«و كان من دعائه عليه السلام فى ذكر التوبه و طلبها.»:
از دعاهاى آن حضرت (امام سيدالساجدين) عليه السلام است در بيان توبه و بازگشت (از معصيت به طاعت) و درخواست (توفيق از خداى تعالى براى) آن.
«اللهم يا من لا يصفه نعت الواصفين.»
«بار الها! اى كسى كه وصف وصف كنندگان (آنچنانكه هست) توصيفش نمى كند.»
شرح و توضيح:
انسان از شناخت كنه ذات حق تعالى عاجز است
اين كلام شريف امام عليه السلام، در عين اينكه ناتوانى افكار و عقول انديشمندان بشرى را از شناخت كنه ذات امنع بارى- جل شانه العزيز- اثبات مى نمايد، در عين حال از وصف واصفان ذات اقدس او كه لازمه ى اصل معرفت و شناسايى آفريننده ى جهان است، نهى و ردعى نمى فرمايد.
يعنى امام عليه السلام نفرموده است: خدايا تو كسى هستى كه واصفان، نبايد توصيفت كنند. بلكه فرموده است: خدايا تو كسى هستى كه واصفان، نمى توانند آنچنانكه هستى توصيفت نمايند.
چه آنكه هر چند «توصيف» حق به گونه اى كه منتهى به «تشبيه» خالق به مخلوق گردد، ممنوع است، ولى «تنزيه» وى نيز به صورتى كه منجر به «تعطيل» حق از صفات و مستلزم ممنوعيت عقل از معرفت حق شود، مذموم است.
امام العارفين على عليه السلام مى فرمايد:
«لم يطلع العقول على تحديد صفته، و لم يحجبها عن واجب معرفته.»:
«(خدا) عقلها را مسلط بر اين نكرده است كه صفتش را تحديد كنند (و به درك نهايى آن برسند)، ولى (در عين حال) آنها را از مقدار واجب معرفتش نيز ممنوع و محجوب نساخته است.»
آرى، آنچه مقتضاى محدوديت فكر و درك آدمى است ناتوانى وى از شناخت كنه ذات و صفات بارى است كه حتى اعقل افراد بشر، رسول اعظم حق صل الله عليه و آله و سلم مى فرمايد:
«لا احصى ثناء عليك: انت كما اثنيت على نفسك»:
«من، ناتوان از اينم كه ثنا و ستايشت را به نهايت درجه اش برسانم (و تو را چنانكه بايد و شايد توصيفت كنم). تو چنانى كه خود، توصيف خود كرده و خود را ستوده اى.»
در اين جمله، رسول مكرم صلى الله عليه و آله پروردگار را با همين اعتراف به عجز از احصاء ثنا، ثنا مى گويد. چنانكه فرزند گراميش امام سيدالساجدين عليه السلام نيز مى گويد:
«و لم تجعل للخلق طريقا الى معرفتك الا بالعجز عن معرفتك.»:
«(پروردگارا) تو براى خلق، راهى به سوى معرفتت جز عجز از معرفتت قرار نداده اى.»
جهان، متفق بر الهيتش
فرو مانده در كنه ماهيتش
نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم
نه بر ذيل وصفش رسد دست فهم
در اين ورطه كشتى فرو شد هزار
كه پيدا نشد تخته اى بر كنار
نه ادراك بر كنه ذاتش رسد
نه فكرت به غور صفاتش رسد
توان در بلاغت به سحبان رسيد
نه بر كنه بيچون سبحان رسيد
كه خاصان دراين ره فرس رانده اند
به «لا احصى» از تك فرومانده اند
بيانى لطيف از امام باقر عليه السلام :
چه بيان لطيفى از امام ابى جعفر باقر عليه السلام در اين باب رسيده است كه مى فرمايد:
«كل ما ميز تموه باوهامكم فى ادق معانيه، مخلوق مصنوع مثلكم مردود اليكم. و لعل النمل الصغار تتوهم ان لله زبانيتين فان ذلك كمالها و تتوهم ان عدمهما نقصان لمن لم يتصف بهما. و هكذا حال العقلاء فيما يصفون الله تعالى به.»:
«شما اگر دقيقترين معانى و باريكترين مفاهيم را هم با عميق ترين تدقيقات فكرى خود تشخيص و تميز بدهيد و آنگاه چنين پنداريد كه آن، خداست، (بايد بدانيد كه)آن، خدا نيست! بلكه آن هم مانند خود شما مخلوق و مصنوعى است ساخته و پرداخته ى ذهن محدود شما (و شايسته ى درك كوتاه شماست كه بيش از آن، نيروى پيشرفت در تشخيص و درك كمال بى پايان نداشته ايد).
و شايد مورچه هاى ريز هم چنين پندارند كه خدا نيز مانند آنها دو شاخك دارد! چه آنكه شاخك داشتن براى آن مورچگان ناتوان، كمال است، و لذا مى پندارند كه هر كس فاقد اين دو شاخك است، ناقص است!
حال، از همين قبيل است توصيف خردمندان از ابناى بشر كه خدا را به صفات كمال مى ستايند. (يعنى آنان نيز هر آنچه درباره ى خود به عنوان كمال مى شناسند، همان را براى خدا صفت كمال دانسته و او را به همان صفت، توصيف مى نمايند، در حاليكه ما قدروا الله حق قدره و سبحان الله عما يصفون.)»
آنچه پيش تو غير از آن ره نيست
غايت فهم تو است الله نيست
حاصل آنكه بشر در عين حال كه به حكم عقل و شرع، در حد توانايى و امكانات خلقيش، موظف به تحصيل معرفت درباره ى خدا و صفات خدا مى باشد، مع الوصف بايد اعتراف به اين حقيقت داشته باشد كه شناخت كنه ذات و صفات حضرت بارى- تعالى شانه العزيز- آنچنانكه هست از عهده وى بيرون است. چنانكه حضرت امام اميرالمومنين عليه السلام مى فرمايند:
«الذى لا يدركه بعد الهمم و لا يناله غوص الفطن.»:
«طائران دور پرواز همتها (كنه) او را در نمى يابند و غواصان اقيانوسهاى هوش و فطانت، به (شناسايى) وى نايل نمى گردند.»
عنقا، شكار كس نشود دام بازگير
كانجا هميشه باد بدست است دام را
«و يا من لا يجاوزه رجاء الراجين.»
«و اى كسى كه اميد اميدواران از او فراتر نمى رود.»
شرح و توضيح:
دست نياز انسان، از دامن حق، قطع نمى شود
انسان نيازمند، از هر مقام كريمى كه نااميد گردد، دل به مقام اكرم ديگرى خوش كرده، دست نياز به سوى وى دراز مى كند، تا آنگاه كه از همه جا مايوس گشته، دل به خدا ببندد. در آن موقع است كه ديگر نااميدى از وى را درد بى درمان تشخيص داده و ياس از رحمت او را مايه بدبختى جاودان مى شناسد، و لذا به هيچ وجه دست از طلب برنمى دارد و چشم اميد از وى نمى پوشد. چه آنكه مقامى اكرم از خدا سراغ ندارد و ملجئى برتر از خدا نمى شناسد.
و محتمل است معناى جمله مزبور اين باشد كه بندگان صالح پروردگار از نظر اختلاف در مراتب معرفت، داراى مراتب متفاوت از «رجا» مى باشند: دسته اى به رجاى رسيدن به «بهشت» اطاعت و بندگى مى كنند. و گروهى به رجاى رهايى از «جهنم» به عبوديت خدا مى پردازند. و گروه سوم كه در مرتبه عاليه از عرفان خدا هستند و در زمره مقربين حق قرار گرفته اند، آنها جز ذات اقدس «محبوب» به
چيزى نمى انديشند و رجايى جز رضاى حضرت «معبود» در دل نمى گيرند. و نتيجتا مراتب رجاى راجيان در اين
مرتبه از رجا، متوقف گرديده و از ذات اعلا و اقدس خدا در نمى گذرد. چه آنكه مطلوب و مرجوى برتر از خدا، تصور نمى شود.
«و يا من لا يضيع لديه اجر المحسنين.»
«و اى كسى كه اجر نيكوكاران، نزد وى ضايع نمى شود.»
شرح و توضيح:
تضييع اجر كسى، ممكن است به سبب جهل به استحقاق وى تحقق بپذيرد و يا به خاطر عجز از اداى حق، و يا مسبب از رذيله ى بخل باشد.
و چون هيچيك از اين سه عيب و نقص، به ساحت قدس پروردگار عليم و قدير و جواد، راه نمى يابد، طبعا ضايع شدن اجر نيكوكاران، نزد او- جل شانه العزيز- امكان پذير نمى باشد، چنانكه در قرآن كريم نيز آمده است:
«ان الله لا يضيع اجر المحسنين»:
«خدا اجر نيكوكاران را ضايع نمى سازد.»
كرم بين و لطف خداوندگار
از مظاهر كرم و لطف بى حد خداوند منان اينكه بنده اى را كه خود ذات اقدسش او را به توفيق و فضل خودش موفق به انجام كار نيكى نموده است، به عنوان «محسن» (فرد نيكوكار) مى ستايد و آنگاه او را مستحق اجر و طلبكار از خودش معرفى مى كند بدانگونه كه اگر در مقابل كارى كه وى انجام داده است به او چيزى ندهد، آن را تضييع حق از ذى حقى به حساب آورده، ظلمى آشكار ارائه مى فرمايد و مى گويد:
«من عمل صالحا فلنفسه و من اساء فعليها و ما ربك بظلام للعبيد»:
«هر كه كارى شايسته كند به نفع خودش كرده. و هر كه بد كند به زيان خودش كرده. و خداى تو نسبت به بندگان، ستمكار نمى باشد.»
در صورتى كه انسان، جز يك مخلوق ناتوانى كه همه چيزش از وجود و تبعات وجودش، ساخته دست قدرت حق و اعطايى حضرت وهاب است، چيز ديگرى نيست.
نه در حد ذات خود (بى امداد و توفيق از سوى خدا) تواناى برانجام كارى مى باشد تا بالاستقلال، آدم نيكوكار و محسن ناميده شود و نه در انجام آن كار از خود، چيزى صرف كرده و مايه اى گذاشته است تا مستحق اجر و طلبكار از خدا باشد.
زيرا تمام آنچه واجد است، از جسم و روح و اعضا و جوارح و ابزار و وسايل كار و تحرك و سكونش، هر چه كه هست، از آن خدا و كلا ملك بحق خداست، «له الملك و له الحمد»: «مطلق ملك از آن خدا و حمد و ثنا نيز، مطلقا از آن خداست.»
و لذا هر چه به عنوان پاداش عمل از جانب خالق انسان به انسان داده شود، در واقع، احسان تازه و فضل مجددى است كه علاوه بر توفيق به او عنايت گرديده است.
وگرنه، انسان، مالك چيزى نيست تا به خدا داده و از خدا متقابلا طلبكار چيزى باشد، بلكه هم كار انسان، و هم آنچه به عنوان اجر عمل به انسان داده مى شود، ملك خداست.
آرى، اين، نهايت درجه ى آقايى و بزرگوارى است كه انسان مسكين را مالك همان نيروى كارى كه خودش به او داده است بشناسد و آنگاه از وى در مقابل آن عمل، سپاسگزارى نموده، و او را مستحق اجر و پاداش از جانب ذات اقدسش بداند و بگويد:
«انا لا نضيع اجر من احسن عملا»:
«ما، پاداش كسى را كه كارى نيكو انجام داده است ضايع نمى كنيم.»
و بگويد :
«و من يقترف حسنه نزد له فيها حسنا ان الله غفور شكور»:
«و هر كس كار نيكى انجام دهد، بر نيكويى آن مى افراييم. چه آنكه خداوند آمرزنده اى سپاسگزار است.»
«و يا من هو منتهى خوف العابدين.»
«و اى كسى كه او نقطه ى پايان ترس عبادت كنندگان است.»
شرح و توضيح:
شديدترين عذابها عذاب «فراق» است
آنچه كه عابدان عارف، با تمام سعى و تلاششان در امر طاعت و بندگى، سخت نگران آنند، همانا عذاب اعراض خدا و آتش فراق خداست. چنانكه امامشان على امير عليه السلام با آه و ناله اى سوزان، به پيشگاه خدا عرضه مى دارد:
«فهبنى يا الهى و سيدى و مولاى و ربى صبرت على عذابك، فكيف اصبر على فراقك. و هبنى يا الهى صبرت على حر نارك فكيف اصبر على النظر الى كرامتك»:
«حال اى معبود من و آقاى من، مولاى من و پروردگار من، چنين به حساب آور مرا كه بر عذاب تو صبر كردم، ولى چگونه بر فراق تو صبر كنم؟! و چنين به حساب آور مرا اى معبود من كه بر حرارت آتش تو صبر نمودم، ولى چگونه چشم از كرامت تو بپوشم و آقايى و بزرگوارى تو را ناديده بگيرم؟!»
آرى، عارفان حق! اگر (بفرض) از تمام موجبات عذاب بركنار و از جميع عقوبات در امان باشند، باز هم در عمق جان خويش از عوايق وصول به لقاى محبوب، بس ترسان و هراسانند، تا آنگاه كه حلاوت عنايات خاصه ى حضرت حق را در شراشر وجود خويش احساس كرده و خود را فانى و مستغرق در بحر محبت ببينند و خطاب از مصدر عز و جلال بشنوند كه:
«يا ايتها النفس المطمئنه ارجعى الى ربك راضيه مرضيه فادخلى فى عبادى وادخلى جنتى»:
«اى جان آرامش يافته (به ذكر حق)، به سوى پروردگارت بازگرد در حاليكه تو (از خدا) خشنود و خدا از تو خشنود است، پس در زمره بندگان
من درآى و در بهشت من داخل شو.»
در آن موقع است كه جدا بساط خوف از صفحه جانشان برچيده مى گردد و در «جنه اللقاء» از همه سو لطف و كرامت محبوب بر روح و قلبشان فرو مى ريزد، كه:
«الا ان اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون»:
«آگاه باشيد كه دوستان خدا نه ترسى دارند و نه غمگين مى شوند.»
و لذا تا به آن مرحله از امن و اطمينان نرسيده اند، دائما با نگرانيى جانكاه و خوفى دردانگيز دست بگريبانند.
«و يا من هو غايه خشيه المتقين.»
«و اى كسى كه او نهايت خشيت پرهيزگاران است.»
شرح و توضيح:
«خشيت»، لازمه درك عالى انسانى است
تقوى كه همان نيروى ضبط نفس و خود نگهدارى از بى پروايى در امر گناه و رعايت جانب خداست، طبعا ملازم با نوعى بيم و هراس مى باشد و قهرا آدمى را از اقتحام به گناه بازمى دارد.
منتهى، اين حال خوف و نگرانى از عواقب طغيان بر خدا، ممكن است در ابتداى امر از تصور كيفرهاى اخروى و يا عوامل ديگر از جهات اخلاقى و اجتماعى، در انسان به وجود آيد، ولى تدريجا بر اثر اشتداد درجه عرفان به مقام ربوبيت و آشنايى بيشتر با كانون عز و جلال و قهاريت حضرت حق، آن حال خوف و نگرانى از آينده كار، تبديل به حال «خشيت» و انكسار
و خشوع روح از درك مهابت حضرت قهار مى گردد و آدم آگاه هرچند بيگناه را هم مى لرزاند.
چنانكه قرآن كريم مى فرمايد :
«انما يخشى الله من عباده العلماء»:
«از بندگان خدا تنها آنان كه عالم (به مقام كبرياى ربوبى) هستند، در حال خشيت از وى مى باشند.»
و در جاى ديگر در مقام توصيف انبياء عليهم السلام مى فرمايد:
«الذين يبلغون رسالات الله و يخشونه و لا يخشون احدا الا الله»:
«(پيامبران) كسانى هستند كه (پس از آشنايى با منبع وحى، از جانب خدا) به تبليغ رسالات خدا مى پردازند و (تنها) از او مى ترسند و جز «الله» از احدى نمى ترسند.»
آرى، آنان كه در اين پهنه هستى به جلال و جمالى كه برتر از تصور و قياس آفريدگان است پى برده اند و ناچيزى خويش و جمله موجودات را از در جنب آن كبريا و عظمت بى پايان درك كرده اند، دلى سرشار از خشيت و انكسار دارند و قلبى مرعوب از سطوت حضرت ذوالجلال، كه:
«اذا ذكر الله و جلت قلوبهم و اذا تليت عليهم آياته زادتهم ايمانا»:
«هر وقت ياد خدا به ميان آيد، دلهايشان ترسان گردد. و هر وقت آيات خدا بر آنان تلاوت شود، ايمانشان را افزون سازد.»
و همينها هستند كه يك تذكر از انبيا، و يك اشاره از اولياى خدا، چنان تكانى بر روحشان مى افكند كه گاه از شدت ارتعاش جان، قالب تهى مى كنند. چنانكه آن مرد بيدار دل به نام «همام» از شنيدن اوصاف متقيان از زبان امام المتقين على عليه السلام فريادى كشيد و جان داد.
آنگاه امام عليه السلام فرمود:«هكذا تصنع المواعظ البالغه باهلها.»:
«اندرزهاى رسا، در دل آنان كه اهلش باشند اينچنين اثر مى گذارد.»
شنيد از گوش دل آواى معشوق
فكند از شوق، سر در پاى معشوق
اگر سر ازل محرم كند گوش
در افتد تا ابد سرمست و مدهوش
ز دام تن پرد مرغ روانش
بياسايد ز درد هجر جانش
اگر شنيده ايم كه امام العارفين على عليه السلام به هنگام نماز و بخصوص در حال خلوت با حضرت معبود، در دل شب بدنش مى لرزيد و انقلابى عجيب بر روح مقدسش عارض مى گرديد و احيانا بيهوش مى شد، اين نه آن خوف و نگرانى از تقصير در انجام وظايف و ترس از مجازاتهاى خدا در روز حشر و حساب بود، نه- معاذ الله- او كه معصوم است و كوچكترين تقصير از وى در امر وظايف به وقوع نپيوسته است.
بلكه اين، همان حال «خشيت عالم» و انكسار يك دل آگاه از عظمت لايتناها و كبرياى بى پايان خالق بى همتاست كه خود و تمام ماسوا را مستهلك در پرتو آن تجليات قاهره مى ديد و از خود بيخود مى شد.
چو بيند چشمى آن خورشيد جان را
نبيند ذره اى هر دو جهان را
چو حسن اعظم يكتاى ايزد
بر ايوان دل پاكان علم زد
حجاب آفرينش را دريدند
ز الله ما سوى الله را نديدند
حاصل آنكه: خوف از خدا و خشيت از مبدا قهار جهان، روحى عارف كامل مى خواهد و قلبى راسخ در عبادت و تقوا، و گر نه مردم جاهل عارى از تقوا كجا و خوف و خشيت از خدا كجا؟! موش كجا و ترس از شير كجا؟!
موش كى ترسد ز شيران مصاف
بلكه آن آهو يكان مشك ناف
گر به باشد شحنه هر موش خو
موش كبود تا ز شيران ترسد او
موش، كوچكتر از اين است كه از شير بترسد، شير هم اعظم و اكبر از آ ن است كه موش از وى در بيم و هراس باشد!!
موش، بايد از گربه بترسد و از شنيدن صداى گربه، تنش بلرزد، اما در حضور شير، بى ترس و لرز، جست و خيز كند و از سطوت آن ضرغام، احساس كوچكترين خشيتى هم ننمايد!
آرى، موش، پست تر از اين است كه شكار شير واقع شود، شير هم اشرف از آن است كه اظهار تمايلى به آن حيوانك نامرغوب بنمايد!
آنچه كه مطلوب شير است، آهوان مشك ناف و گوزنهاى خوش خط و خال كوهساران است، شير، اشتياق به آنها دارد و آنها هم خشيت از شير دارند.
بندگان ترسنده از خدا، امام العارفين على عليه السلام و سيد الساجدين على بن الحسين عليهماالسلام و ديگر امامان از خاندان رسالت عليهم السلام اند. آنها هستند كه با خشيتى تمام مى گويند:
«انا نخاف من ربنا يوما عبوسا قمطريرا»:
«براستى كه ما از ناحيه پروردگارمان، ترس داريم از روزى كه بغايت در انقباض و صعوبت و شدت مى باشد.»
و خدا نيز متقابلا به همان عارفان راستين درگاهش به نظر لطف و عنايت نگريسته و مى گويد:
«فوقيهم الله شر ذلك اليوم و لقيهم نضره و سرورا و جزيهم بما صبروا جنه و حريرا... و سقيهم ربهم شرابا طهورا»:
«پس خدا مصونيت داد آنان را از شر آن روز و به استقبالشان برد طراوت (در چهره) و شادمانى (در دل) را، و پاداششان داد در مقابل صبرى كه كردند بهشتى و جامه ابريشمينى.... و سيرابشان نمود پروردگارشان از نوشابه اى پاكيزه (از هر گونه قذارت و آلودگى).»
و گرنه فرورفتگان در لجنزار شهوات پست حيوانى، كى و چگونه مى توانند درك جلال و كبرياى خدا بنمايند و حقيقت «يوما عبوسا قمطريرا» را بفهمند تا خشيت در دلشان پديد آيد و تار و پود قلبشان مرتعش گردد؟!
خير، آنها موش صفتانى هستند كه تنها از گربه خويان و ددمنشان جهان مى ترسند و از شنيدن نام جانورانى همچون ضحاك ماردوش و چنگيز مغول، بر خود مى لرزند، اما در حضور خداوند سريع الحساب شديدالعقاب، بى ترس و خشيت دست به هر نوع گناه و عصيان مى زنند و اصلا مثقال ذره اى هم خدا و عظمت روز جزا را به حساب نمى آورند!!
و صدق الله العلى العظيم كه مى فرمايد:
«لانتم اشد رهبه فى صدورهم من الله ذلك بانهم قوم لا يفقهون»:
«هر آينه آنان در دلشان ترسى كه از شما دارند از خدا ندارند. اين بدان سبب است كه آنها مردمى هستند كه نمى فهمند.»
اهل دنيا سجده ايشان كنند
چونكه سجده كبريا را دشمنند
آن سگان را اين خران خاضع شوند
شير را عار است كو را بگروند
خوف ايشان از كلاب حق بود
خوفشان كى زافتاب حق بود
ربى الاعلى است ورد آن مهان
رب ادنى در خور اين ابلهان
آن، على امير و عبد عارف پروردگار است كه وقتى سر به خاك بندگى مى گذارد، بانگ سبحان ربى الاعلايش غلغله در ملكوتيان افكنده و عرش عظيم خدا را مى لرزاند.
اما شكمخوارگان حيوان صفت، عرضه سجده به پيشگاه خدا و گفتن «سبحان ربى الاعلى» ندارند. آنها بايد در مقابل شكمخوارگانى مثل خود، تن به ذلت داده و گردن كج كنند و بله قربان، جان نثارم، خاكسارم، بر زبان آورند.
اذكروا الله كار هر اوباش نيست
ارجعى بر پاى هر قلاش نيست
بر سماع راست هر كس چيز نيست
لقمه هر مرغكى انجير نيست
حقيقت «خوف» و «رجا»
بايد توجه داشت كه بنا به گفته سالكان راه معارف، «خوف» و «رجا» دو صفت از صفات فاضله نفسانيه و به عبارت رساتر، دو مقام از مقامات عاليه روحى مى باشند كه انسان «عارف»، بر اثر نيل به آن دو مقام، از اقتحام و ورود به وادى «گناه» اجتناب مى ورزد و با اشتياق تمام به انجام وظايف و تكاليف الهيه خويش اقدام مى نمايد.
و لذا مردمى كه با بى پروايى در امر گناه و بيحالى در امر طاعات، ادعاى «خوف» و «رجا» دارند و احيانا به هنگام استماع آيات عذاب و صحنه هاى هول انگيز روز جزا، آه و فغان سر داده، آب از ديدگان خويش فرو مى ريزند، اينان بدانند كه در ادعاى خود كاذبند، و بر اساس همين ادعاى كاذب به نزد خداوند عليم، مسئوليت عظيم دارند. اين امام اميرالمومنين عليه السلام است كه مى فرمايد:
«يدعى بزعمه انه يرجو الله. كذب و العظيم! ما باله لا يتبين رجاوه فى عمله، فكل من رجا عرف رجاوه فى عمله الا رجاء الله فانه مدخول. و كل خوف محقق الا خوف الله فانه معلول...»:
«(كسى كه در عمل، پيروى خواهش نفس كرده و از گناه اجتناب نمى ورزد و در عين حال) به گمان خويش ادعا مى كند كه به خدا اميدوار است، سوگند به خداوند بزرگ كه دروغ مى گويد! چگونه است حال او كه اميدوارى اش به خدا در عمل و كردارش نمودار نمى باشد؟! و حال آنكه هر كس (به چيزى) اميدوار باشد، اميدوارى او از كردارش پيداست مگر اميد و رجاى به خدا كه مغشوش و ناخالص است! و هر ترسى مسلم و محقق است (آثار آن در آدم ترسيده، آشكار است) مگر ترس از خدا كه معلول است (آثار آن در مدعى خوف از خدا نامعلوم است)!»
در اين حديث بينديشيم و از ادعاى غرورآميز بپرهيزيم
و همچنين به حضور امام صادق عليه السلا م عرض شد كه جمعى از دوستداران شما، دست به ارتكاب انواع گناهان مى زنند و مع الوصف مى گويند ما اهل «رجا» هستيم و اميد نجات داريم! امام عليه السلام فرمود:
«كذبوا! ليسوا لنا بموال! اولئك قوم ترجحت بهم الامانى. من رجا شيئا عمل له و من خاف من شى ء هرب منه.»:
دروغ گفته اند، آنها دوستداران ما نيستند! آنان مردمى هستند كه آرزوها بر آنها غالب گشته و آنها را (همچون «ارجوحه» و «تاب») به اين سو و آن سو متمايلشان مى سازد. (و گرنه) هر كه رجاى چيزى را دارد (و طالب آن مى باشد)، براى (رسيدن به) آن، كار مى كند. و هر كه خوف از چيزى دارد، (طبيعى است كه) از آن مى گريزد.
يعنى اين مردم، چگونه خوف از جهنم و رجاى بهشت دارند، در حالى كه نه از اعمال و اخلاق جهنم ساز مى گريزند و نه در راه تحصيل بهشت، اشتياق به كار از خود نشان مى دهند؟! و باز از آن حضرت منقول است:
«لا يكون المومن مومنا حتى يكون خائفا راجيا. و لا يكون خائفا راجيا حتى يكون عاملا لما يخاف و يرجو»:
«فرد باايمان، داراى ايمان كامل نخواهد بود مگر اينكه دارنده خوف و رجا باشد. و دارنده خوف و رجا نخواهد بود مگر اينكه براى آنچه نسبت به آن، خوف و رجا دارد، دست بكار و اهل عمل باشد.»
از بزرگى نقل شده است كه: «ليس الخائف من يبكى و يمسح عينيه، بل من يترك ما يخاف ان يعاقب عليه»:
«خائف، آن نيست كه مى گريد و چشمهاى خود را مى مالد، بلكه خائف، آن است كه هر كارى را كه ترس عقاب بر آن دارد، ترك مى كند.»
و همچنين گفته اند: «خوف»، آن تازيانه تاديب الهى است كه بر قلبهاى دورافتادگان از ساحت قرب خدا فرود مى آيد تا بر اثر احساس درد، از كجروى دست بردارند و رو به خداى خويش آورند، همچون تازيانه اى كه بر كودك نادان هرزه گرد مى زنند تا متادب به آداب كمال گرديده، راه تحصيل علم و ادب پيش گيرد.
حال، اگر آن تازيانه تاديب، بسيار نرم و نازك و بى درد و الم باشد، تاثيرى در ادب كردن آن كودك عيار نخواهد داشت.
به همين منوال اگر آن تاثر قلبى كه از شنيدن آيات عذاب و تحذيرات خدا و اولياى خدا در انسان به وجود مى آيد و احيانا چشمها را هم مى گرياند و آه از سينه و داد از ناى برمى آورد، طورى دردانگيز نباشد كه آدم گريان دلسوخته نالان را از ارتكاب گناه و عصيان، باز داشته و به طاعت حق وادارد، طبيعى است كه «خوف» به معناى واقعيش نخواهد بود و تاثيرى در سوق انسان به سوى خدا نخواهد داشت.
بلكه آن، نوعى «حديث نفس» و يا حال زودگذرى خواهد بود كه غالبا بر اثر مشاهده يا تصور صحنه هول انگيز در قلب پديد مى آيد و آنگاه همينكه آن صحنه از برابر چشم و تصور انسان برطرف شد، دل به همان غفلت پيشين خود باز مى گردد.
فرق بين «حال» و «مقام» در مسائل روحى
و لذا ارباب قلوب مى گويند: هر صفتى از صفات روحى انسان تا به حد رسوخ و ثبات نرسيده است، «حال» ناميده مى شود، و آن نيز كمالى براى قلب، محسوب نمى گردد. چه آنكه آن حال، جز يك عارضه اى سريع الزوال بيش نمى باشد، همچون زردى رنگ كه در چهره انسان ترسيده از يك حادثه وحشتزا پديد مى آيد و با از بين رفتن آن حادثه نيز سريعا زايل مى گردد، و يا مانند زردى انسان مريض كه پس از مدتى فرضا طولانى بالاخره از بين مى رود.
اما آنگاه كه صفتى از صفات، در روح آدمى، ثابت و راسخ گرديد- همچون زردى رنگ طلا كه به هيچ وجه از جوهر وى زايل نمى گردد- در آن موقع است كه آن صفت، مقامى از مقامات نفس شمرد مى شود و كمالى از كمالات قلب محسوب مى گردد.
«رجا» غير از «آرزو» است و هكذا بين موضوع «رجا» و آرزوهاى سفيهانه بايد فرق گذاشت. آن كشاورزى كه زمينى شايسته و خاكى مناسب به دست آورده، در آن، بذرى سالم مى افشاند و آبيارى بموقع كرده، آن را با جد تمام از هر چه مانع رشد و نمو است، حراست مى نمايد و خار و خسها و گياهان مضر و مفسد را از هر سو كه سر بر زنند، ريشه كن مى سازد و آنگاه به انتظار لطف و عنايت پروردگار كريم مى نشيند تا مزرعه اش را از آفات سماوى و ارضى، مصون نگه دارد و هنگام درو به چندين برابر آن بذرى كه افشانده است نايل گرداند، طبيعى است كه اين صفت، صفت رجاى ممدوح بوده و آن كشاورز از نظر عقلا، آدمى عاقل و انسانى واقع بين و عارف به نظام جهان،محسوب مى گردد.
ولى آن فرد جاهل بيخبر از نظام و سنت خلقت كه زمينى شوره زار انتخاب كرده، بذرى ناسالم و فاسد در آن بيفكند و سپس نه بموقع آبيارى كرده و نه گياهان مضر و مفسد آن را بركند، و در عين حال، آرزومند از لطف خدا چنين باشد كه از آن سرزمين خشك و خاك شور، انواع و اقسام ميوه ها و دانه ها بروياند و چندين مقابل آن بذرى كه ريخته است به او محصول عنايت فرمايد، در اينجا نيز طبيعى است كه اين آرزو، آرزويى سفيهانه و انتظارى برخلاف سنت پروردگار جهان مى باشد، و آن فرد، از ديدگاه عقلا، آدمى مغرور و شايسته توبيخ و سرزنش به حساب مى آيد.
در باب «رجا» و اميد نيل به سعادات و مقامات اخروى نيز، مطلب همين است.
تمثيل و تشبيهى زيبا، در باب «رجا»،
به قول «غزالى»: صاحبدلان، مى دانند كه «دنيا» مزرعه آخرت است و «قلب»، مانند «زمين» و «ايمان» بسان «بذر» است و «طاعات» در حكم حفر انهار و جارى ساختن آب براى آبيارى كدرن آن كشتزار. حال اگر «قلب» آلوده به انواع قذارات علايق دنيوى باشد و مستغرق در بحر گناه، همچون زمين شوره زارى خواهد بود كه بذر «ايمان» در آن، رشد و نموى ننموده و آب «طاعات» در آن، تاثيرى نخواهد داشت. و انسان ناپاكدل در روز جزا كه روز درو كردن كشته هاى دنياست، طبعا مانند همان شخص صاحب زمين شوره زار، عارى از هر نوع از ثمرات ايمان عمل خواهد بود.»
چنانكه خداوند حكيم مى فرمايد:
«و قدمنا الى ما عملوا من عمل فجعلناه هباء منثورا»:
«به سراغ هر نوع عملى كه انجام داده اند (از اعمال نيك) آمديم و آن را ( همچون) ذرات پراكنده (در هوا) گردانيديم.»
و از رسول خدا صلى الله عليه و آله منقول است:
«الاحمق من اتبع نفسه هواها و تمنى على الله الجنه.»:
«احمق، آن كسى است كه نفسش را پيرو خواسته هايش قرار داده و آنگاه از خدا آرزوى بهشت نمايد.»
گفتگويى از بوعلى سينا با ابوسعيد ابوالخير
گويند: ابوعلى سينا، در مجلس وعظ ابوسعيد ابوالخير كه از مشايخ عرفان به شمار است شركت كرد. ابوسعيد درباره ضرورت «عمل» و آثار طاعت و معصيت سخن مى گفت. بوعلى اين رباعى را سرود:
ماييم به عفو تو تولا كرده
وز طاعت و معصيت تبرا كرده
آنجا كه عنايت تو باشد باشد
ناكرده چو كرده كرده چون ناكرده
ابوسعيد در جواب، بديهه گفت:
اى نيك نكرده و بديها كرده
وانگه به خلاص خود تمنا كرده
بر عفو مكن تكيه كه هرگز نبود
ناكرده چو كرده كرده چون ناكرده
معناى واقعى «رجا» اين است
آرى، آن كس داراى حق «رجا» است كه قلب مومن و باوردار خود را با مراقبت كامل، از آلوده گشتن به گناه و فرورفتن در لجنزار هوى و هوس، باز دارد و هر دم كه علفهاى هرز تمايلات شيطانى خواستند از گوشه و كنار قلب و كشتزار ايمانش سر برزنند، بيدرنگ به ريشه كن نمودن آنها بپردازد و با داس تقوا و ورع، مزرع قلب را از لوث وجودشان پاك گرداند و آنگاه آب طاعات و عبادات را به چنين جان مبرا از رذايل اخلاقى فرو ريزد و سپس با تضرع و ابتهال از مقام ربوبى حضرت حق- جل و علا- بخواهد تا به فضل خويش آن بذر صالح ايمان را با آب صافى اعمال، رو به رشد و نمو و تكامل برده و عاقبه الامر، او را در سلك مقربان درگاه آورده، در جنه النعيم مستقرش سازد، كه: «اليه يصعد الكلم الطيب و العمل الصالح يرفعه»: «به سوى او (خدا) بالا مى رود كلمه پاك (اعتقاد حق راسخ در دل). و عمل صالح، آن را بالا مى برد.»
و اينها همان شرايطى است كه براى تحقق «رجا» از قرآن كريم استفاده مى شود، آنجا كه مى فرمايد:
«ان الذين آمنوا و الذين هاجروا و جاهدوا فى سبيل الله اولئك يرجون رحمت اله و الله غفور رحيم»:
«آنان كه ايمان آورده و هجرت كرده و در راه خدا كوشيده اند، (آرى) آنانند كه به رحمت خدا اميد دارند (داراى مقام «رجا» مى باشند).»
شرايط تحقق حقيقت «رجا»
اين آيه كريمه چنانكه مى بينيم، تحقق مقام «رجا» را در وجود انسان، مشروط به سه شرط، ارائه فرموده است:
1- «ايمان» (باور داشتن مبدا و معاد و وحى) .
2- «هجرت» (دورى جستن از هر چه انسان را به اخلاق زشت و كردار پليد، آلوده كرده و از خدا دور مى سازد.)
3- «جهاد» (كوشش در امر طاعت و انجام وظايف و تكاليف عبادى كه جهاد در راه خدا بوده و بر حسب اختلاف شرايط از جهات گوناگون، مختلف مى باشد.)
«اللهم اجعلنا ممن نوى فعمل. و لا تجعلنا ممن شقى فكسل، و لا ممن هو على غير عمل يتكل.»:
«بار الها ما را از كسانى قرار ده كه تصميم بر كار نيك مى گيرند و سپس آن را در مرحله عمل ظاهر مى سازند. و قرار مده ما را از كسانى كه شقاوت در قلب و كسالت در عمل دارند، و نه از كسانى كه تكيه به غير عمل مى نمايند (اعتقاد خالى از عمل را كافى در سعادت خويش مى پندارند).»