قرآن کریم مفاتیح الجنان نهج البلاغه صحیفه سجادیه

حقيقت حرص‏

 

نوشته: حضرت استاد حسین انصاریان

 

امام صادق عليه السلام مى فرمايد:

در تحصيل چيزى كه اگر براى به دست آوردنش جان نكنى و به طور طبيعى حركت نمايى به تو مى رسد، حرص نزن كه اگر براى به دست آوردن مقدّر، حريص نباشى، فكرت راحت و در پيشگاه حضرت حق، مورد توجّه و لطف خواهى بود.

علت مؤاخذه مريض

اما براى به دست آوردن برنامه هاى دنيايى اگر حرص بورزى و حدود حضرت دوست را مراعات نكنى، به سه علّت در حريم حضرت او مورد مؤاخذه خواهى بود.

1- شتاب و حرص در آنچه كه براى يافتنش، حرص لازم نيست.

2- عدم اعتماد و توكّل بر وجود مقدّس حق، آن هم خداوندى كه موجودى از موجوداتش را از هيچ نظر در جهان غيب و شهود از ياد نمى برد.

3- عدم رضايت به داده حق و پشت كردن به قسمت و روزى خدا كه اين عدم رضايت به داده حق، هميشه باعث تجاوز از حدود و فرو رفتن در بسيارى از گناهان شده، اگر انسان از دريچه ايمان و اطمينان و يقين و معرفت به تمام زواياى اين جهان بنگرد، به اين نتيجه مى رسد كه هر چيزى در اين عالم به جاى مخصوص خود قرار گرفته و اين در و آن در زدن، براى به دست آوردن آنچه لازم نيست و جز بار سنگين در زندگى دنيا و عذاب سخت در آخرت ثمرى ندارد، كارى باطل و عملى شيطانى است.

حرص در امور دنيايى و در زمينه هاى مادى كه به حقيقت خارج از نيازهاى انسان است و تنها به درد تماشا كردن و گذاشتن و از دنيا رفتن مى خورد، مورث شكستن حدود الهى و پايمال كردن حقوق بندگان مظلوم و ضعيف خداست.

آن كس كه براى مال دنيا حرص مى زند، در حقيقت يا ايمان به حقايق ثابته ندارد، يا در ايمان به واقعيّات، ناقص است و بايد توجه داشته باشد كه علت حرص، محبت بيش از اندازه به مال دنيا و زر و زيور ظاهرى است و معلوم است، كسى كه به خاطر شدت عشق به مال حرص بورزد، بسيارى از آنچه كه به دست مى آورد، شرعى و حلال نيست و تازه آنچه به دست مى آورد، به خاطر عشق شديدش به آن، با تمام وجود به نگهداريش مى كوشد و در اين جهت هم بدبختانه، دچار بخل مى گردد.

در حقيقت، حريص از طرفى مادّه پرست و از طرف ديگر بخيل و در جهت حيات دنيايى و آخرتى از بدبخت ترين مردم است.

آن كس كه براى به دست آوردن مال دنيا، در باطن و ظاهر، مقررات حق را رعايت مى كند و از باب فضل الهى و رحمت و عنايت دوست به ثروت مى رسد، نبايد گفت علّت ثروتمند شدنش حرص بوده، بلكه عامل ثروتش عنايت و لطف خدا بوده، به همين خاطر در مقام نگاهدارى ثروت نمى ماند، سعى مى كند آنچه از باب فضل دوست به دست آورده، پس از برطرف كردن نياز و احتياج خود و عيالاتش آن را با دوست از طريق خمس، انفاق، صدقه، فى سبيل اللّه، زكات، معامله كند.

آرى، كسى كه با فضل خدا دارا شد محال است بخل بورزد، بخل نتيجه حرص و دنياپرستى است.

عزيزان! خداوند مهربان، مولاى كريم و رحيم، پروردگار رحمان، براى هر موجود زنده اى تا آخرين دقيقه حياتش، روزى لازم را مقرّر داشته كه آن روزى را موجود زنده بايد به وسيله كار و كوشش و زحمت و سعى به دست آورد. و به عبارت ديگر به فرموده قرآن مجيد: واسطه به دست آوردن روزى حتم را كار شرعى و سعى صحيح قرار دهيد، چون روزى امرى حتمى و مسئله اى مسلّم و حقيقتى غير قابل انكار است و عامل جلب آن هم كار و كوشش مى باشد، چه نيازى به زايد بر روزى است كه براى به دست آوردنش عاملى، جز حرصِ لعنتى نيست و نتيجه و ثمرش، بخل و پايمال كردن حقوق ضعيفان است.

اگر حرص حريصان و به دنبال آن بخل بخيلان معالجه شود، جامعه از بسيارى از شرور و مفاسد و مهالك و رنج ها و مشقّت ها آزاد مى شود و حقّ كسى از دستش نرفته و بلكه حقوق از دست رفته مظلومان به راحتى به آنان باز خواهد گشت.

با اين مقدمات بايد گفت: حريص آدم بيچاره اى است؛ زيرا از طرفى گرفتار همّ و غم زياد و از جهتى دچار نقشه هاى شيطانى و مكرها و حيله ها و از نظرى اسير مشقات و زحمات بى اندازه و در مرحله اى دچار بخل و امساك و در قسمتى گرفتار ظلم و تجاوز و فساد و افساد است و عاقبت هم تمام محصولات حرص خويش را بايد در همين دنيا بگذارد و در حال تماشاى گذاشته ها با حسرتى غير قابل وصف، با دو قطعه پارچه كفنى به سوى گورى تنگ و تاريك حركت كرده و دچار محاكمات سخت الهى شود و در مقام پاسخ، نسبت به آن همه بدبختى ها كه براى خود و ديگران فراهم كرده، برآيد!!

بنابراين چيزى كه مورد نياز است و از طريق كار مشروع به انسان مى رسد، بايد به همان قناعت كرد و از حرص زدن بر مازاد آن كه براى به دست آوردنش سعى غير شرعى لازم است پرهيز كرد كه، قناعت به داده حق از طريق كسب شرعى عين عقل و درايت و حرص بر مازاد از روزى مقرر شده، عين جهل و حماقت است.

راستى، كسى كه دچار حرص نيست، در حقيقت منوّر به قوّه دفع هر برنامه غير الهى است، اگر تمام دنيا با زر و زيورش و زينت خيره كننده اش به او روى آرد، حتى براى تماشاى آن حاضر نيست دو پلك از روى هم بردارد، چه رسد به اين كه دست دراز كند و آنچه در شأنش نيست از آن بردارد.

ايمان و عشق به حق، بصيرت و آگاهى و نورانيّت قلب و روح، به هيچ وجه به انسان، اجازه خروج از حدود الهى و مرزهاى معنوى را نمى دهد.

عاشق فقط و فقط نگران معشوق است و بس و تمام سعى و كوششش بر اين است كه هر چه تا روز زنده بودن در دنيا لازم دارد از دست معشوق بگيرد و بس.

 

انسان و حرص

اگر با دقت عقلى و بصيرت قلبى و نور جان كه شعله اى از نور خداست به مسئله حرص بنگريم، به اين حقيقت واقف مى شويم كه حرص در اصل يك مايه فطرى و يك سرمايه الهى در وجود تمام انسان ها است و اين صفت در كارگاه هستى بشر، از عنايات خاصه حضرت ربّ العزّه و از الطاف پروردگار بزرگ عالم است.

اگر وجود انسان خالى از حرص بود، بدون ترديد دنبال هيچ برنامه اى نمى رفت و براى جلب هيچ خيرى و دفع هيچ شرى قدم بر نمى داشت!!

مسئله مهم در اينجا اين است كه در درجه اوّل، اولياى خانه و مدرسه و مكتب و در درجه دوّم، خود انسان بايد در جهت دادن به اين صفت بيدار باشد كه خداى نخواسته اين خصلت با عظمت و اين نعمت شگفت انگيز رنگ شيطانى به خود نگيرد و سبب انحراف انسان از تمام حقايق نشود!!

 

تفسير حرص

در تفسير «الميزان» در سوره مباركه معارج در زمينه حرص بيان واضح و سخنى متين آمده كه دانستنش براى پى بردن به حقيقت حرص لازم است «1»:

كلمه هلوع صفتى است كه از مادّه «هاء، لام، عين» و مصدر هَلَع كه به معناى شدت حرص است، اشتقاق شده و نيز گفته اند كه كلمه نامبرده را دو آيه بعد تفسير كرده.

پس هلوع كسى است كه هنگام برخورد با ناملايمات، بسيار جزع مى كند و چون به خيرى مى رسد از انفاق به ديگران خوددارى مى نمايد.

و به نظر ما اين وجه بسيار خوبى است و سياق آيه هم با آن مناسب است، چون از شكل دو جمله: [إِذا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعاً] «2» پيداست كه مى خواهد هلوع را معنا كند.

از نظر اعتبار عقلى، هلوع هم چنين كسى است، چون آن حرصى كه جبلّى انسان است حرص بر هر چيزى نيست كه چه خير باشد و چه شر، چه نافع باشد و چه ضارّ، نسبت به آن حرص بورزد، بلكه تنها حريص بر خير و نفع است، آن هم نه هر خيرى و نفعى، بلكه خير و نفعى كه براى خودش و در رابطه با او خير باشد.

و لازمه اين حرص اين است كه در هنگام برخورد با شر مضطرب و متزلزل گردد، چون شر خلاف خير است و اضطراب هم خلاف حرص.

و نيز لازمه اين حرص آن است كه وقتى به خيرى رسيد، خود را بر ديگران مقدم داشته، از دادن آن به ديگران امتناع بورزد، مگر در جايى كه اگر كاسه اى مى دهد قدح بگيرد، پس جزع در هنگام برخورد با شر و منع از خير، در هنگام رسيدن به آن، از لوازم هلع و شدت حرص است.

و اين هلع كه انسان مجبور بر آن است و خود از فروع حب ذات است، به خودى خود از رذايل اخلاقى نيست و چطور مى تواند صفت مذموم باشد، با اين كه تنها وسيله ايست كه انسان را دعوت مى كند به اين كه خود را به سعادت و كمال وجودش برساند.

پس حرص به خودى خود بد نيست، وقتى بد مى شود كه انسان آن را بد كند و درست تدبير نكند، در هر جا كه پيش آمد مصرف كند، چه سزاوار باشد و چه نباشد، چه حق باشد و چه غير حق و اين انحراف در ساير صفات انسانى نيز هست، هر صفت نفسانى اگر در حد اعتدال نگاه داشته شود، فضيلت است و اگر به طرف افراط يا تفريط منحرف گردد، رذيله و مذموم مى شود.

پس انسان در بدو پيدايش در حالى كه طفل است، هر آنچه كه برايش خير و شر است مى بيند و با آن غرائز عاطفى كه مجهّز به آن شده، خير و شر خود را تشخيص مى دهد و مى فهمد كه چه چيزى را دوست دارد و چه را دوست ندارد و قواى درونيش اشتهاى آن را دارد، يا از آن متنفّر است و در حدود خودش به منافع و مضار و جلب و دفع آن آگاهى يافته و قدرت پيدا مى كند اما بدون اين كه براى آن چيز حدى و اندازه اى قائل باشد و وقتى به درد و يا مكروهى برمى خورد، دچار جزع مى شود و چون كسى مى خواهد مزاحمش شود به هر طريقى كه بتواند ولو به گريه و فرياد از تجاوز او جلوگيرى مى كند. كودك هم چنان بر اين حال است تا به حدّ رشد و عقل برسد و حق و باطل و خير و شر را تشخيص داده و به آنچه درك مى كند اعتراف نمايد، در اين هنگام است كه بسيارى از حق و باطل ها و خير و شرها در نظرش برعكس مى شود، يعنى بسيار از امورى كه به نظر حق بود، باطل و باطل ها حق مى گردد.

حال، اگر در همان اوان بخواهد نسبت به حق و باطل هاى دوران كودكيش كه مصادر همه آن ها هواى نفس و اشتهاى دلش بود، پافشارى كند و زير بار احكام عقلش در تعيين حق و باطل ها نرود، خداى تعالى بر دلش مهر مى زند، در نتيجه به هيچ حقى برنمى خورد، مگر آن كه آن را باطل جلوه مى دهد و به هيچ صاحب حقى بر نمى خورد، مگر آن كه به حقش ستم مى كند و اما، اگر عنايت الهى او را دريابد همه غرائز او و از آن جمله: حرصش بجاى حرص بر هواى نفس، حرص بر حق طلبى مى شود، چنين كسى ديگر در برابر هيچ حقى استكبار نمى ورزد و هيچ صاحب حقى را از حقش منع نمى كند.

پس هر انسانى در همان آغاز تولدش و در عهد كودكى و قبل از رشد و بلوغش مجهّز به حرص شديد هست و اين حرص شديد بر خير صفتى است كمالى كه اگر نبود به دنبال كمال و جلب خير و دفع شر از خود بر نمى آمد، هم چنان كه قرآن كريم فرمود:

[وَ إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَيْرِ لَشَدِيدٌ] «3».

و همانا او نسبت به ثروت و مال سخت علاقه مند است [و به اين سبب بخل مى ورزد].

و چون به حد بلوغ و رشد رسيد به يك جهازى ديگر مجهّز مى شود و آن عبارت است از عقل كه با آن حقايق امور را آن طور كه هست درك مى كند، اعتقاد حق و عمل خير را تشخيص مى دهد، آن وقت است كه حرص شديد در ايام كودكيش كه او را در هنگام برخورد با شر به جزع در مى آورد و در هنگام رسيدن به خير از بذل خير جلوگيرش مى شد، مبدل به حرص ديگر مى شود و آن حرص شديد به خير واقعى و فزع شديد از شرّ اخروى است.

و با در نظر گرفتن اين كه خير واقعى عبارت است از، مسابقه به سوى مغفرت پروردگار و شر واقعى عبارت است از، نافرمانى خداى تعالى؛ در نتيجه چنين كسى از كار خير سير نمى شود و پيرامون گناه نمى گردد و اما نسبت به شر و خير دنيوى حرصى نمى ورزد و از حدودى كه خداى تعالى برايش معين كرده تجاوز نمى كند، در هنگام برخورد با گناه، حرص خود را با فضيلت صبر كنترل مى كند و نيز در برابر اطاعت پروردگار حرص خود به جمع مال و اشتغال به دنيا را با فضيلت صبر كنترل مى نمايد و هم چنين هنگام برخورد با مصيبت، جزع خود را با فضيلت صبر ضبط مى كند و همين حرص به منافع واقعى براى چنين انسانى صفت كمالى مى شود.

واما اگر انسان از آنچه عقلش درك مى كند و فطرتش به آن اعتراف مى نمايد روى بگرداند و هم چنان پاى بند هوا و هوس خود باشد و همواره آن را پيروى نموده، مشتاق باطل و متجاوز حق باشد و حرصش برخير دنيوى كنترل نداشته باشد، خداى تعالى نعمتش را مبدل به نقمت نموده، آن صفت غريزيش را كه بر آن غريزه، خلقش كرده بود و آن را وسيله سعادت دنيا و آخرتش قرار داده بود، از او مى گيرد و مبدل مى كند به وسيله شقاوت و هلاكتش تا او را با اعراض از حق و جمع مال دنيا و گنجينه كردن آن وابدارد و اين معنا همان است كه در آيات متعرض آن شده.

از آنچه گذشت روشن شده كه اگر صفت حرص را در آيات مورد بحث- كه از خلقت بشر سخن مى گويد و با در نظر گرفتن اين كه مى خواهد حرص را مذمّت كند- به همه انسان ها نسبت داده با احسن بودن خلقت هر چيز كه آيه:

[الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْ ءٍ خَلَقَهُ ] «4».

همان كسى كه آنچه را آفريد نيكو ساخت، و آفرينش انسان را از گِل آغاز كرد.

از آن خبر مى دهد منافات ندارد، چون حرص كه منسوب به خدا است، حرص بر خير واقعى است و حرص كه صرف جمع مال و غفلت از خدا مى شود، منسوب به خود انسان ها است، اين خود انسان است كه حرص خدادادى را مثل ساير نعمت ها به سوء اختيار و كج سليقگى خود به نقمت مبدل مى سازد.

و استثناى مؤمنان در آيات بعد هم نه از اين جهت است كه اين صفت در آنان وجود ندارد، «چون مى بينيم حرص مؤمنان اگر از ديگران بيشتر نباشد كمتر نيست، اما حرصشان را در عبادت و خدمت به خلق و تحصيل علم مصرف مى كنند و سير هم نمى شوند»، بلكه استثناى آنان از اين جهت است كه مؤمنان حرص خود را به همان صورت كمال و فضيلت اصلى اش باقى گذاشتند و به صورت رذيله و نقمت مبدل نكردند.

در حقيقت، حرص يك واقعيت الهى است كه اگر با نور هدايت جهت داده شود باعث سعادت دنيا و آخرت و اگر هم چون مهارى به دست شيطان بيفتد، علت خزى دنيا و عذاب هميشگى جهان بعد است.

بهترين مرحله حرص، در وجود انسان حرص به نجات دادن مردم از جهل و بى خبرى و آزاد كردن آنان از مشكلات مادى و معنوى است و حرص به رساندن خود به نقطه با عظمت لقاى حق و خشنودى حضرت دوست، چنان كه اخلاق همه انبيا و امامان و اوليا بوده و قرآن مجيد به اين حقيقت، ناطق است.

آرى، چه سرمايه اى از معرفت به حق و چه مايه اى از حرص زدن براى رسيدن به آغوش رحمت و مغفرت محبوب، پر منفعت تر و سودمندتر است؟!

 

حرص مذموم

در سطور گذشته به اين حقيقت اشاره شد كه اگر دست حرص از دامن هدايت حق كوتاه گردد و مهار حرص به دست ناپاك هواى نفس بيفتد، آدمى دچار بلاى دنيا و عذاب آخرت مى گردد.

حرص، در صورتى كه در كنار چراغ پر فروغ هدايت قرار نگيرد، از انسان در جهت مقام، فرعون و در جنب مال، قارون و در كنار دانش، بلعم باعورا مى سازد!!

حملات شديد دانشمندان علم اخلاق به مسئله حرص به عنوان يكى از بدترين رذائل، متوجه چنين حرصى است.

 

حرص مذموم در كلام نراقى

فقيه بزرگ، ملا احمد نراقى در باب حرص مذموم مى فرمايد «5»:

از رذايل متعلّقه به قوه شهويه، صفت حرص است و آن صفتى است نفسانيه كه آدمى را مى دارد بر جمع نمودن زايد از آنچه به آن احتياج دارد و اين صفت، يكى از شعب حبّ دنيا و از جمله صفات مهلكه و اخلاق مضلّه است، بلكه اين صفت خبيثه بيابانى است كران ناپيدا كه از هر طرف روى به جايى نرسى، واديى است بى انتها، هر چند در آن فرو روى عمق آن را نيابى.

بيچاره اى كه بر آن گرفتار شد، گمراه و هلاك گشت و مسكينى كه به اين وادى افتاد، ديگر روى خلاصى نديد؛ زيرا كه حريص هرگز حرص او به جايى منتهى نمى شود و به حدّى نمى ايستد، اگر بيشتر اموال دنيا را جمع كند باز در فكر تحصيل باقى است و هر چه به دست او آيد باز مى طلبد و آن بيچاره مريض است و نمى فهمد و احمق است و نمى داند.

چگونه چنين نباشد و حال آن كه مى بينيم حريص را هشتاد سال عمر كرده است و فرزندى ندارد و اين قدر از اموال و خانه و مستغلات دارد كه اگر به فراغت بگذراند، صد سال ديگر او را كفايت مى كند و خود يقين دارد كه بيست سال ديگر عمر او نيست، باز در صدد زياد كردن مال است و تأمل نمى كند كه فايده آن چيست؟ و چه ثمره اى دارد، اگر از براى خرج است، آنچه دارد منافع آن وفا به خرج مدت العمر او مى كند و اگر از براى احتياط است اگر آنچه دارد، احتمال تلف مى رود هر چه تحصيل كند چنين است، پس اگر اين مرض حمق نيست پس چه بلاست و هر كه به اين مرض مبتلا شد، خلاصى از آن مرض نهايت اشكال دارد و از اين جهت حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمودند:

هرگاه از براى فرزند آدم دو رودخانه طلا باشد، باز رودخانه سوم را مى طلبد و اندرون او را هيچ پر نمى كند مگر خاك «6».

و فرمود:

آدميزاد پير مى شود و دو چيز در او جوان مى گردد و قوت مى گيرد: يكى حرص مال و يكى طول امل «7».

و از حضرت امام محمد باقر عليه السلام مروى است:

حريص بر دنيا چون كرم ابريشم است، هر چه بيشتر بر دور خود مى پيچد، راه خلاص او دورتر مى شود تا از غصّه بميرد «8»!

بعضى از بزرگان گفته اند:

از عجايب امر آدمى آن است كه اگر او را خبر دهند كه هميشه در دنيا خواهى بود، حرص او بر جمع كردن مال زياد نخواهد شد از آنچه حال مى داند كه چند صباحى بيش زنده نيست و در صدد جمع آن است و اين را براى هر كه تفحص كند در احوال مردمان، ظاهر و روشن است.

سنايى آن حكيم فرزانه مى گويد:

هم چو مردانت قدم در راه دين بايد نهاد

 

ديده بر خط هدىً للمتقين بايد نهاد

چون زراه گلبن توبوا الى اللّه آمدى

 

پاى بر فرق اتينا طائعين بايد نهاد

چون خر دجال نفست شد اسير حرص و آز

 

بعد از اين بر مركب تقوات زين بايد نهاد

نفس فرعون است و دين موسى و توبه چون عصا

 

رخ به سوى جنگ فرعون لعين بايد نهاد

     

گر عصاى توبه مر خيل لعين را بشكند

 

شكر آن را ديده بر روى زمين بايد نهاد

گر تو خواهى نفس خود را مستمند خود كنى

 

در كمند عشق بسم اللّه كمين بايد نهاد

     

 

 

 

پی نوشت ها:

 

______________________________

 

(1)- الميزان: 20/ 13.

(2)- و هنگامى كه خير و خوشى [و مال و رفاهى ] به او رسد، بى تاب است، معارج (70): 21.

(3)- عاديات (100): 8.

(4)- سجده (32): 7.

(5)- معراج السعادة: 301 در بيان صفت حرص.

(6)- روضة الواعظين: 3/ 429؛ مجموعة ورام: 1/ 163.

(7)- معدن الجواهر: 25؛ ارشاد القلوب: 1/ 39؛ بحار الأنوار: 70/ 22، باب 122.

 

 

(8)- الكافى: 2/ 134، باب ذم الدنيا والزهد فيها، حديث 20؛ بحار الأنوار: 70/ 23، باب 122، حديث 13.

 

 مطالب فوق برگرفته شده از 

کتاب : عرفان اسلامی  جلد هشتم

 

 


منبع : پایگاه عرفان
اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی:

آخرین مطالب


بیشترین بازدید این مجموعه