لطفا منتظر باشید

از حجله عروسى تا بستر شهادت

ماه شوال سال سوم هجرت ، در شهر مدينه در ميان مسلمانان رفت و آمدهاى غير عادى ديده مى‏شود ؛ زيرا همه احساس مى‏كنند كه به همين زودى جنگى در شرف اتفاق است ، ولى در انجام آن ترديد دارند ، هر وقت به همديگر مى‏رسند ، درباره جنگ احتمالى سخن مى‏گويند و از همه خبر مى‏گيرند ، ولى جواب اكثريت معمولاً اين است « خدا و رسولش بهتر مى‏دانند » و اين حرف كافى است كه مسلمانان را قانع و آرام كند . بالاخره تصميم اهل مكه براى جنگ با مسلمانان در تمام شهر مدينه پيچيد و اين همان چيزى بود كه مردم مؤمن مدت‏ها انتظارش را مى‏كشيدند .
شكستى كه كفار در جنگ بدر خورده بودند ، نه تنها حسّ حماسى آن‏ها را جريحه دار ساخته بود ، بلكه راه كاروان و تجارت را بر آن‏ها بسته ، از اين طريق ضربه‏هاى مادى غير قابل جبرانى به آن‏ها وارد مى‏آمد .
آن‏ها مى‏خواستند با شروع يك جنگ جديد ، از كشتگان خود در بدر انتقام كشيده و منافع بازرگانى خويش را تأمين كنند و در اثر تطميع و وعده غنايم بسيار ، عده كثيرى از بدويان را كه مدت‏ها بود در اثر اشعار شاعرانى چون كعب بن اشرف تحريك شده بودند با خود همراه نمودند .
نيمه شوال فرا رسيد ، روزى به اهالى مدينه خبر دادند كه عده كثيرى مركب از سه هزار نفر مسلح با تجهيزات كامل به سرپرستى ابوسفيان به سوى مدينه مى‏آيند و چيزى به مدينه راه ندارند .
در ميان اين عده مردان شجاعى بودند كه حس انتقام‏جويى آن‏ها را هم‏چون درنده كرده بود ، از قبيل صفوان پسر اميه و عكرمه پسر ابو جهل كه از گذشتگان كفار در بدر بودند ، به علاوه عده‏اى زن براى تحريك و تشويق سربازان به سرپرستى هند زن ابوسفيان با ارتش كفر پيش مى‏آمدند .
مؤمنان كه در اثر فتح بدر تشويق به مبارزه شده و تعليمات اسلام آن‏ها را تشنه شهادت كرده بود ، به قدرى از خود اشتياق و تمايل نشان دادند كه حضرت به درخواست آنان براى كشاندن جنگ به بيرون مدينه پاسخ مثبت دادند ، گرچه خود حضرت از نظر نظامى صلاح را در اين مى‏دانستند كه تمام دروازه‏هاى مدينه را بسته ، دشمن را از محاصره شهر خسته كنند و نوميدانه آنان را به پراكندگى بكشند و از اين طريق به آنان ضربه كارى بزنند .
در همين حال كه آمد و رفت و تكاپو به خاطر اين اتفاق بزرگ در مدينه جارى بود ، در يك خانه از اهالى همين شهر ، جشن و سرور بر پا گشته و تعدادى در آن مجلس شركت كرده بودند . اين خانه در حقيقت ، خانه ابو عامر راهب است كه اخيراً از مخالفان خدا و رسول شده و همان كسى است كه به حضرت رسول نفرين كرد كه در غربت بميرد ، ولى حضرت فرمود :
خداوند ، نسبت به مردم دروغگو چنين جزا مى‏دهد و بالاخره خود او در يكى از شهرهاى روم ، بى‏كس و تنها جان داد .
اين شخص بدبخت و منافق و جاسوس زودتر و بيشتر از همه اهالى مدينه از وضع كفار نسبت به جنگ با مسلمانان آگاه شد و براى اين كه دشمنى خود را با رسول حق و راه الهى به نهايت برساند ، پنجاه تن از كسان خود را اغوا كرد و به همراه خود برداشت و به ارتش كفر پيوست ، بنا بر اين در مجلس جشنى كه امشب در خانه او برپاست خود او حضور ندارد .
اين جشن براى كيست و به خاطر چيست ؟ براى پسر ابو عامر حنظله و به خاطر عروسى اين جوان پاك و برومند ! !
در مقابل ، چنين پدرى كه دشمن رسول خداست و خود را براى نابودى دين اسلام آماده كرده ، اين پسر جزء مؤمنان و از فدائيان و مشتاقان جانباز در راه خداست . اين پسر خلف صالح ، بيدار بينا ، مؤمن واقعى ، دارنده يقين و عاشق خدا و رسول و شيفته خدمت و علاقمند به جهاد و شهادت در راه محبوب حقيقى عالم است ! !

من مبتلاى عشق و دلم دردمند توست
زلف بلند توست كه افتاده تا به ساق
اى شهسوار عرصه سرمد ركاب زن
گفتى زعشق ره به سلامت برى زدرد
عشق تو در دل است و دلم دردمند توست
از پاى تا سرم همه صيد كمند توست
يا ساق فتنه از سر زلف بلند توست
ملك وجود نعل بهاى سمند توست
عشق تو در دل است و دلم دردمند توست
حنظله ، جوانى است هيجده ساله ، زيبا ، ورزيده ، صادق ، مؤمن ، پاك و بى‏نهايت مورد لطف و مهر حضرت رسول .
نبى بزرگ اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله اين جوان دلير و آراسته را كه پدرش جزء دشمنان سرسخت اسلام است ، ولى خود او با چنين صداقت و مشتاقى به اسلام خدمت مى‏كند دوست دارد .
مدتى است گفتگوى ازدواج حنظله در افواه است و اقدامات جهت اين امر به عمل مى‏آيد ، نامزد او نجمة الصباح دختر سعد بن معاذ كه از برزگان اصحاب و از چهره‏هاى سرشناس مدينه است مى‏باشد ، اقدامات به نتيجه رسيده به طورى كه قبلاً چنين شبى را براى عروسى و زفاف تعيين كرده بودند ، بدون اين كه خبر شوند كه فرداى اين شب ، جنگ بين مسلمانان و كفار درخواهد گرفت .
حنظله ، نسبت به نجمه علاقه و عشق شديدى مى‏ورزد و مدت‏ها صحبت و آمد و رفت و اقدامات نسبت به قبول پدر او و خود نجمه به برگزيدن وى به همسرى ، آتش اشتياق او را تيزتر كرده است .
روزهاى مديدى است كه انتظار شب عروسى را مى‏كشد و چشم به راه دقيقه‏اى است كه از وصل محبوبه سيراب شود .
نجمه هم چنين است ، علاقه شديدى به جوان شجاع و با صداقتى چون حنظله پيدا كرده ، دقايقى را كه به طور قطع حنظله متعلق به او خواهد شد انتظار مى‏برد ، خانواده طرفين نيز كه تاريخ عروسى را تعيين كرده‏اند ، اصرارى دارند كه حتماً در شب معين ، اين امر مهم انجام پذيرد .
اما تاريخى كه معين شده ، مصادف با شب جنگ است ، دو نيروى بسيار قوى در درون قلب حنظله در مبارزه‏اند :
از طرفى عشق به همسر زيبا و ارضاى غريزه و از طرف ديگر شدت ايمان و علاقه به اسلام و مانعى كه از برگزارى عروسى در شبى كه بايد فرداى آن تمام مردان مؤمن به جنگ روند ، در پيش دارد . اين دو فكر متضاد ، چنان مغز و قلبش را در معرض تهاجم قرار داده بود كه وجودش سخت گرفتار شده و انگار قوه اخذ تصميم از وى سلب گرديده بود . از يك طرف ، گاهى تسليم عشق و علاقه به هواى نفس شده ، مى‏خواهد قبول كند كه عروسى سر بگيرد و از جانب ديگر حس ايمان آتشين او پشت پا به تمام علايق دنيايى زده ، مى‏خواهد براى ظهور اوج زهد ، همه را رها كند و خود را به دامان رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله انداخته تا فردا از او جدا نگردد ، مبادا كشش ، جسم او را از آن چنان عظيمى بازدارد . هر چند از پدر اجازه عروسى گرفته ، ولى مى‏خواهد مطمئن شود در اين شبى كه فرداى آن بايد به جنگ روند ، صبح عروسى او چه خواهد شد ؟ ! بالاخره ، كشمكش اين دو نيرو چنان او را در عذاب گذاشت كه كسى را خدمت رسول اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرستاد كه براى عروسيش از حضرت اجازه مخصوص دريافت كند !
نبى عزيز صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، آن فرشته رحمت الهى ، اجاز داد ، از شنيدن خبر اجازه برقى از شعف در چشمان حنظله درخشيد و اين بار از شدت شعف مى‏لرزيد ، در حالى كه روحش از دستورى كه آمده بود به خشنودى نشست و ديگر مى‏توانست هماهنگ با جسم باشد و با آن مبارزه نكند . نجمه را به منزل او آوردند ، جشن مختصرى كه قبلاً به آن اشاره رفت تمام شد ، مدعوين يكى يكى به خانه خود بازگشتند . شب زفاف تمام شد ، دو دلداده از هم كام گرفتند ، هر لحظه كه مى‏خواهد به وضع حال دل خوش شود ، ناگهان جمال فردا و وصال محبوب ابدى و تصميمى كه نسبت به رفتن جنگ بايد بگيرد در نظرش مجسم مى‏شود .
او با زبان حال به معشوق واقعى مى‏گويد :
افلاك را جلالت تو پست مى‏كند
هر جا دلى كه عشق تو در وى كند نزول
مر پست را عبادت تو مى‏كند بلند
مر نيست را ارادت تو هست مى‏كند
املاك را مهابت تو پست مى‏كند
هوشش ربايد و خردش مست مى‏كند
مر نيست را ارادت تو هست مى‏كند 
حنظله ، از بيان فكر خود به نجمه احتراز مى‏كند ، مبادا عيش او منغص شود ، او عزم دارد كه تا آخرين لحظه ، به نجمه چيزى نگويد !
لحظات خوشى و كامرانى مثل برق مى‏گذرد ، آن چنان سريع كه عشّاق ، ناگهان متوجه مى‏شوند كه دو ساعت از نيمه شب گذشته و هنوز به راز و نياز و گفتگوى آينده ، مشغولند . بالاخره ، خستگى چيره مى‏شود و ابتدا چشمان نجمه و بعد ديدگان حنظله را به هم مى‏دوزد . آرامش شب ، به علت وجود حالت جنگ در شهر نيست ، به اين لحاظ هنوز يك ساعت از خواب اين دو دلداده تازه به هم رسيده نگذشته كه صداى همهمه‏اى كه پشت در منزل برخاسته بود ، حنظله را سراسيمه از خواب بيدار كرد ، فوراً به ياد ما وقع افتاد ، از بستر برخاست و خود را به پنجره رسانيد و شخصى را كه به شتاب عبور مى‏كرد صدا زد :
چه خبر است و رو به كجا مى‏رويد ؟ !
مگر از جريان جنگ بى‏خبر هستى ؟
ـ چرا خبر دارم ولى مى‏پرسم وضع چگونه است و قشون كجا بايد بروند و شما به كجا رهسپاريد ؟
مقصودت از اين سؤال چيست ؟ من هم مسلمانم و مى‏خواهم به ارتش اسلام ملحق شوم .
چطور ، هنوز از منزل بيرون نيامده‏اى ، همه حركت كرده و رفته‏اند و من آخرين آن‏ها هستم كه بايد به سرعت حركت كنم ، مبادا عقب بمانم .
خدا تو را اجر دهد ، من هم عازم آمدنم ، ولى شب گذشته به اجازه رسول اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏آله جريان زفاف خود را طى كردم و حالا از تو خواهش مى‏كنم وضع را برايم تشريح كنى ، تا من هم به شما ملحق شوم .
به به ! عجب همتى ، بسيار خوب ، حالا كه تو اين قدر مؤمن هستى به تو مى‏گويم و از خدا خواهانم تو را توفيق جهاد مرحمت كند .
ديشب ، ارتش اسلام به سرپرستى حضرت رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در حالى كه به سه دسته مهاجر و اوس و خزرجى قسمت شده بودند به شكل ستون به طرف شمال حومه شهر رفته ، آنجا را دور زده‏اند و چند نفرى كه عقب مانده‏اند در ساعات مختلف شب به آن‏ها پيوسته‏اند .
در موقع خروج از ديوارهاى شهر ، عبداللّه بن ابى سلول آن رئيس منافقان با ششصد نفر يهودى در حين خروج از شهر ، خدمت رسول اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله رسيد و پيشنهاد كرد به همراهى مسلمانان به جنگ بيايد ، ولى حضرت از آن‏ها تشكر كرد و فرمود : كمك خدا براى من كافى است .
عجب ! ! آرى ، خداوند به رسول خود وحى كرده بود كه اينان به قصد تخريب و خيانت اين پيشنهاد را كرده‏اند و حضرت نيز خوب جلوى آنان را گرفت . اما رئيس منافقان از اين مسئله كه آن را توهينى تلقى كرد ، برآشفت و به طرف سربازان مسلمان رفته ، در بين آنان تخم اضطراب و نگرانى پاشيد و گفت :
من به محمد گفتم كه از مدينه خارج مشو ، ولى او به حرف اشخاص بى‏فكر و كم ظرفيت از مدينه بيرون شد ، چرا شما خود را به دهان يك مرگ حتمى مى‏اندازيد و به اين ترتيب توانست يك ثلث از ارتش را از رفتن بازدارد و ارتش اسلام تقريباً به هفتصد تن رسيد و رئيس منافقان هم با فراريان از جنگ ، راه مدينه را پيش گرفت .
خوب بعد چه شد ؟
ديگر چه مى‏خواهى بشود ، به قدرى مؤمنان و مجاهدان الهى ، اين گروه پست و منافق ترسو را ، مسخره كردند كه رسول اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: بس است . خداوند اجر نيكوكاران را بهتر مى‏داند و از حال كسانى كه از زير بار وظيفه ، شانه خالى مى‏كنند بهتر مى‏داند و اين‏ها خيال مى‏كنند با فرار از جنگ در امن خواهند بود ولى از راه سعادت برگشته ، به سوى تاريكى مى‏روند .
اى برادر اسلامى ! گفتى كه اكنون ارتش اسلام در شمال شهر خيمه زده‏اند ، چه وقت حركت خواهند كرد ؟
اين طور مذاكره شده كه قبل از سحر حركت كنند ، بنا بر اين جز چند دقيقه وقت نيست ، بايد هر چه زودتر حركت كرد ، مبادا عقب بمانيم .
مردى كه اين گونه با حنظله صحبت كرد با عجله خداحافظى نمود و دوان دوان به سوى جبهه حركت كرد .
حنظله حالتى پيدا كرد كه قلم از شرح آن عاجز است ، او مانند مرغ سركنده كه در ميان خون خود دست و پا مى‏زند به جوش و خروش افتاد !
نمى‏گويم كه ترديد داشت آيا بماند يا به جنگ برود ؟ خير ، تصميم خود را از همان لحظه اول گرفته بود ، از همان ساعتى كه از رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله اجازه گرفت ، لحظه‏اى ترديد به او دست نداد اما اكنون اضطرابش از دو چيز است :
اولاً فرصت از دست مى‏رود و چون چند دقيقه ديگر ، قشون حركت مى‏كند ، ممكن است عقب بماند و هرگز به فيض عظيم همراهى با ارتش اسلام نرسد .
از جانب ديگر بدنش با يك عمل حيوانى مشروع كثيف شده و احتياج به غسل دارد ، چگونه غسل نكرده به جنگ برود ؟ نماز خود را چگونه بخواند ؟ اگر هم تيمّم كند ، اما چگونه روح و فكرش راحت است و از كثافت تن ، در عذاب نيست ، چطور محضر رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را با اين حالت درك نمايد ، اگر به فيض بزرگ شهادت برسد ، تكليف او با اين بدن ناپاك چيست ؟
اين افكار بود كه او را سخت عذاب مى‏داد و از طرفى به علت نبودن آب و كمى وقت ، نمى‏توانست راه حلى پيدا كند .
در اين چند لحظه مغزش مانند ساعتى كه چرخ‏هايش در رفته باشد و به سرعت كار كند ، هر آن ، يك نوع مى‏انديشيد و از اين فكر به فكر ديگر مى‏جهيد ، چه كند ؟
از عمر بسى نماند ما را
رُفتيم زدل غبار اغيار
جز دوست كسى نماند ما را
در سر هوسى نماند ما را
جز دوست كسى نماند ما را
خير ، حتماً بايد غسل كند ، آرى ، ولى با چه ، وقت كجاست ، آب كجاست ، پس غسل چطور مى‏شود ، چگونه برود ؟ !
خلاصه روحيه او در اين لحظه به قدرى شگفت آور بود كه قابل شرح و بيان نيست و اگر يك روانشناسى بخواهد نهايت درجه اضطراب را به صورت تجسم درآورد ، بايد حالت حنظله را در اين چند دقيقه شرح بدهد !
فكر را با عمل توام كرد ، دوان دوان اين طرف و آن طرف منزل مى‏دويد ، يك جا كوزه آبى ديد برداشت و خواست آن را بر سر خود بريزد ، ترسيد لباس‏هايش هم ناپاك شود و بد از بدتر گردد ، در را باز كرده هراسان بيرون رفت ؛ ولى هنوز چند قدم نرفته برگشت ؛ زيرا مى‏دانست كه در اين حوالى نه آب هست و نه حمام و اگر هم حمام در فاصله دورى هست با اين وقت كم به درد او نمى‏خورد ، بدون قصد مانند ديوانگان اين طرف و آن طرف مى‏رفت و هر جا مى‏رسيد ، لحظه‏اى ايستاده نمى‏توانست تصميمى بگيرد و باز آنجا را ترك مى‏گفت . بالاخره ، در اثر رفت و آمد او نجمه از خواب بيدار شد و چشمانش را باز كرده ، به محض اين كه حنظله را ديد ، يك مرتبه حدقه از هم گشود و نگاهى به سر تا پاى او انداخته گفت :
عزيزم ! چرا از جا برخاسته‏اى ، بيا بنشين تا خوابى كه درباره تو ديده‏ام تعريف كنم ، نمى‏دانى چه خوابى است ، ولى نه مى‏ترسم بگويم ، نخواهم گفت ، ممكن است خواب شومى باشد ، نه نه باور نمى‏كنم ، اى شوهر مهربان ! چرا از جاى برخاسته‏اى ؟
نجمه عزيز ! نگران مباش ، من براى انجام وظيفه‏اى برخاسته‏ام .
بالاخره ، بايد به تو بگويم ، آيا مى‏دانى كه ارتش اسلام براى جنگ با دشمن از شهر بيرون رفته ؟ بسيار خوب . . . من هم بايد بروم و به آن‏ها ملحق شوم . در اين ميان نجمه سخن او را بريده ، گفت : مگر ديوانه شده‏اى چطور ممكن است بروى ، كسى كه ديشب عروسى كرده ، چطور در سحر زفاف خود به جنگ مى‏رود ، بيا و به جايت بخواب و اين افكار را از سرت بيرون كن .
نجمه ، بيهوده اصرار مكن ، من خودم هم مى‏دانم كه چقدر اين رفتن من بر تو سخت است ، بر من هم فراق تو بسيار گران است و تاكنون سابقه ندارد كه دامادى از حجله دامادى به صحنه جنگ برود ، اما چه بايد كرد ، اسلام از همه اين‏ها عزيزتر و نيكوتر است ، جان همه ما فداى اسلام باد ، خود را راضى كن كه بروم و ان شاء اللّه به زودى ارتش اسلام با فتح و ظفر بازمى‏گردد و من هم دوان دوان به خانه معشوق عزيز خود مى‏آيم و تو را در آغوش گرفته ، در سايه پيروزى دين ، عمرى را در خوشى و رفاه به سر خواهيم برد ، كمى فكر كن ، ثواب من از اين جهاد چقدر زياد خواهد بود ، خود رسول اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏آله با دهان مباركش مژده ثواب چند برابر فرمود ، پس براى خاطر من و بهره‏اى كه از اين اقدام مى‏برم ، دست از اصرار باز دار .
عزيزم ! اين‏ها كه تو گفتى صحيح است و جانب اسلام از هر چيز گرامى‏تر ، سر و جان من و همه كسانم فداى اسلام باد ، ولى با نرفتن تو لطمه به اسلام نمى‏خورد و قريب هزار تن در اين جنگ شركت مى‏كنند ، بگذار تو يك نفر كم باشى به علاوه شايد جنگ چندين روز طول بكشد و تو هميشه فرصت آن را خواهى داشت كه به ارتش اسلام بپيوندى .
گر عشق رفيق راه من گردد
هر گوشه ز ريگزار گل رويد
گنجينه روح را شود گوهر
سنگى كه عقيق اين يمن گردد
خار ره من گل و سمن گردد
هر شاخه ز خار من چمن گردد
سنگى كه عقيق اين يمن گردد
در اين حال نجمه گفت : بسيار خوب ، برو خدا به همراهت . حنظله ، پس از اين كلام در حالى كه چند دقيقه بود موضوع غسل را فراموش كرده بود به محض شنيدن رخصت همسرش به ياد غسل افتاد و با حالتى زار و پريش گفت :
اى نجمه زيبا ! با اين چند دقيقه حرف زدن فرصت احتمال غسل كردن را از من سلب كردى خداوند تو را ببخشد ، ولى چه بايد كرد قسمت اين بود و با تقدير چاره‏سازى نتوان كرد ، من همين الان مى‏روم شايد رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را ديدم و عذر خود را به او گفتم از او طلب چاره كردم و شايد براى من دعايى كند كه خداوند از اين گناه من درگذرد .
در حالى كه اين سخن را گفت قدمى جلو گذارد كه نجمه را براى آخرين بار در آغوش گرفته و با او خداحافظى كند كه ناگاه نجمه گفت : اى حنظله ! اى شوهر مهربان من ! آيا حاضر هستى نام من به بدنامى شهره شود ؟ !
البته نه نجمه عزيزم اين چه سؤالى است كه مى‏كنى ؟ هيچ مى‏دانى اگر بر نگردى كسى از من باور نخواهد كرد كه در همين چند ساعت زن تو شده و گوهر دوشيزگى را از دست داده‏ام ، مردم بعد از اين به من چه خواهند گفت ، آيا در معرض تير ملامت واقع نخواهم شد . نجمه ممكن است ولى چاره چيست و چه فكرى به نظرت مى‏رسد ؟ تو را به خدا قسم زود بگو كه وقت مى‏گذرد و مى‏ترسم كه ارتش حركت كند ! ! نجمه به عجله لباسش را پوشيد و در حالى كه قصد خود را به حنظله مى‏گفت ، شتابان از خانه بيرون رفت و در خانه چند همسايه را كوفت و پس از چند دقيقه ، چهار نفر زن را در اطاق حاضر كرد ، آن گاه در برابر آنان روى به حنظله نمود و گفت :
اى شوهر عزيز من ! آيا اقرار دارى كه ديشب عمل زفاف واقع شد و من زن شرعى تو شده‏ام ؟
حنظله پاسخ داد : بلى ، اى نجمه عفيفه و پاك !
آن گاه نجمه روى به طرف شاهدان كرده و گفت : گواه باشيد و اين سخن را به ياد داشته باشيد ؛ زيرا من خوابى ديده‏ام و پيش خود تعبير آن را به شهيد شدن حنظله و برنگشتن او از جبهه دانسته‏ام ، پس اگر روزى طعنه زنان و بدگويان ، تير زبان آلوده خود را متوجه من كردند ، شما شاهد و گواه و مدافع من باشيد . هر چهار نفر با نهايت صداقت و لحنى كه همراه با تحسين بود ، حمل شهادت را قبول كردند و در حالى كه به شجاعت و جوانمردى و ايمان حنظله و عفت دوستى و پاكى و مآل‏انديشى نجمه ، آفرين گفتند از در خارج شدند .  پس از خروج آن‏ها حنظله جلو رفت و سر نجمه را در سينه گرفته در حالى كه آن را به خود مى‏فشرد گفت :
اى بنت سعد ! اى محبوبه عزيز ! اى معشوقه گرامى و اى همسر ارجمند ! خداحافظ ، درباره من دعا كن و مرا هرگز فراموش مكن و از ياد مبر كه من تو را از دل و جان دوست دارم ، گرچه اسلام را بر تو مقدم داشته‏ام ، ولى مى‏دانم كه مرا ملامت نخواهى كرد و از اين كه رضاى خدا را بر خشنودى تو اختيار كردم ، ناراضى نخواهى بود .
اگر از من گله دارى مرا ببخش ، از اين كه نتوانستم كام دل تو را چنان كه معمول است برآورم ، مرا عفو كن ، اى عزيز ! اگر پيروز برگشتم تو براى هميشه از آن من خواهى بود و تا آخر عمر با لذت و سعادت زندگى خواهيم كرد و اگر به فيض شهادت رسيدم در آن دنيا مراقب تو خواهم بود و براى تو پيش خداى خود دعا خواهم كرد و طلب مغفرت خواهم نمود ، صبر داشته باش شكيبا باش ، عزم و اراده به خرج بده ، چرا گريه مى‏كنى ، يك مسلمان بايد بيشتر از اين‏ها مقاومت داشته باشد ، همسر عزيزم ! مگر فراموش كرده‏اى كه تو هم امت رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله هستى ؟
پس گريه نكن اگر به گريه ادامه دهى مرا هم گريه مى‏اندازى ، آن وقت ممكن است در من سستى راه پيدا كند و اين سستى دل در من باقى بماند و رشادت لازم در مقابل دشمن خدا ، از من ظهور نكند . نجمه كه مثل ابر بهار مى‏گريست چون سخن اخير را از دهان حنظله شنيد خوددارى كرد و با صدايى كه نيمه بريده بود و درست از گلو در نمى‏آمد و گاهى با تركيدن بغض قطع مى‏شد ، گفت :
برو عزيزم ! خدا همراه تو باشد ، از اين كه گريه مى‏كنم مرا ببخش ، زنم و زن رقيق القلب است ، به علاوه مى‏دانى كه تو را بسيار دوست دارم از جان خودم بيشتر ، پس حق دارم كه با از دست دادن تو ، اين طور بى‏تابى كنم .
در اينجا حنظله خود را از آغوش نجمه خارج كرده در حالى كه از او جدا مى‏شد ، گفت :
بس است عزيزم ! اگر اين طور بخواهيم پيش هم باشيم فرصت از دست مى‏رود ، خدا حافظ .
تا پاى خود را از آستان در بيرون گذاشت ، نجمه به دنبال او دويده گفت : حنظله يك كلمه ديگر با تو دارم ، آيا راهى هست كه در صورت شهادت تو من هم به تو بپيوندم ؛ زيرا پس از تو زندگى بر من حرام است ! حنظله ندانست در مقابل اين كلام كه از دل صادقى بيرون مى‏آيد چه بكند پس روى خود را برگرداند و در حالى كه اشكى از شوق در گوشه چشمش پيدا شده بود ، گفت :
الحق كه لايق حنظله هستى ، خداوند تو را جزاى خير دهد ، پاداش دهنده ما اوست و ان شاء اللّه پاداشى كه در انتظار دارى خواهى گرفت ، پس از آن بدون اين كه بيش از اين خود را تسليم احساسات كند دوان دوان شروع به رفتن كرد .
دلش مى‏خواست بال درآورد و به فاصله چند لحظه به لشكر اسلام برسد .
در حالى كه ديوانه‏وار بر سرعت قدم هاى خود مى‏افزود و هر لحظه نزديك بود پايش به سنگ خورده و بر زمين افتد و چند مرتبه نيز سكندرى خورد ، سرعت حركت ، مجال تفكر را از او سلب كرده بود ، فقط مانند گرسنه‏اى كه تنها فكرش به سفره طعام است انديشه‏اى ، جز رسيدن به اردوگاه نداشت و چون چراغى كه در انتهاى بيابانى ديده شود مشتاقانه فقط آن را مى‏ديد ، به سوى آن مى‏رفت . او كه در لحظات جدايى از محبوبه ، خود را نگهداشته و ابداً نگريسته بود ، اكنون مانند سيل ، اشك از چشمش جارى بود .
هاى‏هاى مى‏گريست ، به طورى كه اگر كسى در راه به او برمى‏خورد و حوصله نگاه كردن به اين جوان را داشت ، منظره عجيب وى ـ در حالى كه عرق سراپايش را فراگرفته بود و به سرعت مى‏دويد و صورتش از اشك شسته شده و بغض گلويش چنان بلند بود كه به گوش ديگران مى‏رسيد ـ او را مبهوت مى‏كرد . چرا گريه مى‏كرد ؟ آيا حالا به ياد معشوقه و جدا شدن از او افتاده بود ، آيا به خاطر نجمه عزيز مى‏گريست ؟ نه ، علت گريه او اين نبود .
اين چشمان التماس‏آميز آغشته به اشك كه هر لحظه به سوى آسمان دوخته مى‏شد و با تضرع و لابه به مبدأ مى‏گرديد ، از عشق مجازى چنين گريان شده بود ؟ !
گريه‏اش از اين بود كه مى‏ترسد مبادا فرصت از دست رفته باشد و به موقع به ميدان نرسد ، مى‏ترسيد وقتى آنجا برسد كه قشون رفته باشد ، آن وقت جواب خدا را چه خواهد داد ، به رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله چه خواهد گفت ! !
علت ديگر گريه‏اش وضع ناپاكى بدن كه بالاخره از حل كردن آن عاجز مانده بود كه چه خواهد شد ، اگر چنان كه نجمه خواب ديده و گفته بود ، كشته مى‏شود ، تكليف او با اين تن غسل نكرده ، چيست ؟ چطور اذن دخول به ملكوت معنوى خواهد يافت ، آيا او را مانند موجود پليدى طرد نخواهند كرد ، آيا با بدن ناپاكش چه معامله مى‏كنند ؟
اين افكار هر لحظه شدت مى‏گرفت و از يك طرف به سرعت پاهايش مى‏افزود كه زودتر به اضطرابش خاتمه داده شود و از جانب ديگر صداى گريه‏اش را بلندتر مى‏كرد .
بالاخره ، از دور صداى اذان صبح به گوشش خورد ، دريافت كه صدا از لشكر اسلام است ، چون اين حالت را ديد سر را به علامت شكر به سوى آسمان بلند كرد ، گريه‏اش قطع شد و پا را آهسته‏تر كرد و بالاخره آن قدر از حالت دويدن كاست تا به راه رفتن معمولى رسيد ، عرق بدن او سرازير بود ، اما كم كم خشك مى‏شد ، چون به اردوگاه رسيد صف نماز بسته شده بود ، مسلمانان پشت سر رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهايستاده ، مى‏خواستند عبادت خدا را به جا آورند .
حنظله ، به عجله تيمم كرد و در صف آخر قرار گرفت و نماز را با خلوص كامل بجاى آورد .  پس از خاتمه نماز كه به واسطه جنگ به سرعت برگزار شد ، حنظله صفوف برادران را آهسته شكافت و به سوى خيمه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله شتافته بالاخره به حضرت رسيد ، در برابر حضرت سيل اشك از چشمش ريخت ، حضرت با ملاطفت و نهايت مهربانى دست خود را روى پيشانى او گذارد و سرش را بلند كرد و فرمود : حنظله تويى ، خدا تو را اجر دهد بالاخره آمدى ، من حدس مى‏زدم كه ايمان عظيم تو ، تو را راحت نخواهد گذارد و بالاخره تو هم به جبهه حق عليه باطل ، خواهى آمد !
اى رسول اللّه ! آمدم ولى چه آمدنى . . . بسيار پريشان و ملول و افسرده‏ام و نمى‏دانم تكليفم چيست ؟ شرم دارم از اين كه در مقابل خدا ايستاده‏ام و خجلم از آن كه اكنون اين طور در حضور توام .
چرا ؟ علت خجلت تو چيست ؟
اى رسول خدا ! مى‏دانى كه ديشب ، شب زفاف من بود و من آب نيافتم كه غسل كنم و اكنون با اين بدن ناپاك ، چگونه به جهاد روم ؟
حضرت فرمود : بر خيز ، مگر نمى‏دانى كه تكليف به قدر وسع است ، چون آب نيافته‏اى بر تو باكى نيست و دل چركين مكن .
پس اى رسول خدا ! آيا به من اطمينان مى‏دهى ، اگر به فيض شهادت برسم از ناپاكى بدن پيش خدا مسئول نيستم ؟ فرمود : برو اطمينان داشته باش ، خدا تو را بيامرزد !
مقدمات جنگ فراهم شد ، برنامه در ابتداى كار به نفع مسلمانان بود ، نزديك بود وضع دشمن به هم به پاشد ، نسيم پيروزى به مشام مى‏خورد ، در اين وقت نيروى جناح چپ كه به فرمان مؤكد رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، حافظ گردنه عنين بودند به اشتباه بزرگى دچار شدند كه باعث تغيير سرنوشت جنگ شد ! !
ابن جبير رئيس اين قسمت به خيال اين كه ديگر پيروزى اسلام كامل شده و كفار شكست خورده‏اند ، براى استفاده از غنيمت ، تصميم گرفت به داخل ميدان بيايد و با دشمنان بجنگد و سفارش اكيد رسول اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را داير به ماندن در آنجا ، فراموش كرد و به داخل ميدان آمد . اين اشتباه كه اشتباه عمدى بود به ضرر مسلمانان تمام شد ، خالد جنگجوى متهور قريشى ، متوجه خالى شدن جناح چپ شد ، به باقى ماندگان نيروى جبير كه به سفارش پيامبر مانده بودند تاخت و پس از قتل عام آنان از پشت به مسلمانان حمله كرد ، در اين حال يك زن كافر به نام عمره بنت علقمه ، پرچمى را كه مدت‏ها بود از ترس بر زمين مانده بود برداشت و كفار را مخاطب قرار داده ، آن‏ها را از ترس و بزدلى سرزنش كرد و با اين كار جسارت مكيّون را تحريك نمود ، از طرف ديگر خبر شوم قتل پيامبر كه همه جا منتشر شده بود به درهم ريخته شدن وضع مسلمانان ، كمك كرد ، به طورى كه عده‏اى از آنان به طرف مدينه گريختند . عده‏اى از جنگجويان نجيب و فعال و مؤمن كه از آن جمله حنظله بود در بحبوحه جنگ به زمين افتاده ، شربت شهادت نوشيدند . حنظله در لحظات آخر به محبوب ابدى روى كرد و عرضه داشت : اى خداوند قادر متعال و اى بخشنده مهربان ! با بدن پاره پاره و خونين به سوى تو مى‏آيم در حالى كه تن ، ناپاك است ، ولى رسول تو گفت : مرا از اين حالت خواهى بخشيد .
اى خداى مهربان ! مرا ببخش . . . نتوانستم آب بيابم تا خود را پاكيزه كنم و به اين ضيافت عظيمى كه مرا به سوى آن مى‏خوانى بيايم ، تقصير از من نبود و اگر بود از رحمت بى‏پايان و لا يتناهى تو اميد عفو دارم .
مرا ببخش و از رحمت خود مأيوس مساز . . . اين شهادت را كه با رضايت كامل و اشتياق انجام گرفته ، قبول كن و مرا از لطف و عنايت خويش محروم مفرما .
خداى من ! خانواده خود و اين تازه عروس را كه ديشب با يك دنيا اميد و آرزو جا گذاشتم به تو سپردم ، تو براى روزى دادن و نگاهداريش شايسته‏ترى .
اى خدا ! آمدم مرا از خود مران كه درى ديگر جز اين نمى‏شناسم ، اين بگفت و چشم بر هم گذاشت ، تا از هر چه غير اوست ، چشم پوشيده باشد و تنها به وجه او نظر داشته باشد .
آرى ، حنظله تازه داماد كه با اين اشتياق به جانب شهادت شتافته بود ، بالاخره به آرزوى خودش رسيد و خواب تازه عروس او به حقيقت پيوست .
در اين حال نبى اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به ديدار جنازه پاك شهدا شتافت ، پس از عبور از جلوى چند نفر چشمش به حنظله افتاد ، نگاهى بر او انداخته مدتى بر بدن خونين آن جوان رشيد خيره شد ، پس از آن رو به طرف مؤمنان كه در اطراف حلقه زده بودند كرده فرمود :
اين همان جوانى است كه ديشب عروسى كرد و از بستر زفاف مستقيماً به ميدان جنگ شتافت و امروز او را در اين حال مى‏بينيد ، اين جوان از شدت ورع و تقوا ، مدت‏ها در تب و تاب و التهاب گذراند كه مبادا با بدن غسل نكرده كشته شود ، اما اكنون ديدم كه ملائكه بين زمين و آسمان او را غسل مى‏دهند ! !
در اين وقت نجمه كه او هم مانند اهل مدينه مى‏خواست خبرى از محبوب خود بگيرد جلو رسيد و چون بدن خونين آن شهيد عزيز را نگريست ، زانويش تاب مقاومت نياورد ، به زمين نشست و نگاهى به روى او افكند و در حالى كه مى‏گريست گفت : اى حنظله ! محبوب من ! خدا تو را بيامرزد ، چه خوب شجاعانه جان سپردى ، چه ايمان بزرگى از خود نشان دادى .
گويى مرگ را چون هدف روشنى در مقابل خود مى‏ديدى و رقص‏كنان به سوى آن شتافتى .
اى نجمه به فداى تو باد ، برو كه سعادتمند رفتى ، ولى فراموش نكن كه به من وعده كردى كه در آن دنيا مرا از ياد نبرى و همان طور كه حين وداع با تو گفتم ، دعا كن كه من هم به زودى به دنبال تو بيايم تا جشن عروسى خود را آنجا يعنى در عالم پاك و بى‏آلايش تكميل كنيم . حضار از اين سخنرانى عالى ، تعجب كرده و از جهتى متأثر شدند و بر شجاعت و محبت اين زن به ديده احترام نگريستند

منبع :
نظرات کاربران (0)
ارسال دیدگاه