پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

من و عمل حرام ؟

من و عمل حرام ؟

نوشته‏اند : در بنى‏اسرائيل زنى زناكار بود ، كه هركس با ديدن جمال او ، به گناه آلوده مى‏شد ! درب خانه‏اش به روى همه باز بود ، در اطاقى نزديك در ، مشرف به بيرون نشسته بود و از اين طريق مردان و جوانان را به دام مى‏كشيد ، هركس به نزد او مى‏آمد ، بايد ده دينار براى انجام حاجتش به او مى‏داد !عابدى از آنجا مى‏گذشت ، ناگهان چشمش به جمال خيره كننده زن افتاد ، پول نداشت ، پارچه‏اى نزدش بود فروخت ، پولش را براى زن آورد و در كنار او نشست ، وقتى چشم به او دوخت ، آه از نهادش برآمد كه اى واى بر من كه مولايم ناظر به وضع من است ، من و عمل حرام ، من و مخالفت با حق ! با اين عمل تمام خوبى‏هايم از بين خواهد رفت !! نگ از صورت عابد پريد ، زن پرسيد اين چه وضعى است . گفت : از خداوند مى‏ترسم ، زن گفت : واى بر تو ! بسيارى از مردم آرزو دارند به اينجايى كه تو آمدى بيايند .
گفت : اى زن ! من از خدا مى‏ترسم ، مال را به تو حلال كردم مرا رها كن بروم ، از نزد زن خارج شد در حالى كه بر خويش تأسف و حسرت مى‏خورد و سخت مى‏گريست !زن را در دل ترسى شديد عارض شد و گفت : اين مرد اولين گناهى بود كه مى‏خواست مرتكب شود ، اين گونه به وحشت افتاد ؛ من سال‏هاست غرق در گناهم ، همان خدايى كه از عذابش او ترسيد ، خداى من هم هست ، بايد ترس من خيلى شديدتر از او باشد ؛ در همان حال توبه كرد و در را بست و جامه كهنه‏اى پوشيد و روى به عبادت آورد و پيش خود گفت : خدا اگر اين مرد را پيدا كنم ، به او پيشنهاد ازدواج مى‏دهم ، شايد با من ازدواج كند !و من از اين طريق با معالم دين و معارف حق آشنا شوم و براى عبادتم كمك باشد .بار و بنه خويش را برداشت و به قريه عابد رسيد ، از حال او پرسيد ، محلّش را نشان دادند ؛ نزد عابد آمد و داستان ملاقات آن روز خود را با آن مرد الهى گفت ، عابد فريادى زد و از دنيا رفت ، زن شديداً ناراحت شد . پرسيد از نزديكان او كسى هست كه نياز به ازدواج داشته باشد ؟ گفتند : برادرى دارد كه مرد خداست ولى از شدت تنگدستى قادر به ازدواج نيست ، زن حاضر شد با او ازدواج كند و خداوند بزرگ به آن مرد شايسته و زن بازگشته به حق پنج فرزند عطا كرد كه همه از تبليغ كنندگان دين خدا شدند !!

منبع
  • بر گرفته از کتاب داستانهای عبرت آموز استاد حسین انصاریان