پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

جهانگير خان قشقايى يا اعجوبه مبارزه با نفس‏

جهانگير خان قشقايى يا اعجوبه مبارزه با نفس‏

اين وجود مبارك و منبع فيض و محلّ رحمت، فرزند خان قشقايى بود.

در ايام جوانى به دنبال اسب‏سوارى و كشاورزى و تربيت حشم و غنم پرداخت و به دنبال جمعى رفيق از طايفه خود، روزگار به خوشى مى‏گذارند.

در همان ايام به تارزنى شوق وافر پيدا كرد و پس از مدتى هنر تارزدن بياموخت و در جمع دوستان به تارزنى اشتغال مى‏ورزيد.

شنيده بود در اصفهان در اين زمينه استاد بسيار ماهرى هست، براى فروش اجناس ايلاتى و اصلاح تارش كه خراب شده بود و تكميل تحصيل موسيقى به اصفهان روى آورد.

در بازار اصفهان گذرش به مدرسه صدر افتاد، از حال و هواى آن‏جا خوشش آمد، صبح و عصر براى تفنّن به آنجا مى‏رفت.

روزى به وقت رفتن به مدرسه صدر از كنار مغازه‏اى در جنب مدرسه مى‏گذرد، ژنده‏پوش درويشى كه صاحب نفس بود او را صدا مى‏زند، فرزند خان وارد مغازه مى‏گردد، ژنده‏پوش از وطن و حرفت و نسب او جويا مى‏شود. جهانگير، شرح حال خود و علاقه‏اش را به تكميل تحصيل موسيقى و به خصوص تار با او در ميان مى‏گذارد، چون گفتارش به پايان مى‏رسد، درويش در او خيره مى‏شود و مى‏گويد:

گرفتم در اين فن، فارابى وقت شدى، ولى بدان كه مطربى بيش، از كار در نخواهى آمد!

جهانگير خان فرياد زد: مرا از خواب غفلت بيدار كردى، هان بگو اكنون چه بايد كرد كه خير دنيا و آخرت من در آن باشد؟ درويش الهى در پاسخش چنين گفت:

اين گونه استنباط كرده‏ام كه تو را فضاى اين مدرسه پسند افتاده، در همين جا حجره گرفته به تحصيل علوم الهى مشغول باش!

جهانگير خان مى‏گويد: از همت نَفَس آن ژنده پوش و يمن راهنماييش بدين مقام رسيدم.

جهانگير خان در تحصيل علوم الهى به مقامات ارجمندى رسيد، شاگردان زيادى از محضر پر فيضش به درجات عالى فقهى و اخلاقى و عملى رسيدند.

يكى از شاگردان او مرحوم آيت اللّه العظمى حاج آقا حسين بروجردى طباطبايى است‏ كه پس از مرحوم آيت اللّه حايرى به تقويت حوزه پر بركت قم برخاست و از تأثير نفس گرم او حوزه هفتصد نفرى قم داراى ده هزار محصّل در رشته‏هاى گوناگون علوم اسلامى شد.

حوزه قم پس از آن، صداى اسلام را به گوش جهانيان رساند و چشم‏هاى اهل دل را از اطراف و اكناف جهان بدين ناحيه دوخت.

در اين حوزه دانشمندان بزرگى در علوم فقه، اصول، ادب، كلام، تفسير، تاريخ، خطابه و نويسندگى تربيت شدند.

مرحوم فسايى درباره جهانگيرخان مى‏گويد:

با اين كه در مراتب علميه سرآمد ارباب عمائم است، از لباس بزرگان ايلات از سر تا پا بيرون نرفت، او مانند افراد ايل كلاه و زلف دارد.

حاج شيخ عيسى بن فتح اللّه شاگرد خان مى‏گويد: سركار خان، موى بلند مى‏داشتى و به حنا خضاب مى‏فرمودى.

جناب خان به حاج شيخ عيسى فرموده بود: زمينى دارم به قشقايى و از مال الاجاره آن چهل تومان است به يك سال، زندگى خويش را تأمين مى‏كنم.

استاد جلال الدين همايى كه به يك واسطه، شاگرد آن مرحوم بود درباره خان مى‏گفته:

جهانگيرخان در اثر شخصيت بارز علمى و تسلّم مقام قدس و تقوا و نزاهت اخلاقى و حسن تدبير حكيمانه كه همه در وجود او مجتمع بود، تحصيل فلسفه را كه مابين علما و طلاب قديم سخت موهون و با كفر و الحاد مقرون بود از آن بدنامى به كلّى نجات داد و آن را در سرپوش درس فقه و اخلاق، چندان رايج و مطلوب ساخت كه نه فقط دانستن و خواندن آن موجب ضلالت و تهمت نبود، بلكه مايه افتخار و مباهات مى‏شد.

وى معمولًا يكى دو ساعت از آفتاب برآمده در مسجد جارچى سه درس پشت سر هم مى‏گفت كه درس اولش شرح لمعه و بعد از آن شرح منظومه و سپس درس اخلاق بود و بدين ترتيب فلسفه را در حشو فقه و اخلاق به خورد طلاب مى‏داد.

جابرى گويد:

اگر شارب مسكرى يا فاعل منكرى را شبانه گرفته به مدرسه آورده براى اجراى حد، آن مرحوم مى‏فرمود: حبسش كنند تا به هوش آيد. بعد خود آن جناب نيمه شب رفته او را رها و از مدرسه بيرونش برده و با اندرز حكيمانه به راه راستش مى‏آورد.

وحيد گويد: من از جهانگيرخان با اين كه چندين سال در محضر درسش حاضر بودم، هيچگاه دعوى شعر و شاعرى نشنيدم و پس از رحلت وى از شاعرى و شعر وى به وسيله شيخ محمد حكيم كه به وى محرم‏ترين اشخاص بود آگاه شدم كه اين اشعار از اوست:

تا ياد چين زلف تو شد پاى بست ما

 

رفت اختيار عقل و سلامت ز دست ما

از صرف نيستى چو كسى را خبر نشد

 

عشقت چگونه كرد حكايت زهست ما

غمگين مشو گر از ستمش دل شكسته‏اى‏

 

كار زد به صدهزار درست اين شكست ما

از دشمنان ملامت و از دوستان جفا

 

بودست سرنوشت ز روز الست ما

گشتم زهجر غرقه درياى اشك خويش‏

 

تا ماهى وصال كى افتد به شصت ما

     

از آقا محمد جعفر دهاقانى خادم مدرسه صدر در مسئله فوت خان منقول است كه:

بيمارى ايشان در كبد بود، ميرزا مسيح خان دكترش بود، وقتى خان بيماريش شديد شد، من رفتم دنبال دكتر ميرزا مسيح خان، گفت: شما چه نسبتى با خان داريد؟ گفتم:

خادمش هستم، دكتر گفت: من نمى‏آيم، خان آدم كوچكى نيست، من براى عيادت مى‏آيم. آمدم جريان را براى خان گفتم، خان فهميد گفت: برو بگو براى عيادتم بيايد، آن گاه طبيب به خدمتش آمد، خان تبسم كرد و به او گفت: هر چه تو مى‏دانى من هم مى‏دانم من چاق شدنى نيستم.

ميرزا مسيح خان رفت، دكتر شافتر خارجى را آورد، دكتر شافتر نسخه نوشت، دواهاى نسخه را از مريضخانه انگليسى‏ها تهيه كرديم، ولى خان آن‏ها را نخورد!!

سه چهار ساعت از شب گذشته بود كه خان گفت رختخواب را رو به قبله كنيد، سپس يك ليوان آب خورد و پس از خوردن آن به ذكر حق مشغول شد و چند لحظه بعد از دام تن و دنيا خلاص شد.

تمام علما در آن شب حاضر شدند، جماعت انبوهى آمده بودند، تشييع مفصلى از او شد و آيت اللّه آقا نجفى بر او نماز گذارد و در تكيه ترك دفنش كردند رحمة اللّه عليه رحمة واسعة.

مؤلف كتاب «تاريخ حكما و عرفاى متأخر صدر المتألهين» نزديك به پنجاه و دو نفر از شاگردان خان را نام مى‏برد كه هر يك از اعاظم مراجع تقليد و حكما و عرفا و فلاسفه الهى بوده و هر كدام منشأ آثار و بركات عظيمى در پيشبرد فرهنگ الهى و نبوت انبيا و امامت امامان عليهم السلام بودند .

منبع
  • پایگاه عرفان