اشراق: درين دعا اشارات مى نمايد در آن كه اخلاق پسنديده و افعال مرضيه مطلوبست و كيفيت طلب چگونه است:
«اللهم صل على محمد و آله و بلغ بايمانى أكمل الايمان» باء بايمانى زائده است، يعنى خداوندا، رحمت بفرست بر محمد صلى الله عليه و آله و سلم و بر آل او، و برسان ايمان مرا به اكمل مراتب ايمان؛ و اين دلالت بر تفاوت درجات ايمان دارد، و اخبار درين مختلفند چنان كه گذشت، و مراتب توحيد به حسب مراتب اخلاص توحيد زياد مى گردد و در مراتب اخلاص توحيد مختلفند و اصل در وى توحيد افعال و توحيد صفات و توحيد ذاتست و جميع مراتب در اينها مندرجند؛و شيخ زين الدين عليه الرحمه در اول شرح لمعه اشارت به اين نموده، والله يعلم.
«و اجعل يقينى أفضل اليقين» و بگردان يقين مرا افضل مراتب يقين، و آن ديدن اشياء است بر آن نحو كه هستند به عيان بعد از دليل و برهان؛ و در حديث حارثه و غيره به صراحت انجاميده؛ «و أنته بنيتى الى أحسن النيات» و منتهى نيت مرا به سوى بهترين نيات، و بهترين نيت قصد تحصيل كمالات اخرويست، «و بعملى الى أحسن الأعمال» و منتهى كن عمل مرا به احسن اعمال كه آن عبادت پروردگار است.
«اللهم وفر بلطفك نيتى» خداوندا، وافر كن به لطف خودت نيت مرا؛ اشارت است به بسيار نمودن نيت به سبب بسيار مقاصد و يا استحكام نيت به تكثر آثار؛ «و صحح بما عندك يقينى» و صحيح كن به آنچه نزد تو است يقين مرا، «واستصلح بقدرتك ما أفسد منى» و اصلاح كن به قدرت كامله ى خود آنچه فاسد شده است از من.
«اللهم صل على محمد و آله و اكفنى ما يشغلنى الاهتمام به» و كفايت كن آنچه را كه مشغول مى كند مرا اهتمام به او، «و استعملنى بما تسئلنى غدا عنه» و استعمال كن مرا به آنچه سؤال مى كنى مرا فردا ازو، «و استفرغ أيامى فيما خلقتنى له» و فارغ كن روزهاى مرا در آن كارى كه آفريدى مرا براى او، «و أغننى و أوسع على فى رزقك» و غنى گردان مرا و توسعه ده بر من در روزى تو، «و لا تفتنى بالنظر» و امتحان مكن مرا به نظر در بزرگى خود و يا در محارم و يا به جماعتى كه غنى و صاحب مالند و يا به فكرى كه رسا نباشد در فهميدن اشياء؛ و اين از باب تعليم است؛
«و أعزنى» و عزيز كن مرا و خوار مكن، «و لا تبتلينى بالكبر» - لا براى نهى - و مبتلا مكن مرا به كبر و خودپسندى، و يا عزيز كن مرا در حالتى كه مبتلا نكرده باشى مرا به كبر و خودبينى؛ و اين انسب است به سياق به قراءت غير شيخ و ابن ادريس كه لا براى نفى باشد؛ «و عبدنى لك» يعنى خوار كن و استعمال كن مرا به عبادت تو و مناسب اينست قوله: «و لا تفسد عبادتى بالعجب» و فاسد مكن عبادت مرا به عجب و تكبر، «و أجر للناس على يدى الخير» و جارى كن براى مردم بر دست من خير را، «و لا تمحقه بالمن» و مكاهان او را به منت، «وهب لى معالى الأخلاق» و ببخش مرا اخلاق عاليه پسنديده، «و اعصمنى من الفخر» و نگاه دار مرا از فخر نمودن؛ و آنچه انبيا گفته اند مثل «تناكحوا و تناسلوا فانى اباهى» الخبر و غير آن مباهاتيست كه باعث دلگيرى مؤمنان نگردد، و مذموم مباهات در اموال و اولاد و مثل آن كه باعث ملال مردم گردد فلا منافاة.
«اللهم صل على محمد و لا ترفعنى فى الناس درجة الا حططتنى عند نفسى مثلها» و بلند مكن مرا در ميان مردم درجه مگر آن كه پست كنى مرا در نفس من مثل آن، «و لا تحدث لى عزا ظاهرا الا أحدثت لى ذلة باطنة عند نفسى بقدرها» و احداث مكن براى من عزت ظاهرى مگر آن كه احداث كنى براى من ذلت باطنى نزد نفس من به آن مقدار.
«اللهم صل على محمد و آله و متعنى بهدى صالح لا أستبدل به» و تمتع ده مرا هدايت صالحى كه استبدال نكنم به او،«و طريقة حق لا أزيغ عنها» و طريق حقى كه ميل نكنم ازو، «و نية رشد لا أشك فيها» و نيت راستى كه شك نكنم درو، «و عمرنى ما كان عمرى بذلة فى طاعتك» و عمر ده مرا آنچنان عمرى كه باشد بخشيده شده در طاعت تو؛ بذله جامه ايست پوشيده شود در خدمت، و حضرت سجاد عليه السلام استفاده نمود استعاره بسيار خوبى يعنى آن كه باشد عمر من همچو لباس خدمت كه مستعمل شود در خدمت تو؛ و در فقره ديگر نيز استعاره لطيف بكار برده.
«فاذا كان عمرى مرتعا للشيطان فاقبضنى اليك» و هرگاه باشد عمر من چراگاه براى شيطان پس قبض كن مرا به سوى خود، «قبل أن يسبق مقتك الى أو يستحكم غضبك على» پيش از آن كه سبقت گيرد مقت تو به سوى من و يا قائم شود غضب تو بر من.
«اللهم لا تدع خصلة تعاب منى الا أصلحتها» خداوندا، مگذار خصلتى كه عيب باشد از من مگر آن كه اصلاح كنى آن را، «و لا عائبة اونب بها الا حسنتها» و نه عيبى كه استهزا كرده شوم به آن مگر آن كه نيكو كنى آن را «و لا اكرومة فى ناقصة الا أئممتها» و نه خلق نيكويى كه در من باشد ناقص مگر آن كه تمام كنى آن را.
«اللهم صل على محمد و آله و أبدلنى من بغضة أهل الشنآن المحبة» و بدل كن مرا از بغض اهل بغض محبت را؛ قال الله تعالى (و لا يجرمنكم شنان قوم) (مائده: 2.) «و من حسد أهل البغى المودة» و از حسد ارباب بغى مودت را، «و من ظنة أهل الصلاح الثقة» و از گمان اهل صلاح اعتماد را «و من عداوة الأدنين الولاية» و از دشمنى زيردستان و دونان دوستى را؛ و ولايت در اينجا به فتح واو است؛ «و من عقوق ذوى الأرحام المبرة» و از عاق شدن ذى رحمها نيكويى و صله رحم را، «و من خذلان الأقربين النصرة» و از خوار كردن خويشان نزديك نصرت را، «و من حب المدارين تصحيح المقة» و از دوستى مدارا كنندگان ما را، و يا دوستى من ايشان را و حبى كه آن شأن آن جماعت است كه مدارا مى كنند، و يا شأن آن جماعتى كه مدارا كرده شده اند، صحيح كردن محبت را؛ و مقة به معنى محبت است؛ و خب به خاء معجمه مكسوره نيز خوانده اند، يعنى فريب، و معنى آن ظاهر است؛ «و من رد الملابسين كرم العشرة» و از رد جماعتى كه با ما ملابست و اختلاط دارند خوبى عشرت و مصاحبت را، «و من مرارة خوف الظالمين حلاوة الأمنة» و از تلخى ترس ظالمان شيرنى ايمنى را؛ امنه نعاسا.
«اللهم صل على محمد و اجعل لى يدا على من ظلمنى» و بگردان براى من دستى بر كسى كه ظلم كرد مرا، «و لسانا على من خاصمنى» و زبانى بر كسى كه مخاصمت كرد مرا، «و ظفرا بمن عاندنى» و ظفرى به كسى كه عناد كرد مرا، «و هب لى مكرا على من كايدنى» و به بخش به من مكرى بر كسى كه كيد كرد مرا، «و قدرة على من اضطهدنى» و قدرت بر كسى كه مقهور گردانيد مرا، «و تكذيبا على من قصبنى» و تكذيب كردن را بر كسى كه عيب كرد مرا، «و سلامة ممن توعدنى» و سلامت را از كسى كه وعيد نمود مرا، «و وفقنى لطاعة من سددنى» و توفيق ده از براى طاعت كسى كه درست و قائم كرده باشد مرا، «و متابعة من أرشدنى» و تابع شدن كسى كه راه نموده باشد مرا؛ و به اين اشاره است به ما به لزوم اطاعت ائمه راشدين و علماى هادين و شيوخ سالكين.
«اللهم صل على محمد و آله و سددنى لأن اعارض من غشنى بالنصح» و مستحكم كن مرا تا برابرى كنم كسى را كه پوشانيد مرا به نصيحت، «و أجزى من هجرنى بالبر» و جزا دهم كسى را كه منع كرد مرا به نكويى، «و اثيب من حرمنى بالبذل» و ثواب دهم كسى را كه محروم كرد مرا به بخشش، «و اكافى من قطعنى بالصلة» و مكافات كنم كسى را كه قطع كرد مرا به صله و عطيه، «و اخالف من اغتابنى الى حسن الذكر» و مخالفت كنم كسى را كه غيبت كرد مرا به سوى خوبى ذكر، «و أن أشكر الحسنة» و اين كه شكر كنم حسنه را، «و اغضى عن السيئة» و حلم كنم و عفو نمايم از سيئه و بديها.
«اللهم صل على محمد و آله و حلنى بحلية الصالحين» و مزين كن مرا به زينه صالحان از عبادات و اخلاق و غيره، «و ألبسنى زينة المتقين» و بپوشان مرا زينت متقين و اهل تقوى را، پس بيان نمود زينت متقيان را در چند فقره به قول خود، «فى بسط العدل» در پهن كردن عدل، «و كظم الغيظ» و فروبردن خشم، «و اطفاء النائرة» و خاموش كردن آتش غضب و عداوت و فتنه، «و ضم أهل الفرقة» و ضم كردن اهل فرقت، «و اصلاح ذات البين» و اصلاح جماعتى كه از هم جدا شده اند به سبب امرى از امور، «و افشاء العارفة» و اظهار كردن احسان، «و ستر العائبة» و پوشانيدن عيب، «و لين العريكة» و نرمى طبيعت، «و خفض الجناح» و قطع كردن و پايين آوردن تفرق خواطر و تشويش احوال؛ كقولهم خفض الجوارى و يخفض اي يجر، و جناح به فتح جيم به معنى بال است در مرغ، و در غير مرغ نيز مستعمل مى شود چون (اولى أجنحة مثنى و ثلث و رباع).
«و حسن السيرة» و خوبى سيرت، «و سكون الريح» و ساكن شدن باد مفارقت دوستان، و باد هوا و هوس، و باد مخالفت از حق، «و طيب المخالقة» و حسن خلق؛ به خاء معجمه و قاف، و به حاء مهمله و فاء نيز خوانده اند يعنى حسن مؤاخات، و فى الخبر «حالف رسول الله بين المهاجرين والأنصار» أى آخى بينهم.
«والسبق الى الفضيلة» و سبقت گرفتن به سوى فضيلت در امور فاضله «و ايثار التفضل» و اختيار تفضل، «و ترك التعيير» و ترك كردن سخريه و استهزا و توبيخ و عيب كردن؛ به تاء مثناه در فوق و عين مهمله و دو ياء مثنايين از تحت، و در نسخه ى و به خط ع تقتير و به تاء و قاف و تاء و ياء واقع شده به معنى تنگ كردن كقوله قر عليه رزقه؛
«والافضال على غير المستحق» و تفضل و انعام بر غير مستحق اين عطف است بر «تعيير» و در حديث نيز بر اين مضمون آمده. در روايت صحيح واقع شده كه شاعرى قصيده در مدح يكى از ائمه گفت و برو خواند. حضرت به غلام خود امر كرد: دو بدره زر بيار. غلام به اندرون خانه رفته دو بدره زر سرخ آورد. آن شاعر قبول نكرد و گفت: اين قصيده را براى دنيا نگفته ام بلكه براى آخرت گفته ام. حضرت برو دعا كرد و شاعر رفت. گويند كه پيش از آمدن آن شاعر گدايى به پيش حضرت آمد و چيزى طلبيد.
«والقول بالحق» و گفتن به حق «و ان عز» اگر چه عزيز و كم ياب باشد و در نسخه ى ش و كف و «ان ضر» واقع شده، يعنى اگر چه ضرر كند و به وجوب تقيه نرسيده باشد؛ «و استقلال الخبر و ان كثر» و كم كردن خير اگر چه بسيار باشد، «من قولى و فعلى» از قول من و فعل من، «و استكثار الشر و ان قل» و بسيار كردن بدى اگر چه كم باشد، «من قولى و فعلى» از قول من و فعل من، «و أكمل ذلك لى بدوام الطاعة» و كامل كن اين مذكورات براى من به دوام طاعت، «و لزوم الجماعة» و ملازمت كرده مؤمنان و يا لزوم نماز جماعت، «و رفض أهل البدع» و ترك اهل بدعت و مصاحبت ايشان؛ و بدعت كردن امريست كه در شريعت نباشد و نكردن چيزى كه در شريعت باشد؛ «و مستعمل الرأى المخترع» و ترك مصاحبت استعمال كننده ى رأى مخترع، كه اختراع كرده باشد خواه در مسائل مموه و يا اعمال محدثه.
«اللهم صل على محمد و آله و اجعل أوسع رزقك على اذا كبرت» و بگردان اوسع روزى ترا بر من وقتى كه پير شدم، «و أقوى قوتك فى اذا نصبت» و قوى ترين قوت ترا در من هرگاه به تعب و مشقت افتم، «و لا تبتلينى بالكسل عن عبادتك» و مبتلا مكن مرا به كاهلى نمودن از عبادت تو به جميع جهات، «و لا العمى عن سبيلك» و نه كور بودن از راه تو، «و لا بالتعرض لخلاف محبتك» و نه به متعرض شدن به خلاف محبت تو بلكه مرا عاشق خود كن.
عاشقم بر لطف و بر قهرش به جد
واى عجب من عاشق اين هر دو ضد
و محبت دام اوليا است هر كه محبت نداشته باشد بلكه متعرض غير محبت باشد لايق بندگى نيست.
عشق از اول سركش خونى بود
تا گريزد هر كه بيرونى بود
«و لا مجامعة من تفرق منك» و نه جمع شدن كسى را كه جدا شده باشد از تو و از فروغ شعشعه انوار قدس تو كناره گيرى نموده باشد، «و لا مفارقة من اجتمع اليك» و نه مفارقت كسى كه جمعيت نموده باشد.
«اللهم اجعلنى اصول بك عند الضرورة» خداوندا، بگردان مرا به حالتى كه برسم به تو نزد ضرورت در اعمال دنيوى و شيوه هاى اخروى، «و اسألك عند الحاجة» و سؤال كنم ترا نزد حاجت، «و أتضرع اليك عند المسكنة» و تضرع كنم به سوى تو نزد تو مسكنت، «و لا تفتنى بالاستعانة بغيرك اذا اضطررت» و فتنه مكن مرا به استعانت به غير تو وقتى كه مضطر شوم؛ و اين منافات ندارد با آنچه گفته اند و در اخبار آمده كه استعانت به مؤمنان لازمست؛
هيچ قفلى نيست در بازار امكان بى كليد
بستگى را گشايش از درد دلها طلب
«و لا بالخضوع لسؤال غيرك اذا افتقرت» و نه به خضوع كردن براى سؤال غير تو هرگاه محتاج شوم، «و لا بالتضرع الى من دونك اذا رهبت» و نه به تضرع نمودن به سوى كسى كه غير تو باشد وقتى كه بترسم، «فاستحق بذلك خذلانك» پس مستحق و سزاوار شوم به سبب اين مذكورات خوار كردن ترا، «و منعك و اعراضك يا أرحم الراحمين» و منع ترا و اعراض ترا از من، اي ارحم الراحمين.
«اللهم اجعل ما يلقى الشيطان فى روعى» خداوندا، بگردان آنچه را كه انداخت شيطان در دل من و عقل من؛ و روع به ضم را عقل و قلب است، و در حديث آمده: «ان روح الأمين نفث فى روعى»، و فى بعض النسخ: «نفث روح القدس فى روعى» و اين حديث را شيخ در اربعين به اسناد خود ذكر كرده؛ «من التمنى و التظنى والحسد» از تمنى و آرزوها و گمان بد و حسد، «ذكرا لعظمتك و تفكرا فى قدرتك» ذكر از براى عظمت تو و تفكر در قدرت تو، «و تدبيرا على عدوك» و تدبير نمود بر دشمنان تو، «و ما أجرى على لسانى من لفظة فحش أو هجر أو شتم عرض» از لفظ فحش و منع كسى از كارى و دشنام؛ و هجر به فتح به معنى هذيانست، و به كسر منع و يا دشنام عرضى.
«أو شهادة باطل أو اغتياب مؤمن غائب أو سب حاضر و ما أشبه ذلك» يا شهادت باطلى و يا غيبت مؤمن غائبى و يا دشنام مؤمن حاضرى و آنچه مانند اين باشد، «نطقا بالحمد لك» گفتار به حمد براى تو، «و اغراقا فى الثناء عليك» و فرورفتن در ثناى بر تو، «و ذهابا فى تمجيدك» و رفتن در تميجد تو، «و شكرا لنعمتك» و شكر براى نعمت تو، و «و اعترافا باحسانك» و اقرار نمودن به احسان تو، «و احصاء لمننك» و شمردن براى نعمتهاى تو.
«اللهم صل على محمد و آله و لا اظلمن و أنت مطيق للدفع عنى» و ظلم كرده نشوم و حال آن كه تو طاقت دارنده اي براى دفع ظلم از من، «و لا أظلمن و أنت القادر للقبض (و فى نسخة: على القبض - أمكنتك) عنى» و ظلم نكنم و حال آن كه تو قادرى براى گرفتن از من، «و لا أضلن و قد امكنك (و فى نسخة: على القبض - أمكنتك) هدايتى» و گمراه نشوم و حال آن كه توانايى دارى تو راه نمودن مرا؛ و كاف براى تأكيد تاء خطابست؛ «و لا أفتقرن و من عندك وسعى» و محتاج نشوم و حال آن كه از نزد تو است فراخى من، «و لا أطغين و من عندك وجدى» و خاموش نكنم و حال آن كه نزد تو يافتن من؛ به فاء و به غين به معنى طغيانست؛ و در بعضى از نسخ «و لا اضيقن» يعنى تنگ كرده نشوم، و اين بهتر است.
«اللهم الى مغفرتك وفدت» خداوندا، به سوى آمرزش تو راه رفتم، «و الى عفوك قصدت» و به سوى عفو تو قصد كردم، «والى تجاوزك اشتقت» و به سوى گذشتن تو از گناه خواهش كردم، «و بفضلك وثقت» و به سوى فضل تو اعتماد كردم، «و ليس عندى ما يوجب لى مغفرتك» و نيست نزد من آنچه موجب براى آمرزش ترا، «و لا فى عملى ما استحق به عفوك» و نه در عمل من آنچه مستحق باشم به او عفو كردن ترا، «و مالى بعد أن حكمت على نفسى الا فضلك فصل علي محمد و آله، و تفضل علي» و نيست مرا بعد از آن كه حكم كردم بر نفس خود مگر فضل تو. پس بر محمد و خاندان او درود و رحمت بفرست و به من احسان نما.
«اللهم و أنطقنى بالهدى» خداوندا، و گويا كن مرا به هدايت يعنى به هادى بودن «و ألهمنى التقوى» و الهام كن مرا تقوى را، «و وفقنى للتى هى أزكى» و جمع كن اسباب خير را از براى طريقه اي كه آن پاكيزه تر باشد، «و استعملنى بما هو أرضى» وب ه كار وادار مرا به آن كارى كه راضى كننده تر باشد ترا.
«اللهم اسلك بى الطريقة المثلى» خداوندا، سلوك فرما مرا راهى كه بهتر و قائم تر باشد، «و اجعلنى على ملتك أموت و أحيى» و بگردان مرا بر ملت و طريقه ى تو كه حقست در حالتى كه مى ميرم و زنده مى شوم؛ و مى تواند كه «على ملتك» متعلق «بأموت و أحيى» باشد يعنى بگردان مرا كه بميرم و زنده باشم بر ملت تو، و «أحيى» چون بعد از «أموت» است مى تواند بود كه مراد زنده كردن بعد از موت باشد، و يا مراد مردن از التفات بر عالم حس و زيستن بر عالم ارواح و علم بكليات باشد، كه موتوا قبل ان تموتوا.
«اللهم صل على محمد و آله و متعنى بالاقتصاد» و تمتع ده مرا به ميانه روى كه آن عدلست و حق آنست كه عدل، كردن كاريست كه ما ينبغى باشد و وضع شى ء است در موضع خود؛ و ظلم، وضع شى ء است در غير موضع خود، و اين مسأله عظيمست در كتاب اخلاق؛ «و اجعلنى من أهل السداد» و بگردان مرا از زمره ى اهل راستى، «و من أدلة الرشاد» و از راه نمايان راه راست، «و من صالحى العباد» و از صالحان بندگان؛ و نون صالحين به اضاف افتاد؛ «و ارزقنى فوز المعاد» و روزى كن مرا فيروزى يافتن بازگشت؛ و مراد از معاد رجوع ارواح است به اجساد همچنان كه مقتضاى قرآن و برهانست؛ «و سلامة المرصاد» و سلامت مرصاد كه روز قيامت است، (ان ربك لبالمرصاد). (فجر:14)
«اللهم خذ لنفسك من نفسى ما يخلصها» خداوندا، بگير براى نفس تو از نفس من آنچه را كه خالص كند نفس مرا و نفس در اينجا به معنى ذاتست، «و أبق لنفسى من نفسى ما يصلحها» و باقى گذار از براى نفس من از نفس من آنچه را كه به اصلاح بيارد آن را، و مگذار كه فرورود در گناه به حيثى كه اصلاح پذير نباشد، «فان نفسى هالكة أو تعصمها» از جهت آن كه نفس من هالكست تا آن كه نگاه دارى آن را؛ و أو به معنى الى ان است و مى تواند بود كه به معنى الا باشد.
«اللهم أنت عدتى ان حزنت» خداوندا، تو آن چيزى مهيا كرده ى منى اگر غمناك شوم؛ و عده به ضم عين و فتح دال مشدده چيزيست كه مهيا كرده باشى از براى حوادث دهر و ايام دلگيرى؛ «و أنت منتجعى ان حرمت» و تو آن كسى كه اميد دارم فضل او را اگر محروم شوم، «و بك استغاثتى ان كرثت» و به تو فريادرسى من اگر مشقت رسيده باشم، «و عندك مما فات خلف» و نزد تو است از آنچه فوت شد بازمانده، «و لما فسد صلاح» و براى آنچه فاسد شد صلاح، «و فيما أنكرت تغيير» و در آنچه بددارى تو او را تغيير دادن آن، «فامنن على قبل البلاء بالعافية» پس منت گذار بر من پيش از بلا به عاقبت نيكو؛ و الف لام عوض از مضاف اليه است؛ «و قبل الطلب بالجدة» و پيش از طلب يافتن مطلوب؛ و جدة مصدر وجد يجد است و جدة و وجدة هر دو جايز است چون وعد يعد عدة و وعدة؛ «و قبل الضلال بالرشاد» و پيش از گمراهى به رشاد كه سلوك راه راست است، «و اكفنى مؤنة معرة العباد» و كفايت كن مرا مشقت امور قبيحه و گناهان بندگان را، «وهب لى أمن يوم المعاد» و ببخش مرا ايمنى روز بازگشت را كه روز قيامت است، «و امنحنى حسن الارشاد» و عطيه كن مرا حسن از رشاد را.
«اللهم صل على محمد و آله و ادرأ عنى بلطفك» و رفع كن از من حوادث و بلاها را به لطف تو، «و أعذنى بنعمتك» و پناه ده مرا به نعمت خود، «و أصلحنى بكرمك» و اصلاح كن مرا به كرم تو، «و داونى بصنعك» و دوا ده مرا به صنع و قدرت تو، «و أظلنى فى ذراك» و سايه انداز مرا در بستر خود؛ كذا فى الصحاح؛ «و جللنى رضاك» و بزرگ كن مرا رضاى تو را، «و وفقنى اذا شتكلت على الامور لأهداها» و توفيق ده مرا هرگاه متشابه شود بر من امرها تا راه برم آن امور را؛ و اشكال به معنى اشتباه است «و اذا تشابهت الأعمال لأذكاها» و هرگاه مشتبه شود اعمال تا پاكيزه كنم آن را، «و اذا تناقضت الملل لأرضاها» و هرگاه متناقض شوند طريقها براى راضى ترين آن طريقها.
«اللهم صل على محمد و آله و توجنى بالكفاية» و بپوشان مرا به تاج كفايت امور؛ و تقدير آن چنين است «البسنى التاج بتاج الكفاية» و تاج ثانى حذف شود به قرينه فعل؛ «و سمنى حسن الولاية» و اولى كن و يا علامت كن مرا حسن ولايت را؛ و در بعضى از نسخ به حسن الولاية واقع شده چون نسخه كفعمى؛ «وهب لى صدق الهداية» و ببخش مرا صدق وصول به مطلوب را، «و لا تفتنى بالسعة» و فتنه مكن مرا به وسعت مال دنيوى به طريق استدراج، همچنان كه در حديث آمده و اين در كمالات نيز جاريست كه موجب تكبر نگردد.
«و امنحنى حسن الدعة» و عطا كن مرا حسن راحت را، «و لا تجعل عيشى كدا كدا» و مگردان عيش مرا كه سعى كنم سعى كردنى؛ و كدا مفعول مطلق است و فعل او كه اكد است محذوفست؛ و جمله، مفعول دوم لا تجعل است، مثل (كلا اذا دكت الارض كا دكا) (فجر: 21) و كدا ثانى تأكيد است و قرينه اينست قول آن حضرت كه فرمود كه: «و لا ترد دعائى على ردا» يعنى رد مكن مرا بر من كه رد كنى آن را رد كردنى» و مراد ازو يا دعاى اولست كه «و لا تجعل...» و يا اعم و به اين مشعر است آنچه در خبر آمده كه: «كلوا بكد اليمين و عرق الجبين سوى العلماء و المتعلمين» و مراد از علما در اينجا ائمه است و متعلمين علما تابعين، همچنان كه در خبر آمده كه: «نحن العلماء و شيعتنا المتعلمون.
«فانى لا أجعل لك ضدا» زيرا كه من نمى گردانم براى تو ضدى؛ و اين تعليلست از براى عدم رد دعا به سبب تنزيه او از مقوله عرض كه درو ضديه جائز است و هنوز جوهريت مسلوب نشده و چون فرمود: «و لا أدعو معك ندا» يعنى نمى خوانم با تو همتا و مانندى را؛ و نفى جوهريت نيز كرده زيرا كه جواهر ماندند بعضى بعضى را.
«اللهم صل على محمد و آله و امنعنى من السرف» و منع مكن مرا از اسراف در معاش، «كلوا و لا تسرفوا»، و اسراف زياده از ضرورت خرج كردنست همچنان كه سلمان فارسى عطيه خود را متوزع مى كرده بر جميع ايام سنه و زياده از ضرورت خرج نمى فرمود؛ و اين اسلم از براى اطمينان در عبادت؛ و احاديث در اين باب شايع و ذايع است. «و حصن رزقى من التلف» و حفظ كن روزى مرا از تلف شدن بعد از دادن و يا در وقت تقدير و قسمت، «و وفر ملكتى بالبركة فيه» و وافر كن مال مرا كه مالكم آن را به بركت و نمو دادن، «و أصب بى سبيل الهداية للبر فيما انفق منه» و برسان به من راه وصل به مطلوب را براى نيكويى در آنچه نفقه مى كنم ازو.
«اللهم صل على محمد و آله و اكفنى مؤنة الاكتساب» و كفايت كن مرا مشقت اكتساب را، «و ارزقنى من غير احتساب» و روزى ده مرا از غير حساب كردن در قيامت، «فلا اشتغل عن عبادتك بالطلب» پس مشغول نشوم از عبادت به طلب معاش، «و لا احتمل اصر تبعات الكسب» و بر ندارم بدى عواقب كسب را.
«اللهم فاطلبنى بقدرتك ما أطلب» خداوندا، طلب كن براى من به قدرت تو آنچه طلب كنم من او را، «و أجرنى بعزتك مما أرهب» پناه ده مرا به عزت تو از آنچه مى ترسم.
«اللهم صل على محمد و آله و صن وجهى باليسار» و حفظ كن ذات مرا به آسانى، «و لا تبتذل جاهى بالاقتار» و نبخش جاه و مرتبه ى مرا به تنگى، «فاسترزق أهل رزقك» پس طلب كنم روزى را از اهل روزى تو، «و استعطى شرار خلقك» و طلب عطيه كنم شرار خلق ترا،«فافتتن بحمد من أعطانى» پس امتحان كنم به حمد كسى كه عطا كرد مرا، «و أبتلى بذم من منعنى» و مبتلى شوم به ذم كسى كه منع كرد مرا، «و أنت من دونهم ولى الاعطاء» و تو از نزد ايشان سزاوار عطا كردن و منع كردنى، و يا تو از غير ايشان و سواى ايشان سزاوار اعطا كردن و منع كردن.
«اللهم صل على محمد و آله و ارزقنى صحة فى عباده» و روزى كن مرا صحتى در عبادت، «و فراغا فى زهادة» و فارغ بودن در زهد و ترك دنيا، «و علما فى استعمال» و دانش در استعمال، «و ورعا فى اجمال» و پارسائى در نيكى كردن؛ و مراد آنست كه پارسا باشم در حالت كارهاى خوب؛ و مى تواند بود كه واو در فقرات ثلاث، واو الحال باشد. يعنى روزى كن صحت در عبادت را در حالتى كه فارغ البال باشم در زهد و عالم باشم در استعمال و متورع باشم در حالت اجمال، همچنان كه صاحب كشاف در سوره ى نور در آيه اي فرمود كه: و يا باشد ملح به معنى مالح؛ و مستند شد به شعرى؛ و معنى اول اقربست به لفظ و ثانى اقربست به حسب معنى و الطف است.
«اللهم اختم بعفوك أجلى» خدايا، ختم كن به عفو خود مرگ مرا، (فاذا جاء أجلهم) (اعراف: 34) الآية؛ «و حقق فى رجاء رحمتك أملى» و ثابت كن در اميد رحمت تو اميد مرا، «و سهل الى بلوغ رضاك سبلى» و آسان كن به سوى رسيدن رضاى خود راههاى مرا، «و حسن فى جميع أحوالى عملى» و نيك كن در جميع احوال من كار مرا.
«اللهم صل على محمد و آله و نبهنى لذكرك فى أوقات الغفلة» و آگاه كن مرا براى ذكر تو در اوقات غفلت، «و أستعملنى بطاعتك فى أيام المهلة» و استعمال كن مرا به طاعت تو در روزهاى مهلت، «و انهج لى الى محبتك سبيلا سهلة» و راه بر مرا به سوى دوستى خود راهى آسان، زيرا كه راه چنين دشوار را بى آن كه تو آسان كنى نتوان پيمود، «أكمل لى بها خير الدنيا» كامل كن براى من به آن محبت نيكويى دنيا و آخرت را، به حسب معاش دنيوى و سلوك آخرت به درجه لازم از دانستن مراتب توحيد و مقدمات آن؛ و تقديم بر آخرت از جهت به عدم آنست كه در واقع نه از جهت شرافت، همچنان كه تقديم جن بر انس در قرآن بر اين منوالست.
«اللهم صل على محمد و آله كأفضل ما صليت على أحد من خقك قبله» خداوندا، رحمت فرست بر محمد و آل او مثل افضل آنچه رحمت مى كنى بر احدى از خلق خود و پيش ازو، «و أنت مصل على أحد بعده» و تو رحمت مى فرستى بر احدى بعد ازو، «و آتنا فى الدنيا حسنة و فى الآخرة حسنة» و بده ما را در دنيا حسنه و در آخرت حسنه، «و قنى برحمتك عذاب النار» و نگاه دار مرا به رحمت تو عذاب آتش را؛ و اين دعا در جميع مطالب مآرب مجربست و اكثر مطالب در وى مندرج.
مرا گريان دارد اين مطالب
مرا نالان دارد اين مآرب
نمى ترسم كه اندر وقت تقرير
قلم بشكافد و كاغذ بسوزد