى وَ مَنْ كَانَ فِي نَقْصٍ فَالْمَوْتُ خَيْرٌ لَهُ يَا شَيْخُ ارْضَ لِلنَّاسِ مَا تَرْضَى لِنَفْسِكَ وَ ائْتِ إِلَى النَّاسِ مَا تُحِبُّ أَنْ يُؤتَى إِلَيْك ... .»
[2] ـ بقره 2 : 165؛ «ولى آنان كه ايمان آوردهاند ، محبت و عشقشان به خدا بيشتر و قوىتر است .»
[3] ـ الكافى: 1/12، حديث 11؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله لاَ بَعَثَ اللَّهُ نَبِيّاً وَ لاَ رَسُولاً حَتَّى يَسْتَكْمِلَ الْعَقْلَ وَ يَكُونَ عَقْلُهُ أَفْضَلَ مِنْ جَمِيعِ عُقُولِ أُمَّتِهِ وَ مَا يُضْمِرُ النَّبِيُّ صلىاللهعليهوآله فِي نَفْسِهِ أَفْضَلُ مِنِ اجْتِهَادِ الْمُجْتَهِدِينَ وَ مَا أَدَّى الْعَبْدُ فَرَائِضَ اللَّهِ حَتَّى عَقَلَ عَنْهُ وَ لاَ بَلَغَ جَمِيعُ الْعَابِدِينَ فِي فَضْلِ عِبَادَتِهِمْ مَا بَلَغَ الْعَاقِلُ وَ الْعُقَلاَءُ هُمْ أُولُو الْأَلْبَابِ الَّذِينَ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى وَ مَا يَتَذَكَّرُ إِلاَّ أُولُو الْأَلْبَابِ.»
[4] ـ تفسير المحيط الأعظم و البحر الخضم: 1/462؛ شجرهطوبى: 2/270؛ مجمع النورين: 284؛ الفرقان في تفسير القرآن بالقرآن: 23/34؛ «اشار به قوله امام صادق عليهالسلام: هذا على إليه، و أشهد أن الأئمة الأبرار و الخلفاء الأخيار بعد الرسول المختار على قامع الكفار و من بعده سيد أولاده الحسن بن علي، ثم أخوه السبط التابع لمرضات اللّه الحسين، ثم العابد علي، ثم الباقر محمد، ثم الصادق جعفر، ثم الكاظم موسى، ثم الرّضا عليّ، ثم التقى محمّد، ثم النّقى عليّ، ثم الزّكيّ الحسن، ثم الحجّة الخلف القائم المنتظر المهدي المرجى الذي ببقائه بقيت الدنيا و بيمنه رزق الورى و بوجوده ثبتت الأرض و السماء و به يملأ اللّه الأرض قسطا و عدلا كما ملئت جورا و ظلما.»
[5] ـ الكافى: 2/239، حديث 30؛ «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليهالسلام قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤمِنِينَ عليهالسلام إِنَّ لَأَهْلِ الدِّينِ عَلاَمَاتٍ يُعْرَفُونَ بِهَا صِدْقَ الْحَدِيثِ وَ أَدَاءَ الْأَمَانَةِ وَ وَفَاءً بِالْعَهْدِ وَ صِلَةَ الْأَرْحَامِ وَ رَحْمَةَ الضُّعَفَاءِ وَ قِلَّةَ الْمُرَاقَبَةِ لِلنِّسَاءِ أَوْ قَالَ قِلَّةَ الْمُوَاتَاةِ لِلنِّسَاءِ وَ بَذْلَ الْمَعْرُوفِ وَ حُسْنَ الْخُلُقِ وَ سَعَةَ الْخُلُقِ وَ اتِّبَاعَ الْعِلْمِ وَ مَا يُقَرِّبُ إِلَى اللَّهِ عز و جل زُلْفَى طُوبَى لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ وَ طُوبَى شَجَرَةٌ فِي الْجَنَّةِ أَصْلُهَا فِي دَارِ النَّبِيِّ مُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله وَ لَيْسَ مِنْ مُؤمِنٍ إِلاَّ وَ فِي دَارِهِ غُصْنٌ مِنْهَا لاَ يَخْطُرُ عَلَى قَلْبِهِ شَهْوَةُ شَيْءٍ إِلاَّ أَتَاهُ بِهِ ذَلِكَ وَ لَوْ أَنَّ رَاكِباً مُجِدّاً سَارَ فِي ظِلِّهَا مِائَةَ عَامٍ مَا خَرَجَ مِنْهُ وَ لَوْ طَارَ مِنْ أَسْفَلِهَا غُرَابٌ مَا بَلَغَ أَعْلاَهَا حَتَّى يَسْقُطَ هَرِماً أَلاَ فَفِي هَذَافَارْغَبُوا إِنَّ الْمُؤمِنَ مِنْ نَفْسِهِ فِي شُغُلٍ وَ النَّاسُ مِنْهُ فِي رَاحَةٍ إِذَا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ افْتَرَشَ وَجْهَهُ وَ سَجَدَ لِلَّهِ عز و جل بِمَكَارِمِ بَدَنِهِ يُنَاجِي الَّذِي خَلَقَهُ فِي فَكَاكِ رَقَبَتِهِ أَلاَ فَهَكَذَا كُونُوا.»
بحار الأنوار: 64/291، باب 14، حديث 14؛ الأماليللصدوق: 493، حديث 12، المجلس الرابع و السبع؛ «عَنِ الثُّمَالِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عليهالسلام قَالَ الْمُؤمِنُ خَلَطَ عِلْمَهُ بِالْحِلْمِ يَجْلِسُ لِيَعْلَمَ وَ يُنْصِتُ لِيَسْلَمَ وَ يَنْطِقُ لِيَفْهَمَ لاَ يُحَدِّثُ أَمَانَتَهُ الْأَصْدِقَاءَ وَ لاَ يَكْتُمُ شَهَادَتَهُ الْأَعْدَاءَ وَ لاَ يَفْعَلُ شَيْئاً مِنَ الْحَقِّ رِيَاءً وَ لاَ يَتْرُكُهُ حَيَاءً إِنْ زُكِّيَ خَافَ مَا يَقُولُونَ وَ يَسْتَغْفِرُ اللَّهَ مِمَّا لاَ يَعْلَمُونَ لاَ يَغُرُّهُ قَوْلُ مَنْ جَهِلَهُ وَ يَخْشَى إِحْصَاءَ مَنْ قَدْ عَلِمَهُ وَ الْمُنَافِقُ يَنْهَى وَ لاَ يَنْتَهِي وَ يَأْمُرُ بِمَا لاَ يَأْتِي إِذَا قَامَ فِي الصَّلاَةِ اعْتَرَضَ وَ إِذَا رَكَعَ رَبَضَ وَ إِذَا سَجَدَ نَقَرَ وَ إِذَا جَلَسَ شَغَرَ يُمْسِي وَ هَمُّهُ الطَّعَامُ وَ هُوَ مُفْطِرٌ وَ يُصْبِحُ وَ هَمُّهُ النَّوْمُ وَ لَمْ يَسْهَرْ إِنْ حَدَّثَكَ كَذَبَكَ وَ إِنْ وَعَدَكَ أَخْلَفَكَ وَ إِنِ ائْتَمَنْتَهُ خَانَكَ وَ إِنْ خَالَفْتَهُ اغْتَابَكَ.»
بحار الأنوار: 64/293، باب 14، حديث 15؛ الخصال: 1/269، حديث 4؛ «... عَنِ الطَّاوُسِ بْنِ الْيَمَانِ قَالَ سَمِعْتُ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ عليهالسلام يَقُولُ عَلاَمَاتُ الْمُؤمِنِ خَمْسٌ قُلْتُ وَ مَا هُنَّ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ قَالَ الْوَرَعُ فِي الْخَلْوَةِ وَ الصَّدَقَةُ فِي الْقِلَّةِ وَ الصَّبْرُ عِنْدَ الْمُصِيبَةِ وَ الْحِلْمُ عِنْدَ الْغَضَبِ وَ الصِّدْقُ عِنْدَ الْخَوْفِ.»
[6] ـ كنز العمال، المتقى الهندى: 3/130، حديث 5817 و 5818؛ «ما أوذي أحد ما أوذيت.»
«ما أوذي أحد مثل ما أوذيت في الله.»
[7] ـ بحار الأنوار: 49/278، باب 18، حديث 32؛ الاختصاص: 87؛ رجال الكشي: 594، حديث 1111؛ «عَنْ زَكَرِيَّا بْنِ آدَمَ قَالَ قُلْتُ لِلرِّضَا عليهالسلام إِنِّي أُرِيدُ الْخُرُوجَ عَنْ أَهْلِ بَيْتِي فَقَدْ كَثُرَ السُّفَهَاءُ فِيهِمْ فَقَالَ لاَ تَفْعَلْ فَإِنَّ أَهْلَ بَيْتِكَ يُدْفَعُ عَنْهُمْ بِكَ كَمَا يُدْفَعُ عَنْ أَهْلِ بَغْدَادَ بِأَبِي الْحَسَنِ الْكَاظِمِ عليهالسلام.»
[8] ـ تكوير 81 : 2؛ «و هنگامى كه ستارگان تيره و بىنور شوند.»
[9] ـ بقره (2) : 30؛ «مسلّماً من جانشينى در زمين قرار خواهم داد .»
[10] ـ زمر 39 : 69؛ «و زمين به نور پروردگارش روشن مىشود .»
[11] ـ يوسف 12 : 33؛ «پروردگارا ! زندان نزد من محبوبتر است از عملى كه مرا به آن مىخوانند .»
[12] ـ رياض المسائل كتابى استدلالى در فقه شيعه اماميه به زبان عربى. نوشته سيد على طباطبائى م 1231 ق شرحى است مزجى بر مختصر النافع نوشته محقق حلى (م 676 ق) از آن رو كه نويسنده رياض، شرح موجزى نيز بر مختصر النافع نگاشته، اين اثر به الشرح الكبير نيز معروف است. تأليف آن در فاصله 1192 ـ 1196 ق سامان گرفته است.
نخستين بار در 1268 ق يعنى سى سال پس از وفات مؤلف چاپ سنگى شد و پس از آن نيز بيش از ده بار به همان صورت به چاپ رسيده است. به جز چاپهاى سنگى چند چاپ ديگر با تحقيق و تصحيح از اين كتاب به انجام رسيده است كه عبارتند از: تحقيق دارالهادى، بيروت، 1412 ق؛ تحقيق جامعه مدرسين، قم 1414 ق؛ تحقيق مؤسسه آل البيت، قم 1418 ق.
رياض نخستين اثر فقهى استدلالى مبسوطى است كه تمامى ابواب فقه به جز امر به معروف و مفلس را دارا است، و در دورهاى جزو متون درسى بوده است. اين كتاب بر مستند الشيعه ملا احمد نراقى و جواهر الكلام تأثير فراوان داشت و در مواردى نيز عين عبارات آن را به تفصيل آوردهاند. شيخ انصارى شاگردانش را بر بحث و تحقيق در كتاب رياض تشويق مىكرد و مىگفت: در دستيابى به رتبه اجتهاد بسيار نقش دارد. سيد على طباطبائى نويسنده منتهى المقال خواهر زاده وحيد بهبهانى (م 1206 ق) و داماد او است. كه در مكتب فقهى و اصولى وى پرورش يافته است جز نزد وحيد و فرزندش شاگردى نكرده است. (دايرة المعارف تشيّع: 8/427)
[13] ـ شرح حال ملا محسن فيض كاشانى در كتاب مرگ و فرصتها جلسؤ 12 آمده است.
[14] ـ عبس 80 : 38؛ «چهره ايشان مىدرخشد.»
[15] ـ عبس 80 : 39؛ «خندان و مسرور است.»
[16] ـ يس 36 : 58؛ «بنده من! پروردگار تو است كه به تو سلام مىكند.»