شخصى در تهران بسيار منظم بود، تا جايى كه زنش او را امامزاده مىدانست، ساعت شش بعدازظهر نماز جماعتش را خواند و به خانه برگشت. گفت: شام براى تو بياورم؟ گفت: نه! يك ساعت ديگر بياور! شام را آورد، دائم نگاه به شام كرد و نخورد! گفت: چرا نمىخورى؟ گفت: اصلاً ميلم نمىكشد! گفت: چرا؟ شروع كرد به گريه كردن، گفت: فكر مىكنم كه خدا امروز رويش را از من برگردانده است! براى چه؟ گفت: براى اينكه من از اول كه وارد زندگى شدم، از بچگى تا امروز از خانه بيرون نرفتم كه كار خيرى به من مراجعه شود و من بگويم نه! يا خودم انجام مىدادم يا آبرويم را خرج مىكردم و با كمك ديگران انجام مىدادم! امروز صبح رفتهام تا ساعت ده درب مغازه نشستهام، نه مريض آمده، نه فقير آمده، نه مسكين آمده، نه دختر بى جهاز آمده، نه پسر بى زن آمده، ما تا ظهر ديديم كه كسى نيامد، خودمان بلند شديم در مغازه را قفل كرديم، در اين بازار، در اين خيابان، در اين كوچه، هر كسى را مىديديم كه يك مقدار هم قيافهاش گرفته، مىرفتيم دستش را مىبوسيديم و مىگفتيم: كارى دارى؟ مىگفت: نه! آفتاب غروب كرد و مغازهها همه بستند، يك مورد كار خير براى من پيش نيامد، امروز بدترين روز عمر من بود. گفت: رختخواب براى تو بيندازم تا بخوابى! گريه، گريه، ديد خوابش نمىبرد، دوازده شب به خانمش گفت: من رفتم! كجا؟ گفت: برويم تا صبح دور اين كوچههاى تهران بگرديم، ببينيم كه كار خيرى گير مىآيد، نكند آفتاب طلوع كند و بيست و چهار ساعت بگذرد و ما كار خيرى انجام نداده باشيم و منفور پروردگار بمانيم! گفت: برو! آن موقع هم برق نبود، از اين خيابان به آن خيابان، از اين كوچه به آن كوچه، هيچ چيز پيدا نشد! داشت نااميد مىشد، به يك محلى رسيد، ساعت يك نصف شب، ديد يك جوان بيست ساله سرش را گذاشته به ديوار كوچه و گريه مىكند، آمد جلو و گفت: پسر جان! چه شده است؟ برگشت ديد يك آدم متدين، الهى، ملكوتى، متدين است، گفت: هيچى آقا! گفت: نه، هيچ چيز كه نمىشود، امشب نگذاشتهاند كه ما بخوابيم، ما را فرستادهاند كه درد تو را دوا كنم! گفت: من كارگر هستم، درآمدى هم ندارم و اينجا هم محله بدكاران است، من امروز اينجا آمده بودم براى زنا! پول به آن صورت نداشتم، ولى يك دخترى را آوردند به اين خانه فروختند، هنوز دست نخورده است، من چشمم به اين دختر افتاد اين را مىخواهم، از سر شب تا حالا هم هر كارى كردهام كه به اين خانه بروم، مىگويند: تو پول به اندازه كافى ندارى، تو را راه نمىدهيم! گفت: چقدر مىخواهند؟ گفت: پنج تومان! پنج تومان آن زمان پول يك خانه بود، گفت: پنج تومان! در را كوبيد، يك خانم آمد پشت در!.... پول را داد و دختر را گرفت، به پسر گفت: بيا برويم، تو چكارهاى؟ گفت: كارگر! گفت: فردا بيا در مغازه خودم! دختر را آورد خانه، گفت: اين دختر به تو نامحرم است! خدا اجازه نداده كه او را ببينى! تو خواستهات بايد ميزان با خواسته او شود! اول اصلاح نيت! تو اگر نيت خودت را اصلاح كنى، خدا همه عالم را نوكر تو مىكند، يعنى هر كسى خيرخواه باشد، عالم خيرخواه او مىشود؛ هر كسى هم كه بدخواه باشد، عالم بدخواه او مىشود؛ چون ما نمونه عالم هستيم، همه چيز ما در كل عالم اثر مىگذارد؛ چون از هر جاى جهان در وجود ما هست! ما به محض اينكه نيت بد كنيم، تمام عالم هم عليه ما نيت بد مىكنند!
آمد به خانه! به خانمش گفت: حالا شام بياور، معلوم مىشود كه خدا از من رو برنگردانده است! اين دختر را يكى دو ماه دين يادش بده، من هم اين پسر را مىبرم در مغازه، دو ماه بعد هم، همه رفقايش را دعوت كرد كه من عروسى دارم، پسر و دختر را دست به دست هم داد، حدود دو سال هم تهران بودند، بعد به اين بنده خدا گفت: من اهل منجيل هستم، در راه رشت، مىخواهم بروم آنجا زندگى كنم! گفت: به سلامت، اثاثيهات را بار مىكنم و دنبال خودت مىفرستم، آنجا گاهى نامه بنويس و مرا خبر كن! حدود چهار پنج سال فقط نامه مىآمد و مىرفت و همديگر را نمىديدند، جنگ اول جهانى تمام شده بود و يك مشت از اتباع خارجى ريخته بودند منجيل، اين مرد بزرگوار داشت مىرفت رشت، رسيد منجيل، ديد نانوايىها پر از جمعيت است، پرسيد چه خبر است؟ گفتند: مسافر زياد، مهاجر زياد، نان كم! آرد دست چه كسى است؟ دست حاج محمدتقى است، خانهاش كجاست؟ فلان جا! آمد در زد، نوكرش آمد دم در، گفت: حاجى را مىخواهم! گفت: خوابيده! گفت: بيدارش كن! حاج محمد تقى بيدار شد و آمد پايين و ديد نجات بخش آن شب اوست، روى پايش افتاد، زنش را صدا زد، غش كردند، آنها را به هوش آوردند! گفتند: بيا داخل! گفت: نه، مردم گرسنه هستند و نانوايىها هم نان ندارند، من به شرطى مىآيم داخل كه مشكل مردم حل شود! گفت: الان در انبارها را باز مىكنم، هر چه آرد دارم فداى قدم تو! اول بايد نيت را اصلاح كرد، اگر مىخواهيم اين ساختمان نيمه كاره را آرايش كنيم، اول خير خودم را بخواهم، دوم خير مردم را بخواهم! خير خواه چه كسانى باشم؟ همه! كسانى كه در ميان قوم و خويشانم با من بد هستند، خير خواه آنها هم باشم. تمام نعمتهاى خدا را براى كار خير بخواه و بعد هم نيتت نسبت به پروردگار پاك باشد، بگو:
«اللهم فاجعل نفسى مطمئنة بقدرك راضية بقضائك»[7]
خدايا! نماز و روزه را رقم زدى براى من؟ چشم! خمس رقم زدى؟ چشم! خدايا! من نسبت به تمام خواستههاى تو نيتم خير است، شر نيست! هر چه تو مىخواهى من هم مىخواهم! نه هر چه كه من مىخواهم تو هم بخواه.