یکی از بزرگترین و تلخترین حوادث تاریخ جهان اسلام، واقعه جانسوز کربلاست؛ حادثهای که یاد و خاطره آن همواره قلب و جان انسانهای آزاده را متأثر میسازد.
واقعه خونین کربلا، حادثهای عظیم و کمنظیر در تاریخ بشریت است. هرگاه انسان با دیده بصیرت و دلی سرشار از ایمان به این واقعه بنگرد، بهروشنی درمییابد که ابعاد اعتقادی، اخلاقی، انسانی و اجتماعی آن، عاشورا را از بسیاری از حوادث تاریخی متمایز ساخته است.
آنچه این قیام بزرگ را ماندگار و جاودانه کرده، هدف پاک و مقدس پدیدآورنده آن، حضرت اباعبدالله الحسین علیهالسلام است. سیدالشهدا علیهالسلام در این نهضت الهی، هدفی جز صیانت از دین، احیای اسلام ناب محمدی صلیاللهعلیهوآله، مبارزه با انحراف و پاسداری از ارزشهای الهی نداشت.
امام حسین علیهالسلام در وصیتنامه خود به برادرش، محمدبنحنفیه، هدف قیام خویش را چنین بیان فرموده است:
«إِنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الإِصْلاحِ فِی أُمَّةِ جَدِّی، أُرِیدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَأَنْهى عَنِ الْمُنْکَرِ، وَأَسِیرَ بِسِیرَةِ جَدِّی وَأَبِی.»
همانا من برای اصلاح امت جدم قیام کردم. میخواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم و به روش جدم و پدرم رفتار نمایم.[1]
بر اساس این سخن، هدف اساسی امام حسین علیهالسلام، اصلاح امت اسلامی و احیای فریضه امر به معروف و نهی از منکر بود؛ تا در پرتو آن، اسلام حقیقی حفظ شود و احکام و دستورهای دین در جامعه تحقق یابد.
اما قیام عاشورا با شهادت امام حسین علیهالسلام پایان نیافت. پس از شهادت مظلومانه آن حضرت، فرزند بزرگوارشان، امام علیبنالحسین علیهالسلام، مسئولیت خطیر امامت و هدایت جامعه را بر عهده گرفت و اهداف بلند نهضت حسینی را با شیوهای متناسب با شرایط سیاسی و اجتماعی عصر خویش ادامه داد.
امام حسین و امام سجاد علیهماالسلام در هدف، کاملاً هماهنگ بودند و یک مسیر را دنبال میکردند؛ هرچند شیوههای آنان، متناسب با شرایط زمان، متفاوت بود.
امام حسین علیهالسلام در میدان مبارزه و با نثار خون خود و یارانش، چهره حکومت ستمگر اموی را آشکار ساخت و امام سجاد علیهالسلام در میدان سخن، خطابه، دعا، تربیت و روشنگری، پیام این قیام را به جامعه اسلامی منتقل کرد.
ازاینرو، میتوان گفت نقش امام چهارم علیهالسلام، مکمل نهضت عاشورا بود. آن حضرت توانست با روشنگریهای خود، تبلیغات گسترده بنیامیه را خنثی کند و پایههای مشروعیت حکومت یزید را به لرزه درآورد.
خداوند متعال میفرماید:
«جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقًا»؛
حق آمد و باطل نابود شد؛ بیتردید باطل نابودشدنی است.[2]
برای شناخت بهتر نقش امام سجاد علیهالسلام در تداوم نهضت عاشورا، باید خطبههای روشنگرانه آن حضرت در کوفه و شام را بررسی کرد.
هنگامی که کاروان اسیران اهلبیت علیهمالسلام وارد کوفه شد، حضرت زینب کبری، فاطمه صغری دختر امام حسین و امکلثوم علیهنالسلام، با سخنرانیهای کوبنده خود، پرده از جنایتهای کوفیان برداشتند و پیمانشکنی و نفاق آنان را آشکار ساختند.
در نقلهای تاریخی آمده است که پس از خطبه امکلثوم علیهاالسلام، صدای گریه و ناله مردم برخاست. زنان گیسوان خود را پریشان کردند، خاک بر سر ریختند، صورتهای خود را خراشیدند و فریاد «واویلا» سر دادند. مردان نیز گریه میکردند و از شدت اندوه، موهای محاسن خویش را میکندند. راوی میگوید هیچگاه مردمی را گریانتر از آن روز ندیده بود.
پس از خطبههای بانوان اهلبیت علیهمالسلام، نوبت به سخنرانی امام سجاد علیهالسلام رسید. آن حضرت با اشارهای از مردم خواست سکوت کنند. هنگامی که جمعیت آرام شد، برخاست، خداوند را حمد و ثنا گفت، بر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله درود فرستاد و سپس فرمود:
«ای مردم! هرکس مرا میشناسد، میداند که من کیستم و هرکس مرا نمیشناسد، خود را به او معرفی میکنم. من علیبنالحسین، فرزند علیبنابیطالب هستم.
من فرزند کسی هستم که حرمتش را شکستند، نعمتش را از او گرفتند، اموالش را غارت کردند و خاندانش را به اسارت بردند.
من فرزند کسی هستم که او را در کنار رود فرات، بیآنکه خونی از او طلب داشته باشند، به قتل رساندند. من فرزند کسی هستم که با رنج و شکنجه به شهادت رسید و همین افتخار برای ما کافی است.»
آنگاه حضرت، پیمانشکنی مردم کوفه را یادآور شد و فرمود:
«ای مردم! شما را به خدا سوگند میدهم؛ آیا میدانید که برای پدرم نامه نوشتید و او را دعوت کردید، اما هنگامی که به سوی شما آمد، با او نیرنگ کردید و سپس او را به قتل رساندید؟
هلاکت بر شما باد به سبب آنچه برای آخرت خود فرستادید! چه اندیشه زشت و ناپسندی دارید! با کدام چشم به چهره رسول خدا صلیاللهعلیهوآله خواهید نگریست، آن هنگام که به شما بگوید: فرزندان مرا کشتید، حرمت مرا شکستید و از امت من نیستید؟»
راوی میگوید در این هنگام، از هر سو صدای گریه مردم بلند شد و آنان به یکدیگر میگفتند:
«هلاک شدید و خود نمیدانستید.»
مردم کوفه پس از شنیدن سخنان امام سجاد علیهالسلام، اظهار پشیمانی کردند و آمادگی خود را برای یاری آن حضرت اعلام داشتند. بااینحال، امام که پیمانشکنی آنان را در حق پدر و خاندانش دیده بود، فریب این سخنان را نخورد و فرمود:
«هیهات، هیهات! ای پیمانشکنان حیلهگر که جز نیرنگ و مکر خصلتی ندارید! آیا میخواهید همان رفتاری را که با پدران من داشتید، با من نیز تکرار کنید؟
به خدا سوگند چنین چیزی ممکن نیست؛ زیرا هنوز زخمهایی که از مصیبت خاندان پدرم بر دل من وارد شده، بهبود نیافته است. مصیبت جدم رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و شهادت پدر و برادرانم فراموش نشده و تلخی آن از کام من بیرون نرفته است.
اندوه این مصیبت، سینه و گلویم را میفشارد و غصه آن در درونم جریان دارد. از شما میخواهم که نه ما را یاری کنید و نه با ما بجنگید.»[3]
این سخنان، اوج بصیرت، شجاعت و استواری امام سجاد علیهالسلام را نشان میدهد. آن حضرت در حالی که اسیر و بیمار بود و داغ شهادت پدر، برادران، عموها و یارانش را بر دل داشت، در برابر جمعیتی که در شهادت امام حسین علیهالسلام نقش داشتند، ایستاد و آنان را با حقیقت رفتارشان روبهرو کرد.
شرایط شام با کوفه تفاوت فراوانی داشت. مردم کوفه، خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله را میشناختند؛ اما مردم شام سالها زیر تأثیر تبلیغات حکومت اموی قرار گرفته بودند.
نزدیک به چهل سال، دستگاه تبلیغاتی معاویه در شام و اطراف آن بر ضد امیرالمؤمنین علی علیهالسلام فعالیت کرده بود. خطیبان وابسته به حکومت مأمور بودند منزلت آن حضرت را تحریف کنند، به ایشان ناسزا بگویند و خاندان ابوسفیان را ستایش کنند.
در چنین شرایطی، کاروان اسیران را وارد شام کردند. یزید میکوشید واقعه کربلا را پیروزی حکومت بر گروهی شورشی جلوه دهد و حقیقت را از مردم پنهان سازد. بااینحال، خطبه امام سجاد علیهالسلام تمام محاسبات دستگاه اموی را بر هم زد.
هنگامی که امام سجاد علیهالسلام را وارد مجلس کردند، یزید به یکی از خطیبان مزدور خود دستور داد بر منبر رود و از امام علی و امام حسین علیهماالسلام بدگویی کند و معاویه و یزید را بستاید.
خطیب بر فراز منبر رفت و آنچه توانست در نکوهش امیرالمؤمنین و امام حسین علیهماالسلام سخن گفت و خاندان ابوسفیان را مدح کرد.
امام سجاد علیهالسلام از پایین منبر با صدای بلند فرمود:
«وای بر تو ای سخنران! خشنودی مخلوق را به قیمت خشم خالق خریدی؛ پس جایگاه خود را در آتش آماده بدان.»
آنگاه امام با شجاعت تمام خطاب به یزید فرمود:
«ای یزید! به من اجازه بده بر فراز این چوبها بروم و سخنانی بگویم که موجب خشنودی خدا و پاداش حاضران باشد.»
یزید ابتدا با این درخواست مخالفت کرد؛ اما حاضران اصرار کردند که اجازه دهد آن حضرت سخن بگوید.
یزید گفت:
«اگر او بر منبر رود، پایین نمیآید مگر آنکه من و خاندان ابوسفیان را رسوا کند.»
برخی از حاضران گفتند:
«سخنان این جوان چه اهمیتی میتواند داشته باشد؟ اجازه بده سخن بگوید.»
یزید که از علم و جایگاه اهلبیت علیهمالسلام آگاه بود، پاسخ داد:
«او از خاندانی است که علم و دانش را با تمام وجود در کام خود فروبردهاند.»
سرانجام با اصرار مردم، یزید ناچار شد به امام اجازه سخنرانی دهد.
امام سجاد علیهالسلام بر فراز منبر رفت. پس از حمد و ثنای الهی، فضایل اهلبیت پیامبر صلیاللهعلیهوآله را بیان کرد و سپس فرمود:
«ای مردم! خداوند به ما شش ویژگی عطا کرده و با هفت فضیلت بر دیگران برتری بخشیده است. به ما علم، بردباری، بخشندگی، فصاحت، شجاعت و محبت در دلهای مؤمنان عطا شده است و ما به این فضیلت برتری یافتهایم که پیامبر برگزیده، محمد صلیاللهعلیهوآله، از ماست؛ صدیق، جعفر طیار، شیر خدا و شیر رسول او، و دو سبط این امت نیز از خاندان ما هستند.»
سپس فرمود:
«هرکس مرا میشناسد که میشناسد و هرکس مرا نمیشناسد، او را از حسب و نسب خود آگاه میکنم.
ای مردم! من فرزند مکه و منایم. من فرزند زمزم و صفایم. من فرزند کسی هستم که حجرالاسود را با عبای خود حمل کرد. من فرزند بهترین کسی هستم که جامه احرام پوشید و طواف و سعی بهجا آورد. من فرزند کسی هستم که بر براق سوار شد و به معراج رفت. من فرزند محمد مصطفی صلیاللهعلیهوآله هستم.»
حضرت در ادامه، جد بزرگوار خود، امیرالمؤمنین علی علیهالسلام، را چنین معرفی کرد:
«من فرزند علی مرتضایم. من فرزند کسی هستم که سران مشرکان را درهم کوبید تا زبان به توحید گشودند. من فرزند کسی هستم که در پیشاپیش رسول خدا صلیاللهعلیهوآله با دو شمشیر میجنگید و با دو نیزه مبارزه میکرد. او دو بار هجرت کرد، در بدر و حنین جنگید و لحظهای به خداوند کفر نورزید.»
امام سپس به معرفی مادران گرامی خود و پدر شهیدش پرداخت و فرمود:
«من فرزند فاطمه زهرا علیهاالسلام هستم. من فرزند خدیجه کبری علیهاالسلام هستم. من فرزند کسی هستم که از روی ستم به شهادت رسید. من فرزند کسی هستم که سرش را از پشت بریدند. من فرزند آن تشنهکامی هستم که با لب تشنه جان سپرد.
من فرزند کسی هستم که پیکرش بر خاک کربلا افتاد. من فرزند کسی هستم که عمامه و عبایش را به غارت بردند. من فرزند کسی هستم که فرشتگان آسمان بر او گریستند.»
امام سجاد علیهالسلام این جملات را ادامه داد تا مردم با حقیقت هویت اسیران آشنا شدند و صدای گریه و ناله از مجلس برخاست.
یزید که از تأثیر سخنان امام و احتمال برپایی اعتراض عمومی هراسان شده بود، برای قطع سخنان آن حضرت به مؤذن فرمان داد اذان بگوید.
مؤذن گفت:
«الله اکبر، الله اکبر.»
امام فرمود:
«چیزی بزرگتر از خداوند وجود ندارد.»
مؤذن گفت:
«أشهد أن لا إله إلا الله.»
امام فرمود:
«مو، پوست، گوشت و خون من به یکتایی خداوند گواهی میدهد.»
هنگامی که مؤذن گفت:
«أشهد أن محمداً رسول الله»،
امام سجاد علیهالسلام به او فرمود:
«تو را به حق محمد صلیاللهعلیهوآله، لحظهای خاموش باش تا سخنی بگویم.»
سپس از فراز منبر رو به یزید کرد و فرمود:
«ای یزید! این محمد صلیاللهعلیهوآله جد من است یا جد تو؟ اگر بگویی جد توست، دروغ گفته و کفر ورزیدهای؛ و اگر اعتراف میکنی که او جد من است، پس چرا فرزندانش را کشتی؟ چرا پدرم را به قتل رساندی و خاندان او و مرا به اسارت آوردی؟»
سپس گریست و خطاب به مردم فرمود:
«ای مردم! آیا در میان شما کسی هست که جد و پدرش رسول خدا صلیاللهعلیهوآله باشد؟»
صدای شیون و گریه از مجلس برخاست. آنگاه حضرت فرمود:
«به خدا سوگند، در این جهان جز من کسی نیست که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله جد او باشد. پس چرا این مرد، پدر مرا کشت و ما را مانند اسیران روم به اسارت آورد؟
ای یزید! این کارها را انجام میدهی و باز میگویی محمد صلیاللهعلیهوآله رسول خداست و رو به قبله میایستی؟ وای بر تو که در روز قیامت، جد و پدرم با تو به مخاصمه برمیخیزند.»[4]
سخنان کوبنده امام سجاد علیهالسلام، حقیقت را برای مردم آشکار کرد و یزید را در برابر افکار عمومی قرار داد. او که مجالی برای پاسخگویی نداشت، به مؤذن دستور داد اقامه بگوید.
در مجلس هیاهو به پا شد. برخی همراه یزید نماز خواندند، اما گروهی نماز نخواندند و پراکنده شدند. بدینترتیب، مجلس پیروزیای که یزید برای نمایش قدرت خود ترتیب داده بود، به صحنه رسوایی حکومت اموی تبدیل شد.
خطبه امام سجاد علیهالسلام نشان داد که اسارت ظاهری اهلبیت علیهمالسلام نتوانسته بود عزت، شجاعت و روحیه مقاومت آنان را درهم بشکند. در حقیقت، یزید بر تخت حکومت نشسته بود، اما در برابر منطق و ایمان امام سجاد علیهالسلام شکست خورد.
در نقل مشهوری آمده است که از امام سجاد علیهالسلام پرسیدند:
«سختترین مصیبت شما در سفر کربلا در کجا بود؟»
حضرت سه بار فرمود:
«الشام، الشام، الشام؛ شام، شام، شام.»
همچنین در نقلی آمده است که امام سجاد علیهالسلام خطاب به نعمانبنمنذر مدائنی، هفت مصیبت بزرگ دوران حضور اهلبیت علیهمالسلام در شام را بیان فرمود:
ستمگران در شام، اطراف اهلبیت علیهمالسلام را با شمشیرهای برهنه و نیزههای افراشته محاصره کرده بودند. به آنان حمله میکردند، با انتهای نیزه ضربه میزدند و در میان جمعیت فراوان نگاه میداشتند، در حالی که ساز و طبل مینواختند.
سرهای شهیدان را در میان هودجهای بانوان اهلبیت علیهمالسلام حرکت میدادند. سر مقدس امام حسین و حضرت عباس علیهماالسلام را در برابر دیدگان حضرت زینب و امکلثوم علیهماالسلام قرار داده بودند.
سر علیاکبر و قاسم علیهماالسلام نیز در برابر دیدگان سکینه و فاطمه، دختران امام حسین علیهالسلام، حمل میشد. گاه با سرهای شهیدان بازی میکردند و گاهی سرها بر زمین میافتاد و در زیر سم ستوران قرار میگرفت.
برخی از زنان شامی از بالای بامها آب و آتش بر سر اسیران میریختند. آتش به عمامه امام سجاد علیهالسلام افتاد و چون دستان آن حضرت را به گردنش بسته بودند، نتوانست آتش را خاموش کند. عمامهاش سوخت و آتش به سر مبارکش رسید.
از طلوع خورشید تا نزدیک غروب، اهلبیت علیهمالسلام را همراه با ساز و آواز در کوچهها و بازارها گرداندند تا در معرض تماشای مردم قرار گیرند.
مأموران حکومت مردم را تحریک میکردند و میگفتند:
«ای مردم! اینان را بکشید؛ زیرا در اسلام هیچ احترامی ندارند.»
اهلبیت علیهمالسلام را با یک ریسمان به یکدیگر بسته بودند و آنان را از مقابل خانههای یهودیان و مسیحیان عبور میدادند.
مأموران حکومت به آنان میگفتند:
«اینها کسانی هستند که پدرانشان، پدران شما را در خیبر و خندق کشتند و خانههایشان را ویران کردند. امروز انتقام آنان را از این اسیران بگیرید.»
اسیران خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله را به بازار بردهفروشان بردند و قصد داشتند آنان را مانند غلام و کنیز بفروشند؛ اما خداوند چنین فرصتی به دشمنان نداد.
اهلبیت علیهمالسلام را در مکانی بدون سقف جای دادند. آنان روزها از شدت گرما و شبها از سرمای هوا آسایش نداشتند.[5]
این حوادث تنها بخشی از مصائبی است که خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله پس از واقعه عاشورا تحمل کردند. بااینحال، آنان در سختترین شرایط نیز از رسالت الهی خود دست نکشیدند و با صبر، ایمان و شجاعت، پیام عاشورا را به گوش مردم رساندند.
نهضت عاشورا با شهادت امام حسین علیهالسلام به پایان نرسید؛ بلکه مرحله دیگری از آن، با مجاهدتهای حضرت زینب کبری و امام سجاد علیهماالسلام آغاز شد.
اگر خون امام حسین علیهالسلام چهره ظلم را آشکار ساخت، خطبههای امام سجاد علیهالسلام حقیقت این قیام را برای جامعه اسلامی تبیین کرد. آن حضرت در کوفه، پیمانشکنی و خیانت مردم را افشا کرد و در شام، در مرکز حکومت اموی، تبلیغات چندینساله بنیامیه را در هم شکست.
امام سجاد علیهالسلام با بهرهگیری از خطابه، دعا، تربیت شاگردان و نشر معارف دینی، اجازه نداد پیام عاشورا در غوغای تبلیغات حکومت گم شود. ازاینرو، باید آن حضرت را یکی از مهمترین پیامرسانان و تکمیلکنندگان نهضت حسینی دانست.
خطبههای امام سجاد علیهالسلام نشان داد که قدرت حقیقی، در حکومت، شمشیر و سپاه خلاصه نمیشود؛ بلکه قدرت حقیقی از ایمان، حقانیت و شجاعت در بیان حقیقت سرچشمه میگیرد.
یزید و دستگاه اموی میخواستند با به اسارت گرفتن اهلبیت علیهمالسلام، آنان را تحقیر کنند؛ اما همین اسارت، به فرصتی برای رسوایی حکومت اموی و معرفی حقیقت قیام امام حسین علیهالسلام تبدیل شد.
ای یاد تو در عالم، آتش زده بر جانها
هر جا ز فراق تو، چاک است گریبانها
ای گلشن دین، سیراب با اشک محبانت
از خون تو شد رنگین، هر لاله به بستانها
پینوشتها