اصفهان بیتالاحزان دهه اول ذیالقعده تابستان1396هـ.ش. سخنرانی سومبسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین الصلاه و السلام علی سید الانبیا و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین .از مجموعه آثاری که از وجود مبارک حضرت رضا بهجا مانده استفاده میشود که امام عاشق این معنا بود که مردم دینشناس بشوند. وقتی مردم دین را بشناسند و بفهمند که این مجموعه حق است حقیقت است ریشه است و سازندگی دارد به دین علاقهمند میشوند و بعد از علاقه به دین دیندار میشوند؛ وقتی دیندار شدند منبعی از خیر و منفعت و سود هم برای خودشان هم برای اهلشان و هم برای مردم میشوند. کسی به محضر امام صادق علیهالسلام عرضه داشت یابن الرسول الله این جملهای که خدا از حضرت مسیح در گهواره نقل کرده جعلنی مبارکا این به چه معناست؟ اینکه عیسی نمیگوید من مبارک هستم بلکه میگوید خدا من را مبارک قرار داد. خب خدا او را مبارک قرار داد یعنی چه؟ حضرت یک کلمه در جواب سؤالکننده فرمودند و معلوم بود که سؤالکننده آدم فهمیدهای است و با آن یک کلمه همه داستان را درک کرد. امام فرمودند اینکه مسیح گفت خدا من را مبارک قرار داده یعنی جعلنی نفاعا من را یک موجودی قرار داده که سود من منفعت من یک منفعت بسیاری است. یک کسی نباید بنشیند و بشمارد که وجود من برای مردم چه تعداد منفعت دارد؟ نفاع از نظر ادبیات عرب صیغه مبالغه است یعنی سود بسیار سود بیاندازه؛ حرفهایم سودمند است بودنم سودمند است رفتوآمدنم سودمند است نگاهم شنیدنم نیتم عملم کارم کوششم رفاقتم ارتباطم همه سودمند است. اینکه امام هشتم عاشق این است که مردم فقیه در دین بشوند این کلمه فقیه در قرآن ذکر شده است. فقیه نه بهمعنی اینکه مردم بروند و چندسال در حوزه درس بخوانند و لباس بپوشند و یک چندتا اجازه اجتهاد هم از اساتیدشان بگیرند و به محراب و منبر برگردند؛ منظور از فقیه این نیست. فقیه یعنی دینفهم و فقه لغتا بهمعنای درک است بهمعنای فهم است. خب مردم که دینشناس بشوند عاشق دین میشوند. یک جمله خود حضرت دارند لو عرف الناس محاسن کلامنا لاتبعونا اگر مردم زیبایی این دین را در سخنان ما بفهمند پیرو این دین میشوند. خب وقتی در حد گنجایش خودشان و در حد استطاعت خودشان پیرو این دین شدند یک مسیح میشوند؛ یعنی مبارک میشوند یعنی یک منبع خیر و سود و نفع برای همه میشوند و وقتی آدمی منبع خیر شد آثار عجیبی از او بروز میکند. یکبار من بین دوازدهم تا پانزدهم ماه مبارک رمضان الآن دقیق نمیدانم و یادم نیست چون داستان برای سال 46-47 است. از منبر پایین آمدم و نشستم. خب همه رفتند الا چهار-پنجتا که در مسجد مانده بودند یکیشان به من گفت آقا پدرت زنده است؟ گفتم بله گفت من اسمم این است خانه که برگشتی به پدرت بگو فلانکس سلام رساند و خیلی هم دلم میخواهد پدرت را ببینم. گفتم فردا به او میگویم تا به مسجد بیاید و همینجا در خانه خدا ایشان را ملاقات کنی. من وقتی به منزل آمدم به پدرم گفتم آقا یک شخص قدبلندی به این نام به شما سلام رساند و مشتاق هم هست که شما را ببیند. قیافه پدرم حال تعجب به خودش گرفت و گفت چنین آدمی مسجد بود؟ گفتم بله گفت فکر نمیکنم آن که در نظر من است این باشد؛ ولی حالا فردا ظهر میآیم. فردا ظهر آمد بعد از منبر که پدرم جلو آمد آنجایی که من نشسته بودم و آن مرد هم نشسته بود همدیگر را که دیدند خیلی گریه کردند و خب حرفهایشان را زدند. من با پدرم به خانه آمدم گفتم بابا این چه کسی بود؟ گفت بابا تو کلاس دوم سوم
1 مطلب یافت شد
English