دارميه زنى با شعور و با معرفت و آگاه و عامل به اسلام و در قله عشق به اميرالمؤمنين على عليه السلام كه داراى همه فضايل است، قرار داشت.
او منزلش در جحون بود، زنى بود دلير و نترس، مهر و محبت به على عليه السلام در دلش ريشه دوانده بود و همواره دم از عدالت و ولايت على عليه السلام مىزد، در جنگ صفين سربازان را بر ضد معاويه كه از هر جهت دشمن حق بود، مىشورانيد و سخنرانىهاى حماسى و شورانگيزى مىكرد.
چرخ روزگار به مرام معاويه مىگردد، بر كرسى حكومت و شاهى تكيه مىزند، سالى با مراقبان و محافظان مخصوص خود به مكه مىرود و آنجا از آن زن سراغ مىگيرد كه آيا مرده است يا هنوز زنده مىباشد، گفتند: زنده و سالم است، گفت: او را احضار كنيد، همين كه او را آوردند و معاويه چشمش به او افتاد، گفت:
اى دختر حام! اينجا به چه كار آمدهاى؟!
دارميه گفت: تو مىخواهى مرا تحقير كنى و سرزنش نمايى، من از بنى كنانه مىباشم نه از حام و نام من دارميه جحونيه است،
معاويه گفت: راست مىگويى، آيا مىدانى به چه منظور تو را احضار كردهام؟
دارميه گفت: سبحان اللَّه من كه غيب نمىدانم!
معاويه گفت: تو را احضار كردهام بپرسم چرا على را دوست دارى و مرا دشمن مىدارى؟ چرا او محبوب و من مورد نفرت و بغض تو هستم؟
دارميه گفت: از اين پرسش صرف نظر كن!
معاويه گفت: نه، نمىشود حتماً بايد پاسخ دهى!
دارميه گفت: حالا كه مجبورم، گوشهاى از سبب آن را برايت مىگويم:
من على عليه السلام را به اين خاطر دوست دارم كه در ميان مردم به عدل و داد، رفتار مىكرد.
من على عليه السلام را به اين جهت دوست دارم كه حق مردم را به مردم مىداد و در توزيع آن مساوات و برابرى را رعايت مىكرد.
اما با تو از آن رو دشمنم كه تو با كسى جنگيدى كه از تو به مراتب برتر و والاتر بود، او به خلافت و حكومت از تو شايستهتر بود، تو با او به ناحق از در ستيز و دشمنى درآمدى و با وى مخالفت كردى و خلافت را به ناحق تصاحب نمودى.
على عليه السلام را به آن جهت دوست دارم كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را به ولايت نصب كرد و همه او را دوست داشتند و همه پيروان راستين اسلام براى بزرگداشت او و پيامبر صلى الله عليه و آله به او احترام مىگذاشتند.
با تو هم از آن جهت دشمنم كه به ناحق، خونها ريختى و در داورىهايت به جور و ستم داورى كردى، قضاوتت نه از روى عقل بود و نه منطبق با مبانى اسلام و نه به طريقه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله بلكه با هوا و هوس خودت توأم بود.
من از اين رو على عليه السلام را دوست دارم و تا پاى جان هم با او هستم، ولى از تو و كارهاى تو خشم و نفرت داشته و تا هميشه هم خواهم داشت،
معاويه گفت: ها! از اين جهت شكمت بزرگ و پستانهايت بالا آمده و نشيمنگاهت چاق شده است!!
اين صفات كه گفتى به مادر خودت سزاوارتر است تا به من زيرا من خودم شنيدم كه مادرت هند را با همين صفات براى مردان اجنبى معرفى مىكردند!
معاويه چون ديد اين زن از بيان حقايق ترس و ابايى ندارد، مجبور شد برخورد سياسى خود را عوض كند لذا براى جلب توجه او زبان به عذرخواهى گشوده، گفت:
من از گفتن اين كلمات قصد توهين و جسارتى نداشتم بلكه منظورم تعريف و تمجيد بود و مىخواستم تو را ستايش كنم.
پس از آنكه پوزش طلبيد پرسيد آيا خودت على را ديدهاى؟
آرى؛ به خدا سوگند او را با دو چشم خود ديدهام.
معاويه گفت: چگونه او را ديدى؟
او را چنان ديدم كه نه رياست فريبش داده بود و نه اين نعمتها و تجملاتى كه تو را سرگرم كرده، از خدا بىخبر و غافلش كرده بود.
معاويه اشاره كرد كه بس است!
او مىترسيد اگر اين زن شيردل چند جمله ديگر از فضائل و مناقب على عليه السلام را بگويد، مانده آبرويش نيز برباد رود و او را در انظار ديگران بىارزش كند، از اين جهت لب گزيد!! يعنى كه بس.
آنگاه كه معاويه او را دستور به سكوت داد، دارميه گفت: بلى؛ به خدا سوگند اين كلمات دلهاى مرده را زنده مىكند و گرد و غبار تبليغات مسموم كننده را از آنها مىزدايد، اين سخنان چنان دلها را روشن مىكند كه روغن زيتون ظرف ها را با زدودن زنگ و تيرگى روشن مىسازد.
معاويه گفت: تو راست مىگويى و من نيز سخنان تو را تصديق مىكنم، اكنون بگو ببينم به من نياز دارى؟!
دارميه گفت: اگر از تو چيزى بخواهم جواب مثبت مىدهى؟
معاويه گفت: آرى!
دارميه گفت: من صد شتر قرمز موى از تو مىخواهم كه شتران نر و ساربانشان نيز با آنها باشد.
معاويه گفت: براى چه مىخواهى؟
دارميه گفت: مىخواهم با شير آنها، خردسالان را سرپرستى كنم و با خود آنها بزرگسالان را احيا نمايم.
معاويه گفت: اگر اينها كه خواستى به تو بدهم مرا مانند على بن ابى طالب دوست مىدارى؟
دارميه گفت: نه، به خدا سوگند! بلكه كمتر از او هم دوست نخواهم داشت.
معاويه شعرى خوانده، گفت: هان! ببين، اين از بزرگوارى ماست كه گناهان شما را نديده مىگيريم و به شما بخشش مىكنيم، اگر على بن ابى طالب بود پشيزى هم به تو نمىپرداخت.
دارميه گفت: بىترديد على عليه السلام اين كار را نمىكرد، حتى يك مو از اين شتران را هم به من نمىداد زيرا او مال مسلمانان را چون تو تلف نمىكرد.
عشق اين زن را به انسان والايى كه جامع همه كمالات و فضايل بود با عشق زن غربى كه به هر هرزهاى به عنوان ستاره سينما و... و عشق زنان دست پروردههاى تمدن ماشينى كه به هر معشوق پوك و پوچى است، مقايسه كنيد تا ببينيد تفاوت ديندارى و هماهنگى با قرآن و بىدينى و هماهنگى با هوا و هوس از كجا تا به كجاست.