پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

از كجا دانستند ؟

از كجا دانستند ؟

يكى از كوهنوردان مى‏گويد : در تمام مدت سال از منزلم تا بالاترين نقطه تپه‏اى كه در محيط زندگيم بود ، راهپيمايى مى‏كردم . زمستان بسيار سردى بود ، برف سنگينى زمين را پوشانده بود ، از محلى كه رفته بودم بر مى‏گشتم ، در مسير راهم در بالاى تپه حوضچه‏اى پر آب بود . گنجشك‏هاى زيادى هر روز پس از خوردن دانه به كنار آن حوضچه براى آب خوردن مى‏آمدند ؛ آن روز سطح حوضچه را يخ ضخيمى پوشانده بود ، گنجشك‏ها به عادت هر روز كنار حوضچه آمدند نوك زدند ، سطح محل را يخ زده يافتند ، ايستادم تا ببينم كه اين حيوانات كوچك ولى با حوصله چه مى‏كنند . ناگهان يكى از آن‏ها روى يخ آمد و به پشت بر سطح يخ خوابيد ، پس از چند ثانيه به كنارى رفت ، ديگرى به جاى او خوابيد و پس از چند لحظه دومى برخاست ، سومى به جاى او قرار گرفت ، همين طور مسئله تكرار شد تا با حرارت بدن خود آن قسمت را آب كردند ؛ وقتى نازك شد با نوك خود شكستند آب بيرون زد ، همه خود را سيراب كردند و رفتند ؛ راستى اين عمل اعجاب‏انگيز چيست ؟ از كجا فهميدند كه يخ با حرارت آب مى‏شود سپس از كجا فهميدند كه بدن خود آن‏ها حرارت مناسب را دارد و از كجا دانستند كه بايد اين حرارت با خوابيدن روى يخ به يخ برسد و از كجا فهميدند كه با خوابيدن يك نفر مشكل حل نمى‏شود ، بلكه بايد به نوبت اين برنامه را دنبال كرد ؟ آيا جز هدايت حضرت حق اسم ديگرى بر اين داستان مى‏توان گذاشت ؟!

منبع
  • برگرفته از کتاب داستانهای عبرت آموز استاد حسین انصاریان