پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

حكايت مرد گنهكار

حكايت مرد گنهكار

وقتى گنهكارى نزد امام صادق عليه السلام آمد و گفت كه مى‏خواهم توبه كنم، امام فرمودند: واقعاً مى‏خواهى توبه كنى يا مثل بقيّه حرف مى‏زنى؟!

گفت: نه، مى‏خواهم واقعاً توبه كنم.

فرمود: توبه‏اى كه ما مى‏گوييم حاضرى انجام دهى؟!

عرض كرد: بله.

فرمود: اگر اين توبه‏اى كه من مى‏گويم، انجام دهى، به خدا قسم بهشت خدا را براى ورود تو ضامن مى‏شوم. اگر آن توبه‏اى كه من مى‏گويم انجام بدهى، معامله‏اى بالاتر از اين با تو مى‏كنم.

عرض كرد: آقا بگوييد.

امام صادق فرمودند:

«اخرُج مِمّا أنتَ فِيهِ»

هر چه كه خدا نمى‏خواهد و الان هستى بيرون بيا، اين توبه است. اگر حسودى! رابطه‏ات را با حسد قطع كن، اگر متكبّرى! پر تكبّرت را قيچى كن، اگر مغرورى! پر غرورت را آتش بزن، رياكارى! ريايت را بيرون بياور و در آتش جهنّم بريز، منافقى! از دو رو بودن دست بردار، در اداره كم كارى مى‏كنى؟! كم كارى نكن، اگر از عيش و نوش بيشتر لذّت مى‏برى، از عيش و نوش بيرون بيا، شهوترانى! از شهوترانى بيرون بيا، چشم‏چرانى! از چشم‏چرانى بيرون بيا، هنوز هم مال حرام دوست دارى، علاقه‏ات را از مال حرام قطع كن:

«اخرُج مِمّا أنتَ فِيهِ»

، از جلد گناه بيرون بيا. آن مرد فكرى كرد و گفت:

«خَرَجتُ مِمّا أنا فيِهِ»

بيرون آمدم، ميليونر هم بود، گوسفند داشت، شتر داشت، آسياب داشت، مغازه داشت، ملك اجاره‏اى داشت، بيرون آمد.

ابوبصير مى‏گويد: روزى در كوفه او را ديدم كه فقط يك پيراهن عربى پوشيده بود. به او گفتم كجايى؟!

گفت: دنبال يك پيراهن مى‏گردم، اين پيراهنى كه تن من است، مال همان روزهايى است كه در گناه بودم، از كوه به تنم سنگين‏تر است. گفت: يك پيراهن به او دادم، مرا دعا كرد. گفتم: خانه‏ها، آسياب و غيره را چه كردى؟ گفت: هيچ كدام درست نبود، پرسيدم: گوسفندها را چه كردى؟ گفت: هيچ كدام درست نبود، زن و بچه را چه كردى؟ گفت: ازدواج من با زن طاغوتى بنى‏اميّه بود. او حاضر نشد راه مرا قبول كند. پرسيدم: الان بچه‏ها چه كاره هستند؟ گفت: بچه‏ها مرا ديوانه خواندند، آنها هم رفتند، ما مانديم و اين پيراهن. گريه‏ام گرفته كه اين پيراهن چرا تن من است؟ چطور زمانى كه اين همه مال داشتى، سنگين نبود، چون نور خدا در دل نبود كسى كه نورانى و سبك شده، حتى يك پر كاه هم مثل كوه دماوند براى او سنگين است.

چند روز او را نديدم، سراغش را گرفتم، گفتند يك قطعه‏اى هست خراب شده كسى هم در آن نيست، صاحبانش هم دست برداشته‏اند آنجا افتاده، بالاى سرش رفتم، گفتم دكتر برايت بياورم؟

گفت: نه، دكتر مرا مريض كرده است:

در دست طبيب است علاج همه دردى‏

 

دردى كه طبيبم دهد آن را چه علاج است‏

     

سرش را به دامن گرفتم، از حال رفت، بعد از چند لحظه چشمش را باز كرد و گفت: ابو بصير، مولايم امام صادق عليه السلام الان به ضمانتش عمل كرد، چون پارسال به من گفته بود كه بيا بيرون، من ضامن مى‏شوم تا به بهشت بروى، الان ملائكه خدا در خرابه هستند، آنها به من گفتند كه امام صادق عليه السلام به ما گفته‏اند كه تو اهل بهشت هستى.

منبع
  • پایگاه عرفان