و اجزى من هجرنى بالبر
دعاهايى كه حضرت در اين فصل مى كند، در رابطه با معاشرت و برخوردها و رفتارى است كه اخلاق اسلامى اقتضا مى كند كه مومنان نسبت به يكديگر داشته باشند و آن عبارت است از نيكى در مقابل بدى، كه اگر كسى به انسان بدى كرد- لفظا يا عملا- و براى انسان ناگوار بود. علاوه بر اينكه مقابله به مثل نكند، در مقابل بدى او نيكى كند، عوض اسائه احسان بكند. يك جمله ى آن را در جلسه ى گذشته عرض كرديم و سددنى لان اعارض من غشنى بالنصح. و حالا بحث را دنبال مى كنيم: و اجزى من هجرنى بالبر و توفيق بده به من در مقابل كسى كه از من دورى كرده است، به او نيكى كنم و به او نزديك شوم. هجر و هجرت، هر دو در لغت عرب به معناى ترك است. «هجر فلان عن فلان» هجرت كرد فلانى از آنجا. يعنى ترك كرد آن كار يا آن محل را و به جاى ديگر رفت. و هجرتى كه در دين مقدس اسلام در كنار جهاد آمده است يكى از اصول و پايه هاى ترويج اسلام و مبارزه در راه اسلام است مثل جهاد، آن هم به همين معناست و در قرآن نيز بسيار آمده است. هجرت به معناى ترك وطن كردن و رفتن به جاى ديگر است. اگر اين ترك وطن كردن براى هجرت الى الله باشد يعنى وطن را براى اينكه يك وظيفه دينى انجام دهد ترك كند و سفر كند و خانمان و زندگى اش را بگذارد و براى انجام فريضه ى دينى برود اين را هجرت مى گويند و در كنار جهاد است و معمولا خداوند مومنان را كه وصف مى كند به جهاد و هجرت هر دو وصف مى كند، ولى هجرت مطلوب در هر حال عبارت است از اينكه انسان ترك بكند جايى را و به جاى ديگر برود. بهترين مثالش همان هجرت حضرت رسول (ص) است. يعنى وقتى انسان در محلى واقع شد كه نمى تواند فرايض دينى اش را انجام دهد و نمى تواند وظايفش را آن طورى كه شارع مقدس معين كرده است انجام دهد، بايد آن محل را ترك كند و به جاى ديگرى برود كه بتواند اين كار را بكند. مثل اينكه پيامبر (ص) در مكه نتوانست اسلام را آن طورى كه بايد و شايد تبليغ كند و به ناچار به مدينه هجرت كرد تا آنجا وسايلش مهيا شود. به همين دليل هر كار بد و زشت و خلافى كه آدم ترك بكند و به كار خوب روى بياورد آن هم هجرت است اين است كه پيامبر صلوات الله عليه مى فرمايد:« المهاجر من هجر السيئات» (يعنى مهاجر كسى است كه كار زشت و بدش را رها كند و به كار خوب روى آورد). اين مهاجر است، و معناى عام هجرت اين است. در هر حال كلام ما اين نوع از هجرت نيست. اين هجرت كه در دعا آمده است: « اجزى من هجرنى بالبر» (يعنى كسى را كه هجرت كرد از من به بر و نيكى)، به معناى ترك كردن مومنى است، مومن ديگرى را، يعنى بين دو مومن كدورت خاطر پيدا شود و با هم قهر كنند و دلگير شوند، قطع مراوده بكنند، دوستى شان را به هم بزنند. از نظر اسلام اين كار بسيار زشت و قبيح و نكوهيده است، حتى در اخبار آمده است دو نفر كه ميانشان اين گونه شود يعنى هجرت بكنند ولو تقصير يكى از آنها باشد، مثلا من كه هيچ تقصيرى ندارم بايد سعى كنم بروم مساله هجرت را كه او از من پيدا كرده است رفع بكنم و اگر نكنم من هم ظالم مى شوم كسى كه مورد غضب خداست. در روايتى از حضرت صادق (ع) آمده است كه مى فرمايند: «لا يفترق رجلان على اليهجران الا استوجب احدهما اللعنه و البرائه و رب ما استوجب ذلك كلاهما» (يعنى دو مرد مومن از يكديگر دورى نمى كنند، قهر نمى كنند، مگر اينكه يكى از آنها مستوجب لعنت و برائت خدا مى شود، خدا لعنتش مى كند و خدا از او برى مى شود). بعد مى فرمايد:«و رب ما استوجب ذلك كلاهما» (يعنى: گاهى هم مى شود كه هر دو مستوجب لعنت و برائت مى شوند). در آن وقت راوى مى پرسد: مولاى من: آنكه تقصيركار است، مسلما دچار لعنت و برائت خواهد شد، ولى من كه تقصير نداشتم، چرا؟ او آمد بى جهت و بى سبب و از روى ظلم توقع بيجايى از من داشت، يا بدون جهت به من بدى كرد و بعد هم قهر كرد و دنبال كارش رفت و رابطه اش را با من قطع كرد، خوب او مستوجب لعنت و نفرين است من كه در اين كار دخالتى نداشتم ولى او بوده كه از من هجرت كرده است، پس چرا من مستوجب لعنت و برائت شوم؟ حضرت مى فرمايد: درست است كه او قطع كرده است، تو قطع نكردى ولى نبايد نسبت به قطع برادر دينى خود بى تفاوت باشى و تو هم امضا بكنى و بپذيرى. تو برو از او عذرخواهى كن، از او دلجويى كن تا دوباره پيوندت را وصل بكنى، و اگر نكنى تو هم ظالم مى شوى و دچار لعنت و برائت حضرت پروردگار مى شوى، حتى چنين تعبير مى كنند كه:«لم لا يدعوه الى الصلاح» (يعنى: چرا نمى رود پيش آن آدمى كه بد كرد و از او دورى كرد و قطع كرد، چرا نمى رود پيش او عذرخواهى بكند). حتى امام دستور مى دهد كه تجاهل كند و اصلا به روى خودش نياورد كه قهر كردى. به روى خودش نياورد كه تو از من دلگيرى. مثلا اگر كسى از شما دلگير شد. مدتى قطع رابطه كرد و نيامد و شما فهميدى بى جهت قهر كرده است، در اين مورد امام مى فرمايد: اين شخص بايد برود آنجا و اصلا به روى خود نياورد گويى كه هيچ اتفاقى نيفتاده است، تغافل كند، تجاهل كند بگويد آقا مدتى است خدمت شما نرسيده ام، دلم تنگ شده و اشتياق زيارت شما را داشتم و آمدم. نه اينكه اگر او قهر كرد، تو هم قهر بكنى و كم كم اين قهر مايه بگيرد و دشمنى بشود و بر عليه يكديگر قيام بكنيد. نه، برو آتش را خاموش كن، برو تا آنجا كه مى شود تغافل بكن و به روى خودت نياور. اگر شما اين كار را بكنى، خوب او هم سرافكنده مى شود و دوباره پيوند دوستى شما برقرار مى شود. آن وقت امام (ع) مى فرمايد:«سمعت ابى» از پدرم امام باقر (ع) شنيدم كه مى گفت:«اگر دو نفر نزاع بكنند و يكى از آنان به ديگرى ظلم بكند، مظلوم بايد برود پيش آن آدم و معذرت بخواهد و بگويد:«اخى انا الظالم» بگويد: اى برادر! من ظلم كردم، من به تو ظلم كردم. من به تو بد كردم. حال اينكه او بد كرده است. با اين عذرخواهى ها. خودت را تقصيركار بكن. تقصيرها را گردن خود بگير و عذر بخواه تا اينكه اين هجران منقطع بشود. كه اگر تو توانايى اين را داشتى كه اين كار را بكنى و نكردى، آن وقت تو هم مانند كسى مى شوى كه مورد لعن و برائت پروردگار است. در روايت ديگر حضرت رسول (ص) مى فرمايد:«لا هجره فوق ثلاث». در واقع اخبار يكديگر را تفسير مى كنند. دو نفر مسلمان حق ندارند كه بيش از سه روز از هم دور و با هم قهر باشند. نبايد بگذارند وقتى مومنى با مومن ديگر رابطه ى دوستى داشت، كدورتى پيش آيد وظيفه اين است كه رفع كدورت كنند. از همين جاست كه در شريعت اسلام، اين قدر تاكيد شده است كه در درجه ى اول هجران نكنند و اگر هجران پيدا شود به هر وسيله اى كه هست بيايند رفع اين هجران كنند و ما مى بينيم كه اين معنا و نظاير آن در دين مقدس اسلام است آن وقت پى مى بريم كه چقدر اسلام عنايت دارد كه هميشه صفا و يگانگى و دوستى و محبت بين مردم باشد و اگر كوچكترين خللى در صفا و محبت مومنان پيدا شود، اين خيلى مورد غضب حضرت پروردگار است و در همين رابطه است «اصلاح ذات البين» و اين همه ثواب كه براى اصلاح ميان برادران دينى و صلاح و سازش ميان آنان آمده است. اگر دلگيرى بين دو برادر دين هست شما برويد اصلاح كنيد، اگر سر چيزى نزاع دارند برويد اصلاح كنيد، اميرالمومنين (ع) در آخرين وصيتش در بستر شهادت و با آن حالت به حسنين (ع) وصيت مى كند كه:« اوصيكما بتقوى الله...» چند چيز را خيلى تاكيد مى كند، يكى همين اصلاح ذات البين است كه مى فرمايد:«مبادا غفلت بكنيد از صلاح ميان برادران مومن. من از پيامبر (ص) شنيدم كه فرمود:«اصلاح ذات البين ثوابش از هر نمازى بيشتر است». البته منظور نماز واجب نيست، نماز واجب به جاى خود محفوظ است. يعنى تو اگر صد ركعت يا هزار ركعت نماز بخوانى، اصلاح ذات البين، ثوابش بيش از اين است. در روايت ديگر حضرت رسول (ص) مى فرمايد: «صدقه بين الناس اذا تفاسدوا و تقارب بينهم اذا تباعدوا» بهترين صدقه و عمل خير در راه خدا، اين است كه اگر فسادى يا ناسازگارى يى بين دو برادر دينى پيدا شد، بروى آن را اصلاح كنى، اگر يك عده اى از هم فاصله گرفتند تو سعى كنى آنان را به هم نزديك كنى. اين مساله آن قدر اهميت دارد كه حضرت صادق (ع) به مفضل- كه وكيل حضرت و از اصحاب معروف ايشان بود (صاحب كتاب توحيد مفضل) - فرمودند «اگر نزاع و كدورتى بين دو نفر از شيعيان ما و دو نفر از مومنان پيدا شد تو از مال من فديه بده و آن را رفع كن». سهم امام نزد مفضل بود. از اينجا مى توانيم استفاده كنيم كه بهترين مصرف سهم امام اين است- كه قطعا امام (ع) راضى است و مى بينيم كه مفضل به توصيه هاى امام (ع) عمل مى كرده است، چنانكه يك نفر روايت مى كند: من با برادرم، با خويش و قومم بر سر ارث دعوا داشتيم و در ميان كوچه و بازار گفتگو مى كرديم. مفضل رسيد و پرسيد چه خبر است؟ ما گفتيم: بر سر ارث گفتگو و نزاع داريم- مثل خيلى ها كه از اين دعواها دارند. مفضل گفت: بياييد برويم من بين شما صلح مى دهم. آنان را به خانه برد به چهار صد دينار يا درهم- دقيقا يادم نيست، مبلغش مهم نيست- اصلاحشان داد بعد هم به صندوقخانه رفت و چهارصد در هم مى آورد و گفت: اين پول را به او بده، براى اينكه نزاع بين شما (قطع شود). بعد گفت: اين پول از خودم نيست، حضرت صادق (ع) پيش من سپرده و سفارش فرموده است كه اگر نزاع و كدورتى بين شيعيان پيدا شد آن را خرج كن، من هم پول را خرج كردم تا اين كدورت را از ميان بردارم. اين مطلب حاكى از اهميت و عظمت مساله است يعنى اگر كدورت و هجرانى بين دو نفر مومن پيدا شد، در درجه ى اول خودشان بايد در رفع آن سعى كنند كه وظيفه اسلامى ايشان است، اخلاق اسلامى آنان را ملزم مى كند كه خودشان سعى كنند كدورت و دلگيرى را رفع كنند. و بين خود صفا و صميميت برقرار كنند و در درجه ى دوم ساير مومنان هم موظفند كه اگر مطلع شدند بين دو نفر مومن كدورت هست يا با هم قهر كرده اند يا سر حرفى گفتگو دارند، بايد تلاش خودشان را به كار ببرند تا اينكه بين آنان را اصلاح كنند. يكى از مواردى كه دروغ در آنجا جايز شمرده شده است، مساله اصلاح ذات البين است، يعنى اگر در مقام اصلاح بين دو نفر لازم شد كه دروغ بگويى (مثلا اين آدم مى گويد كه فلانى درباره من بد گفته است، تو دروغ بگو كه خير بد نگفته است و من به گوش خودم شنيدم كه از شما تعريف مى كرد). جايز است كه دروغ بگويى. پس ببينيد اين مساله آنقدر مهم است كه اولا بايد سعى كنند اين كار پيش نيايد- ولى قهرا در ميان بشر عادى پيش مى آيد- و اگر كدورتى بين دو برادر مومن پيش آمد. در درجه ى اول خودشان بايد آن را برطرف كنند كه اگر نكردند مستوجب لعنت و برائت حضرت پروردگار واقع مى شوند، و در درجه ى دوم وظيفه ساير مسلمانان است كه نسبت به رفع آن اقدام كنند. دعاى حضرت سجاد (ع) اين است كه:«اجزى من هجرنى بالبر». حضرت همه ى معانى يى را كه گفتيم در اين جمله بيان فرموده است. مى فرمايد: خدايا مرا توفيق ده يعنى آمادگى بده كه آماده شوم براى اينكه هر كس مرا ترك گويد، از من دورى كند، كناره بگيرد و دلگير شود، من به جاى كناره گيرى و قهر كردن از او به او پاداش خوب بدهم و هر چه مى توانم به او خوبى كنم، بروم وصل كنم و هجران را قطع كنم. «و اثيب من حرمنى بالبذل» توضيح فراز بالا: حرمان و محروم بودن يعنى بازماندن انسان از نصيب و بهره و نيازهايى كه دارد. كسى كه نيازهايش برآورده نشد. و نتوانسته است كسى يا خودش نيازش را برآورد. اين را مى گويند محروم كه خوب اين اصطلاح بعد از انقلاب هم در كشور ما رواج زيادى دارد. محرومان يعنى كسانى كه بازمانده اند از اينكه نيازهايشان را به دست بياورند. احتياجات و حوائج زندگى را به دست بياورند. اين محروميتى كه ما مى گوييم محرومان اجتماعى اند. يعنى يك دسته از اجتماع محروم مانده اند و نتوانسته اند به مواهب طبيعت كه خدا براى زندگى بشر فراهم كرده است. دسترسى پيدا كنند، يا باز داشته شده اند از اينكه بتوانند دسترسى پيدا كنند، خانه ندارند. لباس ندارند. زندگى ندارند. و از اين قبيل چيزها. البته اين محروميت به جنبه ى اخلاقى نيز مربوط مى شود ولى آن محروميت اجتماعى اساسا مربوط به فساد نظام اجتماعى است. نظام اجتماعى اگر نظام طاغوتى و غيرعادلانه شد، لازمه اش آن است كه اكثر مردم محروم باشند، به عبارت ديگر اگر عدالت اجتماعى و عدل و قسط در ميان مردم برپا نبود، نظام، نظام عادلانه نبود، مقررات اجتماعى مقررات غيرعادلانه بود. اين، قهرا لازمه اش آن است كه اكثريت جامعه محروم باشند و حقوقشان پايمال بشود و به خيلى از مواهب طبيعى دسترسى پيدا نكنند. تنها راه رفع محروميت اجتماعى اين است كه عدالت اجتماعى در ميان مردم اجرا شود. عدالت اجتماعى كه نباشد، مردم نمى توانند در اين نظام به آسانى به حقوق خود برسند و از مقتضاى استعدادهايشان استفاده بكنند. اگر نظام، نظام فاسدى باشد و از بهره مند شدن آنان از مواهب طبيعى جلوگيرى كنند قهرا اين دسته از مردم محروم مى شوند چون عدالت اجرا نمى شود. عده ى زيادى خود را به اشخاصى كه زور دارند وابسته مى كنند و اين منجر به محروميت مى شود. در هر نظامى كه عدل در آن بيشتر باشد، محروميت در آن كمتر است و هر نظامى كه عدالت در آن كمتر باشد، محروم در آن بيشتر است. نسبت معكوس دارند. البته سخن ما در باب محروميت نيست. لسان دعا مربوط به اين محروميت نيست. اينكه مى فرمايد:«و اثيب من حرمنى بالبدل» اين محروميت عبارت است از اينكه دو نفر مومنى كه يكى از آنها نيازمند بود- اعم از اينكه نيازش را به اين آدم گفته يا نگفته است و اين آدم هم مى توانسته است نيازش را برآورد يا نه- اين را مى گويد محرومش كرد. من از طرف شما محروم شدم، يعنى شما مرا محروم كردى. چرا كه من نيازى داشتم كه مى توانستى آن را برآورى، و فرق نمى كند كه من احتياج و نيازم را پيش شما عرضه كنم شما برنياورى يا من چيزى به شما نگويم ولى شما كه مسلمانى، اطلاع پيدا كردى كه من نيازمندم و نياز مرا برنياورى. بنابراين شما مرا محروم كردى و همين است كه مورد مذمت و نكوهش شارع مقدس اسلام است. نقطه ى مقابل اين مساله، يعنى سعى و كوشش در برآوردن حاجت و نياز مومنان، نشانه ايمان و از هر عبادتى بالاتر شمرده شده است. به عبارت ديگر كسى كه در امور مسلمانان و رفع حوائج آنان نكوشد، اصلا مسلمان نيست. وظيفه هر مسلمانى اين است كه در حد امكانات و توانش سعى كند حاجت ديگران را برآورد و نيازمندى ديگران را رفع كند. در اينجا قصه اى به نظرم آمد كه اهميت مساله را روشن مى سازد. نقل مى كنند كه در زمان سيد- بحرالعلوم يكى از بزرگترين شخصيتهاى روحانى شيعه كه حتى صاحب كشف و كرامات نيز بوده است و مقامات علمى و عرفانى او بر كسى پوشيده نيست- يك روز در منزلشان علويه اى آمد اظهار حاجت كرد و تعريف كرد كه من عيالوارم و... و كسى به من نمى رسد. آقا خيلى پريشان شد. اتفاقا آقا سيدجواد عاملى- كه ايشان هم از علماى بزرگ و صاحب تاليفات گرانبها و شاگرد بحرالعلوم بود- نيز حاضر بودند. ضمن صحبت معلوم شد كه اين زن در همسايگى آقاى حاج سيدجواد عاملى است. به محض اينكه اين را گفت سيدبحرالعلوم به آقاى حاج سيدجواد عاملى پرخاش نمودند كه تو آخر چه مسلمانى هست كه در همسايگى تو سيد علويه زندگى مى كند و تو سعى در رفع حاجتش نكرده اى؟ گفت: آقا به كى و كى قسم، من اصلا اطلاع نداشتم من نمى دانستم چنين همسايه اى دارم. آقا گفت: اين تغيراتى كه من مى كنم براى اين نيست كه چرا نرفتى حاجتش را برآورى، چرا كه اگر بود و اطلاع داشتى و نمى كردى، من مى گفتم يهودى هستى، نصرانى هستى. بلكه براى اين است كه تو چرا از همسايه ات نبايد اطلاع داشته باشى؟ خوب آدم مسلمان نبايد چنين باشد چطور مى شود انسان نام خود را مسلمان بگذارد در حالى كه همسايه اى اين چنين داشته باشد. اين بالاتر از اين مساله است كه بداند و كمكش نكند، همان طور كه اميرالمومنين (ع) مى فرمايد: «او ابيت مبطانا و حولى بطون غرثى» (يعنى: آيا من نان سير بخورم و حال آنكه احتمال مى دهم در اقصى نقاط مملكت من يك گرسنه باشد، من نان سير نمى خورم). حال آنهايى كه در همسايگى شان آدم فقيرى هست و كمال عيش و نوش را دارند و كمكشان نمى كنند كه هيچ، اسمشان جزء حيوانات است، ولى مسلمان بايد اطلاع پيدا كند از همسايه اش كه چگونه زندگى مى كند اگر من همسايه ى فقيرى داشته باشم و او نيازمنديهايى داشته باشد و من از آنها اطلاع نداشته باشم، مسلمان نيستم. غرض اين است كه در هر حال كسى كه نيازش را پيش انسان بياورد چه سوال بكند و چه نكند انسان موظف است حاجت او را برآورد. اگر سوال بكند كه خوب دو جنبه پيدا مى كند: يكى اينكه اساسا رد سوال خيلى مبغوض است ولى هر كدام اين دو تا يك اولويتى دارد آن كسى كه محروم است و اظهار حاجت نمى كند به اعتبار اينكه عزت نفس دارد، اين فرد در اولويت است، برود حاجت او را برآورد. گرچه اين آدمى كه سوال مى كند تا حدى استحقاقش از او (يعنى كسى كه سوال نمى كند) كمتر است ولى از آنجايى كه با سوال آبروى خود را ريخته است- و به فرمايش امام: معامله كرده است، آبروى خود را ريخته است- در قبال آبرويش تو هر چه به او بدهى كم است. منظور از اين مسائلى كه الان بحث مى كنيم گداى حرفه اى نيست. البته او را هم نبايد محرومش بكنند، در مورد گداى حرفه اى اگر بدانيم واقعا حرفه اى است، فقط تا حدى كه مى تواند يك كارى بكند و دست از گدايى بكشد و جرى نشود، بايد به او كمك كرد. و بايد يادآور شد كه اين گداهاى حرفه اى بدترين اشخاصند. از اين نوع سوال كردن در دين مقدس اسلام خيلى مذمت شده است، زيرا تا آدم ضرورت پيدا نكرده است، نبايد سوال كند. بسيارى از مواردش كه بدون ضرورت است حرام است. و تازه بايد سعى كند. سوالش را پيش كسى ببرد كه شايستگى آن را داشته باشد و از هر شخصى سوال نكند. از طرف ديگر سوال نكردن چقدر باعث علو درجات انسان مى شود. البته در مورد سوال اگر مناسبت ديگرى پيش آمد مطالبى عرض خواهم كرد. وقتى ما مى گوييم كسى را محروم بكند فرق نمى كند كه كسى بيايد سوال كند و من دست رد به سينه اش بگذارم (بله اين محروم كردن اوست) يا اينكه سوال هم نكند ولى مطلع شوم كه او نياز دارد و سعى نكنم نيازش را برآورم. زيرا در هر دو حال من او را محروم كرده ام. اين است كه خداوند تبارك و تعالى در آن آيه ى شريفه مى فرمايد:«حق معلوم» در مال شماست، خدا در مال هر شخصى يك حق معلوم براى سائل قرار داده است. (و فى اموالهم حق معلوم للسائل و المحروم). خداوند در قرآن در سوره ذاريات در چهار آيه متقيان را وصف مى كند. اول مى گويد: (ان المتقين فى جنات و عيون آخذين ما آتاهم ربهم انهم كانوا قبل ذلك محسنين) در حقيقت بيان مى كند كه متقيان در جنات نعيم هستند و چه ثوابهايى مى برند. آن وقت تعليل مى كند كه آنان در درگاه الهى چقدر مقام دارند. (انهم كانوا قبل ذلك محسنين) اينان دنيا كه بودند بنايشان بر احسان و نيكوكارى بود. آن وقت چند نمونه از نيكوكارى ايشان را برمى شمرد.
(كانوا قليلا من الليل ما يهجعون)
(اينها رسمشان اين بود كه كم مى خوابيدند يعنى بيشتر شب را مشغول عبادت بودند).
(و بالاسحارهم يستغفرون)
و در سحرها مشغول استغفار مى شدند و طلب توبه مى كردند و از خدا آمرزش مى طلبيدند.
و نيكوكارى سوم- كه مورد نظر من است-
(و فى اموالهم حق للسائل و المحروم)
(در اموالشان يك حقى قائل بودند براى سائل و محروم)
در اينجا سائل و محروم را كنار هم قرار داده است. عرض كردم محروم اعم از سائل و غيرسائل است.
ولى اينجا چون خدا سائل و محروم را پهلوى هم گذاشته است، بايد چنين تعبير كرد كه سائل يعنى كسى كه دست نياز پيش انسان دراز مى كند، و محروم بايد كسى باشد كه از عزت نفس و شرف و بزرگوارى اش اصلا اظهار احتياج نمى كند. بنابراين مراد از محروم شخصى است كه محتاج است و اظهار احتياج نمى كند و سائل كسى است كه محتاج است و اظهار احتياج مى كند بعد مى گويد: براى اينها در اموالشان «حق معلوم» است.
در روايت است شخصى از معصوم- ظاهرا از امام زين العابدين (ع)- سوال مى كند آقا اينكه خدا فرموده است:
(و فى اموالهم حق معلوم)
(در اموال اينها «حق معلوم» است براى سائل و محروم)
اين «حق معلوم» چيست؟
حضرت مى فرمايد: «حق معلوم» نه صدقه ى واجبه است، نه زكات، بلكه حقى غير از اينهاست.
اين «حق معلوم» ربطى به حقوق واجبه ندارد، زيرا حقوق واجبه كه حق مسلم براى فقراست و اول درجه ى اسلام و ايمان اقتضا مى كند كه آدم حقوق واجبه اش، مانند خمس و زكات و كفارات را بپردازد. اصلا اين حقوق به عين تعلق دارد ربطى به من نداد. من اگر بر درآمد سالم اضافه داشتم خمسش مال سادات است. اگر زكات بر مالم تعلق گرفت، مال فقر است. اگر زكات به مال من تعلق گرفت. تصرف من در آن مال حرام است، براى اينكه آنها شريك هستند. مقصود آيه از «حق معلوم» اينها نيست، بلكه شخص متقى بر حسب توانايى خودش قسمتى از مالش را اختصاص مى دهد براى اين مصارف (سائل و محروم) شما فرض كنيد در كارخانه ها مى آيند يك قسمتى را مى گذارند براى ذخيره احتياطى، يك قسمتى كنار مى گذارند براى حوادث احتمالى. اين آدم متقى هم وقتى براى زندگى اش بودجه بندى مى كند يك قسمت از مالش را بايد بگذارد براى سائل و محروم. يعنى در سال اين را كنار بگذارد و به اين امر اختصاص بدهد كه مثلا اگر فلان مقدار درآمد دارد وقتى مى خواهد تقسيم كند قطع نظر از خمس و زكات، يك قسمتى هم كنار بگذارد. براى ذخيره احتياطى آنجا (آخرت). امام مى فرمايد: هر كس به حسب توانايى مالى اش بايد درنظر گيرد، اگر مال او زياد است زيادتر و اگر كم است كمتر. بالاخره يك چيزى از مالش را بايد اختصاص بدهد براى سائل و محروم. در روايتى ديگر اين طور تعبير مى كند كه هزار يا دو هزار يا سه هزار يا كمتر يا بيشتر- كه نسبت به ثروتهاى آن روز خيلى بوده است- بر حسب و قدر مالش اين را كنار مى گذارد براى فقرا و محرومان.
مى فرمايد: با اين مال چه كارهايى بكند و براى چه مخارجى بگذارد، براى چه چيزهايى هزينه كند در كجا بايد مصروف كند. مى فرمايد: «تصل الرحم» يك قسمت بگذارد براى صله رحم كردن. با يك قسمت ناتوانى و ضعيفى را قوى كند. اگر كسى در زندگى درمانده، ناتوان يا ورشكست شده است به او كمك كند. يا مى فرمايد:«يرفع كلا عن الناس» بار سنگينى را از دوش يك برادر مومن بردارد. اگر مقروض شده يا خساراتى به او وارد آمده يا محتاج به جراحى شده است بايد پول بدهد.
پس معلوم مى شود اين محروم كردن ديگران در جمله ى امام (ع) «من حرمنى بالبذل» فرق نمى كند كه شخصى پيش تو آيد و بگويد كه من محتاجم و تو فلان كمك را به من بكن و تو اين كمك را نكنى، يا اينكه تو اطلاع هم پيدا كردى كه اين نيازمند است و احتياج دارد و رفع احتياجش نكردى باز هم محرومش كرده اى. و اين محروم كردن ديگران، باعث محروميت از درگاه خدا مى شود. بدترين چيزها اين است كه انسان كسى را محروم بكند. اينجاست كه امام با كلام زيبايش مى فرمايد:«اثيب من حرمنى بالبذل» حتى اختصاص ندارد به كسى كه با تو خوبى كرده يا بدى نكرده است. امام (ع) مى فرمايد: مرا توفيق و آمادگى بده براى اينكه حتى نسبت به كسى كه مرا محروم كرده و اين كار زشت را انجام داده است، بروم و نيازش را برآورم و به او نيكى كنم. اينها لطف است. بذل به معناى عطاست ولى عطا دو جور است: يك موقع من چيزى به شما مى دهم ولى از ته دل خشنود نيستم كه به شما بدهم، مثلا شرايطى پيش آمده است، يا با شما رودربايستى دارم، يا مى ترسم، يا به ملاحظه ى اينكه شما وابستگى به كسى داريد و... اين عطا از ته دل نيست، اين عطاى صدق و صفا نيست. پس ممكن است عطا به او دهى. ولى بذل كه همان بخشش است يعنى در لغت معنا مى كند «بطيب نفسه» يعنى با صدق دل. يعنى همين آدمى كه محرمم كرده نه از باب خودنمايى يا مسائل ديگر بروم كمكش كنم، بلكه از روى صفا و صميميت و دلخوشى و آغوش باز بروم و حاجتش را برآورم و بذل كنم. خدايا به حق محمد و آل محمد به ما توفيق ده تا به تعاليم عاليه آسمانى عمل كنيم.
و السلام عليكم و رحمه الله و بركاته