فضایل و کرامات امام هادی علیه السلام
عناوین این مقاله
با کلیک روی هر عنوان به محتوای مربوط به آن هدایت می شویدمنتخب خدا
همچنانکه پروردگار دوازده نقیب از بنى اسرائیل برگزید، براى این امّت هم دوازده پیشوا اختیار کرد تا به اذن او پیشوا و راهنماى مردم به سوى او باشند.
«ذُرِّیَّهً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ»[1] آیا مگر نه اینکه خداوند مى داند رسالتش را در کجا قرار دهد؟
از همین رو امامان ما ازجمله امام هادی (ع) که یکی از برترین مخلوقات خداست، براى این منصب بزرگ الهى توسط خداوند برگزیده شده است! امام نیز خدا را بنده بود و ایمان و معرفت به خدا دلش را آرام بخشیده بود.
تسلیم خدا
دوست داشت در برابر خدا تسلیم باشد به همین علّت خداهم با اودوستى مى ورزید و وى را جایگاهى والا عطا کرد و در پیشگاه پروردگارش مورد پسند قرار گرفت.
کرامتهایى که بر آن حضرت آشکار شد چیزى جز نشانه اى آشکار براى نمایاندن نهایت محبّت خدا به او و نتیجتاً نهایت میزان محبّت او به خدا و تسلیم و خشنودى اش بدانچه خداوند براى او در نظرداشت، نبود.
صفات امام
امام هادى علیه السلام ذکرى داشت که به نظر مى رسد خود آن را تکرار مى کرده است.
وى این ذکر را به شیعیانش آموخت و به آنان فرمود: از خداخواسته ام که هر کس پس از مرگم، (به آرامگاهم آمد و) با این ذکر خدا را خواند دعایش را اجابت گوید. این ذکر چنین است: «یا عُدَّتِی عِنْدَ الْعُدَدِ وَ یا رَجَائِی وَ الْمُعْتَمَدُ وَ یا کهْفِی وَ السَّنَدُ وَ یا وَاحِدُ یا أحَدُ وَ یا قُلْ هُوَ اللهُ أحَدٌ أسْألُک اللّهم بِحَقِّ مَنْ خَلَقْتَهُ مِنْ خَلْقِک وَ لَمْ تَجْعَلْ فِی خَلْقِک مِثْلَهُمْ أحَداً صَلِّ عَلَی جَمَاعَتِهِمْ وَ افْعَلْ بِی کذا وَ کذا (به جای کذا و کذا حاجت خود را بگوید)»[2]
این ذکر، در واقع دیباچه صفات امام و کلید شناخت اوست.
عبد مطیع خدا
او بنده اى بود که خدا را خالصانه مى پرستید و نمونه کاملى بود از آنچه که در این حدیث قدسى آمده است: «بنده من! مرا فرمان بر، تا نمونه اى از من یا مثل من شوى. من به چیزى مى گویم باش پس همان مى شود و تو هم به چیزى مى گویى باش پس همان مى شود[3]».
او بنده اى بود مطیع خدا و خدا هم موجودات را رام و فرمانبر او کرد او از پروردگارش ترسید و خدا هم هر چیز را از او ترسانید.
ما باید کرامت هاى اهل بیت علیهم السلام را در این چهارچوب قرار دهیم که این همان چهارچوب مناسبى است که آنان خود و علم و کرامت خویش را در آن نهادند.
نمونه اول
به عنوان نمونه وقتى که خداوند برخى از آیات خویش را بر دست امام هادى علیه السلام ظاهر ساخت و یکى از دوستانش ظرفیت تحمّل آن را نداشت و شیطان او را در این خصوص به وسوسه انداخت، امام فوراً کوشید او را از اشتباه بیرون آورد.
لذا به وى فرمود: «امّا آنچه در سینه تو خَلَجان کرد، پس اگر "عالم" بخواهد تو را از آن آگاه مى سازد.
خداوند بر غیب خویش کسى را مطلع نکرد مگر رسولى که او را پسندید.
پس هر آنچه نزد رسول است، پیش "عالم" هم موجود است و هر آنچه رسول بر آن آگاه شد ، جانشینان او هم بر آن آگاهند تا مبادا زمین از حجّتى که با او علمى باشد که به راستى گفتارش و جواز عدالتش دلالت مى کند، خالى نماند.
اى فتح! بعید نیست که شیطان خواسته باشد براى تو شبهه اى ایجاد کند و در برخى از آنچه که من با تو گفتم و تو را از آن آگاه ساختم، گمان و تردید پدید آرد تا تو را از راه خدا و صراط مستقیم او به در برد.
آنگاه تو خواهى گفت: "حال که اینان چنین اند، پس خدایگان اند".
پناه بر خدا! اینان (ائمه) مخلوق و پرورش یافتگان الهی اند، مطیع خدایند و در پیشگاه او خوارند و بدو متمایل.
پس چنانچه شیطان از ناحیه آنچه به تو باز گفتم، بر تو وارد شد او را با سخنى که با تو در میان نهادم، سرکوب کن».
فتح گوید: به آن حضرت گفتم: فدایت شوم! مشکل مرا، حَل کردى و شبهه شیطان ملعون را با این توضیح بر طرف ساختى. در ذهن من آن بود که شما خدایگان اید.
فتح گوید: در این هنگام امام هادى علیه السلام به سجده افتاد و در سجودش مى فرمود: "اى آفریدگارم! من براى تو خوار و فرو تنم".
فتح گوید: او همچنان در سجده بود تا آنکه شب به سر رسید.[4]
کرامتهایى که اینک براى شما بازگو مى کنیم به لطف همین ارتباط استوار میان امام و پروردگارش بوده است.
پیروان امام علیه السلام از دانشمندان ربّانى و مجاهدان صابر ، نیز همانند او، خدا را به اخلاص مى پرستیدند و خداوند هم پاداش کردار صالح آنان را تباه نمى کند و آنان را در دنیا، همچون آخرت، یارى مى رساند که خود فرموده است: «وَلَیَنصُرَنَّ اللَّهُ مَن یَنصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِیٌ عَزِیزٌ»[5] و باز فرموده است: «وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ»[6]
بدینسان خواهیم دید که چگونه امام، مؤمنان را دعا مى کند و خدا چگونه دعایش را در حق آنان اجابت مى فرماید.
نمونه دوم
یونس نقاش، یکى از دوستان امام است که توفیق خدمتگزارى به امام را یافت. روزى لرزان خدمت آن حضرت آمد و گفت: «سرورم! تو را سفارش مى کنم که در حق خانواده ام نیکى کنید امام علیه السلام پرسید: چه خبراست؟ گفت: خیال فرار دارم.
امام لبخند زنان پرسید: چرا؟ گفت: موسى بن بغا، نگین با ارزشى براى من فرستاد که بر آن نقشى بنگارم. موقع نقاشى این نگین دو قسمت شد و فردا وعده اوست که نگین را بگیرد، موسى بن بغا هم که حالش معلوم است، یا هزار تازیانه به من مى زند و یا مرا مى کشد.
امام فرمود: به خانه ات برگرد که جز خیر و نیکى چیز دیگرى نخواهد بود.
چون صبح فرا رسید، یونس لرزان خدمت امام آمد و عرض کرد: فرستاده ابن بغا آمده تا نگین را بگیرد. امام فرمود: برو که جز خیرنخواهى دید.
یونس پرسید: سرورم به او چه پاسخى بدهم؟ امام تبسمى کرد و فرمود: پیش او برو و ببین به تو چه مى گوید، هرگز جز خیر چیز دیگرى نخواهد بود.
یونس رفت و خندان بازگشت و به امام گفت: سرورم فرستاده ابن بغابه من گفت: کنیزکان سَرِ این نگین خصومت کردند، اگر ممکن است آن را به دو نیم کن تا تو را بى نیاز کنیم.
امام علیه السلام فرمود: خدایا سپاس توراست که ما را از آنها قرار دادى که حق شکر تو را به جاى آوردند.به او چه گفتى؟ یونس پاسخ داد: گفتم مرا مهلت ده تا در باره آن فکر کنم که چگونه این کار را انجام دهم. امام فرمود: درست گفتى.[7]»
این حدیث در منابع معتبر روایی نقل شده و منافاتی با عقاید شیعه ندارد؛ از این گزارشی قابل پذیرش است و خبر دادن به وقوع حادثه ای در آینده به واسطه علم غیب الهی بوده است که در واقع، بدون اطلاع دادن حضرت نیز قرار بود چنین حادثهای رُخ دهد. به همین جهت، عالمان دینی این حدیث را در باب علم ائمه(ع) به آینده،[8] و دلایل امامت و معجزات امام(ع)[9] آوردهاند
نمونه سوم
ماجرایى است که ابو هاشم جعفرى در مسئله تأدیب پیروان امام هادی علیه السلام توسط امام نقل مى کند و مى گوید: «تنگدستى و مضیقه سختی بر من وارد شد ، من به خدمت حضرت امام علی النقی (علیه السلام) رفتم ، اذن نشستنم داد ، چون نشستم فرمود: «ای ابوهاشم کدام نعمتی را که خدا به تو داده میتوانی شکر آنرا به جا آوری ؟» ابوهاشم می گوید : از فشار اندوه خاموش ماندم و ندانستم چه بگویم ؛ آنحضرت ابتدا به سخن نمود و فرمود : خدا ایمان را روزی تو گردانید و به وسیله آن بدنت را بر آتش حرام نمود و عافیت به تو ارزانی داشت و تو را برای عبادت یاری کرد و قناعت را به تو داد و در اثر آن تو را از ریختن آبرویت محفوظ گردانید ، ای ابوهاشم من سخن گفتن با تو را به این کلمات ابتدا نمودم زیرا گمان کردم میخواهی از آن کسیکه این همه نعمت به تو داده نزد من شکایت کنی و دستور دادم صد دینار به تو بپردازند آنرا تحویل بگیر»[10]
از این روایت چنین به نظر مى رسد که عمل آن حضرت در بر خورد با یاران و دوستان مشروط به پایبندى آنها به واجبات دینى بوده است.
ابو محمّد طبرى، در همین باره ماجراى انگشترى را که به لطف امام بدو رسیده بود نقل کرده و گفته است: "آرزو مى کردم که اى کاش انگشترى از جانب آن حضرت به دستم مى رسید. ناگاه نصیر خدمتکار دو درهم برایم آورد و من یک انگشترى درست کردم. نزد قومى رفتم که در حال باده گسارى بودند آنان دامنگیرمن شدند تا آنجا که یکى دو پیاله شراب نوشیدم. انگشترى چنان درانگشتم تنگ بود که نمى توانستم آن را به هنگام گرفتن وضو بگردانم. پس شب به سر رسید و صبح شد در حالى که من انگشترى را گم کرده بودم. از این رو به درگاه خدا توبه آوردم".[11]
گرایش و بستگى انسان به اهل بیت پیامبرصلى الله علیه وآله اگر خالص و بى شائبه و تنها به خاطر خدا باشد، وسیله اى خواهد شد براى هدایت و سعادت فرد.
دعای امام
ماجراى زیر مى تواند حاکى از عمق راستى این حقیقت باشد جماعتى از اهل اصفهان روایت کرده اند که مردى در این شهر بود عبدالرحمن نام، او شیعه مذهب بود.
از او پرسیدند: چرا مذهب شیعه را برگزیدى، و قائل به امامت امام على النقى شدى؟ پاسخ داد: «به خاطرمعجزه اى که از وى دیدم. داستان از این قرار بود که مردى تنگدست بودم، با این حال زباندار وپر جرأت بودم. در یکى از سالها اهل اصفهان مرا با جماعتى براى تظلّم نزد متوکّل فرستادند.
چون ما نزد متوکّل رفتیم، روزى بر در سراى او بودیم که دستور داد امام را احضار کنند. من از شخصى پرسیدم که این مرد کیست که متوکّل دستور احضار او را داد؟ مرد پاسخ داد: آن مرد امام على النقى یکى از علوی ها است که رافضه (شیعیان) او را پیشواى خود مى دانند سپس گفت: ممکن است متوکّل او را احضار کرده تا به قتلش رساند. من با خود گفتم: از جاى خود تکان نمى خورم تا این مرد علوى بیاید و او را ببینم. ناگهان شخصى سوار بر اسب پیدا شد، مردم براى احترام در طرف راست و چپ راه او صف کشیدند و به تماشایش مشغول شدند.
چون نگاه من بر او افتاد مهرش در دلم جاى گرفت و شروع کردم در حق وى دعا کردن که خداوند آزار متوکّل را از او باز دارد. آن حضرت از میان مردم مى گذشت، در حالى که نگاهش به یال اسب خویش بود و نه به راست مى نگریست و نه به چپ. من نیز همچنان به دعا گویى او مشغول بودم.
پس چون به طرف من آمد، نگاه کرد و فرمود: خدا دعاى تو را مستجاب کند و عمرت را دراز و فرزندانت را بسیار گرداند.
چون من این سخن را شنیدم لرزه بر اندامم افتاد و در میان دوستانم افتادم. آنها از من پرسیدند که تو را چه مى شود؟ گفتم: خیر است و حال خود را با کسى باز نگفتم. پس به اصفهان برگشتم، خداوند ثروت بسیار به من ارزانى فرمود و آنچه امروز در خانه دارم به یک میلیون درهم مى رسد به جز آنچه که بیرون از خانه دارم و ده فرزند هم به من داده شد و اکنون بیش از هفتاد سال از عمر من گذشته است و قائل به امامت مردى هستم که از دل من خبر داده و دعایش در حق من به اجابت رسیده است.»[12]
بدینسان خداوند سبحان دعاى ولى بزرگوار خویش، امام هادى علیه السلام، را در حق یکى از مردم که او را دوست مى داشت و از ستم سلطان بر وى بیمناک گشته بود اجابت نمود، اگر چه آن مرد قبل از این جزو دوستان و پیروان وى نبود.
نفرین امام
در همین حال برادر امام هادی علیه السلام یعنى موسى بن محمّد رامى بینیم که قصد وارد کردن خلل به دین را داشت. امّا امام بر او نفرین کرد و دعایش در حق او مستجاب شد.
توجیه این امر براى ما این است که آن حضرت همچون دیگر انبیا و اوصیا براى رضاى پروردگارشان مى کوشیدند و خداوند نیز آنها را تأیید مى فرمود، چون آنها دینش را یارى مى دادند و هر کس که دین خدا را یارى رساند خدا هم البته بدو کمک کند.
از یعقوب بن یاسر روایت شده است که گفت: متوکّل مى گفت: واى برشما! کار امام هادى مرا عاجز کرده، نه حاضر است با من شراب بنوشد و نه در مجلس شراب من بنشیند و نه من در این امور فرصتى مى یابم( که او را به این گونه کارها بکشانم).
گفتند: اگر از او فرصتى نیابى در عوض این برادرش موسى است که باده گسار و نوازنده است، مى خورد و مى نوشد و عشق بازى مى کند، بفرستید او را بیاورند و بر مردم کار را مشتبه سازید و بگویید این شخص ابن الرضا است.
متوکّل نامه اى به موسى نوشت و او را با تعظیم و تجلیل وارد کردند و همه بنى هاشم و سران لشکر و مردم به استقبالش شتافتند، غرض متوکّل این بود که وقتى او رسید املاکى به وى واگذار کند و دخترى به او بدهد و ساقیان شراب و کنیزکان نوازنده نزد وى بفرستد و در حق او احسان و نکویى به خرج دهد و منزلى عالى در اختیارش گذارد که خود در آنجا به دیدنش برود.
چون موسى وارد شد، حضرت هادى علیه السلام در پل وصیف - نام جایى است که به پیشواز مسافرین مى روند - با موسى ملاقات کرد و بر وى سلام گفت: و حقّش را ادا کرد و فرمود: این مرد (متوکّل) تو را فراخوانده تاحرمتت را هتک کند و از شأن تو بکاهد. به او بگو که اصلاً اهل باده گسارى نیستى
موسى گفت: اگر مرا براى این غرض خواسته پس باید چه کنم؟ فرمود: شأن خویش نگاه دار و چنین کارى مکن.
موسى از پذیرفتن پند و اندرز امام خوددارى کرد.امام صحبت خود را تکرار کرد ولى مؤثر واقع نشد. عاقبت آن حضرت فرمود: ولى بدان که این مجلس که متوکّل در نظر گرفته مجلسى است که هرگز تو با او در آن گرد نیایید، و همان شد.
سه سال موسى در آنجا اقامت گزید هر روز بامدادان بر در سراى او مى رفت، یک روز مى گفتند: مست است فردا صبح بیا و روز دیگرمى رفت، روز بعد مى گفتند، داروئى خورده و خفته است، فردا بیا، مدت سه سال اینچنین گذشت تا متوکل کشته شد وآن دو با هم دیدار نکردند.[13]
پی نوشت ها:
[13] بحارالانوار، ج 50، ص 142
English