اشراق: بايد دانست كه در ميان بندگان تقصير هرگز مرتفع نگردد چه مادام بنده در مرتبه احتياجست مقصر خواهد بود، و اين مرتبه دائميست پس تقصير دائمى خواهد بود، و بر مؤمنان لزوم شرعى و عقلى دارد كه التماس عفو تقاصير برادران مؤمن نمايند خصوصا بر امام زمان كه اختيار امت در قبضه قدرت او است، لهذا حضرت سجاد عليه السلام چون امام زمان بود و هست لهذا متنطق شد به عذر خواستن از گناهان بندگان از تقصير در حقوق ايشان و در فك كردن خود از آتش و فرمود
«اللهم انى اعتذر اليك من مظلوم ظلم بحضرتى» خداوندا، به درستى كه من عذر مى گويم به سوى تو از ظلم كرده شده اي كه ظلم كرده شده باشد به حضور من، «فلم أنصره» پس من نصرت و يارى نكرده باشم او را، «و من معروف اسدى» و از معروفى كه اعطا كرده شده باشم، «فلم أشكره» پس شكر نكرده باشم او را؛ و در نسخه و روايت شهيد «ازل» و در نسخه كفعمى «زلل» واقع شده و «ازل» به معنى «اسدى» است و در حديث آمده كه «من ازلت اليه نعمة فليشكرها» أى اهديت اليه و اعطيتها، (والظاهر: و اعطيها) و گفته مى شود كه «أزل فلان الى نعمة او معروفا» أى أسداها الى و «أزل بى شيئا من حقى» أى أعطانى أياها، و از اينست «زله»، و «زله» آنست كه گرفته شود سفره و فرستاده به سوى صديق. صاحب قاموس اين لفظ را عراقى و يا لفظ عاميه مى داند، و حق آنست كه حجازى و عربى باشد كذا فى الصراخ، و اصل او از «زليل»، و ابن اثير فرمود كه او انتقال جسم است از مكانى به مكانى پس استعاره كردند از براى انتقال نعمت از منعم به منعم عليه همچنان كه گفته مى شود «زلت منه فلان نعمة و ازلها اليه كذا»، أفاد السيد المتبحر محمد باقر الداماد برد الله مضجعه.
«و من مسى ء أعتذر الى فلم أعذره» و از بدكردارى كه عذر آورد به سوى من پس من قبول عذر او نكرده باشم. «و من ذى فاقة سألنى فلم اوثره» و از صاحب احتياجى كه سؤال كند مرا پس من اختيار نعمت و بخشش نكرده باشم او را، «و من حق ذى حق لزمنى لمؤمن فلم اوفره» و از حق صاحب حقى كه لازم باشد مرا براى مؤمنى پس من استيفا نكرده باشم آن را برو؛ و ضمير راجعست به «حق» و مقام. مقام ظرفيست كه قائم است مقام مفعول ثانى فعل كه آن محذوفست بلكه منوى است؛ و معنى «من حق كل ذى حق لزمنى لمؤمن فلم اوفره، فلم أوفره عليه» أى ما وفيته حقه و ما أعطيته اياه؛ و معنى «فلم اوفره» اعطا باشد نه محض اعطا.
«و من غيب مؤمن ظهرلى لم أستره» و از غيب و سر (مراد از غيب خبرهاى پوشيده است كه اظهار آن موجب مفسده گردد، خواه از عيوب باشد و خواه چيز ديگر، و ممكنست كه مراد از غيب غيبت باشد) مؤمنى كه ظاهر شده باشد براى من پس من نه پوشانيده باشم او را، «و من اثم عرض لى فلم أهجره» و از گناهى كه عارض شده است براى من پس ترك نكرده باشم او را.
«أعتذر اليك يا الهى منهن و من نظائرهن» اعتذار مى كنم و عذر مى خواهم به سوى تو اي خداى من، از براى ايشان و از مانند ايشان، «اعتذار ندامة يكون واعظا» اعتذار پشيمانى كه باشد پند دهنده. «اعتذار» مفعول مطلق اعتذر است و «ندامة» صفة او كه مضاف به او شده و يا منصوب است به نزع خافض أى كاعتذار ندامة، و وجهش آنست كه كلام دلالت بر گناه ندارد؛ «لما بين يدى من أشباههن» مر آنچه را كه پيش دست منست از مانند ايشان.
«فصل على محمد و آله و اجعل ندامتى على ما وقعت فيه من الزلالت» و بگردان پشيمانى مرا بر آنچه واقع شدم درو از لغزشها، «و عزمى على ترك ما يعرض لى من السيئات» و قصد مرا بر ترك آنچه عارض شد مرا از بديها. درين كلام اشاره شده به طلب ندامة. «توبة توجب لى محبتك يا محب التوابين» توبه اي كه واجب كند براى من محبت ترا اي دوست دارنده توبه كنندگان.