... تقوا يعنى انسان براى خودش حصارى ساخته است. همان طور كه حضرت امير تعبير مى كنند در درون خودش حصارى ساخته و آنجا پناه گرفته است از اينكه مبتلا شود به معصيت، اين حالت تقوايى، اجمالا معلوم است. هر كسى اين حصار را درون خودش نساخته باشد و ايجاد نكرده باشد اهل تقوا نيست. چطور آدمى است؟ آدم بى بند و بارى كه هرگز دنبال اين حرفها نيست حالا معصيت شد يا نشد. ممكن است بر حسب عادت كارهايى بكند و كارهايى نكند چون خيلى چيزها مربوط به عادت است يا خيلى موارد ممكن است كه پيشامد معصيتى را نمى كند، داعى معصيت ندارد ولى اين حصن دائمى و قلعه و بارو در وجود او نيست كه اگر معصيتى پيشامد كرد او را نگه بدارد آدم بى بند وبارى است اگر معصيت بكند اصلا باك ندارد و اصلا تو فكرش هم نيست كه خودش را سرزنش بكند يا اگر سرزنشى هم بكند يك لحظه است بعد خود را رها مى كند و خلاصه رادع و مانعى از معصيت در وجودش نيست. مگر رادع و مانعهاى خارجى، يا از ترس معصيت نكند يا از باب حفظ آبرويش معصيت نكند يا از باب اينكه آن معصيت پول مى خواهد نمى تواند معصيت بكند خلاصه اگر معصيت هم نكند از باب اين است كه يا داعى درش موجود نيست. بعضى معصيتها را اصلا آدم دلش نمى خواهد بكند بعضى معصيتها هم كه دلش مى خواهد بكند وسيله اش فراهم نيست، نمى شود، يعنى معصيتهايى كه دلش مى خواهد بكند مى ترسد، و الا رادع و مانعى در وجودش نيست اگر وسايل معصيت فراهم شود داعى الهى و خوف الهى و ترس الهى در او نيست كه او را نگاه بدارد از معصيت، اين آدم بى تقواست. اصلا تقوا ندارد اهل فجور است در مقابل تقوا كه (فالهمها فجورها و تقواها.) اين آدم فاجر و فاسق منحرف است اگر ظاهرا مسلمان باشد آدم منحرفى است آدم باتقوايى نيست، آدم بى تقوا به درد هيچ چيز نمى خورد. حالا نمى خواهيم فوايد تقوا و مضار بى تقوايى را بگوييم. اولين مرتبه تقوا اين است كه انسان اين حالت را در خودش به وجود آورده باشد كه ازش جلوگيرى كند از معصيت ولى اين حالت مراتب دارد. بعضى ها خيلى قوى اند بعضى ها ضعيف ترند، بعضى ها اقوى. براى توضيح اين مطلب باز استفاده بكنيم از همان تشبيه حضرت امير سلام الله عليه از عصم. و اين حرف را تقسيم بكنيم كه دو رقم دشمن و دو رقم زيان و ضرر ممكن است به انسان برسد. يعنى انسان چون خودش دو جنبه ى حيات دارد، جنبه انسانى دارد و جنبه حيوانى جنبه روحى مى خواهى بگو جنبه ى بدنى مى خواهى بگو. بعد نفسانى و به اصطلاح بعد روحانى بگو يا بعد جسمانى. يا بگو زندگانى دنيوى زندگانى اخروى، زندگى موقتى زندگى جاويد. پس دو جنبه، دو نوع زندگى انسان دارد و هر نوع زندگى اش هم آسيبها و دشمنهايى دارد. زندگى دنيوى آسيبها و دشمنانى دارد دشمنان طبيعى و انسانى. زندگى روحى هم همين طور. بالطبع و بالفطره انسان در زندگى دنيوى براى حفظ حيات دنيوى اش ناچار است و بالفطره مجبور است كه محفظه هايى براى خودش از آسيبهايى كه ممكن است به او برسد درست بكند. الان شما كه خانه درست مى كنيد براى حفظ خودتان از آسيب گرما و سرما يا از آسيب دزد و يا مجرمى كه خواسته باشد به خانه تان بيايد اينها حداقل آن است يا اگر دسمنى داشته باشد كه به آن حمله نظامى بكند اگر اين رقم دشمنها كه مربوط به امور دنيوى است يا حفظ از دزد، حفظ از ستمگر يا حفظ از امورات دنيايى، حفظ جان و ناموس اينها همه اش از امورى است كه مربوط به جنبه بدنى انسان است كه اين جنبه بدنى حفظ حيات حيوانى است جنبه بدنى محتاج به مجهز بودن و قادر به دفاع كردن در مقابل آسيبهايى كه ممكن است بر انسان رو بياورد عينا مساله روحى هم همين طور است و زندگانى روحى انسان هم منافع و مضارى دارد آسيبهايى ممكن است به انسان برسد و دشمنانى براى حيات انسانى انسان و حيات روحى انسان هست كه بايد انسان مجهز باشد.
همان طور كه بالفطره و به حكم عقل حتى الامكان انسان خودش را تجهيز مى كند كه دفاع بكند از آسيبهايى كه از هر ناحيه اى به او مى رسد. حصار قلعه و سنگر و خانه درست مى كند و غيرذلك، اسلحه فراهم مى كند تا حدى كه احتياج دارد كه حيات دنيوى اش راحفظ بكند. همين طور براى حفظ حيات اخروى اش هم بايد آمادگى داشته باشد. دشمن زندگى دنيوى و بدنى معلوم است. دشمنش يا همين حوادث طبيعى است سيل است زلزله است وباست امراض ديگر و از اين قبيل چيزهاست. يا آسيبهايى كه از ناحيه ى انسانها به انسان مى رسد. ستمگران، دشمن انسانى، قاتل، كسى آدم را بكشد يا بزند يا مال آدم را ببرد يا از سباع و درندگان. اين نوع دشمن انسان. خوب وسايل دفاعى هم مناسب با اين دشمنان بايد داشته باشد. پيداست نسبت به كسى كه حمله نظامى به انسان كرده است در آسيب بدنى بايد مجهز به ادوات و تشكيلات نظامى باشد. راجع به حفظ كردن خودش مثلا از حوادث طبيعى مثل باد و خاك و باران و امثال اينها. كه خانه بسازد و... يك حمله نظامى سختى اگر به او بشود سنگر بسازد و... دفاع و وسايل دفاعى بايد مناسب باشد، زندگانى بدنى زندگانى خاص ديگرى است سنخ ديگرى است، دشمنانش هم از سنخ ديگر و آسيبهايى همه كه به او وارد مى آيند از ناحيه چيزهاى ديگر كه از سنخ خودش است و آن همانهايى است كه هم در آيات و هم در روايات است. مهمترين دشمن زندگى حيات انسانى انسان هواى نفس و نفسانيت انسان است كه در روايت است.
«اعدى عدوك نفسك التى بين جنبك.»
اين دشمن، دشمن زندگانى حيات انسانى است هر چند بالطبع مى توان گفت دشمن حيات حيوانى هم هست ولى اساسا دشمن حيات انسانى است. دشمنت همان نفس خودت است كه در وسط دو پهلوى تو قرار گرفته است اينها كنايه است يعنى جان خودت، نفسانيت خودت، هواى نفسانى. اين يك سنخ دشمن. سنخ ديگر دشمن، شيطان است كه خدا در قرآن مى فرمايد
(ان الشيطان لكم عدو فاتخذوه عدوا انما يدعوا حزبه ليكونوا من اصحاب السعير.)
حالا اين مضمون در آيات بسيار است. (ان الشيطان لكم عدو) آى مردم، آى بنى آدم،
در سوره يس هم كه
(الم اعهد اليكم يا بنى آدم لا تعبدوا الشيطان انه لكم عدو مبين.)
اينجا ان الشيطان همانا شيطان دشمن شماست. شما او را دشمن خود بگيريد. بدى انسان اين است كه دشمن داشته باشد و نداند اين دشمن اوست. دشمن خود بگيريد يعنى مراقبت خود باشيد اين دشمن صدمه مى زند (انما يدعوا حزبه ليكونوا من اصحاب السعير.) اين است و جز اين نيست همانا كار شيطان اين است كه حزب خودش (يعنى كسانى را كه حرف شيطان را گوش مى كنند) بكشاند به سوى آتش جهنم. اين هم يك نوع دشمن. دشمن حيات انسانى. نوع ديگر هم همان انسانها، كفار، ستمگران و شياطين انس كه اينها اولياى شيطان ازشان تعبير مى شود يعنى دوستان و اصحاب شيطان از آدميانى كه از شيطان هم بالاترند اين هم يك نوع دشمن. شيطانهاى جن و انس. اين هم يك نوع دشمن. اين سنخ دشمنان انسان دارد نسبت به حيات انسانى اش و حيات انسانى انسان را اينها در معرض خطر قرار مى دهند. دائما هجوم مى كند به انسان. گو اينكه وسايل شيطان و شياطين انس همان هواهاى نفسانيه است. برگشت و ريشه ى دشمن همان هواى نفسانيه است. شيطان هم از راه هواى نفسانى وارد مى شود در حصن و حصار انسان. شيطانهاى انس هم باز از ناحيه هواى نفسانى است. اگر هواهاى نفسانى و نفسانيت نداشته باشى شيطان نمى تواند هيچ كارى با شما بكند. ولى خوب حالا ما بايد وسيله ى دفاعى در مقابل اينها داشته باشيم وسيله دفاعى چيست همان حصن است. آنجا در مقابل دشمنان بدنى و دنيوى سيم خاردار مى كشيديم حصار درست مى كرديم، خاكريز درست مى كرديم يا مثلا خانه و برج و بارو و قلعه درست مى كرديم اينجا بايد تقوا درست بكنيم. تقوا باز به منزله ى حصن است باز رسيديم به آنجا كه تقوا به منزله ى حصن و حصارى است كه از شر هواى نفسانى، از شر شيطان از شر شيطانهاى انس، حفظ بكند انسان را. حالا اين تقوا مراتب مختلف دارد. همان طور كه در آن حيات انسانى، انسان استحكامات و اسلحه هايى كه در مقابل دشمن دنيوى تهيه مى كرد مختلف است بعضى ها خيلى قوى هستند از حيث سلاح، سنگرهاى خوب و محكم و قوى دارند. اسلحه هاى قوى و مدرن دارند و بعضى ها هستند كه كمتر دارند ولى گفتيم در آنجا كه معناى تقوا كرديم اگر كسى اصلا هيچ محفظه اى و اسلحه اى نداشته باشد او تقوا ندارد ولى آنهايى كه تقوا دارند در قبال اين حفظ حيات بدنى بايد مقدارى سلاح داشته باشند. مقدارى استحكامات داشته باشند سنگر بايد داشته باشند. اگر كسى باشد كه در مقابل اين دشمنان هيچ سنگر و استحكامات و هيچ وسايل دفاعى نداشته باشد اين اصلا آدم نيست اين همان حيوان است اهل تقوا بودن به اين است كه اجمالا مقدارى سنگر و اسلحه به تناسب دشمنها بايد داشته باشد. آن وقت اينجا تقوا فرق مى كند. يك مرتبه ى عالى دارد كه آن قدر دژ تقوايش محكم است آن قدر اسلحه و مهمات دارد آن قدر سنگر و سيم خاردار دارد خلاصه حصن و قلعه اش در وجودش دارد در مقابل دشمنان حيات انسانى كه اصلا امكان ندارد كه آن دشمنان در او نفوذ كنند يا امكان ندارد كه به او حمله بكنند. دشمنان اصلا مايوسند آن بالاترين درجه تقوا است كه همان عصمت است. عصمت كه مخصوص ائمه معصومين و انبياى اولوالعزم است يعنى اين قلعه ى تقواى امام يا پيغمبر به حدى استحكام دارد كه امكان ندارد آن دشمنانى كه اشاره شد هواى نفس يا شيطان يا شياطين انس و جن باشد كوچكترين نفوذى در او بكنند كه سهل است اصلا هم طورى شده كه دشمنان را مايوس كرده است. آن قدر مستحكم است آن قدر برج و باروى جان پيغمبر و امام محكم است كه اصلا شيطان و هواى نفس كه به طور كلى مغلوب شده است در آنجا، ديگر اصلا هواى نفسى نيست هواى نفس را كشته است، شيطان و شياطين انس و جن جرات ندارند و در دل خود تصور نمى كنند كه حمله كنند به ساحت مقدس امام يا پيامبر. اين دژ تسخيرناپذير است و يا اينها اولياء الله هستند ممكن است اهل تقوا به جايى برسند كه، ولو اينكه جايزالخطا هستند و خطا بر آنها رواست ولو دشمنان حيات انسانى مايوس نشده اند، ولو كمى هواى نفسانى هم در وجودشان هستند ولى عملا به قدرى قلعه تقوايشان محكم شده است كه آنها هم معصيت نمى كنند. البته اينها هم خيلى كمند ولى در بعد از اين دو مرتبه، آن وقت مرتبه ى تقواى معمولى است كه خودش داراى مراتبى است. اولين مرتبه ى تقوا اين است كه اجمالا برج و بارويى بايد داشته باشد، برج و بارويى كه در مواقع عادى اقلا اگر شكست بخورد. يكدفعه مورد هجوم دشمن قرار نگيرد مثل برج و بارويى كه عرض كردم قديم كه حصار مى كشيدند دور شهر و حصار درست مى كردند و تفنگچى ها در دروازه را مى بستند و اگر يك وقت دزدى مى آمد تفنگچى ها به آنجا مى رفتند و تير مى انداختند. اين شهر برج و بارو دارد برج و بارويش هم بد نيست به طور معمولى است اگر هجومهاى معمولى نسبت به اين شهر بشود اينها مى توانند دفاع بكنند تفنگچى دارد و دروازه هايش هم محكم است مى توانند دفاع بكنند. اساسا اين مجهز است در قبال دشمنان معمولى و هجومهاى عادى و روزمره، ولى همينها گاهى طورى مى شود يا هجومهاى وسيع و قوى بر اين شهر مى شود و يا اتفاقا قلعه بان خواب مى رود يا غفلت مى كند ولى گاهى اتفاق مى افتد كه يكدفعه كسى نفوذى مى كند در شهر دزد و غارتگر مى آيد نتيجه اش اين مى شود. پيش بينى چنين هجومى اصلا نشده بود، در اينجا، اين امر فوق العاده اى است كه پيش آمده است. اين يك رقم. حالا آن تقواى انسان هم، يك وقت به اين مرتبه است اصل به اين مرتبه بايد باشد يعنى اين اندازه آن حالت روحى برايش هست حصار دارد كه به طور عادى معصيت نكند. واجباتش را درست به جا آورد معصيتهاى روزمره ندارد، معصيت نمى كند. معصيتهاى متداولى نمى كند و مواظب و مراقب خودش است در مواقع عادى معصيت نمى كند. ولى ممكن است يكباره پيشامدهاى فوق العاده اى برايش پيدا شود كه دشمنان پيش بينى نشده اند. گاهى اوقات طوفانى براى انسان مى شود حوادثى براى انسان پيش مى آيد كه اين قلعه ديگر نمى تواند نسبت به او حفظ بكند يعنى اينجا شكست مى خورد و اينجا لغزش پيدا مى كند. مثلا جوانى است پاك و معصوم اهل تقوا هرگز خيال معصيت نمى كند به فكر معصيت هم نيست ولى جوانى است در عنفوان جوانى، تصادف كرد، با زن جوان زيبا، در يك جا با هم واقع شده اند آن هم اصرار كرد كه بيا به من تجاوز كن اينجا مقاماتى است خيلى سخت كه انسان را مى لغزاند قلعه تقوا بايد خيلى محكم باشد تا در چنين جايى نلغزد يا مثلا انسان آبرومند گرسنه شده است اهل و عيالش دارند از گرسنگى ناله مى زنند زمستان است بچه هايش از سرما مى لرزند يك چنين فقر و بلايى برايش پيدا شده است كه اين بدبخت از راهى، يك مقدار رشوه هايى گرفت يا براى اينكه قوت لا يموتى براى بچه هايش تهيه كند مرتكب حرام شد اينجا نمى توانى بگويى تقواهاى معمولى. مقاومت بكنيد. باز هم فرق مى كند و شدت و ضعف دارد. بعضى ها هستند كه تقوايشان تا حدى است كه مقاومت بيشترى مى كنند، بعضى ها كمتر. اگر اين آدم جورى باشد كه اهل تقواست به طور معمولى معصيت نمى كند. روزمره اطاعت و كارهايش را انجام مى دهد خيلى مراقب خودش است خيانت نمى كند امانت دارد. خلاصه معصيت نمى كند. عرق نمى خورد. شراب نمى خورد غيبت نمى كند دروغ نمى گويد اين كارها به طور روزمره نمى كند. ولى آن اتفاقاتى كه يك وقت فشارهايى برايش آمد كه خدا امتحانش كرد و نتوانست از امتحان بيرون بيايد لغزيد و معصيت كرد حالا اگر اين معصيت كرد و بعدش فورى پشيمان شد و توبه كرد. آن وقت كه معصيت كرد قلعه تقوايش شكافت برداشت آن وقت اگر آن قلعه بان فورى متوجه شد، خوابش برده بود و غفلت كرده بود دزد وارد شد قلعه پابرجاست و تازه ممكن است تقوا هم محكمتر بشود. ولى اگر اينجا لغزش پيدا كرد و از روى ناچارى بود و اين را با توبه جبران نكرد، مثل اين است كه فشارى بر سقف خانه ى من آمد من اين را اصلاح نكردم تا كم كم باران آمد و شكاف گشاد شد و گشاد شد يكدفعه سقف بر سرم فرومى ريزد. اگر با توبه جبران كردم تقوايم شكستى نخورده و اگر جبران نكردم تقوا ديگر از بين رفت ولو به يك معصيت هم باشد چون جبران نمى كنى و توبه نمى كنى. الان ديگر آن حالت تقوايى را ندارى اگر جبران بكنى و توبه بكنى تقوايت پابرجا باقى مى ماند. اينكه مى گوييم تقوا يعنى نيرويى كه انسان را نگاهدارى كند از معصيت. حالا اين معنايش اين نيست كه يعنى اين آدم الى الابد از اول عمر تا آخر عمر نبايد يك وقت معصيتى ازش سر بزند نه! خطاها و لغزشهايى كه آنى و فصلى و در پيشامدهاى فوق العاده باشد اين خطاها اگر با توبه جبران شود به اصطلاح قلعه و برج و باروى تقوا را خراب نمى كند و به حال خود باقى مانده است.
و السلام عليكم و رحمه الله و بركاته