و كان من دعائه عليه السلام فى الصلوة على حملة العرش و كل ملك مقرب
قوله عليه السلام و حملة عرشك الذين لا يفترون من تسبيحك و لا يسمؤن من تقديس و لا يستحسرون من عبادتك و لا يوثرون التقصير على الجد فى امرك الفتور اما به معنى السكون و الانقطاع و اما به معنى الضعف و الانكساد و در ما نحن فيه معنى اوليه انسب است والتسبيح التنزيه و التقديس من النقايص و اوصاف المخلوقين من الكون و الفساد و الاسقام والاوجاع و النوم و اليقظه و قول معصوم اللهم و حملة عرشك لا يفترون اقتباس از آيه شريفه نموده كه حق تعالى در وصف ملائكه فرموده يسبحون الليل و النهار لا يفترون يعنى كه آنها از اين شغل خود سكون و انقطاع ندارند چه تسبيح از براى آنها چون جريان نفس است از
بنى ادم كه لا يشغلهم عن شى ء و لا يسامون السامة الملالة كما فى الدعاء اذهب عنى السامه اى الملالة من تقديسك التقديس له تطهير الطهارة قوله تعالى تقدس لك اى نطهرك عما لا يليق بجنابك و لا تستحسرون من عبادتك اى لا يتعبون و لا تحصل لهم اعياء و التعب من التذلل الى ذاتك و فى الحديث دعوا الله و لا تستحسروا اى لا مملوا قوله عليه السلام و لا يؤثرون التقصير على الجد فى امرك التقصير فى الامر التوانى و التاخير فيه كما ان الجد الاسراع فيه بارى و او حملته عرشك و او عاطفه نيست زيرا كه سابقه ندارد و افتتاح كلام است و نيز و او قسم هم نيست زيرا كه بلا جواب است پس بايد زائده باشد و ما حصل فقرات دعا آن كه يا الله كه معنى اللهم است حاملين عرش تو ملائكه مدبره و حقايق بسيط مجرده اند كه فتور يعنى سكون و انقطاع ندارند از تسبيح و تنزيه و ابدا ملول نمى شوند از تطهير و تقديس ذات مقدس تو چه كلال و ملال و ثقيل و سكون از عوارضات و لواحقات اجسام اند و آنها به كلى از اوصاف اجسام معرا و مبرااند و منصرف نمى شوند از خشوع و تذلل به تو كه معنى حقيقى عبادت است و اختيار نمى نمايند تقصير و تانى را در اداء وظايف خود بر جد و جهد و سرعت در انجام امر تو بعد بدان كه حاملين عرش خدا چنان كه در اخبار ائمه هدى عليهم السلام رسيده چهاراند از ملائكه واحد منهم على صورة الديل يسترزق الله للطير و واحد منهم على صورة الاسد يسترزق الله للسباع و واحد منهم على صورة ابن ادم يسترزق الله لولد ادم و واحد منهم على صورة ثور يسترزق الله للبهائم فاذا كان يوم القمية صار و اثمانية كما قال تعالى و يحمل عرش ربك فوقهم و يومئذ
ثمانية كه اين چهار ملك حاملين عرش بر صور مختلفه اشاره به انواع است چنان كه حكماء الهى از متقدسين و متاخرين در كلمات خود عقلا و نقلا ثابت نموده اند كه از براى هر نوعى از انواع طبيعه فرد مجرد عقلانى است در عالم ابداع كه تمام افراد طبيعيه هر نوع چنان كه صريح روايت بود در تحت تربيت آن رب النوع است و آن رب النوع انا فانا از خدا طلب رزق و فيوضات معنويه و صوريه مى نمايد براى افراد خود يعنى چه حق تعالى كه مبدا المبادى و رب الارباب و علة العلل است در غايت تجرد و علو و مخلوقات و مرزوقات در نهايت تجرم و دنو و مسلم است كه عالى را بالذات انتفاتى بلا واسطه بسافل و دانى نيست لذا در وصول فيض از مبدء اعلى واسطه و رابطه لازم است صاحب دو جنبه عالى و دانى كه به جنبه عالى اخذ فيوضات و انوار از مبدء نموده و به جنبه دانى بما دون رساند تا تمام ذرات موجودات به واسطة و لا واسطة از رحمة واسعه خدا كه به رحمتى وسعت كل شى ء مستفيض شوند و آن وسايط و روابط نيست الا ارباب انواع كلام حكماء است لكل نوع مادى فرد مجرد عقلانى فى عالم الابداع يسمى برب النوع و در كلمات مولانا اميرالمؤمنين عليه السلام نيز كرارا اشاره به آن موجودات ابداعى عقلانى شده من جمله در اوصاف آنها فرموده صور عارية من المواد حالية من القوة و الاستعداد تجلى لها فاشرقت و طالعها فتلا لست القى فى هويتها مثاله و اظهر عنها افعاله تجلى لها يعنى حق تعالى به تمام اسماء و صفات تنزيهيه و تشبيهيه بر آنها تجلى نمود و آنها هم چون مرءات
تمام نما و آيات كبرى اند لهذا فاشرقت يعنى بتمامها قبول آن اشرافات و انوار حق را نموده و طالعها يعنى نور نور الانوار بر آنها طلوع و بروز كرده آنها هم فتلألأت يعنى لامع و متلالؤ شدند زيرا كه هر چند تمام موجودات افاقى و انفسى دانى و عالى از صدر تا ساقه مظهر ايات حق و مظيئه و مستضيئه به نور الهى اند به مقتضاى الله نور السموات و الارض اى منور السموات و الارض يعنى در طلوع آن نور حقيقى از افق اعلى هر ذره به قدر وسعت و گنجايش ذات و استعداد خود قبول ضوء نمايد كما قيل
بر هيچ ذره نيست كه خورشيد نتافت
اما كه گويد كه ذره خورشيد را يافت
چندين هزار ذره سراسيمه مى دوند
در آفتاب و غافل از آن كافتاب چيست
و آن كه در كلام اميرالمؤمنين نسبت قبول ضوء و لمعان و اشراق به آنها داده اند كه طالعها فتلألئت به واسطه اين است كه آنها فى الحقيقة مظهر اتم و مرءات اعظم و چون قمراند كه در نزد مقابله و محاذاتش با شمس تمام جرم از او نورانى مى شود و باقى افراد طبيعيه آنها به منزله كواكب اند از شمس و مظهريت قمر قال المغربى
اگر چه آينه روى جان فزاى تو آمد
همه عقول و نفوس و عناصر و افلاك
ولى تو را نمايد كسى چنان كه توئى
بجو دل مسكين بيدل غمناك
از اين است كه على عليه السلام بعد فرمايد القى فى هويتها مسأله و اظهر عنها افعاله يعنى حق تعالى القا فرموده در وجود و هويات آنها مثال خود را و ظاهر نموده از وجودات آنها افعال و آثار خود را زيرا كه اگر چه براى حق تعالى مثل نيست به مقتضاى ليس كمثله شى ولى از براى
او مثال هست بمفاد والله المثل الاعلى و مثل اعلاى خدا ارباب انواع اند كه در تربيت افراد خود مظهر ربوبيت حق اند پس آنها ارباب اند و حق تعالى رب الارباب از اين حيث است كه افلاطون حكيم آن طبقه از عقول متكافئه را كه قواهر ادنين اند مثل نوريه ناميده لانهم مثل الا على لله تعالى و نيز از جمله كلمات على عليه السلام كه اشاره به آن ارباب انواع است اين حديث است خلق الانسان ذانفس ناطقة ان زكيها بالعلم و العمل فقد شابهت جواهر اوايل عللها و ان اعتدلت مزاجها و فارقت الاضداد فقد شارك بها السبع الشداد يعنى انسان اگر آن نفس ناطقه را كه خدا در او خلق فرموده كه نورى است ربانى و سرى است سبحانى به علم و عمل تزكيه و تطهير نمود هر آينه شباهت پيدا مى نمايد بعد از تزكيه اخلاقى به جواهر اوايل علل نفس كه همان ارباب انواع باشند چه نفس ناطقه از تجلى و پرتو آنها پيدا شده چنان كه آنها چون اول ما صدراند از تجلى حق تعالى كما قال صدر المتالهين قدس سره فى المنظومة اذا العناية اقتضى الوجودا ففاض منه بالنظام جودا قاهرا على مثل ذى شاقرة فنفس كل مثل معلقة و تطهير نفس بعلم و عمل به واسطه اين است كه چنان كه براى نفس به اعتبار بدن نجاسات مختلفة و مطهرات عشره است از ماء و استحاله و انقلاب و غيره كه در كتب فقهاء رضوان الله عليهم مفصلا مذكور است نيز از براى نفس به اعتبار جهت روحانية او نجاسات عشره اى است كه روى آنها به حسب علم است و هشت ديگر به حسب عمل اما آن دو كه از حيث
علم است جهل بسيط و جهل مركب كه اعظم نجاسات معنوية و ام النجاسات و اما آن هشت كه به حسب عمل است جربزه و بلاهت كه دو طرف افراط و تفريط قوه ادراكيه است و اعتدال او حكمة و دوى ديگر شره و خمود است كه افراط و تفريط قوه شهويه باشد كه نجس معنوى است و مطهر او عفة است كه حد وسط بين افراط و تفريط مذكور باشد و دوى ديگر از هشت نجاسات معنويه تقتير و تبدير است كه از جمله اخلاق خبيثه مذمومه است و اعتدال او سخاوت است چنان كه هفتم و هشتم از اقسام نجاسات و خبائث معنوى تهور و جبن است و حد وسط بين اين دو طرف افراط و تفريط شجاعت است كه مطهر نفس و ممدوح خدا است كما ورد ان الله يحب الشجاع و لو بقتل حية و چنان كه مطهرات بدنى تمام فى الحقيقة راجع به يكى است كه آن ازاله نجاست باشد و باقى ديگر از استحاله و انقلاب و غيره امارات طهارت اند هم چنين مطهرات معنويه راجع به مطهر واحد است كه علم توحيد باشد كه التوحيد اسقاط الاضافات و در مطهريت علم همين كافى است كه كلب نجس العين همين قدر كه معلم شده و اثر علم از انسان در او ظهور و بروز نموده به طهارت نزديك شده و حكم او با ساير كلاب غير معلم تغيير مى نمايد و آن كه با وجودى كه در كلاب هفت صفت حسنه است از قناعت و حراست و شب زنده دارى و حقوق نعمت شناسى و غيره كه اگر آن صفات در آن انسان باشد از اولياء الله است مع ذلك شرع مطهر به نجاست است او نموده به واسطه آن كه با اين صفات ممدوحه چون قوه غضبيه
به حد افراط بر او مستوليت و شيمه او اذيت است حكم به خباثت و نجاست او شده ايماء به اين كه اين صفت نجس معنوى و واجب الاحتراز است چنان كه نيز حكماء رسيده اند كه در گوشت و پاره از اجزاء خنزير خواص عديده است براى دفع امراض و اصلاح مصالح حال بنى آدم با وجود اين شرع نيز حكم به نجاست و حرمت گوشت او نموده براى آن كه شهوت بر او مستولى است و گوشت او مولد شهوت است و از باب آن كه شهوت نجس معنوى و واجب الاجتناب است به حكم نجاست و حرمت گوشت او شده كه اين صفت ذميمه در اكل او بروز ننمايد قال العارف
نجاست اندر اين عالم چهار است
طهارت كردن از وى هم چهار است
اول پاكيست از احداث و انجاس و ارجاس
دوم از معصيت و از شر وسواس
سوم پاكى ز اخلاق ذميم است
كه با وى آدمى همچون بهيمه است
چهارم پاكى سر است از غير
كه اينجا منتهى ميگرددش سير
اعنى اولا تخليه است كه تصفيه قلب باشد از تمام رزائل اخلاق و بعد تخليه است كه زينت دادن صفحه قلب است به مقابلات آنها از اوصاف حسنه و اخلاق مرضيه و بعد تجليه است به انوار قدسيه الهيه و بعد مقام فنا است كه مقتضاى توحيد و ساقط نمودن وجود و توابع وجود بالحقيقه از قاطبه ممكنات لانها كسراب بقيعة يحسبه الظمأن ماء فاذا جاء لم يجده شيئا فوجد الله عنده و قال تعالى فى حقهم ان هى الا اسماء سميتوها انتم و اباؤكم ما انزل الله بها من سلطان قوله عليه السلام و لا يغفلون عن الوله اليك يعنى از براى حق تعالى بعضى از طبقات ملائكه اند كه آنها رفع درجة و اعظم مقامااند از ملائكه و صافات صفا و سابقات
سبقا و مدبرات امرا كه بعد مفصلا ذكر مى شود و از آن طبقه ملائكة در لسان شرع و قرآن كريم تعبير بكر و بيان شده و آنها چنان كه معصوم فرموده آنى غفلت ندارند از وله و حيرانى در مشاهده ذات و صفات حق تعالى و توجهى نيست براى آنها بكونين و تمام توجهات آنها به جانب فوق و معنى المعانى و مبدء المبادى است مثل آنها چون مجذوبين و مستغرقين از بنى آدم است از مشاهده جمال و جلاى الهى الوالهين فى معرفة الله و محبته مشتغلة بطاعته و اين قسم از ملائكه مقربين نسبتشان به ملائكه كه تدبير سموات مى نمايند چون نسبت ملائكه مدبره است نسبت به نفوس ناطقه و اين نوع وله و حيرانى ممدوح است كه پيغمبر صلوات الله عليه ازدياد او از خدا سؤال مى نمايد كه اللهم زدنى فيك تحيرا
قوله عليه السلام و اسرافيل صاحب الصور الشاخص الذى ينتظر منك الاذن و حلول الامر فتنبه بالنفحة صرعى رهاين القبور صور بنا بتفسير اغلب از مفسرين جمع الصورة و شخس المسافر شخصا اى خرج عن موضعه و الحلول النزول صرع به معنى هلك الصرعى جمعه الرهن الحبس رهائن القبور اى محبوسين القبور پس مفاد فقره دعاء آن كه از جمله ملائكه مقربين تو اسرافيل است كه آن ملك يكى از آن اربعه اى است كه حاملين عرش اند و اركان اربعه از براى نظام و انتظام كليه عالم وجود به معناى ماسوى الله چه يكى بر حياة عالم و ما فيها موكل اند كه اسرافيل باشد و ديگرى واسطه اعطاى رزق و بر تقسيم معايش خلق موكل است كه ميكائيل باشد و يكى بر تكميل مقام روحانيت و افاضه ارزاق معنويه اعنى علم و معرفت بر بنى آدم كه اصل الاصول عالم
و ثمرء شجره ايجاد است موكل است كه جبرائيل باشد و ديگرى بر قبض ارواح و ايصال مفياة به غايات و تلخيص از عالم ظلمات مامور است كه عزرائيل باشد اين است كه معصوم متذكر است كه اسرافيل منتظر اذن و حلول امر است كه متنبه يعنى ايقاظ از رقود نمايد و به نفحه خود محبوسين قبور و ارواح نائمه را از مراقد ابدان قائم نمايد كه بعد از قيام از نوم دنيا از ملائكه سؤال نمايند من بعثنا من مرقدنا چه صور بنا تفسير برخى جمع صورت است و نفخ صور دميدن روح است در صور مثالى برزخى زيرا كه از براى اسرافيل به اذن خدا دو نفخه و دو صور است به نفخه اماته نمايد و به نفخه احياء كما قيل النفخ نفختان نفخة تطفأ النار و نفخة تشعلها چنان كه در كلام الهى اشاره به اين دو نفخه احياء و اماته شده اما به وجهى نفخه اماته به مقتضاى قوله تعالى و اذا نفخ فى الصور فصعق اى مات و نامه من فى السموات و من فى الارض و ان نفخ روح است در صور طبيعه و فتايل ابدان دنيويه كه حياتشان موت و ايقاظشان رقود است بمفاد الناس نيام فاذا ماتوا انتبهوا از باب اتحاد معنى نوم و موت اذ يزول معهما الحس و الحركة از اين باب است كلام اميرالمؤمنين عليه السلام مت يوم ولت و قال عليه السلام و اجسادهم قبل القبور قبور و قوله تعالى ثم نفخ فيه اخرى فاذا هم قيام ينظرون اشاره به نفخه احياء است كه نفخ روح در صور مثالى اخروى باشد فاذاهم قيام ينظرون يعنى آن وقت به صيحه و نفخه ثانويه ارواح نائمه از مراقد و مضاجع خود قائم شده ينظرون الى المحشر و يقولون هذا
ما وعد الرحمن و صدق المرسلون چنان كه فتنبه در عنوان دعا اشاره به اين انتباه و ايقاظ از نوم دنيا است رهائن قبور و محبوسين ابدان را كما قيل
برون آى از حجاب تن
بپر بر ساحت گلشن
كنى تا چند از روزن
نظر بر طرف گلشنها
قوله عليه السلام و ميكائيل ذوالجاه عندك والمكان الرفيع من طاعتك الجاه القدر و المنزلة و المكان هنا به معنى التمكن والاستطاعة يقال له مكنته اى قويته و شددته چه حاجت به زمان و مكان از خصايص اجسام است و ملائكته مقربين معرا و مبرا از امكنه و مكانيات و ازمنه و زمانيات بالنسبة اليها كالان بالجملة ما حصل فقره دعاء آن كه ميكائيل كه يكى از ملائكه مقربين حاملين عرش و ركن اربعه عالم ايجاد است صاحب رتبه منيعه و درجه رفيعه است در مقام عبوديت و طاعت تو كه ساير از ملائكه آن رتبه و مقام را ندارند بعد بدان كه هر يك از اين اركان اربعه به اعتبار حقايق كليه در عالم معنى و سدرة المنتهى مقام دارند و عالم جسمانى كه مضيق و محدود است ابدا گنجايش هر يك از آنها را ندارد چنان كه جبرائيل كه به صورت دحيه كلبى بر حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم نازل مى شد درخواست نمود كه به صورت اصلى خود بر من وارد شود جواب داد كه قواى بدنيه به غايت ضعيف است ثابت مشاهده نور قوى را ندارد چون اصرار فرمودند در بروز جناحى از او ديده تب الخالقين يعنى پر نموده مشرق و مغرب را به طورى كه غشوه
بر وجود شريفش عارض شد اگر چه پيغمبر در سير معراج به مقامى رسيد كه جبرائيل به كلى وامانده اظهار انكسار و عجز نمود قال والله لو دنوت انملة لاحترقت لذا قال المولوى
حيرت اندر حيرت آمد اين قصص بيهشى خاصكان اندر اخص بالجملة از باب آن كه لكل حقيقة رقيقة و لكل معنى الصورة رقايق هر يك از آن حقايق كليه تب الحافقين است مثلا ملاحظه نما ميكائيل را كه چگونه رقايق و اغوان خود را به امر خدا در هر نباتى از نباتات و شجرى از اشجار و حيوانى از حيوانات و هر فردى از افراد نوع انسان بلكه در هر عضوى از اعضاء ظاهره و باطنه موكل نموده و مامور براى كيل و تقسيم روزى آن جزء قرار داده مثلا ملاحظه نما در غذا كه چون در معده انسان و حيوان كه به منزله مطبخ است وارد شد بعد از نضج و تصفيه و تعديل در هر يك از مراتب هضومات اربعه چه طور اعوان ميكائيل كيل و تقسيم نموده سهم و قسمت هر عضوى را به توسط مستخدمين خود از مجارى مخصوص به او مى رساند و به نظر فكر و اعتبار نظر نما در اشجار مرتفعه به آن برگى كه در رأس شجره است چگونه دست خود را وا نموده و انا فانا از خداى تعالى درخواست رزق مى نمايد و آن ملكى كه از اعوان ميكائيل است به امر خدا چگونه آب و خاك كثيف را كه طبعا مايل به سكون و طالب مركز است او را قهرا و جبرا به خلاف ميل طبيعى حركت داده و از ده ذرع مسافت از اسفل به اعلى مى رساند كه آن ورقه مرزوق بى برگ و نوا نمايد و چون مضم حقيقى حكيم عادل است لهذا اولا آن غذا را به عدالت تجزيه و تقسيم نموده و اعطاى هر
حق را بذى حق و وضع هر شى ء در موضوع له نمايد يعنى كثيف از آب و خاك را به اجزاء كثيف از شجره دهد يعنى به تنه و ريشه و لطيف او را با اوراق و اغقان و الطف او را به ثمره چنان كه مشهود است كه طفل رضيع را اگر نان و گوشت بدهند اسباب هلاكت او است بايد مادران غذا را خورده و دو قرع و انبيق معده خود چندين مرتبه تصفيه و تعديل نموده الطف او را شير كه اجزاء رقيقه و جوهر غذا است كرده به طفل بدهد جل جلاله و عم نواله
قوله عليه السلام و جبريل الامين على وحيدك اولا بدان كه جبرائيل ملكى است از چهار ملائكه معظمه كه حاملين عرش خدا و اركان اربعه عالم وجودند و اين اسم مركب است از دو لفظ عربى و سريانى زيرا كه جبر عربى است و بر سه معنى اطلاق مى شود به معنى قهر و غلبه و به معنى اصلاح و به معنى عطا وايل كه سريانى است به معنى الله است چون اسرائيل كه اسم حضرت يعقوب است يعنى بنده خدا را كه هر يك از معانى ثلاثه جبر مناسب حال آن ملك مقرب است اما قهر و غلبه چه نسبت جبرائيل به عالم طبيعى و انسان كبير نسبت روح به بدن است و روح غالب و قاهر به اعضا و جوارح بدن است و به اراده او است اياب و ذهاب و حركت و سكون بدن كه آلت و مركب روح است قال تعالى فى حق جبرائيل ذو مرة فاستوى و هو بالافق الاعلى اى ذو قوة فى عقله و رأيه اما جبر به معنى اصلاح كما ورد يا جابر العظيم الكبير يعنى مصباح او نيز مناسب او است چه جبرائيل معلم قاطبه بشر على الخصوص براى اشرف افراد او چون كليه انبياء عليهم السلام و معلم به ترتيب خود اصلاح مفاسد متعلمين نموده و آنها را به امر خدا از حضيض بشريت ارتقا به اوج ملكيت داده و كمالات مكمونه كه در
مقام ذات و استعداد بالقوه دارند به مقام بروز فعليت رسانيده نقايص آنها را جبران مى نمايد كما اخبرالله تعالى فى بيته و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى علمه شديد القوى كه اشاره به جبرئيل است وحى و الهام هر دو القاى در قلب است نهايت اگر القا بلا واسطه ملك باشد الهام است و اگر به واسطه شد وحى و از باب اثبات شرافت خاتم الانبياء بر ساير انبياء اولوالعزم واسطه وحى كه جبرائيل است القا نموده و بذاته فرموده و اوحى الى عبده ما اوحى و نيز جبر به معنى عطا مناسب آن ملك است وايل چون به معنى الله است يعنى عطاى خدا چه عقل فعال كه حقيقت جبرائيل است با عقول جزئيه كه جزء و اعوان او است اعظم ترين عطاياى حق اند كما ورد لا اقسم فى العباد شى ء افضل من العقل لذا قال تعالى و لقد كرمنا بنى ادم اى كرمناهم بالنطق والعقل والتمييز و تسليطهم على ما فى الارض و تسخير ساير الحيوانات لهم و امين در فقره دعا المؤتمن على الشى ء و منه محمد امين الله على رسالته و قوله عليه السلام المطاع فى اهل سمواتك اينها اصوفات جبرائيل است يعنى اطاعت كرده شده ساكنين ملاء اعلى كما قال تعالى فى حقه مطاع ثم امين چه عموم ملائكه مدبره موكله بر اجرام سماويه در تحت امران ملك مقرب اند چون تسخير تمام قواى مدركه و محركه جزئيه كه به اعتبارى ملائكه ارض اند در تحت نفوذ عقل بشرى كه مظهر جبرائيل است در عالم صغير كه آنها را صرف فيما خلق لاجله نمايد الا شيطان و هم و ابليس خيال كه اعوان شيطان كبيراند چه آنها خارج و متمرد از تحت نفوذ امر عاقله اند به خلاف
نفوس كامله كه شيطان آنها مقهور و مغلوب عقل آنها است كما قال النبى صلى الله عليه و آله و سلم لكل نفس شيطان و شيطانى اسلم على يدى قوله الحكين لديك المقرب عندك نفسى جبرئيل مكين است نزد تو اى ذى منزلة رفيعه يقال مكن فلان عند السلطان اى ارتفع مقامه و عظم قدره و مقرب است يعنى عنديت دارد نزد خدا چنان كه پيغمبر در حق خود فرمايد ابيت عند ربى يطعمنى و يسقينى چه نسبت تمام ذرات موجودات به خدا نسبت واحده و استواى حقيقى است الرحمن على العرش استوى و اگر قرب و بعدى است از طرف مخلوق است كان الله و لم يكن كفر و لا اسلام و آن كه در حديث قدسى فرمايد من تقرب الى شبرا تقربت اليه ذراعا مراد به قرب عبد به سوى خدا القرب بالذكر و الفكر نه قرب ذاتى و مكانى و زمانى لان ذلك من صفات الاجسام و الله منزه عن ذلك و مراد به قرب خدا الى العبد قرب نعمه و احسانه و فى الحديث الصلوة قربان كل تقى اى الاتقياء من الناس يتقربون بها اليه
قوله عليه السلام و الروح الذى هو على الملائكة الحجب بدان كه از آن جوهر غائبه از انظار و مبادى فاعله كه ابدا علاقه به عالم اجسام ندارند نه به اجسام صافيه علويه و نه به اجسام طبيعيه نه علاقه حلول و انطباع و نه علاقه تدبيرى نه مؤثر در مادون و نه مدبر در مادون اند در وراى سرادقات عزت و حجب جلال اند و در عرف صاحب شرع از آنها تعبير به ملائكه كروبيان شده و در اصطلاح حكما الهى تعبير به انوار قاهره اعلون اعنى طبقه طوليه مرتبه از عقول مجرده عشره از باب آن كه آنها در تقدم و تاخر عليت و معلوليت چون صفوف مرتبه اند لهذا در قرآن
كريم از آنها تعبير به صافات صفا فرموده و از آنها از وله و حيرانى كه در مقام شهود جمال و جلال الهى دارند و اعراض از مادون لا يعلمون ان الله خلق ادم و لا ابليس و آنها اجل مقامااند از اين كه تاثير و تدبير در اجسام و اصنام طبعيه نموده و اجسام اظلال آنها واقع شوند چنان كه از آن طبقه مادون آنها از ملائكه كه تاثير در اجسام دارند حكما تعبير به ارباب انواع نموده اند زيرا كه قبلا گذشت كه از براى هر نوعى از انواع طبيعى فرد مجرد عقلانى است در عالم ابداع كه آن افراد در تحت تربيت آنهااند و آنها چون ذاتا و شرافة سبقت بر افراد و اصنام طبيعى خود دارند لهذا در لسان قرآن كريم از آنها تعبير به سابقات سبقا شده
قوله عليه السلام و الروح الذى هو من امرك چه از جمله ملائكه كه تعلق تدبيرى بمادون دارد مسمى به روح مجرده قدسيه است كه بمفاد قل الروح من امر ربى آن از عالم امر خدا است نه چون بدن از عالم خلق الا له الخلق و الامر و ان ملك ملك روحانى تعلق تدبيرى به عالم خلق دارد و مبدء آثار و افعال مختلفه است از روى علم و شعور چنان كه از آن ملك كه مبدء آثار مختلفه باشد از روى عدم علم و شعور تعبير به نفس نباتى شده كه مصدر افعال و آثارى است به امر خدا از جذب و دفع و هضم و امساك و نمو و تصوير ولى از روى عدم علم حال او در تحت تسخير رب الارباب حال قلم است در دست كاتب كه گويد
در كف كاتب وطن دارم مدام
كرده بين اصبعين او مقام
نيست در من جنبشى از ذات من
او است در من دم به دم جنبش فكن
قوله عليه السلام فصل عليهم و على الملائكة الذين من دونهم من سكان سمواتك و اهل الامافة
على رسالتك يعنى رحمات و بركات الهى بر آن طبقات از ملائكه مقربى الموصوفين بالصافات صفا و سابقات سبقا من مجاورين ملا اعلى كه مجملى اشاره شد و بر ملائكه آن چنانى كه بعد از آنهااند مقاما و رتبة از رمز مدبرات امرا كما قال تعالى عن لسانهم و ما منا الا له مقام معلوم از ساكنين ساكنين سموات كه اهل امانات بر رسالات و ارسالات تواند چه مبادى فاعله و جواهر مجرده از حواس بشريه منقسم مى شود اولا به علويه و سفليه اما علويه كه تدبير مى نمايد در اجرام لطيفه علويه سماويه در اصطلاح حكماء متقدمين و متاخرين معروف به نفوس سماويه اند و در عرف شرع موسوم به ملائكه سموات و ساكنين ملاء اعلى چه علاقه آنها نسبت به سموات چون تعلق تدبيرى نفوس ناطقه مجرده است نسبت بابدان طبيعيه و سكون از حيث علاقه تدبيرى است و الا آنها مجرد از مكان و زمان اند و آن ملائكه سماويه چنان كه در فقره دعا است امين بر رسالت حق اند از اين باب كه تمام امور مقدره خدا كه امانات او است اولا از لوح محفوظ ثبت در آن نفوس فلكيه و ملائكه سماويه مى شوند چه آنها لوح قدر حق اند و آنها آن امورات قضائيه و قدريه حق را كه رسالات خدا است نسبت به اهالى عالم از خير و شر نعمة و نقمه خوف و امنيت صحت و سقم عزت و ذلت بلكه هر صورتى نسبت به ذى الصورة حسنا او تبيحا به افراد و اشخاص عالم بدون زياده و نقصان مى رسانند كما قال مولانا اميرالمؤمنين عليه السلام ان الامر ينزل من السماء الى الارض كقطر المطر اى مبثوت فى جميع اقطار الارض
لكل نفس ما قدرلها من زيادة او نقصان فى العمر و المال والولد و غير ذلك
قوله عليه السلام والذين لا يدخلهم سامة من داب و لا اعياء من لغوب و لا فتور و لا تستغلهم عن تسبيحك الشهوات و لا يقطعهم عن تعظيمك سهو الغفلات سامه لغة السكينة والوقار و الداب سير السريع و الجد فى العمل الاعياء العجز و اللغوب التعب والفتور الانقطاع عن العمل بعد از ذكر لغات مفرده فقره دعا بدان كه اينها اوصاف سلبيه و تنزيهيه نفوس فلكيه است كه فى الحقيقة ملائكه سكنه سموات باشن اولا بر آنها معصوم عليه السلام اطلاق جمع عقلا نموده در يدخلهم و تشغليهم و يقطعهم اشاره به آن كه آنها صاحبان عقل و شعورند به خلاف عقيده سخيفه اهل ظاهر كه آنها را در اين جد و اجتهاد و سعى در حركات خود كه به منزله تسبيحات و عبادات آنها است به مقتضاى صلت السماء به دور آنها عديم الشعور دانند بالجمله آنها را داخل نمى شود سكونى از اين داب و سير در عمل كه بالعرض ايصال نفع بمادون و تكميل ما يحتاج بنى آدم باشد كما قال الله تعالى فى حق الشمس و القمر و سخرلكم الشمس و القمر دائبين اى يدبان فى سيرهما لا يفتران فى منافع الخلق و اصلاح اهل الارض و نيز آنها اعياء از لغوب ندارند يعنى عجز نمى آورند از تعب حركات و حمل اثقال بدنى چه حركات و حمل اثقال مط موجب تعب و مشقت است كما قال تعالى و يحمل اثقالكم الى بلد لم تكونوا بالغيه الا بشق الانفس و نيز فتور و انقطاع از عمل براى آنها نيست و مشغول نمى نمايد آنها را از حركات و تسبيحاتشان شهوة و غضب به واسطه برائت آنها از اين دو صفت حيوانى
چنان كه انقطاع نمى دهند آنها را از تنزيه و تعظيم خدا سهو و نسيان و غفلات چه نفوس آنها كه اشرف از نفوس ارضيه اند ملائكه اند مشتاقون بلقاء ربهم الاعلى و در زمره ملائكه مدبرات امرند چنان كه عقول آنها كه عشاقون الهيون اند از زمره صافات صفااند پس باعث بر تحريك آنها چنان كه از كلام معصوم عليهم السلام استفاده مى شود امر شهوانى كه جلب منافع بدنى و امر غضبانى كه دفع منافر بدنى باشد نيست به واسطه تنزه آنها از شهوة و غضب و نيز قصد آنها از اين حركات ارادى بالذات نفع به سوافل هم نيست چه عالم عناصر از بسايط كه امهات اربعه اند و مركبات آنها كه مواليد ثلاثه اند نسبت به عظمت و فسحت و وسعت افلاك و املاك ابداقدر معتنى به نيست بلكه چون ديد آن و حجر المثانه اند نسبت به انسان كبير و عالى را بالذات التفاتى بسافل نيست بلكه مقصود آنها از اين حركات كه از روى شعور و اراده است تخلق و تشابه به صفات مقربين از انوار قاهره و ملائكه نوريه و عقول تسعه طوليه است چنان كه غايت حركات علمى و عملى نفس ناطقه قدسيه تخلق به اخلاق و تشابه به روح القدس و عقل فعال است و مؤيد كلام معصوم عليه السلام قول بد اعلاى او اميرالمؤمنين عليه السلام است ثم زينها بزينة الكواكب و ضياء الثواقب و اجرى فيها سراجا مستطيرا و قمرا منيرا فى فلك دائر و سقف ساير و رقيم مائر ملائكة منهم سجود لا يركعون و ركوع لا ينتصبون و صافون لا يزالون و مسبحون لا يسمئون لا يغثاهم نوم العيون و لا سهو العقول و لا فترة الابدان و لا غفلة النسيان
قوله عليه السلام فى الدعاء الخشع الابصار الخشوع التواضع و التذلل يعنى آن ملائكه
مذكورين ملاء اعلى از اقبالى كه به مبدء و اعراضى كه از ما سوى الله دارند خاشع الابصارند اى لا يلتفتون يمينا و شمالا قال تعالى خاشعة ابصارهم اى لا يستطيعون النظر من هول ذلك اليوم فلا يكون فيهم غير العبادة و المعبود قوله عليه السلام فلا يرومون النظر اليك يعنى آن ملائكة قصد نمى كنند نظر كردن به سوى حق تعالى را به واسطه عصيان بنى آدم استحياء منه كما ورد فى الحديث ثور فى تحت العرش لا يرفع رأسه استحيآء من الله كما قال الداعى عليه السلام النواكس الاذقان ناكس سر به زير انداخته المنكوس المقلوب و الذقن تحت اللحية كناية از وجه است كما قال تعالى يخرون للاذقان اى يسقطون الوجه على الارض كه كنايه از حال ركوع و سجود آنها است قوله عليه السلام قد طالت رغبتهم فيما لديك الرغبة الشوق فى الطلب و الاقبال الى الشى ء يعنى آن ملائكة از همان ابتداء خلقت شان كه به حسب رتبه مجعوليت و مخلوقيت مؤخر از ذات جاعل و خالق اند سرمدا و دهرا نه تاخير زمانى چه آنها خارج از زمان و واقع در دهرند كه روح زمان است ممتد و طولانى شده است دهرا رغبت و طلب آن ملائكه در حركات و عباداتشان به اين چيزهائى كه در مقام ذات حق است يعنى در اتصاف به اسماء حسنى و صفات عليها زيرا كه حركات ارادى بدون غايت محقق نشود چون حركت انسان و حيوان كه ارادى است نه قسرى است و طبيعى لهذا بدون غايت نيست بلكه در او تصور غايت است كه اولا موجب بر جزم و عزم شده باعث بر تحريك عضلات مى شود
و چون شهوة و غضب در نفوس افلاك و آن ملائكه مدبره نيست لهذا غايت حركات آنها امر عقلانى است كه تخلق باخلاق الله و اتصاف به صفات عليا باشد چنان كه از قول معصوم عليه السلام و استفاده مى شود كه طالت رغبتهم فيما لديك و چون اسماء و صفات خدا غير متناهى است لهذا حركات و طلب آنها هم حديقف ندارد قوله عليه السلام المستهزون بذكر الاءك و المتواضعون دون عظمتك و جلال كبرياءك الاهتزاز الحركة قال تعالى و هزى اليك بجزع النخلة اى حركه اليك و حقيقت ذكر حضور مذكور است در نزد ذاكر صفاتا و اسماء و صورة و نيز ذكر به معنى وجود و ايجاد است قال تعالى هل اتى على الانسان حين من الدهر لم يكن شيئا مذكورا اى قد مضى على الانسان لم يكن موجودا كما قال فى موضع اخرا و لم ير الانسان و انا خلقنا من قبل و لم يك و شيئا اى لم يكن مقدرا فى اللوح المحفوظ و لم يكن موجودا فى اهل الارض و الاء در فقره دعا به معنى نعم است و در نسخه دعا المستهزون به ذكر الله است يعنى آن ملائكه مولع و حريص به ذكر خدااند ولى بر عنوان اول ما حصل كلام معصوم آن كه آن ملائكه سماويه و نفوس فلكيه حركت كننده اند كه بالعرض ايجاد الاء و نعماء خدا را در عالم بروز و ظهور اظهار نمايند چه اين عالم چون دار اسباب است و ابا دارد خدا در عالم خلق كه اجزاء امور بدون اسباب معده نمايد لهذا خدا آن ملائكه را مسخر نموده و وسيله قرار داده كه به حركات ذاتى و عرضى خود تكميل نعم و اصلاح معايش خلق را نموده و حوائج ممكنات را از حضرت قاضى الحاجات
ادا نمايند چه آنها مظاهر ديموميت و فعاليت و ربوبيت حق اند نسبت به كائنات واقعه تحت كره قمر چه نقايص و استعداداتى كه در كمون و بطون و مراد اشياء است به مقام فعليت و ظهور رسانند كه مقتضى مفاد بذكر الائك است بنا به همان تفسير و تاويلى كه از براى ذكر شد و اطلاق ملائكه بر اين مبادى فاعله اعم از مبادى مفارقه و مقاربه به اعتبار جهات نوريه آنها است متدليات الى الله كه ايادى عماله خدا بدانى چنان كه در نظر انبياء و اولياء عليهم السلام است نه به اعتبار جهات ظلمانيه آنها و متعلقات الى الطبيعة كه موسوم به قوى و طبايع اند به اعتبار نظر اول است كه مى فرمايد و ما يعلم جنود ربك الا هو چنان كه قبض ارواح را گاهى نسبت به خود دهد كه الله يتوفى الانفس حين موتها و گاهى نسبت به ملك موت قل يتوفكم ملك الموت الذى و كل بكم
قال الداعى عليه السلام فى دعائه والذين يقولون اذا نظروا الى جهنم تزفر على اهل معصيتك سبحناك حق عبادتك الزفر ادخال النفس فى الباطن كما ان السهيق اخراجه مع الصوت كه كنايه از آه و ناله است به سبب اندوه و غم زيرا كه در هم و غم توجه روح بخارى است متدرجا از ظاهر بدن به باطن و به واسطه توجه روح كه منبع حرارت غريزيه است بر قلب و تحليل رطوبات بدن انقباضى در قلب و ظاهر بشره حاصل شود لهذا نفس بالفطر به واسطه دفع الم حرارت مفرط حاصله از غم هواى رطب خارج را فوق العاده جذب به باطن نمايد كه روح و انبساطى در قلب حاصل شود و هواى حار مجاور قلب خارج گردد پس ادخال او آه و زفير است و اخراج او ناله و شهيق قال تعالى لهم
فيها زفير و شهيق و معنى ديگر زفره از نصرت و معاونت است و در فقره دعاء تزفر على اهل معصيتك معنى ثانى مراد است يعنى آن ملائكه سكان سموات حقايقى اند كه هرگاه نظر نمايند به سوى دنيا كه رقيقه جهنم است كه اهل معصيت در او مبتلا به عقوبات الهى اند به واسطه نتايج اعمال طلبا للرحمة عرض مى نمايند تزفر يعنى خدايا نضرت و رحمت نما به اهل معصيت خود به رحمت واسعه التى وسعت كل شى ء لانك لا تضرك المعصية و تسرك الطاعة كما اخبر الله تعالى عن حالهم و الملائكة يسبحون بحمد ركبهم و يستغفرون لمن فى الارض يعنى آن ملائكه بعد از تسبيح و تنزيه رب خود استغفار و طلب رحمة و نعمة و دفع نقمت مى نمايند از براى كل اهالى ارض از مطيع و عاصى تقى و شقى چنان كه عموميت از من موصوله استفاده مى شود چه عالم ارض و دار طبيعت باطن جهنم است به مفاد و ان جهنم لمحيطه بالكافرين زيرا كه اجسام طبيعيه كه ظل ذى ثلث شعب اند به اعتبار اقطار و ابعاد ثلثه آنها از عرض و طول و عمق چون مؤلف آن اضداد و دائم در كون و فساد او ذبول و فنا مبتلا به ظلمات ثلثه زمان و مكان و ماده اند لهذا نيست دنيا الا الشرور و الافات و الابتاء و النقصانات كما قال مولانا اميرالمؤمنين عليه السلام فى حقها فصفوتها نمزوحة بكدورة و راحتها مقروبة بعناء لذا ورد فى الحديث من اراد الدنيا اضافة فقر لا غناء له و سقم لا صحة فيه و ذل لا عزة فيه و فى حديث آخر الدنيا غذائها سمام و اسبابها و مام يقال سممت الطعام اى جعلت فيه السم بالجملة چون دنيا باطن جهنم است لهذا ورد بر نار در قول حق تعالى و ان منكم الا واردها
كان على ربك حتما مقضيا ورود بر دنيا است چه واردها كه اسم فاعل است به معنى حاجت نه استقبال اين است كه از شمول اين آيه مباركه از معصوم سؤال نمودند كه آيا شما هم واردانيد فرمودند جزنا و هى خامده و سبحاناك حق عبادتك و در فقره دعا آن قول ملائكه بعد از طلب مغفرة و رحمة براى عموم اهالى ارض به خصوص مكلفين به منزله معذرت خواهى براى عاصيان از بنى آدم است يعنى خدايا آنها به واسطه استيلاى شهوت و غضب و غلبه غفلت كه لازمه اضلاح عالم و عماد عمارت دنيا است و ابتلاء آنها به نفس اماره بالسوء كه تو لمصلحة در آنها قرار داده كما هو حقه از عهده وظايف طاعات و عبوديت تو بر نيايد از باب عدم مقتضى و وجوه مانع ما تسبيح و تنزيه و تقديس پس مى نمائيم حق عبادت و اطاعت اوامر و نواهى تو را كه ذاتا منزه و مبرائيم از آلايش شهوت و غضب كه ملزوم عصيان است كما قال فى حقهم لا يعصون الله ما امرهم و يفعلون ما يؤمرون چنان كه شعبه از ملائكه كه از جمله آنهااند هاروت و ماروت چون عصيان بنى آدم را در ارض مشاهده نمودند و از ابتلاء آنها غافل لهذا استهزاء عليهم قالوا تجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدمآء و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك خدا آنها را ابتلاء و اختبارا به عالم ارض و دار طبيعت و منبع اضداد فرستاد و چون شهوت و غضب كه جلب ملالم بدنى و دفع منافر بدنى از لوازم دار اضداد است كه بتوانند چندى خود را در دنيا حفظ نمايند خدا در آنها قرار داد چون به مقتضاى اهبطوا بعضكم لبعض عدو به دنيا آمدند اولا عاشق بر زن جميله شدند و به خواهش و هواى او شراب
نوشيده ناصحى كه آنها را از عصيان نهى نمود به امر آن مكاره مقهور و مغلوب و مقتول نموده مع ذلك به وصال معشوقه نرسيده به عقوبات الهى و در چاه بابل محبوس شدند حكماء الهى در تاويل اين گفته اند كه چون ملائكه مطلقا معصوم اند و ابدا خطا بر آنها جايز نيست لهذا اين مطلب اشاره به هاروت و ماروت قلب و روح است كه آن دو از باب آن كه خلق الارواح قبل الاجساد بالفى عام پيش از تعلق به عالم طبيعت و ابتلاى به تن داخل در ملائكه مجرده بودند كما قيل
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود بامر اهبطوا نزول به بدن نموده شهوت و غضب كه لازمه بدن است در آنها قرار گرفت اولا عاشق بر دنيا كه زوجه سوء است شدند در محبت او شراب غفلت خورده و ناصحى كه عاقله است مغلوب و مقتول نموده و چون دنيا كه سجن ابرار و مزبله اختيار است محل حرمان است عاقبت به وصال او نرسيده و به نحو تعاقب افراد اخلد الى الارض و اتبع هواه در چاه طبيعت محبوس شدند كما قيل
تا به كى در چاه طبعى سرنگون
يوسفى يوسف بيا از چه برون
تا عزيز مصر ربانى شوى
وارهى از جسم و روحانى شوى
بارى چون عالم طبيعت رقيقه و ظاهر جهنم است حق تعالى در او نوزده قسم از ملائكه مدبرات جسمانى المعبر عنها بالغلاظ الشداد باعتبار تعلقهم بالمواد قرار داده و قال عليها تسعة عشر چه موجب تدبير و تكميل عاطم طبيعى سبعة من الكواكب و اثنى عشر من البروج و المجموع تسعة عشر چنان كه قواى بدنى كه مستخدمين جنبه ناسوتيت انسان است تسعه عشر است اعنى قواى خمسه ظاهر و خمسه باطنه و شهوت و غضب با قواى سبعه
نباتيه از جاذبه و ماسكه و هاضمه ناميه و دافعه و مصوره و مربيه كه مجموع اين عدد است بارى چون اين ملائكه مذكورين از شعب ملائكه جسمانى و به اعتبار تعلقشان به اجرام صافيه علويه و اجسام سفليه ارضيه مبادى مقارنه اند
لهذا داعى عليه السلام در اين فقره مقيد مى نمايند به روحانى كما قال فصل عليهم و على روحانيين من ملائكتك و اهل الزلفة عندك الزلفى القربى كما فى الحديث مالك من عيشك الالذة تزدلف بك الى حمامك اى تقربك اى موتك چه ملائكة شعوب و قبايل مختلفه و طبقات متفاوته اند از روحانيه و جسمانيه علويه و سفليه سماويه و ارضيه و اعلاى از آنها طبقه اند كه طعام آنها تسبيح و شرابشان تنزيه و تقديس است از كروبيان جواهر عقليه به طبقات انواعها و انوارها و منهم روح القدس النازل بانوار الوحى فى قلوب اولى القوة باذن الله تعالى و هم اهل القرب عند ذى العرش مكين فامتلاء من نور الله و لم ينظروا الا الى وجه الله و هو قرة اعينهم قوله عليه السلام و حمال الغيب الى رسلك و المؤتمنين على وحيك يعنى درود و رحمت بر آن ملائكه كه حاملين اخبار غيبيه اند مما لم يكن ثم كان الغيب ما كان غائبا عن الخلق من احكام القضائية و القدرية قال تعالى عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احد الا من ارقضى من رسول رسول اگر بلا واسطه باشد شامل رسالت ملك است و اگر به واسطه باشد از جنس بشر است و در رسالت ملائكه چنانكه مفاد فقره دعا است كه حاملين امورات غيبيه اند به سوى قاطبه خلق خصوص انبيآء و رسل
به مقتضاى قوله تعالى جاعل الملائكة رسلا اولى احجة ان يا رسالات تكونيه است يا تشريعيه اما تكوينيه چنان كه اشاره شد كه تمام امورات مكتوبه مقدره در لوح محفوظ از باب آن كه لكل اجل كتاب اى لكل وقت مكتوب معلوم و حادث معين هر واقعه و حادثه از خير و شر بر طبق آنچه تقدير و تقسيم شده در علم ازلى بر حسب مجازات و مكافات عباد به توسط حركات ملائكه سماويه به هر فردى در اوقات مقرده مى رسد بدون تقدم و تاخر چنان كه به پيغمبر خبر مى دهد و اما نرينك بعض الذى نعبدهم او ننوفينك يعنى يا به تو ارائه مى دهيم بعضى از آن چيزهائى كه به آنها وعده داده ايم به آن كه در زمان حيوة تو به آنها مى رسانيم يا آن كه بعد از موت و فوت تو از دنيا مما قدرنا لهم به آنها مى رسد چه الامورات مرهونه باوقاتها اما رسالات تشريعية آنها چون ملائكه كه موكلين بر ايجاد و الهام اند نسبت به آنها عليهم السلام كما قال على عليه السلام و منهم امناء على وحيه و السنة على رسله و مختلفون بقضائه و امره اما اثبات جناح از براى آنها مثنى و ثلاث و رباع كما فى القرآن ابدا مخالفت با عقل و نقل ندارد كه از براى اشباح برزخيه و صور مثاليه ملائكه كه مخصوص است مر مشاهده آنها را عيون انبياء كه آن كه صورت جناح و طيران و مسير باشد چه براى هر حقيقتى رقيقه و به جهت هر معنى صورتى است چنان كه حقيقت سنين قحط در صورت بقرات عجاف ظاهر مى شود و سنين رخا در صورت بقرات سمان اين است كه از براى حقايق عقول بشريه جزئيه كه جنود و اعوان جبرائيلند جناح و طيران است كه قواى مذركه
طياره اند و قواى محركه سياره لهذا گفته اند حكماء كه انسان بالقوة صاحب دو بال است يكى قوه علامه و ديگرى عماله و اگر اين دو را به علم و عمل و تهذيب اخلاق تكميل نموده و از قوه به فعليت آورد تواند خود را از حضيض ناسوت به اوج ملكوت رساند و اگر به كل علايق دنيا و اوزار طبيعت الوده نمود كه بمفاد اثا قلتم الى الارض مخلد است كما قال تعالى و لو شئنا لرفعناه بها و لكن اخلد الى الارض و اتبع هواه چنان كه در طرف ترقى و عروج فرموده اليه يصعد الكلم الطيب و العمل الصالح يرفعه چه حق تعالى بر روح و نفس موقته اطلاق كلم و كلمة فرموده كما قال و كلمة منه اسمه المسيح زيرا كه الكلمة هو المعرب عما فى الضمير و نفوس قدسيه هم چون معرب عما فى غيب الغيوب اند يعنى مظهر اسماء و صفات حق اند آيه و كلمه اند بالجمله اشاره به عروج و صعود نفس است بعد الفراق ما قيل
بگشا پر و بال و پس برون پر
زين گنبد چرخ سال خورده
قوله عليه السلام و قبايل الملائكة الذين اختصصتهم لنفسك و اعطيتهم عن الطعام و الشراب و اسكنتهم بطول اطباق سمواتك قبايل جمع قبيله است و هى جماعات مختلفه و اصناف متفاوته و الطول خلاف العرض و الاطباق جمع طبق و الطبق غطاء كل شى ء قال تعالى سموات طباقا اى بعضها فوق بعض يعنى قرار داده قبائلى از ملائكه را مخصوصا لنفسك به آن كه نيست شغل آنها دائما جز تقديس ذات مقدس تو و عطا نموده به آنها طعام تسبيح و شراب تقديس را چه آنها چون ابدان و اجسام مركبه عنصريه مؤلف از اضداد نيستند كه به واسطه استيلاء حرارت غريزيه و شميه دائم در ذبول و تحليل باشند و محتاج به اخذ بدل ما يتحلل از اغذيه و اشربه و آنها را
به اعتبار تعلق تدبيرى سكونت داده در اطباق و حجابات سماوات نه آن كه براى آنها در سموات محل محدودى باشد از قبيل متمكن در مكان و مضروف در ظرف و حال در محل چه آنها از باب آن كه ملك اندر تن فلك جان است چون نفس ناطقه قدسيه اند نسبت به بدن ليس لها موضع مخصوص من البدن بل داخل فيها لاكدخول الشى ء فى الشى ء و خارج عنها لا كخروج الشى ء عن الشى ء بل ليس فيها بوالج و لا عنها بخارج مع كل الاعضاء لا بالمازجة و غير كلها لا بالمزايلة على الجمله چنان كه از فقره دعا استفاده مى شود ملائكه بر مبعوث و قبايل متفاوته اند از صورى و معنوى جسمانى و روحانى و هر يك از اقسام داخلى اند و خارجى اما روحانى خارجى چون عقول مجرده و نفوس كليه و روحانى داخلى چون عقول نظريه و عقوان عمليه بل هر ملكه از ملكات انسان به منزله ملك داخلى است زيرا كه هر صفتى كه به حد ملكه راسخه رسيد يصدر عنها اثارها بالسهولة ان كانت نوريه يسدده الى الصواب و ان كانت ظلمانيه يقوده الى النار لذا ورد فى الخبر ان لابن ادم لمتان لمة من الملك ايعاد بالخير و تصديق بالحق و لمة من الشيطان ايعاد بالشر و تكذيب بالحق و اللمة هى الهمة و القصد تقع فى القلب فما كان من خطرات الخير فهو من الملك و ما كان من خطرات الشر فهو من الشيطان و اما جسمانى خارجى از ملائكه چون ملائكه ذو اجنحه كه بر انبياء نازل مى شدند و جسمانى داخلى چون قوى و مدارك بدنيه به لحاظ جهات نورانيه و وجه اللهى آنها متدليات الى الله لا من حيث جهاتهم الظلمانية متعلقات بالطبيعة
قوله عليه السلام والذين على ارجائها اذا نزل الامر بتمام وعدك ان قسم از ملائكه كه سابقا ذكر شد ساكن اطباق و اجواف سماوات اند
يدور بدور آنها كما قال تعالى فى حقهم حافين من حول العرش چه حفا به معنى طواف و دوران است و حولهم به معنى حركت است كما ورد لا حول و لا قوة الا بالله اى لا حركة و لا استطاعة الا بمشية الله يا آن كه حول از تحول و انتقال است از موضعى به موضعى و هر دو معنى مناسب است و عرش اشاره به فلك اعظم است فقره دعا از قول معصوم اقتباس از آيه شريفه شده و الملك على ارجائها يعنى از ملائكه كه بر جوانب و اطراف عرش طواف مى نمايند منتظر امر الهى اند براى مخلوق به تمام وعد و وعيد لان اوامره تعالى ينزل من السماء الى الارض كما قال تعالى خلق سبع سموات و من الارض مثلهن ينزل الامر بيهنن اى يجرى امر الله و حكمه بينهن و يدبر تدبير فيهن ثم ينزل الى الارض بتقدير العزيز العليم چنان كه فرموده و فى السماء رزقكم و ما توعدون يعنى همان طور كه تمام ارزاق و ما يحتاج شما از اطعمه و اشربه و فواكه و حبوب حتى ملبوس و مركوب شما از سماء است چه حصول تمام در ارض به تاثير حركات سماؤ سمائية نيز و ما توعدون شما هم از خير و شر از سما نازل است زيرا كه اجسام لطيفه و نفوس منطبعه آنها الواح قدريه حق اند كه از لوح محفوظ و علم عنائى صور ما كان و ما يكون دوره كهغرى كه قدر حركت فلك ثوابت است دفعة در آنها ثبت و ضبط شود و آن صور از آنها متدرجا هر يك به اقتضاى زمان مقدر خود را الواح مواد عنصرى كه رق منشور است لانتشاره چون واقع شد آن وقت به مقتضاى السموات مطويات بيمينه آن دوره سابق طى شده صور سابقه محو شده و صور دوره لا حقه از علم خداى تعالى ثبت بمفاد همچو الله ما يشاء يثبت و عنده
ام الكتاب اين است معناى جف القلم بما هو كائن الى يوم القيمة به واسطه آن كه مقدورات الهية المتواليات فى سلسلة الزمان به اعتبار كونها فى سلسلة لوح القضا الازلى و العلم العنائى لا يرد اليها التغيير و النسخ و البداء كا فى الدعاء اقتباسا من القرآن يا من لا معقب لحكمه يا من لا راد لقضائه و اما النسخ و البداء فى مقدورات الله باعتبار وقوعها فى الالواح القدرية من القدر العلمى و القدر العينى كه اشاره است به نقوش نفوس منطبعه فلكيه كه به ازاى خيال انسان است و هو لوح المحو و الاثبات زيرا كه بداء تجديد راى و ظهور علم به حكم و مصالح شى ء مقدور است بعد از جهل و خفاى او و بداى اين معنى كه ظهور بعد الخفاء و علم بعد الجهل باشد بر حق تعالى كه عالم بما كان و ما يكون است ازلا و ابدا محال كما قال عليه السلام ما بدء الله فى شى ء الا كان فى علمه قبل ان ينبدوله و آن كه در خبر است الاقودع و لا برص والاعمى بدء الله عزوجل ان يبتليهم اى قضا بذلك و قضائه سابق ان الله يفعل ما يشاء و ما يشاء فى ما لا يزال الا ما شاء فى الازل و ان الله تعالى ما ولى احدا الا مانولاه طبعا و ارادة بحسب استعداد و استدعاى لسان حال اعيان ثابته فى مقام العلم لانه اعدل العادلين و مجيب الدعوات وضع كل شى ء فى موضعه و اعطاء كل ذى حق حقه و هذا عين العدل و الرحمة ما جعل الله النار حاوه و الماء باردة بل اوجدهما فالاستقامة فى الالف مطلوبة و الاعوجاج فى الدال مرعوبة لذا ورد فى الخبران الله خلق الخلق كلهم فى الظلمة ثم قال لهم لتخيير كل منكم لنفسه صوره اخلقه عليها كما قال تعالى خلقناكم ثم صورناكم پس نسبت بداء به بعضى از مقدورات الهيه از حيث وقوع آنها در الواح قدريه و نفوس منطبعه و اجرام سماويه كه از جمله دفاتر
علم خداوند عين حتم و وجوب است نسبت به قضاء لا يزالى كه ابدا قابل نسخ و تبديل نيست كما قال تعالى لن تجد لسنة الله تبديلا اين است كه از پيغمبر صلى الله عليه و اله و سلم سؤال نمودند انحن فى امر مستانف جديد ام فى امر فزع قال فى امر فزع قال ففيم العمل قال صلوات الله عليه اعملوا كل ميسر لما خلق له كما قيل
كشت نو كاريم بر كشت نخست
آن دوم فانى و آن اول درست
تخم اول كامل و بگزيده است
تخم ثانى فاسد و پوسيده است
افكن اين تدبير خود را پيش دوست
گرچه تدبيرت هم از تقدير اوست
قوله عليه السلام و خزان المطر و زواجر السحاب الخزينة و المخزن هو ما يخزن فيه الشى ء و خزان المطر اى الحافظين له قال تعالى و ان من شى ء الا عندنا خزائنه و ما ننزلة الا بقدر معلوم و مطر اطلاق مى شود بر كل ما ينزل من السماء كما قال تعالى و امطرنا عليهم حجارة من سجيل و زجر به معنى منع است و زواجر جمع او و مراد بان المطر ملائكه موكلين بر سحاب اند كه ودق را كه رطوبات صاعده باشد در منافذ خود ضبط مى نمايند تا امر به انزال و ارسال برسد و زواجر سحاب مقصود ملائكه موكلين بر رياح اند كه منع مى نمايند سحاب را از جهتى و يسوقه الى جهة امر الله تعالى و ينبسطها فى السماء كيف يشاء پس ملائكه كه بر رياح و بر بخار منعقد موكل ند او را معلق و معوق در هوا به خلاف ميل طبيعى آب كه به واسطه ثقل مايل به مركز است نگاه مى دارند چون امر خدا به نزول قطرات صادر شد ملائكه مؤكله بر رياح قطعات سحاب را سوق داده به هم ملصق و منضم نموده متراكم مى نمايند و در غلبه فشار اجزاء سحاب را به يكديگر رطوبات منافذ او را بعصر خارج مى نمايند و چون ملايكه و صايع مقهور و مسخر حق و ايادى عماله اويند لهذا فعل آنها را نسبت به ذات مقدس دهد به مصدق
و انزلنا من المعصرات ماء ثجاجا يعنى ما نازل نموديم از فشرده شده ها كه سحاب باشد ماء سيال زالنخرج به حبا و نباتا اما سبب طبيعى در تكون سحاب چنان كه سابقا اشاره شد اين است كه هرگاه اثر نمايد شمس بسخونت خود در بخار و اراضى رطبه حاصل مى شود بخار كه مركب است از اجزاء رشيه مائيه و از حرارت شمسيه و به واسطه خفت حرارت كه طبعا مايل به علو است چون صعود نموده به طبقة زمهريريه از هوا رسيد از باب آن كه به آن طبقه از هوا اثر انعكاس اشعه شمسيه نمى رسد در كمال برودت است به جهت استيلاى برودت اجزاء ماء منجمد و منعقد شده اسمش سحاب است و قطرات خارج از او مطر و آن كه در خبر است كه نزول امطار به فعل ملائكه است منافاتى با قواعد طبيعيين ندارد به واسطه آن كه ملكى كه موكل است بر فلك اعظم و بر فلك شمس كه باز آنها مسخر در تحت نفوذ امر انوار قدسيه اند از ملائكه مقربين فوق مرتبه خود آنها موجب بر حركات كواكبند جنوبا و شمالا و لو لم يدير الشمس فى بروج الاثنى عشريه لم يحصل البخار و همچنين ملائكه موكله بر بحار و كره زمهريريه كه تمام آنها از حيث جنبه وجه اللهى شان ملائكه اند و از لحاظ وجه النفسى قوى و طبايع كما قال النبى صلى الله عليه و آله و سلم جاءنى ملك بالبخار و ملك الامطار و ملك الجبال و چون طبيعيون نظرشان مفطور و مقصور است بر ملاحظه كثرات طبايع و اجسام و مقام توحيد صفاتى و افعالى ندارند كه تمام را به منزله الات و ادوات و ايادى عماله و جنود مسخره خدا به مقتضاى و ما يعلم جنود ربك الا هو دانسته و در مقام نفى ما سوى و توحيد فعلى الامؤثر فى الوجود الا الله و كلمه عليه لا حول و لا قوة الا بالله را قلبا نه لسانا متذكر شوند لهذا يعبرون عنها
بالنفوس الفلكية و الطبايع الكلية بخلاف نظر انبياء و اولياء كه به مقتضاى لا ارى الا وجهك و لا اسمع الا ضوتك جهات نفسانى و ظلمانى اشيا را از نظر شهود محو نموده و به جهات وجه اللهى اشياء بمفاد اينما تولوا فثم وجه الله تمام را متدليات الى الله مظاهر قدرت حق را و ايادى عماله و مسخر در تحت يدين جلال و جمال ملاحظه نموده به مصداق بل يداه مبسوطتان ينفق كيف يشاء لهذا تمام را ملائكه مشاهده مى نمايند نه طبايع چه از باب معيت قيوميت حق تعالى باشياء بمفاد هو معكم اينما كنتم و اين حديث مع كل شى ء لا بمقاربة و غير كل شى ء لا بمزابلة كه اشد است از معيت نفس ناطقه به بدن حمد اشياء را اضافه بذات مقدس دهد كما قال و ان من شى ء الا يسبح بحمده اى يسبحه به تسبيحه و يحمده بحمده و چنين است باقى صفات و آثار به اين نظير است و ما رميت اذ رميت و لكن الله رمى كما قيل
گر بپرانيم تير آن كى ز ما است
ما كمان و تير اندازش خدا است
قوله عليه السلام والذى بصوت زجره يسمع زجل الرعود الزجل بمعنى الصوت كما فى الخبر فى حق الملائكة لهم زجل بالتسبيح الرعود جمع الرعد و هو صوت السحاب يعنى و ملائكه كه به سبب زجر و منع و سوق دادن آنها سحاب را شنيده مى شود صدائى كه اسم او رعد است چنان كه حكماء الهى علت حدوث رعد را دو چيز ذكر نموده اند يا به سبب تمزق اجزاء سحاب است به واسطه تغلغل ادخنه محتبسه در جوف آنها كه در حين استيلاى ادخنه كه مايل به علو است خواهند خود را خلاص نمايد لهذا عنفا اجزاء سحاب منعقد را خرق نمايد از خرق او صدا حادث شود چنان كه از دريدن پارچه و يا به واسطه اصطكاكات قطعات سحاب است به يكديگر به سبب رياح كه از كشيدن آنها
عنفا به هم صدا حادث مى شود چون كشيدن دو پارچه چوب يا سنگ را به هم و فقره دعا كلام امام عليه السلام بصوت زجره يسمع زجل الرعود اشاره به قاعده به قاعده اخير است قوله عليه السلام و اذا سبحت به حفيفة السحاب التمعت صواعق البروق سبح اينجا از سباحت و شناورى و جريان است نه به معنى تسبيح و تنزيه چنان كه فرموده است در حق بعضى از ملائكه و السابحات سبحا يعنى جريان كنندگان نحو جريانى و قال تعالى فى حق الكواكب و كل فى فلك يسبحون هر چند كه همين جريان و حركت در ملائكه بعينه تسبيحات آنها است و حفيف در فقره دعا به معنى سرعت سير است و لمعان به معنى توقد و برافروخته كيست صواعق جمع صاعقه و بروق جمع برق است كلام معصوم عليه السلام اشاره به سبب حدوث برق است يعنى زمانى كه سوق و جريان كند به واسطه ملائكه موكله بر رياح حفيفة السحاب يعنى سحاب سريع المشى التمع اى توقد و ظهر صواعق البروق چه صاعقه صداى مهيب رعد است اذا نقض و انكسر السحاب و معها شقة نار ينقدح من السحاب او اذا اصطككت اجرامه كما ورد البرق مخاريق الملائكة السحاب الخرق الشق و روى عن ابن عباس البرق سوط من نور يسوق به الملائكة السحاب چنان كه مشاهد است كه اگر در شب ظلمانى دو قطعه سنگ را به شدت به هم زنند نار حادث شود
قوله عليه السلام و مشيعى الثلج و البرد الهابطين مع قطر المطر اذا نزل مشايعت متابعت و همراهى كردن و ثلج به معنى برف است و برد بفتح باء به معنى تگرگ و هبوط نزول از علو به سفل است مفاد دعا يعنى و آن ملائكه كه متابعت مى نمايند با ذرات برف و اعداد تگرگ و نازل شوندگان با هر قطره ى مطرى كما ورد ما من
قطرة تقطر الا و معها ملك حتى يضعها موضعها و لن ينزل من السمآء قطرة الا يعدد معدود و ودن محدود و مقصود از ملائكة همان طبيعت ثقيله است كه بر هر يك از آن قطرات موكل است كه او را از اقصر طرق كه خط مستقيم است به مركز رساند چنان كه گاهى ملكى ديگر بر او موكل نمايد كه او را خط مستقيم انحراف و انصراف داده و در مواضع مقرره در علم خداى تعالى بر حسب احتياج و استحقاق عباد نازل نمايد و اسباب طبيعى برف و باران و تگرگ آن است كه بخار از بحار چون متصاعد شده به طبقه زمهريريه رسيده از اثر برودت بخار آب شده ذرات مائية بعد از انفصال از سحاب از باب اشتياق و جذب جنسيت كه منشأ انضمام است به هم ملصق شده به اقتضاى طبيعت شكل كرويت كه احسن اشكال است قبول نمايد چنان كه در هر يك از عناصر بسيطه همان جنسيت باعث انضمام آنها است مثل آن كه اگر فرض شود كه كره ارض قطعه قطعه شده و متفرق گردد در جوانب عالم بعد منحلا به طبع رها كرده شود اجزاء اولى توجه بعضها الى بعض و يقف حيث تنهياء تلاقيها بالجملة اگر اجزاء رشيه مائيه در نزول قبل از الصاق به هم برودت هوا او را منجمد نموده نازل شد برف است و اگر بعد از الصاق و هيئت كرويت برودت او را منعقد نموده تگرگ است و اگر بعد از انضمام اجزاء و شكل كروى منجمد نشده نازل گرديده باران است ملاحظه نما صعود ابخره را در حمامات كه بعد از وصول به سقف از برودت سقف آب شده قطرات نازل شود چنان كه نظير او در بدن انسان است كه ابخره از حشو بدن به واسطه غلبه حرارت قلب كه احر اعضاء است صعود نموده چون به دماغ كه ابرد اعضاء است برسد آب شده بميل طبيعى هبوط
كرده از منافذ وجه چون ثقوب منخرمين و عينين نازل و خارج شود و آن كه دماغ را صانع حكيم ابرد اعضا قرار داده از آب آن است كه محل قواى فكريه است و فكر حركات معنوى است و هر حركتى اعم از صورى و معنوى مولد حرارت است چنان كه در حركات ظاهريه محسوس است و اگر آن محل ابرد نبود لاحترق جل جلاله و عظم اياته قوله عليه السلام و القوام على خزآئن الرياح القوام يقال قام بالامر يقوم به قياما فهو قوام و القوام و القيم على الشى ء المستولى عليه كما قال تعالى الرجال قوامون على النساء اى لهم عليهن قيام الولاية والسياسة يعنى آن ملائكه كه قائم و حافظ و متصرف و متولى بر خزائن و منابع رياح اند چه آن مبادى فاعله و طبايع كليه و ملائكه سماويه و ارضيه كه فى الحقيقة ايادى عماله و اسباب معده اند از باب لا تجرى الامور الا باسبابها چون مسخر در تحت امرند لهذا فعل آن ملائكه موكله بر خزائن رياح را به ذات مقدس نسبت دهد بمفاد هو الذى يرسل الرياح اما اسباب طبيعى در تكون و حدوث رياح المعبر عنها فى لسان الشريعة بالملائكة بدان كه حكما وجوهى ذكر كرده اند كه من جمله آن كه اولا آن كه رياح نيست الا هواى متحرك و حركت ذاتى هوا نيست و الا دام بدوام ذاته نه آن كه وقتى دون وقتى باشد و هر عرضى علت مى خواهد و علت حقيقية او نيست الا فاعل مختار ولى شرايط و اسباب معده او آن كه مرتفع مى شود از ارض ادخنه كه آن اجزاء ارضيه است كه به سبب حرارت مفرط شمس در بعضى از قطعات ارض تسخينت تسخينا شديدا و يا به واسطه احتراق معادن كبرييته درباره از نقاط بعيده است و به سبب آن سخونت كه مايل به علو است اجزاء ارضيه را قهرا و قسرا متصاعد نمايد و اين اجزاء در يد ملائكه موكله چون واصل
شود به قرب فلك زيرا كه هوا ملاصق بمقعر فلك قمر است لذا حركت سريعه فلك منع نمايد آن ادخنه را از صعود و رد كند او را از سمت حركتش به واسطه تحرك آن طبقه از هو اعلى الاستداره تشييعا للفلك لذا رجوع مى نمايد ادخنه و متفرق مى شود در جوانب عالم و تموج الهوا و حصل الرياح فان الراجع اذا خرق الهواء حدث فيما يجاوره من الهواء اضطراب و تموج شبيه ما يحدث فى الماء اذا لفى فيه حجر و ممكن است كه سبب طبيعى رياح كه تموج هواء است به واسطه ى خروج ابخره جوف ارض باشد چه از تاثير سخونت شمس در باطن ارض اولا ابخره متكون مى شود و از كثيف شدن ابخره به واسطه برودت ارض آب شده از عيون و قنوات منفجر شود و در مواضعى از ارض به واسطه صلابت و زيادتى ابخره حبس شده چون آن صلابت ارض مانع است او را از خروج عاقبت در ازدياد قطعه از ارض را براى خروج متزلزل نموده محلى را خرق نمايد به طورى كه زلزله پيدا شود كما قيل زلزلت الارض لحبس الابخره والعين من تكثيقا منفجرة و در قطعاتى كه آن درجه از صلابت را ندارد وقتى كه جوف او زياد شود از منافذ او به سرعت خارج شود و از سرعت حركت خود كه مايل به علو است هواى ملاصق وجه ارض را خرق نموده و آن هوا نيز هواى مجاور خود را تا وقتى كه زور بخار باقى است و از حركت آن و خرق هوا و اضطراب هوا تموجى حادث شود كه اسمش رياح است اين است كه گاهى تموج و تلاطم در بخار پيدا مى شود با آن كه هواى سطح دريا در كمال سكونت است آن تموج نيست الا به واسطه خروج همان ابخره جوف
ارض قعر دريا كه به شدت ارض و آب را خرق نموده كه خود را به هواى محيط رساند لهذا آب دريا را در نقاط معينه متلاطم و مضطرب و متوج نمايد اگر چه برودت آب حرارت بخار را مى گيرد لكن همان اول خروج او از قعر دريا يا عنفا آب ملصق به قعر را خرق و متلاطم نمايد و آن نيز آب فوق مجاور خود را همان طور متدرجا تا آن اثر اضطراب از قعر به سطح دريا رسد چنان كه مشاهد است كه سبوى خالى كه از باب امتناع خلاء مملو از هواء است و هوا هم از لطافت خود مائل به علو است اگر در قعر آبى كه هزار ذرع متجاوز عمق او باشد برده سر او را باز نمايند آن هواى ضعيف جوف او حجم آن همه آب را خرق نموده و بصدا و اضطراب خود را از آب خارج كرده به هواى سطح دريا پيوندد قوله عليه السلام و الموكلين بالجبال فلا تزول يعنى و سلام بر آن ملائكه موكلين بر جبال كه به امر خدا اجزاء آنها را چندى مانع شوند از آن حلال چه لا تزول نفى در نفى است كه به معنى اثبات باشد اعنى ان ملائكه موكله مدت متمادى از اعوام و دهور حافظ مزاج آنهااند كه زايل نشوند اگر چه به اعتبار ما يكون از باب آن كه ملائكه ارضيه و قواى جسمانيه متناهى التاثير و التاثراند و اقتضاى كل مركب ينحل عاقبت اجزاء جبال متفرق و منحل شوند كما اخبرالله تعالى و بست الجبال بسا فصارت هباء منبثا چه بس به معنى تفرقه است يعنى به مرور و دهور ازمنه متفرق شوند اجزاء جبال كالذرات المثبوثة فى جوانب العالم چنان كه بودند جبال در اصل اجزاء
متفرقه در مدت طويله به حيث لا يعلم كميتها الا الله پس جمع نمود آن اجزاء متفرقه را ايادى بعضى از ملائكه كه موكلين اند بر تصريف رياح و تمويج بحار و منعقد شدند جبال به اذن حق تعالى در مواضعى كه مقتضى حكمت بود براى او تا در ارض كه موجب سكون و استقرار او شود از اضطراب كما قال تعالى فى كلامه المجيد و القينا فيها رواسى ان تميدبكم چه ميد به معنى حركت است زيرا كه ارض كره اى است حاصله در ماء محيط و طالع از او ربع مسكون است و اگر بوده باشد خفيفه ثابت نمى ماند بر وضع واحد به واسطه آن كه نيست بعضى از اوضاع او اولى از وضعى پس قرار داده شده جبال بر او تا آن كه خارج نمايد ارض را از بودنش خفيفه و مضطرب نباشد در ماء بالجمله بعد از مدت معتدبها عود مى نمايد جبال به همان حالت اوليه و زايل مى شوند عن مواضعها فى كل وقت على التدريج بهبوب الرياح و نزول الامطار و تاثير اشعة الشمس و انوار ساير الكواكب و در سبب طبيعى تكون جبال دو قول است اول آن كه از باب آن كه در ادوار و اكوار بر بحر مى شود و بحر بر به حسب قرب و بعد شمس از خط استواء چه در نصف از دوره فلك ثوابت كه دوازده هزار و ششصد سال است قريب مى شود نيز اعظم به قطب جنوبى و در نصف ديگر به قطب شمالى و به هر يك از دو نقطه كه قريب شد از اثر حرارت و شدت سخونت خود جذب مى نمايد رطوبات اطراف ارض را به آن نقطه و آنجا بحر مى شود و نقطه مقابل او بر لهذا رطوبات لزجه كه امواج دريا در كنار جمع نموده مخلوط مى شود با اجزاء ارضيه و تجفها الشمس
نصار حجرا و قول ديگر در سبب تكون و انعقاد جبال آن است كه در تلاطم امر بحر و اصطكاكات آنها تحجر بعض الارض ولى بالحقيقة تكون تمام كائنات الجو و مواليد ثلثة از حق تعالى شانه به وساطت ايادى عماله او ملائكه سماويه و ارضيه است
قوله عليه السلام و الذين عرفتهم مثاقيل المياء و تحويه لواعج الامطار و عوالجها مثاقيل جمع مثقال است و مثقال الشى ء مثله و منه قوله تعالى و ان تك مثقال حبة من خردل اى مثل حبة من خردل نه آن كه مقصود از مثاقيل فقره دعا جمع مثقال شرعى مراد باشد كه آن بيست قيراط است و مياء جمع كثير ماء است و جمع قليل او امواء و احتواء به معنى جمع و انضام است و لواعج الامطاران مطر ضعفى كه ليس فيه رعد و لا يرق و لا تراكم القطرات يقال له ديمه و عوالج الامطار بخلاف او است از مطر غليظ متراكم شديد سريع المشى يعنى و آن ملائكه كه تو معرفى نموده اى و شناسانيده تو به آنها مثل كردن و شبيه نمودن مياه و قطرات باران را چه در باران نرم ضعيف و چه در باران غليظ شديد كه اولى مسمى بلواعج است و ثانى عوالج كه در هر يك از آن دو چنان آن ملائكه افراد و اعداد آنها را مثل و شبيه مى نمايند كه اگر فرضا صد قطره از آنها را فردا فرد اخذ نموده به وزن و مقدار واحد خواهد بود و در نزول چنان به خط مستقيم آنها را وارد ارض مى نمايند كه ابدا در بين مسافت بعيده دو قطره به هم مخلوط نشده و قطرات مزاحم يكديگر نگردد اين نيست الا بفعل ملائكه كه عالمين و شاعرين اند نه فعل طبيعت عديم الشعور
قوله عليه السلام و رسلك من الملائكة الى اهل الارض بمكروه ما ينزل من البلاء
و محبوب الرخاء يعنى و سلام بر ملائكه كه رسولهاى تواند به سوى اهالى ارض هر چند عام است و تمام ما فى الارض را شامل است الا آن كه خطاب به ذوى العقول است كه قابل تكليف باشند رسول بانزال و ايصال مكروهات بلا و اختيار آنها بمانزل من البلاء من القحط و الغلا و الطاعون و الوباء و الخسوف و الكسوف و الزلازل و استيلاء العدو و لاجل المجازات و الانتقام و بانزال المحبوب و الرخاء من السعة فى الرزق والحصة فى البدن و الرفاهية فى القلب كما قال تعالى سزيهم اياتنا فى الافاق از قبيل آن آيات مذكوره كه در جوانب عالم به انسان ارائه مى دهد و فى انفسهم مرة بالخوف و مرة بالامن و مرة بالصحة و مرة بالسقم كه نزول تمام اين آيات مكروهه و محبوبه از حق است به توسط رسولان الهى از ملائكه علويه و سفليه ارضيه و سماويه و دليل بر آن كه اغلب واردات انسان به توسط رسولان الهى و ملائكه روحانى است كه ممثل و مصور مى شوند در صورهاى مختلفه از صورة انسان و غيره ولى قابل مشاهده آن حقايق مجرده دو صور برزخيه مخصوص به بعضى از صاحبان قلوب صافيه منوره و عيون مكتحله به نورالله است كما ورد فى القران فى حق مريم فارسلنا اليها روحنا فتمثل لها بشر اسويا اى فى صورة انسان مستوى القامة و معتدل الخلقة قال انما انا رسول ربك لاهب لك غلاما زكيا چنان كه در موضع ديگر فرمايد هل ينظرون الا ان تاتيهم الملائكة اوياتى ربك اوياتى بعض ايات ربك از آن آيات مكروهه و محبوبه كه ذكر شد و چون هل استفهام انكارى است
معنى آن كه نبايد جز اين انتظار ديگرى داشته باشند بارى در رسالات ملائكه است به سوى انسان به امر محبوب ما قاله فى حق ابراهيم و لقد جآءت رسلنا ابراهيم بالبشرى قالوا سلاما قال سلام و اشاره به ارسال ايشان است به مكروه ما قال فى حق لوط قالوا يا لوط انا رسل ربك لن يصلوا اليك فاسر باهلك بقطع من الليل و لا يلتفت منكم احد الا امراتك انه مصيبها ما اصابهم ان موعدهم الصبح اليس الصبح بقريب
قوله عليه السلام والسفرة الكرام البررة كرام البررة هم الملائكة المطيعون المطهرون من الذنوب و الاثام كه مقصود از اين ملائكة نفوس قدسيه اولياء مطيعون لله اند بعد از طهارت و برائت شان در قوس صعود از ارجاس و انجاس و اوزار عالم طبيعت در سفر رجوع الى الله چه انسان هنوز كه منتهى به حضرت غايت الغايات و منتهى الطلبات نشده بين مبدء و منتهى مسافر است سفر من الله و سفرى الى الله بمقتضاى انا لله كه اشاره به سفر اول است و انا اليه راجعون كه اشاره به دوم كه اول را قوس نزول گفته اند و ثانى را قوس صعود و سفر اول انسان چون بعد از مبد و قرب به ظلمات است لهذا تمام خسران و نقصان است به مصداق لقد خلقنا الانسان فى احسن تقويم ثم رردناه اسفل سافلين چه اول در وجود عقل بروز نموده و بعد در مراتب تنزلات عقلانى منتهى بنفس شده و بعد از نفوس كليه سماويه به نفوس منطبعه جزئيه و بعد در صور طبايع بسيطه و از او منتقل به هيولاى عالم مواد كه ظلمت بحث و قوه صرف است و باطن ليلة القدر و از آن مرتبه
درجه به درجه در توجه بيوم القيمة صاعد الى الله است لذا حق تعالى بر آن نفوس صاعده كاملا در علم و عمل سفره اطلاق نموده كما قال بايد السفرة چنان كه نيز معصوم عليه السلام در فقره دعا اقتباسا اشاره نموده و ايضا فى حديث الدنيا انتم فيها سفر يقال سفر الرجل اى خرج للارتحال فهو سافر و الجمع سفر كما ورد فى الحديث انما مثلكم و مثلها كسفر سلكوا سبيلا فكانهم قد قطعوا و اموا علما فكانهم قد بلغوه و كم عسى المجرى الى الغاية ان يجرى اليها حتى يبلغها و ما عسى ان يكون بقاؤ من له يوم لا تعدوه و طالب حثيث فى الدنيا يحدوه لذا قيل
سوى مرگ است خلق را آهنگ
دم زدن كام و روز شب فرسنگ
قوله عليه السلام و الحفظة الكرام البررة قول معصوم عليه السلام اشاره به آيه مباركه است و ان عليكم لحافظين كراما كاتبين يعلمون ما تفعلون و الملكان يكتبان على العبد كل شى ء حتى النفخ فى الرماد كتابت آنها اعمال بنى ادم را بر صحايف قلوب كه كتاب تكوينى نفسى است معنايش آن است كه هر يك از اعمال حسنه و طاعات و معاصى و سيئات مندوبات و مكروهات كه از انسان صادر مى شود متدرجا اثر آن به تكرار در لوح قلب به توسط آن دو ملك ثبت و ضبط مى شود تا آن كه آن عمل به سر حد ملكه راسخه رسد تا از اثر طاعات قلب و تصفيه مجلى و مرات ظهور و بروز حقايق علميه و الهامات غيبيه گردد و از طريق مستقيم عدالت كه اقصر طرق الى الله است به رضوان و جنان رسد و اگر نعوذ بالله كفه سيات غلبه نمود و ملكات رذيله شدت كرد و قلب كتاب فجار شد كه لفى سجين است و امه هاويه على الجملة اگر چه
قرائت و مطالعه نقوش اين كتاب انفسى در دنيا هم براى معدودى از اولوالالباب مرتاعنين و صاحبان كشف و بصيرت مبرا است كما قال تعالى اقرء كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا اى محاسبا ولى مشاهده ناس كما هو حقه موفوف به كشف عظاى طبيعت وحدت بصر است بموت كما اخبر الله تعالى لقد كنت فى غفلة من هذا فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد و عقل نظرى و عقل عملى در انسان كه ملكين مقربين عن اليمين و عن الشمال قعيداند عقل الفعال الذى هو حقيقة روح القدس القا اليهما كام فى الحديث روح القدس يسددنا الى الصواب چنان كه گفته اند بعضى از قدماء حكماء كه از براى هر يك از اين ارواح سفليه روح سماوى علوى است هولها كالاب المشفق يعينها على مهماتها فى تفطيتها و منامها على سبيل الرويا تارة و على وجه الالهامات اخرى و اين مبادى عاليه در اصطلاح ايشان ناميده شده به طبايع تام و ارباب انواع و هذا الارواح السفلية المتولد منها اضعف منها آثار الان كل معلول اضعف من علته بارى از جمله ملائكه موكله بر انسان بمقتضى قوله عليه السلام و يرسل عليكم حفظة هم عشرة املاك على كل فرد يحفظه عن المهالك و المعاطب بامرالله مادام كونه فى الدنيا و باعتبارى چنان كه گفته اند حكما ملائكه حفظه هى النفوس الجزئية و القوى الجسمانية التى يحظ الاركان مع طبايعها المتضادة على امتزاجها مدة معتدبها و اشاره به همين قول حكماء است كلام الهى كه معقبات من بين يديه و من خلفه يحفظونه من امرالله چه معقبات ملائكه اند كه بعضها عقيب بعض من بين يديه اشاره
بقوا و مدارك خمسه ظاهره است كه آنها بين يديه يعنى در ظاهر نفس الامرند و من خلفه ايماء بخمسه باطنه اند كه در خلف حجاب اند نه در ظاهر بشره يحفظونه اعنى آنها حفظ مى نمايند انسان را به امر خدا از وقوع در مهالك چنان كه اخمس آن مدارك عشره كه ملائكه ارضيه اند قوه لامسه است كه اگر در انسان قرار داده نشده بود كه سردى مفرط و گرمى مفرط را درك كرده خود را حفظ نمايد لابد به سرعت هلاك شده بود بر اين قياس نما باقى را قوله عليه السلام و ملك الموت و اعوانه و منكر و نكير بدان كه منكر و نكير اسماء ملكين مشهودين اند فى القبر و قد انكر بعض اهل الاسلام تسميتها بذلك و قالوا المنكر ما يصدر من الكافر و من المتلحلج عند سؤالها و النكير ما يصدر عنهما من التضريع لهما فليس للمؤمن منكر و نكير ولى احاديث صحيحه بر خلاف عقيده آنها است چه منكر الشى ء القبيح و هو ضد المعروف و النكير الانكار يقال انكرت عليه فعله اى رد عليه و اثبات آن دو ملك به اين معنى راى هر نفسى از نفوس از اين باب است كه نفس انسان به واسطه موانست و معاشرت ايام طويله با بدن كه قير حقيقى او است اگر چه از حيث آن كه اين الظلمة من النور و الرنجى من الحوريين اند و به حسب حقيقت بودن بعيد است ولى روح از باب الفت و مجاورت تن كمال كراهت را از موت كه قطع علاقه او از اين قبر مظلم است و كما فى القدسى ما ترددت فى شى ء انا فاعله كترددى فى قبض روح عبدى المومن يكره الموت و انا اكره مسائته يعنى از سوء گرفتارى او بتن لهذا او را حين الموت و انقضاى اجل مسمى حكيم على الاطلاق به واسطه آن كه محبوب مجازى او را در نظرش مكروه نمايد آن دو ملك را بر او مى گمارد كه يكى كه منكر است غير البدن الذى هو
قبر الروح عن حاله و شكله و قبحه فى عينه و ديگرى كه نكير است وادارد حتى تفرعه بالدواهى و الاسقام و غاب البدن فى نظره حتى طرحه طوعا او كرها كما قيل
خلق را با تو بدو بد خو كند
تا تو را ناچار وانسو كند
كما قال تعالى الذين يتوفهم الملائكة طيبن اى طاهرين عن دنس الكفر و رجس المعاصى و انجاس حب الدنيا الذى هو رأس كل خليئة مط و برائت از علايق جسمانيه فلا يكون لصاحب هذا الحالة ما لم من الموت يقولون سلام عليكم ادخلوا الجنة بما كنتم تعملون چنان كه قبول مقصوم كه بعد از ذكر منكر و نكير فرمايد و رومان و فتان القبور ايماء و اشاره به همين مطلب مذكور است چه رومان و فتان هر دو اسم فاعل اند رومان اعنى ضعيف و سست كننده و فتان كه از فتنه است اينجا به معنى خزى و هلاكت است و خزى به معنى فضيحة و رسوا و هلاك نماينده قبور كه اشاره بابدان است كما قال على عليه السلام و اجسادهم قبل القبور چنان كه صدر المتالهين قدس سره در تاويل اين آيه شريفه و لنذيقنهم من العذاب الادنى دون العذاب الاكبر لعلهم يرجعون فرموده اند كه بعيد نيست كه مراد از عذاب ادنى نفس بشريت و بقاى در دنيا باشد فان البشرية كلها عذاب و منشأ عذاب الله بلكه چنان كه گذشت قبر حقيقى روح كون او در اين حفره قالب است كه موت او است لان البدن قبر متحرك و كلام رسول صلى الله عليه و آله و سلم اشاره به بدن است كه فرمايد من اراد ان ينظر الى ميت يمشى فلينظر الى مشكوة فيها مصباح چه بدن به اعتبارى مشكوة است و روح مصباح او كما قال تعالى مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح فى زجاجة الزجاجة كانها كوكب درى يوقد من شجرة مباركة زيتونة لا شرقية و لا غربية يكاد زيتها
يصى ء و لو لم تمسسه نار چه مشكوة بدن و مصباح قلب است و اين مصباح قلب دو زجاجه اى است كه عبارت از روح نفسانى باشد كه مبدء انوار حس و حركت ارادى است كه گويا چون كوكب درى درخشندگى دارد چون نور نفس از تمام منافذ مشكوة بدن طالع است يوقد من شجرة مباركة يعنى اين نور نفس برافروخته شده از شجره مباركه كه روح بخارى حيوانى باشد تشبيه به شجره شده به واسطه آن كه شعب و اغصان و اوراق اين روح بخارى كه حاصل از اغذيه و اشربه و منبعش قلب است به توسط آورده و شرائين و اعصاب در تمام اجزاء بدن در سريان و جريان است اصلها ثابت فى القلب و فرعها فى سماء الدماغ لا شرقية و لا غربية يعنى اين روح كه از الطف خون است برزخ بين العالمين است نه از شرق عالم ارواح است و نه از غرب عالمن اجسام نه مجرد محض است و نه مادى صرف على الجمله و از جمله ملائكه حق تعالى چنان كه مفاد فقره دعاء است ملك الموت است و اعوان او كما قال تعالى قل يتوفكم ملك الموت الذى و كل بكم المتوفى للنفوس و الارواح هو المخرج لها عن الابدان بحيث لا يترك منها اثر فى البدن زيرا كه قرار داده شده دنيا بين دست ملك موت چون جامى و اخذ مى نمايد از او آن كه را بخواهد من غير عناء و خطوته بين المشرق و المغرب بيتوفهم ملك الموت و معه اعوان كثيرة من ملائكة الرحمة و ملائكة العذاب و وجه او اين است كه نوع نزع صورة شريفه از ماده غير لا يقه و قبض روح مجرد نورانى از هيكل كثيف ظلمانى رحمة است نسبت به صورد منتقله و نفس منفصله و عذاب است بالنسبة به حال ماده و بدن منفصله عنهما و الملائكة النقالة و القوى الفعالة موكلة من عند الله لا يصال
الرحمة الى مستحقها و الطبايع المنفصلة من سدنة و خدمة عالم الدنيا المسما بملائكة لغلاظ لاختلاط و انطباعها بالمواد الغليظ ولى بايد دانست كه نسبت دادن توفى و قبض ارواح را به ملك موت و اعوان او از قبيل نسبت فعل است بالت چون نسبت كتاب را به قلم تا آن كه سافاتى نداشته باشد اين آيه مذكوره با ايه الله يتوفى الانفس حين موتها چنان كه اين نكتبه استنباط مى شود از و كل بكم زيرا كه توكيل تفويض امر است بغير لقيامه به روى ابن عباس عن رسول الله انه قال الامراض و الاوجاع بريد الموت و رسوله فاذا حان الاجل جاء الملك بنفسه و قال يا ايها العبدكم خبر بعد خبر و رسول بعد رسول و بريد بعد بريد فانا خبر الذى ليس بعدى خبر و انا الرسول اجب ربك طائعا و مكرها فاذا قبض روحه و تصارخوا عليه قال على من تصرخون و على من تبكون فوالله ما ظلمت له اجلا و لا اكلنت له رزقا بل دعاه ربه فليبك الباكى على نفسه فان لى فيكم عوراة و عوداة حتى لا ابقى منكم احد و اين حديث شريف دلالت مى نمايد كه قابض ارواح از جانب خدا قرار داده شده به واسطه ايصال هر فردى از ناس را الى جوار رحمة الله و دعوة ربه لا لاجل النقمة و العذاب و آن كه نفس شقيه جاهله وحشت دارد از امر حق و دعوت خدا به واسطه انس او است بلذات حسيه كه فى الحقيقة الم يا دفع الالم است و الفهم بالحشرات و مقارنة الموذيات لذا قال الملك فليبك الباكى على نفسه بواسطة ابتلاءات او در دنيا بمصيبات من حيث لا يشعر كما قال تعالى و عسى ان تحبوا شيئا و هو شر لكم قوله عليه السلام و الطائفين بالبيت المعمور يعنى از جمله ملائكه حق طواف كننده گان بيت معمورند و فى الخبر ان البيت المعمور فى السماء بازاء الكعبة
ان طواف الملائكة به كطواف الانس بهذا البيت روى انه يدخلون فيه كل يوم سبعون الف ملك لا يعودون ابدا فوضع البيت المعمور توبة لاهل السماء و وضع الكعبة توبة لاهل الارض و آن در سماء رابع و فلك شمس است مجازى كعبه معظمة و معمورى او از كثرت عبادات ملائكة موكله بر شمس است كه سراج دار طبيعت و معمار عالم شهادت باشد و عبادات آنها تكوينى است نه تشريعى بلكه عموم اجزاء عالم به اعتبار امر و نهى تكوينى مؤتمر و منتهيه اند و عالم به اين نظر معبدى است فيه اصناف العباد و الزهاد و نساك هر يك مشغول اند بنوغ عبادتى رافعين اصواتهم ذاكرين اسماء الله كل واحد الاسم الذى يربه و هو مظهره و واقع تحته لا سيما السماويون الذين هم فى عباداتهم قائمون و يسبحون الليل و النهار لا يفترون قوله و مالك و الحزنة و رضوان و سذنه الجنان و الذين لا يعصون الله ما امرهم و يفعلون ما يؤمرون يعنى و از جمله ملائكه حق تعالى مالك و خازن و رضوان است اين اسامى ثلاثه اگر چه به اعتبار مفاهيم الفاظ مختلف اند ولى به حسب حقيقت و مصداق واحداند و انسان از آنجائى كه خليفه و بزرگتر حجج او است بر خلق و كتاب مكتوب بيديه و هيكل بنا كرده شده به حكمت او و جسر ممدود بين جنت و نار است لهذا هرگاه كامل نمود خود را در علم و عمل و فايض گرديد به مقام عقل مستفاد و عقل فعال صادره كشجرة طيبة فيها ثمرات العلوم الحقيقية و فواكه معارف اليقينية لذا بعد از كشف غطا و رفع حجاب جسمانى و تبدل وجود ظلمانى به وجود نورانى و تطهير از ارجاس جاهليت صار مالك الجنان و الخازن الرضوان لانه رضى بالقضا و جعل له
مقام الرضا و استراح من كل هم و غم فيكون فى جنة عرضها السموات و الارض و من هذا يسمى خازن الجنة الرضوان چه مادامى كه انسان بالغ به اين مقام از رضا نشده نمى رسد بدار كرامت و مرتبه قرب و سد نه جنان در كلام معصوم عليه السلام به معناى خدمه است و اين خدمه چنان كه اقتباس از آيه شريفه نموده اند لا يعصون الله ما امرهم آن اشاره به مدارك و مشاعر سبعه اعنى خمسه ظاهره و دو حاسه باطنه است از قوه خياليه كه مدرك صور جزئيه است و قوه واهمه كه مدرك معانى جزئية باشد و باقى ديگر مدرك نيستند بلكه حافظ و متصرف اند پس اين مشاعر و خدمه سبعه چنان كه هر گاه استعمال نمايد انسان آنها را در طاعات و تحصيل معارف حقه و فيما خلق لاجله ابواب و سدنه جنان اند نيز بواب و سدنه نيرانند براى نفسى كه صرفها فى جلب شهوات الدنيا و تسخير العقل للهوى و تسخدمها الشيطان حتى صار كل مشعر باب من ابواب النيران التى لها سبعة ابواب لكل باب منهم جزء مقسوم و للجنة باب الثامن و هو باب القلب و اذا غلقت ابواب النيران فتحت ابواب الجنان و الذين لا يعصون الله ما امرهم صفات اين ملائكه سدنه است كه آنچه خدا به آنها تكوينا امر نموده در عبادت فطرى و اطاعت انسان ابا و عصيان ندارند و يفعلون ما يؤمرون يعنى در هر مورد كه آنها را استعمال نمود مطيع و منقاداند نه متمرد و اشاره تعالى الى ابواب الجنان بقوله جنات عدن مفتحة لهم الابواب و ابواب النيران هى الشار اليه بقوله ادخلوا ابواب جهنم خالدين فيها قوله عليه السلام اقتباسا من القرآن
قوله عليه السلام والسفرة الكرام البررة كرام البررة هم الملائكة المطيعون المطهرون من الذنوب و الاثام كه مقصود از اين ملائكة نفوس قدسيه اولياء مطيعون لله اند بعد از طهارت و برائت شان در قوس صعود از ارجاس و انجاس و اوزار عالم طبيعت در سفر رجوع الى الله چه انسان هنوز كه منتهى به حضرت غايت الغايات و منتهى الطلبات نشده بين مبدء و منتهى مسافر است سفر من الله و سفرى الى الله بمقتضاى انا لله كه اشاره به سفر اول است و انا اليه راجعون كه اشاره به دوم كه اول را قوس نزول گفته اند و ثانى را قوس صعود و سفر اول انسان چون بعد از مبد و قرب به ظلمات است لهذا تمام خسران و نقصان است به مصداق لقد خلقنا الانسان فى احسن تقويم ثم رردناه اسفل سافلين چه اول در وجود عقل بروز نموده و بعد در مراتب تنزلات عقلانى منتهى بنفس شده و بعد از نفوس كليه سماويه به نفوس منطبعه جزئيه و بعد در صور طبايع بسيطه و از او منتقل به هيولاى عالم مواد كه ظلمت بحث و قوه صرف است و باطن ليلة القدر و از آن مرتبه
درجه به درجه در توجه بيوم القيمة صاعد الى الله است لذا حق تعالى بر آن نفوس صاعده كاملا در علم و عمل سفره اطلاق نموده كما قال بايد السفرة چنان كه نيز معصوم عليه السلام در فقره دعا اقتباسا اشاره نموده و ايضا فى حديث الدنيا انتم فيها سفر يقال سفر الرجل اى خرج للارتحال فهو سافر و الجمع سفر كما ورد فى الحديث انما مثلكم و مثلها كسفر سلكوا سبيلا فكانهم قد قطعوا و اموا علما فكانهم قد بلغوه و كم عسى المجرى الى الغاية ان يجرى اليها حتى يبلغها و ما عسى ان يكون بقاؤ من له يوم لا تعدوه و طالب حثيث فى الدنيا يحدوه لذا قيل
سوى مرگ است خلق را آهنگ
دم زدن كام و روز شب فرسنگ
قوله عليه السلام و الحفظة الكرام البررة قول معصوم عليه السلام اشاره به آيه مباركه است و ان عليكم لحافظين كراما كاتبين يعلمون ما تفعلون و الملكان يكتبان على العبد كل شى ء حتى النفخ فى الرماد كتابت آنها اعمال بنى ادم را بر صحايف قلوب كه كتاب تكوينى نفسى است معنايش آن است كه هر يك از اعمال حسنه و طاعات و معاصى و سيئات مندوبات و مكروهات كه از انسان صادر مى شود متدرجا اثر آن به تكرار در لوح قلب به توسط آن دو ملك ثبت و ضبط مى شود تا آن كه آن عمل به سر حد ملكه راسخه رسد تا از اثر طاعات قلب و تصفيه مجلى و مرات ظهور و بروز حقايق علميه و الهامات غيبيه گردد و از طريق مستقيم عدالت كه اقصر طرق الى الله است به رضوان و جنان رسد و اگر نعوذ بالله كفه سيات غلبه نمود و ملكات رذيله شدت كرد و قلب كتاب فجار شد كه لفى سجين است و امه هاويه على الجملة اگر چه
قرائت و مطالعه نقوش اين كتاب انفسى در دنيا هم براى معدودى از اولوالالباب مرتاعنين و صاحبان كشف و بصيرت مبرا است كما قال تعالى اقرء كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا اى محاسبا ولى مشاهده ناس كما هو حقه موفوف به كشف عظاى طبيعت وحدت بصر است بموت كما اخبر الله تعالى لقد كنت فى غفلة من هذا فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد و عقل نظرى و عقل عملى در انسان كه ملكين مقربين عن اليمين و عن الشمال قعيداند عقل الفعال الذى هو حقيقة روح القدس القا اليهما كام فى الحديث روح القدس يسددنا الى الصواب چنان كه گفته اند بعضى از قدماء حكماء كه از براى هر يك از اين ارواح سفليه روح سماوى علوى است هولها كالاب المشفق يعينها على مهماتها فى تفطيتها و منامها على سبيل الرويا تارة و على وجه الالهامات اخرى و اين مبادى عاليه در اصطلاح ايشان ناميده شده به طبايع تام و ارباب انواع و هذا الارواح السفلية المتولد منها اضعف منها آثار الان كل معلول اضعف من علته بارى از جمله ملائكه موكله بر انسان بمقتضى قوله عليه السلام و يرسل عليكم حفظة هم عشرة املاك على كل فرد يحفظه عن المهالك و المعاطب بامرالله مادام كونه فى الدنيا و باعتبارى چنان كه گفته اند حكما ملائكه حفظه هى النفوس الجزئية و القوى الجسمانية التى يحظ الاركان مع طبايعها المتضادة على امتزاجها مدة معتدبها و اشاره به همين قول حكماء است كلام الهى كه معقبات من بين يديه و من خلفه يحفظونه من امرالله چه معقبات ملائكه اند كه بعضها عقيب بعض من بين يديه اشاره
بقوا و مدارك خمسه ظاهره است كه آنها بين يديه يعنى در ظاهر نفس الامرند و من خلفه ايماء بخمسه باطنه اند كه در خلف حجاب اند نه در ظاهر بشره يحفظونه اعنى آنها حفظ مى نمايند انسان را به امر خدا از وقوع در مهالك چنان كه اخمس آن مدارك عشره كه ملائكه ارضيه اند قوه لامسه است كه اگر در انسان قرار داده نشده بود كه سردى مفرط و گرمى مفرط را درك كرده خود را حفظ نمايد لابد به سرعت هلاك شده بود بر اين قياس نما باقى را قوله عليه السلام و ملك الموت و اعوانه و منكر و نكير بدان كه منكر و نكير اسماء ملكين مشهودين اند فى القبر و قد انكر بعض اهل الاسلام تسميتها بذلك و قالوا المنكر ما يصدر من الكافر و من المتلحلج عند سؤالها و النكير ما يصدر عنهما من التضريع لهما فليس للمؤمن منكر و نكير ولى احاديث صحيحه بر خلاف عقيده آنها است چه منكر الشى ء القبيح و هو ضد المعروف و النكير الانكار يقال انكرت عليه فعله اى رد عليه و اثبات آن دو ملك به اين معنى راى هر نفسى از نفوس از اين باب است كه نفس انسان به واسطه موانست و معاشرت ايام طويله با بدن كه قير حقيقى او است اگر چه از حيث آن كه اين الظلمة من النور و الرنجى من الحوريين اند و به حسب حقيقت بودن بعيد است ولى روح از باب الفت و مجاورت تن كمال كراهت را از موت كه قطع علاقه او از اين قبر مظلم است و كما فى القدسى ما ترددت فى شى ء انا فاعله كترددى فى قبض روح عبدى المومن يكره الموت و انا اكره مسائته يعنى از سوء گرفتارى او بتن لهذا او را حين الموت و انقضاى اجل مسمى حكيم على الاطلاق به واسطه آن كه محبوب مجازى او را در نظرش مكروه نمايد آن دو ملك را بر او مى گمارد كه يكى كه منكر است غير البدن الذى هو
قبر الروح عن حاله و شكله و قبحه فى عينه و ديگرى كه نكير است وادارد حتى تفرعه بالدواهى و الاسقام و غاب البدن فى نظره حتى طرحه طوعا او كرها كما قيل
خلق را با تو بدو بد خو كند
تا تو را ناچار وانسو كند
كما قال تعالى الذين يتوفهم الملائكة طيبن اى طاهرين عن دنس الكفر و رجس المعاصى و انجاس حب الدنيا الذى هو رأس كل خليئة مط و برائت از علايق جسمانيه فلا يكون لصاحب هذا الحالة ما لم من الموت يقولون سلام عليكم ادخلوا الجنة بما كنتم تعملون چنان كه قبول مقصوم كه بعد از ذكر منكر و نكير فرمايد و رومان و فتان القبور ايماء و اشاره به همين مطلب مذكور است چه رومان و فتان هر دو اسم فاعل اند رومان اعنى ضعيف و سست كننده و فتان كه از فتنه است اينجا به معنى خزى و هلاكت است و خزى به معنى فضيحة و رسوا و هلاك نماينده قبور كه اشاره بابدان است كما قال على عليه السلام و اجسادهم قبل القبور چنان كه صدر المتالهين قدس سره در تاويل اين آيه شريفه و لنذيقنهم من العذاب الادنى دون العذاب الاكبر لعلهم يرجعون فرموده اند كه بعيد نيست كه مراد از عذاب ادنى نفس بشريت و بقاى در دنيا باشد فان البشرية كلها عذاب و منشأ عذاب الله بلكه چنان كه گذشت قبر حقيقى روح كون او در اين حفره قالب است كه موت او است لان البدن قبر متحرك و كلام رسول صلى الله عليه و آله و سلم اشاره به بدن است كه فرمايد من اراد ان ينظر الى ميت يمشى فلينظر الى مشكوة فيها مصباح چه بدن به اعتبارى مشكوة است و روح مصباح او كما قال تعالى مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح فى زجاجة الزجاجة كانها كوكب درى يوقد من شجرة مباركة زيتونة لا شرقية و لا غربية يكاد زيتها
يصى ء و لو لم تمسسه نار چه مشكوة بدن و مصباح قلب است و اين مصباح قلب دو زجاجه اى است كه عبارت از روح نفسانى باشد كه مبدء انوار حس و حركت ارادى است كه گويا چون كوكب درى درخشندگى دارد چون نور نفس از تمام منافذ مشكوة بدن طالع است يوقد من شجرة مباركة يعنى اين نور نفس برافروخته شده از شجره مباركه كه روح بخارى حيوانى باشد تشبيه به شجره شده به واسطه آن كه شعب و اغصان و اوراق اين روح بخارى كه حاصل از اغذيه و اشربه و منبعش قلب است به توسط آورده و شرائين و اعصاب در تمام اجزاء بدن در سريان و جريان است اصلها ثابت فى القلب و فرعها فى سماء الدماغ لا شرقية و لا غربية يعنى اين روح كه از الطف خون است برزخ بين العالمين است نه از شرق عالم ارواح است و نه از غرب عالمن اجسام نه مجرد محض است و نه مادى صرف على الجمله و از جمله ملائكه حق تعالى چنان كه مفاد فقره دعاء است ملك الموت است و اعوان او كما قال تعالى قل يتوفكم ملك الموت الذى و كل بكم المتوفى للنفوس و الارواح هو المخرج لها عن الابدان بحيث لا يترك منها اثر فى البدن زيرا كه قرار داده شده دنيا بين دست ملك موت چون جامى و اخذ مى نمايد از او آن كه را بخواهد من غير عناء و خطوته بين المشرق و المغرب بيتوفهم ملك الموت و معه اعوان كثيرة من ملائكة الرحمة و ملائكة العذاب و وجه او اين است كه نوع نزع صورة شريفه از ماده غير لا يقه و قبض روح مجرد نورانى از هيكل كثيف ظلمانى رحمة است نسبت به صورد منتقله و نفس منفصله و عذاب است بالنسبة به حال ماده و بدن منفصله عنهما و الملائكة النقالة و القوى الفعالة موكلة من عند الله لا يصال
الرحمة الى مستحقها و الطبايع المنفصلة من سدنة و خدمة عالم الدنيا المسما بملائكة لغلاظ لاختلاط و انطباعها بالمواد الغليظ ولى بايد دانست كه نسبت دادن توفى و قبض ارواح را به ملك موت و اعوان او از قبيل نسبت فعل است بالت چون نسبت كتاب را به قلم تا آن كه سافاتى نداشته باشد اين آيه مذكوره با ايه الله يتوفى الانفس حين موتها چنان كه اين نكتبه استنباط مى شود از و كل بكم زيرا كه توكيل تفويض امر است بغير لقيامه به روى ابن عباس عن رسول الله انه قال الامراض و الاوجاع بريد الموت و رسوله فاذا حان الاجل جاء الملك بنفسه و قال يا ايها العبدكم خبر بعد خبر و رسول بعد رسول و بريد بعد بريد فانا خبر الذى ليس بعدى خبر و انا الرسول اجب ربك طائعا و مكرها فاذا قبض روحه و تصارخوا عليه قال على من تصرخون و على من تبكون فوالله ما ظلمت له اجلا و لا اكلنت له رزقا بل دعاه ربه فليبك الباكى على نفسه فان لى فيكم عوراة و عوداة حتى لا ابقى منكم احد و اين حديث شريف دلالت مى نمايد كه قابض ارواح از جانب خدا قرار داده شده به واسطه ايصال هر فردى از ناس را الى جوار رحمة الله و دعوة ربه لا لاجل النقمة و العذاب و آن كه نفس شقيه جاهله وحشت دارد از امر حق و دعوت خدا به واسطه انس او است بلذات حسيه كه فى الحقيقة الم يا دفع الالم است و الفهم بالحشرات و مقارنة الموذيات لذا قال الملك فليبك الباكى على نفسه بواسطة ابتلاءات او در دنيا بمصيبات من حيث لا يشعر كما قال تعالى و عسى ان تحبوا شيئا و هو شر لكم قوله عليه السلام و الطائفين بالبيت المعمور يعنى از جمله ملائكه حق طواف كننده گان بيت معمورند و فى الخبر ان البيت المعمور فى السماء بازاء الكعبة
ان طواف الملائكة به كطواف الانس بهذا البيت روى انه يدخلون فيه كل يوم سبعون الف ملك لا يعودون ابدا فوضع البيت المعمور توبة لاهل السماء و وضع الكعبة توبة لاهل الارض و آن در سماء رابع و فلك شمس است مجازى كعبه معظمة و معمورى او از كثرت عبادات ملائكة موكله بر شمس است كه سراج دار طبيعت و معمار عالم شهادت باشد و عبادات آنها تكوينى است نه تشريعى بلكه عموم اجزاء عالم به اعتبار امر و نهى تكوينى مؤتمر و منتهيه اند و عالم به اين نظر معبدى است فيه اصناف العباد و الزهاد و نساك هر يك مشغول اند بنوغ عبادتى رافعين اصواتهم ذاكرين اسماء الله كل واحد الاسم الذى يربه و هو مظهره و واقع تحته لا سيما السماويون الذين هم فى عباداتهم قائمون و يسبحون الليل و النهار لا يفترون قوله و مالك و الحزنة و رضوان و سذنه الجنان و الذين لا يعصون الله ما امرهم و يفعلون ما يؤمرون يعنى و از جمله ملائكه حق تعالى مالك و خازن و رضوان است اين اسامى ثلاثه اگر چه به اعتبار مفاهيم الفاظ مختلف اند ولى به حسب حقيقت و مصداق واحداند و انسان از آنجائى كه خليفه و بزرگتر حجج او است بر خلق و كتاب مكتوب بيديه و هيكل بنا كرده شده به حكمت او و جسر ممدود بين جنت و نار است لهذا هرگاه كامل نمود خود را در علم و عمل و فايض گرديد به مقام عقل مستفاد و عقل فعال صادره كشجرة طيبة فيها ثمرات العلوم الحقيقية و فواكه معارف اليقينية لذا بعد از كشف غطا و رفع حجاب جسمانى و تبدل وجود ظلمانى به وجود نورانى و تطهير از ارجاس جاهليت صار مالك الجنان و الخازن الرضوان لانه رضى بالقضا و جعل له
مقام الرضا و استراح من كل هم و غم فيكون فى جنة عرضها السموات و الارض و من هذا يسمى خازن الجنة الرضوان چه مادامى كه انسان بالغ به اين مقام از رضا نشده نمى رسد بدار كرامت و مرتبه قرب و سد نه جنان در كلام معصوم عليه السلام به معناى خدمه است و اين خدمه چنان كه اقتباس از آيه شريفه نموده اند لا يعصون الله ما امرهم آن اشاره به مدارك و مشاعر سبعه اعنى خمسه ظاهره و دو حاسه باطنه است از قوه خياليه كه مدرك صور جزئيه است و قوه واهمه كه مدرك معانى جزئية باشد و باقى ديگر مدرك نيستند بلكه حافظ و متصرف اند پس اين مشاعر و خدمه سبعه چنان كه هر گاه استعمال نمايد انسان آنها را در طاعات و تحصيل معارف حقه و فيما خلق لاجله ابواب و سدنه جنان اند نيز بواب و سدنه نيرانند براى نفسى كه صرفها فى جلب شهوات الدنيا و تسخير العقل للهوى و تسخدمها الشيطان حتى صار كل مشعر باب من ابواب النيران التى لها سبعة ابواب لكل باب منهم جزء مقسوم و للجنة باب الثامن و هو باب القلب و اذا غلقت ابواب النيران فتحت ابواب الجنان و الذين لا يعصون الله ما امرهم صفات اين ملائكه سدنه است كه آنچه خدا به آنها تكوينا امر نموده در عبادت فطرى و اطاعت انسان ابا و عصيان ندارند و يفعلون ما يؤمرون يعنى در هر مورد كه آنها را استعمال نمود مطيع و منقاداند نه متمرد و اشاره تعالى الى ابواب الجنان بقوله جنات عدن مفتحة لهم الابواب و ابواب النيران هى الشار اليه بقوله ادخلوا ابواب جهنم خالدين فيها قوله عليه السلام اقتباسا من القرآن
والذين يقولون سلام عليكم بما صبرتم فنعم عقبى الدار يعنى و از جمله املاك ملائكه اى است كه وارد مى شوند بر مؤمنين بعد از قطع علايق دنيا
و دخول جنة الماوى و تسليه و تهيئه و سلام رسانند از جانب خدا كه صبر نموديد بر تعبات نفس در تحمل مشقات اوامر و ترك نواهى الهى الحال فنعم عقبى الدار يعنى بهترين دار اقامتى است كه لا يمسكم فيها نصب و لاموت و لا لغوب چنان كه مفاد خبر نبوى است اذا اقام المؤمن فى الجنة جائه ملك من عند الله فنا و له كتاب بعد ما اسلم عليه و اذا فى الكتاب من الحى القيوم الذى لا يموت الى الحى القيوم الذى لا يموت اما بعد فانا اقول لشى ء كن فيكون و قد جعلتك اليوم ان تقول لشى ء كن فيكون
قوله عليه السلام و الزبانية الذين اذا قيل لهم خذوه فغلوه ثم الجحيم صلوه اتبدروه سراعا و لم ينظروه يعنى از جمله ملائكه خدا ملائكه موسوم به زبانيه اند كه دفع مى نمايند اهل نار را در نار به مفاد سندعو الزبانيه و عدد آنها نوزده است به مقتضاى قوله تعالى عليها تسعة عشر قال تعالى و ما جعلنا اصحاب النار الا ملائكة و ما جعلنا عدتهم الا فتنة للذين كفروا چه مدبرات امور عالم ظلمات و اشباح نشاه دار طبيعت كه ظاهر او دنيا و باطن او طبقات جحيم است در عالم كبير جسمانى ارواح كواكب سبعه سياره و بروج اثنى عشريه است كه مجموع تسعه عشر است و دو عالم صغير بشرى قوى و مدارك سبعه نباتيه و مبادى افعال حيوانيه اعنى خمسه ظاهره و خمسه باطنه و قوه شهويه و غضبية است كه مجموع اين عدد مذكور است و آنها به اعتبارى زبانيه و ملائكه موكله بر ناراند زيرا كه هر يك را مدخليتى در هيجان نار جحيم و ثوران حرارة جهنم طبيعت است وشهوات
او كه الحال نيرانات كامنه اند از انظار خلايق سيظهر عند القيمة و الموت بحيث يراها الناس محرقة للجلود مذيبة للابدان لهذا حق تعالى اطلاق ناريت و احاطه جهنم را بر خلق كان بلفظ ماضى ادا فرموده و قال و اما القاسطون فكانوا لجهنم حطبا نه به لفظ مستقبل و يكون چه به نقد نار آخرت مستولى است بر قاسطون و عادلون از اوامر و نواهى الهيه نهايت در خفا و الظهور فى كشف الغطاء و حدت البصر بالموت و انسان مادامى كه محبوس است در دنيا به اين محابس داخليه و خارجيه و مسجون به سجن طبيعت است اسير و مقيد است در ايدى اين مدبرات علويه تسعة عشر و مدركات سفليه تسعة عشر و مصداق خذوه فغلوه است و لا يمكنه الصعود الى دار الجنان و عالم الحيوان و منبع الروح و الريحان فهو لا يزال معذب بعذاب البعد و نار الحميم مقيدا بالسلاسل و الاعلال كالاسارى و العبيد چنان كه داعى اين آيه شريفه را شاهد كلام خود قرار داده خذوه فغلوه ثم الجحيم صلواه ثم فى سلسلة ذرعها سبعون ذراعا فاسلكوه به واسطه عدم استكمال نفس جاهله انسان به علم و عمل تا آن كه بگردد از احرار خلاصا من الاسرار و الاغلال و در حين نقصان اگر منتقل شود از اين عالم به عالم آخرت كه داخل حجب سموات و ارض است نسبت به مقام كامله گويا منتقل شده از سجن بسجنى چنان كه الحال مسجون و محاط است ولى از باب آن كه لا تعرف الاشياء
الا باضدادها ادراك نمى كند الم سجن و عذاب قيد را لانغماره فى المواد فاذا كشف الحجاب و ارتفع النقاب انتقل العذاب من باطنه الى ظاهره و دعوا هنالك ثبورا و اما مقيد نمودن سلسله كه يجر اصحاب النار الى الجحيم در قول حق تعالى بسبعون ذراع بنابر تأويلات مذكوره ممكن است اشاره به عمر طبيعى اغلب اهالى بعد الاسلام باشد كه غالبا در عشره ميشومه است كه بين شصت و هفتاد باشد چنان كه از خبر پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم كه سابقا اشاره شد استنباط مى شود كه انه صلوات الله عليه قعد مع اصحابه فى المسجد فسمعوا هدة عظيمة فارتاعوا فقال النبى صلى الله عليه و آله و سلم اتعرفوا ما هذه الهدة قالوا الله و رسوله اعرف و اعلم قال حجر القى من اعلى جهنم منذ سبعين سنه و الحال وقع فى قعرها و من سقوطه هذه الهدة و اذا لم يفزع من كلامه و الصراخ فى بيت منافق مات و كان عمره سبعين سنه فقال رسول الله الله اكبر فعلمت الصحابة انه هذا الحجر الذى يهوى من اول عمره فى جهنم فاذا مات حصل فى قعرها لذا قيل
اين جهان دريا و تن ماهى و روح
يونس محجوب از نور صبوح
كر مسبح بود از ماهى برست
ور نه در روى هضم كشت و كشت پست
قوله عليه السلام و من اوهمنا ذكره و لم نعلم مكانه منك و باى امر وكلته يعنى و از جمله ملائكة كه ما توهم و تصور مى نمائيم پيش خيال خود آنها را ولى نمى دانيم مقام و منزله آنها را كه چه مرتبه به آنها عطا شده و به چه امرى از امور مرجوعه آنها را مامور و موكل كرده و تفويض چه شغلى به آنها نموده بمفاد و ما يعلم جنود ربك الا هو
قوله عليه السلام و سكان الهواء و الارض
والمآء چه اين مبادى فعاله و قواى روحانيه متكثرند حسب تكثر انواع طبعيه حتى آن كه مى باشد براى هر كره از كراة سماوية و كوكبية و براى هر نوع از طبايع نوعيه بسيطه باشد چون نار و هوا و ماء و ارض و مركب باشد چون انواع معادن به اقسامها كه محل خزائن حق اند به اعتبار تكون فلزات و اجسام سبعه متطرقه و حصول جواهرات صافيه فيها كما فى الدعاء يا من فى الجبال خزائنه و نيز اصناف نباتات و انواع حيوانات صامته و ناطقة برى و بحرى ملكى روحانيت است كه موكل بر تدبير و حفظ افراد آن نوع است كه حق تعالى گاهى از آن مبادى فعاله و ملائكه موكله بايدى تعبير نموده و قال والسمآء بنينها بايد و قال و خلقنا لهم مما عملت ايدينا انعاما فهم لها مالكون چه يد محل بروز آثار وقوتست و از براى خدا ايادى عماله فعاله است نه جوارح جسمانيه و هى ذوات نورية و وسايط جوده و جهات فاعلية و گاهى از آن ملائكه به امر تعبير نموده و قال والشمس والقمر والنجوم مسخرات بامره چنان كه از آنها به يمين تعبير كرده و قال والسموات مطويات بيمينه بارى اين طبايع نوعيه اعم از بسيط و مركب اظلال و قوالب اند براى آن ذوات نوريه و ارواح ملكيه چنان كه آن ملائكه اظلال و قوالب اند براى اسماء الهيه كه ارباب ارباب اند براى اعيان ثابته و اسماء الهى موجودند به وجود الهى كه غيب الغيوب مطلق است چنان كه ماسوى شهادت مطلقه اند قوله عليه السلام و من منهم على الخلق و از ملائكه كسانى كه موكل بر افراد خلق ذى تكليف اند كه در طرف خير ملك اند ودر طرف شر شيطان كما اخبر تعالى الذين
قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة الا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنة التى كنتم توعدون نحن اولياؤكم فى الحيوة الدنيا و الاخرة و اما در طرف شر كما قال و من يعش عن ذكر الرحمن يفتض له شيطانا فهو له قرين چه آن هيئت راسخه در باطن نفس مسماة است در عرف و حكمت به ملكه و در لسان شريعت به ملك و خطرات از او به الهامات و از شيطان به القاءات و وساوس لذا ورد فى الخبر ان من عمل حسنة يخلق الله منها ملكا يستغفر له الى يوم القيمة
قوله عليه السلام فصل عليهم يوم تاتى كل نفس معها سائق و شهيد داعى عليه السلام بر اثبات مدعى خود كه بر هر فردى از افراد خلق ذى شعور و هر نفسى از نفوس حيوانيه اصناف و انواعى از ملائكه روحانى و جسمانى موكل اند شاهد از آيه شريفه آورده روزى كه بيايد هر نفسى متوجها الى مبدئه و غايت كماله معها سائق و شهيد اى معها محرك و مدرك چه سوق به معنى راندن و تحريك است و شهيد فعيل به معنى فاعل است اى مدرك و عالم و مطلع كما يقال شهدت على الشى ء اطلعت عليه و عاينته كه اول اشاره به قواى محركه است در انسان كه به اعتبارى ملائكه جسمانى اند به واسطه انطباع آنها در مواد و آنها در انسان واحد خمسه ماه بعدد عضلات است و ثانى اشاره به شواهد و مدارك و حواس ظاهره و باطنه انسان است كما فى الحديث الحمد لله الذى لا يدركه الشواهد اى الحواس و المدارك بالجملة تمام اين ملائكه مدركه و تحركه از جانب خداى تعالى اعوان انسان اند و سلوك طريق
الى الله و وصول الى الاخرة
قوله عليه السلام و صل عليهم صلوة تزيدهم كرامة على كرامتهم و طهارة على طهارتهم صلوة به معنى الدعاه و الرحمة و البركة و التعظيم و منه اللهم صلى على محمد و آل محمد اى عظمه فى الدنيا باعلا ذكره و اظهار دعوته و ابقاء شريعته و فى الاخرة بتضعيف اجره و مثوبته و الكرامة به معنى العزة و الفضيلة والاكرام والتكريم واحد و الطهارة التنزيه و التجريد من الانجاس والارجاس والادناس عن عوارضات المواد و لوازمات عالم الاجساد و البعد عن المكروه بعد بدان كه صلوة كه نسبت به حق تعالى داده مى شود فقط به معنى رحمت و مزيد بركت است به قرينه كرامت كه در فقره دعا عقب او است يعنى رحمت و قرب منزلت بده به آن ملائكه جسمانى و روحانى الموكله على الخلق كه بعضى آنها را داخل در مقسمات امر و برخى در زمره مدبرات امر و پاره اى در عداد سائق و معدودى موسوم به شاهد و شهيداند چنانچه از آية مذكور كه معصوم عليه السلام استشهاد نموده بود استفاده مى شود پس بركت و رحمت بده به عموم طبقات آنها نوع بركاتى كه موجب فضيلت و طهارت و تجريد آنها گردد از تعلق به عالم طبيعت و ايصال آنها به عالم ملكوت اعلى و طبقه صافات صفا التى لا توجه لها الى ما سوى كام اخبر تعالى عن حالهم مامنا الا له مقام معلوم
قوله عليه السلام و اذا صليت على ملآئكتك و رسلك بلغتهم صراتنا عليهم صلوة اول كه منسوب به حق است به معنى رحمت و بركت است و صلوة ثانى كه از ناحيه خلق است به معنى دعا است و اذا صليت كما قال تعالى ان الله و ملآئكته يصلون
على النبى يا ايها الذين امنوا صلوا عليه و سلموا تسليما قوله عليه السلام فصل عليهم بما فتحت لنا من حسن القول فيهم انك جواد كريم الفتح له معان كثيرة اما به معنى الانفجار يقال فتحت القناة اى فجرتها اليجرى الماء منها و اما به معنى خلاف غلق كما فى الحديث اذا دخل شهر رمضان فتحت ابواب السماء و غلقت ابواب جهنم فتح ابواب سماء كنايه از نزول رحمت و بركات و ازاله موانع است از صعود اعمال صالحه عباد و استحقاق دخول نفس مؤمنه موقته فى الجنة لان الجنة فى السماء كما قال تعالى فى حق الكفرة الفجرة من باب تعليق الامر بالمحال لا تفتح لهم ابواب السماء و لا يدخلون الجنة حتى يلج الجمل فى سم الخياط يعنى مفتوح نمى شود ابواب سماء به نزول بركات و داخل نمى شوند جنة را به اقسامها تا آن كه داخل شود جمل نفس متكبره در سم الخياط قوانين شريعت و احكام طريقت و مبتلا شود به عتبات بدنى و روحى اختيارا از قبيل مجاهدات و رياضات نفسانيه در قلع و قمع شهوات دنيويه و اجبارا در تحمل امراض و اوجاع بدنيه كه براى تصفيه ذات او عنفا از جانب حق تعالى به او مى رسد حق يزول قهرا عن خاطره حب الدنيا و تعلق ما سوى و صافى طريق الرياضات الشرعية و نصبات البدنيه ذاته و انانية ادق من الشعر به مقتضاى قوله عليه السلام واقتلوا انفسكم فتوبوا الى بآره كم بتبدل جهات الظلمانيه بجهات النورانية الاخرويه فيقع فى الفنا و يدخل جنته البقاء قال تعالى فلا اقسم برب المشارق والمغارب انا لقادرون على ان نبدل خيرا منهم و ما نحن بمسبوقين به تبديل بدن دنيويه را به بدن اخرويه كه به جهات عديده خيرا منهم است و ما نحن
بمسبوقين ماحصل او اين است كه اين تبديل و تغيير ما اشخاص و افراد دنيويه آنها را به اخرويه مرهون و مقدور و مقضى به اوقات معينه مقروه است كه بدون انتهاء امد ممدود و اجل محدود نيستيم ما سبقت دهنده كما قال لا يستقدمون ساعة و لا يستاخرون على الجملة از معانى فتح به معنى غلبه و نصرت است يقال فتح السلطان البلد اى غلب عليها و فتح الله على رسوله اى نصره و نيز الفتحه فى الشى ء الفرجة فيه و نيز الفتح به معنى القضا و الحكم الفتاحة الحكومة و كلام على عليه السلام و افتح بيننا و بين قومنا بالحق اى و احكم و فتحت در فقره دعا به اين معنى اخير مناسب است بما فتحت لنا من حسن القول فيهم يعنى به توسط انبياء خود حكم و وصيت نموده به ما كلام حسن را دوباره آن ملائكه موكله مدبره انك جواد كريم اعنى جود و كرم خاص تو است الجواد هو المعطى بلاعوض و لا غرض چه اگر به عوض باشد مستعيض خواهد بود و اگر لغرض باشد معامل و متكمل بغير خواهد بود لازم آيد در مقام ذات ناقص و قاصر و ممكن الصفات باشد با آن كه واجب الوجود بذاته واجب الوجود من جميع الجهات است و كريم كه مجازا در خلق استعمال مى شود هو الجامع لانواع الخير و الشرف والفضائل و اطلاق او حقيقة بر ذات مقدس لانه معطى النعم قبل استحقاقها كما قيل
ما نبوديم و تقاضامان نبود
لطف تو ناگفته ما مى شنود
لذا ورد فى الدعاء الهى كفى علمك عن المقال و كفى كرمك عن السؤال او است فياض مطلقا كه در نزول فيض از او چيز نكاهد و در رجوع بر او چيزى نيفزايد و چون
ظل و ذى ظل كه در اقبالش بر زمين چيزى از ذى ظل نكاهد و در وجوعش بر او چيزى افزوده نشود و معلوم است كه حكم عالم وجود به معنى ما سوى از عالم لاهوت كه مقام اسماء حسنى و صفات عليا است و جبروت كه مرتبه عقول مرتبه طوليه است و ملكوت اعلى كه نشائه نفوس كليه سماويه و ملكوت اسفل كه نفوس جزئيه حيوانيه تشريه و ناسوت كه عالم شهادت است مقابل غيب از بسايط او و مركبات كه به امهات اربعه و مواليد ثلاثه تعبير شده عموما نسبت به ذات حق كه علت العلل است حكم ظل و عكس و عاكس است بمفاد الم تر الى ربك كيف مد الظل كما قيل
اى سايه مثال گاه بينش
در پيش وجودت آفرينش
و اشاره به اين مقام است ماورد فى الحديث ان روح المومن اشد اتصالا بروح الله من اتصال الشعاع بالشمس