لطفا منتظر باشید
تنظیمات متن
نوع قلم
اندازه قلم
رنگ قلم
نوع قلم
اندازه قلم
رنگ قلم
دعای 1 ( دعا در توحید و ستایش خداوند ) ترجمه حسین انصاریان
  • وَ كَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ إِذَا ابْتَدَأَ بِالدُّعَاءِ بَدَأَ بِالتَّحْمِيدِ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ الثَّنَاءِ عَلَيْهِ ، فَقَالَ
  • ( 1 )  الْحَمْدُ لِلَّهِ الْأَوَّلِ بِلَا أَوَّلٍ كَانَ قَبْلَهُ ، وَ الآْخِرِ بِلَا آخِرٍ يَكُونُ بَعْدَهُ
    (1)

    حقيقت حمد، مدح، شكر

    حمد، ستايش نمودن در برابر صفات نيك اختيارى است. مدح، ستودن در برابر صفات نيك اختيارى و غير اختيارى است. شكر، سپاس در برابر نعمت‌هايى است كه از منعم به ما رسيده باشد.

    با توجه به فرقى كه بين حمد و مدح و شكر است و با عنايت به الف و لامى كه متّصل به كلمه حمد است، به اين معنا واقف مى‌گرديم كه تمام ستايش‌ها مخصوص به آن وجود مقدّسى است كه با اراده و اختيار، خالق تمام موجودات و زيبا آفرين و رشد دهنده تمام عناصر هستى و هدايت كننده آنان به مطلوب و مقصود است و هر جا نسبت به هر كسى به خاطر ذات يا صفات يا افعال نيك اختياريش ستايش واقع شود، برگشت آن ستايش به حضرت حقّ است، چرا كه هر ذات نيكى و هر صفت زيبايى و هر فعل جميلى قطره‌اى از آن بحر و جلوه‌اى از آن منبع و نور پرفروغى از آن كانون است.

    در حقيقت با گفتن‌ ((الحمدللَّه‌)) كه سرچشمه اين كلمه، معرفت حامد و قلب پاك و نورانى اوست- خدا را بر ذات و صفات و افعالش ستايش مى‌كنند.

    ((الحمدللَّه‌)) جمله پر نورى است كه در دنيا كه زندگى اول است بر زبان عاشقان جارى است و در آخرت كه زندگى دوم وابدى است نيز بر زبان اهل بهشت جهت‌ ستايش حق جارى خواهد بود.

    امام صادق عليه السلام مى‌فرمايد:

    استرى از پدرم حضرت باقر عليه السلام گم شد فرمود: اگر خداوند وسيله برگشت آن را برايم فراهم كند او را به محامد و ستايش‌هايى بستايم كه موجب رضايت او شود. چون استر با زين و برگش پيدا شد و حضرت بر آن آرام گرفت لباسش را پيچيد و به جانب حضرت حق سر برداشت و گفت: الحمد للّه و چيزى به آن نيفزود، آنگاه فرمود: هيچ ستايشى نيست مگر اين كه در آنچه گفتم هست. <<1>>

    اين جمله را جناب حق جهت ستايش آوردن بندگان به پيشگاهش به بندگان تعليم داده تا در حد خود از عهده حمد حضرتش با توجه به مفهوم جمله و اين كه همه موجوديت خود را بدرقه معناى آن كنند برآيند و اگر اين تعليم در كار نبود تمام زبان‌ها از ستايش او لال بود!

    فيض آن شوريده مست و آن باده نوش جام الست مى‌گويد:

    شدم آگه ز راه، الحمدللّه‌

    كه عشقم شد پناه، الحمدللّه‌

    رهى كارد مرا تا درگه او

    به من بنمود إله، الحمدللّه‌

    سحاب رحمتش بر من بباريد

    ز دل شستم گناه، الحمدللّه‌

    به يكدم كهرباى عشق بربود

    دل و جان را چوكاه، الحمدللّه‌

    رسن آمد به بالا، يوسف جان‌

    برون آمد ز چاه، الحمدللّه‌

    (فيض كاشانى)

    ستايش حقّ از زبان عرفان‌

    بدانكه: چون حمد و ثنا مترتّب است بر مطالعه كمال و مشاهده جمال؛ و سرمايه كمال هر كاملى، اثرى از آثار كمال حقّ است و پيرايه جمال هر جميلى پرتوى از انوار جمال مطلق است، لاجرم جميع محامد بدان ذات كه مستجمع جميع كمالات است راجع تواند بود؛ و حمد قولى و فعلى و حالى، به حكم تخلّق به اخلاق حضرت متعالى، سزاوار آن جناب عالى باشد.

    امّا حمد قولى، ثناى لسانى است بدانچه حقّ سبحانه و تعالى بر زبان انبيا، خود را بدان محمدت فرمود.

    امّا فعلى، اتيان اعمالى بدنى است ازطاعات و عبادات و خيرات و مبرّات، از براى ابتغاى وجه احد قديم، توجّه بدان جناب كريم، نه از براى طلب حظوظ نفس و مرضات او.

    امّا حالى كه به حسب قلب و روح است، عبارت است از اتّصاف به كمالات علميّه و عمليّه و تخلّق به اخلاق الهيّه. و در حقيقت همه اين محامد، ستايش حقّ است نفس خود را در مقام تفصيلى كه مسمّى به مظاهر است، از رويى كه مظاهر غير ظاهر نيست.

    امّا حمد او ذات خود را در مقام جمعى الهى از روى قول، تعريفات اوست نفس خود را به صفات كماليّه كه كتب منزّله و صحف منشّره او بدان ناطق است.

    امّا از روى فعل، اظهار كمالات جماليّه و جلاليّه است از غيب به شهادت و از باطن به ظاهر و از علم به يقين، در محالّ صفات و مجالى ولايات اسما به حسب تعيّنات.

    مثلًا وجود حضرت ختمى مرتبت كه داراى مقام جمع الجمعى است و آنچه خوبان همه دارند او تنها دارد، حمد فعلى حقّ است مرخود را، چنانچه عارف‌ نامدار داود بن محمود قيصرى مى‌گويد:

    <<از آن جا كه اين حقيقت جمعيّه الهيّه، كامل‌ترين نوع انسان كمالى است و در نوع انسان، كامل‌تر از حضرت ختمى مقام وجود ندارد؛ داراى مقام فرديّت مطلقه و به اعتبار وجود جمعى كمالى، در نوع خود متفرّد است؛ از خواصّ فرديّت مطلقه احاطه به جميع مراتب و درجات است از مقام تعيّن اوّل تا آخرين درجه نزول و عالم شهادت مطلقه.

    در مقام احديّت واسطه است جهت ظهور حقايق و معانى غيبىِ مستجنّ در ذات، به وجود تفصيلى در مرتبه واحديّت و إعطاءُ كلِّ ذِى حَقٍّ حَقَّه، به حسب ظهور اسماى الهى و صور اسمائيّه و اعيان ثابته و استعدادات و لوازم اعيان به فيض اقدس؛ كه همين فيض اقدس اوّلين جلوه و ظهور حقيقت محمّديّه است؛ و قابليّت او به حسب عين ثابت، اتمّ قابليات است و داعيان كافّه ممكنات به منزله ابعاض و اجزا و ذرارى عين كلّى او هستند چون عين ثابت او صورت اسم اللَّه ذاتى است.

    اين حقيقت به اعتبار نشئات روحانيّت نبىّ مبعوث است بر كافّه ارواح انبيا و اوليا و به اعتبار نشئات عنصرى و مادّى و ظهور در عالم شهادت، داراى مقام ختميّت نبوّت است و بعد از غروب شمس نبوّت ظهور در مشكات اولياى محمّديّين مى‌نمايد و مقام ولايت او به ظهور مهدى به حدّ اعلاى از كمال مى‌رسد كه حضرت صادق عليه السلام فرمود:

    نَحْنُ وَاللّهِ اْلأسْماءُ الْحُسْنى. <<2>>

    ما به خدا سوگند، اسماى حسناى خداوند هستيم.

    و به حسب علم عِنايى حقّ كه مقتضى رسيدن هر فردى از افراد انسان است به‌ كمال لايق خود و لزوم تجلّى حقّ به اسم عدل و تجلّى حقّ در مشكات ختم ولايت با تمام اسما و صفات خود و ظهور تفصيلى اسماى صفات در مظاهر خلقيّه در عالم شهادت؛ دولت اسماى حاكم بر مظاهر اوليا تا قيام قيامت انقطاع نمى‌پذيرد.

    امّا حمد از روى حال، عبارت از تجلّيات اوست هم در ذات خويش به فيض اقدس اوّلى و ظهور نور ازلى پس در جمع و تفصيل. <<3>>

    و بى هيچ شبهه و ريب، بعد از حمد حضرت عالم الشهادة و الغيب مر ذات خود را به ذات خويش، آن حضرت را هيچ حمدى سزاوارتر از حمد انسان كامل مكمّل كه متمكّن مقام خلافت عظمى باشد نيست، چه اين حمد همان ثناى حقّ است مرذات خود را، ازآن وجه كه انسان كامل آينه جمال نماى آن حضرت است.


    تفسير <<الحمد للَّه>> در كلام فخر رازى‌

    فخر رازى در توضيح‌ ((الحمدللّه‌)) ، در فائده هشتم، از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت مى‌كند:

    اذا أنْعَمَ اللّهُ عَلى عَبْدِهِ نِعْمَةً، فَيَقُولُ الْعَبْدُ: الْحَمْدُ لِلّهِ؛ فَيَقُولُ اللّهُ تَعالى: انْظُرُوا الى عَبْدى أعطَيْتُهُ ما لاقَدْرَ لَهُ، فَأعْطانى ما لاقيمَةَ لَهُ. <<4>>

    به هنگامى كه خداوند نعمتى را به بنده‌اش عنايت كند و او در برابر آن نعمت بگويد <<الحمدللّه>> خداوند مى‌فرمايد بنده‌ام را بنگريد: من به او شيئى كم‌ارزش دادم، ولى او در برابرش آنچه كه برايش قيمت معيّن نيست به من هديه كرد.

    توضيح اين روايت عالى اين است كه: وقتى خداوند نعمتى عنايت مى‌كند اين‌ نعمت، نعمتى غير عادى از جانب او نيست، نعمتى است كه كرم و لطف و عنايت او اقتضا كرده، مانند سير كردن گرسنه، پوشاندن برهنه، سيراب كردن تشنه و ساير نعمت‌ها كه در ارتباط با آقايى او نسبت به بندگان است و جميع اين عنايت‌ها از نظر كمّى و زمانى محدود در چهار چوب نهايت است.

    ولى زمانى كه عبد مى‌گويد: ((الحمدللّه‌)) ، معنايش اين است: هر آن حمدى كه حامدان آوردند از آن خداست و هر حمدى كه ستايش كنندگان از آوردنش عاجز بودند، ولى به حكم عقل آوردنش در امكان است، آنهم از آنِ حضرت اوست. در اين‌ ((الحمدللّه‌)) جميع محامد ملائكه عرش و كرسى و ساكنان تمام سماوات و محامد انبيا از آدم تا خاتم و اوليا و علما و جميع خلق و تمام محامدى كه عاقبت در بهشت از قول متنعّمان به نعمت سر مى‌زند و باز همه اين ستايش‌ها كه از نظر ظاهرى، متناهى است اختصاص به خداوند دارد.

    اما آن محامدى كه ابدالآباد و دهر الداهرين خواهد بود و نهايتى برايش متصوّر نيست، آن نيز در مفهوم‌ ((الحمدللّه‌)) عبد داخل است. به همين سبب و بدين معنا كه دانستيد خداوند به وقت گفتن عبد كه مى‌گويد: ((الحمدللّه‌)) ، مى‌فرمايد: به بنده‌ام نظر كنيد، به او يك نعمت دادم كه خيلى از نظر من قابل ارزش نبود، امّا او در برابرش ستايشى آورد كه حدّ و نهايت نداشت! <<5>>

    در اين جا نكته ظريف ديگرى هست و آن اين است كه: نعمت‌هاى جناب او در دنيا متناهى است و حقيقت و مفهوم ((الحمدللّه‌)) بى نهايت است. و معلوم است وقتى به مقدار متناهى از بى نهايت كسر شود، باز بى نهايت به بى نهايتى خود مى‌ماند. در حقيقت، مفهوم روايت مثل اين است كه خداوند بگويد: بنده من! وقتى در برابر يك نعمت مى‌گويى ((الحمدللّه‌)) ، آنچه از اين گفتار ايمانى براى تو مى‌ماند طاعت بى نهايت است و به ناچار طاعت بى نهايت نعمت بى نهايت مى‌خواهد؛ به ‌اين سبب عبد در برابر اين ستايش مستحقّ ثواب ابدى و خير سرمدى است. و روى اين حساب بايد گفت هر مؤمنى به خاطر اظهار ((الحمدللّه‌)) مستحقّ سعادتى است كه آخر ندارد و نيازمند خيراتى است كه برايش نهايت نيست.


    <<الحمد للَّه>> در عمل اهل اللّه‌

    فخر رازى، در <<تفسيرش>> مى‌گويد:

    ((الحمدللّه‌)) كلمه شريفه با ارزشى است كه بايد به موضع استعمال آن توجّه داشت. چون اين واقعيّت الهيّه را بجا بگويى، مطلوب و مقصود چهره نمايد؛ چون بى جا مصرف كنى، شاهد مقصود را نبينى!

    به سرىّ سَقَطى گفتند: وجوب بردن طاعت به پيشگاه حضرت ربّ چگونه و به چه كيفيّت است؟ پاسخ داد: سى سال است به خاطر يك <<الحمد للّه>> نابجا در استغفار و توبه‌ام!!

    گفتند: چگونه؟ گفت: حريقى در بغداد اتّفاق افتاد، مغازه‌ها و خانه‌ها سوخت؛ به من خبر رسيد كه مغازه‌ام از افتادن در كام آتش در امان مانده؛ به شنيدن اين واقعه، گفتم: ((الحمداللّه‌)) وقتى به معناى اين كلمه در آن حالت دقّت كردم ديدم معنايش اين مى‌شود كه: به خاطر محفوظ ماندن مغازه‌ام خوشحالم در حالى كه وسايل مغازه‌هاى مردم سوخته، در صورتى كه دين و مروّت اقتضا داشت با مردم همدردى كنم نه خوشحال از به جا ماندن مال خودم در عين از بين رفتن اشياى ديگران باشم!! سى سال است بر آن قول بى جا در طلب مغفرت از حضرت ربّ العزّه هستم! <<6>>

    حمد حضرت دوست انجام فعلى است كه آن فعل دلالت بر عظمت منعم داشته باشد، به عنوان اين كه منعم است. و اين فعل يا قلبى است، يا زبانى، يا حركات صحيح اعضاى رئيسه بدن كه عبارت از چشم و گوش و زبان و دست و پا و شكم و شهوت است.

    نظر مطابق خواسته حقّ، شنيدن صحيح، گفتار ايمانى و قول حقّ، انجام كار خير با دست، قدم برداشتن براى خدا، حفظ عفّت شكم و شهوت وامثال اين برنامه‌ها، حركات الهى اعضاى جسمى است.

    فعل قلب به اين است كه قلب، به حقيقت و بر اساس معرفت كه از راه نظر به آثار و مطالعه علوم به دست مى‌آيد، ايمان و اطمينان به اين داشته باشد كه وجود مقدّس صاحب نعمت داراى جميع صفات كمال و جمال و جلال است. و البتّه طىّ اين مرحله همراه با مقدّمات و كوشش‌هاى جانانه و عاشقانه است كه رسيدن به مقام ايمان و اطمينان، در گرو رياضت عظيم و افعال و اعمال بزرگ و طىّ طريق علم و پوييدن راه دانش و بينش است.

    فعل زبان به اين است كه انسان آن حالت عالى قلب و بصيرت و دانايى دل را با كلماتى اظهار كند كه آن كلمات دلالت بر اين داشته باشد كه ذات منعم، مستجمع جميع صفات كماليّه است؛ و كلمه‌ ((الحمدللّه)) جامع‌ترين و زيباترين سخنى است كه قابليّت اظهار نمودن اين معنا را دارد.

    فعل اعضا و جوارح به اين است كه هماهنگ با خواسته‌هاى حضرت محبوب انجام بگيرد، تا در حقيقت نمايشگر اسما و صفات آن جناب باشد و نشان دهنده اين واقعيّت كه صاحب خلقت و مولاى نعمت داراى جميع اوصاف كمال است.

    چون اين سه مرحله را طى كردى در حدّ خودت به حمد و ستايش جناب محبوب اقدام كرده‌اى و حضرت او را در عين اين كه نعمت‌هاى مادّى و معنويش از شماره بيرون است، ستايش نموده‌اى.

    سنايى غزنوى در اين زمينه به پيشگاه حضرت حقّ عرضه مى‌دارد:

    اى در دل مشتاقان از عشق تو بستان‌ها

    وز حجّت بيچونى در صنع تو برهانها

    در ذات لطيف تو حيران شده فكرت‌ها

    بر علم قديم تو پيدا شده پنهانها

    در بحر كمال تو ناقص شده كامل‌ها

    در عين قبول تو كامل شده نقصانها

    در سينه هر معنى بفروخته آتش‌ها

    بر ديده هر دعوا بر دوخته پيكانها

    ما غرقه عصيانيم بخشنده تويى يارب‌

    از عفو نهى تاجى بر تارك عصيانها

    بسيار گنه كرديم آن بود قضاى ما

    شايد كه به ما بخشى از روى كرم آنها

    كى نام كهن گردد مجدود <<7>> سنايى‌ را

    نو نو چو مى‌آرايد در وصف تو ديوانها

    (سنايى غزنوى)

    در هر صورت براى تمام بندگان، جميع مقتضيات حمد موجود و كليّه موانع مفقود است و هيچ عذرى براى كسى كه زبان و قلب و عملش از حمد حضرت حق بسته است يا وجود ندارد.


    تنزيه خداوند

    وجود مقدّس پرودگار با توجّه دادن عقل انسان به ما فى السّماوات والأرض، خود را از هر عيب و نقصى منزّه نشان مى‌دهد و آدمى را متوجّه مى‌نمايد كه حضرت او ملك و قدّوس و عزيز و حكيم است.

    ((يُسَبِّحُ لِلّهِ ما فِى السَّماواتِ و ما فِى اْلأرْضِ الْمَلِكِ الْقُدُّوسِ الْعَزيزِ الْحَكيمِ)) <<8>>

    آنچه در آسمان ها و آنچه در زمين است، خدا را [به پاك بودن از هر عيب و نقصى‌] مى‌ستايند، خدايى كه فرمانرواى هستى و بى‌نهايت پاكيزه و تواناى شكست‌ناپذير و حكيم است.

    آرى، قرآن مجيد مى‌خواهد بگويد كمال و جمال او را از زبان آثار و نشانه‌هايش بشنويد كه زبانِ آثار و نشانه‌ها خيلى گوياتر و روشن‌تر از زبانِ خبر است.

    اگر هزار نفر بگويند در فلان محل آتش است و يك ديوانه بگويد نيست، بر اثر گفتار آن ديوانه در باور انسان ايجاد اختلال مى‌شود، ولى اگر يك نفر دودى را كه آيه و علامت آتش است ببيند و هزاران نفر به او بگويند دراين محلّى كه دود مى‌بينى از آتش خبرى نيست در باورش هيچ اختلالى ايجاد نمى‌شود كه اثر در همه جا و در همه حال معرّف مؤثّر است. به همين منوال تمام آثار، چه سماوى چه ارضى و چه نفسى كه تعدادشان از شماره بيرون است نشانه‌هايى از آن وجود عزيز و آن ذات مقدّس و حكيم است، همان عزيز و حكيمى كه برترين و بهترين و با فضيلت‌ترين خلق خود، حضرت محّمد صلى الله عليه و آله را براى تلاوت آيات و تزكيه نفوس و تعليم كتاب و حكمت فرستاد، تا با تلاوت آيات كمال و جلال و جمالش در ديده قلب انسان ظهور كند و با توجّه به اوصاف و اسمايش از طريق زحمات پيامبر، در نفس، حالت تزكيه آشكار گردد، كه:

    تَخَلَّقُوا بِأخْلاقِ اللّهِ. <<9>>

    به اخلاق الهى آراسته شويد.

    و با ياد گرفتن كتاب، به دستورهاى حقّ وحلال و حرام او آشنا شده، آنگاه زمينه حكمت نظرى و عملى فراهم آيد و پس از طّى اين مراحل عالى رشد و كمال و به دست آوردن معرفت بتواند در مقام حمد و ستايش واقعى نه لفظىِ تنها برآيد كه حمد حقيقى جز با كمال مسلمانى و بصيرت و بينش و حقيقت و آگاهى و ايمان و عشق و عمل و اخلاق، براى احدى ميسّر نيست.

    اهل معرفت و آنان كه در سايه چراغ علم و دانايى در راه رياضت و مجاهدت و كوشش و عمل هستند با زبان جان به محضر حضرتش عرضه مى‌دارند:

    از تو دل بر نكنم تا دل و جانم باشد

    مى‌برم جور تو تا وسع و توانم باشد

    گرنوازى چه سعادت به از اين خواهم يافت‌

    وركُشى زار چه دولت به از آنم باشد

    چون مرا عشق تو از هر دو جهان باز استد

    چه غم از سرزنش هركه جهانم باشد

    تيغ قهر ار توزنى قوّت روحم گردد

    جام زهر ار تو دهى قوت روانم باشد

    در قيامت چو سر از خاك لحد بردارم‌

    گرد سوداى تو بر دامن جانم باشد

    گر تو را خاطر ما نيست خيالت بفرست‌

    تا شبى محرم اسرار نهانم باشد

    هر كسى را ز لبت خشك تمنّايى هست‌

    من خود آن بخت ندارم كه زبانم باشد

    جان برافشانم اگر سعدى خويشم خوانى‌

    سر اين دارم اگر دولت آنم باشد

    (سعدى)

    <<الحمد للّه>> در كلام اولياى الهى‌

    مولاى عارفان، سرور عاشقان، اميرمؤمنان عليه السلام درباب حمد مطالبى بس گران، ومسائلى بسيار عالى و گفته‌هايى اعجاب‌انگيز دارد كه به جملاتى از آن اشاره مى‌كنيم:

    الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى جَعَلَ الْحَمْدَ عَلى عِبادِهِ مِنْ غَيْرِ حاجَةٍ مِنْهُ إلى حامِديهِ، وَطَريقاً مِنْ طُرُقِ الْاعْتِرافِ بِلا هُوتِيَّتِهِ وَصَمَدَانِيَّتِهِ و رَبّانِيَّتِهِ و فَرْدانِيَّتِهِ، وَسَبَباً إلَى الْمَزيدِ مِنْ رَحْمَتِهِ، و مَحَجَّةً لِلطّالِبِ مِنْ فَضْلِهِ؛ و كَمَّنَ فى إبْطانِ اللَّفْظِ حَقيقَةَ الْاعْتِرافِ لَهُ بِانَّهُ الْمُنْعِمُ عَلى كُلِّ حَمْدٍ. <<10>>

    خداوند را سپاس كه بندگانش را مشرف به تشرف حمد فرمود، بدون اين كه به سپاسگزارى آنان نيازمند باشد؛ و اين كلمه جامعه را كه بايد از عمق قلب ‌و حقيقت وجود برخيزد، راهى از راههاى اعتراف به لاهوتيّت و صمديّت و ربوبيّت و فرديّت خود قرار داد و آن را علّت ازدياد رحمتش بر عباد اعلام كرد و راهى روشن براى طالب فضلش فرمود و دركمون و سرّ اين لفظ، حقيقتِ اين معنى را كه سپاس و حمد، اعتراف به مُنعم بودن او نسبت بر هر حمدى است، جلوه داد!!

    از تحميدات امام صادق عليه السلام است:

    الْحَمْدُ لِلّهِ بِمَحامِدِهِ كُلِّها عَلى نِعَمِهِ كُلِّها حَتّى يَنْتَهِىَ الْحَمْدُ إلى‌ ما يُحِبُّ رَبّى وَيَرْضى. <<11>>

    خداوند را به تمامى محامدش بر آنچه نعمت عنايت فرموده سپاس، آن چنان سپاسى كه منتهى به محبّت و خشنودى پروردگارم گردد.

    امام صادق عليه السلام از پدر بزرگوارش حكايت مى‌كند:

    پيامبرى از پيامبران، به پيشگاه مقدّس حقّ عرضه داشت:

    الْحَمْدُ لِلّهِ كَثيراً، حَمْداً طَيِّباً مُبارَكاً فيهِ كَما يَنْبَغى لِكَرَمِ وَجْهِكَ و عِزِّ جَلالِكَ فَأوحى اللَّهُ إليه: عَبْدى شَغَلْتَ حافِظيك والحافِظُ عَلى‌ حافِظِيكَ. <<12>>

    خداوند را سپاس فراوان، سپاسى پاكيزه و مبارك آن گونه كه شايسته كرامت وجه و عزّ جلال توست. خداوند به او وحى فرمود: از كثرت ثواب اين سپاس، حافظان عمل و حافظان بر حافظانت را به شغل سنگينى در نوشتن ثواب واداشتى!

    امام سجّاد حضرت علىّ بن الحسين عليهما السلام فرمود:

    مَنْ قالَ: الْحَمْدُ لِلّهِ فَقَدْ أدّى‌ شُكْرَ كُلِّ نِعْمَةٍ لِلّه عَزَّوَجَلَّ عَلَيهِ. <<13>>

    هر كس بگويد: الحمدللَّه، به حقيقت كه شكر تمام نعمت‌هاى حقّ را ادا كرده است.

    رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:

    لا إلهَ إلَّااللّهُ نِصْفُ الْميزانِ، وَالْحَمْدُ لِلّهِ يَمْلَأُهُ. <<14>>

    لا اله الّا اللّه نيمى از ميزان عمل را كفايت مى‌كند و الحمد للّه آن را پُر مى‌نمايد.


    حمد واقعى‌

    در مطالب گذشته بر اين حقيقت پافشارى شد كه: حمد به معناى واقعى، قلبى و لسانى و جوارحى است، يعنى تصديق قلب به حضرت منعم و اظهار حمد به زبان با لفظ ((الحمدللّه‌)) و اجرا شدن فرامين دوست با چشم و گوش و زبان و دست و پا و خوددارى از گناه و معصيت، روى هم رفته حمد است ورنه گفتن‌ ((الحمدللّه)) به زبان كار ساده‌اى است و برنامه‌اى است كه مى‌توان به بعضى از حيوانات تعليم داد، تا در برابر هر لطفى كه به آنان مى‌شود بگويند: ((الحمدللّه.)) به حقيقت كه حمد مركّب از سه واقعيّت درونى و زبانى و جسمى است و اين معنايى است كه بهترين و پرقيمت‌ترين روايات، به آن دلالت مى‌كند:

    عَنِ ابْنِ نُباتَةَ قالَ: كُنْتُ أرْكَعُ عِنْدَ بابِ أميرِالْمؤْمِنينَ عليه السلام وَأنَا أدْعُو اللّهَ، إذْ خَرَجَ أميرُالْمؤْمِنينَ عليه السلام فَقالَ: يا أصْبَغُ! قُلْتُ: لَبَّيْكَ، قالَ: أىَّ شَىْ‌ءٍ كُنْتَ تَصْنَعُ؟ قُلْتُ: رَكَعْتُ و أنَا أدْعُو، قالَ: افَلا أُعَلِّمُكَ دُعاءً سَمِعْتُهُ مِنْ رَسُولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله؟ قُلْتُ: بَلى، قالَ: قُلْ: <<الْحَمْدُ لِلّهِ عَلى ما كانَ، و الْحَمْدُ لِلّهِ عَلى كُلِ‌ حالٍ. ثُمَّ ضَرَبَ بِيَدِهِ الْيُمْنى عَلى مِنْكَبِىَ الْأيْسَرِ و قالَ: يا أصْبَغُ! لَئِنْ ثَبَتَتْ قَدَمُكَ، و تَمَّتْ وِلايَتُكَ، وَانْبَسَطَتْ يَدُكَ، اللّهُ أرْحَمُ بِكَ مِنْ نَفْسِكَ! <<15>>

    اصبغ بن نُباته مى‌گويد: كنار خانه أميرالمؤمنين ركوع مى‌كردم و به پيشگاه حضرت حقّ به دعا و مناجات برخاسته بودم، در اين وقت حضرت اميرالمؤمنين از در خانه بيرون آمد و فرمود: اصبغ! عرضه داشتم: بله، فرمود: در چه كارى بودى؟ گفتم: در ركوع و دعا، فرمود: علاقه دارى دعايى كه از رسول خدا شنيدم به تو بياموزم؟ پاسخ دادم: آرى، فرمود: بگو: الْحَمْدُ لَلّهِ عَلى ما كانَ، وَالْحَمْدُ لِلّهِ عَلى كُلِّ حالٍ؛ سپاس خدا را بر آنچه بوده و سپاس خدا را بر هر حال. سپس با دست راستش بر شانه چپم زد و فرمود: اگر در راه خدا ثابت قدم باشى و با تمام وجود رهبرى پيشواى بر حق را قبول داشته باشى و در مسأله مال در راه خدا دست و دل باز باشى، خداوند مهربان از تو به وجود خودت مهربان‌تر است!

    سنان بن طريف مى‌گويد:

    به حضرت صادق عليه السلام عرضه داشتم: مى‌ترسم از آنانى باشم كه بلاى استدراج، يعنى غفلت از خدا به خاطر روى آوردن نعمت حقّ، مرا گرفته باشد.

    حضرت فرمود: چگونه و براى چه؟

    عرض كردم: به درگاهش لابه بردم كه خانه‌اى به من كرامت كند، عنايت فرمود، درخواست هزار درهم نمودم به من رسيد، دعا كردم خادمى نصيبم شود، نصيبم شد.

    حضرت فرمود: از پس اين همه نعمت چه گفتى؟

    پاسخ دادم: زبانم مترنّم به نغمه <<الحمداللّه>> شد.

    حضرت صادق عليه السلام فرمود: آنچه تو به پيشگاه خدا بردى، برتر است از آنچه از جانب حقّ به تو رسيده است! <<16>>

    امام صادق عليه السلام از حضرت باقر عليه السلام از جابر بن عبداللّه حكايت مى‌كند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:

    لَوْ أنَّ الدُّنْيا كُلَّها لُقْمَةٌ واحِدَةٌ فَأكَلَهَا الْعَبْدُ الْمُسْلِمُ ثُمَّ قالَ: <<الْحَمْدُ لِلّهِ>> لَكانَ قَوْلُهُ ذلِكَ خَيْراً لَهُ مِنَ الدُّنْيا و ما فيها. <<17>>

    اگر دنيا يك لقمه باشد و آن را انسانى مسلمان تناول كند و از پس آن بگويد: <<الحمدللّه>>، اين گفتارش براى او از دنيا و آنچه در آن است بهتر است!!


    حميد بودن خداوند

    خداوند در قرآن مجيد در هفده آيه، وجود مقدّس خود را حميد خوانده است:

    بقره‌ <<18>> (267)، هود <<19>> (73)، ابراهيم‌ <<20>> (8 و 1)، حج‌ <<21>> (64 و 24)، لقمان‌ <<22>> (26 و 12)، سبأ <<23>> (6)، فاطر <<24>> (15)، فصّلت‌ <<25>> (42)، شورى‌ <<26>> (28)،حديد <<27>> (24)، ممتحنه‌ <<28>> (6)، تغابن‌ <<29>> (6)، بروج‌ <<30>> (8)، نساء <<31>> (131).

    و در هفده مرحله كلمه الحمدُ للّه را ذكر كرده:

    أنعام‌ <<32>> (1)، أعراف‌ <<33>> (43)، ابراهيم‌ <<34>> (39)، نحل‌ <<35>> (75)، إسراء <<36>> (111)، كهف‌ <<37>> (1)، مؤمنون‌ <<38>> (28)، نمل‌ <<39>> (15 و 59 و 93)، عنكبوت‌ <<40>> (63)، لقمان‌ <<41>> (25)، سبأ <<42>> (1)، فاطر <<43>> (1 و 34)، زمر <<44>> (29 و 74).

    و در شش آيه جمله شريفه‌ ((الحَمد لِلّه رَبّ العالَمينَ‌)) آمده:

    فاتحه (2)، أنعام (45)، يونس (10)، صافّات (182)، زمر (75)، غافر (65).

    توضيح هر يك از آيات بالا از نظر تفسيرى و عرفانى و فلسفى احتياج به‌ داستانى مفصّل و حكايتى بس عجيب دارد كه از عهده فقير و مستمند و محتاج و نيازمند و جاهلى دردمند چون من ساخته نيست؛ دراين زمينه لازم است به كتب مربوطه مراجعه كنيد و از انوار اين آيات كريمه باطن خود را آراسته نموده، به طىّ منازل عرفان و مقامات عشق نايل شويد.

    به قول عارف شيراز، شيخ مصلح الدين سعدى:

    من بى مايه كه باشم كه خريدار تو باشم‌

    حيف باشد كه تو يار من و من يار تو باشم‌

    تو مگر سايه لطفى به سر وقت من آرى‌

    كه من آن مايه ندارم كه به مقدار تو باشم‌

    خويشتن بر تو نبندم كه من از خود نپسندم‌

    كه تو هرگز گل من باشى و من خار تو باشم‌

    هرگز انديشه نكردم كه كمندت به من افتد

    كه من آن وقع ندارم كه گرفتار تو باشم‌

    نه در اين عالم دنيا كه در آن عالم عقبى‌

    همچنان بر سر آنم كه وفادار تو باشم‌

    خاك بادا تن سعدى اگرش مى‌نپسندى‌

    كه نشايد كه تو فخر من و من عار تو باشم‌

    (سعدى شيرازى)

    تفسيرى ديگر بر <<الحمد للّه‌>>

    تفسير <<كشف الأسرار>> در جلد اوّل در نوبت سوّم ترجمه حمد گويد:

    الحمد للّه‌: ستايش خداى مهربان، كردگار روزى رسان، يكتا در نام و نشان، خداوندى كه ناجسته يابند و نادريافته شناسند و ناديده دوست دارند، قادر است بى احتيال، قيّوم است بى گشتن حال، در ملك ايمن از زوال، در ذات و نَعت متعال، لم يزل و لا يزال، موصوف به وصف جلال و نعت جمال، عجز بندگان ديد در شناختن قدر خود و دانست كه اگر چند كوشند نرسند و هر چه بپويند نشناسند و عزّت قرآن به عجز ايشان گواهى داد:

    وَما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ <<45>>

    [يهوديان بر ضد پيامبر اسلام به سفسطه‌گرى پرداختند چون‌] آنان خدا را آن گونه كه سزاوار اوست نشناختند،

    به كمال تعزّز و جلال و تقدّس، ايشان را نيابت داشت و خود را ثنا گفت و ستايش خود، ايشان را درآموخت و به آن دستوى داد، ورنه كه يارستى به خواب اندر بديدن اگر نه خود گفتى خود را كه‌ ((الحمد للّه‌)) و در كلّ عالم كه زهره آن داشتى كه گفتى‌ ((الحمد للّه.))

    تو را كه داند كه تو را تو دانى، تو را نداند كس، تو را تو دانى بس، اى سزاوار ثناى خويش، واى شكر كننده عطاى خويش؛ كريما! گرفتار آن دردم كه تو درمان آنى، بنده آن ثنايم كه تو سزاى آنى، من در تو چه دانم تو دانى، تو آنى كه گفتى كه من آنم- آنى.


    حمد در ديدار نعمت و منعم‌

    بدان كه حمد بر دو وجه است:

    يكى بر ديدار نعمت، ديگر بر ديدار منعم. آنچه بر ديدار نعمت است: از وى آزادى كردن و نعمت وى به طاعت وى به كار بردن و شكر وى را ميان در بستن، تا امروز در نعمت بيفزايد و فردا به بهشت رساند، به قول رسول اللَّه (صلى‌الله‌عليه‌و‌آله):

    أوَّلُ مَنْ يُدْعى الَى الْجَنَّةِ الْحَمّادُونَ ألَّذينَ يَحْمَدُونَ اللَّهَ فىِ السَّرَّاءِ وَالضَّرَّاءِ. <<46>>

    نخستين كسانى كه به سوى بهشت فراخوانده مى‌شوند، كسانى هستند كه كارشان در هر حال، خوشبختى و سختى، سپاس خداوند بوده است.

    اين عاقبت آن كس كه حمد وى بر ديدار نعمت بود.

    امّا آن كس كه حمد وى بر ديدار منعم بود به زبان حال گويد:

    صنما! ما نه به ديدار جهان آمده‌ايم.

    اين جوانمرد را شراب شوق دادند و با شرم هام ديدار كردند تا از خود فانى شد، يكى شنيد و يكى ديد، به يكى رسيد؛ چه شنيد و چه ديد و به چه رسيد؟

    ذكر حقّ شنيد، چراغ آشنايى ديد و با روز نخستين رسيد، اجابت لطف شنيد، توقيع دوستى بديد و به دوستى لم يزل رسيد.

    اين جوانمرد، اوّل نشانى يافت بى دل شد، پس بار يافت همه دل شد، پس دوست ديد و در سرِ دل شد، دو گيتى در سر دوستى شد و دوستى در سر دوست. <<47>>

    فيض، چه زيبا سروده است:

    نشود كام بر دل ما رام‌

    پس به ناكام بگذريم از كام‌

    چون كه آرام مى‌برند آخر

    ما نگيريم از نخست آرام‌

    عيش بى غشّ به كام دل چون نيست‌

    ما بسازيم با بلا ناكام‌

    آن كه را نيست پختگى روزى‌

    گر بسوزد كه ماند آخر خام‌

    جاهلان نامها بر آورده‌

    عاقلان كرده خويش را گمنام‌

    عاقلان را چه كار با نام است‌

    چكند جاهل ار ندارد نام‌

    كورى چشم جاهلان ساقى!

    باده جهل سوز ده دوسه جام‌

    تا چو سر خوش شويم از آن باده‌

    بر سر خود نهيم اوّل گام‌

    بگذريم از سر هوا و هوس‌

    عيش بر خويشتن كنيم حرام‌

    (فيض كاشانى)

    شرح عبارت [الْأَوَّلِ بِلَا أَوَّلٍ كَانَ قَبْلَهُ و الآخِرِ بِلَا آخِرٍ يَكُونُ بَعْدَهُ‌]

    آن وجود مباركى كه اول است، بى‌آن كه كه اوّلى پيش از او باشد و آخر است، بى‌آن كه آخرى پس از او باشد.


    اوّل و آخر بودن خدا

    لفظ اوّل و آخر در اين دعاى عظيم كه همچون دريايى موّاج است، از قرآن مجيد گرفته شده است.

    ((هُوَ الْأوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظاهِرُ و الْباطِنُ وَهُوَ بِكُلِّ شَىْ‌ءٍ عَليمٌ)) <<48>>

    اوست اول و آخر و ظاهر و باطن و او به همه چيز داناست.

    قرآن مجيد كه هر آيه‌اش، ظاهرى و باطنى دارد و هر بطنى داراى هفت بطن ديگر است‌ <<49>> با تمام معانى و حقايق و مفاهيم آسمانى و ملكوتيش بر خزانه بى نمونه حضرت حقّ، يعنى قلب پاك و درياى بى ساحل دلِ پيامبر تجلّى كرد و به همان صورت و سيرت به دوازده امام معصوم: منتقل شد كه در اين زمينه در دعاى چهل و دوم <<صحيفه سجاديه>> به خواست حضرت دوست شرحى خواهد آمد.

    ائمّه طاهرين عليهم السلام كه جامع علوم الهى اوّلين و آخرين و واجد تمام كمالات انسانى و هر يك دريايى موّاج از علوم ملكوتى و ملكى بودند، با دعاها و روايات و اخلاق و اعمال و اطوار قدسيّه خود به شرح و تفسير آيات كتاب برخاستند و مدرسه‌اى كامل و جامع كه در هر عصرى پاسخگوى نيازهاى دنيايى و آخرتى مردم باشد، از خود بجاى گذاشتند.

    در سوره مباركه حديد كه مفاهيم آياتش اعجاب‌انگيز و تكميل كننده نفس، روشنگر قلب و جلا دهنده روح و آباد كننده دنيا و آخرت انسان است، مى‌خوانيم:

    ((هُوَ الْأوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظاهِرُ و الْباطِنُ وَهُوَ بِكُلِّ شَىْ‌ءٍ عَليمٌ)) <<50>>

    اوست اول و آخر و ظاهر و باطن و او به همه چيز داناست.

    در توضيح كلمه اوّل و آخر، نتيجه و محصولى از آيات قرآن و دعاها و روايات و مباحث ارزنده حكماى بزرگ الهى و بيداران راه حقّ و عاشقان حضرت محبوب را در اختيار مى‌گذارم، باشد كه از اين رهگذر بر نور معرفت ما و روشنى قلب و جانمان اضافه شود.

    قبلًا بايد دو مسأله زمان و مكان را در توجّه به جناب او، از ذهن پاك خود خالى كنيد؛ زيرا:

    زمان، پديده‌اى است كه همراه با اوّلين مخلوق ظهور كرده و چيزى جز حركت قوّه به فعل و تبديل واقعيّتى به واقعيّت برتر و امتدادى كه داراى غايت و نهايت است نيست و اين حركت و امتداد، در پيشگاه حضرت او راه نداشته و ندارد.

    و مكان عبارت است از جا و ظرف كه تمام عناصر در آن جاى گرفته يا از آن جا به جا مى‌شوند. و اين دو كلمه مباركه از اين دو حيثيّت خارج است؛ زيرا مفهوم هر دو بالاتر و برتر و جداى از هر چيزى است.

    اوّل و آخر همانند ظاهر و باطن و همانند تمام اسما و صفات، دلالت بر ذات دارند؛ ذاتى كه مستجمع جميع صفات كمال است و در حقيقت صفاتى كه عين ‌ذات است؛ چرا كه در آن جا ذات همراه با صفات نيست؛ صفت همان ذات و ذات همان صفت است. اين همه سخن براى باز شدن گل معرفت و نزديك كردن حقيقت به ذهن است كه گفته‌اند: <<كه در وحدت، دوئى عين ضلال است

    وصف هر شيئى غير از وصف ديگر اوست، مثلًا صفت علم در عالم يا صفت قدرت يا عدالت يا كرامت در همان شخص با يكديگر متفاوت است، امّا در آن پيشگاه مبارك، جز وحدت حقّه حقيقيه چيز ديگرى نيست، به قول بزرگ‌ترين عارف خانه خلقت بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله، يعنى على عليه السلام:

    وَكَمالُ الْإخلاصِ لَهُ نَفْىُ الصِّفاتِ عَنْهُ. <<51>>

    و كمال اخلاص براى او منفى دانستن صفاتِ زايد بر ذات از اوست.

    و به عبارت فارسى: صفات حضرت او همانند صفات موجودات كه با موصوف خود تركّب دارند نيست كه صفت چيزى و موصوف چيز ديگر باشد. ذات او اوّل است، آخر است، عليم و حكيم و سميع و بصير و شاهد و خالق و رازق و ... است و اين همه همان حقيقت حقّه واحد است.

    <<نفى الصفات عنه>> به اين معنى است كه: آن ذات مقدّس را چيزى و صفاتش را چيز ديگر ندانيد كه آن جا تركيبى از موصوف و صفت نيست، بلكه ذات بسيط و هستى بى قيد و شرط و نور بى نهايت در بى نهايت است و هر وصفى خود اوست نه صفتى عارض بر ذات.

    اوّل است نه اوّلى كه ما فرض مى‌كنيم، آخر است نه آخرى كه ما تصوّر مى‌نماييم. اين اوّليّت و آخريّت هيچ ارتباطى به زمان و مكان و ساير مسائل و برنامه‌هايى كه در رابطه با موجودات است ندارد.

    اوّل است، يعنى مبدأ تمام آثار ظاهرى و باطنى است. و آخر است، يعنى مرجع ‌و منتهاى همه آثار ظاهرى و باطنى است، در حالى كه اوّلى است ازلى و آخرى است سرمدى؛ نه اوّلى كه مسبوق به مبدئى باشد و نه آخرى كه متّصل به پايانى!

    به قول حضرت صادق عليه السلام در جواب كسى كه معناى آيه شريفه‌ ((هُوَ الْأوَّلُ والْآخِرُ)) <<52>> را از آن منبع فيض پرسيد:

    الأوَّلُ لا عَنْ أوَّلٍ قَبْلَهُ، وَلا عَنْ بَدْءٍ سَبَقَهُ و آخِرٌ لا عَنْ نِهايَةٍ كَما يُعْقَلُ مِنْ صِفاتِ الْمَخْلُوقينَ، وَلكِنْ قديمٌ أوَّلٌ و آخِرٌ لَمْ يَزَلْ و لايَزالُ بِلا بَدْءٍ وَلا نِهايَةٍ، لا يَقَعُ عَلَيْهِ الْحُدُوثُ، و لايَحُولُ مِنْ حالٍ إلى حالٍ، خالِقُ كُلِّ شَىْ‌ءٍ. <<53>>

    اوّل است نه از اوّلى قبل از خود ونه از مبتدايى پيش از وجودش و آخر است نه از منتهايى، چنانكه درباره مخلوفات فرض مى‌شود، بدون مبدأ و منتها ازلًا و ابداً اوّل و آخر است، جايى براى حوادث و تحوّل از حالى به حالى در آن جا نيست؛ وجود مقدّسش آفريننده هر چيزى است.

    رسول الهى به پيشگاهش عرضه مى‌داشت:

    اللّهُمَّ أنْتَ الْأوَّلُ فَلَيْسَ قَبْلَكَ شَىْ‌ءٌ، وَأنْتَ الْآخِرُ فَلَيْسَ بَعْدَكَ شَىْ‌ءٌ. <<54>>

    بار پروردگارا! تو اوّلى هستى كه قبل از تو چيزى نيست و آخرى هستى كه بعد از تو چيزى وجود ندارد.

    مولاى عارفان و مؤمنان فرمود:

    لَيْسَ لِاوَّلِيَّتِهِ ابْتِداءٌ وَلا لِأزَلِيَّتِهِ انْقِضاءٌ، هُوَ الْأوَّلُ لَمْ يَزَلْ، وَالْباقى بِلإ أجَلٍ. <<55>>

    براى اوّليت آن ذات مقدّس ابتدايى نيست و براى ازليّت آن جناب پايانى نمى‌باشد، اوّلى است كه همواره بوده و وجودى دائمى است كه انتها ندارد.

    امام مجتبى عليه السلام مى‌فرمايد:

    الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى لَمْ يَكُنْ لَهُ أوَّلٌ مَعْلُومٌ، وَلا آخِرٌ مُتَناهٍ. <<56>>

    سپاس آن ذاتى را كه سرآغاز معلومى ندارد و وجودى را كه براى او پايانى نيست. [بوده و خواهد بود].

    عاشقان گر به دل از دوست غبارى دارند

    گريه روز نما در شب تارى دارند

    آب حيوان ببر اى خضر كه ارباب نياز

    چشم امّيد به فتراك سوارى دارند

    ره ارباب محبّت به فنا نزديك است‌

    سوزنى در كف و در پا دو سه خارى دارند

    جان حقير است مبر نام نثار اى محرم‌

    تو همين گوى كه احباب، نثارى دارند

    بنده خلوتيان دل خاكم كايشان‌

    به شهيدان غمت قرب جوارى دارند

    هر كه را مى‌نگرم سوخته يا مى‌سوزد

    شمع و پروانه از اين بزم كنارى دارند

    عرفى‌از صيدگه اهل نظر دور مشو

    كه گهى گوشه چشمى به شكارى دارند

    (عرفى شيرازى)

    توحيد در نهج البلاغه‌

    امام على عليه السلام در خطبه اوّل <<نهج البلاغه>> مى‌فرمايد:

    اوَّلَ الدِّينِ مَعْرِفَتُهُ، وَ كَمالُ مَعْرِفَتِهِ التَّصْديقُ بِهِ، وَ كَمالُ التَّصْديقِ بِهِ تَوْحيدُهُ، وَ كَمالُ تَوْحيدِهِ الْاخْلاصُ لَهُ، وَ كَمالُ الْاخْلاصِ لَهُ نَفْىُ الصِّفاتِ‌ عَنْهُ، لِشَهادَةِ كُلِّ صِفَةٍ انَّها غَيْرُ الْمَوصُوفِ، وَ شَهادَةِ كُلِّ مَوْصُوفٍ انَّهُ غَيْرُ الصِّفَةِ. فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ، وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنّاهُ، وَ مَنْ ثَنّاهُ فَقَدْ جَزَّاهُ، وَ مَنْ جَزَّاهُ فَقَدْ جَهِلَهُ، وَ مَنْ جَهِلَهُ فَقَدْ اشارَ الَيْهِ، وَ مَنْ اشارَ الَيْهِ فَقَدْ حَدَّهُ، وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ.

    آغاز دين شناخت اوست و كمال شناختنش باور كردن او و نهايت از باور كردنش يگانه دانستن او و غايت يگانه دانستنش اخلاص به او و حدّ اعلاى اخلاص به او نفى صفات (زايد بر ذات) از اوست، چه اين كه هر صفتى گواه اين است كه غير موصوف است و هر موصوفى شاهد بر اين است كه غير صفت است. پس هر كس خداى سبحان را با صفتى وصف كند او را با قرينى پيوند داده و هر كه او را با قرينى پيوند دهد دوتايش انگاشته و هر كه دوتايش انگارد داراى اجزايش دانسته و هر كه او را داراى اجزاء بداند حقيقت او را نفهميده و هر كه حقيقت او را نفهميد برايش جهت اشاره پنداشته و هر كه براى او جهت اشاره پندارد محدودش به حساب آورده و هر كه محدودش بداند چون معدود به شماره‌اش آورده.

    من تصوّر نمى‌كنم كه درك و فهم علمِ باطن كه در رأس آن توحيد و خداشناسى است بدون مقدّمات لازم چنانكه به دورنمايى از آن در سطور قبل اشاره رفت ميسّر باشد. رسيدن به حقايق الهيّه، به خصوص فهميدن عمق مفاهيم و معانى بلند ملكوتى و از همه مهم‌تر صفات و اسماى حضرت محبوب، لازمه‌اش آراسته شدن به مسائل و برنامه هايى است كه سالكان اين طريق در كتب و مقالات خود بيان كرده‌اند كه اين حقايق چشيدنى است و هر كس لذّت آن را بيابد از خود فانى مى‌شود و به بقاى دوست اتّصال پيدا مى‌كند و تا موانع و حجب از قلب و جان برداشته نشود و انسان با چشم دل به مشاهده جمال نايل نگردد، به آنچه و به آن كه بايد برسد، نمى‌رسد.

    بسيارى از مردم دنيا را مى‌بينيد كه دل به زخارف دنيا خوش كرده و جز شكم و شهوت و سرازير و سر بالا رفتن و تمام وقت را صرف خانه و مغازه و مال و ثروت و خوردن و خوابيدن و شهوت‌رانى كردن، اهتمام و كارى ندارند و اين عمر گرانمايه را با برنامه‌هايى معامله مى‌كنند كه سودى چشمگير براى آنها ندارد، و اگر داشته باشد بايد به وقت مردن بگذارند و بروند؛ يا دنبال حقيقت نمى‌روند، يا اگر بروند چون حقيقت را نمى‌چشند و از آن لذّت نمى‌برند، خسته مى‌شوند و به سرعت آن را رها كرده، به كارهاى مادّى باز مى‌گردند. اين همه نيست مگر بر اثر حجاب‌هاى خطرناكى كه از امور محرّمه، چه مالى و چه اخلاقى و چه عملى، چهره قلب و باطن و جانشان را پوشانده و اين معنى نه تنها در مردم عادى به چشم مى‌خورد، بلكه بعضى از طالبان علم و دانشجويان حوزه‌هاى علميّه هم به آن حجاب‌ها دچارند. به همين خاطر مى‌بينيد كه اين گونه مردم به جايى نرسيدند و چون به مال و مسند و مقام دست يافتند ثروتمندشان قارون و حاكمشان فرعون، و عالم و فقيهشان بلعم باعورا شد.

    عارف نامدار، ملّا مهدى نراقى، خطاب به ارواح و قلوبى كه از چشيدن لذّت حقايق بازمانده‌اند، مى‌گويد:

    چرا آخر اى مرغ قدسى مكان‌

    جدا ماندى از مجمع قدسيان‌

    چرا مانده‌اى دور از اصل خويش‌

    چرا نيستى طالب وصل خويش‌

    چرا آخر اى بلبل خوش نوا

    به زاغان شدى همسر و هم صدا

    غريب از ديار حقيقت شدى‌

    گرفتار دام طبيعت شدى‌

    به قيد طبيعت شدى پاى بست‌

    فراموش كردى تو عهد الست‌

    نبودى تو آن شاهباز جهان‌

    كه در اوج وحدت بُدت آشيان‌

    نبودى تو آن طاير لا مكان‌

    كه در صُقْع‌ <<57>> ، لاهوت بودت مكان‌

    تو را بود پرواز در اوج عرش‌

    مقيّد چرايى به زندان فرش‌

    (ملامهدى نراقى)

    علم باطن‌

    ملا نعيما طالقانى كه از فلاسفه بزرگ اسلام است، در اواخر كتاب پرقيمت <<اصل الاصول>> مى‌گويد:

    <<تحصيل دانشِ باطن بر اساس استعداد هر مكلّف و طاقتش، واجب عينى است.

    دانشِ باطن، محض آراسته شدن درون به فضايل و پيراسته شدنش از رذايل است. البتّه مقدّمه اين حركت باطنى، نورانيّت ظاهر به آداب و رسوم و اصول و فروع شريعت و پاك بودن تمام اعضا و حركات و افعال انسان از محرّمات شرعيّه است>> .

    مبنا و ريشه اين دانش، تحصيل اخلاق و فضايل و ملكاتى است كه از اخبار و احاديث امامان معصوم و روش و سيره آنان استفاده مى‌شود. گر چه عقل در تحصيل و حصول معارف و عمل و كوشش، و به عبارت ديگر: حكمت عمليّه مدخليّت دارد، ولى راه عقل راه تمام و برنامه جامع نيست؛ براى رشد و كمال و رسيدن به واقعيّات علميّه و عمليّه بايد عقل را با چراغ وجود اهل بيت عصمت:

    نور و حرارت داد كه در آن منابع الهيّه در هيچ زمينه‌اى هيچ گونه خطا و اشتباهى نيست و در اين جهت لازم است به باب ايمان و كفر كتاب با عظمت <<كافى>> مراجعه‌كرد كه در آن جا ائمّه طاهرين عليهم السلام هر چه خير مى‌باشد از هر چه شرّ است باز شناسانده‌اند.

    مبنا و ريشه ديگر اين علم، بر رياضت‌هاى قانونى و خلوت شب و سحر و مجاهدات شرعيّه استوار است.

    با اين شرايط كه نتيجه و ثمره‌اش پاكى باطن و ظاهر است، براى عارف سالك در سبيل حقّ، ترقّى به معارج ملأ اعلى و رهايى از مدارج ادنى حاصل مى‌شود. در چنينن وضعى است كه سالك آگاه، انس با معنويّت و قرب به مقرّبان پيدا مى‌كند؛ اراده و همّتش از زينت حيات دنيا به عالم ملكوت رخ مى‌كشد و عقلش به جاى مصرف شدن در زخارف مادى به گرفتن فيوضات اخروى برمى‌خيزد.

    خواسته‌هايش از اتّصال به علايق پست، قطع مى‌گردد و خاطرش از تعلّق به امور دنيويّه آسوده مى‌شود.

    حالات دنيايى و مادّى حواسّ و قوايش ضعيف و براى گرفتن فيوضات ربّانيّه قوى مى‌گردد.

    با رياضت و مجاهدت، شرّ نفس امّاره‌اى كه او را به سوى خيالات واهيه مى‌كشيد از سر او برداشته مى‌شود، تمام همّتش متوجّه عالم قدس و تمام شراشر وجود به جهان روح و انس متوجّه مى‌گردد.

    با خضوع و زارى، از حضرت ذوالجود و الفضل و واهب متعال درخواست مى‌كند كه تمام درهاى رحمت را به روى دلش باز كند و قلب و سينه‌اش را به نور هدايت خاصّ كه حضرتش به عنوان مزد رياضت و جهاد وعده داده، روشن نمايد، تا به مشاهده اسرار ملكوت و آثار جبروت نايل آيد و در باطنش حقايق عينيّه و دقايق فيضيّه به صورت كشف و شهود تجلّى نمايد.

    چون بعد از آن مقدّمات به اين كشف پر فيض برسد، از عنايت و رحمت او به مقام انكشاف قوّه عاقله و سپس كشف قلبى، و آنگاه كشف روحى واصل شود>>. <<58>>

    و در اين مقام است كه آراسته به مفاهيم اسما و صفات حضرت محبوب شده و به درك لذّت آن حقايق رسيده و با چشم دل به تماشاى جمال موفّق شده است. در اين وقت است كه قرآن و روايات و معارف را آن چنانكه بايد مى‌فهمد و مصاديق آيات و روايات و معارف را آن طور كه بايد مى‌بيند و به عين اليقينى كه مطلوب همه عاشقان و عارفان بوده، مى‌رسد.

    در آخر اين مقال دست نياز به درگاه بى نياز برداشته و به پيشگاه مقدّسش مناجات عرفى را زمزمه مى‌كنم:

    اى تو به آمرزش و آلوده ما

    وى تو به غم خوارى و آسوده ما

    رحمت تو كعبه طاعت نواز

    عدل تو مشّاطه عصيان طراز

    لطف تو دلّالِ متاع گناه‌

    حلم تو بنشانده غضب را پناه‌

    منفعليم از عمل ناسزا

    گر همه نيك است بپوشان ز ما

    عرفى‌از اين نغمه زنى شرم دار

    عهد طلب بشكن و دل گرم‌دار

    مصلحت كار چه دانيم ما

    بذر تمنّا چه فشانيم ما

    (عرفى شيرازى)

    ______________________________

    (1)- بحار الأنوار: 46/ 290، باب 6، حديث 15؛ كشف الغمة: 2/ 118.

    (2)- بحار الأنوار: 91/ 6، باب 28، ذيل حديث 7؛ الكافى: 1/ 144، حديث 4؛ تفسير نور الثقلين: 2/ 103، حديث 372.

    (3)- رساله داود بن محمود قيصرى: 136.

    (4)- التفسير الكبير، فخر رازى: 1/ 223.

    (5)- التفسير الكبير، فخر رازى: 1/ 223.

    (6)- التفسير الكبير، فخر رازى: 1/ 224.

    (7)- مجدود: نيك بخت، داراى بهره و بخت بزرگ؛ لازم به ذكر است كه مجدود نام خود سنايى مى‌باشد.

    (8)- جمعه (62): 1.

    (9)- بحار الأنوار: 58/ 129؛ شرح الأسماء الحسنى‌: 2/ 41.

    (10)- مستدرك سفينة البحار: 3/ 73؛ بحار الأنوار: 94/ 112، باب 60، حديث 8.

    (11)- بحار الأنوار: 90/ 209، باب 7، حديث 1؛ قرب الاسناد: 4.

    (12)- بحار الأنوار: 90/ 209، باب 7، حديث 1؛ قرب الاسناد: 4.

    (13)- بحار الأنوار: 90/ 210، باب 7، حديث 4؛ بحار الأنوار: 68/ 44، باب 61، حديث 45.

    (14)- وسائل الشيعة: 7/ 174، باب 22، حديث 9040؛ بحار الأنوار: 90/ 210، باب 7، حديث 7.

    (15)- مستدرك الوسائل: 5/ 307، باب 20، حديث 5939؛ بحار الأنوار: 90/ 211، باب 7، حديث 9.

    (16)- بحار الأنوار: 90/ 213، باب 7، ذيل حديث 17؛ مشكاة الأنوار: 27.

    (17)- بحار الأنوار: 90/ 216، باب 7، حديث 20؛ الأمالى، شيخ طوسى: 610.

    (18)- <<أَنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ حَمِيدٌ>> .

    (19)- <<إِنَّهُ حَمِيدٌ مَجِيدٌ>> .

    (20)- <<رَبِّهِمْ إِلَى‌ صِرَاطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ>> و <<فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ حَمِيدٌ>> .

    (21)- <<وَإِنَّ اللَّهَ لَهُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ>> و <<إِلَى‌ صِرَاطِ الْحَمِيدِ>> .

    (22)- <<فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ حَمِيدٌ>> و <<إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ>> .

    (23)- <<إِلَى‌ صِرَاطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ>> .

    (24)- <<وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ>> .

    (25)- <<تَنزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ>> .

    (26)- <<وَهُوَ الْوَلِيُّ الْحَمِيدُ>> .

    (27)- <<فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ>> .

    (28)- <<فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ>> .

    (29)- <<وَاللَّهُ غَنِيٌّ حمِيدٌ>> .

    (30)- <<بِاللَّهَ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ>> .

    (31)- <<وَكَانَ اللَّهُ غَنِيّاً حَمِيداً>> .

    (32)- <<الْحَمْدُ للَّهِ الَّذِي خَلَقَ السَّمواتِ وَالْأَرْضَ>> .

    (33)- <<وَقَالُوا الْحَمْدُ للَّهِ الَّذِي>> .

    (34)- <<الْحَمْدُ للَّهِ الَّذِي وَهَبَ لِي>> .

    (35)- <<الْحَمْدُ للَّهَ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ>> .

    (36)- <<الْحَمْدُ للَّهِ الَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ>> .

    (37)- <<الْحَمْدُ للَّهِ الَّذِي أَنزَلَ عَلَى‌ عَبْدِهِ>> .

    (38)- <<الْحَمْدُ للَّهِ الَّذِي نَجَّانَا مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ>> .

    (39)- <<الْحَمْدُ للَّهِ الَّذِي فَضَّلَنَا عَلَى‌ كَثِيرٍ مِنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِينَ>> <<قُلِ الْحَمْدُ للَّهِ وَسَلَامٌ عَلَى‌ عِبَادِهِ>> <<وَقُلِ الْحَمْدُ للَّهِ سَيُرِيكُمْ>> .

    (40)- <<قُلِ الْحَمْدُ للَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ>> .

    (41)- <<قُلِ الْحَمْدُ للَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ>> .

    (42)- <<الْحَمْدُ للَّهِ الَّذِي لَهُ مَا فِي السَّمواتِ>> .

    (43)- <<الْحَمْدُ للَّهِ فَاطِرِ السَّمواتِ وَالْأَرْضِ>> و <<وَقَالُوا الْحَمْدُ للَّهِ الَّذِي>> .

    (44)- <<الْحَمْدُ للَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ>> و <<وَقَالُوا الْحَمْدُ للَّهِ الَّذِي صَدَقَنَا>> .

    (45)- انعام (6): 91.

    (46)- مستدرك الوسائل: 5/ 312، باب 20، حديث 5954؛ بحار الأنوار: 90/ 215، باب 7، حديث 18.

    (47)- تفسير كشف الاسرار: 1/ 29- 31.

    (48)- حديد (57): 3.

    (49)- عوالى اللآلى: 4/ 107، حديث 159؛ إنَّ لِلْقُرآنِ ظَهْراً وَ بَطْناً وَ لِبَطْنِهِ بَطْنٌ إِلى‌ سَبْعَةِ أَبطُنٍ.

    (50)- حديد (57): 3.

    (51)- نهج البلاغه: خطبه 1.

    (52)- حديد (57): 3.

    (53)- بحار الأنوار: 4/ 182، باب 2، حديث 8؛ معانى الأخبار: 12، حديث 1.

    (54)- بحار الأنوار: 90/ 317، باب 17؛ مكارم الأخلاق: 308.

    (55)- نهج البلاغه: خطبه 162؛ بحار الأنوار: 74/ 308، باب 14، حديث 11.

    (56)- بحار الأنوار: 4/ 289، باب 4، حديث 20؛ التوحيد، شيخ صدوق: 45، باب 2، حديث 5.

    (57)- صُقع: كرانه، گوشه، كناره.

    (58)- اصل الاصول: 175- 176.

  • ( 2 )  الَّذِي قَصُرَتْ عَنْ رُؤْيَتِهِ أَبْصَارُ النَّاظِرِينَ ، وَ عَجَزَتْ عَنْ نَعْتِهِ أَوْهَامُ الْوَاصِفِينَ .
    (2)

    ديده قاصر و فهم عاجز

    مى‌دانيم كه رؤيت، رو به رو شدن چشم با شى‌ء است، آنهم با شرايطى معيّن.

    آنچه قابل رؤيت است، جسم و عنصر محدود به زمان و مكان و آراسته به ديگر شرايط مادّى است. در صورت فقد شرايط، مشروط هم كه عبارت از رؤيت باشد ازدايره تحقّق بيرون خواهد بود.

    از طرفى اين معنا بر همه كس روشن است كه اعضا و جوارح ما در افعال و حركات، مقيّد به قيود و محدود به حدودند. قدرت بدن يا قوّت روح يا مسأله زبان ويا نيروى شنوايى و يا بينايى و نيز قوّت فكر و قدرت عقل، همه و همه محدود و داراى اندازه معيّن و خلاصه داراى آغاز و انجام و عرصه خاصّى است.

    از جهتى قدرت چشم و رؤيت آن بسيار محدود است، تا جايى كه مى‌دانيم اكثر مخلوقات، حتّى بعضى از آنها كه مادّى هستند از دسترس رؤيت و تماشاى او خارجند.

    نفس، روح، جنّ، ملائكه، هوا، درد، نترون، الكترون، انواعى از ميكرب‌ها و ويروس‌ها و ... در عين اين كه موجودند و عقلاى تاريخ به وجود آنها يقين دارند، قابل رؤيت نيستند.

    و از جهتى حضرت حقّ كه شبيه چيزى در اين دار وجود نيست و وجود مقدّسش در ذات و اسما و صفات بى نهايت در بى‌نهايت است، ما فوق همه چيز و خارج از شرايط رؤيت است.

    بنابراين چشم از هر جهت محدود و وجود محبوب از هر حيث نامحدود، پس رؤيت او با ديده سر تا ابد غير ميسور است.

    به چند روايت مهم در اين زمينه دقّت كنيد:

    عاصم بن حميد مى‌گويد:

    نظر حضرت صادق عليه السلام را درباره طايفه‌اى از اهل سنّت كه قائل به رؤيت حضرت او، حدّاقل در فرداى قيامتند خواستم، حضرت فرمود:

    خورشيد (كه حرارت خارجى اش تقريباً بيست ميليون درجه است و پاره‌اى از شعله هايش تا شانزده هزار كيلومتر ارتفاع دارد) جزئى از هفتاد جزء نور كرسى است و كرسى جزئى از هفتاد جزء نور عرش است و عرش جزئى از هفتاد جزء نور حجاب است و حجاب جزئى از هفتاد جزء نور پرده است؛ اگر اين طايفه در گفتار خود راستگويند، بگو يك بار ديده خود را در حالى كه ابر نباشد، از نور خورشيد پر كنند!! <<1>>

    عبداللَّه بن سنان از امام صادق عليه السلام روايت مى‌كند:

    خداوند، بزرگ و بلند مرتبه است؛ بندگان از وصفش عاجزند و راه به كنه عظمتش ندارند. ديده‌ها او را درك نمى‌كنند، ولى حضرت او مدرك ديده‌هاست. جنابش لطيف و خبير است. به كيفيّت و مكان و زمان وصف نمى‌شود. چگونه به مسأله كيفيّت وصفش كنم كه كيفيّت را او لباسى هستى ‌پوشاند تا كيفيّت شد؛ كيف را به آنچه او كيفيّت داد شناختم! يا چگونه به محل توصيفش كنم و حال اين كه او خالق محلّ است تا محل، محل شد و من محل را به محلّيّت دادن او شناختم! يا به چه صورت حضرتش را به جهت وصف نمايم و به حيثيّت تعريف كنم، در حالى كه حيث را او حيثيّت داد و من با حيثيّت بخشى به حيث از جانب او حيث را شناختم! او داخل هر مكان است و خارج از هر چيزى؛ ديده‌ها از ديدنش عاجزند و او ديده‌ها را مى‌بيند؛ خدايى جز او نيست كه او علىّ و عظيم است و لطيف و خبير. <<2>>


    محكمات و متشابهات‌

    كج فهمى بعضى از علماى اهل سنّت نسبت به آيات قرآن و نقل رواياتى در باب رؤيت در بعضى از كتب آنان- كه اگر به ميزان واقعى سنجش، حديث سنجيده شود معلوم مى‌گردد كه آن روايات ساختگى و قلّابى است- باعث شده مسأله رؤيت با چشم سر، البتّه در فرداى قيامت نه در دنيا، مطرح شود و جزء عقايد آنان در آيد، ولى ائمّه معصومين عليهم السلام كه كشتى نجات و يكى از دو ثقلى هستند كه رسول الهى صلى الله عليه و آله از خود به يادگار گذاشت، در برابر اين عقيده با تكيه بر آيات قرآن و دلايلى حكيمانه ايستادگى كردند و هر گونه رؤيت با چشم سر، را چه در دنيا و چه در قيامت نفى نمودند و با براهين بسيار متقن، آن روايات را از مرحله اعتبار و ارزش انداختند و تأويل نمودن آياتى را كه ظاهرش دلالت بر رؤيت دارد، آن چنان كه خدا به آنان اجازه داده بود تعليم ياران صديق خود نمودند و در اين زمينه فرهنگى غنى، از خود به پاسدارى از حقايق الهيّه به جا گذاشتند.

    ((هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرَ مُتَشَابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلّا أُولُوا الْأَلْبَابِ)) <<3>>

    اوست كه اين كتاب را بر تو نازل كرد كه بخشى از آن كتاب، آيات محكم است [كه داراى كلماتى صريح و مفاهيمى روشن است‌] آنها اصل و اساس كتاب‌اند و بخشى ديگر آيات متشابه است [كه كلماتش غير صريح و معانى‌اش مختلف و گوناگون است و جز به وسيله آيات محكم و روايات استوار تفسير نمى‌شود] ولى كسانى كه در قلوبشان انحراف [از هدايت الهى‌] است براى فتنه‌انگيزى و طلب تفسيرِ [نادرست و به ترديد انداختن مردم و گمراه كردن آنان‌] از آيات متشابهش پيروى مى‌كنند و حال آن كه تفسير واقعى و حقيقى آنها را جز خدا نمى‌داند. و استواران در دانش [و چيره‌دستان در بينش‌] مى‌گويند: ما به آن ايمان آورديم، همه [چه محكم، چه متشابه‌] از سوى پروردگار ماست. و [اين حقيقت را] جز صاحبان خرد متذكّر نمى‌ شوند.


    آيات متشابه‌

    از آيات زير و نمونه آنها، به اسم آيات متشابه، نام مى‌برند:

    ((يَدُ اللّهِ فَوْقَ أيْديهِمْ)) <<4>>

    قدرت خدا بالاتر از همه قدرت‌هاست.

    ((الرَّحْمَانُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَىٰ)) <<5>>

    [خداى‌] رحمان بر تخت فرمانروايى و تدبير امور آفرينش چيره و مسلّط است.

    ((إلى رَبِّها ناظِرَةٌ)) <<6>>

    [با ديده دل‌] به پروردگارش نظر مى‌كند.

    ((وَجاءَ رَبُّكَ)) <<7>>

    و [فرمان‌] پروردگارت برسد.

    ((إنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ)) <<8>>

    زيرا اينان ديداركنندگان [پاداش و مقام قرب‌] پروردگار خويش‌اند.

    آرى، آيات بالا و نمونه آنها در قرآن كريم تأويلاتى دارند كه آن تأويلات در نهايت، هماهنگ با مفاهيم و معانى محكمات است؛ و اين نوع تأويل، قدرتش در اختيار راسخان در علم است و بدون شك راسخان در علم به دليل آيات قرآن، پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام و خوشه چينان از خرمنِ معرفتِ آنانند.


    راسخان در علم‌

    تفسير با عظمت <<نور الثّقلين>> نزديك به بيست و پنج روايت بسيار مهم، از جوامع حديث نقل مى‌كند و نيز نمونه اين روايات در <<تفسير الميزان>> آمده است كه منظور از راسخان در علم، پيامبر وائمّه طاهرين عليهم السلام هستند. <<9>>

    امير المؤمنين عليه السلام در <<نهج البلاغه>> مى‌فرمايد:

    أيْنَ الَّذينَ زَعَمُوا أنَّهُمُ الرّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ دُونَنا كِذْباً وَبَغْياً عَلَيْنا، أنْ رَفَعَنَا اللَّهُ وَوَضَعَهُمْ، وَاعْطانا وَحَرَمَهُمْ، وَأدْخَلَنا وَأخْرَجَهُمْ. <<10>>

    كجايند آنان كه گمان دارند راسخون در دانشند و ما نيستيم؟ اين گمان را با كذب و ستم بر ما، بر خود روا داشتند، از آن رو كه خداوند ما را رفعت داد و آنان را پست كرد و دانش را به ما بخشيد و از آنان منع كرد و ما را در حريم رحمت وارد و آنان را خارج كرد.

    روى اين حساب دانشمندانى كه از اهل سنّت و جماعت با تكيه بر ظاهر آيات و پاره‌اى از روايات، ادّعاى رؤيت حق را در قيامت يا در دنيا دارند، در ادّعايشان اشتباه كارند و مدّعايشان با محكمات قرآن كه مفسّر متشابهات است و باتأويلات رسول خدا و ائمّه طاهرين عليهم السلام قابل تطبيق نيست.


    رؤيت خدا به چشم دل‌

    در صورتى كه ظاهر به آداب شريعت آراسته شود و باطن، به نور معرفت و اخلاق حسنه و ايمان كامل منوّر گردد، چشم دل براى حقايق باز مى‌گردد و هر قلبى به تناسب قدرت و قوّتش به تماشاى جلال و جمال و عظمت و جبروت موفّق مى‌شود.

    تعبير ديگر رؤيت، يقين است؛ يعنى انسان به جايى مى‌رسد كه درِ هر گونه شكّ و شبهه و ريب و ترديدى به روى دل، بسته خواهد شد و قلب نسبت به حقيقت به مرحله‌اى مى‌رسد، آن گونه كه چشم سر، اشيا و عناصر را مى‌بيند.

    در اين زمينه به دو روايت زير كه در كتاب با عظمت <<التوحيد>> آمده، توجّه كنيد:

    عَنْ عَبْدِاللّهِ بْنِ سِنانٍ، عَنْ أبيهِ، قالَ: حَضَرْتُ أبا جَعْفَرٍ عليه السلام فَدَخَلَ عَلَيْهِ رَجُلٌ مِنَ الْخَوارِجِ فَقَالَ لَهُ: يا أبا جَعْفَرٍ أىَّ شَىْ‌ءٍ تَعْبُدُ؟ قال: اللّهَ، قالَ: رَأَيْتَهُ؟ قالَ: لَمْ تَرَهُ الْعُيُونُ بِمُشاهَدَةِ الْعِيانِ، وَلكِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقائِقِ الْإيمانِ، لايُعرَفُ بِالْقِياسِ، وَلايُدْرَكُ بِالْحَواسِّ، ولا يُشَبَّهُ بِالنّاسِ، مَوصُوْفٌ بِالْآياتِ، مَعْرُوفٌ بِالْعَلاماتِ، لايَجُورُ فِى‌ حُكْمِهِ ذلِكَ اللّهُ لاإِلهَ إلّا هُوَ. قالَ: فَخَرَجَ الرَّجُلُ و هُوَ يَقولُ: اللّهُ أعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ. <<11>>

    عبداللّه بن سنان از پدرش حكايت مى‌كند: به محضر مقدّس حضرت باقر عليه السلام مشرّف شدم، مردى از خوارج بر آن جناب وارد شد و عرضه داشت: چه چيزى را عبادت مى‌كنى؟ حضرت فرمود: خدا را؛ گفت: او را ديده‌اى؟ امام پاسخ داد؛ ديده‌هاى سر او را نمى‌بيند؛ ديدار او از طريق قلب ميسّر است، آنهم قلبى كه به واقعيّات و حقايق ايمانى آراسته باشد. وجود مقدّس او با قياس به موجودات و قدرت حواسّ و تشبيه جنابش به ناس شناخته نمى‌شود؛ به آثار و نشانه‌هاى وصف شده؛ به علاماتى كه در پهنه آفرينش است و به بساطى كه از آن تعبير به گردونه خلقت مى‌كنند، شناخته شده؛ او در حكومتش جائر نيست؛ آرى، خدائى كه جز او خدائى وجود ندارد اوست.

    خارجى در حالى كه از خانه حضرت خارج مى‌شد، زبانش به اين آيه گويا بود:

    link">متن ((اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ)) <<12>>

    خدا داناتر است كه مقام رسالت را در كجا قرار دهد.

    عن أبى عَبْدِ اللّهِ عليه السلام قالَ: جاءَ حِبْرٌ إلى أميرِالْمُؤْمِنينَ عليه السلام فَقالَ: يا أميرَالْمُؤْمِنينَ! هَلْ رَأَيْتَ رَبَّكَ حَينَ عَبَدْتَهُ؟ فَقالَ: وَيْلَكَ ما كُنْتُ اعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَهُ. قالَ: وَكَيْفُ رَأَيْتَهُ؟ قالَ: وَيْلَكَ لاتُدْرِكُهُ الْعُيُونُ فى مُشاهَدَةِ الْابْصَارِ، وَلكِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقائِقِ الْإيمانِ.)) <<13>>

    امام صادق عليه السلام مى‌فرمايد: دانشمندى از بزرگان يهود خدمت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام عرض كرد: خدايت را به وقت عبادت ديده‌اى؟ فرمود: واى بر تو! خدايى را كه نديدم عبادت نكردم. پرسيد: چگونه او را ديدى؟ فرمود: چه خيال كردى؟ حضرت او با چشم سر ديده نمى‌شود؛ اين قلب صاف و پاك است كه با قدرت حقايق ايمانيّه وجود مقدّس او را مشاهده مى‌كند.

    به اين نكته ظريف نيز بايد توجّه داشت كه هر قلبى را در توجّه به حضرت او و درك حقايق ايمانى، ظرفيّتى است كه برابر آن ظرفيّت، قبول كننده نورِ جمال است؛ چنانچه بيش از قدرت قلب طلب شود، به آن طلب پاسخ ندهند كه پاسخ به طلبِ خارج از توان و قوّت قلب، مساوى به باد رفتن هستى است، چنانكه <<تفسير الميزان>> در آيه 143 سوره مباركه اعراف، به اين معنا به طور صريح اشاره كرده است. <<14>>


    موسى و مسئله رؤيت‌

    ((وَلَمَّا جَاءَ مُوسَى‌ لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قَالَ لَنْ تَرَانِي وَلكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي فَلَمّا تَجَلّى‌ رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكّاً وَخَرَّ مُوسى‌ صَعِقاً فَلَمّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ)) <<15>>

    زمانى كه موسى به ميعادگاه ما آمد و پروردگارش با وى سخن گفت، عرض كرد: پروردگارا! جمال با كمال ذات بى‌نهايتت را [به قلب من‌] بنماى تا تو را [به رؤيت ويژه باطنى‌] بنگرم. خدا فرمود: هرگز مرا نخواهى ديد، ولى به اين كوه بنگر اگر [پس از جلوه من‌] بر جاى خود ثابت و برقرار ماند، تو هم مرا خواهى ديد. چون پروردگارش بر كوه جلوه كرد، آن را متلاشى نمود و موسى بى‌هوش شد، پس هنگامى كه به هوش آمد گفت: تو منزّهى [از اين كه مشاهده شوى،] به سويت بازگشتم و من [در ميان مردم اين روزگار] نخستين باور كننده [اين حقيقت كه هرگز ديده نمى‌ شوى‌] هستم.

    البتّه اگر مسأله رؤيت و نظر انداختن را عرضه به فهم مردم عوام كنيم، بدون درنگ آن را حمل بر رؤيت و نظر انداختن به چشم مى‌كنند، ولى اين حمل صحيح نيست؛ زيرا ما شك نداشته و نخواهيم داشت در اين كه رؤيت: عبارت است از اين كه جهاز بينايى به كار افتد و از صورت جسم مبصّر، صورتى به شكل و رنگ آن برداشته و در ذهن رسم كند.

    خلاصه اين كه عملى كه ما آن را ديدن مى‌خوانيم، عملى است طبيعى و محتاج به مادّه جسمى در مبصّر و باصر هر دو؛ و حال آن كه به طور ضرورت و بداهت از روش تعليمى قرآن بر مى‌آيد كه هيچ موجودى به هيچ وجهى از وجوه، شباهت با خداى سبحان ندارد، پس از نظر قرآن كريم، خداى سبحان جسم و جسمانى نيست و هيچ مكان و جهت و زمانى، او را در خود نمى‌گنجاند و هيچ صورت و شكلى مانند و مشابه او و لو به وجهى از وجوه يافت نمى‌شود؛ و معلوم است كسى كه وضعش اينچنين باشد ابصار و ديدن به آن معنايى كه ما براى آن قائليم به وى متعلّق نمى‌شود و هيچ صورت ذهنيّه‌اى منطبق با او نمى‌گردد، نه در دنيا و نه در آخرت.

    پس هدف موسى بن عمران هم از تقاضايى كه كرد اين نبوده، چون چنين درخواستى لايق مقام رفيع شخصى مثل او كه يكى از پنج پيامبر اولواالعزم است، نبوده و موقف خطيرى كه وى داشته با چنين جهالت و غفلتى سازگار نيست. آرى، تمنّاى اين كه خداوند در عين اين كه منزّه از حركت و زمان و مكان و نواقص مادّيّت ‌است. خود را به انسان نشان دهد و به چشم انسان قدرتى دهد كه بتواند او را ببيند، به شوخى شبيه‌تر است تا به يك پيشنهاد جدّى.

    بنابراين به طور مسلّم اگر موسى عليه السلام، در آيه مورد بحث، تقاضاى ديدن خداى را كرده، غرضش از ديدن غير اين ديدن بصرى و معمولى بوده و قهراً جوابى هم كه خداى تعالى به وى داده نفى ديدنى است غير از اين ديدن؛ چه اين نحو ديدن امرى نيست كه سؤال و جواب بردار باشد، موسى آن را تقاضا كند و خداوند دست رد به سينه‌اش بزند.

    مراد از اين رؤيت با توجّه به آياتى كه اثبات رؤيت مى‌كند و آياتى كه نفى رؤيت مى‌نمايد و جمع بين اين دو دسته آيات، قطعى‌ترين و روشن‌ترين مراحل علم است، و تعبير به رؤيت براى مبالغه در روشنى و قطعيّت آن است.

    به عبارت روشن‌تر: در ميانه معلومات ما معلوماتى است كه اطلاق رؤيت بر آنها مى‌شود و آن معلومات به علم حضورى ما است. مثلًا مى‌گوييم: من خود را مى‌بينم كه منم؛ و مى‌بينم كه نسبت به فلان امر ارادت و نسبت به آن ديگرى كراهت دارم؛ و مى‌بينم كه فلان چيز را دوست و فلان امر را دشمن دارم و مى‌بينم نسبت به فلان برنامه اميدوار و آرزومندم. معناى اين ديدن‌ها اين است كه من ذات خود را چنين مى‌يابم و آن را بدون اين كه چيزى بين من و آن حايل باشد چنين يافتم و من خود ذاتم را يافتم كه نسبت به فلان امر ارادت و محبّت دارد و فلان مرحله را كراهت و بغض مى‌ورزد، اميد و آرزو دارد و...

    اين امور نه به حواسّ محسوسند و نه به فكر، بلكه درك آنها از اين باب است كه براى ذات انسان حاضرند و درك آنها احتياجى به استعمال فكر و يا حواسّ ندارد.

    خلاصه امر اين كه: مقصودمان اين است كه من خود، ارادت، كراهت، حبّ و بغض و حقيقت و واقعيّت اين امور را در نفس خود مى‌يابم، نه اين كه از چيزى ديگر پى به وجود آنها برده و به وجود آنها استدلال مى‌كنم.

    تعبير از اين گونه معلومات به رؤيت، تعبيرى است شايع. اين معنا كه روشن شد اينك مى‌گوييم: هر جا كه خداى تعالى گفتگو از ديده شدنش كرده در همان جا خصوصيّاتى ذكر شده كه از آن خصوصيّات مى‌فهميم مراد از ديده شدن خداى تعالى، همين قسم از علمى است كه خود ما هم آن را رؤيت و ديدن مى‌ناميم. مثلًا در آيه:

    ((أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى‌ كُلِّ شَىْ‌ءٍ شَهِيدٌ* أَلَا إِنَّهُمْ فِي مِرْيَةٍ مِن لِقَاءِ رَبِّهِمْ أَلَا إِنَّهُ بِكُلِّ شَىْ‌ءٍ مُحِيطٌ)) <<16>>

    آيا كافى نيست كه پروردگارت [با ظاهر كردن حقايق و دلايل‌] بر همه چيز گواه است [كه تنها او آفريننده و بى‌نياز است و غير او مخلوق و از هر جهت نيازمند به اوست.]* آگاه باش! كه آنان نسبت به ديدار [قيامت و محاسبه اعمال به وسيله‌] پروردگارشان در ترديدند. [و] آگاه باش! كه يقيناً او به همه چيز [با قدرت و دانش بى‌نهايتش‌] احاطه دارد.

    كه يكى از آيات مثبته رؤيت است، قبل از اثبات رؤيت، نخست اثبات كرده كه خدا نزد هر چيزى حاضر و مشهود است و حضورش به چيزى و يا به جهتى معيّن و به مكانى مخصوص اختصاص نداشته، بلكه نزد هر چيزى شاهد و حاضر و بر هر چيزى محيط است، به طورى كه اگر به فرض محال، كسى بتواند او را ببيند مى‌تواند او را در وجدان خودش و در نفس خود و در ظاهر هر چيز و در باطن آن ببيند.

    اين است معناى ديدن خدا و لقاى او، نه ديدن به چشم و ملاقات به جسم كه جز با روبه‌رو شدن حسّى و جسمانى و متعيّن بودن مكان و زمان ديدار كننده و ديده شونده صورت نمى‌بندد.

    در هر صورت خداوند متعال در قرآن، رؤيتى را اثبات كرده كه غير از رؤيت‌ بصرى و حسّى است، بلكه يك نوع درك و شعورى است كه با آن، حقيقت و ذات هر چيزى درك مى‌شود، بدون اين كه چشم و يا فكر در آن به كار رود؛ شعورى اثبات كرده كه آدمى با آن شعور به وجود پروردگار خود پى برده و معتقد مى‌شود، غير آن اعتقادى كه از راه فكر و استخدام دليل به وجود پروردگار خود پيدا مى‌كند، بلكه پروردگار خود را به وجدان و بدون هيچ ستر و پرده‌اى درك مى‌كند و اگر نكند به خاطر اين است كه به خود مشغول شده و دستخوش گناهانى شده است كه به ارتكاب آنها برخاسته. و اين درك نكردن هم غفلت از يك امر موجود و مشهود است، نه اين كه علم به كلّى از بين رفته باشد. در هيچ جاى قرآن هم آيه‌اى كه دلالت كند بر زوال علم، ديده نمى‌شود بلكه همه جا از اين جهل، به غفلت تعبير شده كه معنايش اشتغال به علمى ديگر و در نتيجه از ياد بردن اوست، نه اين كه علم به وجود او به كلّى از بين رفته باشد.

    البتّه به طورى كه از قرآن مجيد استفاده مى‌شود، اين علم كه از آن به رؤيت و لقا تعبير شده تنها براى صالحان از بندگانش، آنهم در روز قيامت دست مى‌دهد، همچنان كه فرمود:

    ((وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ* إِلَى‌ رَبِّهَا نَاظِرَةٌ)) <<17>>

    در آن روز چهره‌هايى شاداب است؛* [با ديده دل‌] به پروردگارش نظر مى‌كند.

    آرى، قيامت ظرف و مكان چنين تشرّفى است، نه دنيا كه آدمى در آن مشغول و پابند به پروريدن تن خويش و يكسره در پى تحصيل حوايج طبيعى خويشتن است.

    دنيا محل سلوك و پيمودن راه لقاى خدا و به دست آوردن علم ضرورى به آيات اوست و تا به عالم ديگر منتقل نشود به ملاقات پروردگارش نايل نمى‌شود.

    بنابر آنچه گذشت موسى عليه السلام در جمله:

    ((رَبِّ أرِنى أنْظُرْ إلَيْكَ)) <<18>>

    پروردگارا! جمال با كمال ذات بى‌نهايتت را [به قلب من‌] بنماى تا تو را [به رؤيت ويژه باطنى‌] بنگرم.

    از پروردگار متعال درخواست كرده كه او را علم ضرورى به مقام پروردگارش ارزانى بدارد، چون خداى تعالى قبلًا به وى علم نظرى (پى بردن از آيات و موجودات او به خود او) ارزانى داشته بود؛ از اين هم بيشتر و بالاتر او را براى رسالت و تكلّم كه همان علم به خدا از طريق سمع است برگزيده بود؛ موسى مى‌خواست از طريق رؤيت كه همان كمال علم ضرورى است نيز به او علم پيدا كند.

    و قهراً وقتى مسأله رؤيت خدا به آن معنا كه گفته شد در چند جاى قرآن براى روز قيامت اثبات شد، نفى ابدى آن در جمله‌ ((لن ترانى‌)) راجع به دنيا خواهد بود و معنايش اين مى‌شود: تا وقتى انسان در قيد حيات دنيوى و به حكم اجبار سرگرم اداره جسم و تن خويش و برآوردن حوايج ضرورى آن است هرگز به چنين تشريفى مشرّف نمى‌شود، تا آن كه به طور كلّى و به تمام معناى كلمه، از بدنش و از توابع بدنش منقطع گردد، يعنى بميرد؛ و تو اى موسى! هرگز توانايى ديدن من و علم ضرورى مرا در دنيا ندارى، مگر اين كه بميرى و به ملاقات من آيى؛ آن وقت است كه آن علم ضرورى را كه درخواست مى‌كنى نسبت به من خواهى يافت.

    مؤيّد اين كه گفتيم در اين جا، برگشت نفى رؤيت به نفى طاقت و قدرت بر آن است، جمله‌ ((وَلكِنِ انْظُرْ)) است كه در آن نشان دادن خود را به موسى، تشبيه كرده به نشان دادن خودش را به كوه و فرموده: ظهور و تجلّى من براى كوه عيناً مانند ظهورى است كه من براى تو كنم؛ اگر كوه با آن عظمت و استحكامش، توانست به حال خود بماند تو نيز مى‌توانى تجلّى پروردگارت را تحمّل كنى.

    بنابراين جمله‌ ((وَلكِنِ انْظُرْ إلَى الْجَبَلِ‌))، استدلال بر محال بودن تجلّى نيست، به شهادت اين كه براى كوه تجلّى كرد، بلكه غرض از آن نشان دادن و فهماندن اين معناست كه موسى قدرت و استطاعت تجلّى را ندارد و اگر تجلّى خدا واقع شود او در جاى خود قرار نمى‌گيرد؛ و خواسته است به وى بفهماند اگرتجلّى كنم وجودت به كلّى از بين مى‌رود، همان طورى كه ديدى كوه از بين رفت. <<19>>

    آرى، ديده ديده‌داران، درعين ظهورت تاب ديدنت را ندارد كه اين جا جاى ديدن با چشم سر نيست و گمان و خيال بيداران با همه قوّت و قدرتى كه دارد از بيان اوصافت عاجز است!

    وصف هر چيزى در گرو تصوّر حقيقت ومفهوم واقعى آن چيز است، در صورت عدم تصوّر حقيقت شيئى، فقط مى‌توان از طريق آثار و جلوات آن حقيقت، به آن حقيقت اشاره كرد.

    مسئله بيان اوصاف و اسماى حقّ براى مهمانان عالم خاك، مسئله‌اى بس مشكل و حقيقتى بس پيچيده است. ما اگر بخواهيم جناب حقّ را وصف كنيم بايد بگوييم: به وصفت بر مى‌خيزم آن چنان كه خود به وصف خود دست زدى. و تازه اين وصف هم گويى همراه با گدايى از حقايقى است كه از خود او گرفته شده و حقيقت ذاتىِ آن حقايق، برما معلوم نيست، بايد به همان اوصافى كه به آنها خودش را وصف كرده وصفش كنيم، تا از مرحله دنيا بگذريم و درآخرت به شرف تجلّى آن مفاهيم در قلوبمان مشرّف شويم. و تازه هر كس به همين اندازه هم با او آشنا شود سرمايه عظيمى كسب كرده و به حقايقى بس گران دست يافته و به كنار چشمه حقيقت رسيده و به اندازه تشنگى خويش از آن ماء عَذْب، سيراب شده است و اگر اينچنين نبود عقل‌ها به كار نمى‌افتاد و قفسه كتابخانه‌هاى جهان از قديمى‌ترين دوران تا به امروز، از اين همه كتاب حكمت و فلسفه و عرفان والهيّات پر نمى‌شد.

    ما وقتى به وصف بسيار پر ارزش وصف كنندگان مراجعه مى‌كنيم و به معارف پرقيمتى كه درهزاران كتاب عارفانه و عاشقانه ثبت است نظر مى‌اندازيم و ما حصل اين همه تعريف و توصيف را با قرآن مجيد مى‌سنجيم و به اين حقيقت و واقعيّتى كه حضرت سجّاد عليه السلام اشاره فرموده، واقف مى‌شويم.

    <<عَجَزَتْ عَنْ نَعْتِهِ أوْهامُ الْواصِفينَ>>

    گمان و خيال بسيار پرقدرت عالمان، حكيمان، عارفان، عاشقان، زنده دلان، بيداران و همانان كه سينه پاكشان تجلّى‌گاه محبّت و دانش توست، از وصف عاجز است كه موجود ضعيف و محدود و ناتوان و مسكين و فقير و نيازمند چگونه از عهده وصف ذات بى نهايت در بى‌نهايت برآيد!

    آرى، آن وصفى كه جامع و مانع است همان است كه از پيشگاه ربوبى خودت نسبت به خودت، رسيده است.

    اگر كسى بخواهد او را بشناسد و در مقام توصيف و تعريف او برآيد و به اندازه ظرفيّت اين دنيا نسبت به جناب او عارف گردد، بايد به آيات قرآن حكيم و دعاهاى وارده از ائمّه معصومين عليهم السلام مراجعه كند و سال‌ها با بال انديشه و عشق در فضاى ملكوتى آن حقايق به پرواز آيد و تن و جان به مدار رياضت‌ها ببرد و از تمام محرّمات ظاهريّه و باطنيّه بپرهيزد و به حقايق اصوليّه و فروعيّه آراسته گردد، تا شاهد مقصود را آنهم در حدّ قدرت و ظرفيّت خود در آغوش بگيرد!


    خداشناسى از راه طبيعت‌

    اين نكته بسيار مهم را بايد توجّه كرد كه عجز واصفان از وصف حضرتش به هيچ ‌عنوان نمى‌تواند ملاك توقّف ما از انديشه و تفكّر در حقايق توحيديّه باشد، به اين معنا كه بگوييم: چون زبان پرقدرت واصفان از وصفش عاجز است ما را نمى‌رسد كه در آن عرصه حاضر شويم؛ ما بايد به تماشاى آثار، براى توجّه به وجود او بسنده كنيم؛ كه اين برنامه را خود حضرت او در قرآن مجيد نپسنديده و به قول فيلسوف بزرگ شهيد مطهّرى در مقدّمه جلد پنجم <<روش رئاليسم>> :

    <<مى‌گويند: قرآن راه شناخت خداوند را منحصراً مطالعه طبيعت با روش حسّى دانسته است. شكّى نيست كه قرآن به مطالعه حسّى طبيعت دعوت مى‌كند و اصرار فراوانى هم روى اين موضوع دارد، ولى آيا قرآن، مطالعه طبيعت را براى حلّ تمام مسائلى كه خود طرح كرده است كافى مى‌داند؟!

    در قرآن مسائلى از اين قبيل مطرح شده است:

    ((ليْسَ كَمِثْلِهِ شَىْ‌ءٌ)) <<20>>

    هيچ چيزى مانند او نيست.

    ((وَلِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلَىٰ)) <<21>>

    وصفات برتر و والا ويژه خداست.

    ((وَلِلَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ)) <<22>>

    و نيكوترين نام‌ها [به لحاظ معانى‌] ويژه خداست.

    ((الْمَلِكُ القُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزيزُ الْجَبّارُ)) <<23>>

    همان فرمانرواى پاك، سالم از هر عيب و نقص، ايمنى بخش، چيره و مسلط، شكست‌ناپذير، جبران كننده.

    ((فأيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّه)) <<24>>

    پس به هر كجا رو كنيد آن جا روى خداست.

    ((وَهُوَ مَعَكُمْ أيْنَما كُنْتُمْ)) <<25>>

    و او با شماست هرجا كه باشيد.

    اينها همه مسائلى است مربوط به آن سوى مرز؛ چگونه ما از راه طبيعت‌شناسى به معرفت اين مسائل نايل مى‌گرديم! طبيعت‌شناسى قطعاً و مسلّماً ما را به علم و قدرت و حكمت آفريننده جهان آگاه مى‌كند، امّا در همين جهت نيز حدّ اكثر اين است كه ما را واقف مى‌سازد به اين كه آفريننده جهان، به كارهايى كه در طبيعت انجام مى‌دهد آگاه است و بر آنها تواناست، ولى قرآن در اين جهت نيز معرفتى بالاتر از ما مى‌خواهد و آن اين كه: او بر همه چيز بلا استثنا آگاه است و بر همه چيز بلا استثنا تواناست. چگونه از راه مطالعه در مخلوقات كه به هر حال محدودند، به علم نامتناهى و قدرت نامتناهى واقف مى‌شويم؟

    حقيقت اين است كه مطالعه طبيعت ما را تا مرز ماوراى طبيعت رهبرى مى‌كند.

    اين راه، جاده‌اى است كه تا مرز ماوراى طبيعت كشيده شده است و در آن جا پايان مى‌يابد و فقط نشانى مبهم از ماوراى طبيعت مى‌دهد.

    يعنى حدّ اكثر، اثر مطالعه طبيعت اين است كه بر ما روشن مى‌كند طبيعت مسخّر و مقهور قوّه يا قوّه‌هاى مدير و مدبّر و شاعر است، اما اين كه خود آن قوّه از جايى آمده يا نه، آيا ازلى و ابدى است، آيا واحد است يا كثير، بسيط است يا متجزّى، جامع همه صفات كمال است يانه، علم و قدرتش متناهى است يا نامتناهى، آيا قدّوس و در حدّ اعلاى تنزيه است و هرگونه نقص از او مسلوب است يا نه، آيا به هر طرف كه برويم و به هر سو كه بنگريم به طرف خدا رفته‌ايم و به سوى او نگريسته‌ايم، آيا او اوّل همه و آخر همه است؟ و امثال اينها...

    اينها و مانند اينها كه در قرآن مطرح است، پرسش‌هايى است كه پاسخ آنها را، مطالعه در طبيعت نمى‌دهد، پس يا بايد بگوييم: بشر راهى به درك و معرفت اين گونه مسائل ندارد و صرفاً بايد در برابر اينها كوركورانه معتقد باشد و يا اگر راهى هست آن راه، غير راه دقّت و مطالعه در طبيعت است.

    قرآن اينها را به عنوان يك سلسله درس‌ها القا كرده و از طرف ديگر به تدبّر و تفكّر در آيات قرآنى امر كرده است و از طرفى هم مطالعه طبيعت براى حلّ اين معمّاها كافى نيست، پس ناچار راهى ديگر براى فهم اين سلسله مسائل هست كه مورد تأييد قرآن است>>. <<26>>


    خداشناسى از راه عقل و فلسفه‌

    آن راه كه به طور قطع مورد تأييد قرآن است و حتّى پيمودن آن راه را امر فرموده، راه عقل يا راه استدلال و فلسفه است كه كامل‌تر از راه قلبى و علمى است و به عبارت ديگر: جامع‌تر از راه فطرى و مطالعه در آثار طبيعت است.

    مفهوم بيان حضرت سجّاد عليه السلام اين است كه:

    وصف كنندگان هر چند با تمام وجود براى شناخت حقايق ماوراى مرز، هر سه راه قلبى و علمى و عقلى را بپيمايند و در اين زمينه به رشد و كمال مطلوب برسند و به چشيدن لذّت آن توحيدى كه قرآن خواسته نايل آيند، باز چون دل و عقل و قلب آنان و آنچه كسب كرده‌اند محدود است، از وصف آن وجود مقدّس كه ازلى و ابدى و دائمى و سرمدى و ظاهر و باطن و عليم و سميع و خبير و بصير و ... است عاجزند!!

    آرى، بسيارى از بزرگان دين و انديشمندان ژرف بين و حقيقت جويان بى‌ نظير با الهام‌‌گيرى از قرآن و پيامبر و ائمّه عليهم السلام هر سه راه را در حدّ مطلوب طى كرده‌اند و به درك و فهم بسيارى از آياتى كه قبلًا ذكر شد موفّق گشته‌اند و در زمينه توحيد و به عبارت ديگر الهيّات به معناى اخصّ، كتب گران‌بهايى از خود به يادگار گذاشته‌اند و براثر علم و معرفت پر ارزششان از خود چهره ابدى ساخته‌اند؛ امّا در عين اين همه، خودشان با كمال تواضع در نوشته‌هاى بسيار بلند فلسفى‌شان اقرار كرده‌اند كه از وصف كامل و جامع آن حضرت عاجزند!

    اميرالمؤمنين عليه السلام به نقل <<احتجاج>> طبرسى مى‌فرمايد:

    دَليلُهُ آياتُهُ، وَوُجُودُهُ إثباتُهُ، و مَعْرِفَتُهُ تَوْحيدُهُ، و تَوْحيدُهُ تَمْييزُهُ مِنْ خَلْقِهِ، و حُكْمُ التَّمْييزِ بَيْنُونَةُ صِفَةٍ لا بَيْنُونَةُ عُزْلَةٍ، إنَّهُ رَبٌّ خالِقٌ، غَيْرُ مَرْبُوبٍ مَخْلُوقٍ، كُلُّ ما تُصُوِّرَ فَهُوَ بِخِلافِهِ. <<27>>

    نشان دهنده او آيات اوست و هستى او اثبات اوست؛ و شناختن او همان يكى دانستن اوست؛ و يكى گرفتن او جدا كردن اوست از آفريده‌اش و لازمه اين جدا كردن و تميز دادن، جدايى در صفت است نه جدايى به معنى كناره‌گيرى تا وجودش محدود شود؛ چون او خداوند و آفريدگار است نه آفريده شده، هر چه به تصوّر بيايد خدا غير اوست.

    شما وقتى به جمله آخر كلام بالا دقّت كنيد، به عجز واصفان از توصيف او بيشتر واقف مى‌گرديد، در عين اين كه چنين شاهكارهايى در گفتارهاى انبيا و ائمّه عليهم السلام به خصوص امام على عليه السلام فراوان است كه از هيچ فيلسوف و حكيمى سابقه نداشته و پس از او هم احدى به چنين توصيفاتى نسبت به حقّ دست نخواهد نيافت، در عين حال وجود مقدّس حضرت ربّ، برتر از آن است كه كلمات بلند و مفاهيم عالى آن چنان كه هست بتواند او را نشان دهد. اين همه دورنمايى است كه چشم قلب از پس زحمت مغز و رنج انديشه هزارها حكيم و فيلسوف، با كمك‌گيرى از كلمات پيشوايان معصوم و به خصوص آيات قرآن مجيد، نظاره مى‌كند!

    براى آيات و علاماتى كه دلالت بر وجود صانع مى‌كند، همين قدر از اثر باقى مى‌ماند كه همراه مدلول خود به سوى وى متوجّه شده و پس از طىّ اين مسافت، همين كه نزديك ساحت كبرياى وى برسند، در برابر عظمت نامتناهى حق گنگ شده و غرق درياى حيرت و بهت شوند.


    خداشناسى در كلام اميرالمؤمنين عليه السلام‌

    امام على عليه السلام هفت روز پس از وفات رسول خدا و فراغت از جمع قرآن، خطبه عجيبى را انشا فرمود كه در قسمت اول آن اينچنين در باب توحيد دادِ سخن داد.

    الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى أعْجَزَ الأْوْهامَ أنْ تَنالَ إلّا وُجُودَهُ، و حَجَبَ الْعُقُولَ عَنْ أنْ تَتَخَيَّلَ ذاتَهُ فِى امْتِناعِها مِنَ الشَّبَهِ وَالشَّكْلِ، بَلْ هُوَ الَّذى لَمْ يَتَفاوَتْ فى ذاتِهِ، وَلَمْ يَتَبَعَّضْ بِتَجْزِئَةِ الْعَدَدِ فى كَمالِهِ، فارَقَ الْأشْياءَ لا عَلَى اخْتِلافِ الْأماكِنِ، وَتَمَكَّنَ مِنْها لا عَلَى الْمُمازَجَةِ، و عَلِمَها لا بِأداةٍ لا يَكُونُ الْعِلْمُ إلَّا بِها، وَلَيْسَ بَيْنَهُ و بَيْنَ مَعْلُومِهِ عِلْمٌ غَيْرُهُ. إنْ قيلَ: <<كانَ>> فَعَلى أزَلِيَّةِ الْوُجُودِ، و إنْ قيلَ: <<لَمْ يَزَلْ>> فَعَلى تَأويلِ نَفْىِ الْعَدَمِ، فَسُبْحانَهُ و تَعالى عَنْ قَوْلِ مَنْ عَبَدَ سِواهُ، و اتَّخَذَ إلهاً غَيْرَهُ عُلُوّاً كَبيراً. <<28>>

    سپاس و حمد و ثنا، وجود مقدّس <<اللّه>> را سزاست كه اوهام را از اين كه جز وجود او را نايل شوند عاجز و زبون نموده و عقول را مانع گشته از اين كه ذات و حقيقت او را تصوّر كنند، از اين جهت كه از هرگونه شبه و شكلى ابا و امتناع دارد، بلكه اوست كه هرگز در ذات خود تفاوت و اختلاف پيدا نكرده و به واسطه عروض تجزيه عددى در كمالش پاره پاره نشده است. از اشيا جدايى گرفته نه به طور اختلاف مكانى و از اشيا متمكّن شده و بر آنها تسلّط يافته نه به طور آميزش و آنها را دانسته نه به واسطه ابزارى كه بدون آن علم ميسّر نشود، ميان او و معلوم او علمى جز خودش نيست.

    اگر گفته شود: بود، مرجعش اين است كه وجودش ازلى و غير مسبوق است؛ و اگر گفته شود هرگز زوال ندارد، منظور نفى عدم و نيستى از ذات او بوده. پس ساحت او منزّه و بسى بلند است از سخن آنان كه غير او را پرستيده و جز او خداى ديگرى گرفته‌اند.

    سراسر اين جملات حكمت و فلسفه الهى و برهان و استدلال مى‌باشد. طىّ راه توحيد با عقل و انديشه است. فهم اين جملات كه نشانگر گوشه‌اى بسيار ناچيز از عظمت اوست كار قلب پاك و انديشه تابناك است و اين جملات دريايى موّاج از علم و معرفت و خزانه‌اى پرگنج از دانش و بصيرت و چراغى در نهايت پرفروغى براى رسيدن به حقّ است، در جمله اوّل و دوّم مى‌گويد:

    انديشه‌ها از رسيدن به كُنه ذات، عاجز است، پس در اين زمينه وصف نمى‌شود و عقول از تخيّل ذات، محجوب است چون شبه و شكلى ندارد!!


    حقيقت معرفت، علم و اوليّت خداوند

    دراين جملات سه مسأله فلسفى زير توضيح داده مى‌شود:

    اوّل اين كه: معرفت حقّ سبحانه، به واسطه تصوّر ذهنى نبوده و واقعيّت خارجى او خود به خود و بى‌واسطه معلوم است، چرا كه ذهن و وهم در آن پيشگاه مقدّس راه ندارد، ودر آن بارگاه عظيم جز زبونى و سرشكستگى مايه و سرمايه‌اى برايش نيست!

    دوم اين كه: علم وى به اشيا به نفس وجود اشيا است نه به صور ذهنيّه آنها و به‌ واسطه آلات و ادوات.

    سوم اين كه: اوّليّت و تقدّم او بر اشيا، تقدّم زمانى نبوده و به معناى اطلاق و عدم محدوديّت وجودى است.

    پايه مسأله اوّل: روى صرافت و وحدانيّت محضه وجود حقّ گذاشته شده است؛ زيرا وجود صرف و خالص هيچ گونه تفاوت و اختلافى در ذات نخواهد داشت و چنين چيزى، ديگر مرتبه ذهن و خارج و خاصّيت اين گونه و آن گونه نمى‌پذيرد، ودر اين صورت وجود علمى غير از وجود عينى نبوده و در وى موجود و معروف، يك حقيقت خواهد بود.

    و پايه مسأله دوم: روى لازم صرافت و اطلاق وجود گذاشته شده كه احاطه تامّه به همه اشيا بوده باشد؛ زيرا لازمه فرض مطلق با محدود اين است كه مطلق نسبت به محدود احاطه تامّه داشته و در داخل و خارج ذات وى حاضر بوده باشد و در اين صورت همه چيز پيش وى روشن بوده و مانع و حاجبى نخواهد داشت و هر چيز به نفس وجودش معلوم وى خواهد بود نه با توسّط ابزار ادراك و حصول صورت علميّه.

    و پايه مسأله سوم: نيز روى اطلاق و صرافتِ وجود گذاشته شده؛ زيرا هر مطلقى كه با محدودى ملاحظه شود، از هر طرف و من جمله از جانب قبل، به محدودِ مفروض احاطه خواهد داشت.

    ذِعْلِب يمانى به اميرالمؤمنين عليه السلام عرضه داشت: آيا خداى خود را ديده‌اى؟

    فرمود:

    واى بر تو اى ذِعْلِبْ! نمى‌شد خدايى را كه نديده باشم عبادت كنم. پرسيد:

    چگونه او را ديدى؟ پاسخ داد: اى ذعلب! او را با ديده حسّى نديده‌اند ولى‌ دل‌ها او را به حقايق ايمان ديدند. <<29>>

    واى بر تو! خداى من از لطافت، لطيف‌ترين معنا را دارد و از اين روى با معناى معهود لطف متّصف نمى‌گردد؛ و از عظمت و بزرگى، بزرگترين معنايش را دارد، لذا با مفهوم معهود عظيم و بزرگى متّصف نمى‌شود؛ از كبريا و بزرگى، بزرگترين مرتبه معنايش را دارد و از اين جهت با كبر و بزرگى معهود، تعريف نمى‌گردد و از جلالت، جليل‌ترين حقيقتش را دارد و ديگر با غلظت و سطبرى متّصف نمى‌شود.

    در عين اين كه براى شناخت او واجب است در راه فطرت و تماشاى آثار و علوم عقلى و دقّت در معارف بسيار بلند اسلامى گام برداشت و به طور قطع گام بردارنده به واقعيّاتى بس عجيب در زمينه توحيد مى‌رسد، ولى بايد دانست از منطقه عجزِ از وصف نمى‌توان بيرون رفت كه اين همه توصيف در عين اين كه در جاى خود حقّ و حتم است باز توصيف موجود محدود و ضعيف و زبون، از وجود نامحدود و عزيز و رفيع و جليل است!

    عارف شبسترى در كتاب گلشن راز چه نيكو سروده:

    به نام آن كه اوّل آن كه آخر

    بنام آن كه باطن آن كه ظاهر

    خداوند منزّه از همه عيب‌

    كه عالم را پديد آورد از غيب‌

    به هر وصفش كه خوانى در شريعت‌

    همان و غير از آنها كفر و بدعت‌

    چه نتوان در صفاتش راه بسپرد

    چگونه پى به ذاتش مى‌توان برد

    چو در درك صفاتش وا بمانند

    چگونه درك ذاتش را توانند

    چو بر درك صفاتش ره نيابند

    به درك كُنه ذاتش چون شتابند

    بسى گفتند و گويند از صفاتش‌

    ولى عاجز همه از كُنه ذاتش‌

    نبى گفته صفاتش هم ندانند

    كه در اين راه جمله جاهلانند

    كسى كه ظن برد گرديده واصل‌

    يقين او را نباشد هيچ حاصل‌

    كمال معرفت شد ما عَرَفْناك‌

    ز آن گفته رسولش ما عَبَدْناك‌

    هزاران قرن اگر صد علم خوانند

    صفاتش را نفهمند و ندانند

    (عارف شبسترى)

    خداشناسى در كلام امام موسى بن جعفر عليه السلام‌

    در پايان شرح جمله <<وَعَجَزَتْ عَنْ نَعْتِهِ أوْهامُ الواصِفينَ>> لازم است به حديثى ناب و پرقيمت از كتاب با عظمت <<توحيد>> اشاره شود:

    محمّد بن أبى عُمَير كه از محدّثان بزرگ و راويان بنام است مى‌گويد:

    بر حضرت موسى بن جعفر عليه السلام وارد شدم و عرضه داشتم: مرا توحيد بياموز، آن حضرت فرمود:

    اى ابا احمد، در مسأله توحيد از آنچه كه ذات مقدّس خود او در قرآن مجيد بيان فرموده، تجاوز مكن كه باعث هلاكتت خواهد شد. بدان كه: حضرت او واحد و احد و صمد است، نزاد تا ارث بگذارد و زاده نشد تا شريكش شوند، مصاحب و فرزند و شريك نگرفت، زنده‌اى است كه نمى‌ميرد، قدرتمندى است كه عاجز نمى‌شود، قاهرى است كه مغلوب نمى‌گردد، بردبارى است كه عجله نمى‌كند، دائمى است كه پايان ندارد، برقرارى است كه فنا در او نمى‌آيد، ثابتى است كه زوال ندارد، بى نيازى است كه نيازمند نمى‌گردد، عزيزى است كه ذلّت ندارد، آگاهى است كه براى او جهل نيست، عادلى است كه ظلم و جور ندارد، جوادى است كه از بخل پاك است؛ اوست آن وجودى كه عقول، قدرت دركش را ندارند و اوهام از رسيدن به حضرتش عاجزند و جوانب هستى از فهم ذاتش زبونند، مكانى او را در خود جاى نمى‌دهد، ديده‌ها او را نمى‌بيند ولى او تماشاگر ديده‌هاست كه لطيف و آگاه است؛ چيزى مانند او نيست و او سميع و بصير است؛ در نجواى سه نفر او چهارمين آنهاست و در پنج نفر او ششمين، كنايه از اين كه همه جا حاضر است كمتر از اينها يا بيشتر فرقى نمى‌كند كه همه هستى محضر اوست؛ او اوّلى است كه ما قبل ندارد و آخرى است كه بعدى براى او نيست، قديم است و غير او مخلوقِ به دوران رسيده، از تمام اوصاف مخلوقات پاك و مبرّاست. <<30>>

    ما اگر او را به آنچه از خود او و انبيا و ائمّه عليهم السلام در وصفش در دسترس است وصف كنيم باز وصفى ناتمام است كه ما حتّى با اين همه معارف و دستورى كه در شناختش داريم از وصفش عاجزيم؛ ما بايد بگوييم: همانى كه در قرآن فرموده‌اى و همانى كه در دعاهاى اصيل در وصفت آمده، ولى اين همه گوشه‌اى بسيار ناچيز از اوصاف بى نهايت در بى نهايت توست و آنچه از آن معارف نصيب فهم ماست به اندازه فهم ماست نه در خور شأن و قدر تو كه ما با همه پيشرفتى كه از ابتداى حيات تاكنون در دانش و بينش و فهم معارف و حقايق الهيّه، آنهم با كمك تو داشته‌ايم، از بيان حقيقتى از حقايق ذاتت عاجزيم كه هر آنچه تو دارى ما نداريم و هر آنچه تو هستى ما نيستيم، آن قدر هست كه بانگ جرسى مى‌آيد و ما از پى آن بانگ بايد كمال عبوديّت و بندگى وخضوع و خشوع در برابر آن ذات پاك نشان دهيم، تا هماى سعادت به دام افتد و ديو شقاوت و بدبختى براى ابد از عرصه حيات ما رَجْم شود!

    تا بدان طرّه‌ <<31>> طرّار <<32>> گرفتار شديم‌

    داخل حلقه نشينان شب تار شديم‌

    تا پراكنده آن زلف پريشان گشتيم‌

    هم دل آزرده آن چشم دل آزار شديم‌

    سر بسر جمع شد اسباب پريشانى ما

    تا سراسيمه آن طرّه طرّار شديم‌

    آن قدر خون دل از ديده به دامان كرديم‌

    كه خجالت زده ديده خونبار شديم‌

    هيچ از آن كعبه مقصود نجستيم نشان‌

    هر چه در راه طلب قافله سالار شديم‌

    دو جهان سود ز بازار محبّت برديم‌

    به همين مايه كه ناديده خريدار شديم‌

    سر تسليم نهاديم به زانوى رضا

    كه به تفسير قضا فاعل مختار شديم‌

    دل بدان مهر فروزنده‌فروغى‌داديم‌

    ما هم از پرتو آن مشرق انوار شديم‌

    (فروغى بسطامى)

    ______________________________

    (1)- التوحيد، شيخ صدوق: 108، حديث 3.

    (2)- الكافى: 1/ 103، حديث 12؛ التوحيد، شيخ صدوق: 115، حديث 14.

    (3)- آل عمران (3): 7.

    (4)- فتح (48): 10.

    (5)- طه (20): 5.

    (6)- قيامت (75): 23.

    (7)- فجر (89): 22.

    (8)- هود (11): 29.

    (9)- تفسير نور الثقلين: 1/ 315، ذيل آيه 7 آل عمران؛ تفسير الميزان: 3/ 69، ذيل آيه 7 آل عمران.

    (10)- نهج البلاغه: خطبه 144؛ نور الثقلين: 1/ 315، حديث 26.

    (11)- الكافى: 1/ 97، حديث 5؛ التوحيد، شيخ صدوق: 108، حديث 5.

    (12)- انعام (6): 124.

    (13) الكافى: 1/ 97، حديث 6؛ التوحيد، شيخ صدوق: 109، حديث 6.

    (14) ترجمه تفسير الميزان: 8/ 329.

    (15) اعراف (7): 143.

    (16)- فصّلت (41): 53- 54.

    (17)- قيامت (75): 22- 23.

    (18)- اعراف (7): 143.

    (19)- ترجمه تفسير الميزان: 8/ 333، برگرفته شده و تلخيص شده از مطالب كتاب مذكور مى‌باشد.

    (20)- شورى‌ (42): 11.

    (21)- نحل (16): 60.

    (22)- اعراف (7): 180.

    (23)- حشر (59): 23.

    (24)- بقره (2): 115.

    (25)- حديد (57): 4.

    (26)- اصول فلسفه و روش رئاليسم: 5/ 25- 27، با كمى تلخيص.

    (27)- الاحتجاج: 1/ 201؛ بحار الأنوار: 4/ 253، باب 4، حديث 7.

    (28)- التوحيد، شيخ صدوق: 73؛ الأمالى، شيخ صدوق: 320، حديث 8.

    (29)- بحار الأنوار: 4/ 27، باب 5، حديث 2؛ الكافى: 1/ 138، حديث 4.

    (30)- بحار الأنوار: 4/ 296، باب 4، حديث 23؛ التوحيد، شيخ صدوق: 76، حديث 32.

    (31)- طرّه: زلف، موى جمع كرده بر پيشانى.

    (32)- طرّار: جيب بر.

  • ( 3 )  ابْتَدَعَ بِقُدْرَتِهِ الْخَلْقَ ابْتِدَاعاً ، وَ اخْتَرَعَهُمْ عَلَى مَشِيَّتِهِ اخْتِرَاعاً .
    (3)

    خلقت آفرينش‌

    در قرآن مجيد دو بار كلمه بديع ذكر شده:

    1- در سوره مباركه بقره:

    ((بَدِيعُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۖ وَإِذَا قَضَىٰ أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ)) <<1>>

    [بى‌سابقه ماده، مدت و نقشه‌] پديدآورنده آسمان‌ها و زمين است. وهنگامى كه فرمان به وجود آمدن چيزى را صادر كند فقط به آن مى‌گويد: <<باش>>. پس بى‌درنگ مى‌باشد.

    2- در سوره مباركه أنعام:

    (( بَدِيعُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۖ أَنَّىٰ يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ وَلَمْ تَكُنْ لَهُ صَاحِبَةٌ ۖ وَخَلَقَ كُلَّ شَيْءٍ ۖ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ)) <<2>>

    [او] پديد آورنده آسمان‌ها و زمين است، چگونه او را فرزندى باشد؟! در صورتى كه براى او همسرى نبوده و همه چيز را او آفريده؛ و او به همه چيز داناست.

    در تفاسير قرآن و روايات و كتب مختلفه فلسفه و منابع لغت، در معناى بديع آمده:

    بَدْع به معناى پديد آوردن چيزى بدون سابقه و منهاى مادّه و نمونه و شكل قبلى است و معنايش از عدم و نيستى به وجود آوردن نيست كه عدم مايه هستى نمى‌باشد، بلكه معنايش اين است كه: موجود قبلًا وجود نداشت، ذات مقدّسى كه مستجمع جميع صفات كماليّه است با قدرت و مشيّت و اراده‌اش آن را بدون مادّه و نمونه قبلى لباس هستى پوشاند.

    به عبارت ديگر: اين نقش شگفت‌انگيز آفرينش همانند نقش نقّاش كه مسبوق به مواد و رنگ‌هاى گوناگون و قلم است نيست، بلكه دخيل در به وجود آمدن اين همه نقش عجيب فقط و فقط اراده و مشيّت نقّاش هستى يعنى حضرت ربّ الأرباب و وجود مقدّس ذات ذوالجلال است.

    امام باقر عليه السلام در تفسير دو آيه گذشته به نقل كتاب باارزش <<كافى>> و تفسير <<نور الثّقلين>> مى‌فرمايد:

    إنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ ابْتَدَع الْأشْياءَ كُلَّها بِعِلْمِهِ عَلى‌ غَيْرِ مِثالٍ كانَ قَبْلَهُ، فَابْتَدَعَ السَّماواتِ وَالْأرْضَ وَلَمْ يَكُنْ قَبْلَهُنَّ سَماواتٌ وَلا أرَضُونَ. <<3>>

    حضرت حقّ تمام اشياى جهان را بدون سابقه نمونه و مثالى با دانش و علمش به وجود آورد، آرى، تمام آسمان ها و زمين‌ها را پديد آورد در حالى كه قبل‌از آنها چيزى نبود.

    صدر المتألّهين در كتاب با عظمت <<أسفار>> مى‌گويد:

    وَ لَيْسَ الْإبْداعُ وَالْإنْشاءُ تَرْكيباً و لاتَأْليفاً بَلْ تَأْسيساً وَإخراجاً مِنَ الْعَدَمِ إلَى الْوُجُودِ. <<4>>

    ابداع و انشا، به وجود آوردن موجود از تركيب و تأليف چند شئ نيست، بلكه به وجود آوردن موجود، بدون سابقه مادّه و مثال و شى‌ء است؛ و در حقيقت پديد آوردن موجود است در حالى كه قبل از وجود، چيزى نبوده و به چيزى تكيه نداشته و ريشه در برنامه و مسأله‌اى برايش نبوده است.

    ابداع و انشا و اختراع چيزى جز به وجود آمدن موجود با علم و قدرت حضرت حقّ نيست؛ و در حقيقت، اراده و مشيّت و ابداع و اختراع و فعل و انشاى همان موجود است كه به وجود آمده. و به بيان ديگر: موجودات آفرينش تجلّى اسماى و صفات او به صورت فعلند.

    مير داماد كه از شخصيّت‌هاى كم‌نظير فلسفى شيعه است مى‌گويد:

    <<ابداع، عبارت از خروج از جوف عدم صريح به متن وجود و ثبات در عالم دهر است>> . و در جاى ديگر مى‌گويد: <<ابداع عبارت از ايجاد شى‌ء غير مسبوق به مادّت و مدّت است>> . <<5>>

    البتّه آنچه فعلًا مشاهده مى‌شود، پديد آمدن اشيا با تكيه بر قاعده تركيب و تأليف است؛ و در حقيقت نظام موجودات نظام علّى و معلولى است و اين مسأله هيچ منافاتى با ابداع و اختراع ندارد؛ زيرا تمام موجودات هستى وقتى به مادّه اوّليّه خودش برگردانده شود، آن مادّه اوّل و ريشه اصلى موجود، بدون سابقه مادّه و مثال و منهاى تركيب و تأليف به وجود آمده و وجودش فقط و فقط تكيه بر اراده و مشيّت‌ و اختراع و انشاى حضرت حقّ دارد.


    اسرار خلقت‌

    سر رشته و پديده خلقت و شروع و ابتداى آفرينش و به فرموده حضرت سجّاد عليه السلام: ابداع و اختراع جهان هستى، از اسرارى است كه هنوز كسى موفّق به كشف آن نشده و به همين خاطر در اين زمينه نظريّات گوناگونى از جانب اهل تحقيق بازگو شده است.

    آنچه كه در اين مرحله مسلّم تمام متخصّصان فنّ است و در آن جاى هيچ گونه بحث و جدل نمى‌باشد اين است كه:

    اين جهان پهناور و اين ميدان پر از عجايب و اسرار داراى نقطه ابتداست و وقتى بود كه از اين ماجرا هيچ خبرى نبود و جز حضرت حقّ چيزى وجود نداشت و او بود كه اراده كرد موجودات را به قدرت و عنايت خود ظهور دهد و دست به خلقت و آفرينش موجودات بزند، در حالى كه براى هيچ موجودى در ابتداى به وجود آمدن، نظير و مثلى و مادّه مسبوقى وجود نداشت، آنچه مسبوق به موجودات بود حق بود و بس. امّا اين كه چگونه خلقت به وجود آمد سرّى است كه هيچ سرّى از آن خبر ندارد.

    ((مَّا أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلَا خَلْقَ أَنفُسِهِمْ)) <<6>>

    من ابليس و نسلش را در آفرينش آسمان‌ها و [در پديد آوردن‌]، زمين و در آفرينش خودشان شاهد و گواه نگرفتم [تا ياريم دهند].

    در كتاب <<پيدايش و مرگ خورشيد>> آمده است:

    <<مسئله پيدايش مادّه، اصولًا مسئله‌اى است كه بيرون از قلمرو تحقيقات و تفكّرات ثمر بخش است؛ بايستى مادّه را مفروض و موجود پنداشت و از آن جا جريان آفرينش كاينات را تعقيب كرد>>!

    آنچه در قرآن مجيد و روايات بسيار متين و گفتار دانشمندان بزرگ آمده، اين است كه: مصالح جهان خلقت، مايه‌هاى اوّل آفرينش، عبارت بودند از ذرّات دود و گاز، ولى دود و گاز چگونه پيدا شد؟ جوابش با اللَّه است و احدى در اين عالم از كيفيّت پيدايش آن خبر ندارد.


    خلقت آفرينش در قرآن‌

    ((ثُمَّ اسْتَوَىٰ إِلَى السَّمَاءِ وَهِيَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ)) <<7>>

    آنگاه آهنگ آفرينش آسمان كرد، در حالى كه به صورت دود بود، پس به آن و به زمين گفت: خواه يا ناخواه بياييد. آن دو گفتند: فرمانبردار آمديم.


    خلقت آفرينش در روايات‌

    امام على عليه السلام در خطبه اوّل <<نهج البلاغه>> مى‌فرمايد:

    فَرَفَعَهُ فى هَوءٍ مُنْفَتِقٍ، وَجَوٍّ مُنْفَهِقٍ، فَسَوَّى مِنْهُ سَبْعَ سَماواتٍ. <<8>>

    آنگاه خداوند آن كف را در هواى گشاده و فضاى فراغ بالا برد و آسمان‌هاى هفتگانه را از آن كف ساخت.

    و در جاى ديگر مى‌فرمايد:

    وَناداها بَعْدَ إذْ هِىَ دُخانٌ فَالْتَحَمَتْ عُرى‌ أشْراجِها. <<9>>

    پس از آن كه آسمانها به صورت دود بود و آن را براى شكل گرفتن ندا داد تا اجزائش زنجيروار به هم پيوست.

    شارحان و مفسّران <<نهج البلاغه>> گفته‌اند:

    بدون ترديد مقصود از آب، آن مايع محسوس كه مى‌بينيم نيست، بلكه يك مادّه مايعى است كه استعداد تحوّل به موادّ آسمانى و زمينى را داشته است.

    عَنْ حَبَّةَ الْعُرَنىِّ قالَ: سَمِعْتُ عَلِيّاً عليه السلام ذَاتَ يَوْمٍ يَحْلِفُ: وَالَّذى خَلَقَ السَّماءَ مِنْ دُخانٍ و ماءٍ. <<10>>

    حبّه عُرَنى مى‌گويد:؛ شنيدم روزى على عليه السلام بدينگونه قسم مى‌خورد: به خدايى كه آسمان را از گاز و آب آفريد!

    عبداللَّه بن سلام از رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسيد:

    آسمان دنيا از چه چيز آفريده شده؟ فرمود: از موج مكفوف، عرضه داشت: موج مكفوف چيست؟ فرمود: آبى است راكد و ايستاده بدون اضطراب كه در ابتدا دود و دخان بوده است. عرض كرد: راست گفتى اى محمّد. <<11>>

    در <<تفسير قمّى>> در ضمن خبر خلقت آسمان است كه: <<دود به فرمان خداوند منجمد شد>> . <<12>>


    خلقت آفرينش در منابع علمى‌

    مادّه جهان از گازهايى كه در فضا انتشار دارد آغاز گشته و از تراكم اين گازها سديم <<مه رقيق>> پديد آمده است.


    نظريه دكتر گاموف در خلقت‌

    دكتر گاموف استاد طبيعى دانشگاه واشنگتن مى‌نويسد:

    <<جهان در ابتداى پيدايش مملوّ ازگازهايى بوده كه در هوا پراكنده بوده است. اين گازها از نظر تراكم و درجه حرارت به حدّى است كه تصوّر آن براى ما امكان‌پذير نيست>>. <<13>>

    عالم وجود انباشته از گازهاى هليوم، هيدروژن، ازت، اكسيژن، آرگون، گاز كربنيك، نئون، كريپتون، كزنون است كه همگى در راه خدمت آماده مى‌باشند <<14>> و تخلّفى از اراده صاحب خلقت ندارند.

    دلايل نجومى به وضوح بر اين دلالت مى‌كنند كه ستارگان بى حساب آسمان و همچنين خورشيد ما كه درميان آنها جاى دارد نمى‌توانند هميشگى بوده باشند، بلكه احتمال دارد متجاوز از دو ميليارد سال پيش از گازهاى سوزانى به وجود آمده باشند كه تمام عالم را قبلًا فرا گرفته بوده است. <<15>>

    ستارگان در مراحل نخستين پيدايش و تكامل خود، كرات گازى رقيق و نسبتاً سردى هستند كه در نتيجه انقباض ثقلى رفته رفته گرم‌تر مى‌شوند.

    در سپيده دم پيدايش جهان بايستى جرم ستارگان چنان رقيق بوده باشد كه تمام‌ فضايى راكه در برابر آنها وجود داشته پر كند و به اين ترتيب گاز بهم پيوسته خاصّى را بسازد. <<16>>

    امير المؤمنين عليه السلام در پانزده قرن قبل در خطبه اوّل <<نهج البلاغه>> مسئله حركت دخان و گاز را تا تبديل به هفت آسمان شدن، برابر آخرين تحقيقات علمى و تجربى امروز چنين بيان مى‌كند:

    سپس خداوند سبحان با انشاى جديدى جوهاى تيره و تار را كه چهره‌اش بهم كشيده مى‌نمود به تدريج و اندك اندك از هم گشود و باز كرد تا چهره‌اش باز شد. <<17>>

    ژرژگاموف در كتاب پر ارزش <<يك، دو، سه، بى نهايت>> مى‌نويسد:

    <<وايتس زيكر توانست نشان بدهد كه: ذرّات غبار رقيقى كه در آغاز در تمام فضايى كه امروز در اشغال سيّارات است پراكنده بوده است، در حدود مدّتى نزديك به يك صد ميليون سال با هم جمع شده و سيّارات معدودى را كه ما مى‌شناسيم به وجود آورده‌اند>> . <<18>>

    ژرژگاموف در آخرين فصل كتاب <<پيدايش و مرگ خورشيد>> مى‌گويد:

    داستان تكامل جهان از فضايى آغاز مى‌شود كه به صورت يكنواخت از مادّه‌اى كه اندازه گرما و چگالى آن باور نكردنى است پر شده و در اين مادّه عمل تبدّل هسته‌هاى عناصر با يكديگر به همان آسانى صورت مى‌گيرد كه تخم مرغ در آب جوش مى‌پزد. در اين آشپزخانه ما قبل تاريخى جهان، اندازه عناصر مختلف و نسبت آنها به يكديگر مقدّر گرديده و از همان جاست كه فراوانى آهن و اكسيژن و كميابى زر و سيم تعيين شده است.

    در تحت تأثير فشار شگرف اين گاز فشرده داغ، جهان به گسترش آغاز كرده و در طول اين مدّت انبساط جهان، چگالى و درجه حرارت مادّه به كندى در حال تنزّل بوده است.

    در مرحله معيّنى از اين گسترش، گاز پيوسته بريدگى پيدا كرد و به صورت پاره ابرهاى منظّم، مجزّاى از يكديگر، به بزرگى‌هاى مختلف درآمد و رفته رفته شكل اين پاره‌ها به صورت منظّمِ گردى كه همان شكل ستارگان است متبدّل گرديد. <<19>>


    نظريه سيبورك در خلقت‌

    سيبورك در كتاب <<عناصر جهان>> مى‌گويد:

    <<منظومه شمسى ما از تراكم گازهايى با حركت گردبادى ايجاد شده است و چرخش سيّارات و خود خورشيد بازمانده همان حركت چرخشى است <<20>>

    بر اساس منابع اسلامى و مدارك علمى كه برپايه تحقيقات تجربى است به اين نكته واقف شديد كه مادّه اصلى جهان توده‌اى از گاز يا به عبارت ديگر غبار، يا به اصطلاح قرآن مجيد دخان بوده كه خود اين مادّه اصلى طبق آيات قرآن و جمله زيباى دعاى اوّل صحيفه:

    <<ابْتَدَعَ بِقُدْرَتِهِ الْخَلْقِ ابْتِداعاً، و اخْتَرَعَهُمْ عَلى مَشِيَّتِهِ اخْتِراعاً>>

    و نظريات متقن علمى كه توسّط دانشمندان با انصاف و روشندل اظهار شده تكيه بر اراده و مشيّت ناظم و حكيم و قادرى دارد كه احاطه علمى و قيّومى‌اش بر باطن وظاهر هستى حاكم است و لفظ زيباى <<اللَّه>> معرّف ذات اوست كه مستجمع جميع صفات كمال است.

    صاحبان عقل و درايت و خردمندان با وجدان و آنان كه هستى و رياضيّات عالى و فيزيك و هيئت را به دقّت مطالعه كرده‌اند، در برابر حضرت او خاضعند و به وجود مقدّس او عالمانه و آگاهانه اقرار دارند؛ زيرا آنان هنگامى كه مى‌بينند تمام اجزاى عالم به وسيله قوانين محكم رياضى به يكديگر مربوطند و رياضيّات كليد فهم ظواهر طبيعت است، پى مى‌برند كه ناگزير، اجزاى عالم هستى را خردمندى به يكديگر پيوسته و اين خردمند <<اللَّه>> است، او هستى بخش و ترتيب دهنده اجزاى عالم هستى است كه:

    <<ابْتَدَعَ بِقُدْرَتِهِ الْخَلْقِ ابْتِداعاً، و اخْتَرَعَهُمْ عَلى مَشِيَّتِهِ اخْتِراعاً>>


    نظريه آينشتاين در خلقت‌

    آينشتاين مى‌گفت:

    <<اگر به نظام درونى كه عالمِ ما را اداره مى‌كند اعتقاد قطعى نبود، براى علم پايه و اساسى وجود نداشت. اين اعتقاد و جزم و يقين است كه ما رابه كشفيّات علمى نايل مى‌كند و همواره چنين خواهد بود

    و باز مى‌گفت:

    <<بدون ترديد هر بحث علمى دقيقى بر اساس عقيده‌اى شبيه به عقيده دينى است، آن عقيده اين است كه عالم براساس عقل آفريده شده و ممكن است آن را فهميد

    و در جملات زيباترى مى‌گفت:

    <<زيباترين و عميق‌ترين احساسى كه ممكن است به ما دست دهد حسّ عرفانى است. اوست كه تخم علوم واقعى را در دل‌ها مى‌افشاند. كسى كه از اين حس بى خبر است، كسى كه ديگر نمى‌تواند دستخوش حيرت شود، يا به حالت بهت زدگى درآيد گويى مرده است. بايد دانست كه چيزى وجود دارد كه ممكن نيست ما به كنه آن پى ببريم و به صورت بالاترين كمال‌ها و خيره كننده‌ترين جمال‌ها تجلّى مى‌كند، حال آن كه استعدادها و حواسّ محدود ما جز به درك مقدّماتى‌ترين و ساده‌ترين صور اين كمال و جمال قادر نيستند، اين دانش و اين حس را بايد در ايمان واقعى جستجو كرد <<21>>

    در جملات پر مغز آينشتاين سه مسئله اساسى به چشم مى‌خورد:

    1- عالم و اين جهان هستى بر اساس عقل آفريده شده است.

    2- انسان با همه توان قلبى و عقلى در برابر حضرت او و عظمت و مقامش مبهوت و حيرت زده است.

    3- كنه ذات وجود مقدّس او براى كسى قابل درك نيست.

    گويى آينشتاين كه از طريق فيزيك و رياضى و قدرت تفكّر به اين سه مسئله رسيده به طور دقيق آثار اسلامى را مطالعه كرده بود؛ زيرا ما اين سه واقعيّت را به وضوح در قرآن مجيد و روايات و دعاها مى‌بينيم:

    قرآن در نزديك به هزار آيه عقل را دعوت به دقّت در جريان شگفت‌انگيز هستى مى‌كند، تا به اين حقيقت برسد كه نظام آفرينش بر پايه اراده و مشيّت و حكومت عقلِ مطلق و حكمت و علمِ بى‌نهايت است.

    در ابتداى قطعه دوّم زيارت امين اللَّه كه حاوى بهترين و پرمعناترين مضامين است آمده:

    اللّهُمَ إنَّ قُلُوبَ الْمُخْبِتينَ إلَيْكَ وَالِهَةٌ. <<22>>

    خدايا دلهاى آنان كه در برابر عظمت و جلال تو خاضعند نسبت به وجودت غرق شگفتى است!

    در آثار اسلامى و روايات معتبره آمده:

    در ذات و كنه حضرت او انديشه نكنيد كه جز حيرت و سرگردانى و تعجّب و بهت، چيزى عايد شما نمى‌گردد، آن وجود پاك را بايد از طريق انديشه در اسما و صفات و آثارش شناخت كه در اين شناخت سود كامل دنيايى و آخرتى نصيب انسان مى‌شود. <<23>>


    نظريه جان آلدر در خلقت‌

    جان آلدر كه از دانشمندان بزرگ قرن بيستم است در كتاب پر ارزش <<ايمان به خدا در قرن بيستم>> مى‌گويد:

    <<نه تنها حقيقت خلقت، بلكه جزئيّات خلقت نيز، اگر آنها را دقيقاً مورد مطالعه قرار دهيم، ما را به اعتقاد به وجود خدا رهبرى مى‌نمايد.

    مثلًا وجود حيات در كره زمين را به نظر آوريد، اين حيات از كجا آمده و چگونه شروع شده است؟

    تحقيقات و مطالعات عدّه بى شمارى از علماى زمين شناس، اين حقيقت را ثابت و مسلّم نموده است كه مدّت‌هاى متمادى و بسيار طولانى، در زمين آثارى از حيات و زندگى نبود، هميشه پست‌ترين طبقات زمين را فاقد قوّه حيات يافته‌اند، تنها در جوف طبقاتى كه نسبتاً در قرون و ازمنه نزديك تشكيل يافته، مستحدثاتى يافت مى‌شود كه وجود قوّه حيات را در سطح زمين نشان مى‌دهد. علاوه بر اين طبقات سطح الأرضى قديمى همه آتش فشان بوده و از موادّ آتش فشانى تشكيل يافته و نشان مى‌دهد كه در زمان تشكيل آنها، دنيا به قدرى حرارت داشته كه تمام صخره‌ها مايع و جارى بوده‌اند. در مقابل آن ميزان حرارتى كه صخره‌ها را مبدّل به مايع مى‌نمايد، هيچ گونه قوّه حياتى قابل بقا نيست. پس از آنهم كه زمين رو به برودت و سردى گذاشت، ميليون‌ها سال سپرى شد تا موجودات و حيات بر سطح ‌آن پديد آمد، ولى اين موجودات ذى حيات از كجا آمدند؟!

    براى جواب سؤال مذكور سه فرضيّه براى ما قابل تصوّر است:

    فرضيّه اول‌ اين است كه: حيات از اصل زمين پديد گرديد و منشأ آن خاك است.

    فرضيّه دوّم‌ بايد بگوييم: حيات خود به خود و بدون هيچ گونه عامل خارجى به وجود آمده.

    سوّمين فرضيّه‌ بر روى اين عقيده استوار است كه: حيات نتيجه و مولود منشأ جاويدان و سرمدى حيات يا خدا مى‌باشد.

    فرضيّه اوّل كاملًا منافى و مخالف كليّه مقياس‌ها و اصول طبيعت است. هر سلسله از سلاسل عالم خلقت و آفرينش مى‌تواند سلسله ديگرى مشابه خود يا مادون خود به وجود آورد، نجّارى ميزى مى‌سازد، يا مردى طفلى به وجود مى‌آورد و يا پرنده‌اى آشيانه‌اى مى‌سازد، ولى هيچ امكان ندارد كه ميزى مرد نجّارى را بسازد، يا طفلى مردى را به وجود آورد و يا آشيانه‌اى پرنده‌اى را ايجاد نمايد. با اين وصف مشاهده مى‌شود در عين اين كه ايجاد يك حيات به وسيله يك قوّه مافوق، موافق و مطابق اصول و قوانين طبيعت مى‌باشد، ايجاد يك سلسله عالى‌تر و والاتر در عالم خلقت به وسيله موادّ فاقد قوّه فعل و انفعال، از قبيل خاك و سنگ نيز كاملًا مخالف عقل و تجربه است. علاوه بر اين، مشخصّات اشياى فاقد قوّه فعل و انفعال در طىّ قرن‌ها مورد دقيق‌ترين مطالعات واقع گرديده و نتايج آن ثبت و ضبط شده و مدلّل گرديده است كه هيچ كدام از آنها واجد استعداد ايجاد حيات نمى‌باشد.

    اين موضوع ما را به سوى فرضيّه دوم مى‌كشاند كه مى‌گويد: حيات خود به خود وجود يافت.

    در جواب اين فرضيّه بايد گفت: على رغم مجاهدات و مساعى بى شمار در اثبات اين فرضيّه، به بهترين علماى دنيا ثابت شده است كه ايجاد حيات به خودى خود و در تحت بهترين وسايل فنّى دارالتجزيه‌ها از دايره امكان خارج مى‌باشد.

    حيات در هر جا و هميشه به وسيله حيات پديد مى‌گردد و هيچ گاه به وسيله ديگرى به وجود نمى‌آيد. تا آن جا كه علم مى‌تواند بطلان يك عقيده باطلى را اثبات نمايد، بر روى اين فرضيّه نيز كه مى‌گويد حيات خود به خود پديد آمده خط بطلان كشيده است.

    در اين صورت، حياتى كه دراين كره يافت مى‌شود و در همه جا به چشم مى‌خورد از كجا پديد آمده و مبدأ و منشأ آنچه مى‌باشد؟ قبلًا مشاهده نموديم كه حيات هميشه وجود نداشته است و نيز ثابت نموديم كه ايجاد آن به خودى خود و يا به وسيله موادّ بى جان و غير ذى روح، خارج از دايره امكان بوده است؛ بنابراين تنها يك جواب معقول و منطقى در جلو ماست و آن مبنى بر اين است كه حيات از يك منشأ حيات عالى‌تر و والاتر و غير مرئى كه تمام اطراف ما را احاطه نموده پديدار گرديده است؛ اين منشأ و مبدأ حيات را خدا مى‌دانيم.

    وقتى مشاهده مى‌كنيم كه حيات غير مرئى مى‌باشد، در آن صورت غير مرئى بودن اين منشأ حيات نيز اشكال مخصوصى نتواند داشت.

    ما اجسام زنده را توانيم ديد، ولى نمى‌توانيم حيات در وجود آنها را ببينيم؛ هنگامى كه شخصى مى‌ميرد، هيچ نمى‌بينيم كه چيزى از وجود وى خارج گردد، بدن وى در ظاهر پنج دقيقه بعد از مرگ عين همان است كه پنج دقيقه قبل از مرگ بود، ولى ما مى‌دانيم كه حيات به طور كامل او را ترك كرده است؛ لذا اين عقيده كاملًا قابل قبول و منطقى است كه بگوييم همان گونه كه خود حيات غير مرئى است همان طور نيز منشأ و منبع آن غير مرئى است <<24>>

    من نياز بيشترى به توضيح اين مسئله نمى‌بينم، اين قدر هست كه منابع اسلامى به خصوص قرآن مجيد و منابع علمى و تحقيقى و تجربى مى‌گويند:

    مادّه اوليّه آفرينش توده‌اى عظيم از گاز بود و اين گاز بر اثر فعل و انفعالاتى كه‌ ميليون‌ها سال در آن به وجود آمده، تبديل به اين مجموعه شگفت‌انگيز شده كه آن را جهان مى‌نامند؛ و منشأ اين همه عجايب بهت‌انگيز و عناصر پر از اسرار و اين نظام متقن و با حساب با توجّه به هزاران استدلال منطقى و حكمت استوار، وجود مقدس اللَّه و ذات اقدس حقّ است كه انبياى گرامى و ائمّه طاهرين عليهم السلام و اولياى عظام و عرفاى شامخ و كتب آسمانى و به خصوص قرآن مجيد آن چنان كه شايسته است او را معرّفى كرده و دستورهاى حضرتش را كه ضامن خير دنيا و آخرت انسان است تبليغ كرده و از آدمى خواسته‌اند در تمام زمينه‌هاى زندگى، بنده آن حضرت باشد.

    وحشى بافقى، در وصف آن جناب گويد:

    آن كه به ما قوّت گفتار داد

    گنج گهر داد و چه بسيار داد

    كرد به ما لطف ز لطف عميم‌

    نادره گنجىّ و چه گنج عظيم‌

    آن كه از اين گنج نشد بهره‌مند

    قيمت اين گنج چه داند كه چند

    دخل جهان گشته مهيّا از اين‌

    بلكه دو عالم شده پيدا از اين‌

    بود جهان بر سر كوى عدم‌

    بى خبر از وضع جهان قِدَم‌

    بيند و گويد نه به چشم و زبان‌

    زو شده موجود همين و هم آن‌

    (وحشى بافقى)

    گوشه‌اى از جهان با عظمت خلقت‌

    <<بشر روى سوّمين سيّاره يك ستاره صغير، واقع در كهكشانى به نام كهكشان داخلى زندگى مى‌كند، مع ذلك آن چنان هوشمند است كه مى‌خواهد عظمت خيره كننده تمام جهان را درك كند. نمودارهاى زير نشان مى‌دهد كه او تا چه اندازه در اين كوشش خود موفّقيّت حاصل كرده است.

    مسافاتى كه در اين جا داده مى‌شود بر حسب سال نورى است، يعنى براى‌ احتساب آن بايد در نظر بگيريم كه نور در هر ثانيه 000/ 186 ميل معادل 000/ 300 كيلومتر مى‌پيمايد، با اين حساب يك سال نورى بالغ بر شش تريليون ميل است.

    مسافات اين جهان‌هاى تو در تو از يكديگر آن قدر زياد است كه هر طبقه فضايى به نوبه خود فقط لكّه خالى در ميان طبقه ديگر فضا محسوب مى‌شود. مثلًا منظومه شمسى كه فضاى نخست ناميده مى‌شود در داخل فضاى 2 تنها يك خال تلقّى مى‌شود و همين طور فضاى 2 در قبال فضاى 3 تا آخر.

    فضاى 1 منظومه شمسى: خورشيد هشت دقيقه نورى يا 93 ميليون ميل از زمين دور است و عرض آن فقط يك هزارم سال نورى است.

    فضاى 2 نزديك‌ترين ستاره: اين ستاره را كه آلفاسنتورى نامگذارى كرده اند 3/ 4 سال نورى از زمين فاصله دارد، يعنى هرگاه يك سفينه فضايى با سرعت يك ميليون ميل در ساعت از زمين حركت كند تقريباً سه هزار سال طول مى‌كشد تا به اين ستاره خيلى نزديك برسد.

    فضاى 3 كهكشان داخلى: كهكشانى كه زمين در داخل آن قرار دارد شبيه يك ظرف پر از ستاره و گاز و غبار است كه 000/ 100 سال نورى فاصله دارد، ما بين 100 ميليون ستاره‌اش، خورشيد زمين و ستاره آلفاسنتورى فقط يك نقطه نور در لبه خارجى اين كهكشان مارپيچى به حساب مى‌آيد.

    فضاى 4 نزديكترين كهكشان: اين كهكشان را (آندرومدا) نام گذاشته‌اند و 2/ 2 ميليون سال نورى از كهكشان داخلى دور است، مع ذلك منجّمان آن را آن قدر نزديك مى‌دانند كه به آن كهكشان خواهر نسبت داده و قسمتى از گروه كهكشان‌هاى داخلى تلقّى مى‌كنند.

    (آندرومدا) نيز به شكل مارپيچ است كه در كناره‌هاى آن ستاره‌هاى جوان سكونت اختيار كرده و درون غليظش را ستارگان قديمى سوخته شده اشغال كرده‌اند.

    فضاى 5 دورترين كهكشان‌ها: (كازارها) از تازه‌ترين اكتشافات علوم نجوم هستند، نزديك‌ترين آنها با علامت 273- 3 در فاصله 2 ميليون سال نورى واقع است.

    دورترين آنها كه با علامت 147- 3 شناخته شده شش بيليون سال نورى فاصله دارد.

    تا اين جا منجّمان معتقدند كه تازه تا نيمه راه كناره قابل رؤيت جهان با عظمت، پيش رفته‌اند و هنوز فضاهاى نامكشوف ديگرى را بايد بيابند <<25>>

    كهكشانى كه منظومه شمسى و كرات اطراف آن جزء كوچكى از آن به شمار مى‌رود محيطش 950 كاترليون متر است، در اين كهكشان كه ما به آن تعلّق داريم چندين نوع ستاره وجود دارد كه بعضى از آنها به نام خورشيدهاى آبى رنگ نورشان 000/ 50 بار شديدتر و قوى‌تر از خورشيد ما است. اين كهكشان، پر از ستاره و پر از گاز و غبار است.

    كهكشان‌ها و منظومه‌ها و صورت‌هاى فلكى نيز مثل زمين و مرّيخ و زهره كه به دور خورشيد مى‌چرخند دور خود و دور كهكشان‌هاى بزرگترى نيز مى‌چرخند.

    برخى از اين كهكشان‌ها با سرعت 200 كيلومتر در ثانيه دور خود يا دور فضاى نامتناهى گردش مى‌كنند.

    تعداد كهكشان‌هايى كه تاكنون شماره كرده‌اند از يك ميليارد تجاوز مى‌كند. هر يك از اين كهكشان‌ها ستارگانى دارند كه از لحاظ عظمت هزاران برابر خورشيد ما است، فقط كهكشانى كه كره زمين در آن قرار دارد يكصد هزار ميليون ستاره دارد.

    در هر صورت پس از دوران‌هاى مختلف و فعل و انفعالات شگفت‌انگيز، نظام متقن آفرينش بدين صورت كه هست به وجود آمد و در يك گوشه آن سيّاره‌اى به نام زمين در سايه اراده و مشيّت حقّ براى حيات موجودات آماده گشت.

    البتّه بيان و توضيح آماده شدن آب درياها، به استعداد رسيدن خاك، تكوّن معادن، آراسته شدن زمين جهت زندگى و ... مسائلى است كه هر يك در خور كتاب جداگانه است و خوشبختانه در اين زمينه‌ها كتابهاى تحقيقى فراوانى نوشته شده كه موضوعات هر كدام نمايش و نمودى از قدرت و اراده و مشيّت حضرت حقّ و حكمت و علم آن جناب است.

    زمين پس از جدا شدن از خورشيد طى قرون متمادى به سردى گراييد و در سطح آن قشرى به وجود آمد كه ابتدا نازك و به تدريج ضخيم شد، از آن پس نخستين پوسته آن تشكيل يافت و اين قشر حايل بين موادّ مذاب درون زمين و اتمسفر و گاز موجود در جوّ شد.

    زمين پس از سرد شدن منقبض گرديد. چون هسته مركزى زمين به حالت مَيَعان بود و مايع به علّت كاسته شدن درجه حرارت زودتر از جامد منقبض مى‌شود، به اين سبب هسته مركزى آن از حجم پوسته يا قشر جامدش كوچكتر است و در سطح زمين چين‌هايى شبيه به چروك‌هايى كه در سطح ميوه‌هاى پلاسيده ظاهر مى‌شود به وجود آمد.

    بالاى آن چين‌ها، نخستين برآمدگى‌هاى قشر خاكى يعنى خشكى‌ها و قارّه‌ها پديدار گرديد، گازها و بخارهايى كه در جوّ زمين موجود بود چون حرارت آنها كاهش يافت سرد گشته و در هم متراكم و به حالت ميعان درآمدند و به باران مبدّل و به روى زمين نازل و در فرورفتگى‌هاى قشر و پوسته زمين جمع شدند، در نتيجه اقيانوس‌ها و درياها به وجد آمدند.

    مقايسه‌اى كه نسبت به بلندى برآمدگى‌هاى قشر زمين يعنى كوه‌ها با گودى درياها به عمل آمده، معلوم گرديده عمق درياها زيادتر از ارتفاع كوه‌هاى زمين است. بلندى مرتفع‌ترين كوه‌ها 8884 متر و گودترين درياها 11521 متر است.

    به اراده آفريدگار توانا و مشيّت مطلقه و دور انديش جهان آفرينش، بر سطح ‌برونى زمين قشرى از خاك براى پرورش گياهان و تهيّه مواد خوراكى انسان و حيوانات و در درون آن سنگ‌ها و معادن فلزات جهت تمهيد زندگى بنى آدم خلق شد و براى استفاده از اين همه مواهب، عقل و درايت و انديشه و فكر به او مرحمت فرمود.

    براى زمين، هوا و خورشيد و ماه و شب و روز و چهار فصل و گردش وضعى و انتقالى و انواع معادن و گياهان و چشمه و جوى و رود و رودخانه و دشت و صحرا و باغ و بستان و گلستان و هزاردستان و هر چه براى پديد آمدن حيات لازم بود قرار داد و انسان را بر سر اين سفره كامل و جامع نشاند و جهت تربيت و رشد و كمال و خير دنيا و آخرتش انبيا و ائمّه و قرآن فرستاد و وى را امر فرمود تا برخوردش را با انواع نعمت‌ها هماهنگ با قواعد الهى قرار دهد، تا صلاح و سداد و حكمت و عدالت بر زمين حكمفرما شود و خيمه حيات از فساد و افساد پاك بماند.


    اسرار حيات از زبان كرسى موريسن‌

    با جمع شدن اسباب و علل، جهت پديد آمدن حيات بر صفحه خاك، مشيّت عاشقانه‌اش به ظهور اين واقعيّت اسرارآميز كه تا ابد براى احدى روشن نخواهد شد تعلّق گرفت و حيات كه پرتوى از امر حضرت او و شعاعى از هستى اوست ماهيّات امكانيّه را گرفت و جنب و جوش موجودات زنده از هر طبقه و نوعى در روى زمين آغاز شد.

    كرسى موريسن كه از دانشمندان بنام مغرب زمين است و قسمت‌هاى عمده كتاب پر ارزشش: <<راز آفرينش انسان>> با معارف الهيّه مطابقت دارد، محصول تحقيقات بزرگترين دانشمندان جهان علم را همراه با نظريّات خودش در باب حيات بدين صورت در كتابش آورده:

    حيات جاودانى است، ازمنه و اعصار بى حساب و عصور طبقات الأرضى‌ سپرى شده‌اند و حيات همچنان باقى است. <<26>>

    قارّه‌ها از زير آب درآمده و در آب فرو رفته‌اند و آثار حيات پا برجا مانده است.

    حيات، اعماق درياها و سطح امواج و شن‌هاى ساحلى اقيانوس‌ها را با جود خود فرا گرفته است. <<27>>

    هر دفعه كه دوره‌هاى يخ سپرى شده و قسمتى از سطح زمين را آزاد كرده است، حيات بالفور جاى آن را تصرّف نموده است.

    هر وقت دوره يخبندان فرا رسيده و منطقه قطبى پيش آمده است باز حيات در برابر پيشرفت آن مقاومت به خرج داده و همچنان برجاى مانده است.

    كوهها از سطح پرچين و چروك زمين بيرون جسته، سطح كره را زلزله‌هاى هولناك درهم ريخته، قلل شامخه جبال در طىّ ميليون‌ها سال به تدريج شسته شده و طبقه به طبقه از بين رفته است، قارّه‌ها را آب شسته و به درون درياها فرو برده و رسوبات سرزمين‌هاى عتيق همچو كفنى سپيد كف اقيانوس‌ها را پوشيده است، با اين حال حيات همچنان جاودانى و سرمد باقى مانده است.

    حيات، ذرّات خاك را به مصرف مى‌رساند و بنا به ناموس طبيعت هر روز شگفتى‌هاى تازه ايجاد مى‌كند، امّا هر ذرّه را كه به كار برده است در مسير خود باقى مى‌گذارد و مى‌گذرد.

    صخره‌هاى سپيد <<دوور>> كه از طبقات گچ و آهك و سنگ چخماق تشكيل شده است تاريخ گويايى از داستان زندگانى حيوانات دريايى و نباتات بحرى و موجودات زنده ذرّه بينى قرون و اعصار متماديه هستند. جنگل‌هاى سر سبز، ذغال‌ سنگ و نفت و گاز، يادگار و باقى مانده دوره فعّاليّت‌هاى ادوار گذشته زمين اند كه حيات به وسيله آن نيروى آفتاب را اقتباس كرده و براى مصرف امروزى نوع بشر باقى گذاشته است!

    همين ميراث‌هاى گران‌بهاست كه از حيث قيمت و ارزش ما فوق همه جواهرات عالم محسوب مى‌شود و بشر را به درجات ما فوق حيوانى ارتقا داده است.

    از كوره گداخته قشر زمين كه در اوايل تكوين همه موادّ در آن ذوب مى‌شد و به صورت نيم سوز و خاكستر در مى‌آمد، حيات نيروى آفتاب رابه كار انداخته، ذرّات مركّب آب را تجزيه كرد و كربن را در اسيد كربنيك از اكسيژن جدا نمود و از مجموع آنها نيروى سوخت را در سراسر سطح زمين ذخيره نمود؛ همين سوخت است كه اساس اوّليّه و آلات و ادوات تمدّن بشر بوده و اين همه شگفتى‌ها در جهان پديد نيامده است، مگر بر اثر آن كه حيات قواى منتشر از خورشيد را جذب و نگهدارى كرده است. <<28>>

    حيات، بر اوضاع و احوال متغيّر آب و زمين و هوا غلبه كرده ودر هر گوشه دنيا، نبات يا حيوان ظاهر كرده است.

    حيات در اشكال عديده و مختلف خود از موجودات تك سلّولى تا ماهى‌ها و حشرات و پستانداران و مرغان هوا و از ميكرب‌ها و انگل‌ها و حيوانات ذرّه بينى تا نباتات و جانوران و ماموت‌ها وانسان، در هر شكل و هيئتى باشد بر عناصر طبيعت‌ چيره مى‌شود و آنها را وادار مى‌كند از تركيبات اصلى خود خارج شوند و به وضع و تركيب جديدى درآيند.

    حيات، جانداران رنگارنگ و متنوّعى را از روى نمونه و قالب اجداد آنها به وجود مى‌آورد و به آنها قدرتى مى‌دهد كه نسل‌هاى نامحدود ديگرى را تا ابد به همان اشكال و قواره‌ها به وجود آورند.

    حيات، بى نهايت كثير التّوالد است تا حدّى كه خود از مازاد توالد خويش تغذيه مى‌كند، امّا در عين حال بر تعداد مواليد، نظارت دقيق مى‌نمايد تا مبادا مخلوقات آن بيش از ظرفيّت زمين شود. فى المثل، هرگاه در امر توالد ملخ جلوگيرى نشود در ظرف چند سال نسل نباتات و هر گونه رستنى را از زمين بر مى‌اندازد و طولى نمى‌كشد كه زندگى حيوانى در بالاى سطح آب معدوم مى‌شود.

    حيات، پيكر تراش ماهرى است كه شكل و هيئت موجودات زنده را طرّاحى مى‌كند، هنرمندى است كه نقش هر برگ سبز يا تنه درختى را ترسيم مى‌كند و گل‌ها و ميوه‌ها و جنگل‌ها و بال و پر مرغان بهشتى را به انواع رنگ‌ها مزيّن مى‌سازد.

    حيات، رامشگرى است كه نغمه سرايى عشق را به مرغان آموخته است و در آواى مطّرد و خوش آهنگ حشرات، رمزى نهاده است كه با هم راز و نياز كنند.

    اين همه صداها و اصوات متعدّد كه از حنجره حيات بر مى‌خيزد از قرقر غوكان در فصل بهار و قدقد مادرانه ماكيان تا نعره غرورآميز شير و بوق و كرناى فيل، همه و همه مظهرى از نوع احساسات و تأثّرات موجودات زنده است و از همه بالاتر صداى انسانى است كه زير و بم و تنوّع عجيب آن از اصوات ساير جانداران دلكش‌تر است>> .

    به قول صائب:

    سياه مستى چشم از شرابخانه كيست‌

    عقيق چهره و لعل لب از خزانه كيست‌

    ز خرمن كه برون جسته است دانه خال‌

    غبار خط معنبر ز آستانه كيست‌

    ز خواب ناز نظر وا نمى‌كند نرگس‌

    زبان سبزه نو رسته در فسانه كيست‌

    مى صبوح كه در جام صبح ريخته است‌

    سياه مستى شب از مى شبانه كيست‌

    بهار، نسخه‌اى از پنجه نگارين است‌

    خزان ميوه ده رنگ عاشقانه كيست‌

    نظر به خوشه پروين سيه نمى‌سازد

    دل رميده مادر هواى دانه كيست‌

    ز عشق نيست اثر در جهان نمى‌دانم‌

    كه اين هماى سعادت در آشيانه كيست‌

    چگونه مست نگردد جهان ز گفتارش‌

    حريم سينه صائب شرابخانه كيست‌

    (صائب تبريزى)

    كيمياگرى حيات‌

    <<حيات، تنها انسان را مسلّط بر انواع صداها ساخته و او را به استادى در جمع آورى الحان و ارتعاشات صدا برگزيده و در عين حال لوازم و مصالح كافى نيز در دسترس او نهاده است تا از اين اصوات به صورتى خوش استفاده كند.

    حيات، مهندسى ز بر دست است كه طرح پاى ملخ و مگس و عضلات ماهيچه و مفاصل و دستگاه خودكار قلب و سلسله الكتريكى اعصاب كلّيّه جانوران و همچنين اعضاى دستگاه عجيب دَوَران دَم همه موجودات زنده را او كشيده است.

    سوسن صحرا را همين مهندس چيره‌دست طرح ريخته و تخم آن را به دست باد صبا به اطراف مى‌افشاند، گل‌ها را هم او رسم مى‌كند و گرد تناسلى آنها را به وسيله حشرات از بوته‌اى به بوته ديگر مى‌رساند و آنها را بارور مى‌كند.

    حيات، كيمياگرى افسونكار است كه به ميوه‌ها طعم و به ادويه بو و به گلها عطر مى‌بخشد!!

    حيات موادّ جديدى تدارك مى‌كند كه طبيعت از تهيّه آنها براى موازنه افعال خود و براى جلوگيرى از تهاجم مادّه حيات عاجز مانده بوده است.

    حيات، به پروانه‌ها و كرم‌هاى شب تاب تشعشع و نورى عطا مى‌كند كه در عشق‌ بازى‌هاى شبانه آنها به كار آيد و كيمياگرى حيات، متضمّن خير و صلاح عالم هستى است؛ زيرا نه تنها به نيروى آفتاب، اسيد كربونيك و آب را تبديل به چوب و قند مى‌كند، بلكه در ضمن اين فعل و انفعال، اكسيژن زندگى بخش را براى تنفس جانداران تدارك مى‌كند.

    حيات، مورّخى داناست كه تاريخ پيدايش خود را ورق به ورق در طىّ ازمنه و اعصار نوشته است و سرگذشت خود را در دل سنگ‌هاى خارا نقش كرده است و فقط چشم و دل بينا مى‌خواهد كه آن را درست بخواند و تفسير كند. حيات، بارقه شعف و شوق زنده بودن را در وجود زندگان مى‌تاباند.

    برّه جوان با نشاط تمام مى‌رود و فرياد شوق بر مى‌آورد و خودش هم نمى‌داند براى چه اين كار را مى‌كند.

    گونه طفل را افسونگر حيات رنگ مى‌كند و از چشم او برق تلألؤ مى‌ريزد و لب‌هاى نازك او را با تبسّم مى‌گشايد. مادّه بدون حيات هرگز تبسّم نمى‌كند.

    حيات، براى حفظ و پرورش مخلوقات خود مادّه غذايى فراوان در بيضه فراهم مى‌كند و نوزادان را به قدر كافى تغذيه مى‌كند كه زندگى و فعّاليّت را آغاز نمايند.

    همچنين در سينه مادران حسّى نهفته و ناگفتنى پرورش مى‌دهد كه براى نوزادان خود غذاى كافى تدارك نمايند. حيات، خود موجد حيات است، حوايج آنى نوزادان را با شير رفع مى‌كند و احتياجات آينده آنان را پيش بينى مى‌نمايد. حيات عشق مادرى را به دنيا آورده است و حسّ خانه و خانواده و عشق به وطن را به مردان عطا نموده و در راه همين عشق است كه مردان مى‌جنگند و جان فدا مى‌كنند.

    حيات، براى حفظ و حراست موجودات وسايل عديده مى‌انگيزد. از جمله مخلوقات خود را در مواقع خطر با الوان مختلف مخفى مى‌كند، به آنها ياد مى‌دهد كه فرار كنند، پر مى‌دهد كه پرواز نمايند، وسايل تدافعى چون شاخ و دندان و چنگال مى‌دهد كه از خويشتن دفاع نمايند، حسّ شامّه و سامعه و باصره آنها را تقويت مى‌كند كه گاهِ حمله يا دفاع آنها را يارى نمايد.

    حيات، گاهى به معصوم‌ترين حشرات، صورتى كريه و وحشتناك عطا مى‌كند تا ساير جانوران از آن بترسند و به اوتعرّضى نكنند.

    مادّه جز بر طبق قوانين و نظامات خود عملى انجام نمى‌دهد، ذرّات و اتم‌ها تابع قوانين مربوط به قوّه جاذبه زمين و فعل و انفعالات شيميايى و تأثيرات هوا و الكتريسته هستند. مادّه از خود قوّه ابتكار ندارد و فقط حيات است كه هر لحظه نقش‌هاى تازه و موجودات بديع به عرصه ظهور مى‌آورد. بدون وجود حيات عرصه پهناور زمين عبارت از بيابانى قَفْر <<29>> و لم يزرع و دريايى مرده و بى فايده مى‌شد، مادّه بدون حيات، جامد و بى جنبش و حركت است و تنها خاصيّت آن اين است كه حيات را به صورت جانداران مختلف متجلّى مى‌سازد و سلسله وجود زندگان را الى الأبد ادامه مى‌دهد.

    انسان هنوز نتوانسته است بفهمد كه حيات عبارت از چيست؟ حيات نه وزن دارد و نه ابعاد و نه هيچ صورت هندسى؛ حيات داراى قدرت و نيروى زياد است؛ زيرا ريشه‌هاى درختى كه در حال رشد و توسعه است صخره‌هاى سخت را مى‌تركاند، درخت عظيمى را به وجود مى‌آورد و آن را قرن‌هاى متمادى برخلاف اثرات جاذبه زمين سر پا نگاه مى‌دارد.

    هر روز هزارها خروار آب از زمين مى‌كشد و آن را به صورت برگ و ميوه درختان در مى‌آورد. قديمى‌ترين موجودات زنده در روى زمين، درختى است كه پنج هزار سال از عمر آن گذشته و تازه اين عمر طولانى به منزله لحظه‌اى در حيات زمين مى‌باشد.

    حيات با كوششى تزلزل ناپذير به كالبد مادّه جان مى‌بخشد و در عين انجام اين ‌امر خطير هيچ گونه تبعيضى قائل نمى‌شود و نه به حال چيزى دلش مى‌سوزد و نه از انجام كارى احساس مسرّت و خوشحالى مى‌كند.

    با اين حال، حيات اسّ و اساس هر گونه شعور و قوّه مدركه در اين عالم است و تنها از راه حيات است كه ما با فهم ناقص خود به صنع خداى بى چون پى مى‌بريم و اعمال او را ستايش مى‌كنيم؛ حيات وسيله و دست آويزى است كه مقاصد <<عقل كلّ>> را به موقع اجرا مى‌گذارد؛ حيات جاويد و سرمدى است <<30>>

    آرى، به قول حضرت زين العابدين عليه السلام:

    <<ابْتَدَعَ بِقُدرَتِهِ الْخَلْقَ ابْتِداعاً، و اخْتَرَعَهُمْ عَلى مَشِيَّتِهِ اخْتِراعاً>>

    در حُسن رخ خوبان پيدا همه او ديدم‌

    در چشم نكو رويان زيبا همه او ديدم‌

    در ديده هر عاشق او بود همه لايق‌

    و ندر نظر وامق، عذرا همه او ديدم‌

    دلدار دل افكاران غمخوار جگر خواران‌

    يارى ده بى ياران هر جا همه او ديدم‌

    ديدم همه پيش و پس جز دوست نديدم كس‌

    او بود همه او بس تنها همه او ديدم‌

    آرام دل غمگين جز دوست كسى مگزين‌

    فى الجمله همه او بين زيرا همه او ديدم‌

    (فخرالدين عراقى)

    شناسايى و معرفت حق‌

    در احاديث نبويّه آمده است:

    أعْلَمُكُمْ بِاللَّهِ أَخْوَفُكُمْ للَّهِ. <<31>>

    آگاه‌ترين شما به خدا، خائف‌ترين شما براى خداست.

    <<شناسايى و معرفت حقِّ اوّل، سه نحو متصوّر است:

    1. معرفت ذات

    ‌2. معرفت صفات

    ‌3. معرفت افعال‌

    دركتاب الهى؛ قرآن مجيد از علم به ذات و علم به صفات و اسما و علم به افعال الهيّه بحث و گفتگو مى‌شود و غايت خلقت انسانى و علّت غايى خلقتِ حقايق ملكوتى و موجودات واقع در مواطن غيب و سكّان ملأ اعلى، معرفت حقّ و عرفان جمال و جلال وجود مطلق است، همان معرفتى كه اصل الاصول علم اعلى به شمار مى‌رود <<32>>

    <<نهج البلاغه>> و <<صحيفه سجاديه>> و دعاها و معارف الهيّه همه و همه توضيح و تفسيرى بر آيات كتاب خدا و به انضمام آثار عينى كه در دايره وجود است نشانى از ذات و توضيحى از اسما و تفسيرى از افعال آن وجود مقدّس و ذات اقدس است و اين همه براى برانگيختن عشق و معرفت در قلب انسان براى پيمودن راه او تا رسيدن به مقام وصال و منزل قرب و در افتادن در عرصه فنا و باقى شدن به بقاى اوست.

    امّا افسوس كه اكثر مردم از حقايق الهيّه بى خبرند و به جاى سفر به سوى دوست در ماتم شكم و شهوتند، از اين وادى نور دورند و جملگى مست و مغرورند، نمى‌دانند منشأ اين همه جنگ و نزاع و فساد وافساد، جدايى از اصل عالم و ريشه هستى يعنى حضرت اللَّه است.

    به قول عطار نيشابورى:

    چه مقصود است ار چه دويديم‌

    كه از مقصود خود بويى نديديم‌

    بسى زارى و دلتنگى نموديم‌

    بسى خوارىّ و بى برگى كشيديم‌

    بسى در گفتگوى دوست بوديم‌

    بسى در جست و جويش ره بريديم‌

    گهى سجّاده و محراب جستيم‌

    گهى رندى و قلّاشى گزيديم‌

    به هر ره كان كسى گيرد گرفتيم‌

    به هر پر كان كسى پرّد پريديم‌

    (عطار نيشابورى)

    ______________________________

    (1)- بقره (2): 117.

    (2)- انعام (6): 101.

    (3)- نور الثقلين: 1/ 100؛ الكافى: 1/ 256، حديث 2.

    (4)- الاسفار الاربعة: 2/ 221.

    (5)- فرهنگ علوم عقلى: 5.

    (6)- كهف (18): 51.

    (7)- فصّلت (41): 11.

    (8)- نهج البلاغه: خطبه 1.

    (9)- نهج البلاغه: خطبه 90.

    (10)- بحار الأنوار: 55/ 104، باب 8، حديث 35؛ كنز العمال: 6/ 169، حديث 15235.

    (11)- اسلام و هيئت: 260؛ بحار الأنوار: 57/ 246، باب 37؛ قال: خُلِقَتْ من مُوجٍ مَكفوفٍ، قالَ: وما المَوْجُ المَكْفُوف‌ قال: يا ابْنَ‌سَلامٍ ماءٌ قائمٌ لا اضطرابَ لَهُ وكانتِ الأصلُ دُخاناً، قال: صَدَقْتَ يا محمّد.

    (12)- تفسير القمى: 2/ 69، ذيل آيه 30 سوره انبياء.

    (13)- قرآن و طبيعت: 21 به نقل از كتاب النجوم فى مسالكها.

    (14)- نور دانش: 37.

    (15)- سرگذشت زمين: 2.

    (16)- پيدايش و مرگ خورشيد: 188.

    (17)- نهج البلاغه: خطبه 1.

    (18)- يك، دو، سه، بى نهايت: 323.

    (19)- پيدايش و مرگ خورشيد: 224.

    (20)- عناصر جهان: 178.

    (21)- راه تكامل: 2/ 118.

    (22)- مفاتيح الجنان: زيارت امين اللَّه.

    (23)- بحار الأنوار: 3/ 259، باب 9، حديث 4؛ الأمالى، شيخ صدوق: 417، حديث 3.

    (24)- ايمان به خدا در قرن بيستم: 16.

    (25)- پيام آسمانى توحيد، به نقل از مجله نيوزويك 25/ 5/ 1964.

    (26)- برگرفته از آيه <<وَيَبْقَى‌ وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ>> ؛ <<و تنها ذات باشكوه و ارجمند پروردگارت باقى مى‌ماند.>> الرحمن (55): 27.

    (27)- برگرفته از آيه <<ألا إنَّهُ بِكُلِّ شَئ مُحيطٌ>> ؛ <<آگاه باش! كه يقيناً او به همه چيز [با قدرت و دانش بى‌نهايتش‌] احاطه دارد.>> فصّلت (41): 54.

    (28)- برگرفته از آيات <<وَسَخَّرَ لَكُمُ الَّيْلَ وَالنَّهَارَ وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومُ مُسَخَّرَاتٌ بِأَمْرِهِ>> ؛ <<و شب و روز و خورشيد و ماه را نيز رام و مسخّر شما قرار داد، وستارگان هم به فرمانش رام و مسخّر شده‌اند.>> نحل (16): 12. <<وَمِنْ آيَاتِهِ اللَّيْلُ وَالنَّهَارُ وَالشَّمْسُ وَالْقَمَرُ>> ؛ <<از نشانه‌هاى [ربوبيت و قدرت‌] او شب و روز و خورشيد و ماه است.>> فصّلت (41): 37. <<أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يَسْجُدُ لَهُ مَن فِي السَّماوَاتِ وَمَن فِي الْأَرْضِ وَالشَّمْسُ وَالْقَمَرُ>> ؛ <<آيا ندانسته‌اى كه هر كه در آسمان‌ها و هر كه در زمين است و خورشيد و ماه و ستارگان و كوه‌ها و درختان و جنبندگان و بسيارى از مردم براى او سجده مى‌كنند؟>> حج (22): 18.

    (29)- قَفْر: زمين متروك و بى‌آب و علف.

    (30)- راز آفرينش انسان: 51.

    (31)- بحار الأنوار: 67/ 344، باب 59؛ تفسير الصافى: 4/ 237، ذيل حديث 28.

    (32)- رسائل فلسفى ملّاصدرا: 167.

  • ( 4 )  ثُمَّ سَلَكَ بِهِمْ طَرِيقَ إِرَادَتِهِ ، وَ بَعَثَهُمْ فِي سَبِيلِ مَحَبَّتِهِ ، لَا يَمْلِكُونَ تَأْخِيراً عَمَّا قَدَّمَهُمْ إِلَيْهِ ، وَ لَا يَسْتَطِيعُونَ تَقَدُّماً إِلَى مَا أَخَّرَهُمْ عَنْهُ .
    (4)

    هدايت تكوينى موجودات‌

    عناصر و موجودات كيهانى اعمّ از منظومه‌ها و كهكشان‌ها و سحابى‌ها و آنچه در آن دايره است به هدايت تكوينى در مسير معيّن خود قرار گرفتند و قرار گرفتنشان در مسير معيّن با حركت معيّن و اثرگيرى و اثردهى لازم و فعل و انفعالات با حساب دقيق، باعث پديد آمدن اين نظام شگرف و آماده شدن پهنه هستى براى انواع موجودات زنده و غير زنده شد.

    قرآن مجيد مى‌فرمايد:

    ((قَالَ رَبُّنَا الَّذِي أَعْطَىٰ كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَىٰ‌)) <<1>>

    گفت: پروردگار ما كسى است كه به هر موجودى، آفرينش [ويژه‌] او را [آن گونه كه سزاوارش بود] به وى عطا كرده، سپس هدايت نمود.

    تكوّن انواع معادن كه در راه زندگى و حيات موجودات زنده سهم به سزائى دارند متّكى به هدايت تكوينى و اراده ازلى حضرت حقّ و مشيّت حكيمانه آن ذات بى همتاست.


    هدايت تكوينى گياهان‌

    مسئله شگفت‌انگيز گياهان از ديگر مسائلى است كه بايد مورد توجّه قرار گيرد كه چه ارتباطى بين دانه نباتى و خاك و آب و هواست و چه نيرويى است كه دانه را تبديل به درخت و گل و گياه و اين همه ميوه‌هاى متنوّع و خوشمزه و دارنده انواع ويتامين و مناسب با بدن مى‌نمايد.

    پاسخ تمام اين مسائل يك كلمه است و آن عنايت و رحمت و لطف و هدايت و دلالت حضرت اوست، ورنه در دانه و خاك چه قدرتى و چه شعورى است كه بتواند اين همه نقش بديع و صنع عجيب پديد آورد؟!

    محقّقان و پژوهشگران و دانشمندان بزرگ اين رشته در زمينه‌هاى زير در باب گياهان و نباتات و درختان چه بحث‌هاى جالب و چه تحقيقات حيرت انگيزى دارند كه همه و همه نشان دهنده اتّصال گياهان به مسئله هدايت و رحمت حقّ است:

    طرز ساختمان نباتات، طرز عمل وظايف الأعضايى نباتات، دخول مادّه، راههاى ورود، موادّى كه داخل گياه مى‌شوند، مكانيسم ورود آب، مكانيسم ورود اجسام محلول، مكانيسم ورود گازها، هدايت مادّه كه از خارج آمده، هدايت مايعات، هدايت در زنبورى‌ها، هدايت در دستگاه‌هاى مختلف استوانه مركزى، مصرف مادّه بى روح براى ساختمان پيكر گياه، تركيب نورى گلوسيدها، تركيباتى كه درپى تركيب نورى صورت مى‌گيرند، توليد گلوسيدها، توليد پروتيدها، توليد ليپيدها، پديده‌هاى از هم پاشيدگى، هدايت موادّى كه از متابوليسم حاصل شده‌اند، انرژى نورانى، انرژى شيميايى، انرژى مكانيك، انرژى الكتريك، انرژى حرارتى.

    اين همه است كه در پانزده قرن قبل وجود مقدّس حضرت زين العابدين عليه السلام در سپاس و تعريف از عنايت حقّ بيان داشته:

    <<ثُمَّ سَلَكَ بِهِمْ طَريقَ ارادَتِهِ، وَ بَعَثَهُمْ فى سَبيلِ مَحَبَّتِهِ>>


    سبزى نباتات‌

    گياهان با هدايت حقّ، همراه با كمك خورشيد، خاك، هوا و آب، اغلب به رنگ سبز آراسته مى‌شوند تا جهان طبيعت به رنگى مطبوع و دل پسند درآيد.

    در كتاب <<نشانه‌هايى از او>> آمده است:

    گردش در چمن افسردگى را مى‌برد و دل را باز مى‌كند، چرا؟ چون گياهان اغلب رنگ سبز دارند؛ اگر همه گياهان به رنگ سرخ بودند گردش در چمن، در باغ و جنگل فرح بخش نبود، بلكه براى اعصاب زيان داشت.

    آيا اگر نباتات سياهرنگ مى‌نمودند افسردگى را مى‌بردند، يا آن كه دل مردگى مى‌آوردند؟

    آيا بشر در اين هنگام تفريحگاهى داشت؛ آيا دلتنگى بشر دائمى نمى‌شد؟ آيا رنگ همه گياهان اگر زرد مى‌بود و منظره پائيز هميشگى بود، بشر چه مى‌كرد؟ اگر گياهان همه سپيد رنگ بودند، ديگر چشم صحيح و سالمى يافت مى‌شد؟ شما نمى‌توانيد براى مدّتى به بيابانى پر برف نگاه كنيد، رنگ سپيد برف چشم شما را مى‌زند؛ پزشكان براى زندگى در برف عينك مخصوصى را براى چشم لازم مى‌دانند.

    آيا اختيار رنگ سبز براى گياهان در ميان رنگ‌ها نشانه عقل و حكمت سازنده گياهان نيست؟>> <<2>>

    <<اگر ماشينى به طور خود كار به كار خود ادامه دهد و مغز متفكّرى در آن تصرّف نكند محصول آن كارخانه يك جور خواهد بود و بس.

    اتومبيلى اگر به راه افتد و راننده‌اى نداشته باشد جز به يك سو نخواهد رفت، مگر نشيب و فراز زمين سير و حركت او را تغيير دهد.

    از گوناگون بودن محصولات كارخانه تشخيص مى‌دهيم كه مغزى متفكّر آن را اداره مى‌كند. از اختلاف سير اتومبيل و پيچيدنش به اين‌سو و آن سو، تندى و كندى آن، تشخيص مى‌دهيم كه اتومبيل تحت فرمان راننده‌اى عاقل قرار دارد.

    اكنون به كارخانه خلقت و محصولات آن نظرى مى‌افكنيم و نمونه‌اى بسيار بسيار كوچك را كه بيشتر با انسان ارتباط دارد در نظر مى‌آوريم، به گياهان مى‌نگريم كه برگ‌هاى سبزى دارند، ولى برگ‌هاى آنها هيچ كدام به يك شكل نيستند، برگ هر گياهى شكلى مخصوص دارد.

    سبزى برگ‌ها يك جور نيستند، اگر برگ اين درخت را نزديك آن درخت بگذاريم مى‌بينيم در سبزى با هم اختلاف دارند.

    عدد انواع ميوه جات در عالم مشكل است به شمار آيد، اقسام گل‌ها در جهان آن قدر بسيار است كه به طور عادى در حساب نمى‌آيد.

    از يك ميوه چندين جور موجود است، مى‌گويند: در هند سيصد قسم <<انبه>> مى‌باشد.

    يكى از مهندسان كشاورزى مى‌گفت: در باغ كشاورزى پاريس بيش از پنج هزار قسم انگور موجود است وآنها را با شماره معرّفى مى‌كنند، مثلًا مى‌گويند: انگور شماره 1752.

    آيا كسى مى‌تواند انواع يك سيب را بشمارد؟

    آيا اين تنوّع محصولات و گوناگون بودن فرآورده‌هاى كارخانه خلقت نشانه آن نيست كه اراده‌اى متفكّر اين كارخانه عظيم و پهناور را اداره مى‌كند و هزاران سال است كه اين روش برقرار است؟>> <<3>>


    هدايت تكوينى حيوانات‌

    داستان هدايت و راهنمايى حيوانات هم از عجايب فعل حضرت حقّ است، قرآن مجيد در اين زمينه مى‌فرمايد:

    ((مَا مِنْ دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا ۚ إِنَّ رَبِّي عَلَىٰ صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ)) <<4>>

    هيچ جنبنده‌اى نيست مگر اين كه او مهارش را به دست [قدرت و فرمانروايى خود] گرفته است، مسلماً پروردگارم بر راهى راست است.

    كرسى موريسن در كتاب <<راز آفرينش انسان>> به مناسبت مسئله شعور، فصلى را به حيوانات اختصاص داده و نتيجه زحمات هزاران دانشمند را اينچنين بازگو مى‌كند:

    <<پرندگان غريزه خانه و آشيانه دارند، چلچله‌اى كه در رواق خانه شما آشيانه مى‌سازد، در فصل زمستان به قشلاق مى‌رود، امّا همين كه طليعه بهار آشكار شد به لانه خود بر مى‌گردد.

    در صورت سرماى دى ماه خيلى از پرندگان به سمت جنوب و نواحى گرمسير پرواز مى‌كنند و غالب آنها صدها فرسخ فاصله را در زمين و بر فراز درياها مى‌پيمايند، امّا هرگز راه خانه خود را گم نمى‌كنند.

    كبوترى را در جعبه سر بسته بگذاريد و مسافتى بسيار بعيد آن را ببريد، همين كه پاى او را گشوديد در هوا چرخى مى‌زند و يكسر به سوى آشيانه خويش مراجعت مى‌كند.

    زنبور عسل در بحبوحه بادهاى تند كه تنه درختان و شاخه نباتات را به شدّت تكان مى‌دهد و گرد و غبارى تاريك در فضا ايجاد كرده است راه كندوى خود را به سهولت پيدا مى‌كند.

    حشرات ريز داراى چشم‌هاى ذرّه بينى هستند كه ميزان قدرت آنها بر ما مجهول است و عقاب‌ها و قرقى‌ها و كركس‌ها صاحب چشم‌هاى دور بينى هستند كه مسافات بعيده را با آن مى‌بينند.

    غالب حيوانات در شب ظلمانى راه خود را پيدا مى‌كنند و به آسانى راه مى‌روند؛ زيرا اگر چشمان آنها هم در تاريكى شب كند باشد اختلاف هواى اطراف جاده را درك مى‌كنند و نور بسيار ضعيف ماوراى قرمز كه از سطح جاده مى‌تابد چشم آنها را متأثّر مى‌كند.

    چشم جغد در ظلمات شب‌هاى تار، موش كوچكى را كه در ميان علف‌هاى صحرا مى‌رود به آسانى مى‌بيند.

    ماهى معمولى كه ما گوشت آن را مى‌خوريم عدّه زيادى چشم‌هاى زيبا مثل چشمان خود ما دارد كه پيوسته برق مى‌زند و دليل آن اين است كه: هر يك از اين چشم‌ها نور افكن‌هاى برّاقى دارد و اجسام را به صور اصلى در مردمك منعكس مى‌سازد، از اين نور افكن‌ها در چشم انسانى تعبيه نشده است؛ آيا تعبيه اين نور افكن‌ها به واسطه آن بوده است كه قوّه مُدر كه و شعور ماهى اسكالوپ كم است؟

    تعداد چشم جانوران اين دنيا از دو تا هست تا چند هزار و كيفيّت ديد آنها هم با يكديگر به كلّى متفاوت است.

    زنبور عسل گل‌هاى رنگارنگ را به شكل و رنگى كه مى‌بينيم نمى‌بيند، بلكه آنها را به وسيله نور ماوراى بنفش مشاهده مى‌كند و اين نور خود بر زيبايى و جلوه گل‌ها بسى مى‌افزايد.

    زنبوران كارگر در كندوى عسل، حجره‌ها و دهليزها را به اندازه‌هاى مختلف مى‌سازند: حجره‌هاى كوچك مخصوص كارگران و حجره‌هاى بزرگتر مخصوص زنبورهاى نر، در حالى كه ملكه‌ها احتمالًا در حجره‌هاى اختصاصى قرار مى‌گيرند.

    ملكه تخم‌هاى عقيم خود را در حجره مخصوص زنبوران نر مى‌گذارد، در حالى كه تخم‌هاى بار آور را در حجره‌هاى مخصوص مادّه‌ها و ملكه‌ها مى‌ريزد، كارگران كه همان زنبوران مادّه تغيير شكل يافته هستند از مدّت‌ها پيش انتظار ظهور نسل جديد زنبوران را مى‌برند و غذاى نوزادان را كه عبارت از موم و عسل است تدارك مى‌كنند و براى آنها مى‌جوند، امّا همين كه زنبوران نر و مادّه نزديك موقع تكامل خود مى‌رسند آن وقت عمل جويدن غذا را براى آنها موقوف مى‌كنند و عسل را به حال طبيعى به آنها مى‌خورانند، زنبوران مادّه كه به اين كيفيّت پرورش مى‌يابند بعدها همان زنبوران كارگر مى‌شوند.

    امّا براى زنبوران مادّه كه در حجره ملكه هستند غذا را تا آخر كار همچنان مى‌جوند و به خورد آنها مى‌دهند و همين زنبورها هستند كه تبديل به ملكه كندو مى‌شوند و تخم‌هاى بار آور مى‌گذارند.

    سگ به وسيله قوّه شامّه تشخيص مى‌دهد كه چه حيوانى از نزديكى‌هاى او گذشته است.

    همه حيوانات داراى حسّ سامعه بسيار دقيق وحسّاس هستند كه قوّت شنوائى آن خيلى بيش از حسّ سامعه محدود و ضعيف انسانى است.

    يك قسم از عنكبوت‌هاى آبى، لانه گردى شبيه به توپ از تارهاى خود مى‌سازد و آن را به جسمى بسته، در زير آب مى‌اندازد، سپس خود بر سطح آب آمده موهاى ‌زير شكم خود را پر از هوا مى‌كند و به زير لانه رفته، هوا در آن مى‌دمد و در واقع آن را باد مى‌كند و آن قدر اين عمل تكرار مى‌شود تا لانه او مثل توپ باد كرده مى‌شود، آن وقت در اين لانه تخم مى‌گذارد و بچّه‌هاى خود را بزرگ مى‌كند و به اين وسيله آنها را از خطرات هوايى محفوظ مى‌دارد.

    اين عمل عنكبوت متضمّن يك سلسله اقدامات دقيق عملى از نسّاجى و مهندسى گرفته تا ساختمان و عمليّات دريايى مى‌باشد!!

    ماهى آزاد، سال‌ها در دريا زيست مى‌كند و سپس به رودخانه‌اى كه از آن جا به دريا آمده بر مى‌گردد و عجيب‌تر آن كه از حاشيه رودخانه بالا رفته و به نهرى كه خود سابقاً در آن متولّد شده است مى‌رود.

    قوانين دولتى راجع به ساحل رودخانه‌ها هر چه مى‌خواهد باشد و قوانين مزبور فرضاً هم در يك ساحل رودخانه سهل‌تر از ساحل ديگر باشد، ولى ماهى آزاد فقط به تبعيّت از شعور باطنى خود به همان ساحل مى‌رود كه محلّ نشو و نماى او بوده است.

    هرگاه ماهى آزادى را كه به سمت علياى رودخانه مى‌رود از مسير خود منحرف ساخته و آن را در نهرى غير از آن كه موطن اوست بيندازيد خود او اين اشتباه را درك مى‌كند و با جريان آب بر مى‌گردد و سپس بر عليه جريان شنا كرده و خود را به نهر اصلى خويش مى‌رساند.

    امّا از قضيّه ماهى آزاد عجيب‌تر و غامض‌تر، قضيّه مارماهى است؛ اين حيوانات عجيب همين كه به مرحله رشد رسيدند و در هر رودخانه و بركه در هر گوشه عالم باشند به طرف نقطه‌اى در جنوب جزاير برمودا حركت مى‌كنند و در آن جا در اعماق ژرف اقيانوس تخم مى‌گذارند و در همان جا مى‌ميرند، آن عدّه از مار ماهى‌ها كه از اروپا مى‌آيند هزاران ميل مسافت را در دريا مى‌پيمايند تا به اين نقطه مى‌رسند.

    بچّه‌هاى مار ماهى كه هنگام تولّد از هيچ كجاى عالم خبرى ندارند و فقط خود را در صحرائى بى پايان از آب ديده‌اند، شروع مى‌كنند به مراجعت و موطن اصلى خود و پس از عبور از درياهاى بى‌پايان و غلبه بر طوفان‌ها و امواج و جزر و مدها دوباره به همان رودخانه يا بركه‌اى كه والدين آنها از آن جا آمده‌اند بر مى‌گردند، به طورى كه همه آبروها و درياچه‌هاى جهان هميشه پر از مار ماهى است، اين مارماهى‌هاى جوان پس از آن كه با زحمات و مشقّات فراوان خود را به موطن اصلى رساندند در آن جا نشو و نما مى‌كنند و چون به سنّ رشد رسيدند بر طبق همان قوانين مزبور و لاينحلّ به نزديكى جزاير برمودا بر مى‌گردند و اين دور و تسلسل را از سر مى‌گيرند.

    اين حسّ جهت يابى و بازگشت به موطن از كجا سرچشمه گرفته است؟ هرگز تاكنون هيچ مار ماهى از سواحل آمريكا در آب‌هاى اروپا ديده نشده و هيچ مار ماهى اروپايى هم در سواحل آمريكا شكار نشده است. براى آن كه مار ماهى اروپايى وقت كافى براى رسيدن به جزاير برمودا و پيمودن عرصه درياها را داشته باشد دوره رشد آن را به يك سال و گاهى هم بيشتر بالا برده است. آيا ذرّات سلّول هايى كه با هم جمع شده و بدن مار ماهى را به وجود آورده‌اند داراى حسّ جهت يابى بوده و قوّت اراده‌اى هم براى انجام آن داشته‌اند؟

    حيوانات در ظاهر داراى يك قسم حسّ استداراك يا تلپاتى‌ <<5>> هستند. اگر پروانه مادّه‌اى را در كنار پنجره اطاقتان بگذاريد علائم خفيفى از خود پخش مى‌كند، پروانه نر از مسافتى بسيار دور كه انسان، مشكل مى‌تواند باور كند اين علائم را مى‌گيرد و جواب آن را پس مى‌فرستد و شما هر چه سعى كنيد كه اختلالى در اين خبرگزارى ايجاد كنيد محال است موفّق شويد!!

    آيا اين وجود ضعيف، دستگاه فرستنده با خود دارد، يا پروانه نر در كنار آنتن‌ شاخ‌هاى خود دستگاه گيرنده دارد؟

    جيرجيرك، بال‌ها يا پاهاى خود را بهم مى‌مالد و صداى آن در شب‌هاى صاف و آرام تا يك كيلومتر مى‌رسد.

    اين آقاى جيرجيرك براى صدا كردن جفت خود ششصد تن هوا را به حركت در مى‌آورد و خانم جيرجيرك هم با يك وسيله ديگر فيزيكى، جواب معاشقات او را به گرمى مى‌دهد.

    اگر جوجه پرنده‌اى را از آشيانه خارج كنيد و در محيطى ديگر آن را بپرورانيد همين كه به مرحله رشد و تكامل رسيد خود شروع به ساختن لانه به سبك و طريقه گذشتگانش خواهد كرد. آيا اعمال مشخّص و متمايزى كه از انواع مخلوفات صادر مى‌شود همه اتّفاقى و بر سبيل تصادف است، يا عقل و شعورى كلى باعث صدور آنهاست؟>>

    جواب تمام سؤالاتى كه در اين زمينه‌ها شده در جملات زيباى دعا آمده:

    <<ثُمَّ سَلَكَ بِهِمْ طَريقَ ارادَتِهِ، وَ بَعَثَهُمْ فى سَبيلِ مَحَبَّتِهِ>>

    آرى، به قول حكيم شفايى اصفهانى:

    مرا به كوى تو تا رخت در گل افتادست‌

    هزار كعبه به هر گوشه دل افتادست‌

    صبا به ياد تو از باغ گلفشان مى‌رفت‌

    بجاى برگ گل آيينه در گل افتادست‌

    ز دست يارى چشم كرشمه پردازش‌

    كلاه گوشه خورشيد در گل افتادست‌

    به دوستى تو خصمند عالمى با من‌

    هزار دشمن و يك دوست مشكل افتادست‌

    شفايى از تو تمنّاى زخم ديگر داشت‌

    رسيد حشر و همان نيم بسمل افتادست‌

    (شفايى اصفهانى)

    عقل و نبوت در هدايت انسان‌ها

    داستان هدايت انسان هم كه به وسيله عقل و فطرت و نبوّت و امامت و كتاب انجام مى‌گيرد از اعظم عجايب است.

    هيچ مدرسه‌اى به اندازه اسلام از طريق قرآن مجيد و روايات در جهت تعريف عقل و عظمت و ارزش اين گوهر والا، داد سخن نداده؛ ارزش انسان در پيشگاه حقّ و در حريم منطق به قدر استفاده او از عقل است. عقل واسطه دريافت حقايق و در صورت به كار گرفتنش على رغم هواى نفس، ضامن خير دنيا و آخرت انسان است.

    البتّه اين معنا در طول تاريخ ثابت شده كه اگر عقل از نبوّت و كتاب و امامت و هدايت و عنايت و رحمت حق كمك نگيرد قدرت فراهم آوردن تمام سعادت را براى انسان ندارد، اين است كه بين انسان‌هايى كه از طريق عقل با هدايت حق مرتبطند و آنان كه به عقل تنها تكيه زده‌اند فرق بسيار و تفاوت عظيم است.

    مدرسه‌هايى كه به عقل اكتفا كرده‌اند هرگز نتوانسته‌اند يك نمونه از مرد و زنى كه در دامن نبوّت و ولايت تربيت شده‌اند تحويل تاريخ انسان و انسانيّت دهند.

    اين مسئله به تجربه ثابت شده كه عقل بى نبوّت هميشه اسير هوا و هوس و غرايز و اميال حيوانى بوده و جز نورى ضعيف آنهم در بعضى از مواقع از خود بروز و ظهور نداده. اگر عقل همراه با نبوّت مى‌زيست از تبعيضاتى كه هميشه در تاريخ بشر بوده خبرى نبود.

    مسئله قوى و ضعيف، حاكم و محكوم، مستكبر و مستضعف، استعمارگر و استعمار زده، آزاد و بنده، همه و همه معلول تنها ماندن انسان از نبوّت و امامت ‌رهبران معصوم است.

    قرآن مجيد را دقّت كنيد و به آيات كريمه‌اش فكر كنيد، اگر دستورهايش حاكم بر حيات انسان بود، چيزى جز عدالت و حقيقت و مهر و رأفت در كره زمين ديده مى‌شد؟!

    جهان هميشه پر از فساد و افساد، فسق و فجور، ظلم و جور، خيانت و جنايت و همه گونه تبعيضات ظالمانه بوده و اين به علت نبودِ عقل و فكر و انديشه و وجدان و فطرت در بشر نبوده، بلكه علّت اين همه بيداد، جدا نگاه داشتن عقل از نبوّت و هدايت و وحى و امامت بوده است.

    آرى، عقل وقتى مهجور باشد جز اين همه مصيبت بيداد و بيدادگرى از جوامع انسانى توقّع نمى‌رود.

    شعاع حكومت و نورانيّت عقل، محدود به كشف حقايق مادّى و قسمتى بسيار ناچيز از علوم معنوى است، اين اندازه نورانيّت در بپا كردن خيمه سعادت همه جانبه و خير دنيا و آخرت در همه شؤون كافى نيست، اين مقدار از روشنايى قدرت تأمين امنيّت همه جانبه در زندگى بشر را ندارد؛ نياز انسان را به مسئله وحى در تمام جوانب حيات به وضوح مى‌توان ديد و اين واقعيتى است كه مجامع علمى جهانى كم و بيش در مرز اقرار و اعتراف نسبت به آن قرار گرفته‌اند و ديرى نخواهد پائيد كه تمام جهان دست نياز به پيشگاه وحى دراز خواهد كرد و به حريم نبوّت پناه خواهد برد.

    در هر صورت مكتب سعادت بخش اسلام، بخشى عظيم از آيات قرآن و روايات را به معرفى عقل و عظمت آن اختصاص داده و با همه ارزشى كه براى اين عنصر معنوى قائل است آن را بى نياز از ارتباط با عقل كلّ يعنى صاحب عالم و آدم نمى‌داند.

    اسلام، خير دنيا و آخرت انسان را محصول ارتباط او با عقل و فطرت و وجدان و قرآن و نبوّت و امامت مى‌داند و اين همه را هرگز جداى از هم ندانسته بلكه اين مجموعه را دليل و راهنماى راه انسان به سوى سعادت همه جانبه معرّفى نموده است.

    عقل همراه با علوم مادّى و معنوى قابليّت عجيبى براى رشد و كمال و رساندن انسان به خير دنيا و آخرت دارد، هدايت عقل منهاى نبوّت هدايتى ناقص است و به هيچ عنوان تأمين كننده تمام نيازهاى بشر نيست.

    عقل و نبوّت دو حجّت بزرگ الهى و دو چراغ فروزان در راه زندگى است كه اگر انسان در پرتو اين دو نور پرفروغ حركت كند به تمام واقعيّت‌ها و حقايقى كه در عرصه حيات محتاج به آن است خواهد رسيد.

    انسان، با قدرت عقل به درك واقعيّت‌ها و حقايق مى‌رسد و شيرينى و استحكام حكمت و استدلال را مى‌يابد و با كمك اين نيروى پر قدرت الهى به برنامه‌هاى خداوندى و به تمام حقايق آسمانى تسليم مى‌شود و از وجود وى منبعى عظيم براى عبادت ربّ و خدمت به خلق ساخته شده و به پيمودن راه سعادت و سلامت موفّق مى‌گردد.

    عشق و محبّتى كه انبيا و اوليا، امامان و عرفا از آن دم مى‌زنند و آن را محور واقعيّت‌ها مى‌دانند، محصول پيوستن عقل به نبوّت انبيا و وحدت عقل و وحى است.

    آرى، اگر عقل با كمك علم و وحى به كار گرفته شود و عالميان عالم متديّن شوند جهان زندگى و عرصه گاه حيات، نمونه‌اى از بهشت عنبر سرشت آخرت خواهد شد و همگان در همه جهات و شؤون فردى و خانوادگى و اجتماعى به حقوق خود قانع گشته، از تجاوز به حقّ ديگران اگر چه كمتر از ذرّه باشد خوددارى خواهند كرد.

    اگر علم و دين در مسير عقل قرار نگيرند، اين عنصر گران‌بها و مايه سعادت از رشد و كمال مناسب برخوردار نخواهد شد و اگر به عمل تنها آراسته شود و جداى از دين‌ و ايمان به خدا و روز جزا بماند همانند پرنده‌اى است كه از يك بال محروم باشد، در آن صورت دنيايش آباد و آخرتش به تمام معنى خراب خواهد بود.

    ايمان به خداوند و توجه به روز قيامت كه محور بعثت و نبوّت انبياى الهى بود، باعث رشد عقل و شكوفايى تمام استعدادهاى انسانى و حافظ انسان از شرور و مفاسد خانمانسوز است.

    عقل به علاوه ايمان، زمينه ساز بيدارى وجدان و منبع توليد عشق و محبّت نسبت به حقايق و محرّك انسان به سوى فضايل و حسنات الهى است.

    تجربه حيات بشرى ثابت كرده كه: علم، قدرت ظهور دادن اين همه آثار معنوى و بركات باطنى را ندارد، آنچه باعث ظهور اين همه حقايق است ايمان است و بس.

    مؤمن محسن است، مؤمن صابر و متوكّل است، مؤمن متّقى و پرهيزكار است، مؤمن منبع خير و بركت است، مؤمن مولّد خير و فضيلت است، مؤمن پاك و پاكيزه است، مؤمن بصير و بيناست، مؤمن عارف و عاشق است، مؤمن ...

    آرى، وقتى به وسيله وحى و نور نبوّت، شعاع ايمان بر قلب بتابد، ميل دل به تمام حسنات ميلى شديد مى‌شود و جاذبه الهى انسان را مجذوب تمام حقايق مى‌نمايد.

    شاه قاسم انوار كه از عرفاى بزرگ است مى‌گويد:

    مخزن اسرار ربّانى دل است‌

    محرم انوار روحانى دل است‌

    خانه دل معدن صدق و صفاست‌

    مظهر انوار ذات كبرياست‌

    دل چه باشد كاشف اطوار روح‌

    دل چه باشد قابل امطار روح‌

    زهد و تقوا قربت و خوف و رجا

    اعتبار و صدق و اخلاص و صفا

    توبه و توحيد و ايمان و يقين‌

    هم ثبات و هم ورع در راه دين‌

    حسن عهد و رغبت و صدق و صفا

    عشق و قبض و بسط و تسليم و رضا

    فقر و تفويض و توكّل نور فكر

    نور عقل و نور خشيت نور ذكر

    جملگى اوصاف دل گردد تو را

    گر كنى پاكش ز شرك ما سوا

    اى اسير درد بى درمان دلت‌

    غرقه درياى بى پايان دلت‌

    ديو را بيرون كن از ايوان دل‌

    مدّتى مردانه شو دربان دل‌

    (شاه قاسم انوار)

    مقام وصل و هجر

    عقل اگر در عرصه حيات و شؤون زندگى از نبوّت كمك نگيرد،

    اوّل: به دريافت حقايق معنوى موفق نشود.

    دوم: اسير شهوات و هوا شده، محجوب از تماشاى واقعيّت‌ها مى‌شود.

    اثبات اين معنى به هيچ عنوان نياز به استدلال و حكمت ندارد، زندگى انسان در ادوار مختلفه نشانگر اين حقيقت است.

    عقل همراه با نبوّت و ولايت به فرموده عرفاى بزرگ مقام وصل است و خرد و عقل منهاى رسالت انبيا مقام هجر و فراق مى‌باشد.

    مقام وصل مقام آراستگى به حقايق و صفات الهيّه و حسنات اخلاقيّه و مقام هجر و فراق مقام اوصاف رذيله و حالات شيطانى است.

    خواجه شيراز مى‌گويد:

    ز باغ وصل تو دارد رياض رضوان آب‌

    ز تاب هجر تو دارد شرار دوزخ تاب‌

    (حافظ شيرازى)

    عارف بزرگوار، محمّد بن محمّد دارابى در شرح اين بيت حافظ مى‌گويد:

    <<بدان كه: وصل عبارت از معرفت حقيقى و متخلّق به اخلاق اللَّه شدن است و هجر عبارت از اوصاف ذميمه و اخلاق ناپسند است و بنابر تجسّم اعمال كه آيات و احاديث دلالت بر آن دارد معنى بيت ظاهر است، مثل كريمه:

    ((يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً)) <<6>>

    روزى كه هر كس آنچه را از كار نيك انجام داده و آنچه را از كار زشت مرتكب شده حاضر شده مى‌يابد.

    و آيه:

    ((فَالْيَوْمَ لَا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً وَلَا تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ)) <<7>>

    در اين روز به هيچ كس ذره‌اى ستم نمى‌شود و جز آنچه را انجام مى‌داديد پاداش داده نمى‌شويد.

    و حديث:

    الَّذى يَشْرَبُ فِى انِيَةِ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ إنَّما يُجَرْجِرُ فى جَوْفِهِ نارُجَهَنَّمَ. <<8>>

    آن كس كه در ظروف طلا و نقره چيز مى‌نوشد، جز اين نيست كه آتش دوزخ در شكمش صدا مى‌كند.

    و روايت:

    الظُّلْمُ ظُلُماتُ يَوْمِ الْقِيامَةِ. <<9>>

    ظلم، تاريكيهاى روز قيامت است.

    و حديث:

    أرْضُ الْجَنَّةِ قيعانٌ، و غِراسُها سُبحانَ رَبِّى العَظِيمِ وَبِحَمْدِهِ. <<10>>

    زمين بهشت كوير و بى‌گياه است و نهال‌هاى آن ذكر سبحان ربى العظيم و بحمده است.


    اعمال نيك و اعمال بد

    شيخ بهايى، جامع علوم ظاهر و باطن در <<شرح اربعين حديث>> از ارباب قلوب و مكاشفه نقل فرموده كه:

    <<حيّات و عقارب در برزخ عبارت از افعال ذميمه و اخلاق قبيحه دنيويّه است و بهشت و رضوان و حور و قصور عبارت از اعمال صالحه و اعتقادات حقّه در اين نشأه است كه در آخرت به صورت نعمت و نقمت ظاهر مى‌شود، چون حقيقت واحده به صور مختلفه به حسب اختلاف مواطن متغايره، ظاهر مى‌گردد <<11>>

    آنچه در سطور قبل به نگارش رفت گوشه‌اى از معانى بلند جملات زيباى دعا است كه ازقلب عرشى حضرت سجّاد عليه السلام ظهور كرده:

    <<ثُمَّ سَلَكَ بِهِمْ طَرِيقَ إِرَادَتِهِ و بَعَثَهُمْ فِي سَبِيلِ مَحَبَّتِهِ، لَا يَمْلِكُونَ تَأْخِيراً عَمَّا قَدَّمَهُمْ إِلَيْهِ و لَا يَسْتَطِيعُونَ تَقَدُّماً إِلَى مَا أَخَّرَهُمْ عَنْهُ>>

    البتّه اين حقيقت منافاتى با مسئله اختيار انسان ندارد، اختيار در رابطه با فعل انسان است، قدرتى نيست كه بتواند به وسيله آن تغييرى در واقعيّت‌ها ايجاد كند، وجود مقدّس او اراده فرموده بسيارى از موجودات، بدون داشتن اختيار در مسير مربوط به خود حركت كنند و عدّه‌اى ديگر همراه با اختيار؛ و هيچ كدام از اين دو نوع قدرت، ايجاد تغيير در اراده ازلى و ابدى او ندارند.

    در هر صورت تمام اجزاى هستى با عشق به او به سوى او در حركتند، گروهى باهدايت تكوينى، جمعى با هدايت غريزى و طبيعى و عدّه‌اى با كمك عقل و فطرت و وجدان و نبوّت و اين همه انعكاسى از اراده و مشيّت و عشق و محبّت او به موجودات هستى و عناصر آفرينش است.

    جانا همه عالم را بازار تو مى‌بينم‌

    مرد و زن و خاص و عام در كار تو مى‌بينم‌

    عقل همه چالاكان حيران تو مى‌يابم‌

    جان همه مشتاقان ايثار تو مى‌بينم‌

    با هر كه سخن گويم زو مى‌شنوم سرّت‌

    هر جا كه روم آن جا آثار تو مى‌بينم‌

    در حلقه مجلس‌ها اسرار تو مى‌خوانند

    در جمله دفترها اذكار تو مى‌بينم‌

    هر تن كه سرى دارد در پاى تو افتادست‌

    هر جان كه دلى دارد بيمار تو مى‌بينم‌

    ______________________________

    (1)- طه (20): 50.

    (2)- نشانه‌هايى از او: 67.

    (3)- نشانه‌هايى از او: 72- 73.

    (4)- هود (11): 56.

    (5)- تلپاتى: كلمه‌اى فرانسوى است به معناى انتقال فكر، انتقال حسيات، ارتباط فكرى ميان دو نفر از راه دور.

    (6)- آل عمران (3): 30.

    (7)- يس (36): 54.

    (8)- مدارك الأحكام: 2/ 379؛ مصباح الفقيه: 1/ 648؛ جامع المدارك: 1/ 228؛ بحار الأنوار: 7/ 219، باب 8.

    (9)- مستدرك الوسائل: 12/ 99، باب 77، حديث 13628؛ عوالى اللآلى: 1/ 149، حديث 99.

    (10)- عوالى اللآلى: 4/ 8، حديث 10.

    (11)- شرح اربعين حديث، شيخ بهايى: 624- 625 در ذيل حديث 39.

  • ( 5 )  وَ جَعَلَ لِكُلِّ رُوحٍ مِنْهُمْ قُوتاً مَعْلُوماً مَقْسُوماً مِنْ رِزْقِهِ ، لَا يَنْقُصُ مَنْ زَادَهُ نَاقِصٌ ، وَ لَا يَزِيدُ مَنْ نَقَصَ مِنْهُمْ زَائِدٌ .
    (5)

    حقيقت رزق و روزى‌

    در مسئله رزق و روزى حيوانات جاى بحث نيست، چرا كه آنها از دايره تكاليف شرعيه بيرونند، امّا در ارتباط با انسان كه مكلّف به تكاليف الهيّه است و در برابر حلال و حرام حضرت حقّ مسؤول است و وظيفه دارد به توسط فعّاليّت مشروع، آنچه براى او حلال و طيّب مقرّر شده به دست آورد و از حرامى كه اصلًا روزى او نشده بپرهيزد، جاى بحث مفصّل و مشروحى است.

    بر اساس آيات صريح قرآن، پذيرش سلطه ستمكاران و طاغوت و طاغوتيان حرام است و قبول كننده ظلم و ستم، شريك ظالم و خائن مى‌باشد.

    خداوند بزرگ براى همه انسان‌ها در سفره طبيعت حقّ قرار داده:

    حقّ خوراك، حقّ مسكن، حقّ پوشاك و حقّ هر بهره مشروعى كه انسان نيازمند به آن است؛ به هيچ عنوان معنا ندارد گروهى به عنوان حاكم بر ديگران از تمام مواهب طبيعى به هر صورت كه بخواهند استفاده كنند و استفاده ايشان به قيمت‌ محروميّت اكثريّت مردم جهان باشد، اين مردمند كه وظيفه واجب دارند بر ستمكاران نابكار و خائنان پليد و حاكمان زورگو در شرق و غرب عالم بتازند و آنان را سر جاى خود بنشانند، تا سفره گسترده روزى از چنگ آنان درآيد و همگان در سايه جهاد مثبت و فعّاليّت مشروع بتوانند از آن استفاده كنند.

    اگر كسى به وضع مستكبران و زورگويان و محروميّت مستضعفان و اكثريّت مردم جهان بنگرد و بگويد خدا اين طور خواسته، بدون شكّ برخلاف صريح قرآن و عقل و منطق و حكمت و برهان نظر داده و به حضرت حق تهمت زده و قضاوتى شيطانى و نابجا از خود بروز داده است.

    وسعت و تنگى رزق مسئله ديگرى است و حكومت جبّاران و طاغيان و بهره آزاد آنان از سفره طبيعت، مسئله ديگر.

    حكومت سلطه گران و ستم پيشگان و اسراف كارى آنان در امور مادّى، دردى است كه بايد با هجوم محرومان جهان بر آنان، علاج شود.

    اين سگان هار و گرگان دهان باز، بايد از سر اين سفره كنار زده شوند و جهان و جهانيان از شرّ آنان راحت شوند، تا آنان كه در محروميّت جان مى‌سپارند به حقوق حقّه خود برسند.

    وسعت رزق از جانب حقّ براى هر كس از طريق عنايت و لطف و فضل مقرّر گردد و از حلال خالص معيّن مى‌شود، آنهم نه براى اين كه دارنده وسعت به مال اندوزى و جمع آورى و تكاثر بپردازد.

    تنگى رزق نه به معناى محروميّت كسى است كه دچار محدوديّت است و بر اوست كه براى علاج تنگى روزى دست پيش ديگران دراز كند و شخصيّت عالى انسانى خويش را با مالى كه دست ديگران است معامله نمايد، بلكه وسعت و كاستى بر اساس مصلحت جهانيان است و براى هر دو طرف جنبه امتحان و آزمايش دارد و اگر اين گونه نباشد چرخ حيات و كارگاه زندگى آن طورى كه بايد، نخواهد گشت.

    آن كس كه داراى وسعت مى‌شود، بايد اضافه درآمد خود را در راه نيازهاى جامعه مصرف كند و از اين كه وسعت در رزق، سبب مستى و بى خبرى او شود بپرهيزد و آن كه داراى تنگى رزق است بايد قناعت پيشه كند و براى رفع محدوديّت از دست زدن به گناه و معصيت خوددارى نمايد كه وسعت و تنگى براى انسان هميشگى نيست، بلكه هر كدام را دوره و زمانى است كه آن دوره و زمان، كلاس امتحان حقّ و محض مصلحت حيات انسان است و به قول قرآن مجيد: مال و اموال و زر و زيور دنيا و ملك و حكومت يك جا مستقرّ نيست، بلكه در حال گردش و در عرصه دست به دست شدن است. <<1>>

    بنابراين وسعت و گشايشى كه براى مستكبران و زورگويان و طاغوتيان است، وسعت و گشايشى است كه از طريق ظلم و زور و جبر و عنف و جنايت و خيانت و ستم و ستمكارى و خوردن خون مظلومان و غارت حقّ محرومان به دست آمده و ربطى به حضرت حقّ ندارد كه حقّ تعالى فراهم آوردن چنين وسعتى را حرام مى‌داند و در روز قيامت و در دادگاه عدل تا آخرين درهم و دينار اين گونه ثروت و مال را به حساب ستمكاران خواهد گذاشت، آنهم حساب سختى كه دنبال آن عذاب و شكنجه ابدى است. و محروميّت محرومان جهان كه در ثروتمندترين سرزمين‌ها زندگى مى‌كنند و زير پا و كنار دست آنان، معادنى سرشار از عناصر قيمتى و طلا و نفت است نيز به حساب حضرت حقّ نيست كه خداوند چنين محروميّت‌هاى عارضى را كه محصول حكومت قلدران و سكوت محرومان است، رضايت ندارد.


    رزق و روزى در قرآن مجيد

    در زمينه وسعت و تنگى رزق لازم است به قرآن مجيد و روايات و اخبار مراجعه كرد، تا حقيقت مطلب آن چنان كه بايد روشن شود.

    آيات قرآن مجيد را در باب اصل روزى و حلال و حرام مالى و وسعت و تنگى رزق و اين كه همه اين برنامه‌ها، امتحان الهى براى رشد و تكامل انسان و شكوفايى استعدادهاى اوست و انسان نبايد در برابر ثروت مست كند و در تنگى معيشت پست شود، مى‌توان به پنج دسته تقسيم كرد:


    رزّاقيّت خداوند

    1- آياتى كه رزق و روزى را به طور مطلق مستند به حضرت حقّ مى‌داند و از آن آيات استفاده مى‌شود كه آنچه از جانب او مقرّر است صحيح و خير و به دور از حرام و شرّ است، چرا كه حضرت او منبع فضل و رحمت و عنايت و مرحمت و لطف و كرامت و جود و سخا و عطا و بخشش و قدرت جناب او بى‌نهايت در بى‌نهايت است و جز خير و خوبى و درستى و سلامت براى احدى نخواسته و نمى‌خواهد؛ و از آن جا كه سلامت زندگى مردم بستگى به رعايت اوامر و نواهى او دارد و مهم‌ترين عامل حركت آدمى به سوى عبادت و تقوا، روزى پاك و حلال است، معنا ندارد خداوند عزيز از طرفى از انسان برنامه پاك و رعايت حقوق بخواهد و از طرف ديگر روزى انسان را از راه حرام قرار دهد كه در كار حكيم و عالم و عادل تناقض وجود ندارد:

    ((الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَمِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ)) <<2>>

    آنان كه به غيب ايمان دارند و نماز را بر پا مى‌دارند و از آنچه به آنان روزى داده‌ايم، انفاق مى‌كنند.

    ((الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ)) <<3>>

    هم آنان كه نماز را برپا مى‌دارند و ازآنچه به آنان روزى داده‌ايم، انفاق مى‌كنند.

    ((الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَالصَّابِرِينَ عَلَى‌ مَا أَصَابَهُمْ وَالْمُقِيمِى الصَّلَاةِ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ)) <<4>>

    همانان كه وقتى خدا ياد شود، دل‌هايشان مى‌هراسد و بر آنچه [از بلا و حادثه‌] به آنان مى‌رسد، شكيبايند و برپا دارندگان نمازند و از آنچه روزى آنان نموديم، انفاق مى‌كنند.

    ((أُولئِكَ يُؤْتَوْنَ أَجْرَهُم مَرَّتَيْنِ بِمَا صَبَرُوا وَيَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ)) <<5>>

    اينان به علت صبرى كه [بر ايمان و عمل به قرآن‌] كردند و بدى [مردم‌] را با نيكى و خوبى خود دفع مى‌كنند و از آنچه به آنان روزى كرده‌ايم، انفاق مى‌نمايند، دوبار پاداششان مى‌دهند.

    ((تَتَجَافَىٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضَاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفًا وَطَمَعًا وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ)) <<6>>

    [ملازم بستر استراحت و خواب نيستند، بلكه‌] پهلوهايشان از خوابگاه‌هايشان دور مى‌شود در حالى كه همواره پروردگارشان را به علت‌ بيم [از عذاب‌] و اميد [به رحمت و پاداش‌] مى‌خوانند و از آنچه آنان را روزى داده‌ايم، انفاق مى‌كنند.

    در اين آيات به خصال و اوصاف مردان راه حقّ و عارفان عاشق اشاره مى‌كند كه اينان با غيب عالم، در ارتباطند و بپا دارنده نمازند و چون ياد خدا شود قلبشان از عظمت حقّ مملوّ از ترس و خشيت مى‌شود، بر مصايب و طوفان‌ها براى حفظ دين خود صبر مى‌ورند، بدى را به خوبى برطرف مى‌نمايند، به وقت نيمه شب و سحر از بستر خوش و رختخواب ناز سربرداشته به عرصه گاه عبادت و مناجات قدم مى‌نهند؛ و در پايان هر پنج آيه مى‌فرمايد: از آنچه كه به اين بندگان صالح و عباد شايسته روزى كرده‌ايم، در راه خير و صلاح مردم و پيشبرد اهداف حقّ و رفع نياز نيازمندان و جبران درد دردمندان انفاق مى‌كنند.

    آرى، اصل رزق و روزى در ارتباط با عنايت و حكمت خداست و آنچه ريشه در اسما و صفات او دارد صحيح و پاك و اصيل و عين نور است و اين معنا از جمله‌ ((وَمِمّا رَزَقْناهُمْ‌)) استفاده مى‌شود.

    با توجّه به آيات ياد شده، احدى را نمى‌رسد كه تصوّر كند خداوند را غير از روزى پاك، رزق ديگرى هست كه از حرام باشد كه اين مسئله تهمتى شيطانى به حريم پاك حضرت حقّ است، حريمى كه از هر عيب و نقصى منزّه و جز كمال و درستى و عدل و صدق و رحمت و كرم و خلاصه كمالات بى نهايت در بى نهايت، در آن پيشگاه با عظمت، چيزى يافت نمى‌شود.


    طيّب بودن رزق الهى‌

    2- آياتى كه رزق الهى را به طور صريح حلال طيّب دانسته و پيشگاه مقدّس كارگردان هستى را از عيب روزى كردن حرام، مبرّا نموده است:

    ((يَا أَيُّهَا النَّاسُ كُلُوا مِمَّا فِى الْأَرْضِ حَلَالًا طَيِّباً وَلَا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ)) <<7>>

    اى مردم! از آنچه [از انواع ميوه‌ها و خوردنى‌ها] در زمين حلال و پاكيزه است، بخوريد و از گام‌هاى شيطان پيروى نكنيد؛ زيرا او نسبت به شما دشمنى آشكار است.

    ((وَكُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللّهُ حَلَالًا طَيِّباً وَاتَّقُوا اللّهَ الَّذِى أَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُونَ)) <<8>>

    و از نعمت هاى حلال و پاكيزه‌اى كه خدا روزى شما فرموده، بخوريد؛ و از خدايى كه به او ايمان داريد، پروا كنيد.

    ((فَكُلُوا مِمَّا غَنِمْتُمْ حَلَالًا طَيِّباً وَاتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ)) <<9>>

    آنچه از غنيمت [در ميدان جنگ‌] گرفته‌ايد، حلال و پاكيزه بخوريد و از خدا پروا كنيد؛ يقيناً خدا بسيار آمرزنده و مهربان است.

    ((فَكُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ حَلَالًا طَيِّباً وَاشْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ إِن كُنتُم إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ)) <<10>>

    از نعمت هايى كه خدا روزى شما كرده است، حلال وپاكيزه بخوريد و نعمت خدا را سپاس گزاريد، اگر تنها خدا را مى‌پرستيد.

    در آيات بالا به وجوب شرعى توجّه به اكل حلال طيّب و حرمت خوردن حرام اشاره رفته و هشدار مى‌دهد كه در برابر حرام مالى تقوا پيشه كنيد و چون به مصرف حلال طيّب موفّق شديد، شكر نعمت‌هاى الهى را به جاى آوريد.

    از جملات‌ ((مِمّا رَزَقَكُمُ اللّهُ‌)) و ((وَمِمّا غَنِمْتُمْ‌)) به طور صريح استفاده مى‌شود كه آنچه را حضرت حقّ و جناب محبوب روزى فرموده حلال طيّب است و وجود مقدّس او راه حرام را به روى بندگان باز نكرده است، اين مردم هستند كه حدود تقوا را مى‌شكنند و قدم به جاى قدم خطرناك شيطان و طاغوت مى‌گذارند و فرداى قيامت را كه ظرف سعادت ابدى و خير هميشگى است و جاى همنشينى با انبيا و اولياست با اين چند روزه زودگذر و فانى معامله مى‌كنند!!

    سعدى شيرازى ابناى روزگار را چنين نصيحت مى‌كند:

    شنيدم كه جمشيد فرّخ سرشت‌

    به سرچشمه‌اى بر، به سنگى نوشت‌

    بر اين چشمه چون ما بسى دم زدند

    برفتند چون چشم بر هم زدند

    نه بر باد رفتى سحرگاه و شام‌

    سرير سليمان عليه السلام؟

    در آخر نديدى كه بر باد رفت‌

    خنك آن كه با دانش و داد رفت‌

    طريقت بجز خدمت خلق نيست‌

    به تسبيح و سجّاده و دلق نيست‌

    قدم بايد اندر طريقت نه دَم‌

    كه اصلى ندارد دم بى قدم‌

    مگو جاهى از سلطنت بيش نيست‌

    كه ايمن‌تر از مُلك درويش نيست‌

    گدا را چو حاصل شود نان شام‌

    چنان خوش بخسبد كه سلطان شام‌

    (سعدى شيرازى)

    وسعت و تنگى رزق‌

    3- آياتى كه وسعت معيشت و تنگى رزق را تنها و تنها در جهت مصلحت حيات ذكر مى‌كند و هشدار مى‌دهد كه به وسعت زندگى دل خوش نكنيد و از ضيق معيشت ظاهرى سر به زانوى غم مگذاريد كه اين هر دو امرى عارضى و زود گذر و از دست رفتنى است:

    ((اللَّهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن يَشَاءُ وَيَقْدِرُ وَفَرِحُوا بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا فِي الْآخِرَةِ إِلَّا مَتَاعٌ)) <<11>>

    خدا روزى را براى هر كس كه بخواهد، وسعت مى‌دهد و براى هر كس كه بخواهد، تنگ مى‌گيرد. و [آنان كه از حيات جاويد و پرنعمت آخرت بى‌خبرند] به زندگى زودگذر دنيا شادمان شدند، در حالى كه زندگى دنيا در برابر آخرت جز متاعى اندك و ناچيز نيست.

    ((إِنَّ رَبَّكَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن يَشَاءُ وَيَقْدِرُ إِنَّهُ كَانَ بِعِبَادِهِ خَبِيراً بَصِيراً)) <<12>>

    يقيناً پروردگارت رزق را براى هر كه بخواهد وسعت مى‌دهد و [براى هر كه بخواهد] تنگ مى‌گيرد؛ زيرا او به [مصلحت‌] بندگانش آگاه و بيناست.

    ((اللَّهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَيَقْدِرُ لَهُ إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَىْ‌ءٍ عَلِيمٌ)) <<13>>

    خدا روزى را براى هركس از بندگانش كه بخواهد وسعت مى‌دهد و يا تنگ مى‌گيرد؛ يقيناً خدا بر هر كارى تواناست.

    ((أَو لَمْ يَرَوْا أَنَّ اللَّهَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن يَشَاءُ وَيَقْدِرُ إِنَّ فِى ذلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ)) <<14>>

    آيا ندانسته‌اند كه خدا رزق و روزى را براى هركه بخواهد فراخ و گشاده قرار مى‌دهد و [براى هر كه بخواهد] تنگ مى‌گيرد؟ يقيناً در اين [برنامه‌] نشانه‌هايى است براى مردمى كه ايمان دارند.

    ((قُلْ إِنَّ رَبِّى يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَيَقْدِرُ لَهُ وَمَا أَنفَقْتُم مِن شَيْ‌ءٍ فَهُوَ يُخْلِفُهُ وَهُوَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ)) <<15>>

    بگو: يقيناً پروردگارم روزى را براى هر كس از بندگانش بخواهد وسعت مى‌دهد و يا تنگ مى‌گيرد و هرچه را انفاق مى‌كنيد [چه كم و چه زياد] خدا عوضى را جايگزين آن مى‌كند؛ و او بهترين روزى دهندگان است.

    آرى، گشايش رزق امتحان الهى است و تنگى رزق هم امتحان و هر دو نوع از امتحان هم به مصلحت عباد و بندگان است، تا چه كسى در عرصه وسعت رزق از امتحان حقّ كه خرج مال در راه رضاى اوست برآيد و چه كسى در تنگى معيشت براى حفظ ايمان و شرف خود تا به پايان رسيدن آن وضع، صبر و استقامت پيشه كند.

    وسعت روزى در چهار چوب حلال و مشروع آنهم با رعايت تمام قوانين الهى و فرامين حق مستند به خداست و اين وسعت از جانب محبوب داراى حدّ واندازه و مرز و بوم معيّن است و دارندگان اين نوع وسعت مكلّفند از گشايش زندگى به نفع محرومان و در جهت تداوم اسلام استفاده كنند كه روى هم انباشته كردن ثروت گر چه از حلال باشد امرى نامشروع و برنامه‌اى ضدّ خدا و در جهت نابودى سعادت دنيا و آخرت است. و نيز ضيق معيشت به اين معنا كه هر چه انسان كوشش و فعّاليّت مى‌كند آن طور كه مى‌خواهد نمى‌شود و يا بر اثر حادثه‌اى از حوادث طبيعى و اجتماعى، مال مشروع را از دست مى‌دهد و دچار تنگى در زندگى مى‌گردد مستند به خداست، نه ضيق معيشتى كه بر اثر اسراف و تبذير و ندانم كارى و گناه و معصيت به سر انسان آمده كه در ضيق معيشت واقعى جاى صبر واستقامت و حوصله و بردبارى و حفظ ايمان و اخلاق از دست شياطين است، تا زمانى كه به فرموده قرآن از پس عُسر نوبت يُسر و بعد از مشكل نوبت آسانى برسد. <<16>>

    انسانى كه بيناى حقيقت است بدون شكّ، وسعت و تنگى روزى را به چيزى نمى‌شمارد، آنچه براى او مهم است اداى تكليف و وظيفه است، در وسعت رزق خود را مكلّف به خرج مال در راه رضاى دوست مى‌داند و در تنگى معيشت براى حفظ اعتبار خود در پيشگاه حضرت محبوب صبر واستقامت پيشه مى‌كند كه عاشقان وصال حضرتش مسلكى جز اين نمى‌دانند وراهى جز اين ندارند.

    ((لَهُ مَقَالِيدُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن يَشَاءُ وَيَقْدِرُ إِنَّهُ بِكُلِّ شَىْ‌ءٍ عَلِيمٌ)) <<17>>

    كليدهاى آسمان‌ها و زمين فقط در سيطره مالكيّت اوست. رزق و روزى را براى هر كس كه بخواهد وسعت مى‌دهد و يا تنگ مى‌گيرد. يقيناً او به همه چيز داناست.

    قرآن مجيد در بعضى از آيات تنگى رزق را نسبت به بندگان، عامل پاك ماندن آنان از گناه و معصيت و خرابى دنيا و آخرت و بهم خوردن سعادت دارَيْن مى‌داند و در حقيقت تنگى رزق را علّت نجات و مأمن انسان و رساننده آدمى به مقام با عظمت قرب به حساب آورده است:

    ((وَلَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبَادِهِ لَبَغَوْا فِى الْأَرْضِ وَلكِن يُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مَا يَشَاءُ إِنَّهُ بِعِبَادِهِ خَبِيرٌ بَصِيرٌ)) <<18>>

    و اگر خدا روزى را بر بندگانش وسعت دهد، در زمين سركشى و ستم كنند، ولى آنچه را بخواهد به اندازه نازل مى‌كند؛ يقيناً او به بندگانش آگاه و بيناست.

    در هر صورت بسط رزق براى همه كس علامت محبّت و لطف حقّ نيست و ضيق رزق هم براى همه كس نشانه مطرود بودن او از پيشگاه محبوب نيست.

    مال و ثروت براى آنان كه اخلاق ابولهبى و قارونى و ابوسفيانى دارند علت هلاكت و شقاوت ابدى و فقر و تنگ دستى براى آنان كه اخلاق سلمانى و ابوذرى و مقدادى و ميثمى و كميلى و بلالى دارند عامل حركت معنوى و شكوفايى صبر و استقامت در راه خدا و علّت فراهم آمدن سعادت و سلامت ابدى است.

    قرآن مجيد اين كتاب علم و هدايت و حكمت و فضيلت، درباره آنان كه از وسعت رزق در راه ارضاى شهوات و فساد و افساد و لذّت‌هاى زودگذر سوء استفاده مى‌كنند و نسبت به خرج مال در راهى كه خداوند مقرّر فرموده بخل مى‌ورزند، مى‌فرمايد:

    ((وَلَا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَبْخَلُونَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ هُوَ خَيْراً لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ سَيُطَوَّقُونَ مَا بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَلِلّهِ مِيرَاثُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاللّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ)) <<19>>

    و كسانى كه خدا به آنچه از فضلش به آنان داده بخل مى‌ورزند، گمان نكنند كه آن بخل به سود آنان است، بلكه آن بخل به زيانشان خواهد بود. به زودى آنچه به آن بخل ورزيدند در روز قيامت طوق گردنشان مى‌شود. و ميراث آسمان‌ها و زمين فقط در سيطره مالكيّت خداست و خدا به آنچه انجام مى‌دهيد، آگاه است.

    و درباره آنان كه ثروت و مال و وسعت روزى را در راه خدا و رفع حوايج محرومان و مسير بندگى و اطاعت و خدمت به عباد حق خرج مى‌كنند مى‌فرمايد:

    ((فَأَمَّا مَنْ أَعْطَىٰ وَاتَّقَىٰ * وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَىٰ * فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرَىٰ‌)) <<20>>

    اما كسى كه [ثروتش را در راه خدا] انفاق كرد و پرهيزكارى پيشه ساخت*و وعده نيكوتر را [كه وعده خدا نسبت به پاداش انفاق و پرهيزكارى است‌] باور كرد؛* پس به زودى او را براى راه آسانى [كه انجام همه اعمال نيك به توفيق خداست‌] آماده مى‌كنيم.

    اگر با ثروت و مال، چه ثروتى كه تحت عنوان انفال است مانند معادن، درياها، جنگل‌ها كه مالكيّت خاص ندارد و همه ملّت در بهره ورى از آن منابع مساويند و چه مالى كه از طريق كسب مشروع و نتيجه زحمت و تلاش انسان به دست مى‌آيد معامله اسلامى شود، يعنى برابر با نقشه‌هاى صحيح قرآنى و فرامين الهى و دستورهاى انبيا و ائمّه عليهم السلام عمل شود، بقاى جامعه همراه با سعادت و سلامت و خير دنيا و آخرت و تأمين حقوق همه جانبه تمام افراد ملّت اعمّ از معنوى و مادى تضمين مى‌گردد و اگر با انفال و ثروتى كه از طريق كسب و كار به دست مى‌آيد برخورد سفيهانه شود و برابر با اميال و غرايز و شهوات آزاد معامله گردد، جامعه را بقايى نخواهد ماند و فساد و افساد و سلب حقوق اكثريّت و حاكميّت عده‌اى معدود و زورگو و ستم پيشه و شهوت‌ران و آلوده به سر ملّت سايه خواهد انداخت و ظلم و بيداد همچون تيشه‌اى ريشه جامعه را خواهد زد.

    جامعه بايد با كمك حكومت صالح از افتادن ثروت‌هاى عمومى و خصوصى به دست سفيهان و نااهلان جلوگيرى كند و چنانچه آن چنان طبقه‌اى بر ملت حاكم است، با قيام الهى خود بر آنان بتازد و آنچه از انفال و ثروت‌هاى باد آورده را كه به قيمت فقير شدن اكثريّت، به جيب آنان ريخته شده از كف آنان خارج سازد، تا در سايه آن قيام و مبارزه غارت رفتگان، به حقوق مادّى و معنوى خود برسند.

    در اين زمينه به آيه شريفه و روايت ذيل توجّه نماييد:

    ((وَلَا تُؤْتُوا السُّفَهَاءَ أَمْوَالَكُمُ الَّتِى جَعَلَ اللّهُ لَكُمْ قِيَاماً وَارْزُقُوهُمْ فِيهَا وَاكْسُوهُمْ وَقُولُوا لَهُمْ قَوْلًا مَعْرُوفاً)) <<21>>

    و اموالتان را كه خدا مايه قوام و برپايى [زندگى‌] شما گردانيده به سبك مغزان ندهيد، ولى آنان را از درآمد آن بخورانيد و لباس بپوشانيد و با آنان به صورتى شايسته و پسنديده سخن گوييد.

    إنَّ بَقاءَ الْإسْلامِ وَبَقاءَ الْمُسْلِمينَ أنْ تَصيرَ الْأمْوالُ عِنْدَ مَنْ يَعْرِفُ فيهَا الْحَقَّ و يَصْنَعُ فيهَا الْمَعرُوفَ، وَإنَّ مِنْ فَناءِ الْمُسلِمينَ وَفَنَاءِ الْإسْلامِ أن تَصيرَ الْأمْوالُ عِنْدَ مَنْ لا يَعرِفُ فيهَا الْحَقَّ و لايَصْنَعُ فيهَا الْمَعْرُوفَ. <<22>>

    از موجبات دوام فرهنگ مسلمانان و اسلام، قرار داشتن مال در دست كسانى است كه حقوق آن را بدانند و با آن به احسان و كار خير برخيزند و از موجبات فناى مسلمانان و اسلام اين است كه ثروت در دست آنانى قرار گيرد كه نسبت به حقوق آن جاهل باشند و با آن به كار خير و انجام برنامه‌هاى نيك برنخيزند.

    امام سجّاد عليه السلام در يكى از دعاهاى خود به پيشگاه حضرت حقّ عرضه مى‌دارد:

    نَعُوذُ بِكَ مِنْ تَنَاوُلِ الْإِسرَافِ، وَمِنْ فِقْدَانِ الْكَفَافِ، و مِنْ مَعِيشَةٍ فِى شِدَّةٍ. <<23>>

    الهى به وقت داشتن مال، از افتادن در چاه هولناك اسراف به تو پناه مى‌برم و از نداشتن مال در حدّى كه زندگى و معيشتم را اداره‌كند به حضرت تو التجا مى‌كنم.


    امتحان الهى وسعت و ضيق رزق‌

    4- آياتى كه رزق و روزى را چه در جهت وسعتش و چه در زمينه تنگى و ضيقش امتحان الهى مى‌داند و اين انسان مسؤول و مكلّف است كه بايد در اين امتحان و آزمايش قرار گيرد تا استعدادهاى الهى و انسانيش با كمك اين امتحان شكوفا شود.

    اگر در ثروت است با بذل و بخشش و انفاق و صدقه به مقام جود و سخا و مهر و محبّت و نوع دوستى و تواضع در برابر ساير انسان‌ها و حالات عالى معنوى برسد و اگر در فقر و فاقه و تنگدستى است به مقام صبر و استقامت و حوصله و حلم و ايستادگى در برابر طوفان‌ها و سختيها و حفظ شرف و كرامت انسانى و نشان دادن عظمت روحى و فضيلت و حميّت نفسى نايل گردد.


    مال و ثروت يا آزمايش بزرگ الهى‌

    در زمينه اين كه مال و ثروت دنيا محض امتحان و آزمايش بندگان است مضمون بسيار عالى آيات 17 تا 33 سوره مباركه ن و القلم‌ <<24>> به نحو فوق العاده قابل توجّه ‌است. داستانى كه در آن آيات مطرح است بدين شرح است:

    مردى از اهالى يمن در منطقه صنعا در حالى كه قلبى لبريز از ايمان و عشق و محبّت به حقّ داشت و در اجراى دستورهاى الهى سر از پا نمى‌شناخت، به آباد كردن زمينى بپا خاست. پس از زحمت و رنج زياد باغى با صفا همراه درختان پر از ميوه فراهم آمد، بوى گل و گياه به مشام مى‌خورد، اطراف باغ با درخت‌هاى بلند محاصره شد، آب شيرينْ جوى‌هاى باغ را لبريز كرد و نسيم خوش هوا قيمت باغ را افزون مى‌نمود.

    آن مرد الهى درگوشه و كنار باغ به گردش برخاست و ديدگانش از تماشاى آن همه محصول خدادادى خيره شد، او پس از هر گردشى و لذّت بردن از وضع آن سرمايه هنگفت به گوشه‌اى از باغ مى‌رفت و براى اداى شكر به عبادت و خضوع در برابر مالك اصلى هر ملكى مى‌نشست و صورت بر خاك ذلّت در پيشگاه حضرت عزّت مى‌گذاشت و با زبان حال به محضر مقدّس مولايش عرضه مى‌داشت:

    آن كه مرادش تويى از همه جوياتر است‌

    وانكه در اين جستجوست از همه پوياتر است‌

    گر همه صورتگران صورت زيبا كشند

    صورت زيباى تواز همه زيباتر است‌

    چون به چمن صف زنند خيل سَهى قامتان‌

    قامت رعناى تو از همه رعناتر است‌

    سنبل مشكين تو از همه آشفته‌تر

    نرگس شهلاى تو از همه شهلاتر است‌

    حُسن دلاراى تو از همه مشهورتر

    عاشق رسواى تو از همه رسواتر است‌

    مست مقامات شوق از همه هشيارتر

    پير خرابات عشق از همه برناتر است‌

    (فروغى بسطامى)


    او در مناجات و نيايشش از حضرت محبوب مى‌خواست: از اين كه ثروت باعث طغيان و ياغى‌گرى و افتادن او در چاه شهوات شود محافظت گردد و از طوفان‌هاى ويرانگر غرايز و وسوسه‌هاى شياطين بر كنار ماند.

    از جناب حقّ درخواست داشت كه به اندازه عفاف و كفاف از آن همه محصول برداشت كند و مازاد بر احتياج را در آن راهى كه معبود محبوب خواسته به كار گيرد.

    برنامه هميشگى آن انسان بيدار و مرد با كرامت اين بود كه به وقت رسيدن محصول به اندازه‌اى كه خرج خانواده و مخارج سالانه باغ تأمين شود به بازار فروش رود و بقيّه آن به مستمندان و دردمندان و نيازمندان برسد، به همين خاطر وقتى خريداران در حدّى كه او مى‌خواست ميوه را به مراكز فروش حمل مى‌كردند، درِ باغ را به روى محتاجان باز مى‌گذاشت و به آنان مى‌گفت: به مقدارى كه نياز داريد از اين منبع سرشار الهى ببريد.

    فرزندان آن مرد كه همچون پدر از ايمان و عشق بهره نداشتند و انديشه مادّى بر آنان حاكم بود، برخلاف معمول از آن معلّم بزرگوار درس كرامت و سخاوت نگرفته ‌بودند به اعتراض برخاسته به پدر پير گفتند: اينسان كه با باغ عمل مى‌كنى تجاوز به حقّ ماست و ايجاد محدوديّت در رزق و روزى فرزندانت! اگر بدين صورت ادامه دهى به زودى ما را دچار فقر و تنگدستى كرده و به مشقّت و سختى دچار خواهى كرد.

    مرد حقّ پرست در پاسخ فرزندانش گفت: من شما را در انديشه و فكرتان خطا كار مى‌دانم، ثروت انباشته چه ارزشى دارد و چه دردى از انسان دوا مى‌كند؟ گيرم كه من از روزگار جوانى مخارج خود را تأمين مى‌كردم، بقيّه را رويهم مى‌گذاشتم و امروز انبارهايى از كيسه زر و طلا و نقره داشتم به من بگوييد چه فايده داشت، جز اين كه در كنار آن همه ثروت مى‌مردم و شما آن را به ارث مى‌برديد و من در عالم برزخ بايد پاسخگوى آن همه مال در برابر حقّ مى‌بودم، مال و ثروتى كه در آن حقّ تهيدستان و ضعيفان و افتادگان موج مى‌زد؟!

    فرزندانم! ملكيّت حقيقى اين باغ و بستان واين مال و ثروت از من و شما نيست، آفرينش از آنِ خداست و ما در كنار اين سفره مأمور به اوامر او هستيم، خواسته حضرت او اين است كه: به اندازه نياز مصرف كرده و بقيّه را در راه او به خرج اندازيم. اين صحيح نيست كه تعدادى معدود در انواع وسايل زندگى ولذّت وخوشى غرق باشند و طايفه‌اى ديگر كه در ميانشان عباد شايسته حق وجود دارد، با زن و بچّه خود در عين آبرودارى و داشتن كار و كسب ضعيف، دچار رنج و مصيبت و درد و مشقّت و گرفتارى و رنج باشند.

    شكر نعمت‌هاى او كه از باب لطف و محبّت و عنايت و كرامت به ما ارزانى داشته خوردن و خوراندن و عبادت و خدمت به خلق اوست و من راهى جز اين نمى‌روم و برنامه‌اى جز اين نمى‌خواهم، مرا عشقى جز عشق او نيست و هدفى جز جلب رضايت و عنايت او ندارم، من در وفادارى نسبت به او و اهداف پاكش استقامت مى‌ورزم و از توفيق چنين زندگى دلشادم:

    دلْ خاكِ سر كوى وفا شد چه بجا شد

    سر در ره تيغ تو فدا شد چه بجا شد

    اشكم كه دلى داشت گره بر سر مژگان‌

    در كوى تو از ديده جدا شد چه بجا شد

    چون سايه به خاك قدمت جبهه ما را

    يك سجده به صد شكر ادا شد چه بجا شد

    اين ديده كه حسرتكده شوق تماشاست‌

    اى خوش نگهان جاى شما شد چه بجا شد

    بيدل هوس نشأه آوارگيى داشت‌

    چون اشك كنون بى‌سر و پا شد چه بجا شد

    (بيدل دهلوى)


    آرى، اى فرزندان من، مال و ثروت و قدرت و جاه امانتى است كه از جانب دوست به ما واگذار شده تا در نافع‌ترين راه خرج شود. فقرا و مستمندان، مريضان و دردمندان، بيچارگان و افتادگان، يتيمان و بينوايان همه و همه و حتّى حيوانات و پرندگان در اين مال و ثروت حقّ دارند و بايد به حقّ خود برسند تا حضرت محبوب از ما راضى شود.

    چون اين همه به حقّ خود رسيدند آن وقت نوبت من و شماست. اين روشى است كه من از روزگار جوانى به توفيق الهى انتخاب كرده‌ام و تا هستم ادامه مى‌دهم و هيچ قدرتى نمى‌تواند مرا از اين راه مستقيم منحرف سازد.

    اين را بدانيد كه ثروت و مال از اين راه بركت پيدا مى‌كند و از طوفان حوادث و بلاها محفوظ مى‌ماند و وسيله جلب صلوات و رحمت حقّ شده و مقدّمه‌اى براى آبادى آخرت مى‌گردد.

    فرزندانم! به من مهلت دهيد، مى‌بينيد كه مويم سپيد شده، جسمم ضعيف گشته، قامتم به خميدگى نشسته، امراض گوناگون به من هجوم آورده، چند صباحى بيشتر از عمرم نمانده، پس ازمرگ من اين زمين آباد و باغ پر از ميوه به شما مى‌رسد، اين شما هستيد كه در برابر اين ارث دو راه داريد: يا مسير مرا ادامه مى‌دهيد، يا به راه شيطنت و پستى قدم مى‌گذاريد. اگر در مقام انفاق برآمديد خداوند عوضش را به شما مى‌دهد و اگر به خيمه بخل و دنائت نشستيد عذاب خدا كه تلف شدن مال و افتادن از چشم عنايت اوست به شما مى‌رسد!

    از اين گفت و شنود، چند صباحى گذشت كه پيك اجل در رسيد و پيرمرد را به جوار رحمت حقّ منتقل كرد.

    ايّام به سرعت سپرى شد؛ باغْ آماده بهره‌بردارى گشت و ميوه‌هاى فراوان آن نزديك چيدن شد، فقرا و مستمندان از اين كه اواخر تابستان رسيده خوشحال شدند؛ زيرا در انتظار چنان وقتى بودند، وقتى كه با رفتن به آن باغ مشكلشان حل مى‌شد و نيازشان برآورده مى‌گشت.

    فرزندان پيرمرد كه وارثان باغ بودند به مشورت نشستند. يكى از آنان گفت: از اين پس در اين باغ براى فقرا و مستمندان حقّى نيست، ما تمام اين محصول را تبديل به ثروت هنگفت مى‌كنيم و براى خود وجهه و آبرو مى‌آوريم. يكى ديگر از برادران كه در اخلاق و رفتار نزديك به پدر بود گفت: من اين تصميم را نمى‌پسندم، شما تصوّر مى‌كنيد كه اين كار به نفع شماست امّا بدانيد كه اين نيّت آلوده باعث از دست رفتن باغ و مال و منال است، بياييد روش پدر را ادامه دهيد تا باغ بماند و بركت حضرت حقّ به شما نازل گردد.

    در پاسخ او گفتند: درباره آنچه مالك نيستى نظر مده كه سخنان و موعظه تو در بين ما خريدار ندارد.

    برادر مؤمن به آنان گفت: برخيزيد و به نماز بايستيد كه نماز بازدارنده انسان از كارهاى ناشايسته و نيّت‌هاى آلوده است؛ ولى به سخنانش اعتنايى نكردند و به موعظه‌اش گوش ندادند.

    آنان تصميم گرفتند صبح زود به باغ رفته و نيّت خود را پياده كنند، ميوه‌ها را با قيمت گران به خريداران دهند و نيازمندان و محرومان را در محروميّت و نياز باقى گذارند.

    شام خورده و به بستر راحت رفتند، در حالى كه محكوم خواب سنگين بودند، ابرى صاعقه‌زا از جانب قادر متعال مأموريّت يافت بر آن باغ و تمام درختانش صاعقه بزند و هر چه در آن چهار ديوار است از بيخ و بن بسوزاند و به نابودى كشد!!

    آنان اوّل صبح به باغ آمدند، وضعى عجيب مشاهده كردند، از يكديگر پرسيدند باغ ما همين است؟ ما كه ديروز اين جا را پر از درخت پربار و آراسته به گل و رياحين ديديم، شايد اشتباه آمده‌ايم؛ ولى برادر مؤمن گفت: نه، باغ شما همين است، بيچاره‌ها! قبل از اين كه بينوايان را محروم كنيد خود شما محروم شديد و كيفر بخل و پستى خود را ديديد. آنگه خداوند بزرگ در پايان اين داستان مى‌فرمايد:

    ((كَذلِكَ الْعَذابُ وَلَعَذابُ الْآخِرَةِ أكْبَرُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ)) <<25>>

    چنين است عذاب [دنيا] و عذاب آخرت اگر معرفت و آگاهى داشتند، بزرگ تر است.

    آرى، وجود مقّدس او، انسان را جهت رشد و كمال به صورت‌هاى گوناگون غرق در محبّت و لطف مى‌كند، اگر انسان قدردانى از آن رحمت و محبّت كرد، به ثواب عظيم مى‌رسد و اگر عصيان و طغيان پيشه نمود، عتابش را به صورت‌هاى مختلف جهت بيدارى و بينايى متوجّه وى خواهد كرد.

    خوشا به حال آنان كه قدردان نعمت اويند و خوشا به حال آنان كه از عتاب و هشدار او، به بصيرت و آگاهى مى‌رسند و از گناه و معصيت توبه كرده، به راه او باز مى‌گردند.

    ((وَاعْلَمُوا أَنَّمَا أَمْوَالُكُمْ وَأَوْلَادُكُمْ فِتْنَةٌ وَأَنَّ اللّهَ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ)) <<26>>

    و بدانيد كه اموال و فرزندانتان فقط وسيله آزمايش شماست، وخداست كه ‌پاداشى بزرگ نزد اوست.

    ((إِنَّمَا أَمْوَالُكُمْ وَأَوْلَادُكُمْ فِتْنَةٌ وَاللَّهُ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ* فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ وَاسْمَعُوا وَأَطِيعُوا وَأَنفِقُوا خَيراً لِأَنفُسِكُمْ وَمَن يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ)) <<27>>

    اموال و فرزندانتان فقط وسيله آزمايش‌اند و خداست كه پاداشى بزرگ نزد اوست.* بنابراين به اندازه استطاعتى كه داريد از خدا پروا كنيد و [دعوت حق را] بشنويد و اطاعت نماييد و انفاق كنيد كه براى شما بهتر است؛ و كسانى كه خود را از بخل و حرص بازدارند آنان رستگارند.

    ((وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَىْ‌ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ وَالَّثمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ* الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلّهِ وإِنّا إِلَيهِ رَاجِعُونَ* أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَاتٌ مِن رَبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ)) <<28>>

    و بى‌ترديد شما را به چيزى اندك از ترس و گرسنگى و كاهش بخشى از اموال و كسان و محصولات [نباتى يا ثمرات باغ زندگى از زن و فرزند] آزمايش مى‌كنيم. و صبركنندگان را بشارت ده.* همان كسانى كه چون بلا و آسيبى به آنان رسد گويند: ما مملوك خداييم و يقيناً به سوى او بازمى‌گرديم.* آنانند كه درودها و رحمتى از سوى پروردگارشان بر آنان است و آنانند كه هدايت يافته‌اند.


    متاع دنيا يا پاداش عقبى‌

    5- آياتى كه مال و منال دنيا و زر و زيور و ثروت و متاعش را در برابر امور معنوى‌ و ثواب آخرتى و رضايت حق، امرى ناچيز و عنصرى قليل و برنامه‌اى ناپايدار مى‌داند و به انسان سفارش مى‌كند دل به متاع كم و اشياى ناپايدار مبند و گول ظاهر دنيا را مخور، بلكه آنچه در دست دارى آن را تبديل به عمل صالح كن و از زر و زيور دنيا و متاع قليل آن، مصالح براى آخرت ابدى و جهان هميشگى فراهم آور كه اين گونه برخوردِ با دنيا، برنامه تمام انبيا و اولياى الهى بوده و جز اين راه محصولى غير گناه و شقاوت به دست نمى‌آيد.

    ((قُلْ مَتَاعُ الدُّنْيَا قَلِيلٌ وَالْآخِرَةُ خَيْرٌ لِمَنِ اتَّقَىٰ‌)) <<29>>

    بگو: متاع دنيا اندك و آخرت براى آنان كه تقوا ورزيده‌اند بهتر است.

    آرى، اهل تقوا با متاع دنيا برخورد حكيمانه دارند، آنان از وقت و مال و علم و آبرو و قدرت خويش براى آبادى آخرت استفاده مى‌كنند و هرگز حاضر نيستند حقّ را با باطل معامله نمايند و سعادت ابدى را از دست داده به شقاوت هميشگى دچار شوند.

    ((أَفَمَن وَعَدْنَاهُ وَعْداً حَسَناً فَهُوَ لَاقِيهِ كَمَن مَتَّعْنَاهُ مَتَاعَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا ثُمَّ هُوَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مِنَ الْمُحْضَرِينَ)) <<30>>

    پس آيا كسى كه وعده نيك به او داده‌ايم و حتماً به آن خواهد رسيد، مانند كسى است كه او را [فقط] از كالا و ابزار زندگى دنيا برخوردارش كرده‌ايم، سپس او در روز قيامت از احضار شوندگان [براى عذاب‌] است؟!

    ((يا قَوْمِ إنَّما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا مَتاعٌ و إنَّ الْآخِرَةَ هِىَ دارُالْقَرارِ)) <<31>>

    اى قوم من! اين زندگى دنيا فقط كالايى بى‌ارزش و زودگذر است و بى‌ترديد آخرت سراى هميشگى و پايدار است.

    ((مَتَاعٌ قَلِيلٌ ثُمَّ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمِهَادُ)) <<32>>

    [اين‌] برخوردارى اندك [و ناچيزى از زندگى زود گذر دنيا] است؛ سپس جايگاهشان دوزخ است و آن بد آرامگاهى است.

    ((إِنْ كُلُّ ذلِكَ لَمَّا مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةُ عِندَ رَبِّكَ لِلْمُتَّقِينَ)) <<33>>

    و [براى خانه‌ها و زندگى آنان‌] زر و زيور [قرار مى‌داديم‌]، ولى همه اينها جز كالاى اندك زندگى دنيا نيست و آخرت نزد پروردگارت براى پرهيزكاران است.

    ((الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِينَةُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَالْبَاقِيَاتُ الصَّالِحَاتُ خَيْرٌ عِندَ رَبِّكَ ثَواباً وَخَيْرٌ أَمَلًا)) <<34>>

    مال و فرزندان، آرايش و زيور زندگى دنيا هستند، ولى اعمال شايسته پايدار نزد پروردگارت از جهت پاداش بهتر و از لحاظ اميد داشتن به آنها نيكوتر است.

    از رسول بزرگوار صلى الله عليه و آله روايت شده:

    مَا الدُّنْيا فِى الْآخِرَةِ إلّامِثْلُ ما يَجْعَلُ أحَدُكُمْ إصْبَعَهُ فِى الْيَمِّ، فَلْيَنْظُرْ بِمَ يَرْجِعُ. <<35>>

    چهره دنيا در آخرت به مانند اين است كه يكى از شما انگشت به آب دريا زند، مگر از آن همه آب چه اندازه نصيب سرانگشت است؟

    (دقّت كنيد كه دل به چه مى‌سپاريد و با چه عنصرى در ارتباط مى‌آييد!)

    و نيز آن حضرت فرمود:

    مَا الدُّنْيا فى ما مَضى‌ إلّاكَمِثْلِ ثَوْبٍ شُقَّ بِاثْنَيْنِ و بَقِىَ خَيْطٌ، إلّا فَكانَ ذلِكَ الْخَيْطُ قَدِ انْقَطَعَ. <<36>>

    حال دنيا نسبت به گذشته مانند جامه‌اى است كه دو تكّه شده، جز نخى از بقيه آن باقى نيست كه آن نخ هم پاره شده است!

    آن كه مغرور اين چند روزه و اين متاع اندك و عنصر ناپايدار مى‌شود، از لمس تمام حقايق محروم و از رحمت حضرت حق ممنوع و در نتيجه در تمام شؤون حيات دچار فساد و افساد گشته و اگر دستش برسد براى دستمالى، قيصريّه را به آتش مى‌كشد و به خاطر برخوردى، جهان را بهم مى‌ريزد و محض هوا و شهوتى، انسان و انسانيّت را به انواع بلاها دچار مى‌سازد.

    اين تكبّر از نتيجه پوست است‌

    جاه و مال آن كبر را زان دوست است‌

    اين تكبّر چيست غفلت از لُباب‌

    منجمد چون غفلت يخ ز آفتاب‌

    كبر زان جويد هميشه جاه و مال‌

    كه ز سرگين است گلخن را كمال‌

    كبر زشت و از گدايان زشت‌تر

    روز سرد و برف آنگه جامه تر

    تُرَّهات‌ <<37>> از دعوى و دعوت مگو

    رو سخن از كبر و از نخوت مگو

    چند حرف طُمطراق و كار و بار

    كار و حال خود ببين و شرم‌دار

    (مولوى)


    رزق و روزى در روايات‌

    در باب مال و ثروت و روزى حلال و به دست آورنده آن كه از راه كسب مشروع و لحاظ كردن ايمان و تقوا به دست مى‌آورد، روايات و فرازهايى بسيار پر قيمت در منابع عالى اسلامى ثبت شده كه توجّه به آن آثار گران‌بهاى الهى لازم است، آثارى كه قيمت مؤمن و برخوردش را با حقوق مالى نشان مى‌دهد.

    پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله فرمود:

    الْكاسِبُ حَبيبُ اللَّهِ. <<38>>

    آن كس كه به كسب مشروع مشغول است (توليدات كشاورزى، صنعتى، دامدارى، تجارت، هنر) دوست خداست.

    امام صادق عليه السلام از قول خداوند بزرگ نقل كرده كه:

    الْخَلْقُ عِيالى، فَأحَبُّهُمْ إلىَّ أَلْطَفُهُمْ بِهِمْ وَأسْعاهُمْ فى حَوائِجِهِمْ. <<39>>

    تمام مردم عيال منند، محبوب‌ترين آنان نزد من كسانى هستند كه از هر جهت به مردم لطف و محبّت كنند و در برآوردن نيازهاى آنان و رفع مشكلات و علاج دردشان بكوشند.

    پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله فرمود:

    نِعْمَ الْمالُ الصّالِحُ لِلْرَجُلِ الصّالِحِ. <<40>>

    چه نيكوست مال پاك و حلال براى بنده شايسته.

    و به عبارت ديگر، انسان شايسته مال صحيح را مى‌شناسد و آن را در خيرات و مبرّات خرج مى‌كند.

    مردى به محضر مقدّس حضرت صادق عليه السلام آمد و عرضه داشت: دعا كن خداوند روزى مرا فراوان كند، حضرت فرمود:

    دعا نمى‌كنم، برو و روزى خود را با اسباب و وسايلى كه خداوند مقرّر فرموده تحصيل كن. <<41>>

    لَيْسَ مِنّا مَنْ تَرَكَ دُنْياهُ لِآخِرَتِهِ وَلا آخِرَتَهُ لِدُنياهُ. <<42>>

    از ما نيست كسى كه دنيايش را براى آخرت و يا آخرت خود را براى دنيا از دست بدهد.

    جلال الدّين در توضيح روايت بسيار عالى:

    نِعْمَ الْعَوْنُ عَلَى الْآخِرَةِ الدُّنْيا. <<43>>

    چه خوب كمكى است دنيا براى دستيابى به آخرت!

    مى‌گويد:

    <<آن كس كه در كارهاى خود هدف از زندگانى را دنيا قرار داد و در جستجويش زندگانى خود را سپرى نمود، بدترين حال را منظور كرده است؛ زيرا كه دنيا آن چنانكه مورد تمايل ماست دستگير ما نخواهد بود، به اين معنا كه آن <<مى‌خواهم>> بى‌نهايت كه فقط با يك هدف بى نهايت روحانى اشباع خواهد گشت نمى‌تواند با نمودها و پديده‌هاى زندگانى دنيا اشباع شود.

    بهترين حال را كسى به دست آورده است كسى كه از تمام كوشش‌هاى دنيوى عنوانِ وسيله منظور نموده و عُقبى را جستجو مى‌كند.

    درباره كسب دنيوى هر چه حيله و مكر و دانايى به كار ببرى سرد است و نابجاست. حيله و زيركى براى ترك دنيا پرستى شايسته مى‌باشد.

    كسى كه در زندان نشسته و در جستجوى رهايى از زندان است، كار خردمندانه را آن موقع انجام داده است كه در آن زندان نقبى بزند، شايد كه از آن زندان رهايى يابد.

    بستن زندان كار ابلهانه‌اى است، مانند كرم ابريشمى كه هر چند مى‌تند گرفتارى خود را اضافه مى‌كند.

    مقصودم از دنيا پرستى غافل شدن از خداست، نه اين كه دنيا پرستى عبارت است از داشتن مال و منال و مقام دنيا. اگر شخص صاحب مال به طور دقيق مال را ارزيابى كند و اين ارزيابى را به طور كامل بجا آورد او خداپرست است و در حقيقت عبادت انجام مى‌دهد.

    اگر مال دنيا را آن چنانكه دين دستور داده است مالك شوى، اين همان مال است كه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره آن گفته است:

    نِعْمَ المالُ الصَّالِحُ لِلرَّجُلِ الصَّالِح. <<44>>

    چه نيكوست مال مشروع و صالح براى انسان صالح و شايسته.

    اگر مال دنيا و محبّت آن را در اعماق دل خود جاى دهى، مانند اين است كه آب توى كشتى راه يابد، اين آبِ متراكم شده باعث غرق شدن كشتى خواهد شد، امّااگر مال دنيا و محبّت آن در اعماق قلبت نبوده باشد مانند آب در زير كشتى موجب حركت او خواهد گشت.

    از همين جهت بود كه سليمان عليه السلام با آن مال و مقام و ثروت و مكنت، خود را فقير و مسكين مى‌دانست.

    هنگامى كه يك كوزه خالى و بى‌آب سرش بسته شده باشد در روى آب مى‌ايستد، از آن جهت كه درون مرد خدا خالى از نمودهاى سنگين مال دوستى است، لذا تا روى جهان هستى سر مى‌كشد و مشرف به جهان مى‌گردد. چرا آب نمى‌تواند مرد الهى را در خود فرو ببرد؟ زيرا كه از نفحه الهى، كوزه روح او پر است؛ اگر تمام دنيا ملك مرد خدا باشد با اين حال خود را بى‌چيز مى‌داند.

    ((أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ)) <<45>>

    اى مردم! شماييد نيازمندان به خدا و فقط خدا بى‌نياز و ستوده است.


    طلب مال حلال در روايات‌

    در باب طلب حلال و خرج مازاد بر نياز، در مهم‌ترين كتب حديث، روايات پرقيمتى ثبت شده كه توجّه به پاره‌اى از آنها ضرورى است:

    رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:

    طَلَبُ الْحَلالِ فَريضَةٌ عَلى كُلِّ مُسْلِمٍ و مُسْلِمَةٍ. <<46>>

    دنبال كردن حلال بر هر مرد و زن مسلمان فريضه الهى است.

    و نيز فرمود:

    الْعِبادَةُ سَبْعُونَ جُزْءاً، أفْضَلُها طَلَبُ الْحَلالِ. <<47>>

    عبادت هفتاد جزء است، برترين آن دنبال حلال رفتن است.

    و نيز فرمود:

    مَنْ أكَلَ مِنْ كَدِّ يَدِهِ حَلالًا فُتِحَ لَهُ أبوابُ الْجَنَّةِ، يَدْخُلُ مِنْ أيِّها شاءَ. <<48>>

    هر كس از محصول زحمت خود اداره شود، تمام درهاى بهشت به رويش باز مى‌شود، از هر كدام كه بخواهد وارد آن جايگاه الهى مى‌گردد.

    و نيز فرمود:

    مَنِ اكْتَسَبَ مالًا مِنْ غَيْرِ حِلِّهِ كانَ زادَهُ إلَى النّارِ. <<49>>

    هر كس از طريق غير مشروع مالى به دست آورد، زاد و توشه جهنمى به دست آورده است.

    و نيز فرمود:

    مَنْ أكَلَ الْحَلالَ قامَ عَلى رَأْسِهِ مَلَكٌ يَسْتَغْفِرُ لَهُ حَتّى يَفْرُغَ مِنْ أكْلِهِ. <<50>>

    كسى كه از روزى حلال مى‌خورد، مَلَكى برايش از حضرت حق طلب مغفرت مى‌كند تا از خوردن بياسايد.

    و نيز فرمود:

    الْكادُّ عَلى عِيالِهِ كَالْمُجاهِدِ فى سَبيلِ اللَّه. <<51>>

    آن كس كه براى اهل و عيالش در جهت به دست آوردن روزى حلال به زحمت است، همچون رزمنده‌اى در راه خداست.

    و نيز فرمود:

    مَنْ أكَلَ الْحَلالَ أرْبَعينَ يَوْماً نَوَّرَ اللَّهُ قَلْبَهُ. <<52>>

    هر كس به مدّت چهل روز از روزى حلال تناول كند، خداوند قلبش را نورانى گرداند.

    از آيات قرآن مجيد و روايات و اخبار به دست مى‌آيد كه: فراهم آوردن روزى حلال عبادت است و هر عبادتى در سايه اين عبادت مورد قبول خداست، عبادت‌ و كار خيرى كه ريشه در مال حرام دارد در ترازوى حقّ وزنى ندارد و براى قبولى آن راهى نيست.

    از مجموع آيات و روايات اين فصل و مقدّمات و سطورى كه گذشت بدين نتيجه مى‌رسيم كه: كسب حلال وظيفه شرعى و پرداخت مازاد بر احتياج در راه خدا يك مسئوليّت سنگين الهى و اجتماعى است.


    نتايج آيات و روايات بسط و قبض رزق‌

    از آنچه كه در سطور گذشته ملاحظه كرديد نتايج زير به دست مى‌آيد:

    1- آيات بسط و قبض و وسعت و تنگى رزق به هيچ عنوان مانع از فعّاليّت اقتصادى نيست. بر اساس آيات قرآن هر انسانى مكلّف به كسب و كار است و بيكارى و بى‌عارى و خوردن از محصول زحمات ديگران بدون شك حرام و امرى ممنوع است؛ بسط و قبض در كسب و كار و رعايت شرايط الهى امرى آسمانى و حقيقتى ملكوتى است كه نظام حيات انسانى آن را اقتضا مى‌كند.

    2- فقر و تنگدستى، يا معيشت مستكبرانه و وسعت در مال و منال، اگر معلول استعمار و استثمار باشد از نظر فرهنگ حق مردود و غير قابل قبول است و بر مستضعفان و تهيدستان واجب شرعى است كه بر قلدران و زورگويان و اربابان جاه و مال بتازند كه همگان به حقوق الهى و انسانى خود برسند.

    3- بسط و قبض كه معلول گناه و معصيت و فساد و افساد و اسراف و تبذير است ربطى به مقدّرات الهيّه و نقشه‌هاى ملكوتيّه و اراده حضرت حقّ ندارد كه براى احدى روزى حرام مقرّر نشده و سخت‌گيرى نابجا مقدّر نگشته است.

    4- بسط و قبض حقيقى عين امتحان و آزمايش حضرت ربّ العزّه جهت رشد و كمال عباد و ظهور شايستگى بندگان است و به عبارت ديگر معلول حكمت و عدل حقّ نسبت به انسان است و هيچ جايى براى ايراد و خرده‌گيرى در آن نيست.

    5- گروهى از عباد از طريق بسط رزق به بهشت عنبر سرشت مى‌رسند، به اين معنا كه مال و ثروت را در راه خدا و خيرات و مبرّات و صدقات و انفاقات به كار مى‌گيرند و براى آخرت خويش اندوخته‌اى بس عظيم ذخيره مى‌نمايند و گروه ديگر به خاطر صبر و استقامت در كنار قبض و تنگ‌دستى از شهوات و غرايز و ذلّت و نكبت در امان مى‌مانند و همين تقوا و پرهيزكارى، عالى‌ترين ذخيره آنان براى قيامت مى‌گردد. به عبارت ديگر نداشتن مال و ثروت براى آنان ترمزى قوى در برابر معاصى و گناهان است و عاملى براى پاكى و طهارت، طهارتى كه محصول اخروى آن رضوان و بهشت الهى است.

    بيداران و بينايان براى حقّ زنده‌اند و براى حقّ مى‌ميرند، جز حقّ نمى‌خواهند و جز حقّ نمى‌دانند، كسب و كارشان، خوراك و پوشاكشان، مركب و مسكنشان، اخلاق و حرفشان، اطوار و رفتارشان، مال و منالشان، جاه و مقامشان همه و همه براى حقّ و در راه حقّ و محض حقّ و عين حقّ است.

    دنيا براى آنان نردبان آخرت و نان و نعمتشان براى عبادت ربّ و خدمت به خلق است.

    ______________________________

    (1)- اشاره است به آيه <<وَلَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَى‌ حِينٍ>> ؛ <<و براى شما در زمين، قرارگاهى [براى زندگى‌] و تا مدتى معين، وسيله بهره‌ورى اندكى خواهد بود.>> بقره (2): 36.

    (2)- بقره (2): 3.

    (3)- انفال (8): 3.

    (4)- حج (22): 35.

    (5)- قصص (28): 54.

    (6)- سجده (32): 16.

    (7)- بقره (2): 168.

    (8)- مائده (5): 88.

    (9)- انفال (8): 69.

    (10)- نحل (16): 114.

    (11)- رعد (13): 26.

    (12)- اسراء (17): 30.

    (13)- عنكبوت (29): 62.

    (14)- روم (30): 37.

    (15)- سبأ (34): 39.

    (16)- اشاره است به آيه <<سَيَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ يُسْراً>> ؛ <<خدا به زودى پس از سختى و تنگنا، فراخى و گشايش قرار مى‌دهد.>> طلاق (65): 7.

    (17)- شورى (42): 12.

    (18)- شورى (42): 27.

    (19)- آل عمران (3): 180.

    (20)- ليل (92): 5- 7

    (21)- نساء (4): 5.

    (22)- مستدرك الوسائل: 12/ 339، باب 1، حديث 14225؛ وسائل الشيعة: 16/ 285، باب 1، حديث 21557.

    (23)- صحيفه سجاديه: دعاى 8.

    (24)- <<إِنَّا بَلَوْنَاهُمْ كَمَا بَلَوْنَا أَصْحَابَ الْجَنَّةِ إِذْ أَقْسَمُوا لَيَصْرِمُنَّهَا مُصْبِحِينَ* وَلَا يَسْتَثْنُونَ* فَطَافَ عَلَيْهَا طَائِفٌ مِّن رَّبِّكَ وَهُمْ نَائِمُونَ* فَ

  • ( 6 )  ثُمَّ ضَرَبَ لَهُ فِي الْحَيَاةِ أَجَلًا مَوْقُوتاً ، وَ نَصَبَ لَهُ أَمَداً مَحْدُوداً ، يَتَخَطَّأُ إِلَيْهِ بِأَيَّامِ عُمُرِهِ ، وَ يَرْهَقُهُ بِأَعْوَامِ دَهْرِهِ ، حَتَّى إِذَا بَلَغَ أَقْصَى أَثَرِهِ ، وَ اسْتَوْعَبَ حِسَابَ عُمُرِهِ ، قَبَضَهُ إِلَى مَا نَدَبَهُ إِلَيْهِ مِنْ مَوْفُورِ ثَوَابِهِ ، أَوْ مَحْذُورِ عِقَابِهِ ، لِيَجْزِيَ الَّذِينَ أَسَاوا بِمَا عَمِلوا وَ يَجْزِيَ الَّذِين أَحسَنُوا بِالْحُسْنَي.
    (6)

    ارزش عمر در قرآن‌

    اين فرازها و جملات زيباى دعا به دو واقعيّت بسيار مهم اشاره دارد:

    1- براى هر ذى حياتى در اين جهان وقت معيّن و زمان محدودى است.

    2- هر كس پس از ورود به جهان ديگر به جزاى اعمالش چه نيك، چه بد خواهد رسيد.

    ملل مختلفه جهان هر يك براى نشان دادن قيمت و ارزش عمر ضرب المثلى دارند كه مشهورترين ضرب المثل‌ها در اين زمينه اين جمله مشهور است: وقت طلاست.

    ولى اسلام عزيز و فرهنگ ثمربخش الهى زمان و وقت را با هيچ كدام از عناصر مادى هر چند داراى ارزش بالا و سنگين باشد نسنجيده؛ زيرا در ميزان عدل و حكمت، عنصرى از عناصر همسنگ با وقت و عمر انسان نيست.

    قيمت و ارزش عمر در اسلام، ايمان و عمل صالح و اخلاق حسنه است. اگر كسى لحظات و دقايق، ساعات و روزها و شب‌ها، هفته‌ها و سال‌هاى عمرش را در برابر تحصيل ايمان و معرفت و عمل صالح و اخلاق حسنه بپردازد، وقت خود را به حق خرج كرده و در اين زمينه از هر ضرر و خسرانى مصون مانده و در پايان راه به رضاى خدا و جنّات نعيم خواهد رسيد.

    صرف عمر در امور بيهوده، يا در عيش و نوش شيطانى، يا در راه طاغوت و طاغوتچه، يا در راه دنياى محض و مادّيّت خالص، يا در لهو و لعب، هدر دادن وقت وتلف كردن زمان است و عاقبتى جز ذلّت و نكبت و اندوه و حسرت و غضب حقّ و آتش جهنّم ندارد.

    آنان كه در روز قيامت دچار حسرت و اندوه و اضطراب و وحشت و عذاب و ذلّت مى‌شوند همانانند كه در آن جا به تمامى معنى متوجّه مى‌گردند كه عمر را ضايع كرده و وقت و زمانى كه حضرت حقّ براى رشد و كمال به آنان مرحمت فرموده بود صرف هوا و هوس و ابليس و جنود او كرده‌اند.

    در آن روز وضع انبيا و اوليا و عاشقان و عارفان و به خصوص سختى عذاب، آنان را بيدار مى‌كند و به منتهاى بينايى نسبت به وضع خودشان مى‌رساند و مى‌فهمند كه نمى‌بايست عمر را ضايع مى‌كردند و شب و روز و هفته و سال را به بطالت و گناه مى‌گذراندند؛ به همين خاطر از ميان شعله‌هاى آتش و عذاب سخت الهى فرياد برمى‌آورند:

    خداوندا! يك‌بار ديگر مارا به دنيا برگردان و به همان اندازه وقتى كه در اختيار ما گذاشتى براى بار دوّم در اختيار ما بگذار، تا تمام لحظات و روز و شب و ماه و سالش را در عمل صالح و ايمان و اخلاق صرف كنيم و بعد از آن از عنايات و الطاف و رحمت و مرحمت تو همچون پاكان و نيكان بهره‌مند گرديم؛ ولى در پاسخ آنان گفته مى‌شود: براى يك بار، عمر در اختيارتان گذاشتيم و براى خرج كردن آن در راه صواب و ثواب، توسّط انبيا و اوليا شما را هدايت كرديم، مى‌خواستيد همان وقتى كه در دنيا بوديد از وقت استفاده كنيد و از عمر بهره بگيريد.

    اين سؤال و جواب در قرآن مجيد، پنج بار بين اهل عذاب و حضرت حق ردّ و بدل مى‌شود و در مرحله پنجم زبان اهل جهنّم براى هميشه بسته شده، از سخن گفتن الى الأبد عاجز مى‌شوند!

    ((قَالُوا رَبَّنَا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَأَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنَا بِذُنُوبِنَا فَهَلْ إِلَى‌ خُرُوجٍ مِن سَبِيلٍ* ذلِكُم بِأَنَّهُ إِذَا دُعِىَ اللَّهُ وَحْدَهُ كَفَرْتُمْ وَإِن يُشْرَكْ بِهِ تُؤْمِنُوا فَالْحُكْمُ لِلَّهِ الْعَلِىِّ الْكَبِيرِ)) <<1>>

    مى‌گويند: پروردگارا! دوبار ما را ميراندى و دوبار زنده كردى، اكنون به‌ گناهانمان معترفيم، پس آيا راهى براى بيرون آمدن [از دوزخ‌] هست؟* اين [سختىِ عذاب‌] به سبب اين است كه چون خدا به يگانگى [و بدون معبودانتان‌] خوانده مى‌شد [يگانگى‌اش‌] را انكار مى‌كرديد و اگر براى او شريك و همتايى قرار داده مى‌شد، باور مى‌كرديد؛ پس [اكنون‌] داورى، ويژه خداى والامرتبه و بزرگ است.

    ((وَلَوْ تَرَى‌ إِذِ الْمُجْرِمُونَ نَاكِسُوا رُؤُوسِهِمْ عِندَ رَبِّهِمْ رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صَالِحاً إِنَّا مُوقِنُونَ* وَلَوْ شِئْنَا لَآتَيْنَا كُلَّ نَفْسٍ هُدَاهَا وَلكِنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّي لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِينَ* فَذُوقُوا بِمَا نَسِيتُمْ لِقَاءَ يَوْمِكُمْ هذَا إِنَّا نَسِينَاكُمْ وَذُوقُوا عَذَابَ الْخُلْدِ بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ)) <<2>>

    و اگر ببينى زمانى كه [اين‌] مجرمان [منكر قيامت‌] نزد پروردگارشان سرهايشان را به زير افكنده‌اند [مى‌بينى كه مى‌گويند:] پروردگارا! [به آنچه ما را وعده داده بودى‌] بينا شديم و [به دعوت حق‌] شنوا گشتيم، پس ما را به دنيا برگردان تا كار شايسته انجام دهيم، بى‌ترديد ما باور كننده [همه حقايق‌] هستيم.* و اگر مى‌خواستيم، هدايت هركسى را [از روى اجبار] به او عطا مى‌كرديم، [اما همه را آزاد و مختار آفريديم تا راه هدايت يا گمراهى را خود انتخاب كنند] ولى فرمان من بر عذاب لازم و حتم شده است كه بى‌ترديد دوزخ را از همه جنّيان و آدميان [كه آيات من را تكذيب كردند] پر خواهم كرد.* پس [به آنان گويند:] به كيفر آن كه ديدار امروزتان را فراموش كرديد [عذاب دوزخ را] بچشيد كه ما [هم‌] شما را واگذاشته‌ايم و به كيفر آنچه همواره انجام مى‌داديد، عذاب جاودانه را بچشيد.

    ((وَهُمْ يَصْطَرِخُونَ فِيهَا رَبَّنَا أَخْرِجْنَا نَعْمَلْ صَالِحاً غَيْرَ الَّذِى كُنَّا نَعْمَلُ أَو لَمْ‌ نُعَمِّرْكُم مّا يَتَذَكَّرُ فِيهِ مَن تَذَكَّرَ وَجَاءَكُمُ النَّذِيرُ فَذُوقُوا فَمَا لِلظَّالِمِينَ مِن نَصِيرٍ)) <<3>>

    و آنان در آن جا شيون و فرياد مى‌زنند: پروردگارا! ما را بيرون بياور تا كار شايسته انجام دهيم غير آنچه انجام مى‌داديم. [مى‌گويم:] آيا شما را چندان عمر نداديم كه هر كس مى‌خواست در آن مقدار عمر متذكّر شود، متذكّر مى‌شد؛ و [آيا] بيم دهنده‌اى به سوى شما نيامد؟ پس بچشيد كه براى ستمكاران هيچ ياورى نيست.

    ((وَأَنذِرِ النَّاسَ يَوْمَ يَأْتِيهِمُ الْعَذَابُ فَيَقُولُ الَّذِينَ ظَلَمُوا رَبَّنَا أَخِّرْنَا إِلَى‌ أَجَلٍ قَرِيبٍ نُّجِبْ دَعْوَتَكَ وَنَتَّبِعِ الرُّسُلَ أَو لَمْ تَكُونُوا أَقْسَمْتُم مِن قَبْلُ مَا لَكُم مِن زَوَالٍ)) <<4>>

    و مردم را از روزى كه عذاب به سويشان مى‌آيد، هشدار ده. پس كسانى كه ستم ورزيده‌اند، مى‌گويند: پروردگارا! ما را تا [سرآمدى نزديك و] مدتى كوتاه مهلت ده تا دعوتت را اجابت كنيم و از پيامبرانت پيروى نماييم. [ولى به آنان گويند:] شما نبوديد كه پيش از اين سوگند ياد مى‌كرديد كه هرگز براى شما زوال و فنايى نيست؟!

    ((قَالُوا رَبَّنَا غَلَبَتْ عَلَيْنَا شِقْوَتُنَا وَكُنَّا قَوْماً ضَالِّينَ* رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْهَا فَإِنْ عُدْنَا فَإِنَّا ظَالِمُونَ* قَالَ اخْسَئُوا فِيهَا وَلَا تُكَلِّمُونِ)) <<5>>

    مى‌گويند: پروردگارا! تيره‌بختى و شقاوت ما بر ما چيره شد و ما گروهى گمراه بوديم.* پروردگارا! ما را از دوزخ بيرون آر، پس اگر [به بدى‌ها و گمراهى‌ها] بازگشتيم، بى‌ترديد ستمكار خواهيم بود.* [خدا] مى‌گويد: [اى‌ سگان!] در دوزخ گم شويد و با من سخن مگوييد!

    اين كه براى هميشه آنان را از سخن گفتن با حق محروم و ممنوع مى‌كنند شديدترين عذاب و سخت‌ترين حال است.

    در برابر اينان كسانى هستند كه وقت را غنيمت دانسته و براى عمر ارزش قائل شدند و به هدايت انبيا و اوليا مدّت اقامت خود را در دنيا با كسب ايمان و عمل صالح و اخلاق حسنه و در يك كلمه با عبادت ربّ و خدمت به خلق عوض كردند، اينان را در جهان آخرت رضاى حقّ وبهشت عنبر سرشت است.

    كسى كه محورى جز خدا ندارد و محبوبى جز حضرت حقّ در عرش دلش حكومت نمى‌كند و معلّمى در مسير تربيت و رشد و كمال جز انبيا و اوليا نمى‌شناسد، گوهر وقت جز با عشق محبوب حقيقى و جز با عمل صالح و اخلاق حسنه معامله نمى‌كند و راستى كه عشق حضرت حقّ جز اين اقتضا ندارد.

    خواجه معين الدّين چَشتى مى‌گويد:

    من يار، تو را دارم اغيار نمى‌خواهم‌

    غير از تو كه دل بردى دلدار نمى‌خواهم‌

    خارى كه ز درد تو خسته است مرا در دل‌

    من خسته آن خارم گلزار نمى‌خواهم‌

    گر جلوه دهى بر دل نقد دو جهان گويم‌

    من عاشق ديدارم دينار نمى‌خواهم‌

    سرّى كه مرا با توست با غير تو چون گويم‌

    تو دانى و من دانم اظهار نمى‌خواهم‌

    (معين الدّين چَشتى)


    ارزش عمر در روايات‌

    انبيا و اوليا، امامان و عارفان و عاشقان و ناصحان از تمام افراد بشر خواسته‌اند به ارزش و قيمت وقت، معرفت پيدا كنند و سعى و كوشش آنان بر اين باشد كه لحظات و ساعت و شب‌ها و روزها و هفته‌ها و ماهها و سال‌هاى خود را با حقّ و حقيقت و طاعت ربّ و خدمت به خلق معامله كنند و از اين كه اوقات پر ارزش را به‌ دست ديو خطرناك هوا و هوس و طوفان بنيان برانداز شهوات و غرايز شيطانى بسپارند پرهيز كنند؛ ورنه در پايان راه و در عاقبت كار كه سريع‌تر از برق مى‌رسد به حسرت ابدى و اندوه هميشگى و عذاب دائم دچار خواهند شد.

    معارف اسلامى و روايات با ارزش كتب معتبره حديث، انسان را در راه خرج كردن وقت در امورى كه منفعت ابدى دارد راهنمايى مى‌كنند و آدمى را از مصرف كردن عمر گرانمايه در مسائلى كه محصولى جز ضرر ابدى و خسارت هميشگى ندارد هشدار مى‌دهند.

    پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:

    اتَّقِ الْمَحارِمَ تَكُنْ أعْبَدَ النّاسِ، و ارْضَ بِما قَسَمَ اللّهُ لَكَ تَكُن أغْنَى النّاسِ، و أحْسِنْ إلى جارِكَ تَكُنْ مُؤْمِناً، وَأحِبَّ لِلنَّاسِ ما تُحِبُّ لِنَفْسِكَ تَكُنْ مُوقِناً، وَلا تُكْثِرِ الضِّحْكَ فَإنَّ كَثْرَةَ الضِّحْكِ تُميتُ الْقُلُوبَ. <<6>>

    اوقات عزيز را در گناهان و محرّمات خرج مكن تا عابدترين مردم باشى، به آنچه از راه كسب مشروع، خدايت عنايت فرمود خشنود باش تا بى‌نيازترين افراد باشى، به همسايه نيكى كن تا مؤمن به حساب آيى، آنچه براى خود دوست دارى براى همه دوست داشته باش تا اهل يقين باشى و از خنده زياد بپرهيز كه خنده زياد دل‌ها را مى‌ميراند.

    و نيز آن حضرت فرمود:

    مَنْ خَزَنَ لِسانَهُ سَتَرَ اللَّهُ عَوْرَتَهُ، وَمَنْ كَفَّ غَضَبَهُ كَفَّ اللَّهُ عَنْهُ عَذابَهُ، وَمَنِ اعْتَذَرَ إلىَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ قَبِلَ عُذْرَهُ و تَجاوَزَ عَنْهُ. <<7>>

    آن كس كه زبانش را از غيبت و تهمت و باطل و استهزاى به ديگران و فحش‌ و ناروا و زخم زبان و هر آنچه مردم را به ناحق مى‌آزارد حفظ كند، خداوند عيبش را بپوشاند. و هر كس جلوى خشم و غضب و عصبانيّت خود را بگيرد از عذاب خدا در امان مى‌ماند. و هر كس در مسير با عظمت توبه وقت بگذارد و درصدد تدارك گذشته برآيد و از حضرت دوست با عرضه كردن ايمان و عمل صالح و اخلاق حسنه و ترك هر آنچه محبوب نمى‌پسندد در مقام عذرخواهى برآيد، خداوند عذرش را بپذيرد و توبه‌اش را قبول كند.


    حكايت سلمان و ابو درداء

    سلمان فارسى به ديدن ابودرداء رفت، همسر ابودرداء را در لباسى كهنه و حالتى دل مرده ديد، از او پرسيد: اين چه وضعى است؟ پاسخ داد: برادرت ابودرداء دل از دنيا برداشته و رابطه با غير عبادت بريده. سلمان منتظر ماند تا ابودرداء از بيرون آمد. به سلمان خوش آمد گفت و برايش غذا آورد، سلمان گفت: ابودرداء غذا بخور، پاسخ داد: روزه‌ام، گفت: تو را به خدا سوگند مى‌دهم غذا ميل كن، ابودرداء گفت: اى سلمان! تا تو غذا نخورى من نمى‌خورم. در هر صورت غذا خوردند، تا شب رسيد.

    چون ابودرداء براى عبادت برخاست سلمان جلوى او را گرفت و گفت: اى ابودرداء! خدا را بر تو حقّى است و جسد و اهل بيتت را نيز بر تو حقّى است، گاهى روزه بگير، گاهى از روزه بپرهيز، نمازت را به موقع بجاى آر و از وقت خواب و استراحت كم مكن، هر صاحب حقّى را به حقّش برسان كه اوقات عزيز انسان به همان سان كه خدا وانبيا و كتب آسمانى دستور داده‌اند بايد خرج شود، ورنه آدمى از بسيارى از فيوضات ربّانيّه محروم مى‌ماند.

    ابودرداء خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد و آنچه بين او و سلمان گذشته بود تعريف كرد، رسول الهى هم آنچه سلمان به ابودرداء فرموده بود تأييد نمودند. <<8>>

    رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:

    قَدْ أفْلَحَ مَنْ أسْلَمَ، وَكانَ رِزْقُهُ كَفافاً وَصَبَرَ عَلى ذلِكَ. <<9>>

    كسى كه در تمام زمينه‌ها تسليم حضرت حقّ شد و به رزق خود بسنده كرد [و وقت خود را براى به چنگ آوردن روزى حرام صرف نكرد،] و براين گونه زندگى استقامت ورزيد پيروز و رستگار شد.


    نصايحى از بهاء الدين بلخى‌

    در اين زمينه سلطان العلماء بهاء الدّين بلخى معروف به بهاء ولد، <<10>> نصايحى حكيمانه و مقالاتى عالمانه دارد كه به گوشه‌اى از آن در سطور زير توجّه مى‌كنيد:

    <<گفتم: اى آدمى، در هر ريزه شهوت تو ديوى چنگال در زده است و به بوى آن مراد در تو مى‌آيند، چنانكه مورچه با دانه چنگال سخت كرده باشد، اندرونت از ديوان همچون مورچه خانه از آن شده است، تو را گفتند كه: دو در را كه گلو و شهوت است در بند تا در نيايند و اگر تو درِ آن را بستى و هنوز اندكى مى‌آيند و وسوسه مى‌كنند از آن است كه اندكى مراد هنوز باقى است.

    تو را گفتند كه: شيشه را از نان تهى كن تا از نور پر كنى، تو از نان تهى كردى و لكن نقش سودا پر كردى و خون‌ريم مردمان پر كردى، از نانت از آن تهى كردند تا بدانى كه از آن دگرها به طريق اولى است تهى شدن.

    الْعاقِلُ يَكْفيهِ الْإشارَةُ.

    ما با عاقل خطاب كرده‌ايم نه با غير عاقل، اكنون هر انديشه كه هست و هر سودائى كه هست و هر چيزى كه هست چو در انديشه آمد چون گل خشك را ماند و گياه خشك و زرد گشته را ماند و آن كه برون از انديشه توست هنوز نو نو شكوفه و تازگى دارد و سبزه نيك تازه از آن جا بيرون مى‌آيد همچنان كه ميوه‌ها و كوكها كه نو ميرسد، اوّلش را مى‌خورند و دگرها را رها مى‌كنند؛ زيرا كه اوّلش لطفى و طبعى دارند و از اين قِبَل گفت كه:

    الْجُوعُ طَعامُ اللَّهِ.

    يعنى كه در عرصه غيب، سبزه حكمت مى‌رويد و آهوى طبعت آن را مى‌چرد، اكنون هر انديشه كه چهره نمود و تو آن را خورديش به اوّل وهلت در عالمى سادگى، آبگون مى‌باش كه هر چه بروييد و بدان انديشه خوردى رهاش كن تا باز نو بيرون آيد.

    سؤال كرد از هوايى كه سپس مرگ بود، گفتم: چون قدم در معصيت نهاده‌اى بدان كه قدم در حدود ولايت دوزخ نهاده‌اى در طرفه هوايى، يعنى چنانكه بادى را سَموم آفريند و بادى را هواى عفن آفريند كه سر و پوست و گوشت مردم را زيان رساند، همچنان دمِ غيبت تو را و نَفَس فحش تو را سمومى و هواى عفنى آفريند سپس مرگ تا تو را پريشان دارد و از نَفَس تسبيح و نصيحت و شهادت و صدق تو در قولْ آن را هواى خوشى آفريند در حدود ولايت بهشت.

    اكنون يك ركن در اصل آفرينش هوا و باد راست و آب و خاك راست و آتش‌ راست.

    و آتش، آتش صلابت و عداوت است با اهل كفر؛ و آب، آب رقّت و شفقت است بر اهل اسلام؛ و باد، باد نصايح و عدل و صدق است؛ و خاك، خاك اجزاى صابر و حَمول <<11>> است و تو را از اينان قرينان آفرينند در بهشت تا بدانى كه مقصود اعتقاد و تعظيم است و به آنچه مراد اللَّه باشد اعتقاد را به آن دارى.

    پس تسبيح و تهليل و اعتقاد و بندگى و زارى بر حضرت اللَّه خوشتر بود از همه چيزهاى ديگر.

    اكنون چو اللَّه تو را مى‌بيند خود را چون عروسان بياراى كه خريدار از وى قوى‌تر نخواهى يافتن!

    چشم را به سرمه شرم و اعتبار مكحّل كن و گوش به گوشواره هوش بياراى و دست را به كار ادب برنه، روى را به سپيده و غازه‌ <<12>> نياز و اخلاص بياراى و پاى را به خلخال خدمتكارى آراسته گردان و فرق ميان حقّ و باطل راست كن و خِمار <<13>> تعفّف و معجر <<14>> استعصام‌ <<15>> بر سر افكن كه:

    الْأوْلِياءُ عَرائِسُ اللَّهِ.

    اولياى خدا بندگان آراسته پروردگارند.

    تا اغياران بر آن وقوفى نيابند <<16>>

    آرى، به قول رسول الهى صلى الله عليه و آله:

    قَدْ أفْلَحَ مَنْ أسْلَمَ، وَكانَ رِزْقُهُ كَفافاً وَصَبَرَ عَلى ذلِكَ.

    كسى كه در تمام زمينه‌ها تسليم حضرت حقّ شد و به رزق خود بسنده كرد [و وقت خود را براى به چنگ آوردن روزى حرام صرف نكرد،] و براين گونه زندگى استقامت ورزيد پيروز و رستگار شد.

    كسى كه وقت صرف حقّ كند و از خرج آن در راه غير دريغ ورزد و جز به حلال خدا در تمام زمينه‌ها دست نبرد، به گنج رضاى دوست و گنجينه بهشت محبوب بدون شك دست يافته است.

    عزيزان! حرام دنيا و به دست آوردن حقّ ديگران ارزش صرف وقت ندارد گر چه مجموعه‌اى كه به دست مى‌آوريد از دنيا و مافيها فزون‌تر باشد!!

    به قول عالمه فاضله، پروين اعتصامى:

    شالوده كاخ جهان بر آبست‌

    تا چشم بهم برزنى خراب است‌

    ايمن چه نشينى در اين سفينه‌

    كين بحر هميشه در انقلاب است‌

    افسونگر چرخ كبود هر شب‌

    در فكرت افسون شيخ و شاب است‌

    اى تشنه مرو كاندرين بيابان‌

    گر يك سرِ آب است صد سراب است‌

    سيمرغ كه هرگز به دام نايد

    در دام زمانه كم از ذُباب است‌

    بگذشت مه و سال دين عجب نيست‌

    اين قافله عمرى است در شتاب است‌

    بيدار شو اى بخت خفته چوپان‌

    كين باديه راحتگه ذِئاب است‌

    (پروين اعتصامى)

    خرج كردن وقت در كلام امام سجاد عليه السلام‌

    امام سجّاد عليه السلام در روايتى بسيار جالب همه مردم را در راه خرج كردن وقت گران قيمت اينچنين راهنمايى مى‌كند:

    إنَّ أحَبَّكُمْ عَنْدَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ أحْسَنُكُمْ عَمَلًا، و إنَّ أعْظَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ عَمَلًا أعْظَمُكُم عِنْدَ اللَّهِ رَغْبَةً، و إنَّ انْجاكُمْ مِنْ عَذابِ اللَّهِ أشَدُّكُمْ خَشْيَةً للَّهِ، و إنَّ أقْرَبَكُمْ مِنَ اللَّهِ أوْسَعُكُمْ خُلْقاً، و إنَّ أَرْضاكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أسْبَغُكُمْ عَلى عِيالِهِ، وَإنَّ أكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أتْقاكُمْ. <<17>>

    محبوب‌ترين شما نزد خداى عزّوجلّ نيكوكارترين شماست و عظيم‌ترين شما از نظر عمل، عظيم‌ترين شما از نظر رغبت به عنايت حقّ است. ناجى‌ترين شما از عذاب الهى با خشيت‌ترين شماست و نزديكترين شما به خدا آن است كه همه مردم از صفات حسنه و اخلاق پسنديده او برخوردار باشند و آن كه خدا از او راضى‌تر است آن است كه عيالش را در وسعت بيشتر و بهره‌ورى افزون‌تر از نعمت حق قرار دهد و به حق كه گرامى‌ترين شما نزد حق، خود نگهدارترين شما از محرّمات الهيّه است.


    خرج كردن وقت در كلام پيامبر

    رسول با كرامت اسلام صلى الله عليه و آله مى‌فرمايد:

    مَنْ سَلِمَ مِنْ رِجالِ امّتى مِنْ أرْبَعِ خِصالٍ فَلَهُ الْجَنَّةُ: مِنَ الدُّخُولِ فِى الدُّنْيا، وَاتَّباعِ الْهَوى‌، وَشَهْوَةِ الْبَطْنِ، وَشَهْوَةِ الْفَرْجِ، وَمَنْ سَلِمَ مِنْ نِساءِ امَّتى مِنْ أرْبَعِ خِصالٍ فَلَهَا الْجَنَّةُ: إذا حَفِظَتْ ما بَيْنَ رِجْلَيْها، وَأطاعَتْ زَوْجَها، وَصَلَّتْ خَمْسَها، وَصامَتْ شَهْرَها. <<18>>

    از مردان امّتم هر كدام از چهار خصلت در امان بمانند و وقت عمر گرانمايه درراه چهار چيز نگذارند اهل بهشتند: افتادن در دنياى حرام، هواپرستى، دچار شدن به شهوت شكم و گرفتار آمدن به شهوت جنسى و از زنان امّتم هر كدامشان به چهار حقيقت توجّه كنند اهل بهشتند: حفظ عفّت، اطاعت از شوهر، اداى نماز پنج وقت و روزه ماه رمضان.

    و اين همه بدون شك، محصول ايمان به خدا و توجّه به قيامت و عمل صالح است، چنانكه در قرآن مجيد آمده:

    ((إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيِّةِ* جَزَاؤُهُمْ عِندَ رَبِّهمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْري مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ ذلِكَ لِمَنْ خَشِيَ رَبَّهُ)) <<19>>

    مسلماً كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده‌اند، اينانند كه بهترين مخلوقاتند.* پاداششان نزد پروردگارشان بهشت‌هاى پاينده‌اى است كه از زيرِ [درختانش‌] نهرها جارى است، در آنها جاودانه‌اند، خدا از آنان خشنود است و آنان هم از خدا خشنودند؛ اين [پاداش‌] براى كسى است كه از پروردگارش بترسد.


    خرج كردن وقت در كلام امام موسى بن جعفر عليه السلام‌

    حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام جهت و راه خرج عمر را در روايتى بسيار پر قيمت اينچنين بيان مى‌دارند:

    اجْتَهِدُوا فى أنْ يَكُونَ زَمانُكُمْ أرْبَعَ ساعاتٍ:

    ساعَةٍ لِمُناجاةِ اللَّهِ، وَساعَةٍ لِأمْرِ الْمَعاشِ، وَساعَةٍ لِمُعاشَرَةِ الْإخْوانِ وَالثِّقاتِ الَّذينَ يُعَرِّفُونَكُمْ عُيُوبَكُمْ وَيُخْلِصُونَ لَكُمْ فِى الْباطِنِ، وَساعَةٍ تَخْلُونَ فيها لِلَذّاتِكُمْ فى غَيْرِ مُحَرَّمٍ. <<20>>

    بكوشيد كه زمان و وقت شما چهار ساعت شود:

    1- ساعتى براى عبادت و مناجات با محبوب.

    2- ساعتى براى تحصيل معاش و ادره امور زندگى مادّى.

    3- ساعتى براى معاشرت با برادران ايمانى و آن چهره‌هاى الهى و مطمئنّى كه عيوب شما را به شما معرّفى مى‌كنند و خلوص باطن به شما مى‌دهند.

    4- و ساعتى براى لذّات و خوشى‌هايى كه از نظر شرع مطّهر حرام نيست.

    ابن يمين، شاعر دانشمند، در اين مقال گويد:

    اى برادر هيچ اگر دارى ز حال خود خبر

    پس چرا بايد كه باشد يكدمت پرواى قال‌

    در توحّد كوش و وقت خويش را ضايع مكن‌

    از تكثّر مى‌نيايد هيچ حاصل جز ملال‌

    آنچه دارى گر بر آن افزون كنى نقصان توست‌

    وانچه دانى گر بيفزايى برآن يابى كمال‌

    مال اگر زابن يمين‌مايل به غيرى شد چه شد

    گفته‌ام با دل كه از بهر مَنال اى دل منال‌

    مال را ز آغاز فطرت در طبيعت هست ميل‌

    واضع اسماش گويى بهر اين گفتست مال‌

    (ابن يمين)


    خرج كردن وقت در كلام امام باقر عليه السلام‌

    حضرت باقر عليه السلام مى‌فرمايد:

    امير المؤمنين عليه السلام نماز عشا را در مسجد كوفه خواند، سپس مردم را سه بار ندا داد آن طور كه همه شنيدند:

    تَجَهَّزُوا- رَحِمَكُمُ اللَّهُ- فَقَدْ نُودىَ فيكُمْ بِالرَّحيلِ، فَمَا التَّعَرُّجُ عَلَى الدُّنْيا بَعْدَ النِّداءِ فيها بِالرَّحيلِ!

    تَجَهَّزُوا- رَحِمَكُمُ اللَّهُ- وانْتَقِلُوا بِأفْضَلِ ما بِحَضْرَتِكُمْ مِنَ الزّادِ وَهُوَ التَّقْوى‌. وَاعْلَمُوا أَنَّ طريقَكُمْ إلىَ الْمَعادِ، وَمَمَرَّكُمْ عَلَى الصِّراطِ وَالْهَوْلَ الْأعْظَمَ أمامُكُمْ؛ وَعَلى‌ طَريقِكُمْ عَقَبَةٌ كَئُودٍ وَمَنازِلُ مَهُولَةٌ مَخُوفَةٌ، لابُدَّ لَكُمْ مِنَ الْمَمَرِّ عَلَيْها وَالْوُقُوفِ بِها؛ فَإمّا بِرَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ، فَنجَاةٌ مِنْ هَوْلِها وَعَظِيمِ خَطَرِها وَفَظاعَةِ مَنْظَرِها وَشِدَّةِ مُخْتَبَرِها؛ وَإمّا بِهَلَكَةٍ لَيْسَ بَعْدَهَا نَجاةٌ. <<21>>

    خداوند همه شما را مشمول رحمت قرار دهد، براى سفر آخرت مجهّز و مهيّا شويد كه شما را به آن سراى جاودانى خوانده‌اند و از همه شما جهت سفر به آن وادى دعوت كرده‌اند، پس از اين دعوتْ توقّف و قصد اقامت شما براى چيست؟ زندگى شما نشان مى‌دهد كه گويى به سراى ديگر خوانده نشديد.

    خداوند شما را رحمت كند، آماده شويد و برترين چيزى كه از زاد و توشه در اختيار شماست و آن تقواست براى جهان ديگر همراه خود ببريد.

    آگاه باشيد كه راه شما به سوى جهان ديگر است و عبور شما بر صراط است، هول اعظم پيش روى شماست، منزل سخت در راهتان قرار دارد، توقّفگاه‌هاى هولناك و وحشت‌زا در برابر داريد كه عبور ازآنها براى شما اجبارى است و از آن چاره‌اى نداريد، نجات شما از آن همه منازل هول‌انگيز فقط و فقط در سايه رحمت اوست كه اين رحمت جز با ايمان و عمل صالح به دست نمى‌آيد چنانچه در غفلت به سر بريد و دچار هلاكت شويد راه نجاتى‌ براى شما نخواهد بود!!


    شهيد دوّم و ارزش وقت‌

    شهيد دوّم شارح جليل القدر <<لُمْعه>> از علماى بزرگ و فقهاى باكرامت جهان تشيّع است. آن مرد بزرگ، در جلالت قدر و جودت فهم و خدمت به فقه ارزنده شيعه، مردى كم نظير و انسانى با بركت است.

    شاگرد بزرگوارش در رساله با قيمت <<بُغْيةُ الْمُريد>> در توجه آن مرد بزرگ به ارزش وقت و اداى حقّ هر صاحب حقى و اين كه لحظه‌اى از وقت او هدر نرود مى‌نويسد:

    <<1- براى اداره امور خانه در اوّل شب او را مى‌ديدم كه با دراز گوشى هيزم به خانه مى‌برد.

    2- نماز صبح را پس از عبادات شبانه در گوشه منزلش، در مسجد بجا مى‌آورد.

    3- به هنگامى كه بر كرسى درس مى‌نشست و مباحثه علمى شروع مى‌كرد مانند دريا موج مى‌زد و اين نشان مى‌داد كه با پشتكارى عجيب به اندوختن مايه‌هاى علمى در ايّام جوانى، رنج و مشقّت بسيارى تحمّل كرده است.

    4- احتياجات مادّى و معنوى خودش را خودش تأمين مى‌كرد.

    5- هر كس و هر مهمانى بر او وارد مى‌شد خودش به خدمت شخص وارد، اقدام مى‌كرد.

    6- از عجايب كارهاى او اين بود كه وقتى قلم بر مركّب مى‌گذاشت تا سى سطر مى‌نوشت.

    7- دو هزار كتاب از او به يادگار ماند كه دويست جلدش به خط شريف خودش بود از جمله <<شرح لمعه>> .

    8- از طريق خواب و رؤيا با عالم ملكوت ارتباط داشت.

    پدر شيخ بهايى مى‌گويد:

    بر او وارد شدم وى را غرق در انديشه ديدم، گفتم: چيست؟ فرمود: من شهيد ثانى هستم براى اين كه ديشب خواب ديدم سيّد مرتضى مهمانى دارد و تمام علماى اماميّه جمعند، من چون وارد شدم به من گفت: كنار شيخ شهيد بنشين؛ اين دليل بر شهادت من است. و عاقبت هم شهيد شد.» <<22>>


    سيّد مهدى قزوينى و ارزش وقت‌

    حالات عجيب عالم بزرگ سيّد مهدى قزوينى هر انسانى را غرق حيرت مى‌كند.

    اين گونه اشخاص براى تمام مردم جهان الگو، اسوه و سرمشق‌اند.

    محدّث نورى كه به گفته خودش زياد خدمت آن مرد بزرگ رسيده بود مى‌گويد:

    <<اين كرامات و مقامات از سيّد مرحوم بعيد نبود، چه او علم و عمل را از عمّ خود جناب سيّد باقر صاحب اسرار و خال خود جناب بحر العلوم- أعلى اللَّه مقامهم- ميراث داشت.

    عمّ اكرمش او را تأديب نمود و تربيت فرمود و بر خفايا واسرار مطّلع ساخت تا رسيد به آن مقام كه نرسد به حول آن افكار و دارا شد از فضايل و مناقب مقدارى كه جمع نشد در غير او از علماى ابرار.

    اوّل آن كه: آن مرحوم بعد از آن كه هجرت كردند از نجف اشرف به حلّه و مستقر شدند در آن جا و شروع نمودند در هدايت مردم و اظهار حق و ازهاق باطل، به بركت دعوت آن جناب از داخل حلّه و خارج آن زياده از صد هزار نفر از اعراب، شيعه مخلص اثنا عشرى شدند و شفاهى به حقير فرمودند: چون به حلّه رفتم ديدم شيعيان آن جا از علائم اماميّه و شعار شيعه جز بردن اموات خود به نجف اشرف چيزى ندارند و از ساير احكام و آثار عارى و برى، حتّى از تبرّاى از أعداء اللَّه.

    به سبب هدايت او همه از صلحا و ابرار شدند و اين فضيلت بزرگى است كه از خصايص اوست.

    دوّم: كمالات نفسانيّه و صفات انسانيّه كه در آن جناب بود از صبر و تقوا و رضا و تحمّل مشقّت عبادت، سكون نفس و دوام اشتغال به ذكر خداى تعالى و هرگز در خانه خود از اهل و اولاد و خدمتگزاران چيزى از حوايج نمى‌طلبيد، مانند غذا در ناهار و شام و قهوه و چاى و قليان.

    اجابت دعوت مى‌كرد و در وليمه‌ها حاضر مى‌شد، لكن به همراه، كتبى بر مى‌داشتند و در گوشه مجلس مشغول تأليف خود بودند؛ از صحبت‌هاى مجلس ايشان را خبرى نبود مگر آن كه مسئله‌اى پرسند جواب گويد.

    برنامه و عادت او در ماه رمضان چنين بود كه نماز مغرب را با جماعت در مسجد مى‌گزارد، آنگاه نافله مقرّرى مغرب را در ماه رمضان كه از هزار ركعت در تمام ماه حسب قسمت به او مى‌رسيد مى‌خواند و به خانه مى‌آمد و افطار مى‌كرد و برمى‌گشت به مسجد به همان نحو نماز عشا را بجا مى‌آورد و به خانه باز مى‌گشت، مردم در آن جا جمع مى‌شدند، اوّل قارى خوش صدايى آياتى از قرآن كه تعلّق داشت به وعظ و زجر و تهديد و تخويف مى‌خواند به نحوى كه قلوب قاسيه را نرم و چشم‌هاى خشك شده را تر مى‌كرد، آنگاه ديگرى به همان نسق خطبه‌اى از <<نهج البلاغه>> مى‌خواند، آنگاه سيّمى قرائت مى‌كرد مصايب أبى عبد اللَّه الحسين عليه السلام را، آنگاه يكى از صلحا مشغول خواندن ادعيه ماه مبارك مى‌شد و ديگران متابعت مى‌كردند، تا وقت خوردن سحر، پس هر يك به منزل خود مى‌رفت. بالجمله، در مراقبت و مواظبت اوقات و تمام نوافل و سنن و قرائت با آن كه در سنّ به غايت پيرى رسيده بود آيت و حجّتى بود در عصر خود.

    سوّم: تصانيف رائقه بسيارى در فقه و اصول و توحيد و امامت و كلام و غير اينها كه يكى از آنها كتابى است در اثبات اين كه فرقه ناجيه شيعه است كه از كتب نفيسه‌ است، طوبى‌ له و حُسْنُ مَآب» <<23>>


    ارزش وقت در كلام امير المؤمنين عليه السلام‌

    إنَّ الْمَغْبُونَ مَنْ غُبِنَ عُمْرَهُ، وَإنَّ الْمَغْبُوطَ مَنْ أنْفَدَ عُمْرَهُ فى طاعَةِ رَبِّهِ. <<24>>

    به راستى زيانكاركسى است كه در جهت عمرش زيان كرده؛ و بهره ورى كه ديگران به او در خرج عمرش حسرت خورند كسى است كه وقتش را در طاعت پروردگارش تمام كرده است.

    إنَّ الْعاقِلَ مَنْ نَظَرَ فى يَوْمِهِ لِغَدِهِ، وَسَعى فى فِكاكِ نَفْسِهِ، و عَمِلَ لِما لابُدَّ لَهُ و لا مَحيصَ لَهُ عَنْهُ. <<25>>

    به حقيقت، خردمند و دانا كسى است كه در امروزش فردايش را بنگرد و دنيايش را مزرعه آخرت بداند و در آزاد كردن نفسش از شهوات و سخط حقّ و عذاب جهنّم بكوشد و بكوشد براى روزى كه از آن چاره و راه فرار ندارد!.

    إنَّ أخْسَرَ النّاسِ صَفْقَةً و أخْيَبَهُمْ سَعْياً رَجُلٌ أخْلَقَ بَدَنَهُ فى طَلَبِ آمالِهِ، وَلَمْ تُساعِدْهُ الْمَقاديرُ عَلى‌ إِرادَتِهِ، فَخَرَجَ مِنَ الدُّنْيا بِحَسَراتِهِ، وَقَدِمَ عَلى‌ الْآخِرَةِ بِتَبِعاتِهِ. <<26>>

    به راستى كه زيانكارترين مردم در تجارت و معامله عمر و پشيمان‌ترين آنان در سعى و كوشش، كسى است كه پيكرش را در پى آرزوهايش بفرسايد و مقدّرات الهى با وى مساعدت ننمايند و او به آرزوهايش نرسد، آنگاه با اندوه و حسرت فراوان از جهان بيرون رود و با رنج‌هاى فراوان وارد آخرت گردد.

    چه نيكوست كه انسان عمر خود را با خدا معامله كند و با چهره‌اى باز و دلى شاد به حضرت حق وارد شود.

    إنَّ أوْقاتِكَ أجْزاءُ عُمْرِكَ، فَلاتُنْفِدْ لَكَ وَقْتاً إلّافيما يُنْجِيكَ. <<27>>

    بدون شك اوقاتى كه مى‌گذرانى پاره‌هاى عمر تو هستند، لذا نبايد وقت خود را تمام كنى مگر در چيزى كه نجات تو در آن باشد.

    اگر دنيا را با عينك توحيد و چشم انبيا و اوليا ببينيم، جائى است كه راه هر گونه رشد و كمال در آن به روى انسان باز است، اگر از نعيم آن به طور صحيح استفاده شود آدمى به ذروه اعلا و به عالم ملكوت و به جهان ملكوت و به جهان ابدى مى‌رسد و هرگز حاضر نمى‌شود ثانيه‌اى از وقت خود را در غير راه حقّ مصرف كند، در حقيقت دنيا را مقدّمه آخرت گرفته و از حضيض خاك، خود را به اوج افلاك معنوى مى‌رساند. و اگر از چشم بى خبران و مادّيگران به آن نظر شود جاى عيش و نوش و ظلم و ستم و آميختن حقّ به باطل و باطل به حقّ است، در اين صورت از انسان چهره‌اى بدتر از گرگ و روحى بى معناتر از جماد و قلبى سخت‌تر از سنگ ساخته مى‌شود.

    امام على عليه السلام به وضع بينايان و كوردلان در جملات زير اشاره دارد، بينايانى كه از تمام لحظات عمر براى به دست آوردن خشنودى حق و بهشت عنبر سرشت بهره گرفتند و نابينايان كوردلى كه جز مَظلمه و وزر و وبال چيزى بار پرونده نكردند:

    إنَّ الدُّنْيا مُنْتَهى‌ بَصَرِ الْأعْمى‌، لا يُبْصِرُ مِمّا وَراءَها شَيْئاً؛ وَالْبَصيرُ يُنْفِذُها بَصَرَهُ و يَعْلَمُ أنَّ الدّارَ وَراءَها. فَالْبَصيرُ مِنْها شاخِصٌ، وَالْأعْمى إلَيْها شاخِصٌ، و الْبَصيرُ مِنْها مُتَزَوِّدٌ، وَالْأعْمى إلَيْها مُتَزَوِّدٌ. <<28>>

    به راستى كه دنيا آخرين چشم انداز شخص كوردل است و پس از اين چهارچوب محدود چيزى نمى‌بيند (به همين خاطر به كار فرداى قيامت كه خدا و كتب آسمانى و انبيا و ائمه عليهم السلام از آن خبر داده‌اند نمى‌انديشد!) امّا روشندل ديده قلبش نفوذ پيدا مى‌كند و در مى‌يابد كه خانه واقعى و حيات هميشگى از پسِ اين دنياست، لذا شخص بينا از دنيا مى‌كوچد و كوردل به سوى دنيا مى‌رود، بينا از دنيا با خرج كردن عمرش در طاعت ربّ براى آخرت توشه مى‌گيرد و نابينا فقط براى دنيايش دست و پا مى‌زند!

    إنَّ اللَّيْلَ وَالنَّهارَ يَعْمَلانِ فيكَ فَاعْمَلْ فيهِما، و يَأْخُذانِ مِنْكَ فَخُذْ مِنْهُما. <<29>>

    به راستى كه روز و شب در تو عمل و اثر دارند، تو نيز در آنها به عمل پرداز، آنها از عمرت مى‌گيرند تو هم در برابر خرج شدن عمر بهره معنوى بگير.

    به قول عارف بزرگ حكيم صفاى اصفهانى:

    بنشين به پس زانو در مِصطبه‌ <<30>> جانها

    تا چند همى گردى بر گرد بيابانها

    بگذار سر اى سالك بر پاى گداى دل‌

    تا تاج نهند از سر در پاى تو سلطانها

    در مزرعه دنيا حاصل نتوان بردن‌

    در مزرعه گر بارد از چشم تو بارانها

    با كوه اگر گويم اين راز زهم ريزد

    گوئى دل سنگينت زد پتك به سندانها

    بشكافت به طنّازى بشكست به طرّارى‌

    تيرش همه جوشنها زلفش همه پيمانها

    آن ماه همى تابد آن سرو همى رويد

    در زاويه دلها از باغچه جانها

    (صفاى اصفهانى)


    منازل الهى در كلام شاه داعى‌

    از آن جا كه مصرف بجاى وقت به طور حتم و يقين نياز به معرفت و شناخت يك سلسله امور الهى و اسلامى دارد، لازم است بيش از آنچه در صفحات گذشته به تحرير آمد مسائلى تذكّر داده شود، لذا در اين قسمت به گفتارى از عارف بزرگ، شاه داعى شيرازى اشارت مى‌رود، باشد كه ارباب حال و اهل صفا و وفا استفاده بيشترى نصيبشان گردد.

    شاه داعى مى‌گويد:

    <<در بيان منازل اين راه كه مشتمل بر سه فصل است:

    فصل اول: در بيان منزل علم.

    فصل دوم: در بيان منزل عمل.

    فصل سوم: در بيان منزل خُلق (اخلاق).


    فصل اول: در منزل علم:

    ببايد دانست كه منزل اوّل سالكان اين راه را منزل علم است كه تابه آن نرسند به منزل‌هاى ديگر نتوانند رسيد و علمى كه سالك را از آن گريز نيست بر سه قسم است:

    1- علم شريعت 2- علم طريقت 3- علم حقيقت‌


    1- علم شريعت‌

    امّا علم شريعت‌ كه آن علم فرايض و سنن و آداب است بر چهار اصل مى‌آيد:

    عبادات و معاملات و نكاح و جراح و در چهار اصل فرايض است و سنن هست و آداب هست و چند چيز ببايد دانستن تا علم شريعت آسان شود: فرض و سنّت و مكروه و مباح و حرام.

    و فرض‌ آن باشد كه اگر آن نكنند گناهكار شوند و مستحقّ عذاب و اگر بكنند فرمانبردار باشند و مستحقّ ثواب گردند.

    و سنّت‌ آن باشد كه اگر نكنند بزه‌مند نشوند و مستحقّ عقوبت نباشند امّا فضيلت ثواب از ايشان فوت شود و اگر بكنند فضيلت و ثواب بيابند.

    و مكروه‌ آن چيزى است كه اگر نكنند ثواب بيابند و اگر بكنند بزه‌مند نشوند، پس نا كردن آن از كردن اولى باشد.

    و مباح‌ آن چيزى است كه اگر بكنند و نكنند برابر باشد، نه به كردن آن بزه‌مند شوند و نه به ناكردن و دركردن و نكردن آن ثوابى و عقابى نباشد. و اكثر علما حلال و مباح را به يك معنى حمل كرده‌اند و بعضى حلال را از مباح، اخصّ دانسته‌اند و تمسّك به بعضى احاديث جسته‌اند.

    و حرام‌ آن است كه به فعل آن مستحقّ مذمّت شوند شرعاً و عقاب بر آن مترتّب گردد.

    چون دانسته شد كه فرض و سنّت و مكروه و مباح و حرام چيست ببايد دانست كه: هر چه عمل آن بر بنده‌اى مكلّف فرض شود علم آن نيز فرض باشد، پس چون نماز بر او فرض باشد علم آن فرض باشد، در زكات و حجّ نيز همچنين مى‌دان كه چون عمل آن فرض شد علم آن فرض شود.

    پس سالك را در اصل عبادات نگاه بايد كرد كه: عبادات بر او فرض است علم آن بر او فرض بود و ببايدش آموخت كه اگر آن مقدار كه بر او فرض باشد نياموزد عاصى باشد، امّا لازم نيست كه همه علوم فقه از عبادات و معاملات و نكاح و جراح بياموزد تا در منزل علم به علم شريعت رسيده باشد، آن قدر از علم شريعت كه بر او فرض است و آن قدر كه سنّت و ادب به آن شناخت چون حاصل كرد مى‌توان گفت كه: سالك در منزل علم به علم شريعت رسيده است.


    2- علم طريقت‌

    و امّا علم طريقت‌ دانستن روش اولياست كه بدانند كه اوليا چگونه رفته‌اند تا به مقصود رسيده‌اند؛ و رفتار ايشان اگر چه در رياضت نفس به يكديگر نمى‌ماند امّا به هر وجه كه رياضت كشيده‌اند از متابعت حضرت مصطفى صلى الله عليه و آله بيرون نرفته‌اند و هر كه از متابعت آن حضرت بيرون رفته است در آن حالت كه بيرون رفته است نه بر طريقت بوده است.

    و بالجمله، علم رياضيّات اوليا از دانستن سه چيز بيرون نيست كه چون آن دانسته شود فى الواقع توان گفت كه سالك در منزل علم به علم طريقت رسيده است.

    اوّل: دانستن نفس و حال او در موافقت راه حقّ و مخالفت.

    دوم: دانستن خواطر.

    سوم: دانستن معالجه نفس كه او را در راه حقّ چگونه رام توان كرد.


    الف- دانستن نفس‌

    امّا نفس‌ كه به پارسى روانش گويند آفريده‌اى است كه درازا و پهنا و بوم ندارد و كارفرماى بدن است و هر چه در جسد آدمى پيدا مى‌شود و او به منزله جرم ماه است پاك و صافى و در او دانش هاست چون شعاع ماه در ماه، ولكن چنانكه ماه شعاع از آفتاب دارد نه از خود، نفس اين دانش‌ها از آفتاب ربوبيّت حقّ دارد نه از خود. و او را چند صفت است كه به واسطه آن صفت‌ها او را نام‌هاى ديگر پيدا مى‌شود. چون روح كه پارسى آن <<جان>> است و چون <<عقل>> كه پارسى آن <<خرد>> است و چون <<قلب>> كه پارسى آن <<دل>> است.

    اگر مى‌گويد كه صفت او آن است كه تدبير كمال خود مى‌كند نام او <<روح>> است، يا صفت تميز ميان خود و احوال خود و غير مى‌كند نام او <<عقل>> است، يا صفت او آن است كه دائم از جهت ادارك معنى نو از حالى به حالى مى‌گردد نام او <<دل>> است و به هر صفت از اين صفات كه گفته شد او را در بدن آلتى موجود است كه به هر آلتى فعلى كه مناسب صفتى است در او از او به ظهور مى‌رسد، از براى فعل او به واسطه صفت تميز آلت دماغ موجود است و از براى فعل او به واسطه تقلّب از حالى به حالى آلت او آن گوشت پاره صنوبرى است كه در پهلوى چپ آدمى است و از براى اين آلات كه گفته شد به اين آلات همه عالم موجود است.

    اگر اين نفس كه صفت او گفته شد به اين آلات كه دارد فعل او همه بدى است او را <<نفس امّاره>> گويند و اگر سرزنش خود به بدى مى‌كند و روى به نيكى دارد او را <<نفس لَوّامه>> خوانند و اگر از بدى باز ايستاده و آرام و الفت به نيكى گرفته او را <<نفس مطمئنّه>> نامند. اين بود اشارتى مجمل به دانستن نفس.


    ب- دانستن خواطر

    امّا خواطر چهارست:

    اوّل: خاطر مَلَكى كه در دل آدمى مى‌افتد كه نيكى بكند و واسطه آنچه در دل افتاده است مَلَك است گر چه اصلش از حقّ تعالى است.

    و دوم: خاطر ربّانى كه در دل مى‌افتد كه خيرى از او صادر شود بى آن كه در آن خير توقّع نفعى داشته باشد و درين خاطر از حقّ تعالى غيرى واسطه نباشد.

    سوم: خاطر شيطانى است كه در دل او مى‌افتد كه بدى بكند و واسطه آنچه در دل افتاده است شيطان است اگر چه اصلش از حقّ تعالى است، چه الهام فجور و تقوا از مهر و لطف حضرت حقّ است. و نفس را كه ميانه خاطر مَلَكى و شيطانى، صفت كنند گويند <<نفس مُلْهَمه>> است.

    چهارم: خاطر نفسانى كه در دل مى‌افتد سرّى به واسطه جبلّت نفس كه بر هوا و آرزوست.

    و هرگز نتواند بود كه آدمى يك طرفة العين از خاطرى از اين خاطره‌هاى چهارگانه خالى باشد مگر در خواب و بى‌خودى و تحقيق آن است كه در خواب و بى‌خودى نيز اين خواطر هست لكن چون نفس به آن مشغول نمى‌شود چنان مى‌نمايد كه نيست.

    و امّا سخن در موافقت و مخالفت آن است كه: نفسى كه موافق راه حقّ است، آن نفسى است كه خاطر ربّانى و خاطر ملكى اختيار مى‌كند و فعل خير و نفسى كه مخالف راه حقّ است آن نفس است كه خاطر شيطانى اختيار مى‌كند وخود سبب خاطرهاى بد مى‌شود.

    و از اين تقرير حال موافقت نفس و مخالفت او در راه خداوند تعالى معلوم مى‌شود و سالك بايد كه در موافقت حقّ تعالى و مخالفت نفس و شيطان دائم در جهاد و غزاى معنوى باشد كه آن نفى خاطر شيطانى و نفسانى است و نگاهداشتن خود از فعل بد و اثبات خاطر ربّانى و مَلَكى و مشغول كردن خود به فعل نيك، ان شاء اللَّه تعالى.


    ج- دانستن معالجه نفس‌

    امّا دانستن‌ معالجه نفس‌ موقوف صحبت اهل اللَّه و عالم ربّانى و مرشد ملكوتى باشد كه از او بدانند، يا الهام حضرت حقّ تعالى به دل طالب رسد و بداند كه او را چگونه رام مى‌بايد كرد، يا از سخن انبيا و اوليا كه بخواند و بداند وفى الجمله، نفس را به آن رام توان كرد كه در حظّ دنيا زيادت از ضرورت به او نرسانند و در حظّ آخرت تا توان، كار خير از او بسازند تا او را فكر دنيا كم شود و فكر آخرت بسيار.

    و در كارهاى خير طلب اخلاص از او كنند و در هر چيزى او را متّهم دارند و او را در همه احوال مقصّر شمارند و دائم او را شكنند كه اگر يك لحظه او را به خود وا گذارند فتنه‌ها بر انگيزد.

    و او را به اين صفت رام توان كرد كه گفته شد و با وجود آن كه رام باشد اعتماد نبايد كرد و از مكر او ايمن نبايد بود و لجام شريعت از سر او بيرون نبايد كرد تا باشد كه او را به سلامت از قنطره شهوات طبيعت بگذرانند و در سنگلاخ دنيا پاى او از جاى نرود و در گذرگاه لذّت بدنى از دزد شيطان در امان باشد و او را با متاع ايمان به معموره عالم آخرت رسانند. اين است نمودارى از عالم طريقت كه گفته شد.


    3- علم حقيقت‌

    و امّا علم حقيقت، دانستن نفس است با آفريدگار او و اين دانستن بهترين همه دانش‌هاست.

    پس مى‌گوييم كه آفريدگار جلّ جلاله- موجودى است مطلق، به اين معنى كه ادراك غير او به كنه حقيقت او نمى‌رسد، پس مقيّد به وصف غايت و محدود به حدّ نهايت نشود، هميشه به خود بوده و هست و باشد و هر مقصود كه گويى از اين موجود مطلق حاصل است، هر زنده به او زنده است و او زنده، هر دانايى به او داناست و او دانا، هر بينايى به او بيناست و او بينا، هر شنوايى به او شنواست و او شنوا، هر توانايى به او تواناست و او توانا، هر خواهنده‌اى به او خواهنده است و او خواهنده، هر گويائى به او گوياست و او گوينده.

    هميشه به اين صفات كمال آراسته است و ذات او به هر صفتى از اين صفات پيدا، به خود تمام و ثابت است و به هيچ وجه جهت نيستى ندارد و در ذات و صفات و اسما و افعال يگانه و يكتاست، هست مطلق است و چنان به خود پيدا و روشن است كه او را <<نور مطلق>> توان خواند از غايت پيدايى و بيرون از او هيچ چيز به خود پيدايى ندارد جز او، به خود ظلمت مطلق است از غايت ناپيدائى.

    و اين نور مطلق كه پيداى مطلق است به پيدائى خود پيوسته شعاع به طرف ظلمت مى‌افكند و پاره پاره ظلمت كه ناپيدائى صفت اوست رنگ پيدايى نور مى‌گيرد تا همه ناپيدايى‌ها پيدا مى‌شود و به زبان عبارت مى‌گويد كه: نيست هست شد و آفريدگار كه آن نور مطلق است آفريده‌ها كه آن ناپيدايى‌ها بود به حدّ پيدايى رسانيد.

    و بدان كه: از جمله ناپيدايى‌ها كه پيدايى يافت نفس آدمى است كه ظلمتى بود كه از نور روشن شد و روشنى او كه از نور يافته است زندگى و دانايى و شنوايى و بينايى و توانايى و خواهندگى و گويايى است كه در او ظاهر شده است. پس نسبت نفس به آفريدگار نفس، آن بود كه گوييم نفس ظلمتى است كه نور آفريدگار آن را روشن كرده است و روشنايى او پرتو نورِ صفت آفريدگار اوست، پس اگر فرض كنى كه روشنايى نور پروردگار به او پيوسته است او موجودى است نورانى به نورِ پروردگار، اين است نسبت نفس به سوى آفريدگار نفس.

    لاجرم هر كه نفس را نشناسد پس آفريدگار نفس را نشناسد، پس نفس را دو جهت باشد: جهت روشنى و آن از آفريدگار دارد، جهت تاريكى و آن از خود دارد؛ روشنى او جهت هستى اوست به سوى هست مطلق كه نور مطلق است و تاريكى او جهت نيستى اوست به سوى نيست مطلق.

    سالك بايد كه نظر به جهت نيستى نفس كند و گويد كه به حقيقت نفس نيست؛ زيرا كه نه هستِ مطلق است؛ و نظر به جهت هستى نفس كند و گويد: آن كه نفس به او هستى دارد به حقيقت هست كه هستِ مطلق است و نفس را هستى مَجازى است و هستى مَجازى اعتبار ندارد، پس آفريدگار به حقيقت هست و آفريده به مجاز و در اين مشهد تواند بود كه گويند:

    لا مَوْجُودَ إلَّااللَّهُ.

    وجود حقيقى، فقط خداست.

    و هر كه نسبت نفس به آفريدگار نفس چنين دانست به قدر خود به علل حقيقت‌ رسيده است. و تا اين سه علم كه علم شريعت و علم طريقت و علم حقيقت است حاصل نشود سالك به منزل علم نرسيده باشد، واللَّه أعلم.


    فصل دوم: در منزل عمل:

    اى عزيز! عمل صالح كه در طريق كمال نفس، فرياد رس شخص است و عمل صالح را شرط آن است كه قرين اعتقاد صحيح باشد و اگر نه چنين باشد آن عمل به وصله ننشيند و موجب رستگارى نشود و نتيجه ثواب ندهد.

    امّا اعتقاد درست آن است كه بدانى كه هدايتِ ايمان و معرفت، حضرت پروردگار مى‌دهد و توفيق طاعتْ او مى‌بخشد؛ اين منّتى و منّتى ديگر آن كه چون عمل صالح از تو در وجود آمد از سر اعتقاد پاك، البتّه سعى تو ضايع نمى‌گردد و خداى متعال ثواب آن عمل كرامت مى‌كند. و عمل صالح كارى است كه فرموده خداى و رسول او باشد، چون اركان اسلام ادا كردن و چون سنّت‌هاى پيغمبر بجاى آوردن و بعد از فرائضْ سنّت‌هاى مؤكّده اوّل بجاى آرد و ديگر سعى كند كه چندانكه متابعت سنّت مى‌تواند كرد تقصير نكند، از نماز جماعت و نماز جنازه و با جنازه سر قبر رفتن و پرسش بيماران كردن و تفقّد حال مسلمانان نمودن و در كارهاى خير مدد بودن و آشتى به ميانه مسلمانان دادن و فتنه بازنشاندن و كلمة الخير گفتن و سلام فاش كردن و به دعوت‌هاى خير حاضر شدن. و بايد كه از جمله اعمال صالحه مداومت نمايد بر صله رحم و حقّ همسايه؛ و چون ابواب عمل صالح كثير است و از عهده تعداد آن بيرون نمى‌تواند آمدن، به اين چند كلمه در اين فصل اختصار كرديم.


    فصل سوم: در منزل خُلق:

    بدان- أعانَكَ اللَّه- كه خوى شخص بر دو گونه بود: خُلق نيك و خلق بد:

    خُلق نيك صفتى چند باشد در شخص كه شرع پسندد و عقل مستحسن داند و آن بر دو قسم بود: قسمى آن كه به وصله دنيا نشيند و قسمى آن كه به وصله آخرت نشيند و نسبت با عالم معاد داشته باشد.

    و سر جمله اخلاق نيك چهار خُلق است و باقى خلق‌هاى نيكو همه از آن زايد:


    [عدالت‌]

    اوّل عدالت: يعنى در امور شخصى و خانوادگى و اجتماعى راه افراط و تفريط نباشد و راه ميانه كند.


    [حكمت‌]

    دوّم حكمت: كه چيزها به قدر خود چنان بداند كه دانستنى است و بر وفق آن دانستنى‌ها عمل چنان كند كه چنان بايد كرد.


    [عفّت‌]

    سوّم عفّت: كه نفس را از حرام منع كند با همه آلات او، پس به دل كار حرام نكند و به چشم صورت حرام نبيند و به گوش سخن حرام نشنود و به زبان سخن حرام نگويد و به دست تصرّف در حرام نكند و به پاى رفتار حرام نكند و به جاى حرام نرود و به دهان و حلق از لقمه حرام و جرعه حرام احتراز كند و به فَرْج مباشرت حرام نكند.


    [شجاعت‌]

    چهارم شجاعت: كه تواند درمعرض حاصل كردن مقصود، مقصود شرعى رود اگر چه بيم ازهلاك نفس باشد، مثل دليرى در معركه، غزا كردن و دليرى كردن آنگاه كه كلمه حق در روى سلطان ستمكار بايد گفت، دليرى كردن چون مسئله علم با خصم دانشمند بحث بايد كرد و دليرى كردن چون دشمن در مقابل آيد به سخن و حمله و ضرب و دليرى كردن در همه امور به شرط آن كه از حدّ شرع تجاوز نكند.

    چون شخص را اين چهار خلق حاصل شد همه اخلاق نيكش ممكن است كه حاصل شود.

    آن اخلاق حسنه كه عارفان آن را <<مقامات>> گويند: صبر و شكر و رضا و توكّل و تسليم و صدق و اخلاص، آن كه در عرف عام <<خُلق خوش>> آن را نام كنند چون تواضع و پيش سلامى و رفق و مدارات و از سرِ گناه گذشتن و عيب پوشيدن و بردبارى نمودن و نيازمندى و الفت و محبّت و دلسوزى يكديگر ورزيدن و امثال آن كه احصاى آن نمى‌توان كردن! اين خويهاى خوش عادت بايد كردن.

    و از خلق بد كناره مى‌بايد جست مثل: ستمكارى و بددلى و ابلهى و حرص و شره و از براى دنيا خوارى كشيدن و هم از براى دنيا تكبّر بر مردم كردن و خشم بى جايگه و ميل طبع بر چيزهاى نامشروع نه ضرورت، رشك و حسد بردن و امثال ذلك.

    چه همچنان كه خلق نيك از بسيارى آن، اين جا جاى تعداد آن نيست، خلق بد را نيز اين جا نتوان هم برشمرد.

    پس وظيفه آن است كه گويم: هر صفتى كه چون عادت شخص شود او را به سبب آن كمالى حاصل گردد اختيار بايد كرد كه خُلق نيك است و هر صفتى كه چون عادت شود شخص را سبب نقصانى گردد و از راه كمالش باز دارد و ترك بايد كرد خلق بد است و اللَّه المرشد <<31>>

    اين است آن طريقى كه وقت پر قيمت را بايد در آن طى كرد، تا با سپرى كردن عمر در اين طريق خير دنيا و آخرت حاصل گردد و غير اين محصولى جز خِزْى دنيا و عذاب آخرت ندارد!


    جاهاى صرف وقت در روايات‌

    مواضع و مواقفى كه بايد اوقات عزيز در آن صرف شود در قرآن مجيد و روايات و اخبار نشان داده شده و از اين طريق حجّت حضرت حقّ بر بندگان تمام است و احدى را در پيشگاه حضرت محبوب در اين زمينه عذرى نيست. در اين بخش به قسمتى از آن مواضع و مواقف اشاره مى‌شود:

    رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله فرمودند:

    مَنْ سَلَكَ طَريقاً يَطْلُبُ فيه عِلْماً سَلَكَ اللَّهُ بِهِ طَريقاً إلَى الْجَنَّةِ، وَإنَّ الْمَلائِكَةَ لَتَضَعُ أجْنِحَتَها لِطالِبِ الْعِلْمِ رِضاً بِهِ، و إنَّهُ لَيَسْتَغْفِرُ لِطالِبِ الْعِلْمِ مَنْ فِى السَّماءِ و مَنْ فِى الْأرْضِ حَتَّى الْحُوتِ فِى الْبَحْرِ، و فَضْلُ الْعالِمِ عَلَى الْعابِدِ كَفَضْلِ الْقَمَرِ عَلى سائِرِ النُّجُومِ لَيْلَةَ الْبَدْرِ. و إنَّ الْعُلَماءَ وَرَثَةُ الْأنْبِياءِ، إنَّ الْأنْبِياءَ لَمْ يُوَرِّثُوا ديناراً و لادِرْهَماً ولكِنْ وَرَّثُوا الْعِلْمَ، فَمَنْ أخَذَ مِنْهُ أخَذَ بِحَظٍّ وافِرٍ. <<32>>

    هر كسى راهى كه به دانش و معرفت معارف الهيّه منتهى مى‌شود بپيمايد خداوند راهش را به بهشت قرار مى‌دهد، ملائكه با خشنودى كامل بال‌هاى خود را براى نشستن طالب علم مى‌گستراند و هر آينه هر كس در آسمان و زمين است براى طلبه علم طلب آمرزش از حقّ مى‌كند حتّى ماهى دريا. و برترى دانشمند بر عابد برترى ماه بر ساير ستارگان در شب چهارده است. و به تحقيق كه دانشمندان وارثان پيامبرانند؛ انبيا درهم و دينار باقى نگذاشتند آنچه از آنان باقى ماند علم و معرفت بود، هر كس از ايشان اخذ علم كند به حظّ وافر رسيده است.

    و نيز آن حضرت فرمود:

    أرْبَعَةٌ تَلْزَمُ كُلَّ ذى حِجى‌ و عَقْلٍ مِنْ أُمَّتى، قيل: يا رَسُولَ اللَّه! ما هُنَّ؟ قال: اسْتِماعُ الْعِلْمِ وَحِفْظُهُ وَ نَشْرُهُ، وَالْعَمَلُ بِهِ. <<33>>

    چهار چيز بر هر صاحب خرد و عقلى از امّت من واجب است، گفته شد اى رسول خدا! آن چهار چيز كدام است؟ فرمود: فراگيرى دانش، حفظ آن، نشرش در ميان مردم و عمل به آن.

    و نيز آن حضرت فرمود:

    مَنْ تَعَلَّمَ الْعِلْمَ لِلتَّكَبُّرِ ماتَ جاهِلًا، و مَنْ تَعَلَّمَهُ لِلْقَوْلِ دُونَ الْعَمَلِ ماتَ مُنافِقاً، و مَنْ تَعَلَّمَهُ لِلْمُناظَرَةِ ماتَ فاسِقاً، وَمَنْ تَعَلَّمَهُ لِكَثْرَةِ الْمالِ ماتَ زِنْديقاً، و مَنْ تَعَلَّمَهُ لِلْعَمَلِ ماتَ عارفاً. <<34>>

    هر كس علم بياموزد تا به ديگران بزرگى بفروشد جاهل از دنيا مى‌رود، وهر كس دنبال علم برود فقط براى گفتن ولى عمل نكند منافق مى‌ميرد و هر كس علم را براى جدال با ديگران بخواند فاسق مى‌ميرد، هر كس دانش را براى كثرت مال بخواهد زنديق از جهان در مى‌گذرد و هر كس دانش را به خاطر عمل فراگيرد عارف از دنيا مى‌رود.

    و نيز آن حضرت فرمود:

    لا يَكُونُ الْعَبْدُ فِى السَّماءِ و لافِى الْأرْضِ مُوْمِناً حَتى يَكُونَ فَضُولًا، وَلا يَكُونُ فَضُولًا حَتّى يَكُونَ مُسْلِماً، و لا يَكُونُ مُسْلِماً حَتى يَسْلَمَ النّاسُ مِنْ يَدِهِ و لِسانِه، و لايَسْلَمُ النّاسُ مِنْ يَدِهِ وَلِسانِهِ حَتّى يَكُونَ عالِماً، و لايَكُونَ عالِماً حَتّى يَكُونَ عامِلًا بِالعِلْمِ، و لا يَكُونُ عامِلًا بِالْعِلْمِ حَتّى يَكُونَ‌ زاهِداً، وَ لايَكُونُ زاهِداً حَتّى يَكُونَ وَرِعاً وَ لايَكُونُ وَرِعاً حتّى يَكُونَ مُتَواضِعاً وَ لايكُونُ مُتَواضِعاً حَتّى يَكُونَ عارِفاً بِنَفْسِهِ، و لايَكُونُ عارفاً بِنَفْسِهِ حَتّى يَكُونَ عاقِلًا. <<35>>

    عبد در آسمان و زمين مؤمن نيست مگر بسيار بخشنده باشد، بسيار بخشندگى فرع مسلمان بودن است، مسلمان بودن فرع دين است كه تمام مردم از دست و زبان انسان راحت باشند و مردم از انسان راحت نيستند مگر انسان عالم و با معرفت باشد، آدمى عالِم به حساب نمى‌آيد مگر عمل كننده باشد، عمل كننده نيست مگر بى‌رغبت به امور حرام باشد و بى‌رغبت نيست مگر پاكدامن باشد و پاكدامن نيست مگرمتواضع در برابر حقّ باشد و متواضع نيست مگر نفس خود را بشناسد و نفس شناس نيست مگر خردمند و عاقل باشد.

    و نيز آن حضرت فرمود:

    أفشُوا السَّلامَ، و أطْعِمُوا الطّعامَ، و صِلُوا الْأرْحامَ وَصَلوُّا بِاللَّيْلِ وَالنّاسُ نِيامٌ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ بِالسَّلامِ. <<36>>

    افشاى در سلام داشته باشيد، به ديگران بخورانيد، صله ارحام بجاى آوريد و به وقتى كه مردم در خوابند نماز شب بگزاريد تا با سلامتى وارد بهشت شويد.

    و نيز آن حضرت فرمود:

    إنَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدى، و لاامَّةَ بَعْدُكُمْ، ألا فاعْبُدوا رَبَّكُمْ، و صَلُّوا خَمْسَكُمْ، و صُومُوا شَهْرَكُم، وَحُجُّوا بَيْتَ رَبِّكُمْ، و أدُّوا زَكاةَ أمْوالِكُمْ طَيِّبَةً بِها أنْفُسُكُم، و أطيعوا وُلاةَ أمْرِكُمْ تَدْخُلُوا جَنَّةَ رَبِّكُم. <<37>>

    پس از من پيامبرى نيست و پس از شما امّتى نمى‌آيد، بياييد خدا را بندگى كنيد، ونماز پنج‌گانه را بجاى آوريد و روزه رمضان را بگيريد و حجّ خانه حق را بجاى آوريد و زكات خود را ادا كنيد در حالى كه كاملًا از اين عمل خشنود باشيد و از واليان امرتان، ائمه طاهرين عليهم السلام پيروى كنيد تا داخل بهشت پروردگارتان شويد.

    و نيز آن حضرت فرمود:

    مَنْ أطْعَمَ مُؤْمِناً لُقْمَةً أطْعَمَهُ اللَّهُ مِنْ ثِمارِ الْجَنَّة، وَمَنْ سَقاهُ شَرْبَةً مِنْ ماءٍ سَقاهُ اللَّهُ مِنَ الرَّحيقِ الْمَخْتومِ، و مَنْ كَساهُ ثَوْباً كَساهُ اللَّهُ مِنَ الْإسْتَبْرَقِ و الْحَريرِ، و صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ و الْمَلائِكَةُ ما بَقِىَ فى ذلِكَ الثَّوْبِ سِلْكٌ. <<38>>

    كسى كه به مؤمنى لقمه‌اى بخوراند، خداوند از ميوه بهشت به او مى‌خوراند؛ و هر كس شربت آبى به مؤمنى بدهد، خداوند از رحيق مختوم به گلويش مى‌ريزد؛ و هر كس مؤمنى را با لباسى بپوشاند خداوند از استبرق و حرير بهشت به او مى‌پوشاند و تا نخى از آن لباس باقى است حضرت حقّ و ملائكه به او درود مى‌فرستند.

    و نيز آن حضرت فرمود:

    خافُوا مِنَ اللَّهِ، و صِلُوا الرَّحِمَ، فَإنَّهُما فِى الدُّنْيا بَرَكَةٌ، و فِى الْعُقْبى مَغْفِرَةٌ. وَفى صِلَةِ الرَّحِمِ عَشْرُ خِصالٍ: رِضَا الرَّبِّ، و فَرَحُ الْقُلُوبِ، و فَرَحُ الْمَلائِكَةِ، وَثَناءُ النّاسِ، و تَرْغيمُ الشَّيْطانِ وَزِيادَةُ الْعُمْرِ، وَزِيادَةُ الرِّزْقِ، وَفَرَحُ الْأمْواتِ، و زِيادَةُ الْمُرُوَّةِ وَزِيادَةُ الثَّوابِ. <<39>>

    از خدا بترسيد وصله رحم بجا آوريد كه اين دو در دنيا بركت و در آخرت مغفرت است. در صله رحم ده خصلت وجود دارد: خشنودى پروردگار، خوشحالى دل‌ها، خشنودى ملائكه، تعريف مردم، خشمگينى و خوارى شيطان، زياد شدن عمر، اضافه شدن رزق، خوشحالى اموات، زياد شدن جوانمردى و اضافه گشتن ثواب.

    و نيز آن حضرت فرمود:

    إذا كانَ يَوْمُ الْقِيامَةِ لَمْ تَزُل قَدَما عَبْدٍ حَتّى يُسْأَلَ عَنْ أرْبَعٍ: عَنْ عُمْرِهِ فيمَ أفْناهُ، و عَنْ شَبابِهِ فيمَ أبْلاهُ، وَعَمَّا اكْتَسَبَهُ مِنْ أيْنَ اكْتَسَبَهُ و فيمَ أنْفَقَهُ، وَعَنْ حُبِّنا أهْلَ الْبَيْتِ. <<40>>

    چون روز قيامت شود از چهار چيز از بنده خود سؤال كنند: از عمرش در كجا خرج كرد، از جوانيش در كجا سپرى نمود، از مالش از كجا آورد و كجا خرج كرد و از دوستى و عشق ما اهل بيت.

    و نيز آن حضرت فرمود:

    يا أيُّهَا النّاسُ تُوبُوا إلَى اللَّهِ قَبْلَ أنْ تَمُوتُوا، و بادِرُوا بِالْأعْمالِ الصّالِحَةِ قَبْلَ أنْ تُشْغَلُوا، و أصْلِحُوا الَّذى بَيْنَكُمْ و بَيْنَ رَبِّكُمْ تَسْعَدُوا، وَأكْثِرُوا مِنَ الصَّدَقَةِ تُرْزِقُوا، وَأمُرُوا بالْمَعْرُوفِ تُحْصَنُوا، و انْهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ تُنْصَرُوا. إنَّ أكْيَسَكُمْ أكْثَرُكُمْ ذِكْراً لِلْمَوْتِ، و إنَّ أحْزَمَكُمْ احْسَنُكُمْ اسْتِعْداداً لَه. ألا و إنَّ مِنْ عَلاماتِ الْعَقْلِ التَّجافِىَ مِنْ دارِ الْغُرورِ، و الْإنابَةَ إلى‌ دارِالْخُلُودِ، و التَّزَوُّدَ لِسُكْنى‌ الْقُبُورِ، و التَّأَهُّبَ لِيَوْمِ النُّشُورِ. <<41>>

    اى مردم! قبل از آمدن مرگ از تمام معاصى خود بازگشته و توبه نماييد، وقبل از اين كه گرفتار شويد و آزادى از شما سلب شود به سوى اعمال صالحه سرعت كنيد، بين خود و خداى خود را اصلاح نماييد تا هماى سعادت را در آغوش بگيريد، زياد صدقه بدهيد تا روزى داده شويد، امر به معروف كنيد تا از بلاهاى اجتماعى مصون بمانيد، نهى از منكر نماييد تا يارى داده شويد. زرنگ‌ترين و هوشمندترين شما كسى است كه زياد ياد مرگ كند و با احتياطترين شما كسى است كه استعداد بهترى براى مرگ داشته باشد. بدانيد كه چهار چيز علامت عقل است: خالى بودن دل از رابطه با سراى غرور، عشق به جهان ابدى، توشه‌گيرى براى برزخ و آمادگى براى روز محشر.

    اين قسمت را با قطعه شعرى از عارف بزرگ حكيم سنايى به پايان مى‌برم:

    در دل آن را كه روشنايى نيست‌

    در خراباتش آشنايى نيست‌

    در خرابات خود به هيچ سبيل‌

    موضع مردم مُرايى نيست‌

    پسرا خيز و جام باده بيار

    كه مرا برگ پارسايى نيست‌

    جرعه مى به جان و دل بخرم‌

    پيش كس مى بدين روايى نيست‌

    مى خور و علم قيل و قال مگوى‌

    واىِ تو كاين سخن ملايى نيست‌

    تو مخوانم‌سنايى‌اى غافل‌

    كين سخنها به خود نمايى نيست‌

    (سنايى غزنوى)

    شرح عبارت [قَبَضَهُ إِلَى مَا نَدَبَهُ إِلَيْهِ مِنْ مَوْفُورِ ثَوَابِهِ أَوْ مَحْذُورِ عِقَابِهِ‌ ((لِيَجْزِيَ الَّذِينَ أَسَاءُوا بِمَا عَمِلُوا و يَجْزِيَ الَّذِينَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَى)) <<42>> عَدْلًا مِنْهُ

    او را به سوى آنچه از پاداش بسيار، يا عذاب دردناك فرا خوانده ببرد، تا به خاطر عدالتش، بدكاران را به علّت كردار ناپسندشان و نيكوكاران را به سبب كار نيكشان جزا دهد.


    جزاى اعمال‌

    خداوند مهربان از باب لطف و عنايت و عشق و محبّت، انسان را در نعمت‌هاى گوناگونى چه در ظاهر و چه در باطن غرق كرده، از قبيل عقل و وجدان، نفس و فطرت، روح و قلب، نبوّت و امامت، ولايت و سيادت، خلافت و هدايت، علم و درايت، جسم و جان، زمين و آسمان، دريا و صحرا، هوا و كوهسار، معادن و معالم، پوشاكى‌ها و خوراكى‌ها و آشاميدنى‌ها ... و پس از اين همه نعمت، از او قدرشناسى‌ خواسته كه هر يك را در همان جايى كه دستور داده خرج كند تا به اوج سعادت دنيا و آخرت برسد، آنها كه نعمت‌هاى الهى را در كنار عمر خود و اوقات پر قيمت خويش در طاعت ربّ كه اداى حقوق خالق و مخلوق است مصرف كنند بدون شك در عالم بعد و جهان آخرت به نتايج مثبت برنامه‌هاى خود كه رضاى خدا و بهشت است مى‌رسند و آنان كه قدر نعمت‌ها را ندانند و آنها را در كنار اوقات خود و شب و روز خويش صرف گناه و معصيت كنند البتّه در جهان پس از مرگ به عواقب سوء اين گونه زندگى برخورد مى‌كنند و اين دو نوع برخورد كه در جهان ديگر در گردونه حاكميّت حضرت اللَّه براى انسان پيش مى‌آيد عين عدل و داد حضرت اوست.


    نعمت‌هاى حق‌

    ما انسان‌ها لازم است در زمينه نعمت‌هاى حقّ به چهار مسئله بسيار مهم توجّه داشته باشيم:

    1- كمال نعمت 2- مقدار نعمت 3- توجّه به نعمت 4- تبديل نعمت.


    كمال نعمت‌

    1- خداوند بزرگ در امور ظاهريّه و باطنيّه آنچه را مورد نياز انسان بوده به طور كامل در اختيارش قرار داده و در اين زمينه بدون ترديد چيزى فروگذار نشده است.

    قرآن مجيد در اين زمينه مى‌فرمايد:

    ((وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَبَاطِنَةً وَمِنَ النَّاسِ مَن يُجَادِلُ فِى اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَلَا هُدىً وَلَا كِتَابٍ مُنِيرٍ)) <<44>>

    و نعمت هاى آشكار و نهانش را بر شما فراوان و كامل ارزانى داشته و برخى از مردمند كه همواره بدون هيچ دانشى [بلكه از روى جهل و نادانى‌] و بدون هيچ هدايتى و هيچ كتاب روشنى درباره خدا مجادله و ستيز مى‌كنند.


    مقدار نعمت‌

    2- مقدار نعمتى كه در اختيار انسان‌هاست به هيچ عنوان قابل شمارش و احصا نيست كه نعمت‌هاى حقّ بيرون از حدّ و عدد، در گردونه حيات انسان قرار داده شده، تنها شمارش سلّول‌هاى بدن را گفته‌اند: اگر تند شمارى در هر ثانيه هزار عدد بشمارد، سيصد هزار سال به طول خواهد انجاميد چه رسد به شمردن اصل نعمت‌ها و سلّول‌ها و اتم‌ها و جِرم‌هايى كه در آنها به كار رفته است.

    خداوند در قرآن مجيد، در اين زمينه مى‌فرمايد:

    ((وَآتَاكُم مِن كُلِّ مَا سَأَلْتُمُوهُ وَإِن تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لَا تُحْصُوهَا إِنَّ الْإِنسَانَ لَظَلُومٌ كَفَّارٌ)) <<45>>

    و از هر چيزى كه [به سبب نيازتان به آن‌] از او خواستيد، به شما عطا كرد. و اگر نعمت هاى خدا را شماره كنيد، هرگز نمى‌توانيد آنها را به شماره آوريد. مسلماً انسان بسيار ستمكار و ناسپاس است.


    توجّه به نعمت‌

    3- انسان بايد به تمام نعمت‌هايى كه در اختيار دارد بينديشد كه از كيست و براى كيست و براى چيست، تا با اين انديشه صاحب نعمت را بشناسد و قدر نعمت را بداند و نعمت را بجا مصرف نمايد، تا عدالت فردى و خانوادگى و اجتماعى سامان‌ گرفته و خيمه حيات طيّبه بر پا شود. قرآن در اين زمينه مى‌فرمايد:

    ((اذْكُرُوا نِعْمَتِىَ الَّتِى أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَأَوْفُوا بِعَهْدِى أُوفِ بِعَهْدِكُمْ وَإِيَّاىَ فَارْهَبُونِ)) <<46>>

    نعمت هاى مرا كه به شما عطا كردم، ياد كنيد و به پيمانم [كه سفارش به عبادت و ايمان به همه انبيا به ويژه پيامبر اسلام است‌] وفا كنيد تا من هم به پيمان شما [كه توقع ثواب وپاداش در برابر عبادت وايمان است‌] وفا كنم و [نسبت به پيمان‌شكنى‌] فقط از من بترسيد.


    تبديل نعمت‌

    4- گروهى هستند كه بدون توجّه به صاحب نعمت و خواسته‌هاى او و بدون توجّه به اوقات عزيز و عمر پر قيمت، نعمت‌هاى الهى را تبديل به گناه و فسق و فجور و كفر و زندقه مى‌كنند، اينان مستحقّ حيات نكبت بار و ذلّت بارند و گروهى نعمت‌هاى حقّ را شاكرند و سعى دارند نعمت را در جايى كه حضرت حقّ فرموده خرج كنند، اينان از بهترين بندگان و مستحقّ حيات طيّبه و سعادت سرمدى هستند.

    درباره آنان كه نعمت را تبديل به گناه مى‌كنند قرآن مجيد مى‌فرمايد:

    ((أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْراً وَأَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دَارَ الْبَوَارِ)) <<47>>

    آيا كسانى را كه [شكر] نعمت خدا را به كفران و ناسپاسى تبديل كردند و قوم خود را به سراى نابودى و هلاكت درآوردند، نديدى؟

    و در آيه ديگر مى‌فرمايد:

    ((وَمَن يُبَدِّلْ نِعْمَةَ اللّهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءَتْهُ فَإِنَّ اللّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ)) <<48>>

    و هركس نعمتِ [هدايت‌] خدا را پس از آن كه به او رسيد، تبديل [به كفر] كند، [بداند] كه يقيناً خدا سخت كيفر است.

    شما به انبياى الهى و اولياى حقّ و ائمّه طاهرين و صالحان و عابدان و عاشقان و عارفان بنگريد كه گاهى مانند نوح نزديك به هزار سال در دنيا زندگى كردند ولى ذرّه‌اى از يك نعمت را بى جا مصرف نكردند!

    شما به سليمان صاحب مقام و صاحب مال، به يوسف صاحب ملك و دارنده علم و خزانه مصر، به ابراهيم بزرگ كه صاحب گوسپندان بود، به اميرالمؤمنين عليه السلام كه صاحب حكومت و زراعت بود، به ديگران كه صاحب علم و آبرو بودند بنگريد، ببينيد نعمت را چگونه قدردانى كردند و كجا مصرف نمودند و خلق خدا در جنب آنان چه سودها بردند!!


    حكايتى از استاد الهى قمشه‌اى‌

    خداوند رحمت كند استاد بزرگ و عارفم مرحوم الهى قشمه‌اى را، مى‌فرمودند:

    تمام دواوين شعرا فداى چهار ديوان:

    حافظ- سعدى- مثنوى- بابا طاهر!

    و همه ديوان بابا طاهر فداى اين يك رباعى:

    خوشا آنان كه اللَّه يارشان بى‌

    به حمد و قل هو اللَّه كارشان بى‌

    خوشا آنان كه دائم در نمازند

    بهشت جاودان بازارشان بى‌

    (بابا طاهر)

    و نيز آن عارف عاشق مى‌فرمودند:

    ايّامى كه در خراسان با بودن اساتيدى بزرگ و حكمايى سترگ و فقيهانى عظيم القدر مشغول تحصيل بودم، ناگهان دلم حال و هواى وطن و شهر و ديار كرد، در صحن مطهّر حضرت رضا عليه السلام به گوش جان و گوش سر شنيدم هاتفى خواند:

    خوشا آنان كه اللَّه يارشان بى‌

    توكّلت على اللَّه كارشان بى‌

    دلم از حال و هواى وطن با شنيدن آن آواى ملكوتى بيرون آمد و سراسر متوجّه درس و بحث شد.

    آرى، اگر نعمت مقام و نعمت مال و نعمت علم و نعمت آبرو و خلاصه هر نعمتى در همان جايى كه خداوند فرموده خرج شود، نه يك ثانيه عمر تلف مى‌شود و نه آدمى نسبت به ديگران منبع ظلم و شرّ مى‌شود و نه به عذاب حقّ مبتلا مى‌گردد و نه از رضاى حقّ و بهشت الهى محروم مى‌گردد.


    نصيحتى از شقيق بلخى‌

    شقيق بلخى به هارون گفت:

    حكومت، دربانىِ جهنّم است، گفت: چگونه؟ گفت: بيت المال را در اختيارت گذارده‌اند تا به مستمندان و فقرا و مستضعفان برسى تا بر اثر فقر دچار معصيت نشوند و مستحقّ عذاب. شمشير و اسلحه به دستت داده‌اند تا با دشمنان خدا بجنگى، مبادا كه بر مسلمين هجوم كرده فرهنگ آنان را به نابودى بكشند و اهل جهنّم شوند. تازيانه در اختيارت آمده تا حدود خدا را جارى كنى محض اين كه جامعه دچار فساد نشود. اگر اين امور را مراعات نكنى و مسلمانان دچار عذاب فردا شوند به تلافى اين برنامه خودِ تو به جهنّم خواهى رفت و به اندازه آنان كه بر سرشان حاكم بودى به عذاب دچار خواهى شد!

    بر هر مكلّفى لازم است قرآن مجيد را با تدبّر و تفكّر و روايات را با توجّه و تعقّل‌ مطالعه كند ورنه از ثمرات آيات و روايات محروم مانده و چيزى از اين سفره گسترده الهى نصيبش نخواهد شد. تدبّر در آيات و رواياتى كه مسئله مرگ و برزخ و ملك الموت و قيامت و حساب و كتاب و ثواب و عقاب را مطرح كرده‌اند انسان را به اصلاح ظاهر و باطن واداشته و به كنترل عقل و نفس و قلب و چشم و گوش و زبان و دست و شكم و شهوت و پا موفّق مى‌كند.


    حقيقت مرگ‌

    مرگ حقيقتى است كه يادش، گردن جبّاران را مى‌شكند و پشت كسرى‌ را مى‌شكند و اميد قيصرها را نا اميد مى‌كند.

    همه از مسئله مرگ در وحشتند تا وعده حقّ برسد، آرى، اين وعده به طور حتم براى همه خواهد رسيد و چون برسد انسان‌ها را از قصور به قبور مى‌برد، از خانه هاى روشن و از زير چلچراغ‌ها به گوشه تاريكى و از بازى با زنان و كنيزان و غلمان به مصاحبت كرم و موران، از متنعّم بودن به شراب به خفتن روى تراب، از انس با انيسان به وحشت تنهايى و از رختخواب گرم و نرم به روى خاك لحد!

    حضرت زين العابدين اسوه عارفان و قدوه سالكان و امام عاشقان در دعاى ابو حمزه ثمالى در سحر ماه مبارك رمضان به پيشگاه حقّ عرضه مى‌دارد:

    فَقَد أفْنَيْتُ بِالتَّسْويفِ وَالْآمالِ عُمْرى، و قَدْ نَزَلْتُ مَنْزِلَةَ الْآيِسينَ مِنْ خَيْرى، فَمَنْ يَكُونُ أسْوَأَ حالًا مِنّى إنْ أنَا نُقِلْتُ عَلى مِثْلِ حالى إلى‌ قَبْرى لَمْ امَهِّدْهُ لِرَقْدَتى، وَلَمْ أَفْرُشْهُ بِالْعَمَلِ الصّالِحِ لِضَجْعَتى. و ما لى لا أبْكى و لا أدْرى إلى ما يكونُ مَصيرى، و أرى‌ نَفْسى تُخادِعُنى، و أيّامى تُخاتِلُنى، وَقَدْ خَفَقَتْ عِنْدَ رَأْسى أجْنِحَةُ الْمَوْتِ، فَما لى لا أبْكى؟ أبْكى لِخُرُوجِ نَفْسى، أبْكى لِظُلْمَةِ قَبْرى، أبْكى لِضيقِ لَحْدى، أبكى لِسُؤالِ مُنْكَرٍ و نَكيرٍ إيّاىَ، أبْكى لِخُرُوجى مِنْ قَبْرى عُرياناً ذَليلًا .... <<49>>

    به حقيقت كه عمرم را به تسويف و تباهى و آرزوهاى باطل از دست دادم، اينك به جائى رسيده‌ام كه از خوبى و اصلاح نفس خود به كلّى نااميدم، پس بگو از من بدحال‌تر و تبه روزگارتر كيست؟ واى بر من! اگر با چنين حالى به قبرم منتقل شوم، قبرى كه براى راحت خود مهيّا نكرده و با عمل صالح فرش نكرده‌ام، چرا گريه نكنم در صورتى كه نمى‌دانم به كجا مى‌روم و اكنون مى‌بينم كه نفس من با من خدعه مى‌كند و روزگار با من مكر مى‌ورزد در حالى كه عقاب مرگ بر سرم پر و بال گسترده، پس چرا نگريم! گريه مى‌كنم براى وقت خروج روح از بدنم، گريه مى‌كنم براى تاريكى قبرم، گريه مى‌كنم براى تنگى لحدم، گريه مى‌كنم براى پرسش نكير و منكر، گريه مى‌كنم براى وقتى كه از قبر برهنه و خوار و ذليل بيرون مى‌آيم!! ....

    از سينه برون كن دل و دادار نگه دار

    جان را بده و لذّت ديدار نگه دار

    ما بنده پيريم ز ما هيچ نيايد

    ما را ز پى گرمى بازار نگه دار

    در آب بقا غنچه دل تازه نگردد

    يك لحظه برآن گوشه دستار نگه دار

    تا ناله به لب درشكند زاغ و زغن را

    يك بلبل گستاخ به گلزار نگه دار

    تارى ز سر زلف به عالم نفروشى‌

    سر رشته همين است نگه دار نگه دار

    حاجت به هوادارى كس نيست چمن را

    اى ابر مروّت طرف خار نگه دار

    افسرده دمان آفت گلزار جمالند

    خورشيد من، آيينه رخسار نگه دار

    بى صرفه نگويى سخن عشق‌شفايى‌

    اين زمزمه را بر لب اظهار نگه دار

    (شفايى اصفهانى)

    آنان كه عمر به طاعت ربّ گذرانده‌اند و در شوق آخرت و رسيدن به رضاى محبوب و لقاى حق و قرار گرفتن در بهشت زيستند، مرگ براى آنها راحت و بشارت و براى غير اينان ذلّت و ظلمت و شقاوت و بدبختى است.


    مرگ نيكوكاران از نظر قرآن‌

    ((إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِى كُنتُمْ تُوعَدُونَ)) <<50>>

    بى‌ترديد كسانى كه گفتند: پروردگار ما خداست؛ سپس [در ميدان عمل بر اين حقيقت‌] استقامت ورزيدند، فرشتگان بر آنان نازل مى‌شوند [و مى‌گويند:] مترسيد و اندوهگين نباشيد و شما را به بهشتى كه وعده مى‌دادند، بشارت باد.

    ((يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* ارْجِعِى إِلَى‌ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً* فَادْخُلِى فِى عِبَادِى* وَادْخُلِى جَنَّتِى)) <<51>>

    اى جان آرام گرفته و اطمينان يافته!* به سوى پروردگارت در حالى كه از او خشنودى و او هم از تو خشنود است، باز گرد.* پس در ميان بندگانم درآى* و در بهشتم وارد شو.

    ((أَلَا إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ* الَّذِينَ آمَنُوا وَكَانُوا يَتَّقُونَ* لَهُمُ الْبُشْرَى‌ فِى الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَفِى الآخِرَةِ لَا تَبْدِيلَ لِكَلِمَاتِ اللَّهِ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ)) <<52>>

    آگاه باشيد! يقيناً دوستان خدا نه بيمى بر آنان است و نه اندوهگين مى‌شوند. * آنان كه ايمان آورده‌اند و همواره پرهيزكارى دارند.* آنان را در زندگى دنيا وآخرت مژده و بشارت است [در دنيا به وسيله وحى و در آخرت به خطاب خدا و گفتار فرشتگان‌] در كلمات خدا [كه وعده‌ها و بشارت‌هاى اوست‌] هيچ دگرگونى نيست؛ اين است كاميابى بزرگ.


    مرگ بدكاران از نظر قرآن‌

    ((يَوْمَ يَرَوْنَ الْمَلَائِكَةَ لَا بُشْرَى‌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُجْرِمِينَ وَيَقُولُونَ حِجْراً مَحْجُوراً)) <<53>>

    روزى كه آنان فرشتگان را مى‌بينند، آن روز براى مجرمان بشارتى نيست؛ و آنان [به فرشتگان‌] مى‌گويند: [از شما درخواست داريم كه ما را] امان دهيد [و آسيب وگزند عذاب را از ما] مانع شويد.

    ((إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلَائِكَةُ ظَالِمِى أَنْفُسِهِمْ قَالُوا فِيمَ كُنْتُمْ قَالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ قَالُوا أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فيهَا فَأُولئِكَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَسَاءَتْ مَصِيراً)) <<54>>

    قطعاً كسانى كه [با ترك هجرت از ديار كفر و ماندن زير سلطه كافران و مشركان‌] بر خويش ستم كردند [هنگامى كه‌] فرشتگانْ آنان را قبض روح مى‌كنند، به آنان مى‌گويند: [از نظر دين‌دارى و زندگى‌] در چه حالى بوديد؟ مى‌گويند: ما در زمين، مستضعف بوديم. فرشتگان مى‌گويند: آيا زمين خدا وسيع و پهناور نبود تا در آن [از محيط شرك به ديار ايمان‌] مهاجرت كنيد؟! پس جايگاهشان دوزخ است و آن بد بازگشت گاهى است.

    ((وَلَوْ تَرَى‌ إِذِ الظَّالِمُونَ فِى غَمَرَاتِ الْمَوْتِ وَالْمَلَائِكَةُ بَاسِطُوا أَيْدِيهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذَابَ الْهُونِ بِمَا كُنتُمْ تَقُولُونَ عَلَى اللّهِ غَيْرَ الْحَقِّ وَكُنتُمْ عَنْ آيَاتِهِ تَسْتَكْبِرُونَ)) <<55>>

    اى كاش ستمكاران را هنگامى كه در سختى‌ها و شدايد مرگ‌اند ببينى در حالى كه فرشتگان دست‌هاى خود را [به سوى آنان‌] گشوده [و فرياد مى‌زنند] جانتان را بيرون كنيد، امروز [كه روز وارد شدن به جهان ديگر است‌] به سبب سخنانى كه به ناحق درباره خدا مى‌گفتيد واز پذيرفتن آيات او تكبّر مى‌كرديد، به عذاب خواركننده‌اى مجازات مى‌شويد.

    ((الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلَائِكَةُ ظَالِمِى أَنفُسِهِمْ فَأَلْقَوُا السَّلَمَ مَا كُنَّا نَعْمَلُ مِن سُوءٍ بَلَى‌ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِمَا كُنتُم تَعْمَلُونَ)) <<56>>

    همانان كه فرشتگان جانشان را در حالى كه ستمكار بر خود بوده‌اند، مى‌گيرند؛ پس [در آن موقعيت‌] از در تسليم در آيند [و گويند:] ما هيچ كار بدى انجام نمى‌داديم. [به آنان گويند: يقيناً انجام مى‌داديد] ومسلماً خدا به آنچه همواره انجام مى‌داديد، داناست.

    ((فَكَيْفَ إِذَا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلَائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ* ذلِكَ بِأَنَّهُمُ اتَّبَعُوا مَا أَسْخَطَ اللَّهَ وَكَرِهُوا رِضْوَانَهُ فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْ)) <<57>>

    پس حال و وضعشان زمانى كه فرشتگان جانشان را مى‌گيرند در حالى كه بر صورت و پشتشان [تازيانه عذاب‌] مى‌زنند، چگونه خواهد بود؟!* اين عذاب براى اين است كه آنان از آنچه خدا را به خشم آورده پيروى كردند و خشنودى او را خوش نداشتند در نتيجه اعمالشان را تباه و بى‌اثر كرد.

    به قول سعدى آن بلبل گلستان حكمت:

    دنيا نيرزد آن كه پريشان كنى دلى‌

    زنهار بد مكن كه نكردست عاقلى‌

    اين پنج روزه مهلت ايّام آدمى‌

    آزار مردمان نكند جز مغفَّلى‌

    بارى نظر به خاك عزيزان رفته كن‌

    تا مجمل وجود ببينى مفصّلى‌

    آن پنجه كمان كش و انگشت خوشنويس‌

    هر بندى اوفتاده به جايىّ و مَفصلى‌

    درويش و پادشه نشنيدم كه كرده‌اند

    بيرون ازاين دو لقمه روزى تناولى‌

    مرگ از تو دور نيست و گر هست فى المثل‌

    هر روز باز مى‌رويش پيش منزلى‌

    (سعدى شيرازى)


    مرگ در روايات‌

    عَنْ أبى جَعْفَرٍ عليه السلام قالَ: قالَ رَسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله: الْمَوْتَ الْمَوْتَ، جاءَ الْمَوْتُ بِما فيهِ، جاءَ بِالرَّوْحِ و الرّاحَةِ وَالْكَرَّةِ الْمُبارَكَةِ إلى جَنَّةٍ عالِيَةٍ لِأهْلِ دارِ الْخُلُودِ، الَّذينَ كانَ لَها سَعْيُهُمْ، و فيها رَغْبَتُهُمْ. <<58>>

    حضرت باقر عليه السلام از رسول خدا نقل مى‌فرمايد: هان اى مردم! مرگ را، مرگ را درنطر آوريد! مرگ با آنچه در اوست، آمد با رَوْح و راحت و يورشى‌ مبارك براى بردن به بهشت بلند مرتبه از براى آنان كه در دنيا زيست مى‌كردند ولى دل به آخرت داشتند و اين جا را مزرعه آن جا قرار داده و نسبت به عالم خلود شوق وافر داشتند.

    مردى به محضر رسول خدا آمد عرضه داشت: چرا از مرگ بدم مى‌آيد؟

    حضرت فرمودند: ثروتمندى؟ عرضه داشت: آرى، فرمود: از ثروت خود در راه حقّ بهره گرفته و چيزى پيش فرستاده‌اى؟ پاسخ داد: نه، فرمود: به همين خاطر است كه از مرگ آزرده خاطرى. <<59>>

    عَنِ الصّادِقِ عليه السلام، عن أبيه، عن جدِّه عليهم السلام قالَ: سُئِلَ أميرُالْمُؤْمِنينَ عليه السلام: بِما ذا أحْبَبْتَ لِقاءَ اللَّهِ؟ قالَ: لَمّا رَأَيْتُهُ قَدِ اخْتارَ لى دينَ مَلائِكَتِهِ و رُسُلِهِ و أنْبيائِهِ عَلِمْتُ أنَّ الَّذى أكْرَمَنى بِهذا لَيْسَ يَنْسانى، فأحْبَبْتُ لِقاءَهُ. <<60>>

    امام صادق عليه السلام از پدرش از جدّش حكايت مى‌كند: از حضرت امير المؤمنين عليه السلام پرسيدند: به چه علّت اين همه به مرگ و مردن اشتياق دارى و عاشق انتقال از اين عالم به آن عالمى؟ فرمود: خداوندى كه دين ملائكه و انبيا و پيامبرانش را براى من انتخاب كرد به يقين مرا فراموش نمى‌كند، به همين خاطر مشتاق لقايش هستم.

    مرگ اگر مرد است آيد پيش من‌

    تا كشم خوش دركنارش تنگ تنگ‌

    من ز او جانى برم بى‌رنگ و بو

    او ز من دلقى ستاند رنگ رنگ‌

    (مولوى)

    پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله فرمودند:

    شَيْئانِ يَكْرَهُهُما ابْنُ آدَمَ: يَكْرَهُ الْمَوْتَ وَالْمَوْتُ راحَةٌ لِلْمُوْمِنِ مِنَ الْفِتْنَةِ، وَيَكْرَهُ قِلَّةَ الْمالِ، وَقِلَّةُ الْمالِ أقَلُّ لِلْحِسابِ. <<61>>

    پسر آدم از دو چيز كراهت دارد: از موت ناراحت است در حالى‌كه مرگ راحت مؤمن از فتنه است؛ و از كمى ثروت ناله دارد كه كمى ثروت، حساب آدمى را در قيامت به حداقلِّ زمان مى‌رساند.

    راوى مى‌گويد: به حضرت صادق عليه السلام عرضه داشتم: از ابوذر نقل مى‌كنند كه گفته است: سه چيز را مردم دشمن دارند ولى من عاشق آنهايم و آن مرگ و فقر و بلاست! حضرت فرمود:

    آن طور كه شما حساب مى‌كنيد نيست، منظور ابوذر اين است كه مرگ در طاعت خدا برايم محبوب‌تر از حيات در معصيت است، فقر در طاعت برايم بهتر از غناى در گناه است و مرض و بلا و رنج در طاعت برايم بهتر از سلامتى در طغيان است. <<62>>

    سُئِلَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلىٍّ عليهما السلام: مَا الْموْتُ الَّذى جَهِلُوهُ؟ فَقالَ: أعْظَمُ سُرُورٍ عَلَى الْمُوْمِنينَ، إذْ نُقِلُوا عَنْ دارِ النَكَدِ إلَى النَّعيمِ الْأبَدِ؛ و أعْظَمُ ثُبُورٍ يَرِدُ عَلَى الْكافِرينَ، إذْ نُقِلُوا عَنْ جَنَّتِهِمْ إلى نارٍ لاتَبيدُ وَ لاتَنْفَدُ. <<63>>

    از حضرت مجتبى عليه السلام سؤال شد: مرگى كه از آن بى خبرند چيست؟ فرمود:

    بزرگترين خوشحالى است كه به مردم مؤمن وارد مى‌شود؛ زيرا از خانه سختى و مشقّت به نعيم ابد نقل مكان مى‌كنند و بدترين نوع هلاكت و بدبختى است كه به كافران مى‌رسد؛ زيرا از بهشت خود به آتش خاموش نشدنى و تمام نشدنى منتقل مى‌گردند.

    از حضرت زين العابدين عليه السلام پرسيدند: مرگ چيست؟ فرمود:

    براى مؤمن چون در آوردن لباس چرك پرشپش و برداشتن حلقه‌هاى سنگين و زنجيرها از بدن و تبديل شدن آن لباس به لباس فاخر و پاكيزه و رفتن در بوهاى پاك و رسيدن به راهوارترين مركب و مأنوس‌ترين منازل است.

    و براى كافر همانند كندن لباس فاخر و پوشيدن لباس زبر و نقل از پيش انيس و مونس و رفتن به سوى وحشتناك‌ترين منازل و بدترين عذاب. <<64>>

    موسى بن جعفر عليهما السلام وارد بر مردى شد كه عرق سكرات موت بر پيشانيش نشسته بود و ديگر جواب كسى را نمى‌داد، عرضه داشتند: پسر پيامبر، دوست داريم از وضع رفيقمان آگاه شويم و بدانيم حقيقت مرگ چيست؟ حضرت فرمود:

    مرگ تصفيه‌اى است براى مؤمنان از گناهانشان و در حقيقت آخرين الَمى است كه نصيبشان مى‌گردد و آخرين وِزرى است كه بر آنهاست.

    و تصفيه‌اى است براى كفّار از خوبى‌ها و حسناتشان و در واقع آخرين لذّت يا نعمتى است كه به آنان مى‌رسد و آخرين ثواب و حسنه براى آنان است. امّا اين دوست شما در حال تصفيه شدن و خالص شدن است چنانكه لباس در آب از چرك پاك مى‌شود و آماده تحقّق استعداد براى معاشرت با ما در خانه ابدى! <<65>>

    حضرت جواد عليه السلام بر مريضى از شيعيان وارد شد كه به خاطر مرگ در حال گريه و جزع بود، حضرت فرمود:

    اى بنده خدا، از مرگى كه از آن اطلاع ندارى مى‌ترسى؟ فرض كن بدنت پر از چرك و قذرات شود و بر اثر آن سراپايت را زخم آبله مانند و دمل چركى و خونى بگيرد و خبر شوى كه آب حمّامى تمام اين رنج‌ها را از بدنت مى‌برد و بروى و از آب آن حمّام استفاده كنى و سلامت كاملت را بازيابى، چقدر خوشحال مى‌شوى! عرضه داشت: معلوم نيست، فرمود: مرگ همان حمّام است كه آخرين ذنوب و بقاياى سيّئات تو را شستشو مى‌دهد و تو را از هر غم و رنج و همّى نجات مى‌دهد و به هر سرور و خوشحالى و انبساطى مى‌رساند، اين كه گريه و جزع ندارد. آن مرد ساكت و آرام شد و با حالى خوش جان داد. <<66>>

    در كتب حديث آمده كه:

    ابراهيم خليل به ملك الموت فرمود: به هنگامى كه بالاى سر فاجر مى‌آيى به چه صورتى؟ امكان دارد خود را به آن صورت نشان من دهى؟ ملك الموت عرضه داشت: رخ برگردان، ابراهيم صورت برگرداند، ملك گفت: نظر كن، ابراهيم مشاهده كرد، چهره‌اى ديد سياه با مويهاى برآمده، با بوى بد، لباسى چون قير، از دماغ و دهانش آتش بيرون مى‌زند و دود سر به آسمان مى‌كشد.

    ابراهيم از ديدن آن صورت و هيبت غش كرد، چون به هوش آمد ملك الموت را به صورت اصليش ديد، فرياد زد: اى ملك الموت، اگر فاجر مزدى جز ديدن تو نداشته باشد براى او كافى است. و چون او را براى قبض روح مؤمن به بهترين صورت ديد گفت: اگر مؤمن مزدى جز زيارت اين چهره نداشته باشد براى او بس است! <<67>>


    منازل قبر و برزخ‌

    پس از قبض روح كه منزل اوّل موت است نوبت منزل دوم كه قبر است مى‌رسد.

    قبر در حقيقت همان برزخ انسان است، چنانكه آيات و روايات بر آن دلالت دارد و هر كس برزخش انعكاسى از اوضاع اعتقادى و اخلاقى و عملى اوست.

    مؤمن در برزخ در روح و ريحان و راحت و سعادت و همنشين با ارواح طيّبه و اجساد مطهّره و متنعّم به نعمت‌هاى الهى و كافر در رنج و مشقّت و همنشين با ارواح خبيثه و اجساد شريره و معذّب به عذاب الهى است.


    برزخ در قرآن‌

    ((حَتَّى‌ إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ* لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحاً فِيَما تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَى‌ يَوْمِ يُبْعَثُونَ)) <<68>>

    [دشمنان حق از دشمنى خود باز نمى‌ايستند] تا زمانى كه يكى از آنان را مرگ در رسد، مى‌گويد: پروردگارا! مرا [براى جبران گناهان و تقصيرهايى كه از من سر زده به دنيا] بازگردان؛* اميد است در [برابر] آنچه [از عمر، مال و ثروت در دنيا] واگذاشته‌ام كار شايسته‌اى انجام دهم. [به او مى‌گويند:] اين چنين نيست [كه مى‌گويى‌] بدون ترديد اين سخنى بى‌فايده است كه او گوينده آن است و پيش رويشان برزخى است تا روزى كه برانگيخته مى‌شوند.

    ((النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْهَا غُدُوّاً وَعَشِيّاً وَيَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ)) <<69>>

    [عذابشان‌] آتش است كه صبح و شام بر آن عرضه مى‌شوند و روزى كه قيامت برپا شود [ندا رسد:] فرعونيان را در سخت‌ترين عذاب در آوريد.

    و درباره لذّت نيكوكاران در برزخ مى‌فرمايد:

    ((وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِى سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ)) <<70>>

    و هرگز گمان مبر آنان كه در راه خدا كشته شدند مرده‌اند، بلكه زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى‌شوند.


    ارواح شهداى بدر و احد

    تفسير <<نورالثقلين>> كه از مهمترين تفاسير شيعه است از قول حضرت باقر عليه السلام نقل مى‌كند كه اين آيه درباره شهداى بدر و احد نازل شده است.

    <<ابن مسعود از رسول خدا حكايت مى‌كند:

    خداوند به ارواح شهداى احد خطاب كرد و از آنان پرسيد: چه آرزويى داريد؟ آنها گفتند: پروردگارا! ما بالاتر از اين چه آرزويى مى‌توانيم داشته باشيم كه غرق نعمت‌هاى جاويدان توايم و در سايه عرش تو مسكن داريم، تنها تقاضاى ما اين است كه بار ديگر به جهان برگرديم و دوباره در راه تو شهيد شويم.

    خداوند فرمود: فرمان من تخلّف ناپذير است و آن اين است كه كسى دوباره به دنيا بازنگردد، عرض كردند: حالا كه چنين است تقاضاى ما اين است كه‌ سلام ما را به پيامبر برسانى و به بازماندگانمان، حال ما را بگويى و از وضع ما به آنها بشارت دهى كه هيچ گونه نگران نباشند.

    در اين هنگام به وسيله آيه ذيل و آيات بعد به وضع آنها اشاره شد.

    ((قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قَالَ يا لَيْتَ قَوْمى يَعْلَمُونَ* بِما غَفَرَلى رَبّى و جَعَلَنى مِنَ الْمُكْرَمينَ)) <<71>>

    [سرانجام به دست آن مشركان شهيد شد و به او] گفته شد: به بهشت درآى.

    گفت: اى كاش قوم من معرفت و آگاهى داشتند* به اين كه پروردگارم مرا آمرزيد و از كرامت يافتگان قرارم داد.

    در داستان حبيب نجّار كه در سوره يس آيه 26 و 27 آمده نيز قضيه به همين صورت است، چنانكه آيه شريفه دلالت دارد <<72>>


    قبر، خانه غربت‌

    امام صادق عليه السلام مى‌فرمايد:

    إنَّ لِلْقَبْرِ كَلاماً فى كُلِّ يَوْمٍ يَقُولُ: أنَا بَيْتُ الْغُرْبَةِ، أنَا بَيْتُ الْوَحْشَةِ، أنَا بَيْتُ الدُّودِ، أنَا الْقَبْرُ، أنَا رَوْضَةٌ مِنْ رِياضِ الْجَنَّةِ أوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النَّارِ. <<73>>

    براى قبر هر روز كلامى است، مى‌گويد: من خانه غربتم، من خانه وحشتم، من خانه كِرمم، من قبرم، من باغى از باغ‌هاى بهشت يا حفره‌اى از حفره‌هاى جهنّم.

    خبر عظيم برزخ خبرى است قرآنى و الهى و آسمانى و هيچ كس چاره‌اى جز عبور از آن را ندارد، چيزى كه هست برزخ براى مردم مؤمن بسيار عالى و براى اهل كفر و عناد بيچاره كننده است.

    آنچه در خوبى و بدى انسان اثر مى‌گذارد عبارت است از عقايد و اخلاق و اعمال انسان؛ اگر عقايد، عقايد صحيح و الهى باشد و اگر اخلاق آدمى دنباله اخلاق پيامبران و ائمّه طاهرين عليهم السلام قرار بگيرد و اگر اعمال و حركات انسان بر اساس واقعيّت‌هاى ملكوتيّه و الهيّه باشد، برزخ او رَوْضَةٌ مِنْ رياضِ الْجَنَّه است، امّا اگر آدمى دچار عقايد فاسده و اخلاق زشت از قبيل حرص و تهمت و شماتت باشد و حركاتش نمونه‌اى از حركات شيطان، البتّه برزخ او حفره‌اى از حفرات آتش سخت جهنّم است و از آن گريزى و مفرّى ندارد.


    مكاشفه‌اى در وضع برزخ‌

    شهيد مطهّرى دركتاب پر قيمت <<عدل الهى>> از استادش مرحوم حاج ميرزا على آقا شيرازى كه فقيهى بزرگوار بود، نقل مى‌كند:

    روزى در درس <<نهج البلاغه>> كه در اصفهان درسى كم‌نظير بود در حالى كه به شدّت مى‌گريست فرمود: شبِ گذشته در مكاشفه‌اى وضع برزخم را اينچنين ديدم:

    پس از مرگ، مَردم و خانواده‌ام مرا تا كنار قبر بدرقه كردند، به وقت دفن سگ سياهى را ديدم با من وارد قبر شد، هر چه فرياد كردم كسى توجّه نكرد، وقتى قبر پوشيده شد و همه رفتند در وحشت قرار گرفتم، ناگهان نورى خيره كننده قبرم را روشن كرد، بسيار خوشحال شدم، آن سگ هم به حالت فرار قبر مرا ترك كرد. از آن نور پرسيدم: كيستى كه وحشتم را بردى و از بركت تو آن سگ مرا رها كرد؟ فرمود:

    من حسين بن على عليه السلام هستم تا قيامت آرام باش. آن سگ بعضى از خويها واعمال بد بود كه البتّه تسلّطى نداشت! <<74>>

    وَهُوَ يُنادى يا أهْلى و يا وَلَدى لا تَلْعَبَنَّ بِكُمُ الدُّنْيا كَما لَعِبَتْ بى، فَجَمَعْتُ‌ الْمالَ مِنْ حِلِّهِ وَغَيْرِ حِلِّهِ ثُمَّ خَلَّفْتُهُ لِغَيْرى، فَالْمَهْنَأُ لَهُ و التَّبِعَةُ عَلَىَّ، فَاحْذَرُوا مِثْلَ ما حَلَّ بِى. <<75>>

    رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: روح متوفّى پس از مرگ ندا مى‌دهد: اى خانواده و فرزندان من، مراقب باشيد دنيا شماها را به بازى نگيرد، همان طور كه مرا به بازى گرفت و اغفالم كرد، اموالى از حلال و حرام جمع كردم و آن را براى ورّاث گذاشتم، هم اكنون آسايش و رفاهم براى آنان است و تبعات و عوارض ناراحت كننده‌اش براى من، حذر كنيد از وبالى كه مرا دامنگير شده است!


    داستانى عبرت‌آموز از سلمان‌

    سلمان فارسى از طرف حضرت مولى الموحّدين اميرالمؤمنين عليه السلام فرماندار مدائن بود.

    اصبغ بن نُباته مى‌گويد:

    من در مدائن با سلمان بودم و بسيار به ملاقاتش مى‌رفتم، يك روز به ديدنش رفتم در حالى كه مريض بود، همان مرضى كه منجر به مرگش شد، پيوسته از او عيادت مى‌كردم، رفته رفته مرضش شدّت گرفت و به مرگ خود يقين نمود، روزى متوجّه من شد و گفت: اى اصبغ! با رسول خدا صلى الله عليه و آله قرارى داشتم: او به من فرموده بود موقعى كه مرگت نزديك مى‌شود ميّتى با تو سخن مى‌گويد، ميل دارم بدانم آيا مرگم نزديك شده يا نه.

    اصبغ مى‌گويد: به او گفتم: هر امرى داريد بفرماييد اجرا كنم.

    فرمود: هم اكنون مى‌روى و براى من تابوتى مى‌آورى و همان زيراندازى كه به طور معمول در تابوت براى مردگان فرش مى‌كنند در آن مى‌گسترانى، سپس مرا با چهار نفر به قبرستان مى‌برى!!

    اصبغ اطاعت كرد، سريع از جا برخاست و از پس انجام دستور سلمان رفت، پس از ساعتى برگشت و تمام خواسته‌ها را اعلام كرد مهيّاست. طبق دستور، سلمان را به قبرستان بردند و تابوت را به زمين گذاردند، گفت: مرا متوجّه قبله كنيد، رو به قبله‌اش نمودند، آنگاه با صداى بلند گفت:

    السَّلام عَلَيْكُمْ يا أهْلَ عَرْصَةِ الْبَلاءِ، السَّلامُ عَلَيْكُمْ يا مُحْتَجَبينَ عَنِ الدُّنْيا!

    سلام بر شما اى ساكنان وادى ابتلا! سلام بر شما اى روپوشيدگان از دنيا!

    جوابى نشنيد، دوباره به آنها سلام كرد و گفت: شما را به خداوند بزرگ و پيامبر كريم مى‌خوانم كه يك نفر از شما مرا پاسخ گويد، من سلمان فارسى صحابى پيامبرم و او به من فرموده بود وقتى مرگت نزديك شود مرده‌اى با تو سخن مى‌گويد، مى‌خواهم بدانم اجلم رسيده يا نه؟

    سلمان از روح مرده‌اى پاسخ گرفت، جواب سلامش را داد و گفت: سخنانت را مى‌شنويم هر چه مى‌خواهى سؤال كن.

    سلمان پرسيد، آيا از اهل بهشتى يا دوزخ؟ گفت: از كسانى هستم كه خداوند مرا مشمول عفو و رحمت خود قرار داده و بهشتى هستم.

    سلمان درباره چگونگى مرگش و همچنان از اوضاع و احوال بعد از مرگش سؤالاتى نمود و يك به يك را جواب گرفت، پس از پايان گفتگو به دستور سلمان از تابوتش بيرون آوردند و روى زمينش گذاردند، آنگاه متوجّه حضرت حقّ شد و گفت:

    اى آن كه خزائن هر چيز به دست قدرت اوست و برگشت همه به سوى او و اوست كه افراد را از بلا و عذاب مصون مى‌دارد و كسى قادر نيست مانع عذاب وى شود، به تو ايمان آوردم و از پيامبرت پيروى نمودم و كتاب مقدّست را تصديق‌ كردم، هم اكنون وعده‌اى كه داده‌اى فرا رسيده است، اى آن كه خلف وعده نمى‌كنى، روح مرا بگير و به رحمتت ملحق فرما و در خانه فضل و كرمت فرود آر، سپس شهادتين را به زبان جارى كرد و جان به جان آفرين تسليم نمود. <<76>>


    داستانى عجيب از برزخ مردگان‌

    چند سال قبل در يكى از شهرهاى ايران مرد شريف و با ايمانى زندگى مى‌كرد.

    فرزند اكبر و ارشد او همانند پدر بزرگوارش از پاكى و تقوا برخوردار بود. پدر و پسر از نظر مالى ضعيف بودند و هر دو در يك خانه متوسّطى زندگى مى‌كردند. براى آن كه آبرو و احترامشان محفوظ باشد و به مردم اظهار احتياج نكنند تا جائى كه ممكن بود در مصارف مالى صرفه‌جويى مى‌نمودند. از جمله موارد صرفه‌جويى آنها اين بود كه آب لوله كشى شهر را فقط براى نوشيدن و تهيّه غذا مصرف مى‌نمودند و براى شستشوى لباس، پركردن حوض و مشروب ساختن چند درختى كه در منزل داشتند از آب چاه استفاده مى‌كردند.

    روى چاه، اطاق كوچكى ساخته بودند كه چاه را از فضولات خارج مصون دارد، به علاوه براى كسى كه مى‌خواهد از چاه آب بكشد سرپناه باشد تا درزمستان و تابستان او را از سرما و گرما و برف و باران محافظت نمايد. اين پدر و پسر براى كشيدن آب از چاه كارگر نمى‌آوردند و خودشان به طور تناوب اين وظيفه را انجام مى‌دادند.

    روزى پدر و پسر با هم گفتگو كردند كه كاهگل سقف اطاقك روى چاه تبله كرده و ممكن است ناگهان از سقف جدا شود يا در چاه بريزد يا بر سر كسى كه از چاه آب مى‌كشد فرود آيد و بايد آن را تعمير كنيم و چون براى آوردن بنّا و كارگر تمكّن مالى نداشتند با هم قرار گذاشتند در يكى از روزهاى تعطيل با كمك يكديگر كاهگل تبله‌ شده را از سقف جدا كنند، آنگاه گل ساخته سقف را تعمير نمايند.

    روز موعود فرا رسيد، سر چاه را با تخته و گليم پوشاندند، كاهگل‌ها را از سقف كندند و در صحن خانه گل ساختند، پدر به جاى بنّا داخل اتاقك ايستاد و پسر به جاى كارگر به پدر گل مى‌داد تا كار تعمير سقف پايان پذيرفت. ساعت آخر روز، پدر متوجّه شد كه انگشترش در انگشت نيست، تصوّر كرد موقع شستن دست كنار حوض جا گذاشته است، آمد با دقّت گشت ولى آن را نيافت. دو روز هر نقطه‌اى را كه احتمال مى‌داد انگشتر آن جا باشد جستجو نمود و نيافت. از گم شدن انگشتر سخت متأثّر شد و از اين كه آن را بيابد مأيوس گرديد تا مدّتى با اهل خانه از گم شدن انگشتر، سخن مى‌گفت و افسوس مى‌خورد. پس از گذشت چندين سال از تعمير سقف و گم شدن انگشتر آن پدر بزرگوار بر اثر سكته قلبى از دنيا رفت.

    پسر با ايمان گفت: مدّتى از مرگ پدرم گذشته بود، شبى او را در خواب ديدم، مى‌دانستم مرده، نزديك من آمد، پس از سلام و عليك به من گفت،: فرزندم! من به فلانى پانصد تومان بدهكارم، مرا نجات بده و از گرفتارى خلاصم كن. پسر بيدار شد، اين خواب را با بى‌تفاوتى تلقّى نمود و اقدامى نكرد. پس از چندى دوباره به خواب پسر آمد و خواسته خود را تكرار نمود و از پسر گله كرد كه چرا به گفته‌ام ترتيب اثرى ندادى. پسر كه در عالم رؤيا مى‌دانست پدرش مرده است به او گفت:

    براى آن كه مطمئن شوم اين تو هستى كه با من سخن مى‌گوئى، يك علامت براى من بگو. پدر گفت: ياد دارى چند سال قبل سقف اتاقك روى چاه را كاهگل كرديم پس از آن انگشترم مفقود شد و هر قدر تفحّص كرديم نيافتيم؟ گفت: آرى، به ياد دارم، گفت: پس از آن كه آدمى مى‌ميرد بسيارى از مسائل ناشناخته و مجهول براى او روشن مى‌شود، من بعد از مرگ فهميدم انگشترم لاى كاهگل‌هاى سقف اتاقك مانده است، چون موقع كار ماله در دست چپم بود و كاهگل را به دست راست مى‌گرفتم، در يكى از دفعات كه به من گل دادى وقتى خواستم آن را با ماله از كف‌ دستم جدا كنم و به سقف بزنم انگشترم با فشار لب ماله از انگشتم بيرون آمده و با گل‌ها، آن را به سقف زده‌ام و در آن موقع متوجّه خارج شدن انگشتر نشده بودم، براى آن كه مطمئن شوى اين منم كه با تو سخن مى‌گويم هر چه زودتر كاهگل‌ها را از سقف جدا كن و آنها را نرم كن انگشترم را مى‌يابى!

    پسر بدون اين كه خواب را براى كسى بگويد صبح همان شب در اوّلين فرصت اقدام نمود، مى‌گويد: روى چاه را پوشانده، كاهگل‌ها را از سقف جدا كردم، در حياط منزل روى هم انباشتم، سپس آنها را نرم كرده و انگشتر را يافتم!

    مبلغى كه پدرم در خواب گفته بود آماده نمودم به بازار آمدم و نزد مردى كه پدرم گفته بود رفتم، پس از سلام و احوال‌پرسى سؤال كردم، آيا شما از مرحوم پدرم طلبى داريد؟ صاحب مغازه گفت: براى چه مى‌پرسى؟

    گفتم: مى‌خواهم بدانم، صاحب مغازه گفت: پانصد تومان طلب دارم، سؤال كردم: پدر من چگونه به شما مقروض شد؟ جواب داد: روزى به حجره من آمد و پانصد تومان از من قرض خواست، من مبلغ را به او دادم بدون آن كه از وى سفته و يا لااقل يادداشتى بگيرم، رفت، طولى نكشيد كه بر اثر سكته قلبى از دنيا رفت! پسر گفت: چرا براى وصول طلبت مراجعه نكردى؟ جواب داد: سندى در دست نداشتم و شايسته نديدم مراجعه كنم؛ زيرا ممكن بود گفته‌ام مورد قبول واقع نشود.

    پسر متوفى مبلغ را به صاحب مغازه داد و جريان امر را براى او نقل كرد! <<77>>


    خاطره مؤلّف درباره با برزخ مردگان‌

    اين فقير الى اللَّه و تهيدست بى‌نوا، در سال 1345 شمسى، شب چهارشنبه‌اى از مسجد جمكران قم همراه با يكى از دوستانم كه در محبّت اهل بيت عليهم السلام آتشى شعله‌ور در قلب داشت نزديك ساعت دوازده شب وارد شهر قم شدم، شهر همچون وادى خاموشان بود، رفت و آمد در آن جريان نداشت، همراه دوستم منتظر تاكسى شديم تا به خانه‌ام نزديك مدرسه آيت اللَّه العظمى حجّت بروم.

    از اتّفاق يك تاكسى رسيد، چهره راننده با اكثر رانندگان فرق مى‌كرد، نور عبادت از آن قيافه ساطع بود. هر دو سوار شديم، پرسيد: مقصد كجاست؟ دوستم گفت: قبرستان.

    او هم ما را به وادى السّلام قم برد و گفت: من با شبگردان وادى دوستم، صبر كنيد در بزنم تا با هم وارد قبرستان شويم. در زد، شبگرد قبرستان درب را باز كرد، با تاكسى وارد قبرستان شديم و هر يك به سر قبرى خالى رفته و به تفكّر و انديشه در اوضاع خود پس از ورود به قبر پرداختيم.

    در اين بين، عبا به دوشى در تاريكى قبرستان از كنار ما سه نفر عبور كرد. راننده تاكسى او را شناخت، وى را صدا كرد و گفت: تو مردى الهى هستى و از ابتداى ساخته شدن اين قبرستان اين جا بودى، هم ناظر امورى، هم شبگرد بعضى از شب‌ها و هم براى بعضى از اموات از طرف بازماندگانشان جهت فاتحه و قرآن در استخدامى، اسرارى از اين قبرستان و اموات آن اگر نزد تو هست جهت عبرت‌گيرى و پند آموزى براى ما بيان كن!

    پاسخ داد: از اين قبرستان مسائلى بسيار مهم دارم كه يك بخش آن را براى شما حكايت مى‌كنم:

    روزى از شهر همدان ميّتى به اين قبرستان آوردند. از افراد دنبال جنازه، فهميده مى‌شد كه متوفّى مردى مؤمن و با اخلاص و شخص متديّن و مطيع حضرت ربّ- جلّ و علا- بوده. چون وى را دفن كردند فرزندانش مرا صدا زدند و به من گفتند:

    حاضرى در هر بعد از ظهر پنجشنبه به عنوان شب جمعه چند سوره قرآن براى پدر ما بخوانى و اين برنامه را تا زمانى معيّن ادامه دهى؟ و ما هم حق الزحمه تو را هر ماه كه مى‌آييم تقديم مى‌كنيم. پاسخم مثبت بود. چند ماه مطابق خواسته فرزندانش به وقت شب جمعه كنار قبر مى‌آمدم و براى متوفّى سوره‌هاى تعيين شده را مى‌خواندم. يك روز پنجشنبه در منزل كارگر داشتم نرسيدم به قبرستان بروم، فرداى آن روز كه جمعه بود سر قبر ميّت رفته و وظيفه خود را انجام دادم، ولى هفته بعد فرزندان آن مرد به قم آمدند و به من گفتند: شب جمعه پدر خود را در عالم رؤيا ديدم، از شما به خاطر خالى گذاشتن سفره‌اش از مائده الهى گلايه داشت، من داستان آن روز را بيان كرده و از آنان عذرخواهى كردم!


    كرامت‌هايى از محدّث قمى‌

    مرحوم حاج شيخ عباس قمّى، دانشمند و محدّث بزرگ كه قريب پنجاه جلد كتاب بسيار مفيد و خداپسندانه دارد و از اوتاد و عبّاد و زهّاد روزگار و از اولياى خداست، داستان‌هاى شگفتى در زندگى دارد، من قسمتى از اين حقايق را از فرزند بزرگوارش حاج ميرزا على آقا محدّث كه قريب به ده سال در همسايگى او بودم شنيدم:

    مى‌فرمود: پدر بزرگوارم در نجف اشرف بر اثر كثرت عبادت و تأليف به مرض سختى دچار شد، معالجات اطبّا در او مؤثّر نيفتاد، يك روز در حالى كه ناله مى‌كرد به مادرم فرمود: همسر مهربانم مقدارى آب در قورى با يك ظرف براى من بياور.

    قورى آب و ظرف را كنارش گذاشت، گفت: مرا بلند كنيد، زير بغل او را گرفته در بستر نشانديم، گفت: پنجاه سال است با اين انگشتان قال اللَّه و قال الصادق و قال الباقر نوشته‌ام، بايد اين انگشتان داراى اثر معنوى باشد اگر نباشد فقط به درد قطع شدن مى‌خورد، آنگاه انگشتان خود را روى ظرف گرفت و از قورى به روى انگشتانش آب ريخت و آن آب را نوشيد، پس از چند ساعت شفاى كامل يافت!

    و نيز آن مرحوم مى‌گفت:

    پدرم مرحوم محدّث قمّى دچار چشم درد سختى شد، اطبّاى عراق از علاجش عاجز شدند، روزى به مادرم گفت: كتاب شريف <<اصول كافى>> را نزد من بياور، مادر كتاب را به دست پدر داد، پدر گفت: اين كتاب منبع واقعيّات الهيّه و سراسر حكمت و هدايت و نور است و شفاى هر درد، نويسنده آن مرحوم كلينى از معتبرترين افراد روزگار است، نمى‌شود كتاب او بى اثر باشد، كتاب را يكى دوبار به چشم خود كشيد، يكى دو ساعت بعد، از آن درد چشم خلاص شد.

    باز آن مرحوم نقل مى‌كرد:

    من بنا به توصيه پدرم اهل منبر و وعظ و خطابه شدم، بنا شد در مجلسى در شهر قم ده شب منبر بروم، قميّون ازمنبرم هم به خاطر زيبايى و شيوايى كلام و هم محض اين كه فرزند محدّث قمّى هستم از من استقبال شايانى كردند. شبى حديثى را مورد بحث قرار دادم، آقايى از علما به نام حاج شيخ مهدى پايين شهرى از وسط مجلس فرياد زد: آقاى ميرزا على محدّث، اين حديث كجاست؟ گفتم: جاى آن را نمى‌دانم در چه كتابى است، من اين حديث را از زبان بزرگان دين شنيده‌ام، فرياد زد: ديگر از شنيده‌ها روى منبر مگو، سعى كن احاديث را در متون اسلامى ببينى سپس نقل كنى.

    عمل او به من بسيار سنگين آمد، برايم خيلى تلخ بود، دنباله منبر را به دلسردى و كسالت طى كرده و با تصميم براين كه از برنامه‌ام دست بردارم به خانه آمدم. نيمه شب در عالم رؤيا به محضر مبارك پدرم رسيدم، با تبسّم و انبساط به من گفت:

    فرزندم از تصميمى كه گرفته‌اى صرف نظر كن؛ زيرا تبليغْ عملى بسيار مهم و امرى فوق العاده پر ارزش است، اين كارى است كه بر عهده انبياى الهى بود؛ در ضمن حديثى كه مورد اشكال آقاى شيخ مهدى پايين شهرى بود در فلان كتاب حديث در صفحه چند است، فردا شب دوباره حديث را بخوان و به مدرك آن اشاره كن تا ايراد شيخ برطرف گردد!

    حاج ميرزا على آقا مى‌فرمودند:

    وقتى پدرم مرحوم محدّث قمّى در كنار مرقد حضرت مولى الموحّدين، امام‌ عارفان، اسوه مشتاقان حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام از دنيا رفت، همراه با علماى نجف و جمعيّت بسيار زيادى آن مرد محترم را در كنار استادش حاج ميرزا حسين نورى به خاك سپرده و به منزل برگشتيم، تا نيمه شب رفت و آمد ادامه داشت، پس از آن براى استراحت به بستر رفته لحظاتى نگذشته بود كه درعالم خواب پدر را با انبساطى عجيب زيارت كردم، عرضه داشتم: پدرجان در چه حالى هستيد؟ فرمود:

    از لحظه‌اى كه وارد برزخ شدم تا الآن سه بار به محضر مقدّس حضرت سيّد الشهداء عليه السلام مشرّف شده و مهمان آن جناب شدم!

    به قول حكيم شفايى اصفهانى:

    گزيده‌ام ز كتاب جهان مقاله عشق‌

    سبق سبق گذرانيده‌ام مقاله عشق‌

    به سخت جانى من چون نبود نازكشى‌

    زمانه برد مرا تا كند حواله عشق‌

    منم كه ملك محبّت مسلّم است مرا

    به مُهر داغ رسانيده‌ام قباله عشق‌

    گل بهشت به سر چون زنم كه يكرنگيست‌

    ميان گوشه دستار ما و لاله عشق‌

    به آب خضرشفايى‌نظر به ناز كنم‌

    هميشه ديده و دل سيرم ازنواله عشق‌

    (شفايى اصفهانى)


    ديدار آقا سيد جمال الدّين گلپايگانى با برزخ و برزخيان‌

    آن جناب مى‌فرمودند:

    يك روز هوا گرم بود، براى فاتحه اهل قبور به وادى السّلام نجف رفتم، براى فرار از گرما به زير طاقى كه بر سر قبرى زده بودند نشستم، عمامه را برداشته و عبا را كنار زدم كه قدرى استراحت كنم، در اين حال ديدم جماعتى از مردگان با لباس‌هاى پاره و مندرس و وضعى بسيار كثيف به سوى من آمدند و از من طلب شفاعت كردند كه وضع ما بد است، تو از خدا بخواه ما را عفو كند! من به آنان پرخاش كردم و گفتم: هر چه در دنيا به شما گفتند گوش نكرديد و حالا كه كار از كار گذشته طلب عفو مى‌كنيد؟ برويد اى مستكبران!

    ايشان فرمودند: اين مردگان شيوخى بودند از عرب كه در دنيا مستكبرانه زندگى مى‌نمودند و قبورشان دراطراف همان قبرى بود كه من بر روى آن نشسته بودم. <<78>>

    پيامبر عزيز اسلام صلى الله عليه و آله فرمود:

    دو ملك اسود رو و ازرق چشم در قبر بر بالين ميّت حاضر مى‌شوند، به يكى گفته مى‌شود منكَر و ديگرى نكير، به صاحب قبر مى‌گويند: درباره رسول خدا چه نظرى دارى؟ اگر ميّت مؤمن باشد مى‌گويد: پيامبر عبد خدا و رسول اوست، من به وحدانيّت خدا و رسالت پيامبر شهادت مى‌دهم. دو ملك مى‌گويند: مى‌دانستيم جواب تو همين است. سپس برزخ او را هفتاد ذرع در هفتاد ذرع وسعت مى‌دهند و آن محل را چون روز روشن به نور حقّ مى‌نمايند، سپس به او مى‌گويند: بخواب، خواب راحت. مى‌گويند: بگذاريد بروم و به اهلم، وضع خود را خبر دهم، مى‌گويند: نه، بخواب، همانند خواب عروس كه بيدار نشود مگر به واسطه عزيزترين فردش. مى‌خوابد تا خداوند او را وارد قيامت كند.

    امّا اگر ميّت اهل نفاق باشد و با دين و ايمان سروكارش نبوده، وقتى درباره پيامبر مى‌پرسند مى‌گويد: نمى‌دانم، چيزهايى از مردم شنيدم و همان شنيده‌ها را مى‌گفتم. مى‌گويند: جوابت را مى‌دانستيم. سپس به خانه برزخى مى‌گويند:

    بر او تنگ شو، چنان تنگ مى‌شود كه جانبى به جانب ديگر نزديك مى‌گردد؛ به طور دائمى به آن عذاب برزخى دچار است تا وارد محشر شود! <<79>>


    نفخه صور يا مقدّمه قيامت‌

    پس از پايان زمان برزخ نوبت به قيامت مى‌رسد، قيامتى كه در آن نيكوكاران و بدكارن به جزاى اعمال خود برخورد مى‌كنند و آن صحنه به فرموده قرآن مجيد با نفخه صور آغاز مى‌گردد:

    ((وَنُفِخَ فِى الصُّورِ فَصَعِقَ مَن فِى السَّماوَاتِ وَمَن فِى الْأَرْضِ إِلَّا مَن شَاءَ اللَّهُ ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْرَى‌ فَإِذَا هُمْ قِيَامٌ يَنظُرُونَ)) <<80>>

    و در صور دميده مى‌شود، پس هر كه در آسمان‌ها و زمين است مى‌ميرد، مگر كسى را كه خدا بخواهد، آنگاه بار ديگر در صور دميده مى‌شود، ناگاه همه آنان بر پاى ايستاده [مات و مبهوت به هر سو] مى‌نگرند [كه سرانجام كارشان چه خواهد شد!]

    ((فَإِذَا نُفِخَ فِى الصُّورِ فَلَا أَنسَابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَلَا يَتَساءَلُونَ* فَمَن ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ* وَمَنْ خَفَّتْ مَوَازِينُهُ فَأُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنفُسَهُمْ فِى جَهَنَّمَ خَالِدُونَ)) <<81>>

    پس هنگامى كه در صور دميده شود، در آن روز نه ميانشان خويشاوندى و نسبى وجود خواهد داشت و نه از اوضاع و احوال يكديگر مى‌پرسند؛* پس كسانى كه اعمال وزن شده آنان سنگين [و باارزش‌] است، همانانند كه رستگارند. و كسانى كه اعمال وزن شده آنان سبك [و بى‌ارزش‌] است، همانانند كه سرمايه وجودشان را از دست داده و در دوزخ جاودانه‌اند.

    ((وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَإِذَا هُم مِنَ الْأَجْدَاثِ إِلَى‌ رَبِّهِمْ يَنسِلُونَ* قَالُوا يَاوَيْلَنَا مَنْ بَعَثَنَا مِن مَّرْقَدِنَا هذَا مَا وَعَدَ الرَّحْمنُ وَصَدَقَ الْمُرْسَلُونَ)) <<82>>

    و در صور دميده شود، ناگاه همه آنان از قبرها به سوى پروردگارشان مى‌شتابند.* مى‌گويند: اى واى بر ما، چه كسى ما را از خوابگاهمان برانگيخت؟ اين واقعيتى است كه [خداى‌] رحمان وعده داده بود و پيامبران راست گفته بودند!!

    ((فَإذا نُقِرَفِى النّاقُورِ* فَذلِكَ يَوْمَئِذٍ يَوْمٌ عَسيرٌ* عَلَى الْكافِرينَ غَيْرُ يَسيرٍ)) <<83>>

    پس زمانى كه در صور دميده شود،* آن روز، روز بسيار سختى است،* بر كافران آسان نيست.

    چون نفخه صور دميده شود تمام مردگان زنده گشته و نيك و بد به محضر حضرت ربّ الأرباب شتافته و براى رسيدن به جزاى عمل نيك و بد محشور مى‌شوند.

    ((فَوَرَبِّكَ لَنَحْشُرَنَّهُمْ وَالشَّيَاطينَ ثُمَّ لَنُحْضِرَنَّهُمْ حَوْلَ جَهَنَّمَ جِثِيّاً)) <<84>>

    پس به پروردگارت سوگند، آنان را [كه بدون دليل و از روى جهل و نادانى منكر زنده شدن مردگانند] با شياطين محشور مى‌كنيم، سپس آنان را در حالى كه به زانو درآمده‌اند، گرداگرد دوزخ حاضر خواهيم كرد.


    اسامى قيامت‌

    قيامت روز عجيبى است، روزى است كه اوّلين و آخرين در آن جمعند، روزى است كه به تمام پرونده‌ها بدون اين كه به كسى ذرّه‌اى ظلم كنند رسيدگى مى‌شود، روزى است كه بايد هر انسانى به جزاى اعمالش برسد، روزى است كه بايد از صراط عبور كرد، روزى است كه پايانش براى اهل ايمان، بهشت و براى اهل فسق و فجور، جهنّم است. براى آن روز به تناسب عقايد و اخلاق و اعمال مردم اسامى عجيبى است كه مرحوم فيض كاشانى در <<المحجة البيضاء>> <<85>> به آن اسامى اشاره كرده و از همه درخواست نموده با دلى پاك به معانى آن اسامى دقّت كنند و وضع خود را با آن اسامى سنجيده به سوى تنبّه و بيدار دلى حركت نمايند. اينك آن اسمايى كه در هر اسمى از آن سرّى و در هر وصفى معنايى است، براى شناختن اسرار و معانى آن حريص باش تا هدايت يابى و به دريافت نور قلب نايل آيى:

    يوم القيامة، يوم الحسرة، يوم النّدامة، يوم المحاسبة، يوم المَسْأَلَة، يوم المُسابَقة، يوم المُناقَشَة، يوم المُنافسة، يوم الزَّلْزَلَة، يوم الدَّمْدَمَة، يوم الصّاعقة، يوم الواقعة، يوم القارعة، يوم الرّاجفة، يوم الرّادفة، يوم الغاشية، يوم الدّاهية، يوم الأَزِفَة، يوم الحاقّة، يوم الطّامّة، يوم الصّاخّة، يوم الطّلاق، يوم الفراق، يوم المَساق، يوم القِصاص، يوم التّناد، يوم الحساب، يوم المآب، يوم العذاب، يوم الفرار، يوم القرار، يوم اللّقاء، يوم البقاء، يوم القضاء، يوم الجزاء، يوم البلاء، يوم البكاء، يوم الحشر، يوم الوعيد، يوم العرض، يوم الوزن، يوم الحقّ، يوم الحكم، يوم الفصل، يوم الجمع، يوم البعث، يوم الفتح، يوم الخِزْى، يومٌ عظيم، يومٌ عقيم، يومٌ عسير، يوم الدّين، يوم اليقين، يوم النشور، يوم المصير، يوم النفخة، يوم الصّيحة، يوم الرّجفة، يوم الرّجّة، يوم الزّجرة، يوم السّكرة، يوم الفَزَع، يوم الجَزَع، يوم المُنْتَهى‌، يوم المأوى، يوم الميقات، يوم المعاد، يوم المرصاد، يوم القلق، يوم العرق، يوم الافتقار، يوم الإنْكِدار، يوم الانتشار، يوم الانشقاق، يوم الوقوف، يوم الخروج، يوم الخلود، يوم الوعيد، يوم التّغابن، يومٌ عبوس، يومٌ معلوم، يومٌ موعود، يومٌ مشهود، يومَ لاريب فيه، يومَ تُبْلَى السَّرائر، يومَ لا تُجْزى‌ نَفسٌ لِنفسٍ شيئاً، يومَ تَشْخَصُ فيه الأبصارُ، يومَ لا يُغْنى مَولىً عَن مولىً‌ شيئاً، يومَ لا تَمْلِكُ نفسٌ لِنفسٍ شيئاً، يومَ يُدْعَوْنَ إلى‌ نارِ جهنَّمَ دعّاً، يومَ يُسْحَبونَ فى النارِ عَلى وُجوهِهِم، يومَ تُقَلِّبُ وجوهُهُم فِى النّار، يومَ لا يَجزى والدٌ عن وَلدِه شيئاً، يومَ يَفِرُّ الْمرءُ مِن أخيه، يومَ لا يَنْطِقونَ و لا يُؤْذَنُ لَهُمْ فَيَعْتَذِرون، يَوْمَ لا مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللَّه، يومَ هُمْ بارِزُون، يَوْمَ هُمْ عَلَى النّارِ يُفْتَنُون، يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ ولا بَنون، يومَ لا يَنْفَعُ الظّالمينَ مَعذِرَتُهُم و لَهُمُ اللَّعْنَةُ ولَهم سوءُ الدّار، يومَ تُرَدُّ فيه الْمَعاذيرُ، يومَ تَخْشَعُ فيه الأبصارُ وتسكُنُ الأصواتُ، و يَقِلُّ فيه الالتفاتُ، و تُبْرَزُ الْخَفيّاتُ وَتَظْهَرُ الْخطيئاتُ والْخَبيثاتُ، يومَ يُساقُ الْعِبادُ وَمَعَهُمُ الأشهادُ، وَيَشيبُ الصَّغيرُ، وَيَسْكَرُ الكبيرُ، فَيَؤمَئِذٍ وُضِعَتِ الْمَوازينُ، و نُشِرَتِ الدَّواوينُ، و بُرِّزَتِ الْجَحيمُ، وَاغْلِىَ بِالحميمِ، وَزَفَرَتِ النَّارُ، و يَئِسَ الكفّارُ، و سُعِّرَتِ النّيرانُ، وَتَغَيَّرَتِ الْألوانُ، و خَرِسَ اللِّسان وَنَطَقَتْ جوارِحُ الإنسان، ((يا أيُّها الْإنْسانُ ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَريم!)) <<86>>

    در چنين روزى با اين همه اسما و صفات كه نمايشگر حقيقت اين روز است با هر كس مطابق اعمال و عقايد و اخلاقى كه در دنيا داشته و با خود به آخرت برده، معامله مى‌شود، اگر خير باشد جزايش بهشت و رضاى حقّ است، اگر شرّ است جزايش سخط و عذاب جهنّم است. اكنون لازم است به پاره‌اى از جزاى اعمال نيكو و اخلاق حسنه و عقايد صحيحه ونيز پاره‌اى از جزاى اخلاق سيّئه و اعمال فاسده و عقايد باطله در آن روز اشاره شود:


    اعمال نجات بخش در قيامت‌

    توحيد الهى‌

    رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:

    ثَمَنُ الْجَنَّةِ لا إلهَ إلَّااللَّهُ. <<87>>

    قيمت بهشت <<لا إله إلّا اللَّه>> است.

    آن كس كه به حقيقت لا إله إلّا اللَّه مى‌گويد قيمت راستى اين گفتار و اظهارش بهشت است، چرا كه لا إله إلّااللَّه نفى حكومت طاغوت، شيطان، هواى نفس، غرايز و شهوات باطل در زندگى است. لا إله إلّا اللَّه، نماز، روزه، حجّ، زكات، خمس، امر به معروف و نهى از منكر و جهاد و تولّى و تبرّى است، گوينده‌اى كه ملتزم به لوازم لا إله إلّااللَّه است البتّه ثمن گفتارش بهشت است، به همين خاطر در روايت ديگر نبىّ اسلام صلى الله عليه و آله فرمود:

    لَيْسَ شَىْ‌ءٌ إلّاوَلَهُ شَىْ‌ءٌ يَعْدِلُهُ إلَّااللَّهُ عَزَّوَجَلَّ، فَإنَّهُ لا يَعْدِلُهُ شَىْ‌ءٌ؛ وَلا إلهَ إلّا اللَّهُ، فَإنَّهُ لا يَعدِلُها شَىْ‌ءٌ؛ و دَمْعَةٌ مِنْ خَوْفِ اللَّهِ، فَإنَّهُ لَيْسَ لَها مِثْقالٌ، فَإنْ سالَتْ عَلى وَجْهِهِ لَمْ يَرْهَقْهُ قَتَرٌ وَلا ذِلَّةٌ بَعْدَها أبَداً. <<88>>

    هر چيزى در جهان همتا و نظيرى دارد مگر سه چيز:

    اول: ذات مقدس احديّت.

    دوم: لا اله الّا اللَّه كه آن را هموزن نيست (البته گفتار با عمل، مَن ثَقُلَت موازينه).

    سوم: اشكى كه از خوف خدا به چشم آيد كه هموزن ندارد و اگر بر چهره بريزد آن چهره را خوارى و ناراحتى نخواهد بود.

    قرآن، نبوّت، امامت، ايمان به انبيا، اعتقاد به ملائكه، اعمال صالحه، اخلاق‌ حسنه، عقايد حقّه، همه و همه از لوازم لا إله إلّا اللَّه و از شؤون حضرت اللّه است، گفتارى كه گوينده‌اش ملتزم به لوازم گفتار است ثمنى چون بهشت دارد، ورنه شمر و عمر سعد و معاويه و يزيد و خولى و سنان هم به زبان لا إله إلّا اللَّه مى‌گفتند!

    در مسئله التزام به لوازم توحيد است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:

    خَيْرُ الْعِبادَةِ قَوْلُ لا إلهَ إلَّا اللَّهُ. <<89>>

    بهترين عبادت گفتن لا إله إلّا اللَّه است.

    در قسمتى از يك روايت مفصّل، رسول خدا صلى الله عليه و آله به مردم فرمود:

    اى گروه مردم! هر كس با اقرار به توحيد و كلمه لااله الّا اللَّه مخلصانه بدون آن كه چيزى به آن مخلوط كند خدا راملاقات نمايد اهل بهشت است. امام علىّ بن ابى طالب عليه السلام بپا خاست و عرضه داشت: پدر و مادرم فدايت، چگونه اين كلمه را مخلصانه بگويد و چيزى به آن مخلوط نكند، براى ما بيان كن تا حدّ آن را بشناسيم؟ رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: آرى، براى دنيا خواهى و حرص بر جمع آورى مال و خشنود بودن به امور مادّى و گناه و معصيت و بردگى و بندگى و پول اين كلمه را نگويد. و متأسّفانه مردمى چنين اند كه:

    گفتارشان گفتار نيكان ولى كردارشان كردار ستمگران و تبهكاران است؛ با زبان، شهادت به توحيد مى‌دهند امّا هر فسق و فجورى را مرتكب مى‌شوند؛ پس هر كس خداى عزّ و جلّ را ديدار كند و در او اين خصلت‌ها نبوده و قولش لا إله إلّا اللَّه باشد بهشت براى اوست، هرگاه دنيا را بگيرد و آخرت را ترك كند، اهل دوزخ است! <<90>>

    آرى، اعتقاد و عمل بايد با گفتار هماهنگ باشد ورنه آن گفتار پشيزى ارزش معنوى ندارد؛ بايد گفت و سر خود را از پى گفتار روانه كرد. آرى، اين گفتن، گفتن است.

    امام صادق عليه السلام فرمود:

    مَنْ قالَ: لا الهَ إلَّااللَّهُ مُخْلِصاً دَخَلَ الْجَنَّةَ وَإخْلاصُهُ بِها أنْ يَحْجُزَهُ لا الهَ إلَّا اللَّهُ عَمّا حرَّمَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ. <<91>>

    هر كس با اخلاص لااله الّا اللَّه گويد داخل بهشت مى‌شود و اخلاص در آن به اين است كه شهادت به وحدانيّت حق، او را از معاصى بازدارد.

    امام رضا عليه السلام در سفر نيشابور در حديث مشهور سلسلة الذّهب از قول پدرانش از قول رسول خدا صلى الله عليه و آله، از قول حضرت حقّ عزّوجلّ فرمود:

    لا الهَ إلَّااللَّهُ حِصْنى، فَمَنْ دَخَلَ حِصْنى أمِنَ مِنْ عَذابى. فَلَمّا مَرَّتِ الرّاحِلَةُ نادى‌: بِشُرُوطِها، وَأنَا مِنْ شُرُوطِها. <<92>>

    لا اله الّا اللَّه دژ و حصار من است، پس هر كس در اين دژ وارد شود از عذاب من ايمن است. هنگامى كه مركب حركت كرد به آواز بلند فرمود: با شروط آن و من خود يكى از شروط آن مى‌باشم.

    يعنى اقرار به امامت من و اين كه رهبر مفترض الطاعه من هستم، نه حاكمان بنى عبّاس؛ لا إله إلّا اللَّه در جنب ولايت ما صحيح است نه در جنب حكومت بنى عبّاس كه در آن جا كلمه حقّ است ولى از آن اراده باطل مى‌شود!

    به قول عارف بزرگ سيف فرغانى:

    چون هر چه غير اوست به دل ترك آن كنى‌

    بر فرق جانِ تو نهد از حبّ خويش تاج‌

    در نصرت خرد كه هوا دشمن وى است‌

    با نفس خود جدل كن و با طبع خود لجاج‌

    گر در مَصاف آن دو مخالف شوى شهيد

    بيمار به دَم چو مسيحا كنى علاج‌

    چون نفس تند گشت به سختيش رام كن‌

    سردى دهد طبيب چو گرمى كند مزاج‌

    با او موافقت مكن اندر خلاف عقل‌

    محتاج نيست شب كه سياهش كنى به زاج‌ <<93>>

    (سيف فرغانى)


    شرط قبولى توحيد

    در حديثى بسيار مهم، ابوسعيد خدرى مى‌گويد:

    روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله نشسته بود و تنى چند از يارانش از جمله حضرت علىّ بن ابيطالب عليه السلام گرد او بودند، حضرت فرمود: هر كس لا إله إلّا اللَّه گويد وارد بهشت مى‌شود، پس دو تن از ياران گفتند: ما مى‌گوئيم: لا إله إلّا اللَّه، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:

    همانا لا إله إلّا اللَّه از اين شخص- اشاره به حضرت مولا- و شيعيان قبول مى‌شود، باز آن دو تن تكرار كرده گفتند: ما نيز مى‌گوئيم، پيامبر دست بر سر على گذارد آنگاه به آن دو نفر گفت: علامت پيروى از او اين است كه: بيعت او را نشكنيد و در مسند و مقام او ننشينيد، سخنش را تكذيب نكنيد. <<94>>

    شاعر گران‌مايه ميرزا غفّار طارمى متخلّص به غفّار، در وصف حضرت مولا گويد:

    اى به وجودت شده اثبات من‌

    كرده تجلّى برِ مرآت من‌

    غير تو كى مى‌شود آيات من‌

    مانع فيض است حجابات من‌

    طول سفر بُعد مقامات من‌

    نيست مرا غير تو در دين ضرور

    گر چه دهد روضه رضوان و حور

    هشت بهشتىّ و غلام و قصور

    اى كه تويى بر همه عالم عبور

    بر تو اميد است حسابات من‌

    حبّ تو روز ازلم شد سرشت‌

    صادر اوّل سر لوحم نوشت‌

    هر كه در اين مزرعه حبّ تو كشت‌

    يوم ملاقات نشد قبح و زشت‌

    مطلق اعضاى علامات من‌

    مظهر حقّىّ و صفات رحيم‌

    منجى نوحى تو ز بحر عظيم‌

    نار خليل است چو طور كليم‌

    چونكه قديمىّ و به اشياء عليم‌

    سرّ حقيقى است مجازات من‌

    بر در تو جمله شاهان مقيم‌

    ناطقه در وصف تو گشته بكيم‌ <<95>>

    يك نفسم ده كه شوم من كليم‌

    اى كه تويى بر دل غفّار عليم‌

    ملجأ دين مرجع آيات من‌

    (غفّار طارمى)


    عمل كم، ثواب بسيار

    مفضّل بن عمر كوفى از حضرت صادق عليه السلام نقل كرده كه فرمود:

    إنَّ اللَّهَ تَعالى ضَمِنَ لِلْمُؤْمِنِ ضَماناً، قالَ: قُلتُ: و ما هُو؟ قالَ: ضَمِنَ لَهُ إنْ هُوَ أقَرَّ لَهُ بِالرُّبُوبِيَّةِ، وَلِمُحَمَّدٍ بِالنُّبُوَّةِ، و لِعَلىٍّ بِالْإمامَة، و أدّى‌ مَا افْتَرَضَ‌ اللَّهُ عَلَيْهِ، وأَنْ يُسْكِنَهُ فى جَوارِهِ، وَلَمْ يَحْتَجِبْ عَنْهُ. قالَ: قُلْتُ: فَهذِهِ وَاللَّهِ الْكَرامَةُ الَّتى لا يُشْبِهُها كَرامَةُ الْآدَمِيّينَ! قالَ: ثُمَّ قالَ أبُوعَبْدِاللَّهِ عليه السلام: إعْمَلُوا قَليلًا تَنَعَّمُوا كَثيراً. <<96>>

    خداوند متعال براى مؤمن تعهّد فرموده امرى را، مفضّل مى‌گويد: عرض كردم؟ كدام است؟ فرمود: خداوند تعهّد كرده براى مؤمن در صورتى كه اقرار به پروردگارى او و نبوّت محمّد صلى الله عليه و آله و رهبرى و ولايت على عليه السلام نمايد و واجبات الهى را به جاى آورد او را در جوار خود- يعنى مقام قربش ساكن گرداند و مانع از وصول او بدين مقام نگردد. مفضّل گويد: عرض كردم: به خدا سوگند اين بخشش و احترامى است كه مانندش براى آدميان نيست، سپس حضرت فرمود: عمل كمى بجاى آريد و لذّت فراوان ببريد!!


    پاداش وضو

    امام صادق عليه السلام فرمود:

    مَنْ تَوَضَّأَ و تَمَنْدَلَ كُتِبَتْ لَهُ حَسَنَةٌ، وَمَنْ تَوَضَّأَ وَلَمْ يَتَمَنْدَلْ حَتّى‌ تَجِفَّ وُضُوءُهُ كُتِبَتْ لَهُ ثَلاثُونَ حَسَنَةً. <<97>>

    هر كس وضو بگيرد و وضويش را با دستمال خشك كند برايش يك حسنه است و هر كس وضويش را با دستمال خشك ننمايد تا آب وضو خودش خشك شود برايش سى حسنه است.

    و نيز فرمود:

    مَنْ تَطَهَّرَ ثُمَّ أَوى‌ إلى فِراشِهِ باتَ و فِراشُهُ كَمَسْجِدِهِ. <<98>>

    هر كس وضو بگيرد سپس در رختخواب خود برود، بخسبد در حالى كه بستر او مانند مسجد او خواهد بود.

    پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود:

    مَنْ أسْبَغَ وُضُوءَهُ، و أحْسَنَ صَلاتَهُ، و أدّى‌ زَكاةَ مالِهِ وَكَفَّ غَضَبَهُ، وَسَجَنَ لِسانَهُ، وَاسْتَغفَرَ لِذَنْبِهِ، وَأدَّى النَّصيحَةَ لِأهْلِ بَيْتِ نَبِيِّهِ، فَقَدِ اسْتَكْمَلَ حَقائِقَ الْإيمانِ، وَأبْوابُ الْجَنَّةِ مَفْتُوحَةٌ لَهُ. <<99>>

    هر كس وضوى خود را شاداب و كامل به جاى آورد، نماز خويش را نيكو بخواند، وزكات مالش را بپردازد و خشم خود را فرو نشاند و زبانش را از گناهان مربوطِ به زبان ببندد و براى گناه خود با توبه طلب آمرزش كند و نسبت به اهل بيت پيامبر خويش خيرخواه باشد، البتّه تمام حقايق ايمان در او كامل شده و درهاى بهشت به روى او باز است.


    نعمت جوانى‌

    امام صادق عليه السلام از پدرانش از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مى‌كند:

    إنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ أوْجَبَ الْجَنَّةَ لِشابٍّ كانَ يُكثِرُ النَّظَرَ فِى الْمِرْآةِ فَيُكْثِرُ حَمْدَ اللَّهِ عَلى ذلِكَ. <<100>>

    خداوند واجب مى‌نمايد بهشت را بر آن جوانى كه در آيينه زياد نگاه كند و در هر مرتبه حمد الهى را براى نعمت جوانى به جاى آورد.


    مسجد رفتن‌

    امام صادق عليه السلام فرمود:

    مَنْ مَشى‌ إلى الْمَسْجِدِ لَمْ يَضَعْ رِجْلَهُ عَلى‌ رَطْبٍ وَلا يابِسٍ إلّاسَبَّحَتْ لَهُ الْأرْضُ إلَى الْأرضينَ السّابِعَةِ. <<101>>

    هر كس به سوى مسجد روان شود، قدم به هيچ‌تر و خشكى نمى‌گذارد مگر آن كه از آن جا تا زمين هفتم براى او پروردگار را تسبيح كنند.

    توضيح: از آن جا كه به فرموده قرآن، همه موجودات تسبيح خوان حقّند و شعور توحيد در ذات آنان است، قدمى كه در راه حقّ برداشته شود آن قدر با ارزش است كه بر روى هر چيزى واقع شود، از آن نقطه تا طبقه هفتم زمين از روى بهجت و سرور تسبيح خدا گفته شود و ثواب آن به نفع رونده به مسجد است.


    مواظبت بر اوقات نماز

    ابان بن تَغْلِب مى‌گويد: امام صادق عليه السلام به من فرمود:

    يا أبانُ، هذِهِ الصَّلَواتُ الْخَمْسُ الْمَفْروضاتُ مَنْ أقامَهُنَّ و حافَظَ عَلى مَواقيتِهِنَّ لَقِىَ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَلَهُ عِنْدَهُ عَهْدٌ يُدْخِلُهُ بِهِ الْجَنَّةَ، و مَنْ لَم يُصَلِّهِنَّ بِمَواقيتِهِنَّ فَذلِكَ إلَيْهِ، إنْ شاءَ غَفَرَ لَهُ، و إنْ شَاءَ عَذَّبَهُ.‌ <<102>>

    اى ابان! اين نمازهاى پنج‌گانه را هر كس بپا دارد و مراقب وقت آن باشد، پروردگار را ملاقات كند در حالى كه قراردادى و سندى با خداوند دارد كه او را داخل بهشت گرداند، ولى اگر مواظب اوقات آن نشد چنين سندى ندارد، چنانكه پروردگار بخواهد او را مى‌بخشد و اگر بخواهد عذاب و توبيخ كند!


    روشن كردن مسجد

    رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:

    مَنْ اسْرَجَ فى مَسْجِدٍ مِنْ مَساجِدِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ سِرَاجاً لَمْ تَزَلِ الْمَلائِكَةُ وَحَمَلةُ الْعَرْشِ يَسْتَغْفِرُونَ لَهُ ما دامَ فى ذلِكَ الْمَسْجِدِ ضَؤْءٌ مِنَ السِّراجِ. <<103>>

    هر كس در مسجدى از مسجدهاى خدا چراغى روشن كند، همواره حاملان عرش الهى و فرشتگان از براى او طلب آمرزش كنند تا روشنى آن چراغ باقى است.


    ثواب اذان‌

    امام باقر عليه السلام فرمود:

    مَنْ أذَّنَ سَبْعَ سِنينَ مُحْتَسِباً، جاءَ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَلا ذَنْبَ لَه. <<104>>

    هر كس هفت سال براى خدا اذان بگويد در روز رستاخيز بدون گناه وارد محشر مى‌شود.


    ثواب سجده شكر

    امام صادق عليه السلام فرمود:

    أيُّما مُؤْمِنٍ سَجَدَ لِلَّهِ سَجْدَةً لِشُكْرِ نِعْمَةٍ فى غَيْرِ صَلاةٍ، كَتَبَ اللَّهُ بِها عَشْرَ حَسَناتٍ، و مَحا عَنْهُ عَشْرَ سَيِّئاتٍ، و رَفَعَ لَهُ عَشْرَ دَرَجاتٍ فى الْجِنانِ. <<105>>

    هر مؤمنى در غير حال نماز سجده شكر جهت نعمتى بجا آورد خداوند به آن خاطر ده حسنه براى او بنويسد و ده گناه از نامه عملش پاك كند و ده درجه براى او در بهشت بالا برد.


    ثواب نمازگزار

    امام صادق عليه السلام فرمود:

    لِلْمُصَلّى ثَلاثُ خِصالٍ: إذا قامَ فى صَلاتِهِ يَتَنَاثَرُ عَلَيْهِ الْبِرُّ مِنْ أعْنانِ السَّماءِ إلى مَفْرَقِ رَأْسِهِ، و تَحُفُّ بِهِ الْمَلائِكَةُ مِنْ تَحْتِ قَدَمَيْهِ إلى أعْنانِ السَّماءِ، و مَلَكٌ يُنادِى: أيُّهَا الْمُصَلّى لَوْ تَعْلَمُ مَنْ تُناجِى مَا انْفَتَلْتَ. <<106>>

    براى نمازگزار سه فائده است:

    1- هرگاه به نماز ايستد، از بالاى فضا تا فرق سر او نيكويى‌ها ريزش دارد.

    2- فرشتگان از زير پا تا بالاى آسمان بر او احاطه دارند.

    3- فرشته‌اى به او ندا مى‌دهد: اى نمازگزار! اگر بدانى با كه مناجات مى‌كنى هيچ گاه التفاتى و توجّهى به سوى ديگرى نخواهى كرد.

    پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود:

    مَنْ أتَى الْجَمآعةَ إيماناً و احْتِساباً اسْتَأْنَفَ الْعَمَلَ. <<107>>

    هر كس در نماز جماعت با ايمان و به خاطر آمرزيده شدن تمام گناهانى كه بين خود و خدا داشته، شركت كند، عمل از سر گيرد. [كنايه از آمرزش همه‌ گناهان است.]

    اصبغ بن نُباته مى‌گويد: امير المؤمنين عليه السلام فرمود:

    اهل زمين چون به تبهكارى و نافرمانى پروردگار آلوده شوند، خداوند بر آن شود كه آنها را روى استحقاقشان عقوبت فرمايد، ولى چون نظر كند به سالخوردگان كه در عين ضعف به سوى نماز گام برمى‌دارند و كودكان كه مشغول يادگيرى قرآنند، آنان را مورد عفو قرار داده عذابشان را به تأخير اندازد. <<108>>

    سعدى چه نيكو مى‌سرايد:

    هر شب انديشه ديگر كنم و راى دگر

    كه من از دست تو فردا بروم جاى دگر

    بامدادان كه برون مى‌نهم از منزل پاى‌

    حسن عهدم نگذارد كه نهم پاى دگر

    هر كسى را سر چيزىّ و تمنّاى كسى است‌

    ما به غير از تو نداريم تمنّاى دگر

    زان كه هرگز به صفاى تو در آيينه وهم‌

    متصوّر نشود صورت و بالاى دگر

    وامقى بود كه ديوانه عذرائى بود

    منم امروز و تويى وامق‌ <<109>> و عذراى دگر

    وقت آنست كه صحرا گل و سنبل گيرد

    خلق بيرون شده هر قوم به صحراى دگر

    بامدادان به تماشاى چمن بيرون آى‌

    تا فراق از تو نماند به تماشاى دگر

    هر صباحى غمى از دور زمان پيش آيد

    گويم اين نيز نهم بر سر غمهاى دگر

    باز گويم نه كه دوران حيات اين همه نيست‌

    سعدى امروز تحمّل كن و فرداى دگر

    (سعدى شيرازى)

    ثواب زكات‌

    اميرالمؤمنين عليه السلام در وصيّت لحظات آخر عمرش فرمود:

    اللَّهَ اللَّهَ فِى الزَّكاةِ فَإنَّها تُطْفِئُ غَضَبَ رَبِّكُمْ. <<110>>

    خدا را خدا را، در امر زكات رعايت كنيد كه موجب خاموشى غضب پروردگار است.


    ثواب حج‌

    امام صادق عليه السلام فرمود:

    مَنْ حَجَّ يُريدُ بِهِ اللَّهَ وَ لايُريدُ بِهِ رِياءً و لاسُمْعَةً، غَفَرَ اللَّهُ لَهُ الْبَتَّةَ. <<111>>

    هر كس محض رضاى خدا حج بجا بياورد و قصد ريا يابه گوش مردم رساندن نداشته باشد، مسلّماً خداوند او را مى‌آمرزد.


    ثواب روزه‌

    امام صادق عليه السلام فرمود:

    نَوْمُ الصّائِمِ عِبادَةٌ، وَصَمْتُهُ تَسْبيحٌ، و عَمَلُهُ مُتَقَبَّلٌ، و دُعاؤُهُ مُسْتَجابٌ. <<112>>

    خواب روزه‌دار در ماه رمضان عبادت، سكوتش تسبيح خدا، عملش مورد قبول درگاه الهى و دعاى او مستجاب است.


    ثواب گريه بر سيدالشهداء عليه السلام‌

    محّمد بن مسلم از امام باقر عليه السلام از حضرت سجّاد عليه السلام روايت مى‌كند:

    أيُّما مُؤْمِنٍ دَمَعَتْ عَيْناهُ لِقَتْلِ الْحُسَيْنِ عليه السلام حَتّى‌ تَسيلَ عَلى خَدِّهِ، بَوَّأهُ اللَّهُ تَعالى بِها فِى الْجَنَّةِ غُرَفاً يَسْكُنُها أحْقاباً. و أيُّما مُؤْمِنٍ دَمَعَتْ عَيْناهُ حَتّى‌ تَسيلَ عَلى خَدَّيْهِ فيما مَسَّنا مِنَ الْأذى مِنْ عَدُوِّنا فِى الدُّنْيا بَوَّأَهُ اللَّهُ فِى الْجَنَّةِ مُبَوَّأَ صِدْقٍ. و أيُّما مُؤْمِنٍ مَسَّهُ أذىً فينا فَدَمَعَتْ عَيْناهُ حَتّى‌ تَسيلَ عَلى خَدِّهِ مِنْ مَضاضَةِ ما اوذِىَ فينا، صَرَّفَ اللَّهُ عَنْ وَجْهِهِ الْأذى‌، وَآمَنَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ مِنْ سَخَطِهِ وَالنَّارِ. <<113>>

    هر مؤمنى كه چشمش براى كشته شدن امام حسين عليه السلام اشك بريزد تا بر گونه‌اش روان گردد، خداوند او را در بهشت در غرفه ما جاى دهد كه روزگارى دراز در آن ساكن باشد، هر مؤمنى كه از ديده‌اش اشك بريزد تا بر رخسارش جارى شود براى رنج و آزارى كه از جانب دشمن در اين دنيا به ما رسيده است خداوند عالم او را در بهشت در مكانى صالح و شايسته مسكن دهد و هر مؤمنى كه در دوستى با ما در راه پيروى ما رنجى بدو رسد و چشمش گريان گردد تا بررويش بريزد به خاطر زحمت و رنجى كه در راه اطاعت و دوستى ما به او رسيده، خداوند رنج و ناراحتى قيامتش را بگرداند و او را از خشم و عذاب خود ايمنى دهد.


    ثواب حفظ و عمل به قرآن‌

    امام صادق عليه السلام فرمود:

    الْحافِظُ لِلْقُرْآنِ وَالْعامِلُ بِهِ مَعَ السَّفَرَهِ الْكِرامِ الْبَرَرَةِ. <<114>>

    حافظ قرآن و عمل كننده به آن همدم و همنشين فرشتگان شايسته حقّ است.


    ثواب توبه‌

    ابوبصير از امام صادق عليه السلام روايت مى‌كند: خداوند بزرگ به پيامبرش داود وحى فرستاد كه:

    يا داوُدُ إنَّ عَبْدِىَ الْمُؤْمِنَ إذا أذْنَبَ ذَنْباً ثُمَّ رَجَعَ و تابَ مِنْ ذلِكَ الذَّنْبِ و اسْتَحْيى مِنّى عِنْدَ ذِكْرِهِ، غَفَرْتُ لَهُ و أنْسَيْتُهُ الْحَفَظَةَ؛ وَأَبْدَلْتُهُ الْحَسَنَةَ و لا ابالى، و أنَا أرْحَمُ الرّاحِمينَ. <<115>>

    اى داود! هرگاه از بنده مؤمن من گناهى سرزند و سپس از آن دست كشيده توبه كند و چون ياد آن گناه كند از من شرمنده شود، من او را بيامرزم و از ياد فرشتگان محافظش ببرم و به نيكى و ثواب بدل كنم و پروا ننمايم كه من مهربان‌ترين مهربانانم.


    ثواب معلّم‌

    امام باقر عليه السلام فرمود:

    مُعَلِّمُ الْخَيْرِ يَسْتَغْفِرُ لَهُ دَوابُّ الْأرْضِ و حيتانُ الْبُحُورِ وَكُلُّ صَغيرَةٍ وَكَبيرَةٍ فى أرْضِ اللَّهِ وَسَمائهِ. <<116>>

    براى آموزگارى كه خوبى به مردم بياموزد و راه خير و صلاح زندگى را نشان دهد، همه جنبندگان روى زمين و ماهيان دريا و هر كوچك و بزرگ و ريز و درشتى در زمين و آسمانِ خدا براى او طلب آمرزش مى‌كنند!


    مجالست با مؤمن‌

    رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:

    مُجالَسَةُ أهْلِ الدّينِ شَرَفُ الدُّنْيا و الْآخِرَةِ. <<117>>

    همدمى وهمنشينى با مردم متديّن و خداشناس شرف و بزرگى دنيا و آخرت است.


    حمايت از ايتام و ضعفا

    امام باقر عليه السلام فرمود:

    أرْبَعٌ مَنْ كُنَّ فيهِ بَنَى اللَّهُ لَهُ بَيْتاً فِى الْجَنَّةِ: مَنْ آوَى الْيَتيمَ، و رَحِمَ الضَّعيفَ، وَأشْفَقَ عَلى‌ والِدَيْهِ، و رَفِقَ بِمَمْلُوكِهِ. <<118>>

    چهار خصلت است در هركس باشد خداوند براى او خانه‌اى در بهشت بنا كند:

    1- پناه دادن به يتيم 2- مهربانى با ضعيف 3- نيكويى به پدر و مادر 4- مهربانى و نرم‌خويى با زيردست.


    حفظ آبروى مردم‌

    ابوحمزه ثمالى مى‌گويد: از حضرت باقر عليه السلام شنيدم مى‌فرمود:

    مَنْ كَفَّ نَفْسَهُ عَنْ أعْراضِ النّاسِ كَفَّ اللَّهُ عَنْهُ عَذابَ يَوْمِ الْقِيامَةِ، و مَنْ‌ كَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ أقالَهُ اللَّهُ نَفْسَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ. <<119>>

    هر كس از تعرّض به عِرض و آبروى مردم خويشتن دارى كند خداوند عذاب قيامت را از وى دور سازد و هر كس عصبانيّت و خشم خود را درباره مردم فرونشاند خداوند در قيامت گناهانش را ببخشد.


    ورود به بهشت بدون حساب‌

    امام صادق عليه السلام فرمود:

    ثَلاثةٌ يُدْخِلُهُمُ اللَّهُ الْجَنَّةَ بِغَيْرِ حِسابٍ: إمامٌ عادِلٌ، وَ تاجِرٌ صَدُوقٌ، و شَيْخٌ أفْنى‌ عُمْرَهُ فى طاعَةِ اللَّهِ. <<120>>

    خداوند سه گروه را بدون حساب به بهشت ببرد: رهبر عدالت پيشه، تاجر راستگو، پيرمردى كه عمر خود را در طاعت خدا بسر برده است.


    سير كردن مؤمن‌

    امام صادق عليه السلام فرمود:

    مَنْ أشْبَعَ جُوعَةَ مُؤْمِنٍ وَضَعَ اللَّهُ لَهُ مائِدَةً فِى الْجَنَّةِ يَصْدُرُ عَنْهَا الثَّقَلانِ جَميعاً. <<121>>

    هر كس مؤمن گرسنه‌اى را سير كند خداوند براى او در بهشت سفره‌اى ترتيب دهد كه همه جنّ و انس از سر آن سير برخيزند!


    ثواب قرض دادن و صدقه‌

    امام صادق عليه السلام فرمود:

    ما مِنْ مُسْلِمٍ أقْرَضَ مُسْلِماً قَرْضاً يُريدُ بِهِ وَجْهَ اللَّه إلّااحْتَسَبَ لَهُ أجْرَها بِحسابِ الصَّدَقَةِ حَتّى يَرْجِعَ إلَيْهِ. <<122>>

    هر مسلمانى محض خاطر خدا به مسلمان ديگر قرض الحسنه بدهد، خداوند هر روز ثواب صدقه دادن به حساب او ثبت كند تا زمانى كه مالش از سوى بدهكار برگردد.

    امام صادق عليه السلام از پدرانش از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مى‌كند:

    أرْضُ الْقِيامَةِ نارٌ ما خَلا ظِلِّ الْمُؤْمِنِ، فَإنَّ صَدَقَتَهُ تُظِلُّهُ. <<123>>

    تمام عرصه محشر در قيامت همچون آتش است، به غير از سايبان مؤمن كه آتش نيست به علت اين كه صدقه او در دنيا سايبان او در قيامت است.

    در هر صورت آيات قرآن و روايات و اخبار، ثواب و اجر و مزد هر عمل نيكى را چه كم چه زياد، چه در نهان چه در آشكار بيان كرده كه با مراجعه به آن مى‌توان بر تمام زواياى اين مسئله آگاه شد.


    اعمال زيان بخش در قيامت‌

    امّا عقوبت مجرمان: گذشته از آيات قرآن كه در دسترس همگان، است روايات عجيبى دراين باب وارد شده كه به گوشه‌اى از آن روايات لازم است اشاره شود:


    غفلت‌

    امام صادق عليه السلام فرمود:

    إيّاكُمْ و الْغَفْلَةَ، فَإنَّهُ مَنْ غَفَلَ فَإنَّما يَغْفُلُ عَلى نَفْسِهِ، إيّاكُمْ و التَّهاوُنَ بِأمْرِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ، فإنَّهُ مَنْ تَهاوَنَ بِأَمْرِاللَّهِ أهانَهُ اللَّه يَوْمَ الْقِيامَةِ. <<124>>

    شما را از غفلت و بى توجّهى به حقايق زنهار مى‌دهم كه هر كس غفلت ورزد به ضرر خويش اقدام كرده؛ و شما را از سبك شمردن دستور الهى بر حذر مى‌دارم كه هر كس دستور خدا را سبك بشمارد خداوند او را در قيامت خوار و بى‌مقدار سازد.


    ملعون الهى‌

    امام كاظم عليه السلام فرمود:

    مَلْعُونٌ مَنِ اتَّهَمَ أخاهُ، مَلْعُونٌ مَنْ غَشَّ أخاهُ، مَلْعُونٌ مَنْ لَمْ يَنْصَحْ أخاهُ، مَلْعُونٌ مَنِ اغْتابَ أخاهُ. <<125>>

    تهمت زننده، غشّ كننده و كسى كه خير خواه مردم نيست و غيبت كننده، هر چهار گروه از رحمت خدا بدورند.


    انكار امامت‌

    حسين بن علا مى‌گويد: از حضرت صادق عليه السلام شنيدم كه فرمود:

    لَوْجَحَدَ أميرَالْمُؤْمِنينَ عليه السلام جَميعُ مَنْ فِى الْأرْضِ لَعَذَّبَهُمْ اللَّهُ جَميعاً و أدْخَلَهُم النّارَ. <<126>>

    اگر همه اهل زمين امامت و رهبرى و واجب الاطاعه بودن اميرالمؤمنين عليه السلام را انكار كنند و از اطاعتش سر باز زنند خداوند همه را عذاب خواهد كرد و به دوزخشان خواهد فرستاد.

    امام صادق عليه السلام فرمود:

    مَنِ ادَّعَى الْإمامَةَ و لَيْسَ مِنْ أهْلِها فَهُوَ كافِرٌ. <<127>>

    هر كس مدّعى امامت و پيشوائى و رهبرى مسلمانان شود و در حقيقت لايق اين مقام نباشد، كافر است.


    مجازات در دنيا

    امام باقر عليه السلام از نوشته اميرالمؤمنين عليه السلام نقل مى‌كند:

    ثَلاثُ خَصالٍ لا يَموتُ صاحِبُهُنَّ أبَداً حَتّى يرى‌ و بالَهُنَّ: الْبَغْىُ، وَقَطيعَةُ الرَّحِمِ، و الْيَمينُ الْكاذِبَةُ يُبارَزُ اللَّهُ بِها. <<128>>

    سه خصلت است كه دارندگان آن نميرند تا مجازات و وبال آن را در دنيا ببينند: ستمكارى، قطع رحم، قسم دروغى كه به آن با خداوند بزرگ مبارزه شود.


    مكر و فريب مردم‌

    رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله مكرّر مى‌فرمود:

    الْمَكْرُ وَالخَديعَةُ فِى النّارِ. <<129>>

    نيرنگ به مردم و فريب دادن آنان دو گناهى است كه كننده‌اش در آتش دوزخ است!


    حرام بودن ورود به بهشت‌

    امام على عليه السلام فرمود:

    تَحْرُمُ الْجَنَّةُ عَلى ثَلاثَةٍ: النَّمّامِ، وَالْقَتّالِ، و عَلى مُدْمِنِ الْخَمْرِ. <<130>>

    بهشت بر سه كس حرام است: سخن‌چين، خون‌ريز، شراب‌خوار.


    تعصّب نابجا

    امام صادق عليه السلام فرمود:

    مَنْ تَعَصَّبَ عَصَبَهُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ بِعِصابَةٍ مِنَ النّارِ. <<131>>

    هر كس نابجا تعصّب ورزد خداوند پيشانى بندى از آتش بر سر او بندد.


    محروم از نظر رحمت‌

    امام صادق عليه السلام فرمود:

    ثَلاثَةٌ لا يَنْظُرُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ إلَيْهِمْ: ثانى عِطْفِهِ، وَمُسْبِلُ إزارِهِ خُيَلاءَ، وَالْمُنْفِقُ سِلْعَتَهُ بِالْأَيْمانِ، إنَّ الْكِبْرِياءَ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ. <<132>>

    سه كس را خداوند عزّوجلّ نظر رحمت نيفكند: آن كه بزرگى بفروشد، آن كه از تكبّر دامن روى زمين كشد، آن كه با سوگند دروغ متاع خويش را رواج دهد. سپس فرمود: به راستى كه بزرگ منشى مخصوص پروردگار عالميان است.


    كبر

    امام باقر و صادق عليهما السلام فرمودند:

    لايَدْخُلُ الْجَنَّةَ مَنْ فى قَلْبِهِ مِثْقالُ ذَرَّةٍ مِنْ كِبْرٍ. <<133>>

    در قلب هر كس ذرّه‌اى از كبر باشد وارد بهشت نمى‌شود.


    كاهش روزى‌

    امام صادق عليه السلام فرمود:

    أيُّما ناشٍ نَشَأَ فى قَوْمِهِ ثُمّ لَمْ يُؤَدَّبْ عَلى مَعْصِيَتِهِ فَانَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ أوَّلُ ما يُعاقِبُهُمْ فيهِ أنْ يَنْقُصَ مِنْ أرْزاقِهِمْ. <<134>>

    هر جوان نورسى كه در ميان قومى پرورش يابد و آنان وى را در گناهى كه از او سر زند مجازات و توبيخ و تأديب نكنند، خداوند عزّوجلّ نخستين عقوبتى كه بر آنان روا دارد آن است كه روزى آنها را كاهش دهد.


    گناه و خنده‌

    رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:

    مَنْ أذْنَبَ ذَنْباً و هُوَ ضاحِكٌ دَخَلَ النّارَ و هُوَ باكٍ. <<135>>

    هر كس مرتكب گناهى شود و خندان باشد، در حال گريه به دوزخ رود.


    شهادت دروغ‌

    امام صادق عليه السلام فرمود:

    شاهِدُ الزُّورِ لا تَزُولُ قَدَماهُ حَتّى‌ تَجِبَ لَهُ النّارُ. <<136>>

    كسى كه شهادت دروغ بدهد، از آن مكان گام برنداشته جهنّم بر او لازم و حتم گردد.


    قسم دروغ‌

    امام صادق عليه السلام فرمود:

    مَنْ حَلَفَ عَلى يَمينٍ وَهُوَ يَعْلَمُ أنَّهُ كاذِبٌ فَقَدْ بارَزَ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ. <<137>>

    هر كس براى اثبات يا نفى حقّى قسم ياد كند و بداند كه دروغ مى‌گويد، گويى به مبارزه با خداوند بزرگ برخاسته است.


    گناهان كبيره‌

    عَنْ عَبّادِ بْنِ كَثيرِ النَّوَاءِ قالَ: سَأَلْتُ أبا جَعْفَرٍ عليه السلام عَنِ الْكَبائِرِ قالَ: كُلُّ شَىْ‌ءٍ أوْعَدَ اللَّهُ عَلَيْهِ النّارَ. <<138>>

    عبّاد بن كثير نَوّاء مى‌گويد: از امام باقر پرسيدم: كباير كدامند؟ حضرت فرمود:

    آن اعمالى كه خداوند بر ارتكاب آنها وعده آتش داده است.


    پرداخت حقوق الهى‌

    امام باقر عليه السلام فرمود:

    خداوند عزيز در قيامت مردمى را از گورها برمى انگيزاند در حالى كه دست‌هايشان به گردن گره خورده به نحوى كه توانايى برداشتن اندك چيزى ندارند اگر چه به اندازه انگشتى باشد و به همراه آنان فرشتگانى باشند كه آنها را سخت سرزنش و توبيخ كنند و گويند: اينان كسانى هستند كه از مال بسيارى كه حضرت حقّ در اختيار آنها نهاده بود حقّ خدا را نپرداختند. <<139>>


    افطار روزه‌

    حمّاد رازى مى‌گويد: حضرت صادق عليه السلام مى‌فرمود:

    مَنْ أفَطَرَ يَوْماً مِنْ شَهرِ رَمَضانَ خَرَجَ رُوحُ الْايمانِ مِنْهُ. <<140>>

    هر كس يك روز از ماه رمضان را بدون عذر شرعى روزه نگيرد، روح ايمان از او جدا مى‌شود!


    برخورد با مؤمن‌

    مُعَلَّى بن خُنَيْس مى‌گويد: حضرت صادق عليه السلام مى‌فرمود:

    قالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ: لِيَأْذَنْ بِحَرْبٍ مَنّى مَنْ أذَلَّ عَبْدِىَ الْمُؤْمِنَ، وَلْيَأْمَنْ غَضَبى مَنْ أكْرَمَ عَبْدِىَ الْمُؤْمِنَ. <<141>>

    خداوند سبحان فرموده: هر كس بنده مؤمن مرا پست شمارد يا او را خوار و ذليل گرداند خود را آماده مبارزه با من نموده (يا به من اعلان جنگ داده است) و آن كه بنده مؤمن را تجليل و احترام نمايند از غضب و خشم من در امان است.


    تهمت و افترا

    امام صادق عليه السلام فرمود:

    مَنْ بَهَتَ مُؤْمِناً أوْ مُؤْمِنَةً مِمَّا لَيْسَ فيهِما بَعَثَهُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ فى طينَةِ خَبالٍ حَتَّى يَخْرُجَ مَمّا قالَ: قُلْتُ: و ما طينَةُ خَبالٍ؟ قالَ: صَديدٌ يَخْرُجُ مِنْ فُرُوجِ الْمُومِساتِ. <<142>>

    هر كس به مرد مؤمن يا به زن مؤمنه‌اى افترا ببندد و آنان را به چيزى كه در آنها نيست تهمت زند، خداوند او را روز قيامت در طينت خبال برانگيزد و نگهدارد تا از عهده آنچه گفته بيرون آيد. راوى مى‌گويد: گفتم: طينت خبال چيست؟ فرمود: چركابى كه از عورت زنان بدكاره بيرون مى‌آيد.


    ويرانى زندگى‌

    رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:

    أرْبَعَةٌ لا تَدْخُلُ بَيْتاً واحِدَةٌ مِنْهُنَّ إلّاخَرِبَ وَلَمْ يُعْمَرْ بِالْبَرِكَةِ: الْخِيانَةُ، وَالسِّرِقَةُ، وَشُرْبُ الْخَمْرِ، وَالزِّنا. <<143>>

    چهار چيز است كه يكى از آنها داخل زندگى كسى نشد مگر آن كه آن را ويران ساخت و بركت را از آن جا دور كرد: خيانت، دزدى، باده‌نوشى، زنا.


    كيفر بت پرست‌

    امام صادق عليه السلام فرمود:

    مُدْمِنُ الزِنا و السَّرَقِ و الشُّرْبِ كَعابِدِ وَثَنٍ. <<144>>

    كسى كه كارش به طور مكرّر زنا يا دزدى يا ميگسارى است كيفرش همچون كيفر بت پرست است.


    فروتنى در برابر ستمكار

    امام صادق عليه السلام فرمود:

    دين خود را با ورع و تقوا و بى‌نيازى به خدا از همه، به صرف نظر كردن‌ درخواست حاجت از شاه و سلطان حفظ كنيد و بدانيد هر مؤمنى كه براى قدرتمندى يا مخالف دينى به طمع مال، فروتنى كند خداوند او را گمنام گرداند و بر اين كار بر او خشم گيرد و او را واگذار به همان شخص نمايد و چنانچه به سبب فروتنى در برابر ستمكار، مالى به دست آورد خداوند بركت را از آن مال مى‌برد و اگر چيزى از آن را به مصرف حجّ يا عمره يا آزاد كردن بنده برساند، پاداش نخواهد داد. <<145>>


    خيانت‌

    رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:

    لا تَزالُ امَّتى بِخَيْرٍ ما لَمْ يَتَخاوَنُوا، و أدُّوا الْأمانَةَ، وَآتَوُا الزَّكاةَ؛ وَإذا لَمْ يَفْعَلُوا ذلِكَ ابْتَلُوا بِالْقَحْطِ وَالسِّنينَ. <<146>>

    كار امّت من همواره به خير و خوبى و صلاح است تا وقتى كه به يكديگر خيانت نكنند و امانت را به صاحبش برسانند و زكات مال خود را بدهند و هرگاه اين دستورها را به كار نبستند گرفتار به قحطى و خشكسالى خواهند شد.


    آسيابى در جهنم‌

    امام صادق عليه السلام به نقل از امام على عليه السلام فرمود:

    همانا در جهنّم آسيابى است كه خرد مى‌كند، بعد فرمود: آيا نمى‌پرسيد چه چيز را خرد مى‌كند؟ پرسيدند: يا اميرالمؤمنين چه چيز را خرد مى‌كند؟ فرمود:

    علماى فاجر، قاريان فاسق، زمامداران ستمكار، وزيران خيانتكار و كدخدايان دروغزن را. همانا در دوزخ شهرى است كه آن را حصينه مى‌گويند، آيا نمى‌پرسيد در آن چيست؟ پرسيدند: چيست؟ فرمود: دستهايى كه با رهبرى مصلح و امامى بر حقّ پيمان بست ولى آن پيمان را شكست. <<147>>


    گناه بدعت‌

    امام صادق عليه السلام فرمود:

    كُلُّ بِدْعَةٍ ضَلالَةٌ، وَكُلُّ ضَلالَةٍ سَبيلُها إلَى النّارِ. <<148>>

    هر حرف و مكتب من درآوردى، بدعت و گمراهى است و هر گمراهى راهش به سوى آتش است.


    كم كارى‌

    امام صادق عليه السلام فرمود:

    مَنْ وَلِىَ شَيْئاً مِنْ امُورِ الْمُسْلِمينَ فَضَيَّعَهُمْ ضَيَّعَهُ اللَّهُ تَعالى. <<149>>

    هر كس متولّى كارى از امور مسلمانان شود و وظيفه خود را صحيح و درست انجام ندهد و صاحب حقّ را به حقّش نرساند، خداوند وى را از رحمتش بى نصيب گرداند.


    اعوان ظالمان‌

    پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله فرمود:

    إذا كانَ يَوْمُ الْقِيامَةِ نادى‌ مُنادٍ: أيْنَ الظَّلَمَةُ وَأعْوانُهُمْ وَمَنْ لاقَ لَهُمْ دَواةً أوْ رَبَطَ لَهُمْ كيساً أوْ مَدَّ لَهُمْ مَدَّةَ قَلَمٍ، فَاحْشُرُوهُم مَعَهُمْ. <<150>>

    چون روز قيامت شود منادى حقّ ندا دهد: كجايند بيدادگران و اعوانشان و آنان كه براى آنها ليقه به دوات گذاشتند، يا سركسيه و جوالى را براى آنها ريسمان بستند، يا قلمى را اصلاح نمودند، پس همه اعوان را با خود ظالمان قرار دهيد.


    عقاب زنا

    امام صادق عليه السلام از پدرش امام باقر عليه السلام نقل فرمود كه:

    لِلزّانى سِتُّ خِصالٍ: ثَلاثٌ فِى الدُّنْيا، ثَلاثٌ فِى الْآخِرَة. أمَّا الَّتى فِى الدُّنْيا فَيُذْهِبُ بِنُورِ الْوَجْهِ، و يُورِثُ الْفَقْرَ، و يُعَجِّلُ الْفَناءَ. و أمَّا الَّتى فِى الْآخِرَةِ فَسَخَطُ الرَّبِّ، و سُوءُ الْحِسابِ، وَ الْخُلُودُ فِى النّارِ. <<151>>

    زناكار را شش عقوبت و وبال است: سه در دنيا و سه در آخرت. امّا آنچه در دنياست: رفتن نور چهره، فقر، پيش افتادن مرگ. و امّا آنچه در آخرت است: خشم حقّ، سوء محاسبه، خلود در آتش.

    اين بود اجر و مزد نيكوكاران وعقاب بدكاران كه حضرت سجّاد عليه السلام در جملات مورد بحث به آن اشاره فرموده‌اند و من به اندازه لازم به تفصيل و توضيح آن با كمك حضرت محبوب اقدام كردم.

    حكيم سنائى در زمينه عمر و دنيا و حساب و كتاب وتوحيد چه نيكو سروده است:

    مسلمانان سراى عمر در گيتى دو در دارد

    كه خاص و عام و نيك و بد بدين هر دو گذر دارد

    دو در دارد حيات و مرگ كاندر اوّل و آخر

    يكى قفل از قضا دارد يكى بند از قدر دارد

    چو هنگام بقا باشد قضا اين قفل بگشايد

    چو هنگام فنا آيد قدر اين بند بردارد

    اجل در بند تو دائم تو در بند امَل آرى‌

    اجل كار دگر دارد امَل كار دگر دارد

    هر آن عالم كه در دنيا به اين معنى بينديشد

    جهان را پر خطر بيند روان را پر خطر دارد

    هر آن كس كو گرفتار است اندر منزل دنيا

    نه درمان اجل دارد نه سامان حذر دارد

    طمع در سيم و زر چندين مكن گر دين و دل خواهى‌

    كه دين و دل تبه كرد آن كه دل در سيم و زر دارد

    چه نوشى شربت نوشين و آخر ضربت هجران‌

    همه رنجت هَبا <<152>> گردد همه كارت هدر دارد

    سنايى را مسلّم شد كه گويد زهد پرمعنا

    نداند قيمت نظمش هر آن كو گوش كر دارد

    (سنايى غزنوى)

    ______________________________

    (1)- غافر (40): 11- 12.

    (2)- سجده (32): 12- 14.

    (3)- فاطر (35): 37.

    (4)- ابراهيم (14): 44.

    (5)- مؤمنون (23): 106- 108.

    (6)- مجموعة ورّام: 1/ 5؛ كنز العمال: 16/ 242، حديث 44312.

    (7)- مجموعة ورّام: 1/ 4؛ مسند أبى يعلى: 7/ 302، با كمى اختلاف.

    (8)- مجموعة ورّام: 1/ 2؛ المحلى، ابن حزم: 10/ 40.

    (9)- مجموعة ورّام: 1/ 3؛ الزهد و صفة الزاهدين: 66، حديث 123.

    (10)- بهاء الدين محمد ولد: عارف و واعظ قرن ششم و هفتم پدر جلال الدين محمد بلخى (مولانا) وى مشهور به <<بهاء ولد>> و ملقب به <<سلطان العلماء>> است.

    (11)- حمول: بار.

    (12)- غازه: صدا، آواز.

    (13)- خمار: چادرزنان، پارچه‌اى كه به وسيله آن زن خود را مى‌پوشاند، حجاب.

    (14)- معجر: پارچه‌اى كه زنان بر سر افكنند، چارقد، روسرى.

    (15)- استعصام: پناه آوردن.

    (16)- معارف بهاء ولد: 1/ 95.

    (17)- بلاغة الإمام علىّ بن الحسين: 194.

    (18)- كلمة الرسول الاعظم: 136.

    (19)- بيّنه (98): 7- 8.

    (20)- تحف العقول: 409؛ بحار الأنوار: 75/ 321، باب 25.

    (21)- مشكاة الأنوار: 304؛ بحار الأنوار: 68/ 172، باب 64، حديث 4.

    (22)- خاتمة مستدرك الوسائل: 2/ 259، به نقل از رساله بغية المريد.

    (23)- نجم الثاقب: 2/ 776- 778، باب 7، حكايت 95.

    (24)- غرر الحكم: 160، حديث 3061.

    (25)- غرر الحكم: 149، حديث 2714؛ مستدرك الوسائل: 12/ 150، باب 94، ذيل حديث 13753.

    (26)- غرر الحكم: 167، حديث 3291؛ بحار الأنوار: 100/ 38، باب 2، حديث 85.

    (27)- غرر الحكم: 159، حديث 3025؛ عيون الحكم والمواعظ: 159.

    (28)- غرر الحكم: 132، حديث 2277؛ عيون الحكم والمواعظ: 147.

    (29)- غرر الحكم: 151، حديث 2789.

    (30)- مصطبه: محل اجتماع مردم.

    (31)- شانزده رساله، شاه داعى: 7- 14.

    (32)- بحار الأنوار: 1/ 164، باب 1، حديث 2؛ الكافى: 1/ 34، حديث 1.

    (33)- كلمة الرسول الأعظم: 87- 88؛ بحار الأنوار: 74/ 162، باب 7، حديث 169؛ دعائم الاسلام: 1/ 79.

    (34)- كلمة الرسول الأعظم: 87- 88.

    (35)- كلمة الرسول الأعظم: 108.

    (36)- كلمة الرسول الأعظم: 109.

    (37)- بحار الأنوار: 79/ 206، باب 1، حديث 11؛ الخصال: 1/ 322، حديث 6؛ كلمة الرسول الأعظم: 109.

    (38)- بحار الأنوار: 71/ 383، باب 23، حديث 94؛ الأمالى، شيخ طوسى: 182، حديث 306؛ كلمة الرسول الأعظم: 110.

    (39)- كلمة الرسول الأعظم: 112.

    (40)- بحار الأنوار: 74/ 162، باب 7، حديث 162؛ تحف العقول: 56؛ كلمة الرسول الأعظم: 115.

    (41)- بحار الأنوار: 74/ 178، باب 7؛ اعلام الدين: 333؛ كلمة الرسول الأعظم: 127.

    (42)- نجم (53): 31.

    (44)- لقمان (31): 20.

    (45)- ابراهيم (14): 34.

    (46)- بقره (2): 40.

    (47)- ابراهيم (14): 28.

    (48)- بقره (2): 211.

    (49)- مفاتیح الجنان: دعای ابوحمزه ثمالی

    (50)- فصّلت (41): 30.

    (51)- فجر (89): 27- 30.

    (52)- يونس (10): 62- 64.

    (53)- فرقان (25): 22.

    (54)- نساء (4): 97.

    (55)- انعام (6): 93.

    (56)- نحل (16): 28.

    (57)- محمّد (47): 27- 28.

    (58)- بحار الأنوار: 6/ 126، باب 4، حديث 4؛ بحار الأنوار: 68/ 266، باب 76، حديث 13.

    (59)- روضة الواعظين: 2/ 430؛ مشكاة الأنوار: 304؛ كنز العمال: 15/ 551، حديث 42139.

    (60)- بحار الأنوار: 6/ 127، باب 4، حديث 11؛ الخصال: 1/ 33، حديث 1؛ التوحيد: 288، باب 41، حديث 6.

    (61)- بحار الأنوار: 6/ 128، باب 4، حديث 13؛ الخصال: 1/ 74، حديث 115.

    (62)- بحار الأنوار: 6/ 129، حديث 19؛ الامالى، شيخ مفيد: 190، حديث 17.

    (63)- بحار الأنوار: 6/ 154، باب 6، حديث 9؛ معانى الأخبار: 288، حديث 3؛ المحجة البيضاء: 8/ 254.

    (64)- بحار الأنوار: 6/ 155، باب 6، ذيل حديث 9؛ معانى الأخبار: 289، حديث 4.

    (65)- بحار الأنوار: 6/ 155، باب 6 حديث 10؛ معانى الأخبار: 290، حديث 6.

    (66)- بحار الأنوار: 6/ 156، باب 6، حديث 13؛ معانى الأخبار: 290، حديث 9.

    (67)- بحار الأنوار: 12/ 74، باب 3، حديث 25؛ عوالى اللآلى: 1/ 274، حديث 100.

    (68)- مؤمنون (23): 99- 100.

    (69)- غافر (40): 46.

    (70)- آل عمران (3): 169.

    (71)- يس (36): 26- 27.

    (72)- نور الثقلين: 4/ 383- 384، ذيل آيه 26 سوره يس.

    (73)- بحار الأنوار: 6/ 267، باب 8، حديث 115؛ الكافى: 3/ 242، حديث 2.

    (74)- عدل الهى: 251.

    (75)- بحار الأنوار: 6/ 161، باب 6، حديث 28؛ جامع الأخبار: 170.

    (76)- بحار الأنوار: 22/ 374، باب 11، حديث 13.

    (77)- معاد، فلسفى: 1/ 323.

    (78)- معاد شناسى: 1/ 142.

    (79)- بحار الأنوار: 6/ 276، باب 8؛ المحجة البيضاء: 8/ 309.

    (80)- زمر (39): 68.

    (81)- مؤمنون (23): 101- 103.

    (82)- يس (36): 51- 52.

    (83)- مدّثّر (74): 8- 10.

    (84)- مريم (19): 68.

    (85)- المحجة البيضاءك 8/ 331.

    (86)- انفطار (82): 6.

    (87)- ثواب الأعمال: 2؛ مستدرك الوسائل: 5/ 364، باب 36، حديث 6097؛ وسائل الشيعة: 7/ 210، باب 44، حديث 9133.

    (88)- ثواب الأعمال: 3؛ وسائل الشيعة: 15/ 225، باب 15، حديث 30338.

    (89)- ثواب الأعمال: 4؛ مستدرك الوسائل: 5/ 321، باب 23، حديث 5988.

    (90)- بحار الأنوار: 73/ 360، باب 67، حديث 30؛ ثواب الأعمال: 281.

    (91)- ثواب الأعمال: 5؛ وسائل الشيعة: 15/ 256، باب 23، حديث 20438.

    (92)- ثواب الأعمال: 6؛ بحار الأنوار: 3/ 7، باب 1، حديث 16.

    (93)- زاج: نوعى سنگ معدنى كه چون آب به آن رسد سياه مى‌شود.

    (94)- بحار الأنوار: 23/ 84، باب 4، حديث 25؛ بشارة المصطفى: 268.

    (95)- بكيم: گنگ و كر و كور و لال مادر زاد.

    (96)- ثواب الأعمال: 15؛ بحار الأنوار: 3/ 3، باب 1، حديث 6.

    (97)- ثواب الأعمال: 16؛ بحار الأنوار: 77/ 330، باب 6، حديث 4.

    (98)- ثواب الأعمال: 18؛ مفتاح الفلاح: 212؛ كشف اللثام: 121.

    (99)- ثواب الأعمال: 26؛ بحار الأنوار: 79/ 218، باب 1، حديث 35.

    (100)- ثواب الأعمال: 25؛ وسائل الشيعة: 7/ 173، باب 21، حديث 9038.

    (101)- بحار الأنوار: 81/ 13، باب 8، حديث 91؛ مكارم الأخلاق: 297.

    (102)- ثواب الأعمال: 28؛ بحار الأنوار: 80/ 17، باب 6، حديث 28.

    (103)- ثواب الأعمال: 29؛ بحار الأنوار: 81/ 15، باب 8، حديث 94.

    (104)- ثواب الأعمال: 31؛ بحار الأنوار: 81/ 146، باب 13، حديث 40.

    (105)- ثواب الأعمال: 35؛ بحار الأنوار: 83/ 201، باب 44، حديث 12.

    (106)- ثواب الأعمال: 3؛ بحار الأنوار: 79/ 215، باب 1، حديث 30.

    (107)- ثواب الأعمال: 37.

    (108)- ثواب الأعمال: 28؛ وسائل الشيعة: 6/ 180، باب 7، حديث 7675؛ بحار الأنوار: 81/ 14، باب 8، حديث 93.

    (109)- وامق: محبوب، دوست.

    (110)- ثواب الأعمال: 46؛ بحار الأنوار: 93/ 27، باب 1، ذيل حديث 57.

    (111)- ثواب الأعمال: 46؛ بحار الأنوار: 96/ 24، باب 2، حديث 101.

    (112)- ثواب الأعمال: 51؛ بحار الأنوار: 93/ 253، باب 30، حديث 21.

    (113)- ثواب الأعمال: 83؛ بحار الأنوار: 44/ 281، باب 34، حديث 13.

    (114)- ثواب الأعمال: 101؛ وسائل الشيعة: 6/ 176، باب 5، حديث 7667؛ الأمالى، شيخ صدوق: 59، حديث 6.

    (115)- وسائل الشيعة: 16/ 74، باب 86، حديث 21017؛ بحار الأنوار: 6/ 28، باب 20، حديث 30.

    (116)- ثواب الأعمال: 131؛ بحار الأنوار: 2/ 17، باب 8، حديث 40.

    (117)- ثواب الأعمال: 132؛ بحار الأنوار: 1/ 199، باب 4، حديث 2.

    (118)- ثواب الأعمال: 133؛ بحار الأنوار: 72/ 20، باب 33، حديث 15.

    (119)- ثواب الأعمال: 133؛ بحار الأنوار: 72/ 54، باب 42، حديث 16.

    (120)- ثواب الأعمال: 133؛ بحار الأنوار: 100/ 98، باب 1، حديث 32.

    (121)- ثواب الأعمال: 137؛ بحار الأنوار: 71/ 385، باب 23، حديث 103.

    (122)- ثواب الأعمال: 138؛ بحار الأنوار: 100/ 139، باب 1، حديث 6.

    (123)- ثواب الاعمال: 140؛ بحار الأنوار: 93/ 124، باب 14، حديث 36.

    (124)- ثواب الأعمال: 203؛ بحار الأنوار: 69/ 227، باب 112، حديث 3؛ المحاسن: 1/ 96، حديث 58.

    (125)- بحار الأنوار: 75/ 333، باب 25، ذيل حديث 9؛ مستدرك الوسائل: 9/ 122، باب 132، حديث 10425.

    (126)- ثواب الأعمال: 209؛ بحار الأنوار: 69/ 134، باب 101، حديث 11؛ المحاسن: 1/ 89، باب 15، حديث 36.

    (127)- ثواب الأعمال: 314؛ بحار الأنوار: 25/ 112، باب 3، حديث 7؛ مستدرك الوسائل: 11/ 29، باب 8، حديث 12354.

    (128)- ثواب الأعمال: 220؛ بحار الأنوار: 75/ 174، باب 22، حديث 23؛ الخصال: 1/ 124، حديث 119.

    (129)- ثواب الأعمال: 270؛ بحار الأنوار: 72/ 285، باب 72، حديث 7؛ وسائل الشيعة: 12/ 241، باب 137، حديث 16199.

    (130)- ثواب الأعمال: 270؛ بحار الأنوار: 101/ 376، حديث 31.

    (131)- بحار الأنوار: 70/ 291، باب 133، حديث 18؛ الكافى: 2/ 318، حديث 4.

    (132)- ثواب الأعمال: 221؛ بحار الأنوار: 100/ 99، باب 1، حديث 33؛ مستدرك الوسائل: 13/ 271، باب 20، حديث 15328.

    (133)- ثواب الأعمال: 221؛ بحار الأنوار: 70/ 215، باب 130، حديث 6.

    (134)- ثواب الأعمال: 223؛ بحار الأنوار: 97/ 78، باب 1، حديث 32.

    (135)- ثواب الأعمال: 223؛ بحار الأنوار: 70/ 356، باب 137، حديث 68؛ وسائل الشيعة: 15/ 338، باب 48، حديث 20683.

    (136)- ثواب الأعمال: 225؛ مجموعة ورام: 2/ 267؛ الأمالى، شيخ صدوق: 482، حديث 2.

    (137)- ثواب الأعمال: 226؛ بحار الأنوار: 101/ 311، باب 1، حديث 28؛ وسائل الشيعة: 23/ 203، حديث 29370.

    (138)- ثواب الأعمال: 233؛ وسائل الشيعة: 15/ 317، باب 45، حديث 20624؛ بحار الأنوار: 76/ 13، باب 68، حديث 15.

    (139)- ثواب الأعمال: 234؛ بحار الأنوار: 93/ 21، باب 1، حديث 49؛ وسائل الشيعة: 9/ 44، باب 6، حديث 11482.

    (140)- ثواب الأعمال: 236؛ بحار الأنوار: 93/ 372، باب 46، حديث 59؛ مستدرك الوسائل: 7/ 402، باب 2، حديث 8529.

    (141)- ثواب الأعمال: 238؛ بحار الأنوار: 72/ 145، باب 56، حديث 12؛ وسائل الشيعة: 12/ 269، باب 147، حديث 16278.

    (142)- ثواب الأعمال: 240؛ بحار الأنوار: 72/ 244، باب 66؛ حديث 5؛ وسائل الشيعة: 12/ 287، باب 153، حديث 16322.

    (143)- ثواب الأعمال: 242؛ عوالى اللآلى: 1/ 363، حديث 47.

    (144)- ثواب الأعمال: 244؛ بحار الأنوار: 76/ 140، باب 86، حديث 47.

    (145)- ثواب الأعمال: 246، وسائل الشيعة: 11/ 146، باب 52، حديث 14484؛ بحار الأنوار: 72/ 371، باب 82، حديث 15.

    (146)- ثواب الأعمال: 251؛ بحار الأنوار: 72/ 172، باب 58، حديث 10.

    (147)- ثواب الأعمال: 253؛ بحار الأنوار: 72/ 338، باب 81، حديث 14.

    (148)- الكافى: 1/ 56، باب البدع والرأى، حديث 8؛ وسائل الشيعة: 16/ 272، باب 40، حديث 21547.

    (149)- ثواب الأعمال: 260؛ عوالى اللآلى: 1/ 366، حديث 61.

    (150)- ثواب الأعمال: 260؛ بحار الأنوار: 72/ 372، باب 82، حديث 17.

    (151)- ثواب الأعمال: 262؛ الكافى: 5/ 541، باب الزّانى، حديث 3؛ بحار الأنوار: 76/ 22، باب 69، حديث 17.

    (152)- هبا: ضايع شده، هدر رفتن.

  • ( 7 )  عَدْلًا مِنْهُ ، تَقَدَّسَتْ أَسْمَاؤُهُ ، وَ تَظاَهَرَتْ آلَاؤُهُ، لَا يُسْأَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْأَلُونَ.
    (7)

    استاد انصاریان این فراز را همراه با فراز قبل شرح کرده اند، برای مشاهده لطفا «اینجا» را کلیک کنید.

  • ( 8 )  وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَوْ حَبَسَ عَنْ عِبَادِهِ مَعْرِفَةَ حَمْدِهِ عَلَى مَا أَبْلَاهُمْ مِنْ مِنَنِهِ الْمُتَتَابِعَةِ ، وَ أَسْبَغَ عَلَيْهِمْ مِنْ نِعَمِهِ الْمُتَظَاهِرَةِ ، لَتَصَرَّفُوا فِي مِنَنِهِ فَلَمْ يَحْمَدُوهُ ، وَ تَوَسَّعُوا فِي رِزْقِهِ فَلَمْ يَشْكُرُوهُ .
    (8)

    مقام حمد و ابزار آن‌

    از جملات عالى و پرارزش اين فراز از دعا استفاده مى‌شود كه حفظ حدود انسانيّت به شناخت نعمت‌ها و مُنعم نعمت‌ها و شكر و حمد در برابر نعمت‌هاست كه هر كس در طريق معرفت منعم و نعمت و حمد و سپاس با مهيّا بودن تمام وسايل كار از جانب حق قدم نگذارد، از مدار انسانيّت خارج شده به چاه حيوانيّت و بدتر از آن درخواهد افتاد!

    ابزار شناخت منعم و نعمت عبارت است از: عقل، فطرت، وجدان، نبوّت، امامت و قرآن. و ابزار حمد و سپاس عبارت است از: اعضا و جوارح كه اين ابزار به انسان ارزشى مافوق ارزش ها مى‌دهد و وى را از بسيارى از موجودات و در نهايت از تمام عالم و عالميان برتر مى‌نمايد.

    چه بدبخت و تهيدست‌اند آن مردمى كه جز خور و خواب و شهوت كارى ندارند و كارى نكردند! چه پرشقاوت و ظَلوم و جَهول‌اند آنان كه در مقام شناخت منعم و نعمت و در مرحله اداى سپاس و شكر برنيامدند؛ اينان كوردلان و پست فطرتانى هستند كه به فرموده قرآن مجيد: از حيوانات هم بدترند كه حيوانات در عين نداشتن عقل و خرد و فطرت و وجدان براى هر هدفى كه آفريده شده‌اند به سوى آن هدف روانند و هريك كارى يا كارهائى كه دراين گردونه با عظمت برعهده دارند به خوبى انجام مى‌دهند، ولى برخى از انسان‌ها از ابزار شناخت و عمل جدا شده و به كارهايى دست مى‌زنند كه حيوانات را از آن كارها عار و ننگ است.

    و چه خوشبخت و پرقيمت‌اند آنان كه از عقل و فطرت و وجدان و نبوّت و امامت و قرآن نيرو گرفته و پس از آراسته شدن به شناخت، در مقام اداى شكر و سپاس برآيند كه اينان از ملائكه برتر و از تمام موجودات افضل‌اند.


    علم و معرفت الهى‌

    در اين قسمت، شما را به چند روايت عالى و معتبر، در باب معرفت و شناخت، توجّه داده، سپس به مقام والاى اهل معرفت و انسانيّت اشاره كرده، آنگاه به‌ توضيح و تشريح جملات دعا مى‌پردازم.

    رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:

    جُلوسُ ساعَةٍ عِنْدَ مُذاكَرَةِ الْعِلْمِ أحَبُّ إلَى اللَّهِ مِنْ قِيامِ ألْفِ لَيْلَةٍ يُصَلّى‌ فى كُلِّ لَيْلَةٍ ألْفُ رَكْعَةٍ، وَأحَبُّ إلَيْهِ مِنْ ألْفِ غَزْوَةٍ، و مِنْ قِراءَةِ الْقُرْآنِ كُلِّهِ اثْنَىْ عَشَرَ ألْفَ مَرَّةٍ، و خَيْرٌ مِنْ عِبادَةٍ سَنَةٍ صامَ نَهارُها، و قامَ لَيْلُها. <<1>>

    نزد خداوند نشستن يك ساعت در مجلس علم و معرفت از قيام هزار شب كه در هر شب هزار ركعت نماز خوانده شده بهتر است. قرار گرفتن در مجلس علم به اندازه يك ساعت در پيشگاه خداوند از هزار غزوه و جنگ محبوب‌تر است و نيز از دوازده هزار مرتبه ختم قرآن و نماز و روزه يك سال.

    و نيز فرمود:

    وَمَن خَرَجَ مِنْ بَيْتِه لِيَلْتَمِسَ باباً مِنَ الْعِلْمِ كَتَبَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ لَهُ بِكُلِّ قَدَمٍ ثَوابَ نَبِىٍّ مِنَ الْأنْبِياءِ و ثَوابَ ألْفِ شَهيدٍ مِنْ شُهَداءِ بَدْرٍ، وَأعْطاهُ بِكُلِّ حَرْفٍ يَسْتَمِعُ أوْ يَكْتُبُ مَدينَةٌ فِى‌الْجَنَّةِ.

    وَطالِبُ الْعِلْمِ أَحَبَّهُ اللَّهُ وَ أَحَبَّهُ الْمَلائِكَةُ وَ أَحَبَّهُ النَّبيُّونَ، وَلا يُحِبُّ الْعِلْمَ إلّا السَّعيدُ، وَ طُوبى لِطالِبِ الْعِلْمِ.

    وَالنَّظَرُ فى وَجْهِ الْعالِمِ خَيْرٌ مِنْ عِتْقِ ألْفِ رَقَبَةٍ، وَمَنْ أحَبَّ الْعِلْمَ وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّةُ، وَيُصْبِحُ وَيُمْسِى فى رِضَى اللَّهِ، وَلا يَخْرُجُ مِنَ الدُّنْيا حَتَّى يَشْرَبَ مِنَ الْكَوْثَرِ وَيَأكُلَ مِنْ ثَمَرَةِ الْجَنَّةِ، وَلا يَأْكُلُ الدُّودُ جَسَدَهُ، وَيَكُونَ فِى الْجَنَّةِ رَفيقُ خِضْرٍ. <<2>>

    كسى كه براى فرا گرفتن بابى از ابواب علم از خانه خارج شود، به هر قدمى كه برمى‌دارد ثواب‌هاى زير به او عنايت مى‌شود:

    ثوابى چون ثواب پيغمبرى از پيامبران، ثواب هزار شهيد از شهداى بدر و براى هر حرفى كه مى‌شنود و هر كلمه‌اى كه مى‌نويسد شهرى در بهشت برايش قرار داده مى‌شود.

    طالب معرفت، محبوب خدا و محبوب ملائكه و محبوب تمام انبياست. علم را جز سعادتمند طالب نيست و خوشا به حال مردمى كه دنبال معرفتند.

    نظر در چهره عالم از هزار بنده آزاد كردن بهتر است. بهشت بر عاشق معرفت واجب است. صبح و شامش در رضايت خداست. از دنيا نمى‌رود مگر اين كه از آب كوثر بنوشد و از ميوه بهشت بخورد و كرم زمين جسدش را از بين نمى‌برد و در بهشت همنشين و رفيق خضر است.

    امام صادق عليه السلام مى‌فرمايد:

    لَوْ يَعْلَمُ النّاسُ ما فى فَضْلِ مَعْرِفَةِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ ما مَدُّوا أعْيُنَهُمْ إلى ما مَتَّعَ اللَّهُ بِهِ الْأعْداءَ مِنْ زَهْرَةِ الْحَياةِ الدُّنْيا وَنَعيمِها، وَكانَتْ دُنْيا هُمْ أقَلَّ عِنْدَهُمْ مِمّا يَطَؤُونَهُ بِأرْجُلِهِمْ، وَلَنُعِّمُوا بِمَعْرِفَةِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ وَتَلَذَّذُوا بِهَا تَلَذُّذَ مَنْ لَمْ يَزَلْ فى رَوْضاتِ الْجِنانِ مَعَ أوْلِياءِ اللَّهِ.

    إنَّ مَعْرِفَةَ اللَّهِ تَعالى آنِسٌ مِنْ كُلِّ وَحْشَةٍ، و صاحِبٌ مِنْ كُلِّ وَحْدَةٍ، و نُورٌ مِنْ كُلِّ ظُلْمَةٍ، و قُوَّةٌ مِنْ كُلِّ ضَعْفٍ، و شِفاءٌ مِنْ كُلِّ سُقْمٍ.

    قَدْ كانَ قَوْمٌ قَبْلَكُمْ يُقْتَلُونَ وَيُحْرَقُونَ وَيُنْشَرونَ وَتَضيقُ عَلَيْهِمُ الْأرْضُ بِرُحْبِها، فَما يَرُدُّهُمْ عَمّاهُمْ عَلَيْهِ شَىْ‌ءٌ مِمّاهُمْ فيهِ مِنْ غَيْرِ تِرَةٍ وَتَرَ مَنْ فَعَلَ‌ ذلِكَ بِهِمْ وَلا أذَىً‌ ((وَمَا نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلَّا أَن يُؤْمِنُوا بِاللَّهِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ)) <<3>> فَاسْأَلُوا رَبَّكُمْ دَرَجاتِهِمْ، وَاصْبِرُوا عَلى نَوائِبِ دَهْرِكُمْ تُدْرِكُوا سَعْيَهُمْ. <<4>>

    اگر مردم آنچه در فضل معرفت منعم است مى‌دانستند، چشم به آنچه كه از دنيا، كفّار به آن دلخوش‌اند نمى‌دوختند، دنيا در نظرشان از خاكى كه قدم برآن مى‌گذارند پست‌تر و كمتر مى‌نمود و هر آينه متنعّم و متلذّذ به معرفت مى‌شدند مانند لذّت بردن دائم در بهشت با اولياى خدا.

    معرفت منعم، انس هر وحشت، دوست و مصاحب هر تنهايى، نور هر تاريكى، قوّت هر ضعف و شفاى هر دردى است.

    قومى قبل از شما بودند كه آنان را كشتند و به آتش سوزاندند، وبا ارّه قطعه قطعه كردند، زمين با وسعتش برآنان تنگ شد ولى به خاطر معرفتشان از خدا دست نكشيدند، تنها جرمشان هم ايمان به خداى عزيز حميد بود.

    درجات آنان را براى خود از خدا بخواهيد، در راه معرفت بر سختى‌هاى روزگار حوصله و صبر كنيد تا آنچه آنان نصيبشان شد نصيبتان شود.

    دل را چو كرد عشق تهىّ و فرو نشست‌

    اى صبرِ با وقار تو برخيز كونشست‌

    بى بند عشق هيچ كس از جاى برنخاست‌

    در حلقه‌اى كه آن بت زنجير مو نشست‌

    آن كس كه در طريق تو گم گشت همچوسيف‌

    از گفتگو خَمُش شد و از جستجو نشست‌

    (سيف فرغانى)

    مقام والاى اهل معرفت‌

    هر انسانى بالقوّه داراى برترى بر تمام موجودات است و بر او واجب است اين استعداد بالقوّه را به فعليّت برساند.

    روح اعظم عبارت از همان روح انسانى است كه به اعتبار جوهريّتش نفس واحده و به اعتبار نورانيّتش عقل اوّل ناميده مى‌شود.

    <<روح قدسى نيز همان انسان حقيقى و حقيقت انسانىّ است كه خداوند نخست در عالم لاهوت آفريده بعد به عالم جبروت و ملكوت و ناسوت فرستاده و در هر عالمى ملبّس به لباس مخصوص آن عالم گردانيد.

    اين روح اعظم و روح قدسى كه در اين جا نفس واحده و انسان حقيقى و حقيقت انسان اعتبار شده، همان عقل فعّال است كه منشأ نفوس ناطقه انسانى است.

    عقل فعّال فيض دهنده و پرورنده و تكميل كننده نفوس ناطقه و مخزن حقايق مجرّده و آخرين درجه كمال مى‌باشد كه نفوس ناطقه مى‌توانند بدان برسند و نفوس ناطقه را او اشراق مى‌كند و قدرت‌هاى بالقوّه را او مبدّل به قدرت‌هاى بالفعل مى‌سازد. اين صفات به نظر مى‌رسد همان صفات روح جامع انسانى است و از اين رو مى‌توان روح را به خوبى با عقل فعّال يكى دانست، چنانكه بعضى از عرفا و حكما اساساً به جاى روح، كلمه عقل به كار برده‌اند.

    از طرف ديگر نيز معلوم است عقل فعّال به لسان شرع همان جبرئيل است كه روح الأمين و روح القدس نيز ناميده مى‌شود و چنانكه در كتب عرفانى آمده اين عقل را روح اعظم و انسان حقيقى و حقيقت انسان خوانده‌اند، پس مى‌توان گفت كه: همين روح القدس يا جبرئيل و روح اعظم به توسّط اعلام وحى، مصدر و مربّى نفوس ناطقه بشر است و اين نفوس اشعّه وشراره‌هائى از نور او هستند.

    نسبت به درجه استعداد و كمال اين نفوس، آن عقل فعّال يا روح القدس در ايشان كمتر يا بيشتر و كوتاه‌تر يا مديدتر تجلّى مى‌كند، چنانكه در نفوس انبيا و اوليا و عرفا در اوقات مختلف و در صورت‌ها و كيفيّت‌هاى گوناگون مدّتى كم يا بيش تجلّى نموده و به وسيله ايشان فعّاليّت خود را ظاهر ساخته است.

    پس آنچه در قرآن مجيد آمده كه خداوند نفخه‌اى از روح خود به تن آدم دميد و امثال اين درباره مريم وغيره، آن روح عبارت از نور و يا شعله همين روح القدس يا روح اعظم ويا عقل فعّال بوده است، به همين مناسبت كلمه روح در قرآن به صيغه مفرد آمده و در همه جا جبرئيل يعنى عقل فعّال به اسم روح ناميده شده است.

    اين روح يا عقل فعّال مانند همه عقول ديگر، هم مستقيماً و هم به طور غير مستقيم يعنى به وسيله انعكاس انوار عقول مافوق خود، با ذات خداوند كه منبع همه نورها و عقل‌هاست مربوط مى‌باشد و بدين مناسبت از عالم امر يعنى مقام ربوبيّت ولاهوت به ترتيب مراتب صادر شده است <<5>>

    اين روح يا به تعبير قرآن مجيد جبرئيل، چون انسان را مَجلاى اشراقات الهيّه خود قرار دهد و انسان تمام قواى خود را با آن اشراقات ملكوتيّه به فعليّت برساند، از جبرئيل برتر شده و از تمام ملائكه مقرّب ا نظر مقام معنوى بالاتر رود.

    لذا در سير معراجى، وقتى جبرئيل از حركت باز ايستاد، رسول الهى سبب توقّفش را پرسيد گفت:

    لَوْ دَنَوْتُ أنْمُلَةً لَاحْتَرقْتُ. <<6>>

    اگر به اندازه بند انگشتى نزديكتر شوم، خواهم سوخت.



    حقيقت محمديه‌

    اين اسم در مرتبه ذات، متجلّى به نفس ذات خود و به اعتبارى متجلّى در صورت حقيقت كليّه انسانيّه است كه صورت و معناى جمع عوالم و كليّه عوالم مَجلا و مظهر و مربوب اين اسم مى‌باشند. حقيقت محمديّه به حسب مقام جمعى و كينونت قرآنى، عين اين اسم جامع و به اعتبار مقام تفصيل، مظهر اين اسم اعظم است.

    در نوع انسانى، در قوس نزولى و مقام تجلّى حقّ به اسم كلّى جامع، مظهر تامّ و تمام اين اسم، حقيقت محمديّه و خواصّ از عترت اويند و درمقام صعود و عروج تركيبى، حضرت ختمى مقام از باب عروج به مقام أوْأدْنى‌ و نيل به مقام برزخيّت بين مقام احديّت و واحديّت، اسم أعظم صورت آن حقيقت كليّه الهيّه است و از اين جهت نبوّت او ازلى و حقيقت او كه همان حقيقت نبوّت كليّه باشد داراى درجات و مراتب و مقامات متعدّده از انباء است و مرتبه نازله اين انباء- كه عبارت است از اخبار از جانب حقّ جهت ارشاد خلايق و دعوت عباد به حقّ وهدايت تشريعى و بيان احكام الهيّه و وضع قوانين و سنن براى ايجاد مدينه فاضله- از شؤون ولايت تشريعيّه است.

    مرتبه اعلاى نبوّت كليّه محمديّه عبارت است از: مقام تجلى حقّ به اسم جامع كلّى در مرتبه واحديّت و مقام قاب قوسين؛ در اين مقام، حقيقت محمّديّه واسطه است جهت ظهور اعيان و اسماى متجلّى در اين اعيان.

    از باب اتّحاد ظاهر و مظهر و از آن جهت كه عين ثابت آن حقيقت كليّه سمت سيادت نسبت به جمع اعيان دارد، واسطه است جهت ظهور كليّه اعيان در مقام تجلّى به اسم جامع كلّى الهى كه از آن به اسم اعظم نيز تعبيركرده‌اند.

    به اين اعتبار، اصل نبوّت به منزله دايره كلّيّه رفيع الدَّرجات است كه از آن دواير كلّيّه و جزئيّه منشعب مى‌شود و سعه و ضيق و اطلاق و تقييد اين دواير مستند است به استعدادات لازم و غير مجعول عين ثابت انبيا از اولوالعزم از انبيا و غير اولوالعزم عليهم السلام.

    همان طورى كه اسم <<اللَّه>> اسم جامع كُلّى الهى است و از باب كلّيّت، جميع اسما از فروع و اغصان و اجزا و توابع آن مى‌باشند و اين اسم به اعتبارى حقيقت محمّديّه است، اعيان و حقايق جميع انبيا در مقام علم حضرت و احديّت به منزله ابعاض و اجزا و فروعِ عين ثابت حقيقت محمّديّه‌اند.

    اولين انباء آن حقيقت كلّيه عبارت است از وساطت آن حضرت جهت ظهور اعيان و اسماى متجلّى در اين اعيان در حضرت علميّه و مرتبه واحديّت و از اين جهت است كه اهل تحقيق نبوّت او را ازلى مى‌دانند.

    مرتبه نازله اين انباء غيبى عبارت است از ظهور آن حقيقت مطلقه در عالم عين و خارج جهت تحقّق هر عين به وجود خاصّ خود در صفحه اعيان و اوّلين جلوه آن حقيقتْ عقل اوّل است كه:

    أوَّلُ مَنْ بايَعَهُ هُوَ الْعَقْلُ الْأوَّلُ. <<7>>

    نخستين كسى كه با او بيعت كرد عقل اوّل بود.

    لذا عقل اوّل حسنه‌اى از حسنات آن حقيقت كلّيّه و اوّل ظهور او در جلباب‌ <<8>> وجود نورى و جبروتى است.

    سهم هر نبى از تجلّيات اسمائيّه تابع نحوه تعيّن و ظهور و استعداد غيرمجعول، عين ثابت و حقيقت او در عالم اعيان و حضرت علميّه است، لذا همان طورى كه كلّيّه اعيان در مقام تقدير و عالم قَدَر علمى، اعضا و ابعاض و اجزاى حقيقت محمّديّه‌اند، در وجود خارجى نيز از توابع فروع آن اصل الاصول عالم وجودند و نبوّت و ولايت انبياء مانند شريعت آنان نيز از توابع و فروع آن حقيقت كلّيّه است كه:

    آدَمُ وَمَنْ دُونَهُ تَحْتَ لِوائى يَومَ القِيامَةِ. <<9>>

    آدم و ساير پيامبران (يا ساير افراد بشر) در روز قيامت زير لواى من خواهند بود <<10>>



    مقام حقيقى انسان‌

    اين است آن انسان جامع و كامل كه تمام موجودات در پرتو وجود او به اذن اللَّه استعدادات خود را از قوّه به فعل مى‌رسانند و اين است آن حقيقت جامع كه در سايه وجود او معلوم مى‌شود انسان در جهان هستى از چه حيثيّت و شخصيّتى برخوردار است و دارى چه استعدادى در عالم قوّه است و اين استعداد چه ظهورى در عالم فعل دارد!

    اى كاش همه انسان‌ها به شخصيّت خود واقف مى‌شدند و مى‌دانستند كيستند و چيستند و از كجايند و از كه هستند و به كجا مى‌روند و تا كجا داراى مقام هستند و چه منازلى را مى‌توانند طى كنند.

    چهره معنوى رسول خدا صلى الله عليه و آله نشان مى‌دهد كه انسان چيست و از كجاست و به كجا مى‌رود و داراى چه مقامات و منازلى است.

    انسان به قول عرفا و اولياى الهى، آيينه‌دار طلعت حضرت جمال و مَجلاى اسما و صفات و مظهر حسنات الهيّه است.

    من شاهباز ساعد سلطانم‌

    بود آشيان به روضه رضوانم‌

    عنقاى قاف وصلم و آه اكنون‌

    بشكسته پر ز ناوك هجرانم‌

    طاووس باغ عزّتم اى گردون‌

    حالى اسير ذلّت دورانم‌

    مهرى كن اى سپهر و ميازارم‌

    لطفى كن اى طبيعت و برهانم‌

    هان اى رفيق درد به درمان كوش‌

    مرگ است مرگ نادره درمانم‌

    مرگ است راحت دل رنجورم‌

    مرگ است چاره غم هجرانم‌

    مرگ است گنج شادى و بنمايد

    بيرون ز كنج كلبه احزانم‌

    مرگ است نو بهار و پديد آرد

    صد رنگ گل به طرف گلستانم‌

    مرگ است پيك عالم جان كز لطف‌

    آيد ز كوى حضرت جانانم‌

    عمرى است كز فراق رخ جانان‌

    دل زار و بى قرار و پريشانم‌

    مرگا تو زين كمند خلاصم كن‌

    برهان ز دام فتنه دورانم‌

    (مهدى الهى قمشه‌اى)

    آرى، مقام انسان مقام عجيبى است، احدى بر اين مقام جز خداى انسان آگاه نيست و هم اوست كه واسطه‌اى چون نبوّت و امامت و عقل و قرآن و اسماى حُسنايش را براى رسيدن انسان به مقام اصليش قرار داده است. بر ماست كه از اين نعمت‌هاى معنوى الهى قدردانى كرده و قدردانى به آن است كه اين نعمت را بشناسيم و حمد و شكرش را بجا آوريم تا از افتادن در ورطه حيوانيّت در امان بدانيم.


    مقام حقيقى انسان در كلام خوارزمى‌

    تاج الدين حسين بن حسن خوارزمى در <<شرح فصوص الحكم>> در مقام والاى انسان مى‌گويد:

    <<چون حقّ سبحانه و تعالى بر مقتضاى اسماى حسنى ايجاد كرده بود عالم را كه عبارت است از اعيان ثابته، مثل صورتى كه در وى روح نباشد، پس اين به منزله آيينه‌اى بود كه او را جلا نداده بود و از شأن حقّ و حكم الهى و سنّت حضرت پادشاهى آن است كه هيچ چيز را ايجاد و تسويه نمى‌كند مگر كه آن موجود را چاره‌ نيست از قابل بودن مرقبول روح الهى را كه آن قبولْ معبَّر است به نفخ، چنانچه در شأن آدم فرموده:

    ((فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ)) <<11>>

    پس چون او را درست و نيكو گردانم و از روح خود در او بدمم، براى او سجده كنان بيفتيد.

    پس نفخ او اعطاى قابليّت و استعداد است از اين صورت مسوّاة مرقبول فيض اقدس را كه آن تجلّى ذاتى است برين موجود و بر غير او كه آن فيض هيچ زايل نشد و نخواهد شد كه اگر يك لحظه انقطاع او فرض كرده شود همه اشيا كسوت عدم پوشند و نه موجود علمى باقى ماند و نه عينى. و نه شايد گمان بردن كه اعيان در زمانى از ازمنه موجود بوده باشد و انسان در آن زمان معدوم بود مطلقاً والّا لازم آيد كه اعيان را وجود در حالت عدم روح باشد، بلكه چاره نيست از دانستن اين معنى كه انسان از حيثيّت نشأت عنصريّه بعد از كلّ موجودات است به بعديّت زمانى كما اشار بقوله تعالى:

    خَمَّرْتُ طينَةَ آدَمَ بِيَدَىَّ أرْبَعينَ صَباحاً. <<12>>

    گل آدم را چهل روز با دست‌هاى خود بسرشتم.

    و از حيثيّت نشأت علميّه پيش از جميع اعيان است، چه اعيانْ تفاصيل حقيقت انسان است؛ و از [حيثيت‌] نشأت روحانيّه كلّيّه نيز پيش از جميع ارواح است كما أشار اليه النّبىُّ صلى الله عليه و آله بقوله:

    أوَّلُ ما خَلَقَ اللَّهُ نُورى. <<13>>

    نخستين چيزى را كه خداوند آفريد نور من بود.

    و از حيثيّت نشأت روحانيّه جزئيّه نيز كه در عالم مثالى است پيش از همه مُبدَعات است.

    امّا صاحب شهود و محقّق عارف به مراتب وجود مى داند كه انسان- أعنى حقيقت او موجود است در جميع مظاهر سماويّه و مشاهده مى‌كند او را در جميع مواطن و مراتب به صورتى كه مناسب او باشد در حالت تنزّل از حضرت علميّه به عينيّه و از غيبيّه به شهادت مطلقه، پيش از ظهور او در اين صورت انسانيّه حادثه زمانيّه و احاطه اين اشارت نمى‌تواند كرد مگر كسى كه محيط باشد به سرِّ:

    ((وَقَدْ خَلَقَكُمْ أطْواراً)) <<14>>

    در حالى كه شما را مرحله به مرحله [خاك، نطفه، علقه، مضغه، گوشت، استخوان و ...] آفريده است.

    و ارباب ذوق و اصحاب شوق را بايد كه در تحقيق آنچه به شرحش قيام نموده شد ملاحظه اين ابيات كنند:

    چو هر اسم را مظهر آمد ز غيب‌

    جهان گشت موجود بى هيچ ريب‌

    رسيدند از علمْ اشياء به عين‌

    شهادت پذيرفت از غيبْ زَيْن‌

    عيان گشت چون شخص بى جان جهان‌

    ولكن در او نوع انسان چو جان‌

    جهان فرع و اصل است انسان در او

    جهان جسم و انسان نگر جان در او

    به هر طور او را ظهورى است خاص‌

    كه دارد بدان مرتبت اختصاص‌

    تو روح جهانىّ و از روح بيش‌

    و لكن ندانسته‌اى قدر خويش‌

    بدان گر ندانى به القاى سمع‌

    كه كونَيْن در نشأت توست جمع‌

    تويى نسخه جامع مختصر

    مجو هر چه جويى ز جاى دگر

    بدانى به افناى قيد تويى‌

    كه اوّل تو بودىّ و آخر تويى‌

    وَما بَقِىَ إلّاقابِلٌ، و الْقابِلُ لا يَكُونُ إلّامِنْ فَيْضِهِ الْأقْدَسِ. <<15>>

    و باقى نماند اين جا مگر قابل و قابل نيز متحقّق نيست مگر از فيض اقدس.

    يعنى: چون بيان كرده شد كه فيض عبارت است از تجلّى، از حقّ است و استمدادِ قبول تجلّى نيز از حقّ است، پس در اين جا باقى نماند غير قابل، پس مستعدّ قابل كيست؟


    تجلّى حق‌

    مى‌گويد: حق را دو نوع تجلّى است:

    تجلّى اوّل: اقدس از شوايب كثرت اسمائيّه و نقايص حقايق امكانيّه كه آن تجلّى حبّى ذاتى است كه موجب وجود اشيا و استعدادات اوست در حضرت علميّه، بعد از آن در عينيّه، لاجرم مستعدّ قابلْ مستندِ بدان تجلّى است و تحقّق او چنانكه به تقديم رسيده است كه اعيان كه قابلند، تجلّيات الهيّه را فايضند از حضرت بارى سبحانه به فيض اقدس.

    و تجلّى دوم: مقدّس، واين فيض عبارت است از تجلّيات اسمائيّه كه موجب ظهور است آنچه اقتضا مى‌كند استعدادات اين اعيان در خارج و فيض مقدّس مترتّب است بر فيض اقدس.

    پس بر اين تقدير چون مقرّر گشت كه قابل و آنچه بر وى مترتّب است از استعدادات و كمالات و علوم و معارف و غير آن فايض است از حق تعالى و حاصل است از او، پس آدم به معنى انسان كامل عين جلاى اين آئينه و روح اين صورت آمد، چه عالم به وجود او تمام شد و اسرار و حقايقش به ظهور پيوست.

    و نزد ارباب تحقيق محقّق است كه در عالم هيچ موجودى نيست غير انسان كه ظاهر شده باشد او را حقيقت او و حقيقت غير او، بدان حيثيّت كه بداند كه عين احديّت است كه ظهور يافته است و عين حقايق گشته، حضرت الهى بدين اختصاص كه انسان راست در كمال معرفت حقيقت، اشارت مى‌كند كه:

    ((إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ)) <<16>>

    يقيناً ما امانت را [كه تكاليف شرعيه سعادت بخش است‌] بر آسمان‌ها و زمين و كوه‌ها عرضه كرديم.

    ما عرض كرديم امانت شناخت حقيقت را بر اهل سماوات و ارض و جبال، يعنى بر ملكوت و جبروت آنها، پس ابا كردند و از حمل اين بار بگريختند و با وجود آن تشنگى، آب بقا بر خاك ريختند، از آن روى كه استعدادات ايشان نه چون استعداد انسان بود؛

    ((وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُوماً جَهُولًا)) <<17>>

    و انسان آن را پذيرفت بى‌ترديد او [به علت ادا نكردن امانت‌] بسيار ستمكار و [نسبت به فرجام خيانت در امانت‌] بسيار نادان است.

    و انسان در حمل اين امانت تجاسر نمود و گفت:

    دل نادان من امانتِ عشق‌

    هم به پشتىّ آن كرم برداشت‌

    (اوحدى مراغه‌اى)
    چه در استعداد او طاقت مقاومت حمل اين بار بود.

    و اين انسان ظَلوم است بر نفس خود كه مُميت اوست و مُفنى ذات خود است‌ در ذات حقّ سبحانه و تعالى و جهول است مرغير حق را و نافى است ما سواى او را و گوينده لا إله إلّااللّه و نافى غير و مُثبت اللّه به حقيقت اوست.

    لاجرم ارواح مجرّده و غير آن اگر چه عالمند به اسمايى كه منتقش است و صادر به واسطه اتيان از حقّ، ولكن حقايق و اعيان ثابته، آن اسما را چنانكه هست نمى‌دانند. لهذا آدم عليه السلام چون مشاهده كرد كه ايشان از اسماى مُسمَّيات كه اعيان و حقايق است عاجز گشتند و به عجز خود اعتراف نمودند كه:

    ((لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا)) <<18>>

    ما را دانشى جز آنچه خودت به ما آموخته‌اى نيست.

    انباء كرد به اسماى ايشان و حقّ سبحانه و تعالى از اين مقام كه ايشان راست خبر داد كه:

    ((وَمَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ)) <<19>>

    و هيچ يك از ما فرشتگان نيست مگر اين كه براى او مقامى معيّن است.

    براى هر يك از ملائكه مقام معلومى است كه تعدّى از آن متصوّر نيست و جبرئيل نيز از اين روى گفت:

    لَوْ دَنَوْتُ أنْمُلَةً لَاحْتَرَقْتُ. <<20>>

    اگر يك بند انگشت نزديك شوم خواهم سوخت <<21>>



    مقام خلافة اللهى انسان‌

    آرى، انسان را استعدادات عجيب و قواى شگرفى است كه اگر اين قوا به واسطه عقل و وجدان و فطرت و نبوّت و قرآن و امامت كه حجّت‌هاى باطن و ظاهرند به كار گرفته شود، مقامات عالى الهى به اين موجود دست مى‌دهد و از تلخى هجران به شيرينى وصال مى‌رسد و حائز مقام با عظمت خلافة اللّهى گشته از نظر شخصيّت و انسانيّت به مقام كرامت و هدايت و دانش و تقوا مى‌رسد و چون از اين راه حركت كند به شناخت نعمت‌ها و صاحب نعمت‌ها يعنى حضرت حق نايل شده، در مقام حامدان و شاكران قرار مى‌گيرد كه بهترين مقام و برترين رتبه است و اين همه هم فقط و فقط عنايت اوست كه اگر اين عنايت نبود رسيدن به حقيقت و شناخت و معرفت و اداى شكر محال مى‌نمود، در آن صورت انسانيّت انسان تجلّى نمى‌كرد و موجوديّت او جز موجوديّت حيوانيّت- چنانكه حضرت زين العابدين عليه السلام در جملات مورد بحث فرمود- چيز ديگر نبود:

    وَلَوْ كَانُوا كَذَلِكَ لَخَرَجُوا مِنْ حُدُودِ الْإِنْسَانِيَّةِ إِلَى حَدِّ الْبَهِيمِيَّةِ فَكَانُوا كَمَا وَصَفَ فِي مُحْكَمِ كِتَابِهِ‌ ((إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلًا))

    چون در برابر هر نعمت بگوئى‌ ((الحمد للّه‌)) و چون در پيشگاه حضرت ربوبيّت به عجز و ناتوانى خود از شكر و سپاس اقرار نمايى و چون هر نعمت را به جاى خودش و در همان‌جا كه حضرت ربّ الأرباب دستور داده خرج كنى، در صف حامدان و شاكران قرار مى‌گيرى و به رعايت حدود انسانيّت و دورى از پستى حيوانيّت برخاسته‌اى.

    خفته خبر ندارد سر بر كنار جانان‌

    كين شب دراز باشد بر چشم پاسبانان‌

    بر عقل من بخندى گر در غمش بگريم‌

    كين كارهاى مشكل افتد به كاردانان‌

    دلداده را ملامت گفتن چه سود دارد

    مى‌بايد اين نصيحت كردن به دلستانان‌

    دامن ز پاى برگير اين خوبروى خوش‌رو

    تا دامنت نگيرد دست خداى خوانان‌

    من ترك مهر اينان در خود نمى‌شناسم‌

    بگذار تا بيايد بر من جفاى آنان‌

    روشن روان عاشق در تيره شب ننالد

    داند كه روز گردد روزى شب شبانان‌

    (سعدى شيرازى)

    ______________________________

    (1)- بحار الأنوار: 1/ 203، باب 4، حديث 21؛ جامع الأخبار: 37؛ مستدرك الوسائل: 5/ 396، باب 42، حديث 6176.

    (2)- جامع الأخبار: 37؛ بحار الأنوار: 1/ 178، باب 1، حديث 60، با كمى اختلاف.

    (3)- بروج (85): 8؛ و از مؤمنان چيزى را منفور و ناپسند نمى‌داشتند مگر ايمانشان را به خداى تواناى شكست‌ناپذير و ستوده.

    (4)- الكافى: 8/ 247، حديث 347؛ جامع السعادات: 1/ 112.

    (5)- اصول اساسى روانشناسى: 178.

    (6)- بحار الأنوار: 18/ 382، باب 3، ذيل حديث 86؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 1/ 179.

    (7)- شرح فصوص الحكم: 396.

    (8)- جلباب: پيراهن.

    (9)- شرح رساله قيصرى: 123- 125.

    (10)- بحار الأنوار: 16/ 402، باب 12، حديث 1؛ عوالى اللآلى: 4/ 121، حديث 198.

    (11)- حجر (15): 29.

    (12)- عوالى اللآلى: 4/ 98، حديث 138؛ شرح الاسماء الحسنى‌: 1/ 81.

    (13)- بحار الأنوار: 1/ 97، باب 2، حديث 7؛ عوالى اللآلى: 4/ 99، حديث 140.

    (14)- نوح (71): 14.

    (15)- شرح فصوص الحكم: 335.

    (16)- احزاب (33): 72.

    (17)- احزاب (33): 72.

    (18)- بقره (2): 32.

    (19)- صافّات (37): 164.

    (20)- بحار الأنوار: 18/ 382، باب 3، ذيل حديث 86؛ المناقب ابن شهر آشوب: 1/ 179.

    (21)- شرح فصوص الحكم، خوارزمى: 1/ 58.

  • ( 9 )  وَ لَوْ كَانُوا كَذَلِكَ لَخَرَجُوا مِنْ حُدُودِ الْإِنْسَانِيَّةِ إِلَى حَدِّ الْبَهِيمِيَّةِ فَكَانُوا كَمَا وَصَفَ فِي مُحْكَمِ كِتَابِهِ إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبيلاً.
    (9)

    استاد انصاریان این فراز را همراه با فراز قبل شرح کرده اند، برای مشاهده لطفا «اینجا» را کلیک کنید.

  • ( 10 )  وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى مَا عَرَّفَنَا مِنْ نَفْسِهِ ، وَ أَلْهَمَنَا مِنْ شُكْرِهِ ، وَ فَتَحَ لَنَا مِنْ أَبْوَابِ الْعِلْمِ بِرُبُوبِيَّتِهِ ، وَ دَلَّنَا عَلَيْهِ مِنَ الْإِخْلَاصِ لَهُ فِي تَوْحِيدِهِ ، وَ جَنَّبَنَا مِنَ الْإِلْحَادِ وَ الشَّكِّ فِي أَمْرِهِ .
    (10)

    در این جملات زيبا به چند مسأله بسيار مهم اشارت رفته است:

    1- تعليم عرفانِ نفس به بندگان.

    2- الهام به شكرگزارى.

    3- گشودن ابواب علم به سوى ربوبيّت.

    4- دلالت بر اخلاص در توحيد.

    5- دور داشتن انسان از الحاد و شرك.


    1- تعليم عرفان نفس به بندگان‌

    آرى، براى شناخت حضرت او راهى جز همان راهى كه از طريق تفكّر در خلقت موجودات ونبوّت انبيا و وحى كه تمام محصولش در قرآن و كلام ائمّه طاهرين عليهم السلام ارائه شده وجود ندارد.

    با تفكّر تنها فقط مى‌توان به اين معنى رسيد كه آفرينش داراى آفريننده است، امّا اسماى حُسنى و صفات عُلياى او چيست و از خلقت چه منظورى داشته و از انسان چه تكليفى مى‌خواهد، براى انسان روشن نمى‌شود. براى رسيدن به اين حقايق عالى بايد متوسّل به قرآن مجيد و فرمايش‌هاى انبيا وائمّه طاهرين عليهم السلام شد و اين است معناى عرفان نفس حقّ به حقّ و ترجمه راه شناخت او به وسيله او و به تعبير اسوه عارفان وامام عاشقان وجود مقدّس حضرت سجّاد عليه السلام: بِكَ عَرَفْتُكَ. <<1>>

    الهام اوّليّه و ابتدائيّه حضرت او به نفس جهت حركت به سوى حقايق و معارف، نفس را آماده يادگيرى و توجّه به حقيقت از طريق ابزارى كه چون عقل و چشم و گوش و قلب در اختيار دارد مى‌نمايد و اين همان است كه در قرآن مجيد آمده:

    ((وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا* فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا)) <<2>>

    و به نفس و آن كه آن را درست و نيكو نمود،* پس بزه‌كارى و پرهيزكارى‌اش را به او الهام كرد.


    تكميل نفوس و تزكيه ارواح‌

    نفس، مبدأ حركتش از اين الهام است كه فقط و فقط و به طور خالص عنايت حضرت او جهت شناساندن خود به عبد است و منتهاى حركتش مقام قرب و وصل‌ و رضايت و بهشت عنبر سرشت است و بين اين مبدأ و منتهاست كه بايد منازل عقايد صحيحه و اخلاق حسنه و اعمال صالحه را سير كند و به قول عرفا: منازل بدايات و ابواب و معاملات و نهايات را طى نمايد.

    تكميل نفوس و تزكيه ارواح و عقول از شوائب و نوائب شيطانى همچون الحاد و شرك و شكّ و ترديد و ريب جز از اين راه ميسّر نيست و هر كس تكميل و تصفيه نفوس را جز از اين طريق ادّعا كند سخنى به غايت جاهلانه گفته و تيرى در تاريكى رها كرده است.

    ((لَاإِلهَ إِلَّا هُوَ سُبْحَانَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ)) <<3>>

    منزّه و پاك است از آنچه شريك او قرار مى‌دهند.


    [تكميل نفوس و تزكيه ارواح در كلام سعيد فرغانى‌]

    سعيد فرغانى در تكميل نفوس و مراحل آن مى‌گويد:

    <<انسان بعد از تنزّل از مقام واحديّت و مرتبه اعيان ثابته و طىّ منازل عقول طوليّه و درجات برزخيّه و وقوع در عالم عناصر و تعيّن به صورت مزاجى و عبور از درجات نباتى و حيوانى، قبل از ورود در عالم انسانى، حيوانى است بالفعل و انسانى است بالقوّه و محجوب از فطرت ذَرّيّه و وجود مثالى جسمانى و نيز محجوب است از وجود روحانى عقلانى به مقتضاى دورى از فطرت تابناك خويش.

    نفس به حكم احكام تعويقات و خاصيّت تنزّلات و تطويرات‌ <<4>> و غلبه احكام و خواصّ طبيعت و انغمار <<5>> در اوصاف و لوازم عادات جسمانى، از اصل فطرت‌ غافل و روگردان؛ و مُقبل‌ <<6>> و مُنهمك‌ <<7>> در حظوظ نفسانيّه است، حكم اين غفلت سرّ الهى وجودى و حقيقت اثر روحانى و حقيقت نفس انسانى را در بر گرفته و نفس متنزّل در اين مقام به واسطه غلبه احكام كثرت بر مراتب وجودى او به كلّى به انحراف از اخلاق و اوصاف ذاتى خود مبتلا شده و اثر قلب متّصف به وحدت و اعتدال، از ناحيه غلبه كثرتْ مخفى و بدون اثر و در برخى از اشخاص چنان اخلاق و عادات و لوازم حيوانى غلبه مى‌نمايد كه شخص داخل در زمره ممسوخين مى‌شود.

    نفوس منغمر در طبع و واقع در هاويه مادّه واشخاص متنزّل در مقام و موطن طبايع و اجسام مختلفند.

    برخى از اشخاص به واسطه آن كه قلب آنها به سرعت متأثّر مى‌شود از سرّ وجودى مفاض بر حقيقت آنها، به حكم:

    قَبِل مَنْ قَبِلَ لا لِعِلَّةٍ، وَرَدَّ مَنْ رَدَّ لا لِعِلَّةٍ.

    ردّ و قبولش از روى علّتى نيست.

    و به موجب:

    جَذْبَةٌ مِنْ جَذَباتِ الْحَقِّ يُوازِى عَمَلَ الثَّقَلَيْنِ. <<8>>

    يك جذبه از جذبه‌هاى حقّ با عمل جنّ و انس برابر است.

    و مصداق آيه كريمه:

    ((اللّهُ وَلِىُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ)) <<9>>

    خدا سرپرست و يار كسانى است كه ايمان آورده‌اند؛ آنان را از تاريكى‌ها [ى جهل، شرك، فسق وفجور] به سوى نورِ [ايمان، اخلاق حسنه و تقوا] بيرون مى‌برد.

    به صف اولياى خدا مى‌پيوندند و اين جماعت به لحاظ قرب و بُعد نسبت به مقام ذات مختلفند.

    بعضى ديگر از نفوس كه مانند دسته اوّل بدون سعى و عمل مشمول جذبات حقّ واقع نمى‌شوند، به مقتضاى تجلّى حقّ به اسم هادى، نور ايمان از باطن وجود آنان ظاهر شده، ذات و مظهر روحانى و نفسانى خود را در سِجْن طبيعت و زندان عالم مادّه گرفتار و محجوب از اصل فطرت ديده و ازباطنْ ذات مظهر روحانى و نفسانى خود را به خطاب:

    ((يَا صَاحِبَىِ السِّجْنِ ءَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ)) <<10>>

    اى دو يار زندان! آيا معبودان متعدد و متفرّق بهتر است يا خداى يگانه مقتدر؟

    مخاطب قرار مى‌دهند، لهذا اين قبيل از نفوس از ناحيه خطاب واصل از باطن، از خواب بيدار مى‌شوند و از غفلت وتضييع وقت و قصور و تقصير خود شرمسار و منفعل گرديده و گويند:

    ((يَا حَسْرَتَى‌ عَلَى‌ مَا فَرَّطتُ فِى جَنبِ اللَّهِ)) <<11>>

    دريغ و افسوس بر اهمال‌كارى و تقصيرى كه درباره خدا كردم.


    [مراحل تكميل نفوس‌]

    اين قبيل از بيداران درك مى‌كنند كه سه امر مهم مقابل آنها قرار دارد و اگر آنى از آن غفلت ورزند چه بسا به خسران عظيم مبتلا گردند:

    اول آن كه: بايد از جائى كه قرار دارند شروع به حركت نموده و مقرّ احكام عادات و موطن سرگرمى به لوازم طبيعت و لذّات فانى جسمانى را ترك كرده و از نواحى ملازمت به اوامر و نواهى، به اوامر و نواهى كتاب وسنّت در جميع حالات چه به حسب قول و چه به اعتبار عمل و فعل سر تسليم فرود آورند و آنى غفلت را جايز ندانند. اين امر به مقام اسلام تعلّق دارد و اوّل مقام اسلام، ملازمت به اوامر و نواهى شرع است.

    مرحله دوّم: بايد نفس به حسب باطن، داخل در مقام غربت شود، از باب جدايى نفس از مقارّ احكام عادات به واسطه كسب مَلَكات روحانيّه و اخلاق ملكوتيّه. اين امر به مقام ايمان تعلّق دارد.

    مرحله سوّم: تعلّق به مقام احسان دارد، از اين باب كه نفس به حسب سرّ وجودى از ناحيه فناى از احكام حجب قيود عارض بر روح به واسطه تلبّس نفس به احكام مراتب تنزّلات و قبول قيود لازم احكام طبيعت و مواطن متنزلّه و تأثّر از مراتب تنزّلات و قبول تكثّرات لازم تنزّل و دخول در باب مشاهده جاذب به عين توحيد، چه آن كه نفس از طريق فنا از كثرت اغيار، به مقام مشاهده عين وحدت نايل شود.

    بايد توجّه داشت كه: احسان دارى مراتب است، چون نفس بعد از تنبّه، ازمقام طبع و عالم حيوان عبور نموده و به حسب ترقّى و تكامل در مراتب عالم معنى سير مى‌كند، لذا كتاب تكوين مانند كتاب تشريع داراى هفت بطن است؛ ظاهر آن عالم طبع و منازل بعد از طبعْ بواطن وجود به شمار مى‌روند.

    لِأنَّ لِلنَّفْسِ مِنْ حيْثُ قُوَّتِهَا الْعامِلَةِ فى ضَبْطِ الْامورِ الدُّنياوِيَّةِ بَطْناً أوَّلًا، وَلِسانُهُ: ((يَعْلَمُونَ ظَاهِراً مِنَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا)) <<12>>

    وَطَلَبُ صاحِبِهِ: ((رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا وَمَا لَهُ فِي الآخِرَةِ مِنْ خَلَاقٍ)) <<13>>

    وَلِلنَّفْسِ مِنْ حَيْثُ عُبُورِها إلى طَلَبِ الْامُورِ الْاخْرَوِيَّةِ مِنْ جَهَةِ قُوَّتِهَا الْعاقِلَةِ الْمُنَوَّرَةِ بِنُورِ الشَّرْعِ بَطْناً ثانِياً.

    زيرا نفس از جهت نيرويى كه در ضبط امور دنيوى به كار مى‌گيرد بطن اوّلى دارد و زبان حال آن اين است كه خداوند فرموده: <<[تنها] ظاهرى [محسوس‌] از زندگى دنيا را مى‌شناسند>>. و خواسته صاحبش اين است كه: <<پروردگارا! به ما در دنيا [كالاى زندگى‌] عطا كن. و آنان را در آخرت هيچ بهره‌اى نيست>> .

    و نفس از جهت عبورش به سوى طلب امور اخروى كه از نيروى عاقله منوّر به نور شرع نشأت مى‌گيرد بطن دومى دارد.

    اين مرتبه اختصاص دارد به عوام مسلمانان و مؤمنان و شيخ كبير صدر الدين رومى آن را اوّل مرتبه احسان دانسته، در آن جا كه گفته‌اند:

    الْإحْسانُ فِعْلُ ما يَنْبَغى‌ لِما يَنْبَغى‌ كَما يَنْبَغى. <<14>>

    احسان، انجام شايسته، براى شايسته، به صورت شايسته است.

    جمع وصايا و نصايح را داخل در باب احسان نموده و مرتبه‌

    اعْبُدِ اللَّهَ كَأنَّكَ تَراهُ. <<15>>

    خدا را آن گونه عبادت كن كه گويا او را مى‌بينى.

    را اواسط مراتب احسان و مقام عبادت بدون كَأنَّ را آخر درجات احسانيّه مى‌داند.

    بياناتى نظير فرموده امير اوليا امام على عليه السلام:

    لَوَ كُشِفَ الْغِطاءُ مَا ازْدَدْتُ يَقيناً. <<16>>

    اگر پرده‌ها برداشته شود، بر يقين من افزوده نمى‌شود.

    ما كُنْتُ أعْبُدُ رَبّاً لَمْ أرَهُ. <<17>>

    پروردگارى را كه نديده‌ام نمى‌پرستم.

    وَجُعِلَت قُرَّةُ عَيْنى فِى الصَّلاةِ. <<18>>

    روشنى چشم من در نماز نهاده شده.

    وَالْآنَ قِيامَتى قائِمٌ. <<19>>

    اكنون قيامت من بر پا شده.

    وَكُنْتُ سَمْعَهُ وَبَصَرَهُ .... <<20>>

    گوش و چشم او خواهم بود ....

    لسان مرتبه اخير احسان است.


    [وجوه نفس‌]

    نفس داراى سه وجه است:

    يكى روى توجّه آن به تدبير بدن از ناحيه قواى واسطه بين نفس و بدن، وَتَوْ طينُهُ إلى ما فيهِ نَفْعُهُ عاجِلًا عَلى وَجْهٍ جَميلٍ.

    چون نفس سالك از ناحيه تعلّق و اتّكاى به بدن، قادر است جلب منفعت و دفع ضرر نمايد، از ناحيه بدن وقوّه واستعداد به سير تكاملى مى‌پردازد و اگر قواى بدنى نباشند نفس قدرت تكامل را از دست مى‌دهد.

    اطاعت اوامر حق و تطبيق اعمال با شريعت، شأن نفس متعلّق به بدن است.

    وجه <<توجُّه النّفس بِقُواها إلى تدبيرِ البدنِ و العملِ عَلى‌ وِفْقِ الشَّرع>> را <<بدايات>> ناميده‌اند و اين خود بدايت ابتداى اخذ استعدادِ سير و حركت به سوى منازل حقّ است.

    نفس علاوه بر نظر به قواى خود جهت توسيط قوا، نظرى نيز به خود مى‌افكند و از اين ناحيه به تعديل صفات و تسكين حِدّت و ثبات آن مى‌پردازد و اين را باب دخول نفس از ظاهر به باطن و در و مَدخلِ روح از شهادت نفس به مقام غيب آن ناميده‌اند. چون اين امر داراى مراتب است علماى اخلاق از مجموع آن به <<ابواب>> تعبير نموده‌اند.

    قسم سوّم عبارت است از: وجه توجّه نفس به باطن خود كه مرتبه روح و سرّ نفس باشد جهت استمداد از باطن براى ازاله حجت و قبول مدد الهى و آن را قسم <<معاملات>> ناميده‌اند <<21>>

    اين است آن حقايقى كه از جانب حضرت دوست به واسطه قلب پاك به انسان الهام مى‌شود و اين الهام باعث حركت به سوى بدايات و ابواب و معاملات مى‌گردد كه در مجموع، هزار منزل است و شرح هر يك و راه سير به سوى آن در آيات قرآن و معارف الهيّه بيان شده است و در حقيقت همان است كه حضرت سجّاد عليه السلام آن اسوه عاشقان و اميد عارفان فرمود:

    <<وَالْحَمْدُ لِلّهِ عَلى ما عَرَّفَنا مِنْ نَفْسِهِ>>

    توجه و بيدارى ناگهانى انسان نسبت به آفرينش و اجزاى و عناصر آن و از پى آن به شناخت حقّ برخاستن و از پس آن به وادى با عظمت شكر قدم گذاردن، عين عنايت حقّ و الهامى از جانب او براى رشد و كمال انسان است.

    علاقه پيدا كردن به معارف و از پى آن به دنبال انبيا و ائمّه و اوليا رفتن و از پس آن به اطاعت از خواسته‌هاى حقّ برخاستن نيز عنايت و الهام آن يار مهربان و نعمتى است كه تمام آدميان از شكر و سپاس آن عاجزند.

    فيضى بزرگترين شاعر سده دهم سرزمين هند كه از حكمت و عرفان بهره‌مند بود، در بيان جلال و عظمت حضرت ربّ العزّه مى‌گويد:

    يا ازَلىَّ الظّهور، يا أبَدىَّ الْخَفا

    نورُكَ فَوْقَ النَّظَر، حُسْنُكَ فَوْقَ الثَّنا

    نور تو بينش گداز، حُسن تو دانش گسل‌

    فكر تو انديشه كاه، كُنْه تو حيرت فزا

    دانش و بينش همه كرده رها در رهت‌

    چشم ارسطو نظر، عقل فلاطون ذكا

    ملّت علم تو را هست به فتواى قدس‌

    خون تفكّر هدر، خاك تعقّل هَبا <<22>>

    ساحت قدر تو را سخره هنگامه كرد

    حرف مشوّش دماغ، كلك مولَّه‌ <<23>> نوا

    بر درت انديشه را شِحنه‌ <<24>> غيرت زند

    لطمه حيرت به روى، سيلى جهل از قفا

    (فيضى هندى)


    تعقّل در آفرينش‌

    انسان وقتى به آفرينش واوضاع آن فكر مى‌كندبه اين نتيجه مى‌رسد كه ساختمان جهان و ساختمان واحدهايى كه اجزاى جهان را تشكيل مى‌دهند حساب شده‌ است، هر چيزى جائى دارد و براى آن جا قرار داده شده است و منظورى از اين قرار دادن‌ها در كار بوده است.

    جهان، درست مانند كتابى است كه از طرف مؤلّف آگاهى تأليف شده است، هر جمله و سطرى و هر كلام و فصلى محتوى يك سلسله معانى و مطالب و منظورهايى است؛ نظمى كه در كلمات و جمله‌ها و سطرها به كار برده شده است از روى دقّت خاصّى است و هدفى را نشان مى‌دهد.

    هر كس تا حدودى مى‌تواند خطوط و سطور كتاب خلقت را بخواند و يك سلسله معانى، از آنها درك كند، وقصد و فكر مؤلّف آن را دريابد، هر كسى مى‌تواند نظامات حكيمانه و آثار و علائم به كار رفتن تدبير و اراده را در كار خلقت به طور روشن استنباط كند هر چند درس ناخوانده و بيابانى باشد، ولى البتّه اگر كسى با علوم طبيعى آشنائى داشته باشد به تناسب معرفتش به اين امور، نظامات و آثار و علائم وجود و حكمت و تدبير را در كار خلقت بيشتر ادراك مى‌كند.

    قرآن كريم با اصرار و ابرام بى نظيرى افراد بشر را به مطالعه در خلقت و ساختمان موجودات به منظور شناختن خداوند سوق مى‌دهد.

    خداشناسى بايد بر مبناى عقلى استوار باشد نه تقليد، آدمى در مقام خداشناسى وقتى مى‌تواند نگين توحيد را از قعر اقيانوس منطق بيرون كشيده و آن را زينت بخش دست عقيده خويش نمايد كه عرفان حقّ را به كسوت برهان ملبّس سازد و به اين حقيقت برمدار فتواى خرد معتقد شود، به حقّ اليقين به وجود خدا پاى بند و عقيده‌مند گردد و پايه‌هاى ايمان به توحيد را به ادلّه متقنه و براهين قويّه استوار كند به طورى كه تندبادهاى مخالف، اغوائات شيطانى و تبليغات بى‌اساس نتوانند پايه‌هاى ايمان شخص را به وحدانيّت ذات بارى سست و لرزان سازند.

    اسلام در تمام احكام و قوانين شريعت مطهّره به ويژه اصول دين بالأخص اصل توحيد، تقليد را مذمّت فرموده و تأكيد مى‌كند كه متديّن بايد اصول دين و مبانى را به ادلّه عقليّه و موازين خردمندانه بپذيرد. در اين مورد علاوه بر حكومت عقل، آيات و اخبار عديده وارد شده كه از جمله آيات زير است:

    ((ادْعُ إلى سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ)) <<25>>

    [مردم را] با حكمت و اندرز نيكو به راه پروردگارت دعوت كن.

    ((وَمِنَ النَّاسِ مَن يُجَادِلُ فِى اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَلَا هُدىً وَلَا كِتَابٍ مُنِيرٍ)) <<26>>

    و از مردمان كسى است كه همواره بدون هيچ دانشى [بلكه از روى جهل و نادانى‌] و بدون هيچ هدايتى و هيچ كتاب روشنى درباره خدا مجادله و ستيزه مى‌كند.

    چون مبناى علم بر استدلال و منطق كتاب خدا بر برهان است، آنان كه بدون علم و منطق درباره توحيد قضاوت مى‌كنند سخت سرزنش شده‌اند.

    قرآن تقليد كوركورانه را از هر كس باشد مذمّت مى‌كند و آنان كه بدون برهان و دليل و بدون منطق و حكمت به قبول دين آباء و اجداد و پذيرش عقايد ديگران برخاسته‌اند را سخت مورد سرزنش قرار مى‌دهد!

    اخبار زيادى در باب تأكيد پذيرش حقايق بر مبناى عقل و استدلال در كتب گران‌بهاى شيعه همچون <<الكافى>> ، <<من لا يحضره الفقيه>> ، <<التوحيد>> ، <<بحار الأنوار>> وارد شده كه عمق آن اخبار به انسان زمينه مى‌دهد تا واقعيّت‌ها را با برهان و دليل عقلى بپذيرد.

    ابن سينا آن فيلسوف بزرگ مى‌گويد:

    مَنْ قالَ أو سَمِعَ بِغَيْرِ دَليلٍ فَلْيُخْرَجْ عَنْ رِبْقَةِ الْإنْسانِيَّةِ.

    كسى كه بدون دليل مطلبى را بگويد و يا قبول كند، بايد از جرگه انسانيّت‌ خارجش دانست.

    آرى، بنايى كه پايه‌هاى آن سست و لرزان و در معرض طوفان بنيان شده ويران خواهد شد و كوچكترين حادثه و باد مخالف آن را واژگون خواهد ساخت.

    شود خراب بنايى كه بر لب آب است.

    با ستون‌هاى گِلى، عمارت ده و بيست طبقه كه از گزند حوادث در امان باشد نمى‌توان ساخت. ساختمان چند طبقه وقتى مى‌تواند در برابر حوادث پابرجا بماند كه استخوان‌بندى آن بسيار محكم باشد. وقتى بناى گِل چنين باشد خانه دل چه بايد باشد؟

    عقايدى كه در زواياى قلب ابداع و خانه‌هايى كه در جوانب آن بنيان مى‌گردد در هر امر، به ويژه راجع به امور دينى و قواعد مذهبى، چنان بايد محكم و منطقى و بر اساس برهان استوار باشند كه اغوائات اهريمنان و وساوس بدسيرتان و دغدغه شياطين نتوانند به آنها نفوذ نموده و از قدرت و نيروى آنها بكاهند.

    ايمانى كه با عاقله، عجين و با حق اليقين قرين باشد، هيچ گاه طوفان‌هاى شكّ و ترديد و ابرهاى تيره ريب و سوء ظن قادر نخواهند بود به حريم آن رخنه و آن را سست و متزلزل نمايند.

    اين حقيقت و اين اصل مسلّم و اين قانون كلّى در تمام امور و مسائل فردى و اجتماعى سارى و جارى است و وقتى كه در علوم سافله تسريه داشت به حكم عقل در امر خداشناسى و مسئله توحيد كه اهمّ علوم و مسائل فردى و اجتماعى است و با حيات مادّى و معنوى بشر سروكار دارد و نواى دل‌انگيز براى روز قيامت ساز نموده و به آتيه دور و درازى وعده و وعيد مى‌دهد، به طريق اولى چنين علمى نمى‌تواند سطحى و كودكانه و بر اساس تقليد احمقانه بنيان‌گذارى شود؛ آيات قرآن و روايات و اخبار، اين حقيقت را به طور صريح و روشن بيان داشته است.


    راه شناخت خدا

    دركلمات پيشوايان دين كه نمونه‌اش خطبه‌هاى <<نهج البلاغه>> و <<توحيد مفضّل>> و برخى دعاها و برخى احتجاجات ائمّه اطهار عليهم السلام است عنايت فوق العاده‌اى به توحيد همراه با دليل و حكمت و علوم طبيعى شده است.

    يقينى است براى عامّه مردم بهترين راه شناساندن خداوند همين راه است، اكنون مى‌خواهيم بدانيم كه چگونه است كه تشكيلات و نظامات ساختمان موجودات، بر وجود خداوند عليم و حكيم دلالت مى‌كند!

    جواب اين پرسش روشن است، همان طورى كه اصل پيدايش يك اثر بر وجود نيرويى مؤثّر دلالت مى‌كند، صفات و خصوصيّات آن اثر نيز مى‌تواند تا حدود زيادى آيينه و نشان دهنده صفات مؤثّر بوده باشد. مثالى ذكر مى‌كنيم:

    ما افراد انسان مستقيماً از محتويات ضمير و افكار و انديشه‌ها و ملكات اخلاقى و روحى يكديگر آگاه نيستيم و نمى‌توانيم آگاه باشيم، بديهى است كه نه من مى‌توانم مستقيماً ضمير شما را بخوانم و بلاواسطه از نيّت و صفات اخلاقى شما آگاه گردم ونه شما مى‌توانيد مستقيماً از ضمير من آگاه شويد، ولى در عين حال تا حدّ زيادى به محتويات ضمير يكديگر پى مى‌بريم بدون آن كه كوچكترين ترديدى به خود راه دهيم.

    ما درباره شخص معيّنى اعتقاد علمى پيدا مى‌كنيم و او را به عنوان عالم مى‌شناسيم، به چه دليل؟ به دليل آثار قولى و كَتْبى كه از او ديده‌ايم، ما يكى را فقيه، يكى را حكيم، يكى را رياضى‌دان، چهارمى را اديب مى‌دانيم، چرا؟ براى اين كه از اوّلى، سخنان و نوشته‌هاى فقهى و از دوّمى، سخنان و نوشته‌هاى حِكَمى و از سوّمى، رياضى و از چهارمى، ادبى شنيده و ديده‌ايم.

    به حكم سنخيّتى كه لازم است ميان اثر و مؤثّر بوده باشد امكان ندارد كه از فاقد علم، سخنان علمى و يا از كسى كه فقط فقيه است سخنان منظّم فلسفى و رياضى و ادبى و يا از كسى كه فقط حكيم است آثار فقهى يا رياضى صادر شود.

    به طور مثال: هيچ يك از ما كه صاحب جواهر را مى‌شناسيم شكّ نداريم كه او فقيه بزرگى بوده است و حال آن كه او را نديده‌ايم و اگر هم مى‌ديديم نمى‌توانستيم به طور مستقيم: از ضمير او آگاه شويم، امّا <<جواهر الكلام>> او دليل قاطعى است كه مؤلّف آن فقيه بزرگى بوده است.

    ممكن است كسى بگويد: قطع و علمى كه ما در اين گونه مسائل داريم به اين معنى نيست كه هيچ گونه احتمال خلافى در كار نيست، بلكه به اين معناست كه:

    احتمال خلاف در حساب احتمالات آن قدر ضعيف است كه هيچ عقل سليمى آن را به حساب نمى‌آورد، احتمال خلافى كه در كار است، احتمال تصادف و اتّفاق است؛ مثلًا در مورد كتاب <<جواهر الكلام>> ما قاطع هستيم كه مؤلّف آن فقيه بزرگى بوده امّا نه به اين معنى كه هيچ گونه احتمال اين كه او فقيه نبوده و اين نوشته‌ها از روى تصادف و اتّفاق تنظيم شده باشد ندهيم؛ خير، احتمال اين كه مؤلّف <<جواهر الكلام>> فقيه نبوده و نوشته‌ها تصادفى تنظيم شده است وجود دارد ولى به قدرى آن احتمال ضعيف است كه به حساب نمى‌آيد، لهذا مى‌گوييم: قطع و علم داريم كه صاحب كتاب فقيه بزرگى بوده نه ظنّ و گمان؛ احتمال تصادف در اين گونه موارد به شكل يك كسر از عددهايى كه ما مى‌شناسيم از قبيل يك صدم، يك هزارم، يك ميليونيم، يك ميليارديم و غيره نيست، بلكه به صورت كسر از يك عددى است كه در وهم ما نمى‌گنجد، مثل اين كه فرض كنيم عدد يك را رسم كنيم و در طرف راست آن، آن قدر صفر بگذاريم كه به كره ماه برسد؛ احتمال تصادف در اين گونه موارد از قبيل يك احتمال در مقابل اين عدد غير قابل تصوّر از احتمالات است.

    كرسى موريسون در كتاب <<راز آفرينش انسان>> مى‌گويد:

    <<ده عدد سكّه يك شاهى را از شماره يك تا ده علامت بگذاريد و آنها را در جيب خود بريزيد و بهم بزنيد، پس از آن سعى كنيد آنها را به ترتيب شمارش از يك تا ده درآوريد و هر كدام را درآورديد پيش از اين كه سكّه دوّمى را بيرون بياوريد دوباره به جيب خود بيندازيد، با اين ترتيب احتمال آن كه شماره يك بيرون بيايد معادل يك بر ده است، احتمال اين كه شماره يك و دو به ترتيب بيرون بيايد يك بر صد است، احتمال اين كه شماره يك و دو و سه به ترتيب بيرون بيايد يك در هزار است، احتمال اين كه شماره‌هاى يك و دو و سه و چهار پشت سر هم كشيده شود يك در ده هزار است، وبه همين منوال احتمال درآمدن شماره‌ها به ترتيب كمتر مى‌شود تا آن كه احتمال بيرون آمدن شماره‌هاى از يك تا ده به رقم يك بر ده ميليارد مى‌رسد. منظور از ذكر مثلى به اين سادگى، آن است كه نشان داده شود ارقام در مقابل احتمالات چگونه قوس صعودى مى‌پيمايد؟!>> <<27>>

    براى به وجود آمدن حيات در روى كره ارض، آن قدر اوضاع و احوال مساعد لازم است كه از حيث امكانات رياضى محال است تصوّر نمود اين اوضاع و احوال بر سبيل تصادف و اتّفاق با يكديگر جور آمده باشند. و به همين جهت بايد ناگزير معتقد بود كه در طبيعت، قوّه مدركه خاصّى وجود دارد و در جريان اين امور نظارت مى‌كند. وقتى به اين نكته اذعان آوريم بايد معتقد شويم كه مقصد و منظور خاصّى نيز از اين جمع و تفريق‌ها و از پيدايش حيات در بين بوده است.


    عالم جانداران‌

    يكى ديگر از عجايب، عالم جانداران است كه وضع آنها به هيچ وجه با تصادف و اتّفاق قابل توجيه نيست.

    از اوايل پيدايش حيات، جنس نر و ماده كه براى ادامه نسل ضرورت دارد، به وجود آمده است.

    دستگاه‌هاى مربوط به تناسل چه در عالم حيوانى و چه در عالم نباتى، چه در جنس نر و چه در جنس مادّه آن قدر حيرت‌انگيز است كه به هيچ وجه نمى‌توان گفت: هدفى در ايجاد آنها نبوده است و دستگاه خلقت، اينها را براى ادامه نسل به وجود نياورده است.

    از اينها مى‌گذريم و مى‌آييم اندام‌هاى نباتات و حيوانات را در قسمت‌هاى مختلف مطالعه مى‌كنيم، آن چنان غرق حيرت و بهت مى‌شويم كه مطالعه يك كتاب چندين هزار صفحه‌اى مملوّ از نكات دقيق و ظريف، هرگز نمى‌تواند ما را اين اندازه دچار بهت و حيرت و اعتراف به قدرت كامله و حكمت بالغه به وجود آورنده آن كند.

    عجايب نظم و همبستگى در آفرينش قابل احصا و احاطه نيست، هر گوشه را بنگريم جز انتظام و انطباق و هماهنگى و جز آثار دخالت قصد و عمد و اراده در مخلوقات نمى‌بينيم.


    محصولات الهام الهى‌

    اين همه دانش و علم در راه خداشناسى، اين همه فلسفه و حكمت در راه شناسايى حقّ، اين همه اشعار و عرفان در راه معرفت محبوب و اين همه جستجو براى يافتن حقيقت، محصول همان الهامى است كه قرآن از آن گفتگو كرده و معلول همان عنايتى است كه حضرت سجّاد عليه السلام در فراز دعا بدان اشاره كرده است.

    اين الهام است كه اين همه دانشمند را وادار به مطالعه علوم مختلفه كرده و تحريك به نوشتن محصول مطالعات خود در هزاران كتاب و اين الهام است كه اين همه هنرمند چون سعدى و حافظ و سنايى و باباطاهر و جلال الدّين را وادار كرده كه ذوق خود را در قالب نظم ارائه دهند و از اين راه، فرهنگى بس پر محتوا و لطيف به يادگار گذارند.

    اين الهام است كه هزاران نفر را به سوى نظام دادن عرفان و حكمت و فلسفه كشيده وهزاران كتاب پرقيمت به گنجينه علوم انسانى تقديم كرده‌اند. اين الهام است كه در قلوب عامّه مردم ذوق معرفت به او را زنده مى‌كند و ايشان را در راه شناخت معشوق قرار داده و از آنان مؤمن مؤدّب به آداب مى‌سازد.

    و اين قرآن و نبوّت و امامت است كه به كمك الهام آمده تا آن را همچون درختى پر بار به كمال محصول برساند وآن را از انحراف حفظ نمايد و راه را بيش از پيش به روى انسان باز كند و خلاصه تمام درهاى معرفت و شناسايى را به روى عباد حق بگشايد.

    اكنون به گوشه‌اى از محصولات اين الهام توجّه نماييد:


    اجزاى گياهان‌

    اصولًا هر گياهى از اجزاى بسيار ريز ذرّه بينى تشكيل شده كه آنها را ياخته يا سلّول نباتى مى‌نامند، اين سلّول‌ها گاهى به صورت بيضى يا كروى و زمانى به صورت شش ضلعى، بعضى دوكى شكل و بعضى استوانه‌اى هستند و در هر صورت سه قسمت برجسته زير در همه آنها مشاهده مى‌شود كه ساختمان هر يك از ديگرى دقيق‌تر وحيرت‌انگيزتر است:

    1- پرتوپلاسم: يعنى همان مادّه زنده و ذى حياتى كه هنوز اسرار درون آن از چشم علوم امروزه پوشيده و پنهان است و معلوم نيست تحت چه قوانينى انجام وظيفه مى‌كند، همين قدر معلوم است كه پرتوپلاسم از عناصر مختلفى از قبيل كربن، ئيدروژن، ازت، اكسيژن، فسفر، گوگرد و بالأخره آهن و سديم و غيره تشكيل شده و قسمت عمده آن را آب فرا گرفته است.

    2- هسته مركزى: كه خود داراى قسمت‌هاى مختلف و مواد گوناگون است، مخصوصاً رشته‌هاى زيادى در درون آن يافت مى‌شود كه در ميان آنها دانه‌هاى‌ كروموزوم قرار دارد، اين دانه‌ها موقعيّت مهمّى در ساختمان هسته دارند.

    3- غشاء: يا پوسته رويين كه آن نيز به نوبه خود داراى دو قسمت دقيق است:

    نخست قسمت بيرونى كه سلولزى و درخشنده و سخت مى‌باشد و داراى مجارى بسيار ريزى است كه آب و ساير موادّ لازم به درون آن نفوذ مى‌كند و ديگر قسمت درونى است كه در عين ظرافت، در حفظ سلّول نقش مهمّى دارد.


    ساختمان برگ‌ها:

    شكل ظاهرى برگ‌ها بسيار مختلف و تناسب كاملى با وضع درخت از لحاظ ساختمان و چگونگى منطقه روييدن گياه دارد. برگ‌هاى نباتات كوهستانى و بيابانى كه از آب بهره كافى ندارند، معمولًا ضخيم و كلفت و پوشيده از كرك‌هاست كه از تبخير آب‌هاى دورنى آنها جلوگيرى مى‌كند ولى درختانى كه در كنار رودخانه‌ها مى‌رويند داراى برگ‌هاى پهن و نازك هستند كه تبخير آب به آسانى از آنها صورت مى‌گيرد. برگ‌هاى زيرزمينى و برگ‌هاى شناور در روى آب و برگ‌هاى شناور در درون آب، هر يك داراى شكل جالبى كاملًا متناسب با محيط زندگانى خود مى‌باشند. اگر برگى را از عرض برش داده و مقطع آن را زير ميكروسكوپ قرار دهيم هفت قسمت دقيق و ممتاز زيررا در آن مشاهده خواهيم كرد:

    1- پوست رويين که معمولًا سخت و غيرقابل نفوذ و در واقع حافظ و نگهبان طبقات زيرين است. اين طبقه فاقد كلروفيل مى‌باشد.

    2- طبقه بافت‌ها و عضلات كلروفيل‌دار كه از سلّول‌هاى دراز منشورى شكلى تشكيل شده و دانه‌هاى سبزينه در تمام قسمت‌هاى آن ديده مى‌شود. وظيفه اين دانه‌ها اين است كه در مقابل نور خورشيد گاز كربنيك هوا را جذب كرده و آن را به اكسيژن و كربن تجزيه كنند، سپس كربن را در خود حفظ كرده و اكسيژن را به خارج بفرستند. البتّه اين عمل در رشد و نموّ نباتات از يك طرف و در تصفيه هواى محيط ما از طرف ديگر فوق العاده مؤثّر است.

    3- آوندهاى چوبى، يعنى همان لوله‌هاى مخصوصى كه شيره خام گياهى در آن جريان پيدا مى‌كند.

    4- آوندهاى آبكش که شيره پرورده و بارآمده گياهى از آن عبور كرده و به مصرف تغذيه سلول‌ها مى‌رسد؛ شيره خام در اثر فعّاليّت مادّه كلروفيل به شيره پرورده تبديل مى‌شود و براى تغذيه سلّول‌ها آماده مى‌گردد.

    5- طبقه تحتانى كلروفيل دار که در قسمت زيرين قرار دارد و موادّ كلروفيلى آن نسبت به طبقه فوقانى كمتر است و به همين جهت رنگ پشت برگ‌ها معمولًا با رنگ روى آنها تفاوت دارد. وظيفه اين طبقه نيز با طبقه فوقانى مشابهت دارد.

    6- طبقه پوسته زيرين برگ که ساختمان آن شبيه پوسته رويين است.

    7- روزنه‌‌هاى كوچك که در پوسته زيرين ديده مى‌شود و عمل آنها تعرّق و بيرون دادن آب‌هاى زايد موجود در برگ است.

    يكى از كارهاى شگفت آور برگ، عمل تنفّس است، يعنى آنها نيز مانند انسان و حيوان اكسيژن هوا را جذب كرده و گاز كربنيك را پس مى‌دهند. اين عمل را نبايد با عمل كربن‌گيرى اشتباه كرد. والبتّه همان طور كه حيوانات آبى از اكسيژن محلول در آب استفاده مى‌كنند، نباتات آبى نيز اكسيژن لازم را از آب مى‌گيرند.

    شدّت و ضعف تنفّس گياهان، مربوط به شدّت و ضعف نور و حرارت هواى مجاور، مقدار رطوبت هوا و نوع گياه است. اين موضوع به وسيله تجربيّات متعدّدى كه از طرف دانشمندان فيزيولوژى گياهى به عمل آمده به ثبوت رسيده است.


    ساختمان گل‌ها:

    ساختمان گل‌ها از ساختمان برگ‌ها دقيق‌تر و داراى نقاط حيرت انگيزترى است. گل‌ها معمولًا از چهار قسمت عمده كه هر يك وظيفه مخصوصى دارد تشكيل مى‌شود:

    1- كاسه گل، از برگ‌هاى سبزى تشكيل شده و وظيفه آن پوشانيدن سطح غنچه‌ها و پس از آن حفظ گلبرگ‌ها و جام گل است.

    2- جام گل، يعنى همان برگ‌هاى اصلى گل كه غالباً به رنگ‌هاى گوناگون، وتعداد و طرز قرار گرفتن آنها در گل‌ها مختلف مى‌باشد. دقّت و لطافت و رنگ‌آميزى‌هاى عجيب و حيرت آورى كه در طرح و ساختمان گلبرگ‌ها به كار رفته هر بيننده‌اى را بى اختيار وادار به تحسين مى‌كند.

    3- نافه گل، اگر در ميان گل‌ها دقّت كرده باشيد ميله‌ها و پرچم‌هاى ظريفى در وسط آن ديده مى‌شود كه آنها را نافه مى‌نامند و تعداد آنها در گل‌ها مختلف است و در عين حال حساب مخصوصى دارد.

    در بالاى اين ميله‌ها برآمدگى كوچك و زرد رنگى است كه آن را <<بساك>> مى‌گويند. در ميان بساك، كيسه بسيار كوچكى است كه چهار حفره دارد و در ميان آنها دانه‌هاى گرده قرار گرفته است.

    دانه‌هاى گرده، دانه‌هاى بسيار ريز ميكروسكپى هستند كه در عمل شباهت تامّى با نطفه حيوانات نر دارند. پس از برقرارى عمل لقاح بين آن و قسمت‌هاى مادّه، تخم گل درست مى‌شود. دانه‌هاى گرده با آن كوچكى به نوبه خود داراى ساختمان تو بر تو و نازك كارى‌هاى شگفت آورى مى‌باشند. در ميان آنها مقدار زيادى موادّ پرتوپلاسمى وموادّ چربى، قندى، نشاسته‌اى و ازتى مى‌باشد و در وسط آنها دو هسته كه يكى كوچكتر و ديگرى بزرگتر است وجود دارد، بزرگتر را هسته روينده و كوچكتر را هسته زاينده مى‌نامند كه وظيفه مهمّ اين دو را به زودى خواهيد دانست.

    4- مادگى، همان قسمتى است كه روى محور گل قرار گرفته و در ناحيه فوقانى آن برآمدگى مخصوصى به نام كلاله است و سطح آن را مادّه لزج و چسبناكى پوشانيده، كار اين مادّه چسبنده نگاهدارى و جذب دانه‌هاى نر و كمك به روياندن‌

    آنهاست.

    در پايين مادگى كه متّصل به قسمت تحتانى گل است ناحيه برجسته‌اى وجود دارد كه آن را <<تخمدان>> مى‌گويند و در ميان آن تخمك‌هاى كوچكى يافت مى‌شود كه با دنباله مخصوصى به ديواره تخمدان اتّصال دارند و به وسيله آن آب و موادّ لازمه را جذب مى‌كنند. تخمك‌ها نيز به سهم خود، ساختمان قابل ملاحظه‌اى دارند.


    عمل تخم‌گيرى و زفاف:

    پس از آن كه كيسه‌هاى گرده <<بساك>> از هم پاره شد و گرده‌ها روى كلاله مادّه قرار گرفتند فوراً شروع به نموّ مى‌كنند. در اين جا بايد متذكّر شد كه براى رسيدن دانه‌هاى گرده به كلاله مادّه، وسايل مختلفى وجود دارد كه از مشاهده آن تعجّب عميقى به مطالعه كنندگان جهان خلقت دست مى‌دهد؛ از جمله اين كه حشرات گوناگونى اين وظيفه حياتى را بدون آن كه توجّه به كار خود داشته باشند انجام مى‌دهند؛ يعنى در اثر رنگ و روى مطبوع و مادّه قندى مخصوصى كه در بن گل‌ها جاى دارد به طرف آنها حركت كرده و روى آنها نشسته و دانه‌هاى گرده را با پاى پشم آلود خود از اين نقطه به آن نقطه حمل مى‌كنند؛ اين عمل مخصوصاً در گل‌هايى كه ميله‌هاى نر و مادّه آنها از هم جداست و روى دو پايه قرار دارد بسيار شايان اهميّت است.

    همان طور كه گفتيم وقتى دانه‌هاى گرده روى كلاله قرار گرفت شروع به رشد و نموّ مى‌كند، هسته بزرگتر كه همان هسته روينده است همراه آن نموّ كرده و به طرف تخمدان سرازير مى‌شود و در نزديكى آن به كلّى از بين مى‌رود ولى هسته كوچكتر كه زاينده است از ميان اين لوله باريك عبور كرده وارد تخمدان مى‌شود و با تخمك‌ها تركيب شده، عمل لقاح و زفاف در آن محيط مخفى و تاريك صورت‌ مى‌گيرد، نطفه گل بسته و تخم اصلى آن به وجود مى‌آيد.

    اكنون شما را به داورى مى‌طلبيم، آيا ساختمان اين گل و برگ بلكه يك سلّول ذرّه بينى آن به مراتب دقيق‌تر از يك قاب عكس يا يك ساعت ديوارى كه فوراً از ديدنش متوجّه سازنده با عقل و شعور آن مى‌شويم، نيست؟ آيا هيچ عاقلى مى‌تواند اين طبقات مختلف و وظايف عجيب هر يك را معلول تصادف بداند؟!

    فرض كنيد در عالم جز اين شاخه كوچك، هيچ چيز نباشد يا هر چه هست به نظر ما نامرتّب و غير موزون بوده باشد، آيا تنها ساختمان شگرف اين شاخه كوچك براى پى بردن به يك منبع شعور و قدرتى فوق العاده در ماوراى جهان مادّه كافى نيست؟!


    اسرار عالم نباتات‌

    اسرار و عجايبى كه در عالم نباتات نهفته است بيش از آن است كه انسان بتواند در يك عمر طولانى آنها را مطالعه كند؛ امروزه دانشمندانى هستند كه قسمت زيادى از عمر گران‌بهاى خود را در يك قسمت از آن مصرف كرده و اطلاعات پر قيمت و قابل توجّهى براى عالم بشريّت به ارمغان آورده‌اند. براى نمونه به چند نكته ديگر اشاره مى‌شود:


    1- هنرنمايى ريشه‌ها، آب و ساير موادّ لازمه كه به توسّط تارهاى مويين كه در ريشه درختان قرار دارد جذب مى‌شوند و على رغم نيروى جاذبه زمين كه آنها را به سوى مركز خود مى‌كشد از ريشه‌ها و ساقه‌ها بالا رفته به ارتفاع سى و چهل متر مى‌رسد. اين موضوع مدّت‌هاست كه افكار دانشمندان را به خود متوجّه ساخته كه در اثر چه عاملى اين عمل انجام پيدا مى‌كند؟

    2- پيوند شاخه‌ها، نيز يكى از موضوعات اسرارآميز عالم نباتات است؛ زيرا به وسيله آن مى‌توان درختى بار آورد كه با داشتن يك ريشه و يك ساقه و استفاده كردن‌ از يك نوع آب و غذا دو نوع ميوه مختلف كه در آثار و خواص با هم متفاوتند داشته باشد، مثلًا مى‌توان گيلاس را با آلبالو و سيب و گلابى و هلو و زرد آلو را هر كدام با ديگرى پيوند زد.

    اين عمل ثابت مى‌كند كه دستگاه لابراتوار عجيبى كه در شاخه‌هاى كوچك درختان نهفته شده به خوبى مى‌تواند موادّ ساده جذب شده گياهى را به هر صورت و شكلى بيرون آورد و از يك مادّه تركيبات شيميايى گوناگون تهيّه كند. اين لابراتوار راستى لابراتوار عجيبى است!

    3- تكميل نواقص، نيز يكى ديگر از خواصّ گياهان است. در بسيارى از درختان اگر شاخه‌اى را جدا كرده در زمين فرو ببرند چيزى نمى‌گذرد كه نواقص خود را تكميل كرده و به صورت يك درخت كامل با ريشه‌هاى قوى بيرون مى‌آيد.

    اين هم ناگفته نماند كه ريشه‌هاى درختان با آن كه چندان نيرومند به نظر نمى‌رسند داراى قدرت فوق العاده‌اى هستند كه با هر گونه مانعى كه بر سر راه آنها پيدا شود مبارزه مى‌كنند، اگر بتوانند غائله را با ملايمت برطرف كرده و با كج كردن راه خود از كنار مانع عبور مى‌كنند، ولى اگر كار به مبارزه كشيد چنان شدّت عمل به خرج مى‌دهند كه عمارت‌هاى محكم را ويران و سنگ‌هاى بزرگ را به فشار از جاى بر مى‌كنند و به راه خود ادامه مى‌دهند.

    4- گياهان حسّاس، اگر تعجّب نكنيد شاخه‌هاى بعضى از گياهان داراى حسّند و مانند حيوانات حركات خارجى را احساس مى‌نمايند به طورى كه اگر دست را نزديك آنها ببرند فوراً خود را جمع مى‌كنند!

    5- درختان گوشت‌خوار، شاخه‌هاى اين درختان حكم دام صيّادان را دارد كه به كمك آنها شكارهاى نسبةً بزرگى را صيد مى‌كنند.

    طريقه صيد كردن اين درختان چنين است كه: اگر انسان يا حيوانى نزديك آنها شود دفعةً شاخه‌هاى نيرومند خود را بر او ريخته و او را محكم در ميان خود نگاه‌ مى‌دارند، در اين موقع ديگر دست و پا كردن صيد فايده‌اى ندارد و هر لحظه با فشار تازه‌اى مواجه مى‌شود، بالأخره چيزى نمى‌گذرد كه شيره زننده مخصوصى از آنها تراوش كرده و روى بدن موجود صيد شده مى‌ريزد و آن را حلّ و قابل جذب كرده آنگاه از آن تغذيه نموده آن را جزء بدن خويش مى‌سازد!

    6- شاخه‌هاى پيچنده، نيز نمونه جالبى از فداكارى، حمايت و دستگيرى از ضعفا را در عالم گياهان نشان مى‌دهد، به اين ترتيب كه پاره‌اى از گياهانى كه ساقه نازك آنها قدرت تحمّل سنگينى قامت طولانى و پر برگشان را ندارد به تنه درختان قوى‌تر چسبيده و به كمك آنها به صورت مار پيچ نموّ مى‌كنند، وبعضى ديگر در اثر نداشتن مادّه كلروفيل و يا ناتوانى ريشه‌ها نسبت به احتياجات آبى و غذايى آنها، به كمك نباتات ديگر ادامه حيات مى‌دهند، مانند <<عَشقه>> كه ساقه آن به درخت‌هاى قوى مى‌پيچد و به وسيله ريشه‌هاى مخصوصى كه مانند خرطوم پشّه‌ها به ميان درخت فرو مى‌برد، مواد غذايى را كه در ميان آوندها روان است مكيده و از آن استفاده مى‌كند.

    حالا وجدان بيدار را قاضى قرار دهيد، آيا مى‌توان اين حقايق و عجايب را معلول تصادف و اتّفاق دانست؟ آيا اين مهندسى عجيب از يك منبع عقل و قدرت حكايت نمى‌كند؟! اين است حقيقت الهام.


    اعتراف جان گلن به شعور حاكم بر هستى‌

    اين فضانورد معروف پس از بازگشت از سفر فضايى، مقاله‌اى نوشت كه در سراسر آمريكا پخش شد، مقاله او بدين قرار است:

    <<من نمى‌توانم ديده بگشايم و از آهنگى كه از سراسر طبيعت بلند است در شگفت نمانم!

    كمترين نظره‌اى كافى است كه به عيان ديد در همه كارها دستى در كار است.

    يكى از چيزهايى كه موقع انتخاب من در دسته مسافران فضايى براى مطالعه به من داده شد رساله‌اى بود متضمّن اطلاعات فراوانى درباره فضا، در اين رساله دو فصل راجع به وسعت جهان در من اثرى فوق العاده داشت.

    براى درك مطالب آن بايد دانست كه سال نورى چيست؛ سرعت نور در هر ثانيه 300000 كيلومتر است يعنى نور هر ثانيه به اندازه هفت برابر محيط زمين را مى‌پيمايد. اكنون فرض مى‌كنيم كه جزيى از نور مدّت يك سال به خطّ مستقيم طىّ مسافت كند؛ راهى را كه او پيموده يك سال نورى گويند و اين مسافت تقريباً 5/ 9 ميليون ميليون كيلومتر است/ 9500000000000.

    حال ببينيم در اين رساله راجع به وسعت عالم چه آمده با توجّه به اين كه قطر كهكشان ما تقريباً 100000 سال نورى است و خورشيد ستاره ناچيزى است كه در فاصله 30000 سال نورى از مركز اين كهكشان به دور خود مى‌گردد، پس دشوار خواهد بود كه ابعاد عظيم ماوراى دستگاه منظومه شمسى را به تصورّ آورد!

    اشكال مسئله منحصر به فضاى بين ستارگان كهكشان ما نيست، آن سوتر ميليونها كهكشان ديگر پراكنده‌اند كه چنان مى‌نمايد با سرعتى گمان نكردنى از هم مى‌گريزند. حدود عالمى كه با تلسكوپ مشاهده شده از هر سو دست كم تا دو ميليون سال نورى گسترده است!


    ساختمان اتم‌

    اين راجع به عظمت حيرت آور جهان ما، حال برگرديم به آنچه كه درباره ساختمان اتم كوچكترين عنصر شناخته شده مى‌دانيم.

    اتم‌ها با دستگاه منظومه شمسى و همه جهان خويشاوندى نزديكى دارند، به اين معنى كه آنها نيز مركّبند از الكترون‌ها كه در پيرامون مركزى بر طبق نقشه منظّمى مى‌گردند.

    منظور من از بيان آنچه گفتم چيست؟ مى‌خواهم نشان دهم كه در تمام جهان آفرينش كه ما را فرا گرفته نظم حكمفرماست. از جزء بى نهايت خُرد اتم گرفته تا بزرگترين واحد نجومى كه ما مى‌توانيم تصوّر كنيم يعنى كهكشان‌ها كه هزاران سال نورى از ما فاصله دارند، همه بر روى مدارهاى مشخّصى و بر طبق نقشه متشابهى در حركتند.

    آيا مى‌توان گفت كه همه اينها يك امر تصادفى باشد؟ آيا بر حسب اتّفاق است كه توده‌اى از موادّ موّاج در فضا ناگهان و سر خود در اين مدارها به سير پرداخته‌اند؟

    من كه نمى‌توانم چنين باور كنم، ما در برابر نقشه مشخّصى قرار داريم؛ اين جهان عظيم اختران به من ثابت مى‌كند كه خدايى هست، نيرويى وجود دارد كه اين مجموع را به روى مدار نگاه مى‌دارد.

    اينك سرعت‌هاى طرح <<مركورى>> را با بعضى از آنچه بدان اشاره شد بسنجيم، بسا باشد كه به خود مى‌باليم در اين باره پيروزى شايانى به دست آورده‌ايم؛ مى‌توانيم مدارى را به سرعت ساعتى 29000 كيلومتر بپيماييم، يعنى تقريباً ثانيه‌اى 8 كيلومتر، البتّه اين سرعت با ميزان درك زمينى‌ها بس بزرگتر مى‌نمايد.

    همچنان كه ارتفاعى كه بدان رسيده‌ايم- كمى بيش از 160 كيلومتر- نيز در نظر ما عظيم جلوه مى‌كند، امّا نتيجه‌اى كه با همه جدّ و جهد به دست آورده‌ايم در مقابل آنچه هم اكنون در فضا مى‌گذرد چيست؟ چيزى است مسخره‌آميز!

    محال است كه بتوان خدا را با مقياس‌هاى علمى سنجيد، محال است كه ما بتوانيم با حواسّ خود به نيروهاى روحانى دسترسى پيدا كنيم، اينها غير قابل دركند ولى مگر نيروهاى نامحسوس ديگرى نيستند كه وجودشان نزد ما محقّق است؟

    يك هواپيما ممكن است نيرومندترين موتورها را داشته باشد و از حيث ساختمان نيز كاملًا مجهّز باشد ولى بدون نيرويى كه نامحسوس است نخواهد توانست كار مهمّى از پيش ببرد؛ براى اين كه هواپيما بتواند وظيفه خود را به طور شايسته انجام دهد بايد راهنمايى شود؛ راهنماى او كيست؟ جعبه قطب نما، امّا نيرويى كه اين قطب نما را رهبرى مى‌كند از محيط درك حواسّ ما خارج است، محال است آن را ديد، لمس كرد، چشيد و به طور كلّى حسّ كرد، با اين همه مى‌دانيم كه آن نيرو موجود است چون آن را درك مى‌كنيم.

    در جايگاه هوانورد دستگاهى مى‌بينيم كه جهت را نشان مى‌دهد و كاملًا باور داريم نيرويى كه عقربه را حركت مى‌دهد به عمل خود ادامه خواهد داد؛ همه ما كه پرواز مى‌كنيم هزاران بار جان خود را در گرو عمل اين دستگاه گذاشته‌ايم، يقين داريم نشانه‌هايى كه مى‌نمايد ما را به آن جا كه مى‌خواهيم برويم رهبرى مى‌كنند.

    نيروهاى روحانى و دينى نيز چنين اند، خود را بدان تسليم كنيم تا از ضلالت برهيم و به صراط مستقيم و سر منزل سعادت هدايت شويم هر چند كه حواسّ ما نتواند آن را دريابند ولى آثار آن را در زندگى خود مشاهده خواهيم كرد، پس چرا در حقيقت آن شك داشته باشيم؟!>> <<28>>

    آرى، اين است حقيقت الهام و آن واقعيّتى كه حضرت زين العابدين در جمله مورد شرح به آن اشاره فرموده است.

    ايمان به حضرت حقّ آثار زيادى در حيات فردى و اجتماعى و خانوادگى و سياسى و اقتصادى و حتّى جسمى انسان دارد تا جائى كه پژوهشگران پژوهش خود را در اين زمينه با اين جمله شروع كرده‌اند:

    <<ايمان به خداوند علاوه بر حفظ شخصيت آدمى، حافظ سلامت جسمى و روانى است <<29>>

    اين همه عنايت در راه شناختش محصول الهام است، الهامى كه راهبر انسان به سوى حقايق و راهنماى آدمى به سوى انبيا و ائمّه و علوم است و سلامت فكر و جان و جسم و جامعه و خانواده، معلول آثار همين الهام است.

    ((يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَى‌ تِجَارَةٍ تُنجِيكُم مِنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ* تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَتُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِكُمْ وَأَنفُسِكُمْ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ)) <<30>>

    اى اهل ايمان! آيا شما را به تجارتى راهنمايى كنم كه شما را از عذابى دردناك نجات مى‌دهد؟* به خدا و پيامبرش ايمان آوريد و با اموال و جان‌هايتان در راه خدا جهاد كنيد؛ اين [ايمان و جهاد] اگر [به منافع فراگير و هميشگى آن‌] معرفت و آگاهى داشتيد، براى شما [از هر چيزى‌] بهتر است.

    مسلّم است جسم آدمى همچون روحش در مقابل متاعب و مصايب روزگار به بيمارى‌هاى مختلف گرفتار مى‌شود و اين بيمارى‌ها چه به علّت ورود ميكرب مخصوص در بدن و چه تصادفات مختلف يا پيرى و فرسودگى اعضا و جوارح باشد، زندگى را براى آدمى تلخ و ناگوار مى‌گرداند.

    ولى آنچه علم پزشكى و روانشناسى امروز به ما مى‌آموزد اين است كه:

    بيمارى‌هاى <<پسيكو سوماتيك>> يعنى آنها كه به علّت نابسامانى و ناسازگارى‌هاى روانى ايجاد مى‌شود روز به روز در دنيا رو به ازديادند به قسمى كه مى‌توان گفت در ابتلاى به بيمارى‌هاى ميكربى و عمومى نيز آن جا كه شخص گرفتار ناراحتى‌هاى روحى و نابسامانى‌هاى آن نيست از نظر جسمى نيز سالم تر و شاداب تر است، به عكس آن جا كه شخص گرفتار مشكلات و ناراحتى‌هاى روانى است هر چند هم در حفظ و رعايت بهداشت بدن بكوشد باز عوارض و ناراحتى‌هاى جسمى به تدريج در او پيدا مى‌شود و رو به پيشرفت مى‌رود تا آن جا كه او را از پا در مى‌آورد.

    قرآن مجيد در پانزده قرن قبل به خوبى اين مطلب را بازگو كرده آن جا كه راه‌ اصلى حفظ سلامت روح و در نتيجه جسم را روى ايمان حقيقى بنا نهاده و دستور داده است كه اگر كسى حقيقةً ميل داشته باشد از عذاب بزرگ جسمانى و گرفتارى‌ها و نابسامانى‌هاى آن بركنار باشد و لااقل در دنيا از عذاب شديد رهايى يابد چه رسد به آخرت، بهتر است راه ايمان پيش گيرد.

    ايمان به خدا را كه سبب نجات دنيا و آخرت است آن قدر با اهميّت دانسته كه فرموده: بهترين تجارت ممكن براى حفظ سلامت روح و جسم، ايمان به وجود مقدّس حضرت حقّ و صاحب عالم و آدم است.

    ملاحظه بفرمائيد اگر كسى حقيقةً به خداوند و روز جزا ايمان داشته باشد و كارها را به او واگذارد و بداند كه هر چه هست يا جهت امتحان يا محض رشد، يا به خاطر آبادى آخرت يا جريمه گناه از طرف اوست، بد و خوبى برايش نمى‌ماند يعنى هر چه به وى مى‌رسد آن را از جانب دوست دانسته و براى خود لازم مى‌شمرد و با تمام وجود مى‌گويد:

    ندانم كه خوش يا كه ناخوش كدام است‌

    خوش آن است بر ما كه او مى‌پسندد

    به خاطر آوريد كه بالاى درِ منازل غالب پدران ما اين آيه نوشته بود:

    ((أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ)) <<31>>

    من كارم را به خدا وامى‌گذارم؛ زيرا خدا به بندگان بيناست.

    روى اين اصل هنگام ورود و خروج آن را مى‌ديدند و مضمون آن در ذهنشان نقش مى‌بست و ديگرى را در كار خود به هيچ وجه مؤثّر نمى‌دانستند.

    يعنى حقيقةً عقيده داشتند كه كارهايشان را بايد به خدا واگذارند و از او توفيق خواهند، لذا هر خوبى و رنجى را از طرف او به صلاح زندگى خود مى‌دانستند، يعنى با سلاح ايمان و تقوا و مخصوصاً توسّل، به جنگ طبيعت مى‌رفتند و در نتيجه راضى بودند و به هيچ وجه گرفتار عقده‌هاى روانى نمى‌شدند.

    درست عكس امروز كه از صبح تا شام با خود نقشه مى‌كشند و برنامه مى‌ريزند و در اجراى آن دچار ترديد و ناكامى مى‌شوند و روحشان آزرده مى‌گردد.

    اين همه ناراحتى‌هاى جسمى و بيمارى‌هاى پسيكوسوماتيك مثل زخم‌هاى معده و اثنا عشر و كوليت‌هاى مزمن، فشار خون، اوره و قند و انفاركتوس‌هاى قلبى و ... همه و همه به علّت پيدايش عقده‌هاى مخصوص روانى در بدن آدمى است كه از بى ايمانى به وجود آمده است، ورنه آن كس كه در حقيقت خدا را مى‌شناسد و به آن حضرت ايمان دارد و مى‌داند رنج و راحت همه از جانب اوست، در مقابل شدايد خم به ابرو نمى‌آورد و خود را نمى‌بازد، زياد ضجّه و ناله نمى‌كند و احساسات افراطى به خرج نمى‌دهد و به قول قرآن، حالش اين است كه آيه از او خواسته:

    ((لِكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَى‌ مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ)) <<32>>

    تا [با يقين به اين كه هر گزند و آسيبى و هر عطا و منعى فقط به اراده خداست و شما را در آن اختيارى نيست‌] بر آنچه از دست شما رفت، تأسف نخوريد و بر آنچه به شما عطا كرده است، شادمان و دلخوش نشويد.

    حقيقتاً چنين است، اگر انسان مضمون اين آيه را به خوبى بداند و عمل كند آن وقت كه در پشت ميز رياست است، زمانى كه دستش از مال دنيا پر است، وقتى كه در قلّه قدرت جوانى است فخر نمى‌فروشد و آزار نمى‌رساند و وقتى هم از همه آن مشاغل دستش بريد آن قدر كج خلق و مضطرب نمى‌گردد كه به فرسودگى روانى مبتلا شود.

    امروزه چون اغلب مردم در جستجوى پست و قدرت و ميز و مقام و مال و منال بيشترند و ميل دارند با به دست آوردن آنها بزرگى بفروشند و خود را بنمايانند، با به دست آوردنش خود را فراموش مى‌كنند و مردم و دوستان را به هيچ مى‌گيرند وهمه را از خود مى‌رنجانند و چون دستشان از آن همه ببرد و خالى شود به دريوزگى افتند و مضطرب و نالان شوند و گرفتارى‌هاى عجيبى از ناحيه عقده‌هاى روانى به آنان حمله ور گردد!

    عدّه زيادى از بازنشستگان كه به علّت فرسودگى روانى به بدبينى و اضطراب گرفتار مى‌شوند يا انفاركتوس قلبى و غم‌هاى توصيف ناشدنى به سراغشان مى‌آيد به همين دليل است.

    قرآن مجيد يادآور مى‌شود كه غم و شادى دنيا در گذر است و آدم عاقل نه از روزگار تلخ و نامساعد نالان مى‌شود و نه فراخى زندگى او را به فخر فروشى و مستى وا مى‌دارد؛ مؤمن به خوبى تشخيص مى‌دهد كه آنچه به او مى‌رسد درست مطابق با صلاح و سلامت جسمى و روانى اوست و بايد آن را با روى خوش و جبين گشاده پذيرفت:

    سوز دل، اشك روان، آه سحر، ناله شب‌

    اين همه از نظر لطف شما مى‌بينم‌

    (حافظ شيرازى)

    بنابراين اگر انسان الهامات الهيّه را قدردانى كند هم عالم به پاره‌اى از واقعيّت‌ها مى‌گردد و هم سلامت جسمش تأمين مى‌شود و هم از سلامت كامل روانى كه مايه سلامت جسم است بهره‌مند مى‌گردد، چنانكه قرآن مجيد فرموده:

    ((الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ اللَّهِ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ)) <<33>>

    [بازگشتگان به سوى خدا] كسانى [هستند] كه ايمان آوردند و دل‌هايشان به ياد خدا آرام مى‌گيرد، آگاه باشيد! دل‌ها فقط به ياد خدا آرام مى‌گيرد.

    تيره روزى اين نسل و ابتلاى فراوان او به بيمارى‌هاى عصبى و روانى در زندگى بوقلمون وارش ناشى از گرفتگى‌ها و نابسامانى‌هاى روانى است و همه به علّت عدم دست آويز قابل توجّه و مطمئن است.

    آرى، بايد تمام سلّول‌هاى وجود آدمى مترنّم به مناجات و دعا باشد و آنى از اتّصال داشتن به حضرت او و توسّل به جنابش غفلت نورزد تا آرامش كامل بر تمام جوانب حيات حكمفرما باشد و به قول شيداى نيشابورى:

    به نام كردگار هفت افلاك‌

    كه پيدا كرد آدم از كفى خاك‌

    خداوندى كه ذاتش بى زوال است‌

    خرد در وصف ذاتش گنگ و لال است‌

    زمين و آسمان از اوست پيدا

    نمود جسم و جان از اوست پيدا

    مه و خورشيد نور هستى اوست‌

    فلك بالا زمين در پستىِ اوست‌

    ز وصفش جانها حيران بمانده‌

    خرد انگشت در دندان بمانده‌

    ز كُنه ذات او كس را خبر نيست‌

    بجز ديدار او چيزى دگر نيست‌

    (عطّار نيشابورى)


    2- الهام به شكرگزارى‌

    چون به نعمت بنگريم و در شؤون و جوانب آن فكر كنيم به اين معنى ملهم مى‌شويم كه بايد از منعمِ نعمت در برابر نعمتش تشكّر كرد.

    اين اصل مسلّم حقيقتى است كه از طريق ديدن نعمت و فكر در آن كه چگونه به وجود آمده و براى چه به وجود آمده و كه آن را به وجود آورده و اكنون بايد در كجا مصرف كرد، به انسان الهام مى‌شود:

    ((فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا)) <<34>>

    پس بزه‌كارى و پرهيزكارى‌اش را به او الهام كرد.

    چون به جستجوى راه شكر كردن برخيزى و به دنبال آن الهام قلبى حركت كنى به الهام ديگر كه وحى است و مجموعه آن در قرآن مجيد منعكس است مى‌رسى و در آن جا وقتى به آيات شكر دقّت كنى به اين معنى واقف مى‌شوى كه شكرِ نعمتْ واجب و شكرْ علّت ازدياد نعمت و قرار و استقرار آن در كف؛ و حقيقت شكر خرج كردن نعمت در همان راهى است كه منعم به آن راه راهنمائى كرده است.

    ((فَاذْكُرُونِى أَذْكُرْكُمْ وَاشْكُرُوا لِى وَلَا تَكْفُرُونِ)) <<35>>

    پس مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم و مرا سپاس گزاريد و كفران نعمت نكنيد.

    ((يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُلُوا مِن طَيِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاكُمْ وَاشْكُرُوا لِلّهِ إِن كُنْتُمْ إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ)) <<36>>

    اى اهل ايمان! از انواع ميوه‌ها و خوردنى‌هاى پاكيزه‌اى كه روزى شما كرده‌ايم، بخوريد و خدا را سپاس گزاريد، اگر فقط او را مى‌پرستيد.

    ((وَ رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ)) <<37>>

    و از [نعمت هاى‌] پاكيزه‌اش به شما روزى بخشيد تا سپاس‌گزارى كنيد.

    ((وَاللَّهُ أَخْرَجَكُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَيْئاً وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ)) <<38>>

    و خدا شما را از شكم مادرانتان بيرون آورد در حالى كه چيزى نمى‌دانستيد و براى شما گوش و چشم و قلب قرار داد تا سپاس گزارى كنيد.

    پس از اعلام اين كه شكر واجب است و پس از شمردن برخى از نعمت‌ها و اين كه شكرش بجا مصرف كردن آن است مى‌فرمايد نتيجه و منفعت اين شكر عايد خود شماست و بهره دنيا و آخرت اين عمل به شما برمى‌گردد:

    ((وَمَن يَشْكُرْ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَمَن كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ حَمِيدٌ)) <<39>>

    و هركه ناسپاسى كند [به خدا زيان نمى‌زند؛ زيرا] خدا بى‌نياز و ستوده است.

    قرآن مجيد شاكران را طايفه‌اى بسيار ممتاز دانسته وعدّه آنان را كم مى‌داند و اجر شكر را سريع اعلام مى‌نمايد:

    ((اعْمَلُوا آلَ دَاوُدَ شُكْراً وَقَلِيلٌ مِنْ عِبَادِىَ الشَّكُورُ)) <<40>>

    اى خاندان داود! به خاطر سپاس گزارى [به فرمان‌ها حق‌] عمل كنيد؛ و از بندگانم اندكى سپاس گزارند.

    ((وَمَن يُرِدْ ثَوَابَ الآخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنْهَا وَسَنَجْزِي الشَّاكِرِينَ)) <<41>>

    و هر كه خواستار پاداش آخرت باشد، او را از آن مى‌بخشيم؛ و يقيناً سپاس گزاران را پاداش خواهيم داد.


    3- گشودن ابواب علم به سوى ربوبيّت‌

    كلمه مباركه <<ربّ>> به معناى مالك و مربّى است. در تمام گردونه آفرينش، مالك حقيقى و ذاتى و مربّى اصلاحگر به معناى واقعى كلمه جز ذات اقدس حضرت ربّ العزّه وجود ندارد.

    لغت و كلمه <<ربّ>> در قرآن مجيد و دعاها و مناجات‌ها و معارف الهيّه بسيار زياد آمده، اگر كسى جان و قلبش با مفهوم اين اسم متّحد شود نه طاغوت مى‌شود نه طاغوت زده و نه گول فرهنگ‌هاى بيگانه از حقيقت را مى‌خورد.

    مربوب ربّ، آزادترين و آگاه‌ترين و پاك‌ترين و با كمال‌ترين و شريف‌ترين و با تربيت‌ترين انسان‌هاست.

    درك مفهوم ربوبيّت، عجيب در آزادى انسان از بند شياطين داخلى و خارجى و هواها و هوس‌ها و غرايز و اميال سركش مؤثّر است.

    فهم معناى ربوبيّت آن چنان در تربيت انسان برابر با فرهنگ حضرت ربّ العزّه داراى اثر است كه از انسان منبع جود و كرامت، تقوا و شرافت، معرفت و اصالت، وجدان و ولايت، فضيلت و سيادت و به قول قرآن مجيد شجره طيّبه به بار مى‌آورد!


    مراحل تربيت نفس‌

    اقبال پاكستانى بر اساس قرآن مجيد، متّصل به ربوبيّت حقّ را با تربيت‌ترين انسان تاريخ مى‌داند و مى‌گويد: اين تربيت را كه تربيت خود در سايه ربوبيت حقّ است سه مرحله است:

    1- اطاعت 2- ضبط نفس 3- نيابت الهى.

    اطاعت از حق در تمام اوامر و نواهى و اطاعت از انبيا و ائمّه طاهرين عليهم السلام؛ ضبط و حفظ اين اطاعت از دستبرد شياطين و حوادث و نوائب و مصايب و نيز ضبط نفس از گناه و معصيت؛ و در نتيجه به مقام خلافت اللّهى رسيدن.

    اينك گفتار علّامه اقبال پاكستانى:


    اطاعت‌

    خدمت و محنت شعار اشترست‌

    صبر و استقلال كار اشتر است‌

    گام او در راه كم غوغاستى‌

    كاروان را زورق صحراستى‌

    نقش پايش قسمت هر بيشه‌اى‌

    كم خور و كم خواب و محنت پيشه‌اى‌

    مست زير بار محمل مى‌رود

    پاى كوبان سوى منزل مى‌رود

    تو هم از بار فرائض سرمتاب‌

    برخورى از عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآب‌

    در اطاعت كوش اى غفلت شعار

    مى‌شود از جبر پيدا اختيار

    (اقبال پاكستانى)


    ضبط نفس‌

    نفس تو مثل شتر خود پرور است‌

    خود پرست و خودسوار و خودسر است‌

    مرد شو، آور زمام او به كف‌

    تا شوى گوهر اگر باشى خزف‌ <<42>>

    هر كه برخود نيست فرمانش روان‌

    مى‌شود فرمان پذير از ديگران‌

    طرح تعمير تو از گل ريختند

    با محبّت خوف را آميختند

    خوف دنيا خوف عُقبى‌ خوف جان‌

    خوف آلامِ زمين و آسمان‌

    حبّ مال و دولت و حبّ وطن‌

    حبّ خويش و اقربا و حبّ زن‌

    (اقبال پاكستانى)


    نيابت الهى‌

    گر شتربانى جهانبانى كنى‌

    زيب سر تاج سليمانى كنى‌

    تا جهان باشد جهان آرا شوى‌

    تاجدار ملك لا يبلى‌ شوى‌

    نايب حق در جهان بودن خوش است‌

    بر عناصر حكمران بودن خوش است‌

    صد جهان مثل جهان جزء وكل‌

    رويد از كشت خيال او چو گل‌

    پخته سازد فطرت هر خام را

    از حرم بيرون كند اصنام را

    نغمه زا تار دل مضراب او

    بهر حق بيدارى او خواب او

    (اقبال پاكستانى)

    نبوّت و امامت، راه رسيدن به ربوبيّت‌

    آن درى كه خداوند بزرگ براى شناخته شدن مقام ربوبيّتش به روى ما باز كرد درِ نبوّت و امامت است.

    امام على عليه السلام در خطبه اوّل <<نهج البلاغه>> مى‌فرمايد:

    وَاصْطَفى سُبْحانَهُ مِنْ وُلْدِهِ أنْبِياءَ، أخَذَ عَلَى الْوَحْىِ ميثاقَهُمْ، و عَلى تَبْليغِ الرِّسالَةِ أمانَتَهُمْ. <<43>>

    خداوند سبحان پيامبرانى از فرزندان آدم برگزيد كه در برنامه وحى و امانتدارى در ابلاغ رسالت از آنان پيمان گرفت.

    پيمان ابلاغ رسالت بزرگترين پيمانى است كه ممكن است تصوّر شود، پيمانى است كه خداوند از پيامبران براى پذيرش وحى و ابلاغ حقايق وحى شده به انسان‌ها مى‌گيرد.

    بديهى است كه وحى بايستى بر دلى وارد شود كه از هر گونه خس و خاشاك و هوا و هوس و خودخواهى‌ها پاك و منزّه باشد و اندك آلودگى درونى مجراى آب حيات وحى را تيره مى‌سازد.

    مسلّم است كه پيامبران در رسانيدن حقايق وحى شده به مردم بايستى به همه گونه گذشت و فداكارى تن دهند.

    در حقيقت وضع حياتى يك پيامبر چنين است كه زندگى خود را بر مبناى‌ رسالت تلقّى كند. او در عين حال كه يكى از انسان‌هاست و داراى زندگى طبيعى است، واسطه كاملًا امين براى ابلاغ رسالت از طرف خداست.

    شايد بتوان گفت كه: سخت‌ترين فداكارى را كه بايستى در پيمان با خدا بپذيرد، دخالت ندادن خود در امر رسالت است.

    امام على عليه السلام به دنباله فرمايش خود مى‌فرمايد:

    خداوند رسولانى را در ميان امم برانگيخت و پيامبرانش را پياپى به سوى آنان فرستاد، تا مردم را به اداى پيمان فطرى‌اى كه با آفريدگارشان بسته بودند وا دارند و نعمت فراموش شده او را به يادشان بياورند و با تبليغ دلائل روشن وظيفه رسالت را بجاى آورند و نيروى مخفى عقول مردم را برانگيزانند و بارور سازند، آيات با عظمت الهى را كه در هندسه كلّى هستى نقش بسته است به آنان بنمايانند: آسمان‌هاى برافراشته بالاى سرشان و گهواره گسترده زمين زير پايشان و معيشت‌هايى كه حياتشان را تأمين نمايد. <<44>>


    اهداف رسالت‌

    هدف و موادّ رسالت در قرآن اينچنين بيان شده:

    ((الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِىَّ الْأُمِّىَّ الَّذِى يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِندَهُمْ فِي التَّورَاةِ وَالْإِنْجِيلِ يَأْمُرُهُم بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَيُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَاتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَائِثَ وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلَالَ الَّتِى كَانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِى أُنْزِلَ مَعَهُ‌ أُوْلئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ)) <<45>>

    همان كسانى كه از اين رسول و پيامبر <<ناخوانده درس>> كه او را نزد خود [با همه نشانه‌ها و اوصافش‌] در تورات وانجيل نگاشته مى‌يابند، پيروى مى‌كنند؛ پيامبرى كه آنان را به كارهاى شايسته فرمان مى‌دهد و از اعمال زشت بازمى‌دارد و پاكيزه‌ها را بر آنان حلال مى‌نمايد و ناپاك‌ها را بر آنان حرام مى‌كند و بارهاى تكاليف سنگين و زنجيره‌ها [ىِ جهل، بى‌خبرى و بدعت را] كه بر دوش عقل وجان آنان است برمى‌دارد؛ پس كسانى كه به او ايمان آوردند و او را [در برابر دشمنان‌] حمايت كردند و ياريش دادند و از نورى كه بر او نازل شده پيروى نمودند، فقط آنان رستگارانند.

    <<1- قيام انسان‌ها به عدالت.

    2- نشان دادن آيات الهى.

    3- تعليم كتاب كه واقعيّت‌هاى هستى و حيات انسانى را در بر دارد.

    4- تعليم حكمت كه دانستنى‌ها را در راه شدن‌هاى تكاملى تصفيه مى‌نمايد.

    5- امر به نيكى‌ها و نهى از پليدى‌ها.

    6- برداشتن بارها و زنجيرهاى سنگينى كه از عوامل گوناگون، انسان‌ها را در خود مى‌فشارند.

    7- روشنايى در حيات كه آرمان اعلاى حيات انسان‌ها را معرّفى و قابل وصول مى‌سازد.

    و در كلمات پيشواى پرهيزكاران اين چنين بيان شده:

    1- آنان را به وفا، به تعهّد فطرى‌اى كه خداوند به آنان عنايت كرده است تحريك نمايند.

    2- نعمت‌هاى فراموش شده خداوندى را به يادشان بيندازند.

    3- با ابلاغ رسالت‌ها، دليل و حجّت را بر آنان تمام كند.

    4- گنجينه‌هاى نهانى عقول آنان را بكاوند و بارور سازند.

    5- آيات هندسه كلّى هستى را از آسمان‌هاى برافراشته در بالاى سرشان و گهواره گسترده زير پايشان، اشكال گوناگون معيشت را كه حيات آنان را تأمين مى‌نمايد آشكار سازند.

    6- آيات الهى را در پديده مرگ كه فروغ حياتشان را خاموش مى‌كند و آنان را به آخرت مى‌سپارد و در خستگى‌ها و مشقّت‌ها كه پير و فرسوده شان مى‌سازد و در رويدادهاى پياپى كه به سراغ آنان مى‌آيند، نشان بدهند.

    7- رفتار معتدل، قوانين عامل رشد و كمال، سخن جدا كننده حقّ و باطل و حكم عادلانه را به آنان تعليم دهند.

    اين است مواد و هدف رسالت‌هاى الهى در روى زمين كه قرآن با صراحت و قاطعانه بيان مى‌كند و سخنان امير المؤمينن در <<نهج البلاغه>> و همه شؤون زندگى او، همان مواد و هدف را توضيح و تطبيق مى‌نمايد.

    يك تتبّع كافى در سرگذشت انسان‌ها اثبات مى‌كند كه هر گروه رسالت سودمند و سازنده جز مصداق‌ها و شاخه‌هاى همين مواد و هدف‌ها نبوده است.

    هدف اعلاى زندگى فردى و اجتماعى كه گمشده حياتى امروز بشريّت است بدون رسالت‌هايى كه مواد و هدف‌هاى مزبور را توضيح و تطبيق به زندگى نمايد چيزى است كه هرگز براى انسان‌ها چهره واقعى خود را نخواهد نمود <<46>>


    مدينه علم در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله‌

    پيامبر درباره دَرِ امامت و ولايت كه از جانب خداوند گشوده شده تا از آن در، تمام انسان‌ها به حقايق مربوط به ربوبيّت و قوانين شرع برسند، فرمود:

    إنَّ اللَّهَ خَلَقَنى وَعَلِيّاً مِنْ شَجَرَةٍ أنَا أصْلُها، و عَلِىٌّ فَرْعُها، وَالْحَسَنُ والْحُسَيْنُ ثَمَرَتُها، و الشِّيعَةُ وَرَقُها، فَهَلْ يَخْرُجُ مِنَ الطَّيِّبِ إلّا الطَّيِّبُ؟ و أنَا مَدينَةُ الْعِلْمِ و عَلِىٌّ بابُها، فَمَنْ أرادَ الْمَدينَةَ فَلْيَأْتِها مِنْ بابِها.

    وَفى لَفْظِ حُذَيْفَةَ عَنْ عَلىٍّ عليه السلام: أنَا مَدينةُ الْعِلْمِ وعَلِىٌّ بابُها، وَلا تُؤْتَى الْبُيُوتُ إلّا مِنْ أبْوابِها.

    وَفى لَفْظٍ: أنَا مَدينَةُ الْعِلْمِ و أنْتَ بابُها، كَذَبَ مَنْ زَعَمَ أنَّهُ يَدْخُلُ الْمَدينَةَ بِغَيْرِ الْبابِ. قالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ: ((وَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوَابِهَا)) <<47>>

    احاديث بالا را علامه امينى صاحب <<الغدير>> از 143 نفر از بزرگترين دانشمندان اهل سنّت نقل مى‌كند و از بيست و يك نفر بر صحّت و سلامت سند حديث، شاهد مى‌آورد كه پيامبر فرمود:

    من و على از يك درختم، من ريشه‌ام و على تنه و حسن و حسين ميوه آن و شيعه برگش؛ آيا ازپاك غير از پاك مى‌آيد؟!

    من شهر علمم و على در آن شهر است؛ هر كس قصد شهر دارد از درِ آن وارد گردد.

    الفاظ ديگرى از حديث چنين آمده:

    1- أنَا مَدينَةُ الْعِلْمِ و عَلِىٌّ بابُها، فَمَنْ أرادَ الْبَيْتَ فَلْيَأْتِ الْبابَ. <<48>>

    من شهر علم و على درِ آن است. هر كس مى‌خواهد وارد اين خانه شود پس از اين در وارد شود.

    2- أنَا مَدينَةُ الْعِلْمِ و عَلِىٌّ بابُها، فَمَنْ أرادَ الْعِلمَ فَلْيَأْتِ الْبابَ. <<49>>

    من شهر علمم و على درِ آن است، هر كس علم را مى‌خواهد، پس از اين در وارد شود.

    3- أنَا دارُالْحِكْمَةِ و عَلِىٌّ بابُها. <<50>>

    من سراى حكمتم و على درِ آن است.

    4- أنَا دارُ الْعِلْمِ و عَلِىٌّ بابُها. <<51>>

    من سراى علمم و على در آن است.

    5- أنَا ميزانُ الْعِلْمِ و عَلِىٌّ كَفَّتاهُ. <<52>>

    من ترازوى علمم و على دو كفه ترازو است.

    6- أنَا ميزانُ الحِكْمَةِ و عَلِىٌّ لِسانُهُ. <<53>>

    من ترازوى حكمتم و على زبان حكمت است.

    7- أنَا المَدينَةُ و أنْتَ الْبابُ، وَلايُوْتَى الْمَدينَةُ إلّا مِنْ بابِها. <<54>>

    من شهرم و تو [على‌] درِ شهر، كسى به شهر وارد نمى‌شود مگر از راه درِ شهر.

    8- انَّ عَلياً مِنّى‌ وَانَا مِنْ عَلىٍ .. فَهُوَ اخى‌ ووصيّى‌ وَخَليفَتى‌ عَلى‌ امَّتى‌. <<55>>

    على از من است و من از على ... و او برادر و وصى و جانشين من بر امّتم‌ مى‌باشد.

    9-عَلِىٌّ بابُ عِلْمى و مُبَيِّنٌ لِامَّتى ما ارْسِلْتُ بِه مِنْ بَعْدى. <<56>>

    على دروازه علم من و بيان كننده احكام ارسالى از طرف خدا براى امت، بعد از من است.

    10- أنْتَ بابُ عِلْمى. <<57>>

    تو [يا على‌] دروازه علم من هستى.

    نزد ملّت اسلام مسلّم است كه علم پيامبر به وجود مقدّس حضرت مولى الموحّدين منتقل شد و علم امير المؤمنين به يازده فرزندش از حضرت امام حسن تا مهدى عليهم السلام رسيد. و امّت براى يافتن ربّ و شؤونش چاره‌اى جز مراجعه به ائمّه طاهرين عليهم السلام ندارند، معارفى كه يك نمونه‌اش <<نهج البلاغه>> و نمونه ديگرش <<صحيفه سجّاديّه>> و نمونه‌هاى ديگرش كتب حديثى شيعه مى‌باشد.


    4- دلالت بر اخلاص در توحيد

    حمد خداوندى را كه با آيات قرآن و معارفى كه از پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام رسيده ما را به اخلاص در عبادت و ايمان توجّه داد.


    اخلاص در قرآن‌

    ((فَاعْبُدِ اللَّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّينَ* أَلَا لِلَّهِ الدِّينُ الْخَالِصُ)) <<58>>

    پس خدا را در حالى كه اعتقاد و ايمان را براى او [از هرگونه شركى‌] خالص مى‌كنى، بپرست.* آگاه باشيد! كه دين خالص ويژه خداست.

    ((إِلَّا الَّذِينَ تَابُوا وَأَصْلَحُوا وَاعْتَصَمُوا بِاللّهِ وَأَخْلَصُوا دِينَهُمْ لِلّهِ فَأُولئِكَ مَعَ الْمُؤْمِنِينَ وَسَوْفَ يُؤْتِ اللّهُ الْمُؤْمِنِينَ أَجْراً عَظِيماً)) <<59>>

    مگر كسانى كه [از گناه بزرگ نفاق‌] توبه كردند و [مفاسد خود را] اصلاح نمودند و به خدا تمسّك جستند، وعبادتشان را براى خدا خالص ساختند؛ پس آنان در زمره مؤمنان‌اند، وخدا به مؤمنان پاداشى بزرگ خواهد داد.

    ((قُلْ إِنِّى أُمِرْتُ أَن أَعْبُدَ اللَّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّينَ)) <<60>>

    بگو: من مأمورم كه خدا را در حالى كه ايمان و عبادت را براى او [از هر گونه شركى‌] خالص مى‌كنم، بپرستم.

    ((قُلِ اللَّهَ أَعْبُدُ مُخْلِصاً لَهُ دينى)) <<61>>

    بگو: فقط خدا را در حالى كه ايمان و عبادتم را براى او [از هر گونه شركى‌] خالص مى‌كنم، مى‌پرستم.

    ((وَلَنا أَعْمَالُنَا وَلَكُمْ أَعْمَالُكُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُخْلِصُونَ)) <<62>>

    و اعمال ما مربوط به خود ما و اعمال شما مربوط به خود شماست و ما [در ايمان، اعتقاد، طاعت و عبادت‌] براى او اخلاص مى‌ورزيم.

    ((فَادْعُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ)) <<63>>

    پس خدا را در حالى كه ايمان و عبادت را [از هر گونه شركى‌] براى او خالص مى‌كنيد، بپرستيد گرچه كافران [از روش شما] ناخشنود باشند.

    ((هُوَ الْحَيُّ لَاإِلهَ إِلَّا هُوَ فَادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِ الْعَالَمِينَ <<64>>

    اوست زنده [بى‌زوال‌]، هيچ معبودى جز او نيست، پس او را در حالى كه ايمان و عبادت را براى او [از هر گونه شركى‌] خالص مى‌كنيد، بپرستيد. همه ستايش‌ها ويژه خدا پروردگار جهانيان است.

    ((وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ حُنَفَاءَ وَيُقِيمُوا الصَّلَاةَ وَيُؤْتُوا الزَّكَاةَ وَذلِكَ دِينُ الْقَيِّمَةِ)) <<65>>

    در حالى كه فرمان نيافته بودند جز آن كه خدا را بپرستند و ايمان و عبادت را براى او از هرگونه شركى خالص كنند و حق‌گرا باشند و نماز را برپا دارند و زكات بپردازند؛ و اين است آيين استوار و ثابت.


    اخلاص در روايات‌

    فى مَواعِظِ النَّبِىِّ لِابْنِ مَسْعُودٍ: يَا ابْنَ مَسْعُودٍ إذا عَمِلْتَ عَمَلًا فَاعْمَلْ لِلَّهِ خالِصاً لِأنَّهُ لايَقْبَلُ مِنْ عِبادِهِ إلّاما كانَ خالِصاً. <<66>>

    در مواعظ رسول خدا به ابن مسعود است: اى پسر مسعود! هرگاه كارى انجام دهى براى خدا و محض خدا خالص انجام بده؛ زيرا عملى جز عمل خالصْ قبول درگاه او نيست.

    امام على عليه السلام فرمود:

    طُوبى لِمَنْ أخْلَصَ لِلَّه عَمَلَهُ وَ عِلْمَهُ وَ حُبَّهُ وَبُغْضَهُ وَأَخْذَهُ وَتَرْكَهُ وَكَلامَهُ وَصَمْتَهُ و فِعْلَهُ وَقَوْلَهُ. <<67>>

    خوشا به حال كسى كه عمل و دانش و دوستى و دشمنى و گرفتن و رها كردن و سخن و سكوت و فعل و قولش را براى خدا خالص كند.

    امام صادق عليه السلام فرمود:

    إنَّ رَبَّكُمْ لَرَحيمٌ يَشْكُرُ الْقَليلَ، إنَّ الْعَبْدَ لَيُصَلِّى الرَّكْعَتَيْنِ يُريدُ بِها وَجْهَ اللَّهِ فَيُدْخِلُهُ اللَّهُ بِهِ الْجَنَّةَ. <<68>>

    پروردگار شما مهربان است، عمل كم را تقدير مى‌كند، هر آينه عبد دو ركعت نماز محض خدا بجا مى‌آورد، خداوند به سبب آن نماز او را وارد بهشت مى‌كند.

    امام رضا عليه السلام از پدرانش از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مى‌كند:

    ما أخْلَصَ عَبْدٌ لِلَّهِ عَزَّوَجَلَّ أرْبَعينَ صَباحاً إلّاجَرَتْ يَنابيعُ الْحِكْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلى لِسانِهِ. <<69>>

    عبدى كه چهل روز براى خدا خالص شود، چشمه‌هاى حكمت از قلبش به زبانش جارى مى‌شود.

    امام عسگرى عليه السلام مى‌فرمايد:

    اگر تمام دنيا را لقمه‌اى كنم و در دهان بنده‌اى خالص بگذارم گوئى در حقّ او تقصير كرده‌ام، واگر كافر را از آن منع كنم تا از گرسنگى و تشنگى به مرگ برسد سپس شربتى از آب به او بنوشانم انگار به اسراف در نعمت حق برخاسته‌ام.

    اين فقير مسكين و عبد مستكين به پيشگاه حضرت دوست عرضه داشته:

    يا رب تو علاج درد مايى‌

    بردرد درون ما شفايى‌

    ما خسته دل و فسرده حاليم‌

    از بار گنه شكسته باليم‌

    غرقيم همه به بحر عصيان‌

    هستيم گداى لطف و احسان‌

    با اين كه ز كبرْ خود نمائيم‌

    در اصلْ فناى در فناييم‌

    هستىّ و خوديّتى نداريم‌

    از خويش منيّتى نداريم‌

    بر درگه تو ذليل و خواريم‌

    سرمايه بجز گنه نداريم‌

    اى غوث و غياث بى پناهان‌

    بخشنده جمله گناهان‌

    يا رب تو ببين اسير نفسيم‌

    عمرى است همه هوا پرستيم‌

    از باده كبر جمله مستيم‌

    آلوده هر گناه و پستيم‌

    شد تيره ز معصيت دل ما

    شد نار جحيمْ حاصل ما

    بگشاى درى ز توبه اى يار

    ما را تو ز معصيت نگهدار

    ما گر چه به عهد بى وفائيم‌

    لكن به در تو ما گداييم‌

    بر سائل خود عنايتى كن‌

    از غمزدگان حمايتى كن‌

    اى مايه آبروى مسكين‌

    ثابت قدمم نماى در دين‌

    (مؤلف)


    5- دور داشتن انسان از الحاد و شرك‌

    دور بودن از شرك در هر كيفيّت و شكلش اعمّ از دنيا پرستى، مقام پرستى، شهوت پرستى، هوا پرستى، طاغوت پرستى، شيطان پرستى، محض عنايت و لطف حق به بندگان است.

    چون ايمان خالص و عمل صالح بر شؤون حيات حاكم گردد بساط شرك از سرزمين هستى انسان، جمع مى‌شود.

    شرك به فرموده قرآن در سوره لقمان‌، <<70>> ظلم عظيم است و هر كس تا وقت مرگ آلوده به آن باشد از رحمت خدا محروم خواهد بود و در آن زمان توبه‌اش پذيرفته نخواهد شد.

    شرك ورزى به فرموده قرآن، باعث از بين رفتن تمام اعمال نيك انسان در دوره عمر اوست:

    ((وَلَوْ أشْرَكُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ ما كانُوا يَعْمَلُونَ)) <<71>>

    و اگر [آنان با همه عظمت و مقامى كه داشتند براى خدا] شريك قرار داده بودند، يقيناً آنچه عمل شايسته انجام مى‌دادند، تباه و بى‌اثر مى‌شد.

    ((وَلكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمَانَ وَزَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ وَكَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْيَانَ أُولئِكَ هُمُ الرَّاشِدُونَ)) <<72>>

    ولى خدا ايمان را محبوب شما قرار داد و آن را در دل هايتان بياراست و كفر و بدكارى و نافرمانى را ناخوشايند شما ساخت، اينان [كه داراى اين ويژگى‌ها هستند] هدايت يافته‌اند.


    [تحبيب ايمان‌]

    <<كسى يا چيزى را دوست داشتن در اثر پى بردن به زيبايى‌ها يا سودمندى‌هاى آن پيدا مى‌شود. ايجاد دوستى در دل كسى كردن به وسيله توجّه دادن به خوبى و زيبائى و سودمندى خواهد بود.

    ايزد پاك، ايمان را به وسيله ذكر خوبى‌ها و ثواب‌ها و فضيلت‌هاى آن خواسته كه‌ محبوب مسلمانان كند و بندگان عزيز خود را از اين فيض بزرگ برخوردار سازد. از جمله مباركه:

    ((وَزَيَّنَهُ فى قُلُوبِكُمْ)) <<73>>

    و آن را در دل‌هايتان بياراست.

    استفاده مى‌شود كه مقرّ ايمان، قلب است و ايمان از صفات جوانح است.

    صفات قلبى، علل براى صدور افعال خارجى و صفات جوارحى است. در جمله:

    ((وَكَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْيَانَ)) <<74>>

    و كفر و بدكارى و نافرمانى را ناخوشايند شما ساخت.

    كفر و فسوق و عصيان را در مقابل ايمان قرار داده است. يكى از طرق تعريف، دانستن مقابل‌هاى معرَّف است و از اين تقابل مى‌توان راهى به حقيقتِ ايمان، پيدا كرد.

    كفرْ انكار خدا و رسول است، پس ايمان اعتقاد به خدا و رسول است. فسوقْ پرده درى است، پس ايمان صفتى است قلبى و اعتقادى كه مردم با ايمان را از پرده درى و هتك نواميس متنفّر ساخته و جلوگيرى مى‌كند. عصيانْ گناه ونافرمانى است، پس ايمان عقيده‌اى است كه نمى‌گذارد از مردم باايمان تمرّد و نافرمانى حق صادر شود؛ زيرا از آن بيزار و متنفّرند.

    با اين بيان تاحدّى مى‌توان به اندازه لطف حق كه ايمان را محبوب مسلمانان قرار داده پى برد؛ زيرا ايمان راه نجات از پليدى‌ها و زشتى‌ها و راه دخول در سعادت و خوشبختى‌هاست.


    [ناخوشايندى كفر و فسوق و عصيان‌]

    بيزارى از كسى يا چيزى در اثر آگاه شدن بر زيان‌ها و زشتى‌ها و بدى‌هاى آن پيدا مى‌شود، بيزار كردن كسى را از چيزى به وسيله روشن كردن زيان‌ها و زشتى‌ها و بدى‌هاى آن است. قرآن در جمله:

    ((وَكَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْيَانَ)) <<75>>

    و كفر و بدكارى و نافرمانى را ناخوشايند شما ساخت.

    مى‌گويد: خدا شما را از كفر و پرده درى و نافرمانى بيزار كرده است. بيزار كردن خدا مسلمانان را از كفر و فسوق و عصيان به وسيله نماياندن زيان‌ها و شومى‌ها و زشتى‌هاى آنان است.


    [معناى كفر و عصيان و فسوق‌]

    كفرْ، انكار خدا و نعمت‌هاى اوست و صفتى است باطنى و از افعال قلبى، اين صفت قلبى ريشه كارهاى زشت و ناپسند مى‌باشد.

    عصيان، اعمّ از فسوق است؛ زيرا فسوق اختصاص دارد به كسى كه مطيع بوده سپس از اطاعت دست برداشته و پرده درى كرده، ولى عصيان اعمّ است و عاصى شامل كسى كه از آغاز نافرمان بوده و هيچ گونه تلبّسى به اطاعت پيدا نكرده مى‌شود.

    هر يك از كفر و فسوق و عصيان، با ايمان ضديّت دارند؛ زيرا ايمان، اعتقادى است در قلب كه موجب عمل در رفتار و گفتار باشد، پس كفر با ايمان دشمن است، فسوق با ايمان ضدّيّت دارد، عصيان با ايمان سازگار نيست، هر يك از اين سه‌ مى‌كوشند ريشه ايمان را قطع كنند <<76>>

    همان طور كه در آيه شريفه ملاحظه كرديد واقعيّت‌ها را خداوند، محبوب قلب انسان فرموده و قلب را از پستى‌ها، متنفّر نموده است.

    بدتر از كفر و فسق و عصيان شرك است. قرآن و روايات به طور مفصّل به زشتى‌ها و زيان‌ها و ضررها و ضربه‌هاى شرك اشاره كرده‌اند و از اين طريق آن را منفور قلوب صافيه قرار داده‌اند و اين همان معنايى است كه از جمله دعا استفاده مى‌شود.

    شرك، بنابر آيات قرآن اعمّ از شرك در قول و صفت و عمل و نيّت و عبادت است، در هر صورت چيزى را در جنب خدا قراردادن و از آن پيروى كردن شرك است و آن گناه بسيار بزرگ و در صورت ماندنش در قلب غير قابل آمرزش است.

    در زمينه تفسير شرك به كتب گران‌بهاى تفسيرى و روايى به خصوص باب ايمان و كفر <<بحار الأنوار>> مراجعه نماييد.

    بت پرستان مكّه، آفتاب پرست‌ها، پول پرست‌ها، كمك دهندگان به سقيفه و باند ننگين اموى و عبّاسى و فرمانبران از طواغيت، در همه دوره‌ها از مصاديق بارز مشركان هستند، دولت‌ها و مأموران آنها كه در راه خدمت به استعمارند و از منافع ملّت‌هاى خود چشم پوشيده، نوكرى اجانب را مى‌نمايند مشركانند و گناهانشان از اعظم گناهان و معاصى است.

    ______________________________

    (1)- بحار الأنوار: 95/ 82، باب 6، حديث 2؛ المصباح، كفعمى: 588؛ البلد الأمين: 205.

    (2)- شمس (91): 7- 8.

    (3)- توبه (9): 31.

    (4)- تطوير: تكامل تدريجى.

    (5)- انغمار: فرو رفتن.

    (6)- مقبل: رو آورنده، پذيرنده.

    (7)- منهمك: مستغرق، فرو رفته.

    (8)- مشارق الدرارى، شرح تائية ابن فارض: 33.

    (9)- بقره (2): 257.

    (10)- يوسف (12): 39.

    (11)- زمر (39): 56.

    (12)- روم (30): 7.

    (13)- بقره (2): 200.

    (14)- مشارق الدرارى، شرح تائيه ابن فارض: 35.

    (15)- بحار الأنوار: 4/ 29، باب 5، ذيل حديث 3؛ الأمالى، شيخ طوسى: 526، حديث 1162؛ عوالى اللآلى: 1/ 405، حديث 65.

    (16)- بحار الأنوار: 40/ 153، باب 93؛ غرر الحكم: 119، حديث 2082.

    (17)- الكافى: 1/ 98، باب فى ابطال الرؤية ..، حديث 6؛ بحار الأنوار: 4/ 304، باب 4، حديث 34.

    (18)- بحار الأنوار: 79/ 193، باب 1؛ وسائل الشيعة: 2/ 144، باب 89، حديث 1754.

    (19)- مشارق الدرارى، شرح تائيه ابن فارض: 36.

    (20)- بحار الأنوار: 58/ 149، باب 43، ذيل حديث 25؛ بحار الأنوار: 71/ 269، باب 16، ذيل حديث 8.

    (21)- مشارق الدرارى، شرح تائيّه ابن فارض: 32- 36.

    (22)- هبا: خاك نرم، غبار، نابود شدن.

    (23)- مولّه: سرگردان.

    (24)- شحنه: پليس، پاسبان.

    (25)- نحل (16): 125.

    (26)- حج (22): 8.

    (27)- راز آفرينش انسان: 9.

    (28)- دانستنى‌هاى جهان علم: 8.

    (29)- بررسى دين از راه دانش: 73.

    (30)- صف (61): 10- 11.

    (31)- غافر (40): 44.

    (32)- حديد (57): 23.

    (33)- رعد (13): 28.

    (34)- شمس (91): 8.

    (35)- بقره (2): 152.

    (36)- بقره (2): 172.

    (37)- انفال (8): 26.

    (38)- نحل (16): 78.

    (39)- لقمان (31): 12.

    (40)- سبأ (34): 13.

    (41)- آل عمران (3): 145.

    (42)- خزف: سفال، هر چيز گِلى كه در آتش پزند.

    (43)- نهج البلاغه: خطبه 1.

    (44)- نهج البلاغه: خطبه 1.

    (45)- اعراف (7): 157.

    (46)- ترجمه و تفسير نهج البلاغه: 2/ 187- 189.

    (47)- الغدير: 6/ 79؛ الكافى: 2/ 239، باب المؤمن وعلاماته، ذيل حديث 27؛ وسائل الشيعة: 27/ 29، باب 14، حديث 33617.

    (48)- تاريخ بغداد: 3/ 181؛ شرح احقاق الحق: 4/ 235.

    (49)- بحار الأنوار: 38/ 189، باب 63، ذيل حديث 1؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 2/ 34؛ كشف الغمة: 1/ 113.

    (50)- بحار الأنوار: 40/ 207، باب 94، ذيل حديث 14؛ كشف الغمة: 1/ 113؛ العمدة: 295، حديث 489.

    (51)- شواهد التنزيل: 1/ 106، حديث 121؛ ينابيع المودة: 2/ 170، حديث 482.

    (52)- بحار الأنوار: 23/ 144، باب 7، حديث 99؛ جامع الأخبار: 180؛ الفضائل: 155.

    (53)- الغدير: 6/ 80، حديث 4؛ شرح احقاق الحق: 6/ 46؛ نفحات الأزهار: 10/ 238، حديث 94.

    (54)- شواهد التنزيل: 2/ 363، حديث 1009؛ بحار الأنوار: 36/ 347، باب 41، حديث 216.

    (55)- بحار الأنوار: 40/ 4، باب 91، حديث 6؛ الأمالى، شيخ صدوق: 36، حديث 10؛ روضة الواعظين: 1/ 101.

    (56)- بحار الأنوار: 27/ 113، باب 4، ذيل حديث 87؛ كنز الفوائد: 2/ 67.

    (57)- بحار الأنوار: 38/ 248، باب 65، ذيل حديث 42؛ كشف الغمة: 1/ 287؛ كشف اليقين: 109.

    (58)- زمر (39): 2- 3.

    (59)- نساء (4): 146.

    (60)- زمر (39): 11.

    (61)- زمر (39): 14.

    (62)- بقره (2): 139.

    (63)- غافر (40): 14.

    (64)- غافر (40): 65.

    (65)- بيّنه (98): 5.

    (66)- بحار الأنوار: 74/ 105، باب 5؛ مستدرك سفينة البحار: 3/ 146.

    (67) بحار الأنوار: 67/ 244، باب 54، حديث 16؛ المحاسن: 1/ 253، باب 30، حديث 276.

    (68) بحار الأنوار: 67/ 242، باب 54، حديث 10؛ عيون أخبار الرضا عليه السلام: 2/ 69، باب 31، حديث 321.

    (69) بحار الأنوار: 67/ 245، باب 54، ذيل حديث 19؛ مستدرك الوسائل: 16/ 253، باب 27، حديث 19774.

    (70)- لقمان (31): 13؛ و [ياد كن‌] هنگامى كه لقمان به پسرش در حالى كه او را موعظه مى‌كرد، گفت: پسركم! به خدا شرك نورز، بى‌ترديد شرك ستمى بزرگ است.

    (71)- انعام (6): 88.

    (72)- حجرات (49): 7.

    (73)- حجرات (49): 7.

    (74)- حجرات (49): 7.

    (75)- حجرات (49): 7.

    (76)- تفسير سوره حجرات، صدر: 83.

  • ( 11 )  حَمْداً نُعَمَّرُ بِهِ فِيمَنْ حَمِدَهُ مِنْ خَلْقِهِ ، وَ نَسْبِقُ بِهِ مَنْ سَبَقَ إِلَى رِضَاهُ وَ عَفْوِهِ .
    (11)

    استاد انصاریان این فراز را همراه با فراز قبل شرح کرده اند، برای مشاهده لطفا «اینجا» را کلیک کنید.

  • ( 12 )  حَمْداً يُضِي‏ءُ لَنَا بِهِ ظُلُمَاتِ الْبَرْزَخِ ، وَ يُسَهِّلُ عَلَيْنَا بِهِ سَبِيلَ الْمَبْعَثِ ، وَ يُشَرِّفُ بِهِ مَنَازِلَنَا عِنْدَ مَوَاقِفِ الْأَشْهَادِ ، يَوْمَ تُجْزَى كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ وَ هُمْ لَا يُظْلَمُونَ، يَوْمَ لَا يُغْنِي مَوْلًى عَنْ مَوْلًى شَيْئاً وَ لَا هُمْ يُنْصَرُونَ.
    (12)

    ظلمات برزخ و تفسير آن‌

    ظلمات چيست و برزخ كجاست؟

    ظلمات جمع ظلمت است كه بى‌نورى چيزى است كه بايد نورانى باشد.

    برزخ در لغت فصل بين دو شى است ولى به تعبير آيات و روايات، فاصله از وقت مرگ تا قيامت است.

    به عبارت ديگر: هرگاه علاقه انسان از طبيعت قطع شود پس در اوّل منزل عجايب عالم الهى است. در اين عالم دو فرشته سؤال كننده تمام خير و شرّ انسان را در دنيا به صورت مناسب و غير محدود مى‌بينند.

    امام صادق عليه السلام مى‌فرمايد:

    الْبَرزَخُ الْقَبْرُ وَهُوَ الثَّوابُ والعِقابُ بَيْنَ الدُّنْيا والآخِرَةِ. <<1>>

    برزخ گور [همان جاى انسان پس از مرگ‌] است و آن ثواب و عذاب بين دنيا و آخرت است.

    جسم آدمى پس از مرگ رها گشته و پس از پراكندگى اجزاى آن به طبيعت باز مى‌گردد. نفس ناطقه انسانى كه همان روح آدمى است پس از فرا رسيدن مرگ همچنان باقى است. روح پس از جدايى بدن به مرحله تازه‌اى از زندگى منتقل مى‌گردد كه زندگى برزخى ناميده مى‌شود. او در عالم برزخ به سر مى‌برد تا اين كه رستاخيز برپا گردد و به سراى آخرت انتقال يابد.

    روح هر انسانى دارنده بسيارى از رويدادهاى دوران عمر است و حوادث زندگى‌ را به ياد دارد و ارواح دانشمندان علاوه بر خاطره‌هاى عادى، داراى علوم و فنونى هستند كه در دوران زندگى فرا گرفته‌اند و با رويداد مرگ و جدا شدن روح آگاهى پيدا مى‌كند و نيك و بدهاى دنياى خود را، به ياد مى‌آورد.

    آيات و روايات بسيارى گوياست كه نيّت‌ها و باورهاى درست و رفتارهاى شايسته انسان، تجسّم مى‌يابند و قلمرو زندگى صاحبان خود را در عالم برزخ روشن مى‌كنند. و نيّت‌هاى ناپاك و باورهاى نادرست و رفتارهاى ناشايسته با چهره‌هاى تاريك تجسّم مى‌يابد و عرصه زندگى صاحبان خود را در عالم برزخ تيره و تار مى‌سازد.


    معناى ظلمت برزخ در كلام بزرگان‌

    اما برخى گفته‌اند:

    <<مراد از ظلمتِ برزخ؛ ظلمتِ عمل و ظلمتِ بدن است كه نور از نفس مجرّد قطع شود و آماده رجوع به ماده اصلى شود.

    برخى گفته‌اند:

    ظلمات به اعتبار شدّت ظلمت است.

    برخى گفته‌اند:

    ظلمات عبارت از شدايد روح در عالم برزخ با كنايه از آتش ظلمات است مانند آتش قيامت يا مكانى كه در عالم مثال است <<2>>

    از شيخ بهايى نقل شده است كه:

    <<در روايات است كه اشباحى كه به نفوس تعلّق دارد در عالم برزخ هستند و جسم نيستند، ولى مى‌خورند و مى‌آشامند و در جلسات حلقه حلقه مى‌نشينند و سخن مى‌گويند و بهره مى‌برند و گاهى در فضاى بين زمين و آسمانند و يكديگر را مى‌شناسند و ملاقات مى‌كنند.

    اين اشباح واسطه‌اى بين دو عالم هستند نه جسم مادّيند و نه موجود مجرّد و لطيفند. و اين عالم عالمى است بسيار گسترده و ساكنان آن عالم با يكديگر در لطافت و تيرگى و زيبايى و زشتى صورت، تفاوت فراوانى دارند. بدن‌هاى مثالى آنان حواس ظاهريّه و باطنيّه را دارند. از لذايذ جسمى و روحى متنعّم و از دردهاى بدنى ناراحت مى‌شوند <<3>>

    انسان در فاصله ميان مرگ و رستاخيز عمومى، يك زندگانى محدود و موقّتى دارد كه برزخ واسطه ميان حيات دنيا و حيات آخرت است. انسان پس از مرگ از جهت اعتقاداتى كه داشته و اعمال نيك و بدى كه در اين دنيا انجام داده مورد بازپرسى خصوصى قرار مى‌گيرد و پس از محاسبه اجمالى، طبق نتيجه‌اى كه گرفته شد به يك زندگى شيرين و گوارا يا تلخ و ناگوار محكوم گرديده با همان زندگى در انتظار روز رستاخيز عمومى به سر مى‌برد.

    حالِ انسان در زندگى برزخى بسيار شبيه به حال كسى است كه براى رسيدگى اعمالى كه از وى سر زده به يك سازمان قضايى احضار مى‌شود و مورد بازجويى قرار گرفته، به تنظيم و تكميل پرونده‌اش بپردازند، آنگاه در انتظار محاكمه در بازداشت به سر برد. در عالم برزخ زمان مطرح نيست و كوتاهى يا طولانى بودن برخوردارى از نعمت‌ها يا سختى‌ها معنا ندارد. اما فراز و فرود در شدّت يا ضعف نعمت‌ها و يا سختى‌ها در آن عالم مى‌باشد.


    روح در برزخ، در كلام علامه طباطبايى‌

    علّامه طباطبايى مى‌نگارد:

    <<روح انسان در برزخ، به صورتى كه در دنيا زندگى مى‌كرد به سر مى‌برد، اگر از نيكان است از سعادت و نعمت و جوار پاكان و مقرّبان درگاه خدا برخوردار مى‌شود و اگر از بدان است در نقمت و عذاب و مصاحبت شياطين و پيشوايان ضلال مى‌گذراند.

    خداى متعال در وصف حال گروهى از اهل سعادت مى‌فرمايد:

    ((وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ* فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِم مِن خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ)) <<4>>

    و هرگز گمان مبر آنان كه در راه خدا كشته شدند مرده‌اند، بلكه زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى‌شوند.* در حالى كه خدا به آنچه از بخشش و احسان خود به آنان عطا كرده شادمانند و براى كسانى كه از پى ايشانند و هنوز به آنان نپيوسته‌اند [و سرانجام به شرف شهادت نايل مى‌شوند] شادى مى‌كنند كه نه بيمى بر آنان است ونه اندوهگين مى‌شوند.

    در وصف حال گروهى ديگر كه در زندگى دنيا از مال و ثروت خود استفاده مشروع نمى‌كنند مى‌فرمايد:

    ((حَتَّى‌ إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ* لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحاً فِيَما تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَى‌ يَوْمِ يُبْعَثُونَ)) <<5>>

    [دشمنان حق از دشمنى خود باز نمى‌ايستند] تا زمانى كه يكى از آنان را مرگ در رسد، مى‌گويد: پروردگارا! مرا [براى جبران گناهان و تقصيرهايى كه از من سر زده به دنيا] بازگردان؛* اميد است در [برابر] آنچه [از عمر، مال و ثروت در دنيا] واگذاشته‌ام كار شايسته‌اى انجام دهم. [به او مى‌گويند:] اين چنين نيست [كه مى‌گويى‌] بدون ترديد اين سخنى بى‌فايده است كه او گوينده آن است و پيش رويشان برزخى است تا روزى كه برانگيخته مى‌شوند <<6>>

    در كتاب <<الهيات و معارف اسلامى>> آمده است:

    <<بدن برزخى و عذاب و نعمت‌هاى آن جا را مى‌توان به گونه‌اى به لذّت و يا نعمت‌هاى موقع خواب تشبيه كرد. انسان در عالم رؤيا واقعاً يك رشته كارهايى را انجام مى‌دهد، راه مى‌رود، سخن مى‌گويد، مى‌انديشد و ... هرگاه اين كارها را با زندگى عنصرى و مادّى بسنجيم فاقد حقيقت خواهد بود ولى اگر از نسبت‌گيرى و مقايسه صرف‌نظر كنيم، بايد گفت: اين كارها در ظرف رؤيا براى خود حقيقتى دارند؛ زيرا خوشى‌ها، آرامش‌ها و آلام و دردهاى رؤيايى، براى خود خالى از يك نوع واقعيّت نيست.

    چه بسا حالات انسان در خواب روى بدن عنصرى نيز اثر مى‌گذارد. حالا اگر يك چنين زندگى رؤيايى واقعيّت بيشتر و حقيقتى روشن‌تر پيدا كند، بايد نام آن را زندگى برزخى نهاد. در آن جا مادّه و عنصر يا مولكول و اتم وجود ندارد ولى صورت تمام موجودات جهان بى‌آن كه مادّه و وزنى در كار باشد موجود است.

    به اين خاطر دانشمندان مى‌گويند:

    در جهان برزخ، آثار مادّه از گرمى و سردى، از شيرينى و تلخى، شادمانى و غمگينى هست، هر چند خود مادّه وجود ندارد. در آن جا خوردن و آشاميدن، سماع و استماع و ديدن وجود دارد. اگر چه از مادّه‌اى كه اين امور در زندگى ما بر آن توقّف دارد، خبرى نيست.

    پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در جنگ بدر دستور داد كه كشته‌هاى قريش را به چاهى‌ بريزند سپس بر سر چاه ايستاد و به آنان خطاب كرد و فرمود:

    آيا آنچه را كه خداى شما وعده كرده حقيقت داشت؟

    مسلمانان گفتند: آنان مردگانند و چگونه با آنان سخن مى‌گوييد.

    پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: شما از آنان شنواتر نيستيد، آنان مى‌شنوند، ولى اجازه سخن گفتن ندارند <<7>>


    مواقف الأشهاد و تفسير آن‌

    مواقف الاشهاد يا جايگاه گواهان در آخرت برگرفته از آيات سوره غافر است كه مى‌فرمايد:

    ((إِنَّا لَنَنصُرُ رُسُلَنَا وَالَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهَادُ* يَوْمَ لَا يَنفَعُ الظَّالِمِينَ مَعْذِرَتُهُمْ وَلَهُمُ اللَّعْنَةُ وَلَهُمْ سُوءُ الدَّارِ)) <<8>>

    بى‌ترديد ما پيامبران خود و مؤمنان را در زندگى دنيا و روزى كه گواهان [براى گواهى دادن‌] به پا ايستند، يارى مى‌كنيم.* همان روزى كه عذرخواهى ستمكاران سودشان ندهد و براى آنان لعنت خدا و سراى سخت و بدى است.

    به راستى، اگر در اين روز سخت يعنى همان روزى كه هر كس به كار خويش مشغول است و كسى را ياراى دور ساختن عذاب از خود و ديگران نيست؛ پرده ستاريت حق تعالى آويخته نشود ما بندگان با رسوايى چه خواهيم كرد!

    گر مسلمانى از اين است كه حافظ دارد

    آه اگر از پى امروز بود فردايى‌

    (حافظ شيرازى)

    مواقف جمع موقف و مكان وقوف است. و اشهاد جمع شاهد يا شهيد يعنى گواه و ناظر در گواهى دادن و آگاه بر چيزى باشد. و مراد از اشهاد دانايانى است كه نمايان براى شهادت بر مردم قيام كنند مانند ملائكه و انبياء و مؤمنان و يا حاضران و شهيدان كه ايشان اهل موقف هستند.

    عجلى گويد: به امام باقر عليه السلام گفتم: مراد از كلام خداى تبارك و تعالى:

    ((وَكَذلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ)) <<9>>

    و همان گونه [كه شما را به راه راست هدايت كرديم‌] شما را امتى ميانه [ومعتدل و پيراسته از افراط و تفريط] قرار داديم تا [در ايمان، عمل، درستى و راستى‌] بر مردم گواه باشيد و پيامبر هم گواه بر شما باشد.

    شهدا كيانند؟ حضرت فرمود:

    <<ما امت وسطيم و ما شاهدان خدا بر مردم و حجّت او بر زمين هستيم <<10>>


    مواقف الاشهاد در كلام بزرگان‌

    برخى گفته‌اند:

    مراد از مواقف اشهاد اهل قيامت است چون افعال زشت پوشيده را در دنيا مشاهده مى‌كنند.

    برخى گفته‌اند:

    آنان ملائكه ناظر افعال عبادند كه در روز قيامت برانگيخته مى‌شوند.

    برخى گفته‌اند:

    آنان كه از عذاب ايمن هستند.

    برخى گفته‌اند:

    مقصود ائمه‌اند كه شاهد بر اعمال بندگان هستند. <<11>>

    در تأييد مطلب گذشته، امام سجاد عليه السلام در فراز ديگر، در دعاى بعد از نماز شب مى‌فرمايد:

    <<اللَّهُمَّ وَ إِذْ سَتَرْتَنِي بِعَفْوِكَ وَ تَغَمَّدْتَنِي بِفَضْلِكَ فِي دَارِ الْفَنَاءِ بِحَضْرَةِ الْأَكْفَاءِ فَأَجِرْنِي مِنْ فَضِيحَاتِ دَارِ الْبَقَاءِ عِنْدَ مَوَاقِفِ الْأَشْهَادِ مِنَ الْمَلَائِكَةِ الْمُقَرَّبِينَ وَ الرُّسُلِ الْمُكَرَّمِينَ وَ الشُّهَدَاءِ وَ الصَّالِحِينَ>> <<12>>

    خدايا! اكنون كه مرا به پرده گذشت و عفوت پوشاندى و در اين جهان فانى، احسانت را در برابر مردم شامل حال من فرمودى، پس مرا از رسوايى‌هاى جهان ابدى، در برابر اهل محشر كه عبارتند از فرشتگان مقرّب و پيامبران بزرگوار و شهدا و شايستگان پناه ده.

    آخرت هر انسانى بازتاب زندگى دنياى اوست و آنچه را كه در جايگاه آخرت مشاهده مى‌كند و هر پاداش يا كيفرى را كه مى‌بيند انعكاس عقايد و باورها و انديشه‌ها و اخلاق و گفتار او در دنيا است. گذر از صراط آخرت نيز براى هر انسان وابسته به اين است كه در اين جهان، راه زندگى را چگونه پيموده و كدام راه و رسم را برگزيده است.

    صراط مستقيم به اين معنا است كه به معرفت و شناخت خداوند و آيين و رسم سپاس‌گزارى از نعمت‌هاى انبوه پروردگار خويش نايل گرديده و به وظيفه بندگى‌اش‌ پايبند بوده و منزلت انسانى خود را حرمت نهاده است؛ در جهان ديگر راه رستاخيز را به آسانى مى‌پيمايد و به رستگارى جاودانه دست مى‌يابد.

    حضرت على عليه السلام در مناجات شعبانيه به محضر خداوند متعال عرضه مى‌كند:

    الهى قَدْ سَتَرْتَ عَلىَّ ذُنُوباً فِى الدُّنيا وَأَنَا احْوَجُ إلى سَتْرِها عَلَىَّ مِنْكَ فى الأُخْرى‌، الهى‌ قَدْ أَحْسَنْتَ الىَّ اذْ لَمْ تُظْهِرْها لِأَحَدٍ مِنْ عِبادِك الصَّالِحينَ، فَلا تَفْضَحْنى‌ يَوْمَ القِيامَةِ على رُؤوسِ الأشْهادِ. <<13>>

    خداى من! گناهانم را در دنيا پرده‌پوشى كردى كه به پرده‌پوشى آن در آخرت محتاج‌ترم. خداى من! به من نيكى كردى؛ زيرا گناهانم را بر هيچ يك از بندگان شايسته‌ات آشكار نكردى پس در روز رستاخيز در حضور گواهان بر اعمال و فرشتگان و پيامبران و امامان و صالحان رسوايم مساز.



    حقيقت نفس و تفسير آن‌

    اين فراز از دعا <<يَوْمَ تُجْزَى كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ و هُمْ لَا يُظْلَمُونَ‌>> برگرفته از آيه‌اى در سوره جاثيه است كه فرمود:

    ((وَلِتُجْزَىٰ كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَ)) <<14>>

    و تا هر كس در برابر اعمالى كه انجام داده است، پاداش يابد و آنان مورد ستم قرار نمى‌گيرند.

    سراسر عالم نشان مى‌دهد كه آفريننده جهان آن را بر محور حق قرار داده و در همه جا حق و عدالت حاكم است. آنها كه هماهنگ با اين قانون حق و عدالت حركت مى‌كنند بايد از بركات عالم هستى و الطاف الهى بهره‌مند شوند و آنها كه بر ضد آن گام برمى‌دارند بايد طعمه آتش سوزان و قهر و غضب خداوند شوند و عدالت اين را ايجاب مى‌كند.

    خلقت عالم با حق بوده و خداوند براى خلقت آنها هدفى ثابت قرار داده و آفرينش هدفمند اين بوده كه هر نفسى در مقابل آنچه مرتكب شد جزا داده شود، اگر طاعت كرده ثواب بيند و اگر معصيت كرده عقاب شود و اين جزا مطابق عدل خواهد بود، جزاى آنها همان عمل آنهاست، در نتيجه بايد از سوء سابقه ترسيد نه سوء عاقبت، آنچه بر ستمگران از عذاب آتش و سختى‌ها مى‌رسد نتيجه اعمال آنها در دنياست يعنى ظلمشان سابقه در دنيا دارد و آيات دلالت دارد كه منشأ عذاب آخرت، جهل و دورى از يادگيرى حكمت است.

    ثواب و عقاب در آخرت به نفس و اعمال و اخلاق خوب و ناپسند است. پس لذّت و درد و نعمت و بهشت و آتش در آخرت، نفس صورت‌هاى اعمال و آثار است.

    عذاب‌هاى الهى براى مجرمان از باب انتقام نيست و درد و شدّت از امور خارج از ذات و صفات مترتّب بر آنها نيست، بلكه كارهاى قبيح واقع در دنيا به خاطر ضمير و نيّات نادرست آنهاست كه فطرت اصلى آنها را، منحرف كرده است.

    چون حجاب برداشته شود، در قبر صور اشكال را با معانى مشاهده كند. و اوّلين چيزى كه مطابق با عمل مى‌بيند عقرب‌ها و مارهايى است كه در پيرامون او هستند كه صفات و تخيّلات اويند، اكنون صورت آنها كشف شده است و او در فكر راه فرار از اين صحنه‌هاست چگونه مى‌تواند از نفسانيّات خود و لازمه آنها بگريزد.

    بنابراين كسى كه ذرّه‌اى ايمان در او باشد از آتش نجات يابد و اعمال حسنه او به صورت لذّت مانند: حوريه، غلمان و جنّت و رضوان است و حقيقت اين صور، مخفى در باطن است كه در قيامت با رفع حجاب آشكار مى‌شود.

    آثار باقيمانده ايمان و عمل صالح و گناه، انسان را در حدّ و مرز جاذبه كلى حق و شعاع آن نگاه داشته گرچه سنگينى و آلودگى به گناه او را رها نمى‌كند.

    نيروهاى معنوى برتر به شفاعت آن برمى‌خيزند و بيش از استحقاق او را به سوى خويش مى‌كشانند و از آلودگى گناه و تاريكى آن پاك و روشنش مى‌سازند و اگر با اصرار بر گناه و تكرار آن خطرات، آدمى از حركت به سوى خير و حق باز ايستد و از جاذبه آن دور نگه داشته شود از رحمت برخوردار نمى‌گردد.


    معانى نفس و تفسير آن‌

    مراد از نفس، حقيقت انسان است كه در دنيا، بدن مادّى به عنوان ابزار فعل آن است و در هنگام مرگ تعلّقش از آن قطع شده و به عالم ديگر سفر مى‌كند.

    و خداوند در وصف اين حال مى‌فرمايد:

    ((يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* ارْجِعِي إِلَى‌ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً* فَادْخُلِى فِي عِبَادِى* وَادْخُلِى جَنَّتِى)) <<15>>

    اى جان آرام گرفته و اطمينان يافته!* به سوى پروردگارت در حالى كه از او خشنودى و او هم از تو خشنود است، باز گرد.* پس در ميان بندگانم درآى* و در بهشتم وارد شو.

    اين اصطلاح از نفس در دين، <<روح>> گفته مى‌شود و در قرآن، روح به اين معنا است.

    روح موجودى آسمانى است كه به دليل شرافتش به خداوند نسبت داده شده است، اين موجود آسمانى مانند فرشتگان داراى وجودى مستقلّ است. او پس از رشد و كمال جسم كه تسويه نام گرفته، خلقتى ديگر در او ايجاد مى‌شود و آفرينش دوّم، چيزى جز ايجاد حيات انسانى نيست كه توسّط روح صورت مى‌گيرد. پس از تعلّق روح به بدن، حقيقت انسان شكل مى‌گيرد كه اين حقيقت، در زبان قرآن <<نفس>> است.

    از ديدگاه اهل لغت <<نفس>> همان روحى است كه هستى و حيات جسد به آن وابسته است، مراد از نفس همان روح است كه حيات و هستى جسد و بدن وابسته به آن مى‌باشد و هر انسانى به آن، نفس اطلاق مى‌گردد و حتى حضرت آدم عليه السلام، زن باشد يا مرد در اين مورد مساوى است و هر شيئى به ملاحظه ذاتش، نفس شى‌ء گفته مى‌شود و نيز گفته مى‌شود كسى كه داراى نفس است يعنى صفات پسنديده داشته، داراى ذكاوت و سخاوت است.

    نفس مى‌تواند معانى گوناگونى داشته باشد:

    1- نفس به معناى شخص.

    2- نفس به معناى روح. در مورد انسانى كه مالك بر نفس خويش باشد، كلمه نفس بر او اطلاق مى‌گردد.

    از برخى عارفان چنين نقل شده است:

    ادله قطعى وجود دارد كه مراد از نفوس همان ارواحى باشد كه هستى انسان‌ها به آنها قائم است و اين ارواح اوّلين مخلوق خداست.

    چنان كه از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله نيز نقل شده است كه:

    أوَّلُ ما ابْدَعَ اللَّهُ سُبْحانَهُ وَتَعالى‌ هِىَ النُّفُوسُ المُقَدَّسَةُ المُطَهَّرَةُ فَانطَقَها بِتَوْحيِدِه ثُمَّ خَلَقَ بَعْدَ ذلِكَ سائِرَ خَلْقِهِ‌ [وانَّها خُلِقَتْ لِلبَقاء وَلَمْ تُخْلَقُ لِلفَناءِ] لِقَولِهِ ما خُلِقْتُمْ لِلفَناءِ بَلْ خُلِقْتُم لِلْبَقاء وَإنَّما تُنْقَلُونَ مِنْ دارٍ الى‌ دارٍ [وَانَّها فِى الأَرْضِ غَرِيبَةٌ وَفِى الأبْدانِ مَسْجُونَةٌ] <<16>>

    اوّلين موجودى را كه خداوند ايجاد كرده است، همان نفوس قدسى پاك ارواح‌ مى‌باشد پس خداوند بعد از آفرينش، آنان را به سخن درآورد و آنان اقرار به توحيد خداوند كرده، سپس ساير مخلوقات را آفريد و به يقين، اين ارواح براى بقا آفريده شده‌اند نه براى فنا، چنانكه پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله خطاب به انسان‌ها مى‌فرمايد:

    شما اى انسان‌ها براى فنا آفريده نشده‌ايد، بلكه براى بقا به وجود آمده‌ايد و تنها كارى كه انجام مى‌دهيد، اين است كه از منزل دنيايى به منزل ابدى آخرت حركت مى‌كنيد و اين كه ارواح شما در روى زمين غريب بوده و در قالب بدن‌ها، زندانى محسوب مى‌شوند.

    3- جسم صنوبرى.

    4- نفس حيوانى كه عبارت از حقيقت روح بوده كه جز خداوند از مخلوقات بر حقيقت او آگاهى ندارد.

    5- جسم لطيف كه داخل در ظرف بدن بوده مثل آب كه داخل درخت است.

    6- جوهر بخارى و لطيف كه منشأ پيدايش حيات و هستى و گرما و حركت ارادى در يك موجود است و آن جوهرى است كه در بدن اشراق دارد و به هنگام موت از بدن خارج مى‌گردد.

    لذا دانشمندان تصريح كرده‌اند كه: رابطه و وابستگى نفس يعنى روح در انسان بر سه نوع است:

    اول: روشنايى و رابطه آن در جميع حالات بدن انسان در ظاهر و باطن برقرار است؛ و آن حالت بيدارى است.

    دوم: رابطه و روشنايى آن از ظاهر بدن قطع مى‌شود نه باطن آن؛ و آن حالت خواب است.

    سوم: به طور كلى رابطه و روشنايى آن از بدن انسان قطع مى‌گردد؛ و آن حالت مرگ است.

    7- نفس، جوهر روحانى است ك نه جسم است و نه حالت و خاصيت جسمانيت را دارد، نه داخل در بدن است و نه خارج از آن، تنها يك نوع رابطه‌اى با اجساد دارند، مثل: رابطه عاشق با معشوق.

    8- نفس يعنى خون.

    9- نفس امّاره: نفس در آيات قرآنى نيز به معناى نفس امّاره هم آمده است: ((وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَىٰ)) <<17>> يعنى نفسى كه امر كننده به بدى است.

    برخى گفته‌اند:

    جزا دادن در برابر كسب، اشاره به اين است كه: دادن حسنه در برابر طاعت و عذاب در مقابل گناهان ظلم نيست، بلكه عين عدل است.

    هر كه هواى نفسش را در تجاوز به حدود الهى و انجام شهوات قرار دهد گناهان در قلب او تأثير گذارد و موجب اعراض از خداوند مى‌گردد. <<18>>

    ______________________________

    (1)- تفسير نور الثقلين: 3/ 553، حديث 122.

    (2)- لوامع الانوار العرشية فى شرح الصحيفة السجادية: 1/ 492.

    (3)- لوامع الانوار العرشية فى شرح الصحيفة السجادية: 1/ 474.

    (4)- آل عمران (3): 169- 170.

    (5)- مؤمنون (23): 99- 100.

    (6)- تفسير الميزان: 1/ 349، ذيل آيه 154 سوره بقره؛ شيعه در اسلام: 156.

    (7)- الهيات و معارف اسلامى: 488.

    (8)- غافر (40): 51- 52.

    (9)- بقره (2): 143.

    (10)- الكافى: 1/ 191، حديث 4.

    (11)- لوامع الانوار العرشية فى شرح الصحيفة السجادية: 1/ 496- 500.

    (12)- صحيفه سجاديه: دعاى 32.

    (13)- إقبال الأعمال: 3/ 296- 297، مناجات شعبانيه.

    (14)- جاثيه (45): 22.

    (15)- فجر (89): 27- 30.

    (16)- الاعتقادات، شيخ صدوق: 47؛ بحار الأنوار: 6/ 249، باب 8، حديث 87؛ مجموعة ورّام: 2/ 243.

    (17)- نازعات (79): 40.

    (18)- رياض السالكين فى شرح صحيفة سيد الساجدين: 4/ 83- 88.

  • ( 13 )  حَمْداً يَرْتَفِعُ مِنَّا إِلَى أَعْلَى عِلِّيِّينَ فِي كِتَابٍ مَرْقُومٍ يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ.
    (13)

    استاد انصاریان این فراز را همراه با فراز قبل شرح کرده اند، برای مشاهده لطفا «اینجا» را کلیک کنید.

  • ( 14 )  حَمْداً تَقَرُّ بِهِ عُيُونُنَا إِذَا بَرِقَتِ الْأَبْصَارُ ، وَ تَبْيَضُّ بِهِ وُجُوهُنَا إِذَا اسْوَدَّتِ الْأَبْشَارُ .
    (14)

    استاد انصاریان این فراز را همراه با فرازهای قبل شرح کرده اند، برای مشاهده لطفا «اینجا» را کلیک کنید.

  • ( 15 )  حَمْداً نُعْتَقُ بِهِ مِنْ أَلِيمِ نَارِ اللَّهِ إِلَى كَرِيمِ جِوَارِ اللَّهِ .
    (15)

    استاد انصاریان این فراز را همراه با فرازهای قبل شرح کرده اند، برای مشاهده لطفا «اینجا» را کلیک کنید.

  • ( 16 )  حَمْداً نُزَاحِمُ بِهِ مَلَائِكَتَهُ الْمُقَرَّبِينَ ، وَ نُضَامُّ بِهِ أَنْبِيَاءَهُ الْمُرْسَلِينَ فِي دَارِ الْمُقَامَةِ الَّتِي لَا تَزُولُ ، وَ مَحَلِّ كَرَامَتِهِ الَّتِي لَا تَحُولُ .
    (16)

    تفسير محاسن خَلق‌

    حقيقت وجود آدمى همان نفخه دميده شده خداوند در جان اوست. در جلالت و منزلت آدمى همين بس كه خداوند او را به صورت معنوى و ملكوتى‌اش آفريده و خلافت و معرفت و استعداد خويش را به او بخشيده است. وجود آدمى جامع تمام تضادّها است، چرا كه مظهر جمال و جلال الهى است. حقيقت انسانى برتر از هستى و داراى ظهورات گوناگون است. و به حسب جامعيّت آينه حق است.

    چنانكه حق جامع جميع اسماست انسان نيز جامع و مظهر تامّ حق است.

    آفرينش آدمى در نيكوترين غالب و زيباترين چهره مقرّر شده است. نيكويى و زيبايى آدم از آن جهت است كه خداوند، آدم را با اعضاى هماهنگ و دقيق مجهّز كرده كه مى‌تواند كارهاى گوناگون و شگفت‌انگيزى انجام دهد كه هيچ يك از جانداران ديگر، توان انجام دادن آنها را ندارد و اين چهره برتر در زندگى روحى و مادّى و ابعاد گوناگون، ممتاز است.

    از اين رو راويان و عارفان از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله نقل كرده‌اند كه:

    ان اللَّه عزَّوَجَلَّ خَلَقَ آدمَ على صُورَةِ الرَّحْمن. <<1>>

    خداوند آدمى را بر چهره رحمانى خويش آفريده است.

    و همچنين رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:

    رأيتُ رَبِّى لَيْلَةَ المِعْراجِ فِى احْسَنِ صُوَرِهِ. <<2>>

    در شب معراج پروردگارم را با چشم دل در زيباترين و نيكوترين صورت معنوى و ملكوتى ديدم.

    امير مؤمنان عليه السلام مى‌فرمايد:

    الصُّورَةُ الانْسانِيَةُ هِىَ اكْبَرُ حُجَجِ اللّهِ عَلى‌ خَلْقِهِ وَ هِىَ الكِتابُ الَّذى كَتَبَهُ بِيَدِهِ وَ هِى الهَيْكَلُ الّذى بَنَاهُ بِحِكْمَتِهِ وَ هِى مَجْمُوعُ صُوَرِ العالَمينَ وَ هِىَ الْمُخْتَصَرُ مِنَ اللُّوحِ المَحْفُوظِ وَ هِىَ الشاهِدَةُ عَلى‌ كُلِّ غائبٍ وَ هِىَ الْحُجَّةُ عَلَى كُلِّ جاحِدٍ وَ هِىَ الطَّريقُ الْمُسْتَقِيمُ إلى كُلِّ خَيْرٍ وَ هِىَ الجِسْرُ الْمَمْدُودُ بَيْنَ الْجَنَّةِ وَالنّارِ. <<3>>

    چهره انسان كه بزرگ‌ترين حجّت خداوند بر آفريدگان اوست همان كتابى است كه با دست جلال و جمالش نگاشته است و پيكر تناورى است كه بر اساس حكمتش بنا نهاده و چهره هر دو جهان است كه داراى غيب و شهود و مادّه و معناست. چكيده‌اى از لوح محفوظ و گوهرى كه گواه هر نهان است. و دليل ناروايى سخن هر ناشناخته و نپذيرنده است. و او راه راست به سوى هر نيكى و پل ارتباطى بين بهشت و دوزخ است.


    آفرينش آدم در كلام ملاهادى سبزوارى‌

    حكيم و فيلسوف بزرگ حاج ملاهادى سبزوارى درباره آفرينش رحمانى آدم، از عارفى نقل مى‌كند:

    <<خداوند اراده نمود كه ذاتش را در صورت جامع نمايان كند. پس خود را در صورت انسان قرار داد. و اراده نمود كه اسما و صفات و افعالش را در صورت كامل ظاهر سازد آنها را در صورت عالم قرار داد، پس او در دو آينه نمايان مى‌شود <<4>>

    محاسن جمع حسن به معناى جمال و نيكويى است. اگر مقصود از خَلق، مخلوق خداوند باشد يعنى خداوند بهترين زيبايى آفرينش را در يك وجودى به نام آدم اختيار كرد كه قامتش ايستاده و چهره‌اى نيكو و سر او به سوى آسمان و اعضايى رها شده دارد. و يا در وجود پاك معصومان عليهم السلام كه آنان مثال و آينه و نماينده حق در ظاهر و باطن هستند. پس خداوند زيبايى‌هاى ظاهرى و باطنى را به انسان عطا كرده است.

    گاهى مراد هيئت ادراكى و حواس است چون انسان اشرف مخلوقات است. پس خداوند در كامل‌ترين صورت خلق نموده است.


    محاسن بدنى مخلوقات‌

    محاسن بدنى سه گونه است:

    الف) صورت نيكو كه در آيه:

    ((وَصَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ)) <<5>>

    و شما را صورتگرى كرد و صورت‌هايتان را نيكو گردانيد.

    به آن اشاره شده است.

    ب) قامت نيكو و مناسب كه در آيات:

    ((لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ)) <<6>>

    كه ما انسان را در نيكوترين نظم و اعتدال و ارزش آفريديم.

    ((ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ)) <<7>>

    سپس او را با آفرينشى ديگر پديد آورديم؛ پس هميشه سودمند و بابركت است خدا كه نيكوترين آفرينندگان است.

    آمده است.

    ج) حالت‌هاى گوناگون مانند: نشستن و ايستادن و خوابيدن و فعّاليّت و ...

    و اگر مراد از حسن خُلق، همان صفات نيك باطنى اخلاقى باشد، پس حق تعالى انسان را با تركيب‌هاى مختلف روحى و جسمى و عقل و احساس آفريده كه مانند عالمى كوچك است، چون مى‌خورد و مى‌آشامد و حركت و احساس مى‌كند؛ مانند گياهان است و چون حقيقت اشيا را درك مى‌كند؛ مانند حيوان است و چون جامع معانى فوق است همانند فرشته است.

    خداوند براى او بهترين اخلاق را خواسته است و خُلق در اين جا هيئت راسخ در نفس است كه افعال بدون فكر و روش به راحتى صادر مى‌شود.

    خَلق و خُلق دو كلمه‌اند كه با هم استعمال مى‌شوند، وقتى گفته مى‌شود: فلانى‌ حسن خلق دارد يعنى ظاهر و باطنش نيكوست. پس از خَلق اراده ظاهر و از خُلق اراده باطن مى‌شود. <<8>>

    از امام حسن عليه السلام به سندى كه راويان آن حسن هستند نقل شده كه فرمود:

    انَّ احْسَنَ الحَسَنِ الْخُلْقُ الحَسَنُ. <<9>>

    همانا نيكوترين نيكى‌ها اخلاق نيك است.

    اين موضوع به قدرى اهميت دارد كه امام على عليه السلام فرمود:

    عُنْوانُ صَحيفةَ المُؤْمِنِ حُسْنُ خُلْقِهِ. <<10>>

    سرلوحه نامه مؤمن خوش خويى است.


    تفسير طيّبات الرزق‌

    اين فراز دعا برگرفته از آيات سوره غافر است كه مى‌فرمايد:

    ((اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ قَرَاراً وَالسَّماءَ بِنَاءً وَصَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ وَرَزَقَكُم مِنَ الطَّيِّبَاتِ ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ فَتَبَارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ)) <<11>>

    خداست كه زمين را براى شما جايگاه امن و آسايش آفريد و آسمان را بنايى [محكم و استوار] ساخت و شما را صورتگرى كرد و صورت‌هايتان را نيكو گردانيد و از چيزهاى پاكيزه [اى كه با طبيعت شما هماهنگ است‌] به شما روزى داد. اين است خدا پروردگار شما، پربركت است خدا پروردگار جهانيان.

    خدا پس از آن كه ما را آفريد و از روح خود در ما دميد به برآوردن نيازهاى ما پرداخت، تا آرزوهايمان را كه هر يك فكر و روح ما را به خود مشغول مى‌دارد و خاطرمان را پريشان مى‌سازد، برآورد.

    از اين رو؛ روزى‌هاى پاك و پاكيزه را به سوى ما روان ساخت.

    خداوند متعال مى‌فرمايد:

    ((وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقًا لَكُمْ ۖ فَلَا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْدَادًا وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ)) <<12>>

    و از آسمان، آبى [مانند برف و باران‌] نازل كرد و به وسيله آن از ميوه‌هاى گوناگون، رزق و روزى براى شما بيرون آورد؛ پس براى خدا شريكان و همتايانى قرار ندهيد در حالى كه مى‌دانيد [براى خدا در آفريدن و روزى دادن، شريك و همتايى وجود ندارد].


    معانى رزق‌

    معناى رزق را هر موجودى به درك فطرى خود با آن آشناست.

    يكى از معانى رزق بخشش است؛ مانند آن كه مى‌گويند پادشاه به لشكريانش رزق مى‌دهد مقصود مواد غذايى و خوراك است. دامنه معناى رزق با گذشت زمان گسترده شده و هر گونه مواد غذايى را كه به آدمى مى‌دهند، خواه دهنده آن شناخته شده باشد يا نه، شامل مى‌شود.

    رزق، بخششى است كه به ميزان تلاش آدمى مى‌رسد هر چند دهنده آن ناشناخته باشد، سپس معناى آن گسترده‌تر شده و به معناى هر سودى است كه به آدمى مى‌رسد. اگر چه خوراك آدمى نباشد براى همين همه سرمايه‌هاى زندگى‌ مانند: مال و مقام و خويشاوندان و ياران و فرزندان و زيبايى و دانش و آگاهى و نظير اينها، رزق هستند.

    رزق به آن مقدار روزى گفته مى‌شود كه مورد استفاده روزى خوران قرار مى‌گيرد خواه خوراكى باشد يا معنوى، مانند آفريدن، مشيّت و تدبير و مانند اينها كه مخصوص خداست.

    آنچه را انسان از راه حلال به دست مى‌آورد رزق خداوند است. بنابراين ابزارهاى نامشروع و گناه‌ساز، رزق خداوند نيست چرا كه خداوند هيچ گاه گناه بندگانش را به خود نسبت نمى‌دهد.

    آيه شريفه:

    ((وَالَّذِينَ إِذَا فَعَلُوا فَاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَمَن يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللَّهُ وَلَمْ يُصِرُّوا عَلَى‌ مَا فَعَلُوا وَهُمْ يَعْلَمُونَ)) <<13>>

    و آنان كه چون كار زشتى مرتكب شوند يا بر خود ستم ورزند، خدا را ياد كنند و براى گناهانشان آمرزش خواهند؛ و چه كسى جز خدا گناهان را مى‌آمرزد؟

    و دانسته و آگاهانه بر آنچه مرتكب شده‌اند، پا فشارى نمى‌كنند.

    اشاره به همين نكته است.

    رزق طيّب همان رزق حلال است و طبيعت سالم آدمى، پاكيزه آن را مى‌پسندد و ملاك حلال بودن شرعى نيز همين است كه در سوره اعراف فرمود:

    ((وَيُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَاتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَائِثَ)) <<14>>

    و پاكيزه‌ها را بر آنان حلال مى‌نمايد و ناپاك‌ها را بر آنان حرام مى‌كند.

    حلال شرعى تابع حلال فطرى است؛ زيرا دين خداوند بر طبيعت فطرت‌هاى‌ آدميان است. خداوند آدمى را به ابزارهاى تغذيه كارآمد و ظريف مجهّز كرده است و موجوداتى از زمينيان مانند حيوانات و گياهان را با ماندگارى زندگى سازگار كرده است.

    طبيعت سالم آدمى نيز بدون نفرتى به سوى آنها كشش دارد و به همين دليل هر چيزى كه طيّب است از نظر شرع حلال است.

    همان طور كه جسم آدمى براى بقاى خود نياز به خوراك و غذا دارد، روح او نيز براى رشد حيات طيّبه معنوى خود حتى بعد از دنيا به روزى معنوى نياز دارد از اين رو حق تعالى درباره شهيدان فرمود:

    ((وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ)) <<15>>

    و هرگز گمان مبر آنان كه در راه خدا كشته شدند مرده‌اند، بلكه زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى‌شوند.

    پس رزق، محدود به روزى مادّى نيست بلكه كمالات معنوى نيز خوراك انسان و ضرورى او براى استمرار زندگى معنوى در دنيا و آخرت است. و چون انسان مشتمل بر مادّه و روح است، هنگامى كه انسان از خداوند متعال درخواست گشايش در روزى مى‌كند بايد گشايش در روزى مادّى و معنوى را به طور جمعى مورد توجّه قرار دهد.


    رزق هميشگى‌

    اميرمؤمنان عليه السلام در بيان ملكوتى خود تداوم در توجّه به حق را رزق هميشگى جان‌ها برشمرده است:

    مُداوَمَةُ الذِّكْرِ قُوْتُ الأَرْواحِ وَمِفْتاحُ الصلاح. <<16>>

    مداومت بر ذكر، خوراك روح و كليد صلاح و پاكى است.

    انسان در خواهش روزى معنوى هيچ محدوديّت ندارد؛ زيرا ظرف وجود انسان از جهت روح و باطن مجرّد است و مى‌تواند سير معنوى بى‌پايان داشته باشد. پس روزى معنوى او نيز مى‌تواند نامحدود باشد.

    خداوند حكيم رزق مادّى بندگانش را بر پايه حكمت تنظيم نموده است و به هر كس به فراخور حالش روزى مى‌دهد و در روزى معنوى نيز اين چنين تقدير نموده كه بنده مؤمن در راه قرب و وصالش به اندازه توان، موانع را كنار زده و ظرف وجود خود را گسترش دهد و قابليّت خود را براى پذيرش حق و روزى معنوى بيشتر نمايد.

    واقعيّت روزى گسترده اين است كه در دعا بخواند:

    خدايا! به من گشايش بده تا نيازمند نباشم نه آن كه افزون‌تر از نيازم باشد.

    ولى گستردگى در روزى معنوى بى‌پايان است، چرا كه خداوند متعال حقيقت بى‌پايان است و روزى بى‌پايان نمى‌تواند چيزى جز رسيدن به آن حقيقت باشد.

    انسان در سير معنوى خود به جايى مى‌رسد كه حق، خوراكش مى‌شود و چيزى جز حق نمى‌تواند او را سير كند.


    معانى طيّبات در كلام بزرگان‌

    مراد از طيّبات، آنچه را پاك باشد گويند، مگر در كتاب و حديث دليلى بر حرمت باشد.

    برخى گفته‌اند:

    هر چه كه لذيذ و خوش طبع و مناسب اهل جوانمردان و اخلاق پسنديده باشد.

    برخى گفته‌اند:

    آنچه را كه طبع سالم خبيث نداند و متنفّر از آن نباشد.

    و آيه شريفه مى‌فرمايد:

    ((وَيُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَاتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَائِثَ)) <<17>>

    و پاكيزه‌ها را بر آنان حلال مى‌نمايد و ناپاك‌ها را بر آنان حرام مى‌كند.


    رزق از ديدگاه اشاعره و معتزله‌

    رزق در لغت، عطا و سهمى است كه بخشيده شود.

    اشاعره گويند: آنچه را زنده نفع ببرد چه تغذيه باشد يا غيره، مباح باشد يا حرام.

    و برخى گفته‌اند:

    مواد پرورشى حيوانات از غذا و مشروبات است.

    معتزله معتقدند:

    آنچه را كه حيوان انتفاع ببرد و كسى را منع از آن نيست. پس حرام رزق نيست كه از آيه:

    ((مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ)) <<18>>

    از آنچه به آنان روزى داده‌ايم، انفاق مى‌كنند.

    استفاده كرده‌اند كه: استناد رزق به نفس اشاره به حلال و طيّب و دائم است و حرام مدحى ندارد.

    به اتفاق نظر معتزله و اشاعره، رزق اعم از غذاست و سود بردن كنونى هم در آن‌ شرط نشده است.

    رزق در دعا اعم از جسمانى و روحانى است. انسان از بدن و روح است. همان طور كه بدن محتاج به كمال و نيرومند شدن است؛ روح هم نيازمند به نيرويى مناسب است كه به كمال برسد و آن علم و معرفت مى‌باشد كه با تابش نور بر وجود هر كسى بر اساس شناخت آيات و نشانه‌هاى عقل او را نصيبى مى‌رسد.


    غذاى روحانى‌

    اطلاق طعام بر غذاى روحانى هم معنايى شايع است.

    رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرمود:

    أَبِيتُ عِنْدَ رَبِّى يُطْعِمُنى وَ يَسْقِينى. <<19>>

    من نزد پروردگارم با غذا و نوشيدنى شب را مى‌گذرانم.

    بدون شك اين شراب معرفت و محبّت و نورانيّت از انوار عالم غيب است.

    اولين رزقى كه خداوند روزى بنده مى‌كند، نفس‌هاى معيّن است و حق اين نعمت اين است كه در بالاترين امور صرف كند و در بهترين راه انفاق كند كه تقرّب به خداست.

    تفسير قمى از امام باقر عليه السلام نقل كرده: امام در تفسير آيه‌ ((رَزَقْنَاهُم مِنَ الطَّيِّبَاتِ‌)) فرمود:

    وَ الرِّزْقُ الطَيِّبُ الْعِلْمُ. <<20>>

    روزى پاكيزه، علم است.

    احمد بن ابى نصر مى‌گويد: به امام رضا عليه السلام عرض كردم:

    جُعِلْتُ فِداكَ ادْعُواللّهَ عَزَّوَجَلَّ أَنْ يَرْزُقَنِى الحَلالَ، فَقالَ: اتَدْرِى مَا الحَلالُ؟ فَقُلْتُ: جُعِلْتُ فِداك، أَمَّا الَّذى عِنْدَنَا فَالكَسْبُ الطَيِّب، فَقالَ: كانَ عَلىُّ بن الحسين عليهما السلام يَقُول: الْحَلالُ قُوْتُ الْمُصْطَفِينَ وَلكن قُلْ: اسْأَلُكَ مِنْ رِزْقِكَ الوَاسِعِ. <<21>>

    فدايت شوم، من دعا مى‌كنم خداى عزوجل روزى حلال به من دهد. حضرت فرمود: مى‌دانى روزى حلال چيست؟ عرض كردم، فدايت شوم تا جايى كه مى‌دانيم كاسبى پاك است. حضرت فرمود: امام سجاد عليه السلام هميشه مى‌فرمود: روزى حلال رزق برگزيدگان (خداوند) است. اما تو در دعاى خود بگو: خدايا! من از روزى گسترده‌ات درخواست مى‌كنم.

    ______________________________

    (1)- عيون أخبار الرضا عليه السلام: 2/ 110، حديث 12؛ كنز العمال: 1/ 227، حديث 1148.

    (2)- عوالى اللآلى: 1/ 52، حديث 76.

    (3)- شرح الأسماء الحُسنى: 1/ 12.

    (4)- مجموعه رسائل: 308.

    (5)- غافر (40): 64.

    (6)- تين (95): 4.

    (7)- مؤمنون (23): 14.

    (8)- المحجة البيضاء: 5/ 95.

    (9)- بحار الأنوار: 68/ 382، باب 92، حديث 30؛ الخصال: 1/ 29، باب 1، حديث 2.

    (10)- بحار الأنوار: 68/ 392، باب 92، حديث 59؛ جامع الأخبار: 107؛ كشف الغمة: 2/ 347.

    (11)- غافر (40): 64.

    (12)- بقره (2): 22.

    (13)- آل عمران (3): 135.

    (14)- اعراف (7): 157.

    (15)- آل عمران (3): 169.

    (16)- غرر الحكم: 189، حديث 3661؛ عيون الحكم والمواعظ: 487.

    (17)- اعراف (7): 157.

    (18)- بقره (2): 3.

    (19)- بحار الأنوار: 6/ 208، باب 8؛ عوالى اللآلى: 2/ 233، حديث 1.

    (20)- تفسير قمى: 2/ 22؛ ذيل آيه 70 سوره اسراء.

    (21)- الكافى: 5/ 89، حديث 1.

  • ( 17 )  وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي اخْتَارَ لَنَا مَحَاسِنَ الْخَلْقِ ، وَ أَجْرَى عَلَيْنَا طَيِّبَاتِ الرِّزْقِ .
    (17)

    استاد انصاریان این فراز را همراه با فراز قبل شرح کرده اند، برای مشاهده لطفا «اینجا» را کلیک کنید.

  • ( 18 )  وَ جَعَلَ لَنَا الْفَضِيلَةَ بِالْمَلَكَةِ عَلَى جَمِيعِ الْخَلْقِ ، فَكُلُّ خَلِيقَتِهِ مُنْقَادَةٌ لَنَا بِقُدْرَتِهِ ، وَ صَائِرَةٌ إِلَى طَاعَتِنَا بِعِزَّتِهِ .
    (18)

    باب حاجت و غنا و فقر

    اين فراز، به آيه شريفه سوره فاطر اشاره دارد كه خداوند مى‌فرمايد:

    ((يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهَ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ)) <<1>>

    اى مردم! شماييد نيازمندان به خدا و فقط خدا بى‌نياز و ستوده است.

    ذات حق مطلق است و احاطه قيّومى بر همه موجودات دارد و همه مخلوقات در حقيقتِ ذاتِ خود وابسته او هستند. اگر كسى در راه معرفت حق، قدمى راسخ‌ بردارد، مى‌داند؛ كه حركت و سكون وجود، فقط به قدرت اوست و چون آغاز و انجام امور در مالكيّت خداوند است و كسى نمى‌تواند نيازى را از كسى برطرف كند پس برآوردن نيازهاى آفرينش به وسيله غير خداوند، صورت فعل حق است.

    در حقيقت مؤثّر وجود خداست و بقيّه واسطه‌اى براى انجام امور هستند.

    غنى يعنى نيازمند نبودن به چيزى در برابر فقر مطلق كه درهاى نيازمندى به سوى بى‌نياز حقيقى باز باشد و حاجت بنده در خانه او درخواست شود.

    امام صادق عليه السلام مى‌فرمايد:

    انَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ كَرِهَ إلحاحَ النّاسِ بَعْضُهُم عَلى‌ بَعْضٍ فِى المَسْألَةِ وَأَحَبَّ ذلك لِنَفْسِهِ، انَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ يُحِبُّ انْ يَسْأَلَ وَيَطْلُبَ ما عِنْدَهُ. <<2>>

    خداوند خواهش بعضى مردم از بعضى ديگر را دوست ندارد. و اين را براى خود دوست مى‌دارد. و خداوند خواستن و خواهش از آنچه در نزد اوست را دوست مى‌دارد.

    در دعاى امام سجاد عليه السلام، بسته دانستن درهاى نيازخواهى به روى آدميان در امور مربوط به نيازهاى روزمرّه زندگى نيست؛ چرا كه نياز انسان‌ها به يكديگر بخش مهمّى از معارف اسلامى است. ولى به خاطر تفاوت در توانايى‌ها و استعدادها، در حقيقت همين نياز انسان‌ها به يكديگر است كه سرچشمه زندگى اجتماعى است.


    فقر و غنا در روايات‌

    وَقالَ بِحَضْرَتِهِ رَجُلٌ: اللّهُمَّ اغْنِنِى عَنْ خَلْقِكَ فَقَالَ عليه السلام: لَيْسَ هكذا: إنّما النّاسُ بِالنّاسِ وَلكِنْ قُلْ: اللّهُمَّ اغْنِنِى عَنْ شِرارِ خَلْقِك. <<3>>

    مردى در حضور امام سجاد عليه السلام گفت: خدايا مرا از آفريدگانت بى‌نياز كن.

    امام عليه السلام فرمود: چنين نيست؛ زيرا مردم به يكديگر وابسته‌اند ولى بگو پروردگارا! مرا از آفريده شرورت بى‌نياز دار.

    البته روشن است كه در درجه‌هاى توسّل به ديگران يا خواهش از مردم در صورتى كه رنگ خدايى داشته باشد؛ اشكالى نيست. ولى اگر در هر موردى، دگر بينى در نظر باشد اين نوعى شرك است. ولى نيكوتر اين كه انسان به نتيجه كار بيانديشد كه چه بايد بكند.

    حضرت جواد عليه السلام فرمود:

    الْحَوائِجُ تَطْلُبُ بِالرَّجاءِ وَهِى تَنْزِلُ بِالقَضَاء وَالعافِيَةُ احْسَنُ عَطاء. <<4>>

    نيازها به خواهش خواسته مى‌شود و با قسمت الهى فرو فرستاده شود ولى عافيت بهترين هديه است.

    مولا على عليه السلام خطاب به كميل مى‌فرمايد:

    يا كُمَيْل! لاتَرَ النّاسَ اقْتارَك وَاصْبِرْ عَلَيه احْتِساباً بِعِزٍّ وَتَسَتُّرٍ. <<5>>

    اى كميل! نيازمندى‌ات را به مردم نشان مده و با سرافرازى و پنهان نمودن آن بر آن شكيبا باش.

    و در سفارشى به فرزندش محمد حنفيه مى‌فرمايد:

    يا بُنَىَّ! إنّى اخافُ عَلَيكَ الفَقْرَ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ فَإِنَّ الفَقْرَ مَنْقَصَةٌ لِلدِّينِ؛ مَدْهَشَةٌ لِلْعَقْلِ؛ داعِيَةٌ لِلْمَقْتِ. <<6>>

    به فرزندش محمد بن حنفيه فرمود: پسرم! از تهيدستى بر تو مى‌ترسم، از آن به خداوند پناه ببر، چرا كه تهيدستى دين را ناقص و عقل را سرگردان مى‌كند و پديد آورنده دشمنى است.

    نيازهاى مادّى، افراد جامعه را ترسو و چاپلوس بار مى‌آورد و بزه‌كارى و فساد اخلاقى را در اجتماع رواج مى‌دهد. اخلاق را سست و درهاى سيه روزى را به روى انسان باز مى‌كند و اين جامعه دچار عذاب و بلا مى‌شود. و هرگاه تهيدستى در جامعه عادى شود؛ مرگ بدتر اتفاق مى‌افتد.

    امام على عليه السلام مى‌فرمايد:

    الفَقْرُ الْمُوتُ الاكْبَرُ. <<7>>

    تهيدستى، مرگ بزرگتر است.


    فقر و فخر پيغمبر اسلام (صلى الله عليه و آله‌)

    و اما معناى ديگر فقر اين است كه فقر، فقر اجتماعى و مادّى نيست، بلكه فنا شدن در مبدأ هستى و بستگى مطلق و دريافت فيض نور از غنى مطلق است.

    و اين فقرى بود كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بر آن مى‌باليد و مى‌فرمود:

    الْفَقْرُ فَخْرِى وَبِهِ افْتَخِرُ عَلى‌ سائر الأنبياء. <<8>>

    فقر افتخار من است و من به آن بر همه پيامبران مى‌بالم.

    و اين همان فقرى است كه خداوند در قرآن مى‌فرمايد:

    ((يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهَ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ)) <<9>>

    اى مردم! شماييد نيازمندان به خدا و فقط خدا بى‌نياز و ستوده است.

    هر چند معناى ظاهرى فقر عبارت از ندارى است. ولى در اين جا به جهت رابطه آدميان و خداوند كه در ريشه اصلى آن مانند يكديگرند و هر چيزى كه تصوّر شود از اين دو حالت خارج نيست، پس آدمى فقر محض و خداوند غنى مطلق است.


    شكرگزارى نعمت‌

    شكر حالتى نفسانى است كه همراه با تكريم مشكور است و آن تعظيم، نتيجه علم به نعمت است. و اگر نعمت را از خداى متعال نداند مرتبه‌اى از كفران نعمت را دارد. از آن جا كه نعمت‌هاى خداوندى بر پايه رحمت و محبّت به ماست و بر اساس قاعده عقلى شكر منعم واجب است پس بايد از خداى متعال تشكّر كند.

    هر چند شكر و كفر انسان نسبت به نعمتى كه خداوند به او عطا نموده است هيچ نفع و ضررى براى خدا ندارد. چرا كه او كمال مطلق است. و خداوند نياز به شكر آفريده‌هاى خود ندارد. ولى شكر نعمت دهنده تنها با شناخت او صورت مى‌گيرد.

    و چون شكر خداوند بر عبد واجب است، امانت يا تعهّدى است كه بايد به هر حال انجام بشود.

    سرشت آدمى بر اين است كه در برابر نيكى سپاس‌گزار باشد. اگر بر خلافِ طبيعتِ فطرىِ خود رفتار كند مورد سرزنش خردمندان قرار مى‌گيرد.


    حقيقت شكر

    حقيقت شكر اظهار نعمت و ابراز آن است. همان گونه كه كفر نعمت، پنهان كردن‌ آن است.

    مقصود از ابراز نعمت؛ به كارگيرى صحيح و مناسب آن در هدفى است كه نعمت دهنده در نظر گرفته است. و نيز ياد نعمت دهنده در زبان كه همان ستايش و تمجيد اوست.

    راغب اصفهانى در تعريف شكر مى‌نويسد:

    الشُّكْرُ تَصَوُّرُ النِّعْمَةِ وَإظْهارُها وَيُضادُّه الكُفْرُ وَهُوَ نِسْيانُ النِعْمَةِ وَسَتْرُها. <<10>>

    شكر عبارت از ياد نعمت و ابراز آن است و مقابل آن كفر فراموشى نعمت و پوشاندن آن است.


    مراحل شكر

    شكر سه مرحله دارد:

    شكر قلبى كه تصوير و ياد نعمت در ذهن و دل است.

    شكر زبانى كه ستايش زبانى نعمت دهنده است.

    شكر اعضا و جوارح كه انسان در برابر حدود نعمت و بهره‌بردارى مناسب و شايسته از آنها واكنش نيك انجام دهد.

    امام صادق عليه السلام به راوى فرمود:

    احْسِنُوا جَوارَ النِّعَمِ، قُلْتُ: وَما حُسْنُ الجَوَارِ؟ قالَ: الشُّكْرُ لِمَنْ انْعَمَ بِها وَأداء حُقُوقِها. <<11>>

    هم جوارى نيكو با نعمت‌ها داشته باشيد؛ راوى پرسيد: مقصودتان چيست؟ حضرت فرمود: شكرگزار نعمت دهنده باشيد و حقوق نعمت‌ها را به جاى آوريد.

    پس معرفت نسبت به نعمت؛ به كارگيرى درست نعمت است.

    و توجّه به اراده نعمت دهنده؛ مهم‌ترين عامل شكرگزارى خواهد بود. همان گونه كه نداشتن آگاهى نسبت به نعمت و دهنده آن زمينه بهره‌گيرى ناصحيح از نعمت‌ها و دورى از بندگى حقيقى را فراهم مى‌آورد.

    اعضاى جسمى انسان مانند چشم و گوش و زبان؛ همه استعدادهاى جا داده شده در وجود آدمى، از نعمت‌هاى هدف‌دار بوده است. و اين نعمت‌ها در حقيقت ورودى‌هاى دل و جان هستند كه بايد مراقب بود كه هر بانگ و رنگى به عرصه دل راه نيابد. چنين مراقبتى سپاس‌گزارى اين نعمت‌هاست.

    با اين همه لطف و مهر خداوندى چگونه مى‌توانيم او را شكرگزارى كنيم و حق شكر نعمت‌هايش را بجا آوريم.

    شاعر شيرين سخن شيراز مى‌سرايد:

    از دست و زبان كه برآيد

    كز عهده شكرش به در آيد

    بنده همان به كه ز تقصير خويش‌

    عذر به درگاه خداى آورد

    ورنه سزاوار خداونديش‌

    كس نتواند كه به جاى آورد

    (سعدى شيرازى)

    آيا نبايد اعتراف كنيم كه هرگز نمى‌توانيم نعمت‌هايش را پاس بداريم؟

    حضرت سجاد عليه السلام در مناجات شاكرين عرضه مى‌كند:

    فكَيْفَ لِى بِتَحْصِيلِ الشُّكْرِ وَشُكْرِى إيّاكَ يَفْتَقِرُ الى شُكْرٍ. <<12>>

    سپاس‌گزارى تو چگونه براى من امكان‌پذير است در حالى كه سپاسم نسبت به تو، خود نيازمند سپاسى ديگر است.

    حضرت صادق عليه السلام درباره كمترين درجه سپاس‌گزارى فرمود:

    فى كُلِّ نَفَسٍ مِنْ انْفاسِكَ شُكْرٌ لازِمٌ لَكَ، بَلْ ألْفُ وَاكْثَرُ، وَأَدْنى‌ الشُّكْرِ رُؤيَةُ النِّعْمَةِ مِنَ اللَّهِ مِنْ غَيْرِ عِلَّةٍ يَتَعَلَّقُ القَلْبُ بِها دُونَ اللَّهِ، وَالرِّضا بِما اعْطاهُ وَانْ لاتَعْصِيَهُ بِنِعْمَتِهِ، وَتُخالِفُهُ بِشَى‌ءٍ مِنْ امْرِهِ وَنَهْيِهِ بِسَبَبِ نِعْمَتِهِ. <<13>>

    در هر نفسى از نفس‌هايت شكرى لازم است بلكه هزار و بيشتر. و كمترين سپاس‌گزارى اين است كه انسان نعمت را مخصوص خدا ببيند بدون علتى كه دل از غير خدا بداند و نيز به آنچه خداوند عطايش كرده راضى باشد.

    و با نعمت او مرتكب گناه نشود و نعمت او را در راه مخالفت با هيچ يك از امرها و نهى‌هاى خدا به كار نگيرد.


    سزاى ناسپاسان‌

    خداوند در قرآن حكايت امّتى را بازگو مى‌كند كه سزاى ناسپاسى‌شان را ديدند مى‌فرمايد:

    ((وَضَرَبَ اللّهُ مَثَلًا قَرْيَةً كَانَتْ آمِنَةً مُّطْمَئِنَّةً يَأْتِيهَا رِزْقُهَا رَغَداً مِن كُلِّ مَكَانٍ فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللّهِ فَأَذَاقَهَا اللَّهُ لِبَاسَ الْجُوعِ وَالْخَوْفِ بِمَا كَانُوا يَصْنَعُونَ* وَلَقَدْ جَاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْهُمْ فَكَذَّبُوهُ فَأَخَذَهُمُ الْعَذَابُ وَهُمْ ظَالِمُونَ* فَكُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ حَلَالًا طَيِّباً وَاشْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ إِن كُنتُم إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ)) <<14>>

    و خدا [براى پندآموزى به ناسپاسان‌] مَثَلى زده است: شهرى را كه امنيت و آسايش داشت و رزق و روزىِ [مردمش‌] به فراوانى از همه جا برايش‌ مى‌آمد، پس نعمت خدا را ناسپاسى كردند، در نتيجه خدا به كيفر اعمالى كه همواره مرتكب مى‌شدند، بلاى گرسنگى و ترس فراگير را به آنان چشانيد.* و همانا پيامبرى از خود آنان براى [هدايت‌] شان آمد، ولى او را تكذيب كردند، پس عذاب [خدا] آنان را در حالى كه ستمكار بودند، فراگرفت.* از نعمت هايى كه خدا روزى شما كرده است، حلال وپاكيزه بخوريد و نعمت خدا را سپاس گزاريد، اگر تنها خدا را مى‌پرستيد.


    سخن علامه طباطبايى درباره شكر

    اما رسول اللَّه صلى الله عليه و آله شكر الهى را از دريچه تشكّر از بندگان مى‌بيند؛ چنانچه در دعا و مناجات خويش با پروردگار مى‌خواند:

    يا خَيْرَ شاكرٍ وَمَشْكُور. <<15>>

    اى بهترين شكرگزار و شكر شده.

    علامه طباطبايى در اين باره مى‌نويسد:

    <<شاكر و عليم دو نام از نام‌هاى نيكوى خداست. شكر اين است كه كسى در برابر نيكى ديگرى با زبان و عمل آن را جبران كند. مانند آن كه كسى به ديگرى كمك مالى كند او در پاداش آن كمك، از او به نيكى ستايش كند. يا آن مال را در جايى كه مورد پسند كمك كننده و بيانگر خوبى اوست به مصرف برساند.

    خداوند سبحان اگر چه احسانش هميشگى است و همه نيكى‌ها از اوست اما اعمال نيك ما هم در حقيقت احسان خداوند به بندگان است.

    و خداوند در برابر سپاس‌گزارى بندگان به آنان پاداش نيك مى‌دهد و مى‌فرمايد:

    آيا پاداش خوبى جز خوبى است و اين پاداش شماست كه از كوشش‌تان‌ سپاس‌گزارى شده است. بنابراين گفتن شاكر و سپاس‌گزار بر خداوند، حقيقى است نه مجازى <<16>>


    شكرگزارى از مخلوق‌

    از آن جا كه شكرگزارى درجات دارد، پايين‌تر آن براى كسى است كه سپاس‌گزارى از مردم كند.

    و آن كسى كه سپاس حق را بدون سپاس مردم كند نادان است؛ زيرا سپاس خلق را سپاس حق نمى‌بيند و آن كه سپاس حق مى‌گويد و سپاس خلق را نيز سپاس‌گزارى از حق مى‌بيند مؤمن كامل است.

    راوى مى‌گويد: از امام على بن حسين عليه السلام شنيدم كه فرمود:

    انَّ اللَّهَ يُحِبُّ كُلَّ قَلْبٍ حَزينٍ وَيُحِبُّ كُلَّ عَبْدٍ شَكُورٍ، يَقُولُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَتَعَالى‌ لِعَبْدٍ مِنْ عَبيدِهِ يَوْمَ القِيامَةِ: اشَكَرْتَ فُلاناً؟ فَيَقُولُ: بَلْ شَكَرْتُكَ يا رَبِّ، فَيَقُولُ: لَمْ تَشْكُرْنى‌ اذْ لَمْ تَشْكُرْهُ، ثُمَّ قالَ: اشْكَرُكُمْ للَّهِ اشْكَرُكُمْ لِلنّاس. <<17>>

    خداوند هر دل غمگين و بنده سپاس‌گزار را دوست دارد. روز قيامت خداى تبارك و تعالى به يكى از بندگانش مى‌فرمايد: از فلانى سپاس‌گزارى كردى؟

    عرض مى‌كند: پروردگارا! من تو را سپاس گفتم.

    خداى تعالى مى‌فرمايد: چون از او سپاس‌گزارى ننمودى مرا هم سپاس نگفته‌اى؟ سپس امام فرمود: سپاس‌گزارترين شما از خدا كسى است كه از مردم بيشتر سپاس‌گزارى كند.

    مه من! به جلوه گاهى كه تو را شنودم آن جا

    جگرم ز غصّه خون شد كه چرا نبودم آن جا

    گه سجده خاك راهت به سرشك مى‌كنم گِل‌

    غرض آن كه دير ماند اثر سجودم آن جا

    من و خاك آستانت كه هميشه سرخ رويم‌

    به همين قدر كه روزى رخ زرد سودم آن جا

    به طواف كويت آيم همه شب به ياد روزى‌

    كه نيازمندى خود به تو مى‌نمودم آن جا

    پس از اين جفاى خوبان ز كسى وفا نجويم‌

    كه دگر كسى نمانده كه نيازمودم آن جا

    به سر رهش‌هلالى‌ز هلاك من كرا غم‌

    چو تفاوتى ندارد عدم و وجودم آن جا

    (هلالى جغتايى)

    ______________________________

    (1)- فاطر (35): 15.

    (2)- الكافى: 2/ 475، حديث 4؛ وسائل الشيعة: 7/ 58، باب 20، حديث 8715؛ تحف العقول: 293.

    (3)- بحار الأنوار: 75/ 135، باب 21، ذيل حديث 3؛ تحف العقول: 278.

    (4) بحار الأنوار: 75/ 365، باب 27؛ أعلام الدين: 309.

    (5) تحف العقول: 173

    (6) نهج البلاغه حكمت 319

    (7)- نهج البلاغه: حكمت 163.

    (8)- بحار الأنوار: 69/ 33، باب 94؛ مستدرك الوسائل: 11/ 173، باب 4، حديث 1267؛ عوالى اللآلى: 1/ 39، فصل 4، حديث 38.

    (9)- فاطر(35): 15

    (10)- مفردات ألفاظ القرآن، راغب اصفهانى: 265.

    (11)- الكافى: 4/ 38، حديث 2؛ تهذيب الاحكام: 4/ 109، باب 29، حديث 49.

    (12)- بحار الأنوار: 91/ 146، باب 32؛ شرح احقاق الحق: 1/ 467.

    (13)- بحار الأنوار: 68/ 52، باب 61، حديث 77؛ مصباح الشريعة: 24.

    (14)- نحل (16): 112- 114.

    (15)- بحار الأنوار: 91/ 396، باب 52، دعاى جوشن كبير؛ المصباح، كفعمى: 259.

    (16)- تفسير الميزان: 1/ 386، ذيل آيه 158 سوره بقره.

    (17)- الكافى: 2/ 99، حديث 30؛ وسائل الشيعة: 16/ 310، باب 8، حديث 21626.

  • ( 19 )  وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَغْلَقَ عَنَّا بَابَ الْحَاجَةِ إِلَّا إِلَيْهِ ، فَكَيْفَ نُطِيقُ حَمْدَهُ أَمْ مَتَى نُؤَدِّي شُكْرَهُ لَا ، مَتَى.
    (19)

    استاد انصاریان این فراز را همراه با فراز قبل شرح کرده اند، برای مشاهده لطفا «اینجا» را کلیک کنید.

  • ( 20 )  وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي رَكَّبَ فِينَا آلَاتِ الْبَسْطِ ، وَ جَعَلَ لَنَا أَدَوَاتِ الْقَبْضِ ، وَ مَتَّعَنَا بِأَرْوَاحِ الْحَيَاةِ ، وَ أَثْبَتَ فِينَا جَوَارِحَ الْأَعْمَالِ ، وَ غَذَّانَا بِطَيِّبَاتِ الرِّزْقِ ، وَ أَغْنَانَا بِفَضْلِهِ ، وَ أَقْنَانَا بِمَنِّهِ .
    (20)

    حقيقت بسط و فيض‌

    بسط به معناى گسترش و شادمانى است و قبض به معناى فشردگى و گرفتگى در عمل است. مراد از بسط و قبض وجود و ماهيّت است كه هر زوج تركيبى، ذات وجوديش از خدا و به منزله صورت اوست. اما كلمه بسط را بر قبض مقدّم نمود چون اعضاى بدن به حساب اصل خلقت گسترده و فعّال است.

    در اين بخش ستايش امام درباره ساختمان حركتى و سكونى وجود انسان است كه اشاره پرمعنايى به ابزارهاى سازنده حيات آدمى دارد كه آفريدگار در پيكر او نهاده است.


    تركيب بدن و ابزار عمل آن‌

    اين ابزار مهم عبارت است از: عضلات و استخوان و غضروف و گوشت و پوست و دستگاه عصبى و هر آنچه كه در حركت و تلاش آدمى و انسجام كارهايش براى رسيدن به هدف زندگى مؤثّر است.

    حضرت على عليه السلام در وصف آفرينش حضرت آدم عليه السلام فرمود:

    ثُمَّ نَفَخَ فيها مِنْ رُوحِهِ فَمَثُلَتْ انساناً ذا أَذْهانٍ يُجِيلُها وَفِكَرٍ يَتَصَرَّفُ بِها، وَجَوارِحَ يَخْتَدِمُها وَأَدَواتٍ يُقَلِّبُها. وَمَعْرِفَةٍ يَفْرُقُ بِها بَيْنَ الحَقِّ وَالباطِلِ. <<1>>

    سپس از دَم خود بر آن ماده شكل گرفته دميد، تا به صورت انسانى زنده درآمد، داراى اذهان و افكارى كه در جهت نظام حياتش به كار بَرَد و اعضايى كه به خدمت گيرد و ابزارى كه به وسيله آنها زندگى را بچرخاند و معرفتش داد تا بين حق و باطل تميز دهد.

    خداوند دو نيروى حركت و احساس را در انسان قرار داد. اما حركت بدنى او ناشى از نيروى خوراك و جريان خون اوست. و كارهاى احساسى او ناشى از انگيزه‌هاى قلبى و باطنى اوست كه با كمك روح، وجود انسان زندگى و هدايت پيدا مى‌كند.

    امام صادق عليه السلام به مفضّل مى‌آموزد:

    فَكِّرْ يا مُفَضَّل! فى أَعْضاءِ البَدَنِ أَجْمَعَ وَتَدْبِيرِ كُلٍّ مِنْها لِلإرَبِ فَالْيَدانِ لِلعَلاجِ، وَالرِجْلانِ للسَّعى وَالعينان للإهْتداء والفمُ للاغتذاء والمَعْدَةُ لِلْهَضْمِ وَالكَبَدُ لِلتَّخْلِيص وَالمَنَافِذُ لِتَنْفِيذِ الفُضُول وَالأَوْعِيةُ لِحَمْلِها وَالفَرْجُ لإقامَةِ النَسْلِ وَكذلك جَميعُ الأَعضاء إذا تَأَمَّلْتَها وَأَعْمَلْتَ فِكْرَكَ فِيها وَنَظَرَكَ وَجَدْتَ كُلَّ شَى‌ء مِنْها قَدْ قُدِّرَ لشى‌ء عَلى صَوابٍ وَحِكْمَةٍ.

    قالَ المُفَضَّلُ: فَقُلْتُ: يا مولاى! إنَّ قَوْماً يَزْعُمُونَ أنَّ هذا مِنْ فِعْلِ الطَبيعةِ، فقال: سَلْهُمْ عَنْ هذِهِ الطَبيعةِ أَهِىَ شَى‌ءٌ لَهُ عِلْمٌ وَقُدْرَةٌ عَلى‌ مِثْلِ هذِهِ الأَفْعالِ أَمْ لَيْسَتْ كَذلك؟ فَإنْ أوْجَبُوا لَها العِلْمَ وَالقُدْرَةَ فَما يَمْنَعُهُم مِنْ اثباتِ الخالِقِ؟ فإنّ هذه صَنْعَتُه وَانْ زَعَمُوا أَنَّها تَفْعَلُ هذا الافعالَ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَلا عَمْدٍ وكانَ فِى افعالها ما قَد تَراهُ مِنَ الصَّوابِ وَالحِكْمَة عَلِمَ أنَّ هذا الفَعْلَ الحكيمَ وَأَنَّ الذى سَمُّوه طبيعةً هُوَ سُنَّةٌ فى خَلقِهِ الجارية على ما أجْراها عليه. <<2>>

    اى مفضل! در تمام اعضاى بدن آدمى و تدابير نهفته در آن، انديشه كن.

    دست‌ها براى كار كردن، پاها براى تلاش كردن، ديدگان براى راه يافتن و دهان براى خوردن و معده براى تحليل غذا و كبد براى تصفيه نمودن و روزنه‌هاى خروجى بدن براى دفع زباله‌هاى جسم و ظرف‌هايى براى حمل‌ آنهاست و آلت تناسلى را براى حفظ نسل آفريده است. اگر در كار تمام عضوهاى بدن نيك بنگرى مى‌يابى كه هر چيزى از سر حكمت و استوارى پديد آمده است.

    مفضّل مى‌گويد: گفتم مولايم، برخى مى‌پندارند كه اين همه كار طبيعت است.

    فرمود: از آنان بپرس كه آيا طبيعت نسبت به اين افعال علم و قدرت دارد يا ندارد؟

    اگر علم و قدرت را براى طبيعت ثابت كردند. پس چرا اثبات خالق را با اين همه صنعت و تدبيرش انكار مى‌كنند.

    و اگر مى‌گويند كه: بدون علم و قدرت اين اعمال حكيمانه و با تدبير را انجام داده است. معلوم مى‌شود كه كار آفريننده‌اى حكيم است. و آنچه او را طبيعت مى‌شمارند همان سنّت الهى در آفرينش اشياست كه برابر فرمان و حكمت او جريان دارد.


    تلاش انسان‌ها

    در مكتب اهل بيت:، انسان داراى سرشت خاكى و ملكوتى است و داراى تمايلات و استعدادها و كشش‌هاست. اما ماهيّت خاص خود را بايد در سايه كوشش و اراده شخصى بسازد.

    خداوند فرمود:

    ((وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَىٰ * وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرَىٰ)) <<3>>

    و اين كه براى انسان جز آنچه تلاش كرده [هيچ نصيب و بهره‌اى‌] نيست،* و اين كه تلاش او به زودى ديده خواهد شد.

    همه تمايلات و استعدادها زمينه هستند و گرنه خود اوست كه بايد از استعداد خويش بهره گيرد و ماهيّت خويش را بسازد.

    اما تعبير حقيقى امام، كنايه از آزادى انسان در ميدان عمل است و توانايى او بر انجام دادن هر كارى است. و اين نظر ردّ ديدگاه جبر و تفويض اشاعره و معتزله است كه در برابر ديدگاه اهل بيت: است.

    امام صادق عليه السلام به <<امر بين الامرين>> تعبير فرمود:

    لاجَبْرَ وَ لاتَفْويضَ وَلكن أَمْرٌ بين أَمْرين. <<4>>

    انسان در عمل، نه مجبور است و نه مختار محض بلكه عمل انسان بين اختيار و جبر است.

    امير مؤمنان على عليه السلام در شرح آيه:

    ((وَأَنَّهُ هُوَ أَغْنَى‌ وَأَقْنَى‌)) <<5>>

    و اوست كه شما را توانگر كرد و سرمايه قابل ذخيره بخشيد.

    مى‌فرمايد:

    اغْنى‌ كُلُّ إنسان بمعيشةٍ وأرضاه بِكَسْبِ يَدِهِ. <<6>>

    خداوند هر انسانى را با دادن ابزارهاى زندگى و مايه‌هاى زيست از ديگران بى‌نياز كرد و به آنچه دستاوردش بود خشنود ساخت.

    امام على عليه السلام از قول رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله فرمود:

    روح قدسى براى مقرّبان از اولياست كه با آن همه چيزها را مى‌دانند. روح‌ ايمان روحى است كه محصول آن عبادت و بندگى است. روح قوّه براى جهاد و كارزار با دشمن و امر معاش و زندگى است. روح شهوت براى طعام و نوشيدنى و ازدواج ولذّت و تمتّع؛ و روح بدن براى حركت و فعل است. پنج روح براى انبيا و ائمّه، چهار روح براى اصحاب يمين و سه روح براى اصحاب شمال كه كفّار و منافقانند. <<7>>

    سپاس خدايى كه اندام كردارها را در ما برجا و استوار گردانيد، يعنى در بدن ما چشم، گوش، زبان، دست، شكم، شهوت و پا قرار داد، تا با اين وسايل زندگى كرده، نيازمندى‌هاى خود را برطرف كنيم و بر حلّ مشكلات فائق آييم.

    حمد خدايى كه ما را با انواع روزى‌هاى پاك و حلال پرورش داد و به بخشش و عطاى خود توانگرمان ساخت واز نعمت خويش به ما سرمايه مادّى و معنوى عنايت فرمود!

    پس از آن ما را به وسيله انبيا و ائمّه عليهم السلام و قرآن و عقل و فطرت و وجدان امر به عبادت و اطاعت فرمود تا طاعت و بندگى و پيروى ما را از دستور بيازمايد و ما را نهى كرد تا مقدار توجّه ما را در امر تقوا و شكر، آزمايش نمايد و اين آزمايش و آزمودن نه به خاطر اين است كه مجهولى بر وى معلوم شود، بلكه براى اين است كه راه رشد و كمال به روى ما باز گردد.


    شكر نعمت‌

    امام صادق عليه السلام در باب شكر مى‌فرمايد:

    شُكْرُ النِّعْمَةِ اجْتِنابُ الْمَحارِمِ. <<8>>

    شكر نعمتْ دورى گزيدن از محرّمات الهيه است.

    پس هر كس از محرّمات خداوند دورى كند در آزمايش وابتلايش به شكر سرافراز شده است.

    ______________________________

    (1)- نهج البلاغه: خطبه 1.

    (2)- بحار الأنوار: 3/ 67، باب 4، خبر مشهور به توحيد مفضل.

    (3)- نجم (53): 39- 40.

    (4)- بحار الأنوار: 5/ 17، باب 1، حديث 27؛ الكافى: 1/ 160، حديث 13؛ عدة الدَّاعى: 325.

    (5)- نجم (53): 48.

    (6)- بحار الأنوار: 100/ 6، باب 1، حديث 20؛ معانى الأخبار: 215، حديث 1؛ وسائل الشيعة: 17/ 40، باب 9، حديث 21929.

    (7)- بحار الأنوار: 66/ 179، باب 33، حديث 3؛ الكافى: 2/ 282، حديث 16.

    (8)- الكافى: 2/ 95، باب الشكر، حديث 10؛ بحار الأنوار: 68/ 40، باب 61، حديث 29.

  • ( 21 )  ثُمَّ أَمَرَنَا لِيَخْتَبِرَ طَاعَتَنَا ، وَ نَهَانَا لِيَبْتَلِيَ شُكْرَنَا ، فَخَالَفْنَا عَنْ طَرِيقِ أَمْرِهِ ، وَ رَكِبْنَا مُتُونَ زَجْرِهِ ، فَلَمْ يَبْتَدِرْنَا بِعُقُوبَتِهِ ، وَ لَمْ يُعَاجِلْنَا بِنِقْمَتِهِ ، بَلْ تَأَنَّانَا بِرَحْمَتِهِ تَكَرُّماً ، وَ انْتَظَرَ مُرَاجَعَتَنَا بِرَأْفَتِهِ حِلْماً .
    (21)

    استاد انصاریان این فراز را همراه با فراز قبل شرح کرده اند، برای مشاهده لطفا «اینجا» را کلیک کنید.

  • ( 22 )  وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي دَلَّنَا عَلَى التَّوْبَةِ الَّتِي لَمْ نُفِدْهَا إِلَّا مِنْ فَضْلِهِ ، فَلَوْ لَمْ نَعْتَدِدْ مِنْ فَضْلِهِ إِلَّا بِهَا لَقَدْ حَسُنَ بَلَاؤُهُ عِنْدَنَا ، وَ جَلَّ إِحْسَانُهُ إِلَيْنَا وَ جَسُمَ فَضْلُهُ عَلَيْنَا
    (22)

    حقيقت تكليف‌

    در دعاى سى و يكم <<صحيفه سجاديه>> كه درباره دعا به وقت توبه است، شرح توبه خواهد آمد.

    اما بحث ديگرى كه در اين فراز از دعا مى‌باشد، حقيقت تكليف است كه خداوند متعال در اين باره مى‌فرمايد:

    ((لَا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَهَا)) <<1>>

    خدا هيچ كس را جز به اندازه توانايى‌اش تكليف نمى‌كند.

    همه موجودات خدا بازتابى از حكمت خداوند هستند ولى انسان به عنوان اشرف مخلوقات كامل‌ترين آينه صفات الهى است.

    تنها موجودى است كه در كانون نگاه اين جهان قرار دارد. از اين رو او به تمام معنا خليفه خداوند است. و مسؤوليت نيز دارد كه از همه مراقبت نمايد.

    مسؤوليت او از همه مخلوقات بيشتر است؛ زيرا به او آگاهى و فهمى داده شده است تا بتواند خداوند را دريابد. و در عين حال آزادى و توانايى زياد به او داده شده كه بتواند از دستورهاى خداوند اطاعت كند.

    امام صادق عليه السلام فرمود:

    وَكذلك إذا نَظَرْتَ فى جميعِ الأشياء لَمْ تَجِد أَحَداً إلّاوَللَّهِ عَلَيهِ حُجَّةٌ وَلَهُ فِيه المَشِيَّة، وَلا أَقُولُ: إنَّهُمْ ما شاؤُوا صَنَعُوا. ثُمَّ قالَ: انَّ اللَّهَ يَهْدِى وَيُضِلّ، وَقالَ: ما أُمِرُوا إلّابِدُون سِعَتِهِم، وَكُلَّ شَى‌ءٍ امَرَ الناسَ بِهِ فَهُمْ يَسْعَونَ لَهُ، وَكُلُّ شَى‌ءٍ لايَسْعَونَ لَهُ فَمُوضُوعٌ عَنْهُم وَلكنَّ الناسُ لا خَيْرَ فيهم. <<2>>

    اين چنين است كه هرگاه در همه اشيا بنگرى مى‌يابى كه از سوى خدا براى آنها دليلى و هدايتى است. نمى‌گويم هر كارى بخواهند انجام دهند بلكه خداوند هدايت و گمراه مى‌سازد. بلكه هيچ اوامرى بدون گستردگى نيست.

    هر امرى به مردم مى‌شود با گشايش و توانايى است. و هر چه گشايش در آن نباشد برداشته شده است. ولى خيرى در آنها نيست.


    فلسفه تكليف‌

    خداوند انسان را موجود مكلّف دانسته است و با همين تكليف مدارى، از رديف ديگر جانداران فراتر رفته است. اگر چه براى هر نوع از موجودات در هر مرتبه قانونى است اما در مورد انسان اين قانون به قانون دينى يا شريعت به معناى مجموعه امر و نهى تبديل شده است. تنها تفاوت اين است كه موجودات ديگر از موهبت اختيار بهره‌اى نيافته‌اند. بنابراين نمى‌توانند عليه قوانينى كه خداوند براى آنها منظور كرده است از فطرت خويش سرپيچى كنند. و حال آن كه انسان از اختيار الهى برخوردار است و مى‌تواند از اراده خدا سرپيچى كند.

    تكاليف الهى دستورهايى است كه پيامبران و پيشوايان دين از طرف خداوند متعال براى سعادت و خوشبختى بشر به ارمغان آورده‌اند و آنان كه خداوند را عليم و حكيم مى‌دانند، اعتقاد دارند كه اوامر خدا براى بندگان مصلحت و نواهى او براى آنان مفسده دارد. احكام الهى را از روى تعبّد مى‌پذيرند و عمل مى‌كنند هر چند حكمت و فلسفه آنها را ندانند.

    تعبّد يعنى هر حكم و قانونى كه از ناحيه دين و شارع مقدس اسلام صادر شده است بايد به آن عمل شود اگر چه حكمت و مصلحت آن براى انسان روشن و آشكار نباشد.

    كسى كه ايمان به دين دارد و مى‌داند براى او در دين وظايفى معين شده است، به حكم عقل و فطرت خود ملزم است. البته تقليد او هم بايد بر مبناى علم و عقل و فطرت باشد.

    عبد الأعلى گويد از امام صادق عليه السلام پرسيدم:

    هَلْ جُعِلَ فى الناسِ أَداةً يَنالُونَ بِها المَعْرِفَةُ؟ قال: لا، قُلْتُ: فَهَلْ كُلِّفُوا المَعْرِفَةَ؟ قال: لا، إنّ عَلَى اللَّهِ البيانَ لايُكَلِّفُ اللَّهُ العِبادَ إلّاوُسْعَها وَلا يُكَلِّفُ نَفْساً إلّاما آتاها. <<3>>

    آيا در مردم ابزارى نهاده شده است تا بدان وسيله به معرفت دست يابند.

    فرمود: نه، عرض كردم: آيا به كسب معرفت مكلّف شده‌اند، فرمود: نه، بر خداست كه بيان كند و خداوند بندگان را به اندازه توانشان تكليف كند. و هر كسى را به آنچه داده است مكلّف سازد.

    سنّت الهى درباره اين موجود شگفت‌انگيز اين است كه براى رسيدن به بارگاه ربوبى كه فلسفه عالى آفرينش اوست بر سر دو راهى امر و نهى تكليف قرار گيرد و با گزينش مختارانه خود، در عرصه حيات آزمايش شود.

    براى همين است كه از بهشت برين به دنياى فانى سراى گرفتارى و آزمون فرود آمد تا در پرتو ابزارها و قدرت‌هايى مانند نيروى عقل و احساس و اراده كه در اختيار او نهاده شده است آزادى انتخاب داشته باشد.

    او به عنوان يك موجود خداگونه استعدادى را داراست كه مى‌تواند از محدوده انسانى فراتر رفته و از راه محبّت، آزمايش، خوف و رجا به حق برسد.

    تكليف يعنى: الزامى كه در آن سختى و مشقّت باشد و وسعت در عمل يعنى: گستردگى و آسودگى باشد.

    بنابراين پيامبر صلى الله عليه و آله بر دينى آسان رسالت يافت كه به ابوذر فرمود:

    يا أبا ذر! إنَّ اللَّهَ بَعَثَ عَيسَى بنَ مَرْيَمَ عليه السلام بِالرُّهْبانِيَّةِ، وَبُعِثْتُ بِالحَنيفيَّةِ السَّمْحَةِ. <<4>>

    اى ابوذر! خداوند عيسى فرزند مريم عليه السلام را بر دين زهد و عبادت فرستاد و من بر آيينى آسان بدون سختى فرستاده شده‌ام.


    هدف از تكليف‌

    منظور از تكليف به قدر وسع اين است كه: آنچه در حدّ طاقت و تحمّل انسان باشد و مشقّت نداشته باشد. نه اين كه تحمّل آن غير ممكن باشد؛ زيرا بر خداوند اين تكليف محال است.

    البته بايد خواست بارى تعالى تكاليف را بر ما افزون نكند. همان طور بر اقوام گذشته تكاليف سختى وضع نموده بود به ويژه در احكام عبادات و معاملات كه وظايف سنگينى بر امّت پيشين بوده است كه بر امّت پيامبر تخفيف داده شده است.

    همان طور كه برده هم بايد به قدر طاقت به او تكليف شود كه پيامبر فرمود:

    لِلْمَمْلُوكِ طَعامُه وَكِسْوَتُه وَ لايُكَلِّفُ مِنَ الْعَمَلِ إلَّا ما يُطِيقُ. <<5>>

    براى بنده مملوك غذا و پوشاك باشد و تكليف به كار بايد برابر طاقتش باشد.

    بنده خدا به خاطر ترك واجب يا عمل محرّمى مستحقّ عذاب مى‌شود چون كه ابزار تكليف به او داده شده است و احكام را شناخته است. و چون در انسان فضيلت‌طلبى و كمال خواهى قرار دارد سپس انسان در تحصيل هدف، كوتاهى مى‌كند، پس عذاب بر معصيت به قدر توانايى و آمادگى در برابر اوست.

    امام سجاد عليه السلام در دعاى خود، آسانى راه تكليف را از حق مى‌طلبد:

    اللهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَاجْعَلْنا مَمَّنْ سَهُلَت لَهُ طَريقُ الطَّاعَةِ بِالتُّوفِيقِ فى مَنازِلِ الأَبْرارِ، فَحُيُّوا وَقُرِّبُوا وَأُكْرِمُوا وَزُيِّنُّوا بِخِدْمَتِك. <<6>>

    بار خدايا! بر محمّد و آلش درود فرست و ما را از كسانى قرار ده كه با توفيق خود راه طاعت و رسيدن به منازل و مقامات نيكان را بر ايشان هموار كردى پس با خدمت به تو حيات يافتند و مقرّب شدند و گرامى و آراسته گرديدند.


    اتمام حجّت بر بشر

    اين بخش از دعاى امام زين العابدين عليه السلام <<وَلَمْ يَدَعْ لِأَحَدٍ مِنّا حُجَّةً وَ لاعُذْراً>> اشاره به اين آيه دارد:

    ((قُلْ فَلِلّهِ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ فَلَوْ شَاءَ لَهَدَاكُمْ أَجْمَعِينَ)) <<7>>

    بگو: دليل و برهان رسا [كه قابل ردّ، ايراد، شك و ترديد نيست‌] مخصوص خداست و اگر خدا مى‌خواست قطعاً همه شما را [به طور جبر] هدايت مى‌كرد.

    حجّت، در لغت به برهان و دليل محكم گفته مى‌شود كه بر ادعايى آورده و اثبات گرديده باشد.

    عذر، فرار از گناه به دليل موجّه باشد. ولى خداوند هيچ بهانه‌اى براى فرار از اطاعت اوامر و نواهى خود قرار نداده، بلكه دليل‌هايى مانند كتاب و پيامبر و عقل را براى راهنمايى بشر فرستاده است.

    بنابراين خداوند متعال براى بهره‌گيرى از امكانات و استعدادها بشر، دو دليل در مسير راه او قرار داده است كه امام كاظم عليه السلام به هشام مى‌فرمايد:

    يا هشامُ! إنّ للَّهِ عَلَى الناسِ حُجَّتَيْنِ: حُجَّةٍ ظاهِرةٍ وَحُجَّةٍ باطِنَةٍ، فَأَمَّا الظاهِرَةُ فالرُّسُلُ والأنْبياءُ والائمةُ، وَأَمّا الباطِنَةُ فَالعُقُولُ. <<8>>

    اى هشام! همانا براى خدا بر مردم دو حجّت است: دليل بيرونى و دليل درونى، امّا دليل بيرونى پيامبران و امامان عليهم السلام هستند. و دليل درونى عقل‌هايند.

    آن دو دليل، راه زندگى را روشن مى‌سازد و خطوط كلّى فكر انسان را تا اندازه زيادى مشخص مى‌نمايد.

    از آن جا كه خداوند عقل را براى تميز دادن و اراده را براى انتخاب و قدرت را براى انجام دادن به ما بخشيد از ما تكليف به آسانى خواست و ما مى‌دانيم كه خداوند امر به خير مى‌كند و نهى از بدى‌ها را دوست مى‌دارد و هلاكت و نجات را با دليل جارى مى‌سازد.

    هلاك شده آن مجرمى است كه در حساب قيامت، اعمالش ردّ شده باشد.


    حجّت در روايات‌

    از امام صادق عليه السلام درباره آيه:

    ((قُلْ فَلِلّهِ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ فَلَوْ شَاءَ لَهَدَاكُمْ أَجْمَعِينَ)) <<9>>

    بگو: دليل و برهان رسا [كه قابل ردّ، ايراد، شك و ترديد نيست‌] مخصوص خداست، و اگر خدا مى‌خواست قطعاً همه شما را [به طور جبر] هدايت مى‌كرد.

    پرسيده شد، ايشان فرمود:

    إنّ اللَّهَ تعالى‌ يَقُولُ لِلْعَبْدِ يَوْمَ القيامَةِ عَبْدِى أَكُنْتَ عالِماً؟ فَإنْ قال: نَعَمْ، قالَ له: أَفَلا عَمِلْتَ بِما عَلِمْتَ؟ وإن قالَ: كُنْتُ جاهلًا، قالَ لَهُ: أَفَلا تَعَلَّمْتَ حَتّى تَعْمَلَ؟ فَيُخْصَمُ فَتِلْكَ الحُجَّةُ البالِغَةُ. <<10>>

    خداى متعال در روز قيامت به بنده مى‌فرمايد: بنده من، آيا مى‌دانستى؟ اگر پاسخ دهد: آرى، خداوند به او مى‌فرمايد: آيا به آنچه مى‌دانستى عمل كردى و اگر پاسخ دهد نمى‌دانستم، به او مى‌فرمايد: چرا نياموختى تا بدانى و عمل كنى؟ پس او محكوم شود؛ اين آن حجّت رساست.

    حضرت على عليه السلام انگيزه فرستادن پيامبران را در چند نكته مى‌داند:

    فَبَعَثَ فيهم رُسُلَه وَ واتَرَ إليهِمْ انبيائَهُ لِيَسْتَأْدُوهُمْ ميثاقَ فِطْرَتِهِ وَيُذَكِّروهُم مَنْسِىَّ نِعْمَتِهِ وَيَحتَجُّوا عَلَيْهِمْ بِالتَبْلِيغِ وَيُثيرُوا لَهُمْ دَفائِنَ العُقُولِ. <<11>>

    پس خداوند رسولانش را برانگيخت و پيامبرانش را به دنبال هم به سوى‌ آنان گسيل داشت، تا اداى عهد فطرت الهى را از مردم بخواهند و نعمت‌هاى فراموش شده او را به يادشان آرند و با ارائه دلايل بر آنان اتمام حجّت كنند و نيروهاى پنهان عقول آنان را برانگيزانند.

    كتاب خدا و پيامبر از بهترين حاكمان در روز قيامت هستند كه اعمال ما را بررسى مى‌كنند.

    بنابر متن روشن حديث ثقلين كه پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله، اهل بيت عليهم السلام را در كنار قرآن ياد فرمود و هر دو را حجّت خدا در ميان امّت توصيف كرده است. پس گفتار اهل بيت عليهم السلام جداگانه حجّت و امانتى بر مردم است كه در قيامت وسيله نجات و رهايى از دوزخ هستند.

    زراره از امام باقر عليه السلام درباره حجّت خدا بر مردم پرسيد:

    ما حَقُّ اللَّهِ عَلَى العِبادِ؟ قَالَ: أَنْ يَقُولُوا ما يَعْلَمُونَ وَيَقِفُوا عَنْدَ ما لا يَعْلَمُونَ. <<12>>

    حجّت و حقّ خدا بر بندگان چيست؟ حضرت فرمود: اين كه آنچه مى‌دانند بگويند و از اظهار نظر پيرامون آنچه نمى‌دانند خوددارى كنند.


    معناى ديگر حجّت‌

    يكى ديگر از معانى حجّت: آنچه مايه آرامش و سلامت زمين و امانى از عذاب خداوند در بين مردم است، مى‌باشد. و اگر حجت نباشد، زمين اهل خود را فرو خواهد برد.

    نمونه بارز حجّت خدا ائمه اطهار عليهم السلام هستند كه انسان‌هاى كامل مى‌باشند.

    آفرينش جهان بى‌هدف نيست و هدف آن تربيت انسان در راه كمال است. اگر انسان‌ها از فيض حيات بهره‌مند مى‌شوند به خاطر وجود اين انسان‌هاى كامل است و اگر حجّت و مايه آرامش، روزى در ميان جامعه بشرى نباشد بقاى انسان بر روى زمين بى‌هدف خواهد بود و كار خدا حكيمانه نيست كه زمين را بدون آرامش قرار دهد.

    امام مهدى عليه السلام در اين زمينه در نامه‌اى به همه سفارش فرمود:

    وَأَمّا الحَوادِثُ الوَاقِعَةُ فَارْجِعُوا فيها إلى رُواةِ حَديثِنا فَأِنَّهُمْ حُجَّتِى عَلَيْكُمْ وَأَنَا حُجَّةُ اللَّهِ. <<13>>

    در زمينه حوادث و مسائلى كه اتّفاق مى‌افتد به راويان سخن ما مراجعه كنيد؛ زيرا آنان حجّت من بر شمايند و من حجّت خدا هستم.


    حقيقت هلاكت و سعادت‌

    گاهى براى انسان سختى‌هايى آماده مى‌گردد كه زمينه بدبختى اكتسابى او مى‌شود و چنانچه زمينه نگون‌بختى ذاتى هم باشد، در سقوط اوج مى‌گيرد. گاهى نيز مشكلاتى براى انسان پيش مى‌آيد كه زمينه خوشبختى اكتسابى او مى‌شود. و اگر زمينه خوشبختى هم ذاتى داشته باشد در خوشبختى اوج مى‌گيرد.

    گاهى نيز عكس اين دو صورت اتّفاق مى‌افتد، به اين معنا كه اگر كسى زمينه بدبختى ذاتى داشته باشد ولى محيط آرامى برايش فراهم باشد از بدبختى او كاسته شود، همچنين براى فردى كه زمينه سعادت، ذاتى او شده باشد و فضاى آرامى براى او فراهم شود از خوشبختى او كاسته شود. پس بايد شرايط را در نظر گرفت تا انسان، حقيقت را دريابد.


    هلاكت و سعادت در قرآن‌

    خداوند متعال در قرآن مجيد به دوگانه بودن مردم اشاره مى‌كند و مى‌فرمايد:

    ((يَوْمَ يَأْتِ لَا تَكَلَّمُ نَفْسٌ إِلَّا بِإِذْنِهِ ۚ فَمِنْهُمْ شَقِيٌّ وَسَعِيدٌ * فَأَمَّا الَّذِينَ شَقُوا فَفِي النَّارِ لَهُمْ فِيهَا زَفِيرٌ وَشَهِيقٌ * خَالِدِينَ فِيهَا مَا دَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ إِلَّا مَا شَاءَ رَبُّكَ ۚ إِنَّ رَبَّكَ فَعَّالٌ لِمَا يُرِيدُ * وَأَمَّا الَّذِينَ سُعِدُوا فَفِي الْجَنَّةِ خَالِدِينَ فِيهَا مَا دَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ إِلَّا مَا شَاءَ رَبُّكَ ۖ عَطَاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍ)) <<14>>

    روزى كه چون فرا رسد، هيچ كس جز به اجازه او سخن نمى‌گويد؛ پس برخى تيره‌بخت و برخى نيك‌بخت‌اند.* اما تيره‌بختان [كه خود سبب تيره‌بختى خود بوده‌اند] در آتش‌اند، براى آنان در آن جا ناله‌هاى حسرت‌بار و عربده و فرياد است.* در آن تا آسمان‌ها و زمين پابرجاست جاودانه‌اند، مگر آنچه را كه مشيّت پروردگارت اقتضا كرده است؛ بى‌ترديد پروردگارت هر چه را اراده مى‌كند، انجام مى‌دهد.* اما نيك‌بختان [كه به توفيق و رحمت خدا سعادت يافته‌اند] تا آسمان‌ها و زمين پابرجاست، در بهشت جاودانه‌اند مگر آنچه را مشيّت پروردگارت اقتضا كرده، [بهشت‌] عطايى قطع ناشدنى و بى‌پايان است.

    سعادتمند كسى است كه: فرمان خدا را اطاعت كند و دل را به سوى حق بگرداند. و بدبخت كسى است كه بر خلاف رضا و خشنودى خدا، خويش را تباه كند و زمينه خسارت دنيايى و عذاب آخرتى را فراهم سازد.

    اين تفاوت در قيامت بيشتر نمايان مى‌شود. در آن روز كه صف‌ها جدا شوند و سپيدرويان در يك سو و سيه رويان در سوى ديگر قرار گيرند، در حالى كه عريان هستند و ذلّتِ بار گناهان سنگين‌شان را به دوش مى‌كشند. هر كسى به هر سو كه مى‌نگرد، مردم را در كارهايشان درگير مى‌بيند. در آن روز كه چهره‌هاى خندان و چهره‌هاى سرگردان و نگران، از يكديگر گريزانند.

    ((يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ* وَأُمِّهِ وَأَبِيهِ* وَصَاحِبَتِهِ وَبَنِيهِ* لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ* وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ مُسْفِرَةٌ* ضَاحِكَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ* وَ وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ عَلَيْهَا غَبَرَةٌ* تَرْهَقُهَا قَتَرَةٌ* أُولئِكَ هُمُ الْكَفَرَةُ الْفَجَرَةُ)) <<15>>

    روزى كه آدمى فرار مى‌كند، از برادرش* و از مادر و پدرش* و از همسر و فرزندانش* در آن روز هركسى از آنان را كارى است كه او را به خود مشغول مى‌كند [تا جايى كه نمى‌گذارد به چيز ديگرى بپردازد.]* در آن روز چهره‌هايى درخشان و نورانى است* خندان و خوشحال* و در آن روز چهره‌هايى است كه بر آنان غبار نشسته* [و] سياهى و تاريكى آنان را فرا گرفته است؛* آنان همان كافران بد كارند.

    و سرانجام آنان در بهشت و دوزخ، حاصل عمل خود را مشاهده مى‌كنند.


    هلاكت و سعادت در روايات‌

    امام صادق عليه السلام در زمينه هلاكت و سعادت انسان مى‌فرمايد:

    السَّعادةُ سَبَبُ خَيْرٍ تَمَسَّكَ بِهِ السَّعيدُ فَيَجُرُّهُ إلى النَّجاةِ وَالشَّقاوَةُ سَبَبُ خِذْلانٍ تَمَسَّكَ بِهِ الشَّقِىّ فَجَرَّهُ إلى الهَلَكَةِ وَكُلٌّ بِعِلْمِ اللَّهِ تعالى. <<16>>

    خوشبختى، رشته خيرى است كه خوشبخت به آن چنگ زده است پس او را به سوى نجات مى‌كشاند و بدبختى رشته خوارى است كه بدبخت به آن مى‌آويزد و او را به هلاكت مى‌كشاند و همه اينها به علم خداوند تعالى است.

    امام على عليه السلام هم راه سعادت را به ما نشان مى‌دهد و مى‌فرمايد:

    أَسْعَدُ النّاسِ مَنْ عَرِفَ فَضْلَنا وَتَقَرَّبَ إلى اللَّهِ بِنا وَأَخْلَصَ حُبَّنا وَعَمِلَ بِما إلَيه نَدَبْنا وَانْتهى‌ عَمّا عَنْه نَهَيْنا فذاك مِنّا وَهُوَ فى دارِ المُقامَةِ مَعَنا. <<17>>

    خوشبخت‌ترين مردم كسى است كه برترى و مقام ما را بشناسد و به وسيله ما به خدا نزديك شود. و در دوستى ما يك دل باشد، به آنچه ما بدان فرا خوانديم عمل كند. و از آنچه نهى كرديم دست بردارد. چنين كسى از ماست و در سراى ماندگار بهشت در كنار ما خواهد بود.

    امام على عليه السلام در نهج البلاغه مسير خاندان رسالت را، راه نجات و حقيقت دانسته و مى‌فرمايد:

    انْظُروا اهْلَ بَيْتِ نَبيِّكُمْ فَالْزَمُوا سَمْتَهُمْ وَاتَّبِعُوا اثَرَهُمْ فَلَنْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ هُدىً وَلَنْ يُعيدُوكُمْ فى ردىً فَإنْ لَبَدُوا فَالْبُدُوا وَإنْ نَهَضُوا فَانْهَضُوا وَلا تَسْبِقُوهُمْ فَتُضِلُّوا وَلا تَتَأَخَّرُوا عَنْهُمْ فَتَهْلِكُوا. <<18>>

    به اهل بيت پيامبرتان نظر كنيد و ملتزم جهت الهى آنان باشيد، راه و روش آنها را پيروى نماييد كه آنان شما را از راه هدايت بيرون نمى‌برند و به گمراهى باز نمى‌گردانند. اگر از چيزى باز ايستادند شما هم باز ايستيد و اگر به جهتى حركت كردند شما هم حركت نماييد، از آنان پيشى مجوييد كه گمراه مى‌گرديد و عقب نمانيد كه به هلاكت مى‌رسيد.

    از نظر اديان الهى همه كمالات اخلاقى در كلمه سعادت خلاصه مى‌شود و تمام مفاسد اخلاقى در نام شقاوت ديده مى‌شود.

    سعادت انسان در عشق به خدا است و شقاوت او در شيفتگى به خود است.

    قلب انسان مانند ظرف آب است كه اگر از عشق خدا پر شود مفيد خواهد بود. اما اگر از هواى نفس پر گردد، رنگ شيطانى مى‌گيرد و بيراهه مى‌رود.

    در واقع خوشبختى حقيقى آن است كه كار انسان به خير بيانجامد و بدبختى حقيقى آن است كه ختم به شر شود.


    امتحان، راه شناخت سعيد از شقى‌

    يكى از ملاك‌هاى شناخت سعادتمند از شقاوت پيشه، امتحان و آزمايش افراد در انتخاب راه حق و باطل است.

    حضرت زينب عليها السلام در دربار كوفه و شام پس از قرائت آيه:

    ((مَا كَانَ اللَّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى‌ مَا أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى‌ يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَمَا كَانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَلكِنَّ اللَّهَ يَجْتَبِي مِن رُسُلِهِ مَن يَشَاءُ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَإِن تُؤْمِنُوا وَتَتَّقُوا فَلَكُمْ أَجْرٌ عَظِيمٌ)) <<19>>

    خدا بر آن نيست كه مؤمنان را بر اين [وضعى‌] كه شما بر آن قرار داريد [كه منافق از مؤمن و خوب از بد مشخص و معلوم نيست‌] واگذارد، [بر آن است‌] تا پليد را از پاك [به سبب آزمايش‌هاى‌مختلف‌] جدا سازد. و خدا بر آن نيست كه شما را بر غيب آگاه كند. ولى خدا از ميان فرستادگانش هر كس را بخواهد [براى آگاه كردن به غيب‌] برمى‌گزيند، پس به خدا و فرستادگانش ايمان آوريد. و اگر ايمان آوريد و تقوا پيشه كنيد، براى شما پاداشى بزرگ‌

    خواهد بود.

    حضرت فرمود: وقت صلح و آرامش، افراد ناپاك و پاك در كنار هم به سر مى‌برند ولى در زمان جنگ، درون‌ها هويدا مى‌شود و از هم جدا مى‌شوند.

    همان طور كه امام حسين عليه السلام فرمود:

    من قيام كردم تا پاكان از ناپاكان جدا شوند؛ زيرا تا آزمون نباشد وارسته و غير آن در كنار همند، ولى امتحان است كه پاك را از ناپاك و حق را از باطل جدا مى‌كند. <<20>>

    بنابراين راه انبيا و ائمه اطهار عليهم السلام است كه مايه رحمت پروردگار است و انسان را به سوى حق راهنمايى مى‌كند.

    ______________________________

    (1)- بقره (2): 286.

    (2)- بحار الأنوار: 5/ 301، باب 14، حديث 4؛ شرح اصول الكافى: 5/ 61.

    (3)- بحار الأنوار: 5/ 302، باب 14، حديث 10؛ الكافى: 1/ 163، حديث 5؛ المحاسن: 1/ 276، باب 39، حديث 392.

    (4)- بحار الأنوار: 79/ 233، باب 20، حديث 58؛ الأمالى، شيخ طوسى: 528، حديث 1162؛ مجموعة ورام: 2/ 54.

    (5)- صحيح مسلم: 5/ 94؛ مسند احمد: 2/ 247؛ السنن الكبرى، بيهقى: 8/ 6.

    (6)- بحار الأنوار: 91/ 128، باب 32، حديث 19.

    (7)- انعام (6): 149.

    (8)- الكافى: 1/ 16، كتاب العقل والجهل، حديث 12؛ تحف العقول: 386؛ مجموعة ورام: 2/ 35.

    (9)- أنعام (6): 149.

    (10)- بحار الأنوار: 2/ 29، باب 9، حديث 10؛ الأمالى، شيخ طوسى: 9، حديث 10؛ الأمالى، شيخ مفيد: 227، حديث 6.

    (11)- نهج البلاغه: خطبه 1.

    (12)- الكافى: 1/ 43، حديث 7؛ الأمالى، شيخ صدوق: 420، حديث 14.

    (13)- بحار الأنوار: 2/ 90، باب 14، حديث 13؛ الاحتجاج: 2/ 283.

    (14)- هود (11): 105- 108.

    (15)- عبس (80): 34- 42.

    (16)- بحار الأنوار: 10/ 184، باب 13، حديث 2.

    (17)- غرر الحكم: 115، حديث 1995؛ عيون الحكم و المواعظ: 124.

    (18)- نهج البلاغه: خطبه 96.

    (19)- آل عمران (3): 179.

    (20)- بحار الأنوار: 44/ 329، باب 37.

  • ( 23 )  فَمَا هَكَذَا كَانَتْ سُنَّتُهُ فِي التَّوْبَةِ لِمَنْ كَانَ قَبْلَنَا ، لَقَدْ وَضَعَ عَنَّا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ ، وَ لَمْ يُكَلِّفْنَا إِلَّا وُسْعاً ، وَ لَمْ يُجَشِّمْنَا إِلَّا يُسْراً ، وَ لَمْ يَدَعْ لِأَحَدٍ مِنَّا حُجَّةً وَ لَا عُذْراً .
    (23) استاد انصاریان این فراز را همراه با فراز قبل شرح کرده اند، برای مشاهده لطفا «اینجا» را کلیک کنید.
  • ( 24 )  فَالْهَالِكُ مِنَّا مَنْ هَلَكَ عَلَيْهِ ، وَ السَّعِيدُ مِنَّا مَنْ رَغِبَ إِلَيْهِ
    (24) استاد انصاریان این فراز را همراه با فرازهای قبل شرح کرده اند، برای مشاهده لطفا «اینجا» را کلیک کنید.
  • ( 25 )  وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ بِكُلِّ مَا حَمِدَهُ بِهِ أَدْنَى مَلَائِكَتِهِ إِلَيْهِ وَ أَكْرَمُ خَلِيقَتِهِ عَلَيْهِ وَ أَرْضَى حَامِدِيهِ لَدَيْهِ
    (25)

    حمد فرشتگان و موجودات‌

    اين جهان سراى تسبيح و ستايش است و آدميان و فرشتگان با تسبيح و ستايش هماهنگ با كاروان هستى، رو به سوى تعالى دارند همچنان كه در اين تسبيحِ كمالى و ستايش خداوند، همه آفريدگان مى‌كوشند تا به كمال شايسته خود دست يابند.

    اين فراز از دعاى حضرت اشاره به آيه تسبيح پروردگار دارد كه فرمود:

    ((تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَالْأَرْضُ وَمَنْ فِيهِنَّ ۚ وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَٰكِنْ لَا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ ۗ إِنَّهُ كَانَ حَلِيمًا غَفُورًا)) <<1>>

    آسمان‌هاى هفتگانه و زمين و هر كس كه در آنهاست، او را تسبيح مى‌گويند، وهيچ چيزى نيست مگر اين كه همراه با ستايش، تسبيح او مى‌گويد، ولى شما تسبيح آنها را نمى‌فهميد، يقيناً او بردبار و بسيار آمرزنده است.

    كل هستى به ستايش خدا و قدردانى از نعمت‌هاى او براى رسيدن به جوار قرب خداوند پيش مى‌روند. ستايش خداوند و سپاس‌گزارى از نعمت‌هاى حق تنها آموزه‌هاى زبانى نيستند؛ بلكه برنامه سلوك رفتارى و درس اخلاق ستايندگان است كه بايد موافق با آن زندگى كنند و خلق و خوى و رفتارشان تجلّى ستايش‌ها و سپاس‌هايشان باشد.

    روشن است كه آگاهى از وصف‌هاى ستودنى خداوند؛ دامنه معرفت آدمى را گسترش مى‌دهد و زمينه نيكبختى را فراهم مى‌آورد و او را موجودى متعالى و آينه اخلاق الهى مى‌سازد.


    حمد در كلام اميرالمؤمنين عليه السلام‌

    امام على عليه السلام در نهج البلاغه مى‌فرمايد:

    الْحَمْدُ للَّهِ الَّذى‌ جَعَلَ الْحَمْدَ مِفْتاحاً لِذِكْرِهِ وَسَبَبَاً لِلْمَزيدِ مِنْ فَضْلِهِ وَدليلًا عَلى‌ آلائِهِ وَعَظَمَتِهِ. <<2>>

    ستايش خدا را كه ستايش را كليد يادش و سبب فزونى فضلش و دليل بر نعمت‌ها و بزرگيش قرار داد.

    ستايش داراى مراتبى است كه مرتبه نخست آن زبانى است. گرچه ستايش و سپاس زبانى، پل ارتباطى ميان درون و برون و ريسمانى بر درگاه جانان است و نقش عمده‌اى در شكل‌گيرى شخصيّت آدمى دارد؛ ولى ستايش قلبى در سلوك الى اللّه مؤثّرتر است.

    حضرت على عليه السلام در خطبه روز جمعه اين مراتب را بيان مى‌كند:

    الْحَمْدُ للَّهِ أَحَقُّ مَنْ خُشِىَ وحُمِدَ، وَأَفْضَلَ مَنِ أتُّقِىَ وَعُبِدَ وَأوْلَى مَنْ عُظِّمَ وَمُجِّدَ. نَحْمَدُهُ لِعَظِيمِ غَنائِهِ، وَجَزِيلِ عَطائِهِ، وَتَظاهُرِ نَعْمائِهِ، وَحُسْنِ بَلائِهِ. <<3>>

    ستايش مخصوص خدايى است كه به بيم از او و ستايش سزاوارترين است. و برترين كسى است كه از او پروا شود و بندگى او كنند. شايسته‌ترين كس به تعظيم است. او را بر كمال بى‌نيازيش و بخشش فراوانش و نعمت‌هاى آشكارش و آزمايش بلاى نيكويش مى‌ستاييم.

    آن‌گاه كه انسان خدا را چنانكه بايد، مى‌ستايد و خود را غرق در نعمت‌هاى بى‌پايان او مى‌بيند و غير او را به هيچ مى‌گيرد و محبّت بيگانه را از دل بيرون مى‌راند و تنها او را مى‌ستايد و در برابر هيچ آفريده‌اى به كرنش نمى‌نشيند. همين گاه كه همه رذايل از وجودش دور مى‌شوند تنها به خود مى‌انديشد؛ بلكه به خدمت خلق‌ برمى‌خيزد و با قدرت در برابر دشمنان حق مى‌ايستد و به شوق ديدار او به جهاد برمى‌خيزد. و مرز زندگى خود را معيّن مى‌كند.

    اين ستايش‌ها در هر حال، آدمى را رشيد و جانش را بالنده و دل او را پاكيزه مى‌سازد.


    حمد پيامبر اكرم (ص) در كلام امام صادق عليه السلام (ع)

    حضرت صادق عليه السلام از حال پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله نقل مى‌كند:

    كانَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله إذا وَرَدَ عَلَيْهِ أَمْرٌ يَسُرُّهُ قالَ: الْحَمْدُ للَّهِ عَلى‌ هذِهِ النِّعْمَةِ. وَإذا وَرَدَ عَلَيْهِ أَمْرٌ يَغْتَمُّ بِهِ قالَ: الْحَمْدُ للَّهِ عَلى‌ كُلِّ حالٍ. <<4>>

    پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، هرگاه از چيزى خوشحال مى‌شد مى‌فرمود: خدا را بر اين نعمت سپاس و هر گاه از كارى ناراحت مى‌گرديد مى‌فرمود: در هر حال خداى را سپاس.

    بنابراين؛ از نيازهاى درونى هر موجود و وظايف حتمى مخلوقات هستى، حمد و سپاس الهى است. و انسان‌ها و موجودات به صورت ذاتى تمايل به ستايش موجودى قدرتمند و برتر دارند.

    جمله ذرّات عالم در نهان‌

    با تو مى‌گويند روزان و شبان‌

    ما سميعيم و بصير و با هُشيم‌

    با شما نامحرمان ما خامُشيم‌

    از جمادى سوى جان جان شويد

    غلغل اجزاى عالم بشنويد

    (مثنوى مولوى)

    ______________________________

    (1)- اسراء (17): آيه 44.

    (2)- نهج البلاغه: خطبه 156.

    (3)- بحار الأنوار: 74/ 355، باب 14، حديث 31؛ الكافى: 8/ 175، حديث 194.

    (4)- الكافى: 2/ 97، حديث 19؛ وسائل الشيعة: 3/ 247، باب 73، حديث 3535؛ مشكاة الأنوار: 31.

  • ( 26 )  حَمْداً يَفْضُلُ سَائِرَ الْحَمْدِ كَفَضْلِ رَبِّنَا عَلَى جَمِيعِ خَلْقِهِ .
    (26) استاد انصاریان این فراز را همراه با فراز قبل شرح کرده اند، برای مشاهده لطفا «اینجا» را کلیک کنید.
  • ( 27 )  ثُمَّ لَهُ الْحَمْدُ مَكَانَ كُلِّ نِعْمَةٍ لَهُ عَلَيْنَا وَ عَلَى جَمِيعِ عِبَادِهِ الْمَاضِينَ وَ الْبَاقِينَ عَدَدَ مَا أَحَاطَ بِهِ عِلْمُهُ مِنْ جَمِيعِ الْأَشْيَاءِ ، وَ مَكَانَ كُلِّ وَاحِدَةٍ مِنْهَا عَدَدُهَا أَضْعَافاً مُضَاعَفَةً أَبَداً سَرْمَداً إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ.
    (27) استاد انصاریان این فراز را همراه با فرازهای قبل شرح کرده اند، برای مشاهده لطفا «اینجا» را کلیک کنید.
  • ( 28 )  حَمْداً لَا مُنْتَهَى لِحَدِّهِ ، وَ لَا حِسَابَ لِعَدَدِهِ ، وَ لَا مَبْلَغَ لِغَايَتِهِ ، وَ لَا انْقِطَاعَ لِأَمَدِهِ
    (28) استاد انصاریان این فراز را همراه با فرازهای قبل شرح کرده اند، برای مشاهده لطفا «اینجا» را کلیک کنید.
  • ( 29 )  حَمْداً يَكُونُ وُصْلَةً إِلَى طَاعَتِهِ وَ عَفْوِهِ ، وَ سَبَباً إِلَى رِضْوَانِهِ ، وَ ذَرِيعَةً إِلَى مَغْفِرَتِهِ ، وَ طَرِيقاً إِلَى جَنَّتِهِ ، وَ خَفِيراً مِنْ نَقِمَتِهِ ، وَ أَمْناً مِنْ غَضَبِهِ ، وَ ظَهِيراً عَلَى طَاعَتِهِ ، وَ حَاجِزاً عَنْ مَعْصِيَتِهِ ، وَ عَوْناً عَلَى تَأْدِيَةِ حَقِّهِ وَ وَظَائِفِهِ .
    (29)

    فرمانبردارى و جلب رضايت حق از راه حمد

    حمد، اظهار كمال محمود است.

    حمد زبانى، همان اظهار كمال محمود در لباس الفاظ، حروف و كلمات است.

    حمد عملى، اظهار كمال محمود در صورت عمل و كردار به عبادت و اطاعت بدنى است.

    حمد حالى، اظهار كمال محمود در رتبه قلب و روح است. بنده خدا هنگامى مى‌تواند حق را مورد حمد حقيقى قرار دهد كه آينه وار ظرف وجود و اوصاف و افعال حق گردد؛ پس اطاعت واقعى تخلّق به اخلاق الهى است. تا عمل خالص‌ مقبول افتد.

    دعاى حضرت سجاد عليه السلام اشاره به عمل صالح دارد كه به درگاه الهى پذيرفته مى‌شود.

    آن جا كه خداوند مى‌فرمايد:

    ((إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ وَالَّذِينَ يَمْكُرُونَ السَّيِّئَاتِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدٌ وَمَكْرُ أُولئِكَ هُوَ يَبُورُ)) <<1>>

    حقايق پاك [چون عقايد و انديشه‌هاى صحيح‌] به سوى او بالا مى‌رود و عمل شايسته آن را بالا مى‌برد. و كسانى كه حيله‌هاى زشت به كار مى‌گيرند، براى آنان عذابى سخت خواهد بود و بى‌ترديد حيله آنان نابود مى‌شود.

    حمد، تنها به حق اختصاص دارد و واژه حمد به ويژه اگر هم با الف و لام بيايد، از يك نوع عموميّت برخوردار است كه شامل هر سپاس هم مى‌شود كه باز هم نوعى فرمانبرى از خداست.

    روايتى از امام على عليه السلام به ما رسيده است كه:

    مَنْ تَواضَعَ قَلْبُهُ للَّهِ لَمْ يَسْأمُ بَدَنُهُ مِنْ طاعَةِ اللَّهِ. <<2>>

    هر كه دلش در برابر خدا تواضع داشته باشد، جسمش از طاعت خدا به ستوه نمى‌آيد.

    حمّاد بن عثمان گويد: امام صادق عليه السلام از مسجد بيرون آمد، مركب ايشان گم شده بود، فرمودند:

    اگر خدا آن را به من بازگرداند، حق شكرش را مى‌گزارم، چيزى نگذشت كه آن را آوردند. امام فرمود: <<الحمد للَّه>> شخصى عرض كرد: قربانت گردم، مگر نفرمودى حق شكر خدا را مى‌گذارم؟ فرمودند: مگر نشنيدى؟ گفتم: <<الحمد للَّه>>. <<3>>


    ستايش غير حق‌

    اغراق در مدح و ستايش غير حق، عملى ناشايسته است؛ زيرا جز حق هر چه باشد محدود است و محدود نمى‌تواند وصف نامحدود داشته باشد ولى اغراق در ثناى نسبت به حق، چون از يك حقيقت نامحدود و واقعى برخوردار است، عملى شايسته است و موجب وصول و قرب به كمالات الهى مى‌گردد. پس قبل از درخواست از خداوند، او را به نيكى ستايش كن.


    حمد خداوند قبل از درخواست‌

    حضرت صادق عليه السلام مى‌فرمايد:

    انَّ فى‌ كِتابِ أميرِالْمُؤمِنينَ عليه السلام أَنَّ الْمِدْحَةَ قَبْلَ الْمَسْأَلَةِ، فَإذا دَعَوتَ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ فَمَجِّدْهُ. <<4>>

    در كتاب امير مؤمنان است كه حمد و ستايش پيش از درخواست است. پس هرگاه خداى عزّوجلّ را خواندى و به درگاهش دعا كردى او را تمجيد كن.

    شكر نعمت دهنده، ريشه در فطرت آدمى دارد. پايه دينى نيز بر اين حقيقت روشن استوار است. از اين رو كفر و نافرمانى از عبادت و بندگى حق تعالى ريشه در ناسپاسى نعمت‌ها دارد. چنان كه حق تعالى مى‌فرمايد:

    ((لَئِن شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَلَئِن كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِي لَشَدِيدٌ)) <<5>>

    و [نيز ياد كنيد] هنگامى را كه پروردگارتان اعلام كرد كه اگر سپاس گزارى كنيد، قطعاً [نعمتِ‌] خود را بر شما مى‌افزايم و اگر ناسپاسى كنيد، بى‌ترديد عذابم سخت است.

    نكته قابل توجّه اين است كه حق تعالى در آيه فوق وعده عذاب را به صورت جمله تأكيد آورده است كه بر حتميّت عذاب به طور طبيعى كه لازمه و نتيجه قهرى نفس عمل است، دلالت دارد.


    اعتراف به احسان‌

    از لوازم بندگى و عبوديت، اعتراف به احسان و شمارش نعمت‌هاى الهى است كه خود نوعى حمد الهى است. همان گونه كه حضرت سجاد عليه السلام فرمود:

    سُبْحانَ مَنْ جَعَلَ الإعْتِرافَ بِالنِّعْمَةِ لَهُ حَمْداً، سُبْحانَ مَنْ جَعَل الإعْتِرافَ بِالْعَجْزِ عَنْ الشُّكْرِ شُكْراً. <<6>>

    منزه است خدايى كه اقرار بندگان به نعمت‌هاى خود را، ستايش قرار داده و اقرار به ناتوانى از سپاس‌گزارى را سپاس قرار داده است.

    و حضرت على عليه السلام مى‌فرمايد:

    لَمْ تَخْلُ مِنْ لُطْفِهِ مَطْرَفَ عَيْنٍ فى‌ نِعْمَةٍ يُحْدِثُها لَكَ، أَوْ سَيِّئَةٍ يَسْتُرُها عَلَيْكَ، أَوْ بَلِيَّةٍ يَصْرِفُها عَنْكَ، فَما ظَنُّكَ بِهِ لَوْ أَطَعْتَهُ؟! <<7>>

    فضلش را از تو بازنداشته و پرده حرمتت را ندريده است، بلكه در نعمتى كه براى تو ايجاد مى‌كند و گناهى كه بر تو مى‌پوشاند و بلايى كه از تو دور مى‌نمايد چشم به هم زدنى از لطفش محروم نيستى، پس به او چه گمان مى‌برى اگر او را بندگى كنى؟!

    اين فرمانبرى تا چه حد ارزشمند است كه حضرت على عليه السلام در نامه‌اش به حارث همدانى مى‌نويسد:

    وَأَطِعِ اللَّهَ فى‌ جُمَلِ أُمُورِكَ؛ فَإنَّ طاعَةَ اللَّهِ فاضِلةٌ عَلى‌ ما سِواها. <<8>>

    در تمام كارهايت از خدا اطاعت كن كه اطاعت از خدا از همه چيز برتر است.

    ______________________________

    (1)- فاطر (35): 10.

    (2)- بحار الأنوار: 75/ 90، باب 16، حديث 95؛ اعلام الدين: 186؛ كنز الفوائد: 1/ 278.

    (3)- بحار الأنوار: 68/ 33، باب 61، حديث 13؛ الكافى: 2/ 97، حديث 18.

    (4)- بحار الأنوار: 90/ 315، باب 17، ذيل حديث 20؛ الكافى: 2/ 484، حديث 2؛ وسائل الشيعة: 7/ 80، باب 31، حديث 8784.

    (5)- ابراهيم (14): 7.

    (6)- بحار الأنوار: 75/ 142، باب 21، حديث 37؛ تحف العقول: 283.

    (7)- نهج البلاغه: خطبه 214.

    (8)- نهج البلاغه: نامه 69.

  • ( 30 )  حَمْداً نَسْعَدُ بِهِ فِي السُّعَدَاءِ مِنْ أَوْلِيَائِهِ ، وَ نَصِيرُ بِهِ فِي نَظْمِ الشُّهَدَاءِ بِسُيُوفِ أَعْدَائِهِ ، إِنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيدٌ
    (30)

    سعادتمندى انسان در سلك شهدا

    اين فراز از دعاى امام زين العابدين عليه السلام اشاره به مقام شهادت دارد كه عهدى بين مؤمن و خداوند است.

    حضرت حق در اين باره مى‌فرمايد:

    ((مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ ۖ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَىٰ نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ ۖ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا)) <<1>>

    از مؤمنان مردانى هستند كه به آنچه با خدا بر آن پيمان بستند [و آن ثبات قدم و دفاع از حق تا نثار جان بود] صادقانه وفا كردند، برخى از آنان پيمانشان را به انجام رساندند [و به شرف شهادت نايل شدند] و برخى از آنان [شهادت را] انتظار مى‌برند و هيچ تغيير و تبديلى [در پيمانشان‌] نداده‌اند.

    <<شهادت>> به معناى كشته شدن در راه خدا، پيمان بستن و وفاى به عهدى است كه مؤمنان با خداى خود بسته‌اند تا اين جانِ امانتى را در راه خدا و اعتلاى كلمه توحيد و معنويّت و فضيلت، فدا كنند.

    <<شهيد>> شاهد حاضرى است كه به دنبال تعالى و اوج است. او زندگى دنيايى خود را در نهايت هوشيارى و آزادى، به دفاع از ارزش‌هاى عالى و حيات انسانى آدميان رها كرده است و براى وفاى به عهد به ميدان شهادت شتافته است و در راه مبارزه با ابزار دشمن، جانش را به خداى خويش سپرده است.

    امام سجاد عليه السلام با ستايش و سپاس‌گزارى از نعمت‌هاى خداوند، توفيق دستيابى به نعمت شهادت و انجام دادن پيمانى كه با خداى خويش داشت به ويژه پس از حادثه عاشورا، در زمره شهيدان بودن را از خداوند طلب كرد تا در پرتو ستايش‌ها و سپاس‌گزارى‌ها و در راه عزّت و سربلندى در گروه شهيدان سربلند به حضور خداوند راه يابد.

    پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله مى‌فرمايد:

    ما مِنْ نَفْسٍ تَمُوْتُ لَها عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ يَسُرُّها أنْ تَرْجَعَ الى‌ الدُّنيا وَ أَنَّ لَها الدُّنْيا وَما فيها الّا الشَّهيدُ فَإنَّهُ يَتَمَنَّى‌ أَنْ يَرْجِعَ الَى الدُّنْيا فَيُقْتَلُ مَرَّةً أُخْرى‌، لِما يَرَى‌ مِنْ فَضْلِ الشَّهادَةِ. <<2>>

    هيچ كس نميرد مگر نزد خداوند از خيرى برخوردار باشد كه خشنود است به اين كه دوست دارد به دنيا برگردد. گرچه دنيا و هر چه در اوست؛ از آنِ او باشد مگر شهيد كه بر اثر مشاهده فضيلت شهادت، آرزو مى‌كند به دنيا برگردد تا يك بار ديگر شهيد شود.

    امام حسين عليه السلام در اين زمينه مى‌فرمايد:

    ما مِنْ شيعَتِنا إلّاصِدِّيقٌ شَهيد، قُلْتُ: أنّى‌ يَكُونُ ذلك وَهُمْ يَمُوتُون عَلى‌ فَرْشِهِم؟ فَقالَ: أَمَا تَتْلُو كِتابَ اللَّه: ((وَالَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهَ وَرُسُلِهِ أُولئِكَ هُمُ الصِّدِّيقُونَ وَالشُّهَدَاءُ عِندَ رَبِّهِمْ)) <<3>>

    كسى از شيعيان ما نيست مگر اين كه صديق و شهيد است. راوى حديث گويد: پرسيدم: چگونه چنين چيزى ممكن است در حالى كه آنان در بسترهاى خود مى‌ميرند؟ حضرت فرمود: مگر كتاب خدا را نخوانده‌اى: و كسانى كه به خدا و پيامبرش ايمان آوردند، همانا كه صدّيقان و شهيدان در نزد پروردگارشان هستند.


    مقام رضا

    مقام رضا، بالاترين مقام ابتهاج است. كسى كه توحيد در همه جانش نفوذ كرده است. با همه انحرافاتى كه دارد آخرين لحظه توبه مى‌كند و كلمه توحيد را بر زبان دل جارى مى‌سازد. پس هويّت انسان ابدى است و هر چه در آخرت هم وجود دارد ابدى است و با توحيد مى‌تواند درِ ابديت را به روى خويش بگشايد.

    دعاى شريف با دو نام مبارك؛ ولى و حميد خاتمه مى‌يابد؛ كه با آنها يادى از اولياى خدا و شهدا شده است.

    اوليا جمع ولى است كه با ولى از اسماى خداوند مناسبت دارد. و امّا حميد به معناى بسيار پسنديده است و آن كه در همه حال سزاوار حمد و سپاس است. جان دادن در راه خدا و فوز شهادت پسنديده‌ترين اعمال است كه در پايان دعا، خواسته امام است.

    آن جا كه شهيد مى‌بيند خونش در راه خداى حميد ريخته مى‌شود براى او نيك‌ و گوارا است.

    همان طور كه پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله مى‌فرمايد:

    فَوْقَ كُلِّ ذِى بِرٍّ، بِرٌّ حَتّى يُقْتَلَ الرَّجُلُ فِى سَبيلِ اللَّهِ فَإذا قُتِلَ فِى سبيلِ اللَّه فَلَيْسَ فَوْقَه بِرٌّ. <<4>>

    آخرين مرتبه نيكوكارى آن است كه مرد در راه خدا كشته شود. پس هرگاه كشته شود؛ بالاتر از آن نيكى نيست.

    امام على عليه السلام در پايان نامه‌اش به مالك اشتر مى‌نويسد:

    وَأَنْ يَخْتِمَ لى‌ وَلَكَ بالسَّعادَةِ والشَّهادَةِ وإنا إلَيْهِ راجِعُون. <<5>>

    و پايان زندگى من و تو را سعادت و شهادت قرار دهد و همه ما به سوى او بازمى‌گرديم.

    ______________________________

    (1)- احزاب (33): 23.

    (2)- كنز العمال: 4/ 290، حديث 10542؛ تفسير الثعلبى: 3/ 201؛ تفسير ابن كثير: 1/ 435.

    (3)- بحار الأنوار: 79/ 173، باب 20؛ الدعوات، راوندى: 242، حديث 681.

    (4)- الكافى: 2/ 348، حديث 4؛ وسائل الشيعة: 21/ 501، باب 104، حديث 27695.

    (5)- نهج البلاغه: نامه 53.