پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

بخش بیست و پنجم

بخش بیست و پنجم

و لين العريكه ‌و‌ خفض الجناح ‌و‌ حسن السيره ‌و‌ سكون الريح ‌و‌ طيب المخالقه ‌و‌ السبق الى الفضيله ‌و‌ ايثار التفضل ‌و‌ ترك التعيير ‌و‌ الافضال على غير المستحق .
 عمده ‌ى‌ اين فصول، همه مربوط به‌ معاشرت با‌ مردم است. «ولين العريكه»- «عريكه» اصلش به‌ معناى كوهان شتر است، ولى به‌ صورت استعاره در‌ معنى خلق ‌و‌ خو‌ ‌و‌ طبيعت استفاده مى شود. «لين» هم كه‌ به‌ معناى نرمى ‌و‌ ملايمت است. حالا مراد از‌ «لين العريكه» يعنى خوشخويى ‌و‌ نرمخويى. در‌ حقيقت در‌ اينجا تشبيه شده است ‌و‌ اين استعاره ‌و‌ تمثيل است براى نرمخويى. در‌ ادبيات هميشه تمثيلها مناسب با‌ زندگى يى است كه‌ ‌آن قوم دارند، عربها هم در‌ ‌آن عصر سر‌ ‌و‌ كارشان هميشه با‌ شتر ‌و‌ گوسفند بوده است، به‌ طورى كه‌ در‌ ادبيات عرب تشبيهاتى كه‌ به‌ شتر شده خيلى زياد است ‌و‌ براى عرب هم خيلى محل توجه بوده است، براى اينكه تنها وسيله ‌ى‌ مسافرتشان در‌ ‌آن بيابانهاى خشك شتر بوده كه‌ طاقت تشنگى زيادى داشته ‌و‌ خيلى مورد استفاده قرار مى گرفته است. اگر كوهان شتر ناهموار ‌و‌ ناملايم باشد، ‌و‌ پستى ‌و‌ بلندى ‌و‌ خشونت داشته باشد، كسى كه‌ سوار شتر مى شود ناراحت مى شود. ولى اگر كوهان نرم باشد احساس راحتى مى كند حال خوى خوش ‌و‌ طبيعت خوب ‌و‌ نرمخويى را‌ تشبيه كرده اند به‌ «لين العريكه». به‌ همين دليل حضرت سجاد عليه السلام هم اين استعاره را‌ مى آورد كه‌ يعنى خدايا به‌ من‌ نرمخويى بده، يعنى آدم در‌ برخوردهايش با‌ مردم طورى باشد كه‌ مردم احساس آرامش بكنند ‌و‌ ناراحت نشوند ‌و‌ احساس راحتى ‌و‌ خوشى بكنند. خوب اين يكى از‌ موارد اخلاقى است كه‌ مربوط به‌ معاشرت است، نرمخو بودن ‌و‌ ملايم بودن، خشونت نداشتن، تندى نداشتن. حضرت مى فرمايد طبع مرا بر‌ اين بدار كه‌ نرمخو ‌و‌ نرم طبع باشم. طبيعت من‌ طورى باشد كه‌ در‌ برخوردها ‌و‌ معاشرتهايم مردم ناراحت نشوند.
 «و خفض الجناح» يكى ديگر از‌ چيزهايى كه‌ از‌ خدا مى خواهد، خفض جناح است. خفض جناح به‌ معناى تواضع ‌و‌ فروتنى است ‌و‌ از‌ قرآن گرفته شده است. اين هم يك لطف استعاره اى ‌و‌ تمثيلى دارد. «خفض» به‌ معناى فرود آمدن يا‌ فرود آوردن در‌ مقابل رفع به‌ معناى برافراشتن ‌و‌ بالا بردن است. جناح به‌ معناى بال مرغ است. خفض جناح يعنى فرود آوردن بال. اين را‌ كنايه قرار داده اند براى تواضع ‌و‌ دو‌ وجه برايش ذكر كرده اند: يكى اينكه پرنده وقتى مى خواهد پرواز كند ‌و‌ ارتفاع بگيرد، بالش را‌ بلند مى كند ‌و‌ به‌ اصطلاح بالا رفتن است. خفض جناح، حالتى را‌ مى گويند كه‌ مرغ وقتى مى خواهد روى زمين بنشيند، بالش را‌ شل مى كند ‌و‌ مى نشيند، يعنى خفض مى كند ‌آن وقت اين را‌ استعاره آورده اند براى فروتنى. فروتنى را‌ گفته اند خفض جناح، خوب تو‌ هم فروتنى ‌و‌ تواضع داشته باش. وجه ديگرى هم برايش ذكر كرده اند ‌و‌ ‌آن اينكه مرغ وقتى مى خواهد جوجه هايش را‌ دور خودش جمع كند ‌و‌ آنها را‌ زير بالش بگيرد ‌و‌ به‌ اصطلاح با‌ آنها مهربانى بكند، بالش را‌ روى زمين شل مى اندازد ‌و‌ فرود مى آورد. اين علامت نشان دادن نهايت رافت ‌و‌ مهربانى ‌و‌ تواضعى است كه‌ نسبت به‌ بچه هايش دارد. قرآن هم همين لفظ را‌ براى تواضع ‌و‌ فروتنى آورده است، چند جاى قرآن هم هست. مثلا خطاب به‌ پيامبر مى فرمايد:(و اخفض جناحك للمومنين) يا‌ جاى ديگر مى فرمايد:
 (و اخفض جناحك لمن اتبعك من‌ المومنين)
 اى پيغمبر خفض جناح بكن، تواضع بكن، فروتنى بكن نسبت به‌ مومنان لطف ‌و‌ محبت بكن. نسبت به‌ مومنان خاكسارى كن. يا‌ در‌ سفارش به‌ والدين باز آنجا خدا اين تعبير را‌ دارد:
 (و اخفض لهما جناح الذل من‌ الرحمه).
 
سفارش مى كند كه‌ نسبت به‌ پدر ‌و‌ مادر خفض جناح بكن. امام در‌ اين فصل از‌ دعا خواسته اند كه‌ خدايا مرا توفيق تواضع بده ‌و‌ خصلت تواضع را‌ به‌ من‌ عطا كن.
 تواضع در‌ مقابل تكبر ‌و‌ استكبار است. تواضع ‌و‌ فروتنى علاوه بر‌ اينكه از‌ خصال خير است سرچشمه ‌ى‌ بسيارى از‌ اعمال نيكو نيز مى شود ‌و‌ يكى از‌ آثار دنيوى اش اين است كه‌ موجب عزت ‌و‌ بزرگى انسان مى شود. عزت در‌ تواضع است هر‌ چه آدمى بيشتر تواضع كند، پيش مردم ‌و‌ پيش خدا هم عزيزتر مى شود، ‌و‌ درجه اش بالاتر مى رود. تواضع از‌ چيزهايى است كه‌ فوق العاده به‌ ‌آن سفارش شده است ‌و‌ در‌ واقع اگر تواضع نباشد، انسان بندگى خدا را‌ هم نمى كند. بندگى خدا نكردن ‌و‌ معصيت خدا كردن، سرچشمه اش از‌ تكبر ‌و‌ استكبار است. همچنين نسبت به‌ مردم، اگر تواضع نداشته باشد، هيچ خصلت خيرى نسبت به‌ مردم نخواهد داشت.
 «و حسن السيره» يكى از‌ چيزهايى كه‌ حضرت از‌ خدا مى خواهد حسن سيرت است «سيره» يعنى روش ‌و‌ طرز رفتار. يعنى طرز رفتار ‌و‌ روش من‌ در‌ زندگانى را‌ خوب ‌و‌ نيكو قرار بده كه‌ رفتارى كه‌ با‌ مردم مى كنم در‌ كليه ‌ى‌ زندگى ‌و‌ در‌ همه ‌ى‌ كارهايم روش نيكو ‌و‌ حسن پيش بگيرم.
 «و سكون الريح» معانى اينها همه قريب به‌ هم است. حالا ما‌ چون شرح دعاى مكارم الاخلاق مى گوييم، ناچاريم به‌ همه ‌ى‌ آنها با‌ لطايفى كه‌ دارد اشاره كنيم. يكى ديگر از‌ چيزهايى كه‌ حضرت از‌ خدا مى خواهد «سكون الريح» است. معناى تحت اللفظى ‌آن «ساكن شدن باد» است. ريح در‌ عرب ‌و‌ فارسى به‌ معناى باد است كه‌ هميشه مثل ‌و‌ سمبل سرعت است. ما‌ در‌ تعبيراتمان مى گوييم فلان شخص مثل باد به‌ فلان جا رفت ‌و‌ مثل باد آمد. سمبل سرعت است. گرچه حالا در‌ عصر ما‌ برق جاى باد را‌ گرفته است، ‌و‌ از‌ آنجايى كه‌ در‌ عصر ما‌ سرعت چيزى بيش از‌ برق نيست، تشبيه مى كنند به‌ برق. مى خواهم مثل برق بروى يك جايى ‌و‌ بيايى. مثل برق فلان كار را‌ انجام دهى. اين كنايه ‌و‌ تشبيه براى سرعت است. حالا سكون ريح، يعنى ديگر بادى نباشد. اين سكون ريح را‌ كنايه قرار داده اند از‌ براى وقار ‌و‌ سنگينى، اشخاصى كه‌ سبك هستند ‌و‌ اشخاصى كه‌ در‌ رفتار ‌و‌ كردار ‌و‌ عمل ‌و‌ در‌ رويه شان، دستپاچه هستند ‌و‌ سبكى دارند، اين يكى از‌ خصائل ذميمه است. مومن بايد داراى وقار باشد، ولى بايد دقت داشت كه‌ با‌ تكبر اشتباه نشود. چون گاهى ممكن است انسانى كه‌ وقار دارد ‌و‌ در‌ نشست ‌و‌ برخاستش، در‌ صحبت كردنش، در‌ كار كردنش ‌و‌ خلاصه همه جا متانت ‌و‌ سنگينى دارد ‌و‌ دستپاچه نيست ‌و‌ شتاب ‌و‌ سرعت بيهوده ندارد، يا‌ ديگران نسبت به‌ او‌ تصور كنند كه‌ متكبر است يا‌ خود او‌ برايش امر مشتبه شود ‌و‌ به‌ جاى وقار تكبر كند. تكبر با‌ وقار فرق دارد. تكبر، عبارت است از‌ اينكه انسان بزرگى بفروشد به‌ ديگرى، بزرگى فروختن، در‌ رفتار ‌و‌ كردار آدم پيدا مى شود، رگ گردنش باد بكند، عبوس باشد، با‌ ديگران خيلى با‌ طمطراق حرف بزند، نشست ‌و‌ برخاستش طور ديگرى باشد. خلاصه آثار بزرگى فروختن در‌ انسان ظاهر مى شود. اين تكبر ‌و‌ استكبار است ‌و‌ بسيار مذموم، ولى سنگينى ‌و‌ وقار حكايت ديگرى است. شخص باوقار تكبر ندارد، تواضع هم دارد. سبك ‌و‌ جلف نيست. جلف بودن، غير از‌ مساله ‌ى‌ تواضع است. گرچه ‌آن تواضع هم خود انواعى دارد كه‌ خوب است اشاره اى بكنم. تواضع هم بايد طورى باشد كه‌ احساس ذلت نشود، يعنى مثلا دستور داده اند نسبت به‌ متكبران، تواضع نكنيد. در‌ برابر مستكبران ‌و‌ كسانى كه‌ بزرگى مى فروشند، اصلا تواضع نكنيد. در‌ حديثى قريب به‌ اين مضامين آمده است:
 «ما احسن تواضع الاغنياء للفقراء قربه الى الله».
 فقال اميرالمومنين عليه السلام
 «و احسن من‌ ذلك تيه الفقراء»
 مى گويد: چه خوش است ‌و‌ چه نيكوست كه‌ ثروتمندان نسبت به‌ فقرا، تواضع بكنند، تواضع ثروتمندان نسبت به‌ فقرا خيلى زيباست. ‌و‌ برعكسش، خوشايند است كه‌ فقرا نسبت به‌ مستكبران ‌و‌ ثروتمندان بى اعتنايى بكنند. البته نبايد تعبير بكنيد به‌ اينكه بى اعتنايى بكنند، بلكه كوچكى نكنند. چون كوچكى كردن فقير نسبت به‌ غنى شائبه ‌ى‌ ذلت دارد، ‌و‌ به‌ خاطر مال اوست. حالا اگر يك وقت يك شخص غنى فضايلى داشته باشد، ‌و‌ به‌ اعتبار ‌آن فضايلش، آدم تواضع بكند، اين بجاست، يعنى شخص غنى اى كه‌ اهل جود ‌و‌ سخا ‌و‌ بخشش است ‌و‌ ثروتش را‌ هم در‌ راه خدمت به‌ خلق قرار مى دهد، تواضع كردن در‌ مقابل او‌ هم عيب ندارد، خوب است. يعنى بايد تواضع كند. ولى سرمايه داران ‌و‌ ثروتمندانى كه‌ به‌ مالشان مى نازند ‌و‌ اين را‌ براى خود شرف ‌و‌ عزت مى دانند. تواضع كردن پيش آنها ممدوح نيست كه‌ مذموم هم هست ‌و‌ اين تواضع ذلت به‌ خرج دادن ‌و‌ به‌ اصطلاح كوچكى كردن ‌و‌ سر‌ فرود آوردن است. همين طور نسبت به‌ مستكبر، يعنى كسى كه‌ بر‌ سر‌ انسان مسلط است، ظالم ‌و‌ ستمگر است، ‌و‌ اخلاق فاسد دارد. نيز نبايد تواضع كرد. حالا اينجا هم همان مساله، «سكون ريح» را‌ كه‌ كنايه از‌ وقار ‌و‌ سنگينى است بايد خودمان در‌ رفتار خودمان با‌ تكبر اشتباه نكنيم مثلا يك موقع به‌ عنوان اينكه من‌ بخواهم سنگينى به‌ خرج بدهم ‌و‌ وقار داشته باشم تكبر بكنم. يا‌ شخص ديگرى وقتى بخواهد سنگينى به‌ خرج دهد ‌و‌ ما‌ فكر كنيم كه‌ او‌ متكبر است. يا‌ برعكسش، آدمى كه‌ دارد تكبر مى كند، ما‌ اشتباه كنيم كه‌ اين سنگينى ‌و‌ وقار است اين مساله قدرى دقيق است، يعنى سنگين بودن، سنگين ‌و‌ رنگين بودن، متين بودن، وقار داشتن، نبايد با‌ تكبر اشتباه شود.
 «و طيب المخالقه» فرازهاى اين فصل از‌ دعا عمده اش مربوط است به‌ معاشرت ‌و‌ آميزش با‌ مردم ‌و‌ معانى اش هم قريب به‌ يكديگر است، منتها با‌ خصوصياتى. مثلا «خفض الجناح» ‌و‌ «سكون الريح» قريب به‌ هم است. معناى «لين العريكه» ‌و‌ «طيب المخالقه» قريب به‌ هم است، ولى البته هر‌ يك خصوصيات ‌و‌ مزايايى دارد كه‌ اگر بخواهيم وارد اين تفصيلات بشويم، قدرى از‌ روال اصلى بحث خودمان خارج مى شويم. «طيب المخالقه» طيب در‌ عربى به‌ معناى عطر ‌و‌ بوى خوش است. كه‌ خيلى استعمال دارد. «طيب المخالقه» يعنى معاشرت من‌ با‌ مردم طيب داشته باشد. يعنى عطرآگين باشد، يعنى در‌ معاشرتهايم. مجلس من، ملاقات من، برخورد من‌ ‌و‌ معامله كردنم با‌ اشخاص، جورى باشد كه‌ كسانى كه‌ با‌ من‌ نشست ‌و‌ برخاست ‌و‌ معاشرت مى كنند احساس خوشى بكنند.
 يعنى معاشرتهاى من‌ عطرآگين باشد. به‌ قدرى معاشرت لطيف با‌ مردم داشته باشم كه‌ مردم از‌ معاشرت با‌ من‌ لذت ببرند ‌و‌ احساس آرامش بكنند. دلشان نخواهد كه‌ از‌ من‌ جدا شوند. بعضى از‌ اينها نتيجه ‌ى‌ رعايت اين اصول است ‌و‌ بعضى هم عموميت دارد، مثل «بسط العدل» ‌و‌ «كظم الغيظ». آنها كه‌ قبلا گفتيم عموميت دارد، ولى بسيارى از‌ فرازهاى دعا هست كه‌ مربوط به‌ حسن معاشرت ‌و‌ حسن رفتار ‌و‌ آميزش با‌ مردم است. يعنى همين چند فصلى كه‌ امام در‌ اينجا به‌ ما‌ مى آموزد ‌و‌ از‌ خدا مى خواهد. خلاصه با‌ رعايت اين اصول، انسان به‌ قدرى خوش معاشرت ‌و‌ محبوب ‌و‌ مطلوب مى شود ‌و‌ به‌ قدرى مى تواند براى دنيا ‌و‌ آخرتش كار بكند كه‌ وصف ندارد.
 
«السبق الى الفضيله» يكى ديگر از‌ چيزهايى است كه‌ امام عليه السلام از‌ خدا مى خواهد. پيشى گرفتن در‌ فضيلت. فضيلت يعنى چه؟ فضل اصلش در‌ عربى به‌ معناى زياده ‌و‌ افزونى است. فضيلت به‌ معناى زيادى داشتن است ‌و‌ منظور مزيت ‌و‌ امتيازاتى است كه‌ در‌ انسان هست. مثلا مى گوييم فلانى صاحب فضيلت است. يعنى داراى صفات ‌و‌ اخلاق ‌و‌ كمالاتى است كه‌ زينت بخش روان ‌و‌ جان اوست. اين را‌ مى گويم فضيلت. ايمان سرچشمه ‌ى‌ همه فضايل است، يعنى منشا ‌آن چيزهايى است كه‌ براى انسانيت ‌و‌ روح انسان مزيت حساب مى شود. حالا اهل دنيا مزيت را‌ در‌ چيزهايى مى دانند كه‌ در‌ حقيقت فضيلت ‌و‌ مزيت نيست، مثلا مال داشته باشم، ثروت داشته باشم، خانه ‌ى‌ خوب داشته باشم لباس خوب داشته باشم، رياست داشته باشم. هيچ كدام اينها فضيلت نيست، براى اينكه اينها زينتى براى جان ‌و‌ روان انسان نيست. ‌آن مزايا ‌و‌ خصوصيات ‌و‌ ويژگى هايى كه‌ در‌ انسان هست ‌و‌ روح انسان را‌ آرايش مى دهد ‌و‌ زينت بخش جان انسان است، فضيلت نام دارد. مثلا ايمان كه‌ سرچشمه ‌ى‌ همه فضايل است. يا‌ علم البته با‌ داشتن شرايط لازم. طاعات ‌و‌ عبادات، اخلاق نيكو، عمل خير، احسان به‌ خلق و... از‌ كارهاى نيك وخوب ‌و‌ اخلاق پسنديده ‌و‌ ممدوح. اينها فضيلت است. انسان بايد به‌ دنبال تحصيل فضيلتها باشد. هر‌ فضيلتى كه‌ انسان كسب كند، موجب يك ويژگى ‌و‌ مزيتى در‌ معنويات انسان خواهد شد. انسان بايد سعى كند فضايل را‌ كسب كند، ولى نبايد به‌ اين اكتفا كند كه‌ من‌ بايد فلان فضيلت يا‌ همه فضايل را‌ به‌ دست آورم. بلكه بايد سعى كند در‌ اين فضايل از‌ ديگران پيشى بگيرد، چنانكه حضرت سجاد مى فرمايد:«و السبق الى الفضيله» يعنى پيشى گرفتن به‌ سوى فضيلتها. اين، يك تعبير قرآنى است،
 (فاستبقوا الخيرات)
 در‌ كارهاى نيك ‌و‌ خوب بايد مسابقه بگذارى. همچشمى ‌و‌ تنافس در‌ امور دنيوى به‌ طور كلى بد ‌و‌ مذموم است، ولى در‌ امور خير ‌و‌ كارهاى نيك نه تنها مذموم نيست، بلكه پسنديده نيز مى باشد ‌و‌ مثلا اگر بگويم فلان كس اين قدر مال پيدا كرده است، پس‌ من‌ بايد سعى بكنم بيشتر از‌ او‌ پيدا كنم، اين مذموم است، يا‌ فلان كس چون رياست دارد من‌ هم سعى بكنم منصبم بالاتر از‌ او‌ برود. اينها مذموم است. ولى اگر فلانى عالم است ‌و‌ تحصيل علم مى كند، شما بايد با‌ او‌ مسابقه داشته باشى ‌و‌ سبقت بگيرى ‌و‌ هميشه سعى ات اين باشد كه‌ در‌ فضيلتها بر‌ ديگران پيشى بگيرى ‌و‌ به‌ تحصيل آنها اكتفا نكنى. اين است كه‌ خدا در‌ قرآن مى فرمايد
 (فاستبقوا الخيرات)
 (در كارهايس نيك ‌و‌ خير مسابقه بگذاريد).
 خدا در‌ بسيارى از‌ آيات قرآن، سابقون را‌ تمجيد كرده است.
 (سابق بالخيرات)
 يعنى آنهايى كه‌ پيشى مى گيرند ‌و‌ شتاب مى كنند ‌و‌ پيش مى افتند، كه‌ يكى از‌ اين نمونه ها در‌ سوره «اذا وقع» است كه‌ معمولا شبها خيلى افراد يا‌ مستقلا يا‌ در‌ نافله ‌ى‌ عشا مى خوانند. در‌ آنجا مردم را‌ به‌ سه قسم: اصحاب الميمنه، اصحاب المشئمه ‌و‌ السابقون تقسيم مى كند، ‌و‌ چه تعبيرات زيبا ‌و‌ شيرينى دارد. مى گويد:
 (و فاصحاب الميمنه ما‌ اصحاب الميمنه)
 (اصحاب ميمنه چه مى دانى اين اصحاب ميمنه چه كسانى هستند). يعنى نمى شود وصفشان بكنى. مثل اين تعبير خيلى در‌ قرآن وجود دارد:(الحاقه ماالحاقه) يا‌ (القارعه ما‌ القارعه) خيلى تعبير زيبايى است. «قارعه» ‌آن عذاب كوبنده ‌و‌ خرد كننده ‌ى‌ روز قيامت، قارعه، چيست؟ تو‌ چه مى دانى؟ چطور من‌ مى توانم براى تو‌ بگويم كه‌ قارعه چيست؟ بعد هم صفاتشان را‌ مى گويد. «و اصحاب المشئمه» درست عكس ‌آن است. در‌ اين مورد هم مى گويد نمى توانم وصفشان بكنم كه‌ اصحاب مشئمه چه كسانى هستند. در‌ «السابقون» يك تعبير ديگر مى كند. (و السابقون السابقون) سابقون همان سابقون هستند. يعنى ديگر بيش از‌ اين نمى شود وصفش بكنى. آقاى دكتر شريعتى درباره حضرت فاطمه نوشته است:«فاطمه فاطمه است»، ايشان اين مطلب را‌ از‌ يك كشيشى در‌ عزاى يك (به اصطلاح) شاهزاده خانم كه‌ در‌ فلان جا سخنرانى كرده ‌و‌ اين جور گفته، گرفته است. اين را‌ بايد از‌ قرآن بگيرد. اين از‌ قرآن است «و السابقون السابقون» مثل ‌آن تعبيرى كه‌ او‌ مى كند، انصافا هم تعبير شيرينى است، فاطمه فاطمه است. يعنى ديگر درباره ‌ى‌ فاطمه چه مى شود گفت، غير از‌ اينكه بگوييم فاطمه است. ولى من‌ مى خواهم بگويم كه‌ اين يك تعبير قرآنى است. قرآن مى گويد:«و السابقون السابقون» ‌و‌ پيشى گيرنده ها، يعنى پيشى گيرنده هاى به‌ سوى خيرات، همين كه‌ امام سجاد (ع) از‌ خدا مى خواهد ‌و‌ مى فرمايد:«السبق الى الفضيله» يعنى پيشى گيرندگان به‌ سوى فضيلت. اين سابقون، سابقون هستند ‌و‌ ‌آن وقت وصف مى كند.
 تعبير سابقون خيلى در‌ قرآن وجود دارد، مثلا
 (السابقون الاولون من‌ المهاجرين ‌و‌ الانصار)
 ‌و‌ مقصود اين است كه‌ خدا هم ما‌ را‌ به‌ اين كار تشويق كرده است.
 (و سابقوا اى مغفره من‌ ربكم ‌و‌ جنه عرضها كعرض السماء ‌و‌ الارض)
 مومنان بايد در‌ كار خير استباق داشته باشند. مسابقه داشته باشند ‌و‌ سعى كنند كه‌ پيشى بگيرند بر‌ يكديگر. اينطور نباشد كه‌ اگر من‌ يك مقدارى از‌ فضيلت را‌ پيدا كردم به‌ اين قناعت بكنم، بايد سعى كنم فضيلتم از‌ ديگران بالاتر بشود، نه اينكه بر‌ ديگران فضل فروشى بكنم ‌و‌ واقعا فضيلت را‌ درك بكنم، نه براى اينكه به‌ رخ ديگران بكشم. در‌ مسابقه يك وقتى من‌ همچشمى مى كنم از‌ باب اينكه من‌ مى خواهم از‌ او‌ بهتر باشم ‌و‌ خود را‌ بالاتر از‌ او‌ بنمايم، بنابراين صبر مى كنم كه‌ از‌ او‌ پيش افتم. اين عجب ‌و‌ تكبر است، اين ريا است ‌و‌ فايده اى ندارد. ولى سبقت گرفتن بر‌ ديگران به‌ سوى فضيلت از‌ باب اينكه فضيلت است ‌و‌ ‌آن هم براى خدا، خودش يكى از‌ تعبيرات ‌و‌ دستورهاى قرآن است كه‌ اينجا هم حضرت سجاد (ع) اين را‌ از‌ خدا مى خواهد. به‌ خدا نمى گويد كه‌ خدايا فضيلت به‌ من‌ عطا كن ‌و‌ يك كارى كن كه‌ من‌ داراى فضيلت باشم، بلكه مى گويد: خدايا مرا اين جور كن كه‌ هميشه سعى داشته باشم. در‌ فضيلت از‌ ديگران پيشى بگيرم. اگر در‌ خير ‌و‌ خيرات است، من‌ پيش بيفتم، اگر در‌ عبادت است، من‌ پيش بيفتم، اگر در‌ جهاد است، اگر در‌ كمك به‌ مستمندان است، اگر در‌ تاسيس موسسات خيريه است، از‌ مردم پيشى بگيرم.
 «و ايثار التفضل» يكى ديگر از‌ چيزهايى كه‌ حضرت سجاد در‌ اين جملاتشان از‌ خدا مى خواهد اين است كه‌ خدايا «ايثار كردن در‌ تفضل» را‌ به‌ من‌ عطا كن. ايثار، خصوصا امروز كه‌ خيلى هم گفته مى شود ‌و‌ خيلى جاها هم بجا ‌و‌ به‌ مورد است، معنايش اين است كه‌ اين امر را‌ برگزيدم ‌و‌ اختيار كردم. اگر گفتم ايثار كردم بر‌ فلان، «يوثر عليه» يا‌ «يوثرون على انفسهم» چنانكه، ايثار كردم او‌ را‌ بر‌ خودم. اين يعنى چه؟ يعنى من‌ او‌ را‌ بر‌ خود مقدم داشتم، يعنى نيازهايى كه‌ ‌آن برادر دينى ام دارد ‌و‌ من‌ خودم هم ‌آن نيازها را‌ دارم ‌و‌ مى توانم نياز خودم را‌ برآورم، نياز خودم را‌ بر‌ نمى آورم ‌و‌ نياز برادر دينى خود را‌ برمى آورم. من‌ خودم گرسنه ام، نان هم دارم ‌و‌ مى توانم خودم را‌ سير كنم، ولى نانم را‌ به‌ برادر دينى ام كه‌ گرسنه است مى دهم ‌و‌ خود گرسنه مى مانم. اين معناى ايثار است. يا‌ مثلا من‌ تشنه ام ‌و‌ آب نيست من‌ هم آب دارم ‌و‌ مى توانم رفع تشنگى بكنم، ولى چون برادر دينى ام تشنه است من‌ مى گويم «يوثرون على انفسهم» ايثار مى كنم بر‌ او. اين، همان است كه‌ قرآن در‌ وصف انصار مى گويد وقتى كه‌ مهاجران از‌ مكه آمدند. نه خانه داشتند، نه زندگى داشتند، نه اسباب داشتند، نه اثاثيه داشتند، غريب ‌و‌ بى چيز آمدند. انصار آنها را‌ پذيرفتند ‌و‌ بر‌ خود مقدم داشتند يعنى مثلا خانه اش را‌ رها مى كرد ‌و‌ او‌ را‌ در‌ خانه ‌ى‌ خود منزل مى داد. خودش گرسنه مى خوابيد ‌و‌ ايثار مى كرد بر‌ مهاجران اين صفت را‌ خدا ستوده است، انصار مدينه را‌ به‌ اين صفت
 (و يوثرون على انفسهم ‌و‌ لو‌ كان بهم خصاصه)
 يعنى ايثار مى كنند بر‌ نفس خودشان. ولى ايثار به‌ طور مطلق كه‌ استعمال مى شود، يعنى اختيار كردن ‌و‌ برگزيدن ‌و‌ ترجيح دادن. امام اينجا مى گويد:«ايثار التفضل» تفضل به‌ معناى احسان ‌و‌ نيكى كردن است. ولى تفضل با‌ احسان فرق دارد، يعنى چيزى اضافه دارد. احسان يعنى نيكويى كردن به‌ ديگرى، اعم از‌ اينكه در‌ مقابل نيكى هاى او‌ نيكى كنم يا‌ نه خودم ابتدا به‌ او‌ احسان كنم، يك وقت اين است كه‌ من‌ در‌ مقابل نيكى ‌و‌ احسانى كه‌ او‌ به‌ من‌ كرده است به‌ او‌ احسان مى كنم. البته اين هم احسان است. اما يك وقت من‌ هيچ سر‌ ‌و‌ كارى با‌ فلانى ندارم ‌و‌ او‌ هيچ وقت احسانى به‌ من‌ نكرده است ‌و‌ من‌ خلاصه بدهى ‌و‌ دينى به‌ او‌ ندارم، بلكه خودم ابتدا به‌ او‌ احسان مى كنم. اين را‌ مى گويند تفضل، يعنى اينكه انسان احسان بكند به‌ كسى كه‌ هيچ سابقه ‌ى‌ احسانى به‌ او‌ ندارد ‌و‌ اين مرتبه ‌ى‌ عالى احسان است. خوب كسى كه‌ به‌ آدم خوبى كرده است اگر به‌ او‌ خوبى كنى، كارى نكرده اى، فقط جواب احسان او‌ را‌ داده اى، دينى پيش تو‌ برده ‌و‌ تو‌ دينت را‌ ادا كرده اى، ولى اگر هيچ حسابى با‌ او‌ ندارى ‌و‌ هيچ وقت احسانى به‌ تو‌ نكرده است ‌و‌ تو‌ ابتدا به‌ او‌ احسان مى كنى، اين احسان را‌ تفضل مى گويند.- قبلا عرض كردم وسعت لغت عربى همين جاها معلوم مى شود- هر‌ دو‌ احسان است، ولى مطلق احسان را‌ در‌ مطلق استعمال مى كنند، يعنى چه احسان با‌ سابقه ‌ى‌ طرف به‌ تو‌ باشد يا‌ احسان بى سابقه ‌ى‌ طرف به‌ تو. ولى اگر احسان، احسان بى سابقه باشد ‌آن را‌ تفضل مى گويند. ‌آن وقت امام از‌ خدا اينطور مى خواهد «و ايثار التفضل» يعنى مرا توفيق بده كه‌ هميشه اختيار بكنم، احسان كردن ابتدايى را‌ نه احسان كردن در‌ مقابل احسان را. ‌و‌ اين اول درجه ‌ى‌ فضيلت انسانيت است. اگر انسان از‌ خدا بخواهد كه‌ خدايا من‌ طورى باشم كه‌ در‌ مقابل احسان ديگرى احسان بكنم، خوب چيزى نيست، ولى امام دعا مى كند ‌و‌ مى گويد: ‌و‌ «ايثار التفضل» خدايا مرا توفيق بده به‌ داشتن اين صفت كه‌ من‌ ايثار بكنم تفضل را‌ يعنى اختيار بكنم احسان ابتدايى بى سابقه را. يعنى من‌ ترجيح بدهم كه‌ نسبت به‌ مردم احسان ابتدائى بكنم.
 «و الا فضال على غير المستحق» حالا چون تفضل را‌ گفت. تفضل ‌و‌ نيكى كردن چه ابتدايى ‌و‌ چه غير ابتدايى اش خوب است، ولى در‌ عين حال همان افضال ‌و‌ نيكى كردن را‌ هم بايد حساب كنند كه‌ يك جايى بكنند كه‌ طرف استحقاق داشته باشد. ايثار كردن نسبت به‌ كسى كه‌ استحقاق ‌و‌ شايستگى احسان را‌ ندارد، كار خوبى نيست. يك وقت به‌ يك آدم معصيت كار احسان مى كنى، كه‌ اين احسان به‌ او‌ باعث جرات پيدا كردن او‌ در‌ معصيت مى شود. مثلا يا‌ يك آدم پست فطرتى است كه‌ وقتى به‌ او‌ احسان كنى، خيال مى كند كه‌ از‌ او‌ ترسيده اى كه‌ دارى احسان مى كنى.
 نظير اين در‌ فرمايش اميرالمومنين سلام الله عليه نيز هست. حضرت در‌ وصيت به‌ امام حسن (ع) مى فرمايد:«احمل نفسك من‌ اخيك عند صرمه» الى آخر كه‌ مى گويد با‌ برادر دينى ات چطور رفتار كن با‌ او‌ اگر جدايى مى كند تو‌ برو نزديك شو، او‌ اگر بدى مى كند، تو‌ برو با‌ او‌ نيكى كن، او‌ اگر با‌ تو‌ تكبر مى كند، تو‌ با‌ او‌ تواضع كن... خلاصه طورى رفتار كن مثل اينكه تو‌ بنده ‌ى‌ او‌ باشى ‌و‌ او‌ آقاى تو‌ ‌و‌ در‌ آخر مى گويد «و اياك ان‌ تضع ذلك فى غير موضعه» ولى در‌ عين حال متوجه باش كه‌ بيجا اين كار را‌ نكنى. گاهى مى شود كه‌ بعضى ها استحقاق احسان ندارند. نه به‌ صرف اينكه آدم بدى باشد، نه اشتباه نكنيد. مثلا يك وقتى بگوييد فلانى آدم بدى است ‌و‌ من‌ نبايد احسان به‌ او‌ بكنم يا‌ فلانى كه‌ متكبر است من‌ نبايد به‌ او‌ احسان كنم، يا... نه مقصود اين است كه‌ كسى باشد كه‌ احسان به‌ ضررش تمام شود. يعنى باعث جرات او‌ در‌ معصيت شود، باعث تكبر او‌ شود، يا‌ اعانت بر‌ گناه شود. مثلا يك آدم گناهكارى است كه‌ اگر تو‌ بيايى احسان بكنى يارى اش كرده اى بر‌ گناه، يعنى باعث تقويت او‌ در‌ گناه كردن شده اى. اينطور جاها نبايد احسان كرد. اين است كه‌ امام سجاد (ع) مى فرمايد: خدايا مرا نگاه دار ‌و‌ حفظ كن از‌ اينكه احسانى كه‌ مى كنم، احسان به‌ شخص غيرمستحق نباشد. بلكه به‌ شخص مستحق احسان بكنم.

  ‌و‌ السلام عليكم ‌و‌ رحمه الله ‌و‌ بركاته