پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

زن يزيد به خرابه شام مى آيد

زن يزيد به خرابه شام مى آيد

همسر یزید با شناختن حضرت زینب(س) و حقیقت اسیران کربلا، بر یزید شورید و فریاد مظلومیت اهل‌بیت(ع) را در کاخ شام طنین‌انداز کرد.

دیدار همسر یزید با اسیران

زن یزید که سال‌ها پیش در خانه عبدالله بن جعفر، زیر دست علیا مخدره حضرت زینب(س)، کاملاً تربیت شده بود، روزگار او را به شام خراب انداخته بود و از جایی خبر نداشت. روزی بر سر زبان‌ها افتاد که جماعتی از اسیران خارجی به شام آمده‌اند. این زن از یزید درخواست کرد که به دیدار آنان برود. یزید گفت: شب برو.

چون شب فرا رسید، فرمان داد تا کرسی‌ای در خانه نصب کردند. بر کرسی قرار گرفت و حال رقت‌بار آن اسیران، او را کاملاً متأثر گردانید. سؤال کرد: بزرگ شما کیست؟ علیا مخدره را نشان دادند.

گفت: ای زن اسیر، شما از اهل کدام دیارید؟

فرمود: از اهل مدینه.

آن زن گفت: عرب، همه شهرها را مدینه می‌گوید؛ شما از کدام مدینه هستید؟

فرمود: از مدینه رسول خدا(ص).

آن زن از کرسی فرود آمد و بر روی خاک نشست. علیا مخدره سبب را سؤال کرد. گفت: به پاس احترام مدینه رسول خدا(ص).

سپس گفت: ای زن اسیر، تو را به خدا قسم می‌دهم، آیا هیچ در محله بنی‌هاشم آمد و شد داشته‌ای؟

علیا مخدره فرمود: من در محله بنی‌هاشم بزرگ شده‌ام.

آن زن گفت: ای زن اسیر، قلب مرا مضطرب کردی. تو را به خدا قسم می‌دهم، آیا هیچ در خانه آقایم امیرالمؤمنین(ع) عبور نموده‌ای و آیا هیچ بی‌بی من، علیا مخدره حضرت زینب(س)، را زیارت کرده‌ای؟

حضرت زینب(س) دیگر نتوانست خودداری نماید. صدای شیون او بلند شد و فرمود: حق داری زینب را نمی‌شناسی؛ من زینبم!

بگفت اى زن ، زدى آتش به جانم

كلامت سوخت مغز استخوانم

اگر تو زينبى ، پس كو حسينت

اگر تو زينبى كو نور عينت

بگفتا تشنه او را سر بريدند

به دشت كربلا در خون كشيدند

جوانانش به مثل شاخ ريحان

مقطع گشته چون اوراق قرآن

چه گويم من ز عباس دلاور

كه دست او جدا كردند ز پيكر

هم عبدالله و عون و جعفرش را

به خاك و خون كشيدند اكبرش را

دريغ از قاسم نو كد خدايش

كه از خون گشته رنگين دست و پايش

ز فرعون و زنمرود و ز شداد

ندارد اين چنين ظلمى كسى ياد

كه تير كين زند بر شير خواره

كند حلقوم او را پاره پاره

زدند آتش به خرگاه حسينى

به غارت رفت اموال حسينى

مرا آخر زسر معجر كشيدند

تن بيمار را در غل كشيدند

حكايت گر ز شام و كوفه دارم

رسد گفتار تا روز شمارم

فریاد همسر یزید در بارگاه

زینب بزرگ(س) فرمود: ای زن، از حسین پرسش می‌کنی؟! این سری که در خانه یزید منصوب است، از آنِ حسین است.

آن زن از شنیدن این کلمات، دنیا در نظرش تیره و تار گردید و آتشی در دلش افتاد. مانند شخص دیوانه، نعره‌زنان، بی‌حجاب، با گیسوان پریشان و سر و پای برهنه، به بارگاه یزید دوید و فریاد زد:

ای پسر معاویه! «رَأْسُ ابنِ بنتِ رسولِ الله منصوبٌ علی بابِ داری؟»؛ سرِ پسرِ دخترِ پیامبر(ص) را در خانه من نصب کرده‌ای، با اینکه او ودیعه رسول خداست؟

سپس ناله زد: «واحسیناه! واغریباه! وامظلوماه! واقتیلَ اولادِ الأدعیاء! والله یعزّ علی رسولِ الله و علی أمیرالمؤمنین.»

یزید یک‌باره دست و پای خود را گم کرد. دید فرزندان، غلامان و حتی عیالات او بر او شوریده‌اند. از آن پس، چنان دنیا بر او تنگ شد و زندگی بر او ناگوار افتاد که به خانه تاریک می‌رفت، لطمه به صورت می‌زد و می‌گفت: «ما لی و لِحسین بن علی؟»

تغییر رفتار یزید با اهل‌بیت(ع)

از همین رو، چاره‌ای جز این ندید که خط سیر خود را نسبت به اهل‌بیت(ع) عوض کند. پس به همسر خود گفت: برو آنان را از خرابه به منزلی نیکو ببر.

آن زن با شتاب، با چشم گریان و شیون‌کنان، آمد و زیر بغل علیا مخدره حضرت زینب(س) را گرفت و گفت: ای سیده من! کاش از هر دو چشم کور می‌شدم و تو را به این حال نمی‌دیدم.

سپس اهل‌بیت(ع) را برداشت و به خانه برد و فریاد کشید:

ای زنان مروانیه! ای بنات سفیانیه! مبادا دیگر خنده کنید! مبادا دیگر شادی کنید! به خدا قسم، اینها خارجی نیستند؛ این جماعت، اسیران ذریه رسول خدا(ص)، فرزندان فاطمه زهرا(س) و علی مرتضی(ع)، و آل یس و طه می‌باشند.

 

نویسنده: عباس عزيزى

منبع
  • 200 داستان از فضايل ، مصايب و كرامات حضرت زينب (ع)