پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

پور ام ‏البنین از علی ‏اکبر خوشدل تهرانی‏

پور ام ‏البنین از علی ‏اکبر خوشدل تهرانی‏

کیست آن خسرو فلک کریاس 

مه رخشان این بلند اساس‏ 

بنده‏اش چار ام و هفت آبا 

برتر از شش جهات و پنج حواس‏ 

شه و شهزاده، میر و آزاده 

آنکه فضلش فزون بود ز قیاس‏ 

نیست بر درک علم او میزان 

چیست بر کسب فیض او مقیاس‏ 

اینچنین خسروی که کردم وصف 

پور ام‏البنین بود عباس‏

شبل شیر خدا امیر غری 

که پس از مصطفاست رهبر ناس‏ 

آنکه بد بهر شاه عصر حسین 

چون علی بهر سید ثقلین‏ 

آنکه در عزم و رزم نادره بود 

چون پدر از کمال دین سره بود 

بیشه‏ی غیرت و شجاعت را 

اسدالله وار قسوره بود 

آنکه از بعد دخت پاک رسول 

مادرش بانوی مطهره بود 

بی‏مثال از خصال باطنه بود 

بی‏همال از صفات ظاهره بود 

از وفا و سخا و صدق و صفا 

در خور صد جهان مفاخره بود 

فاش‏تر گویمت که همچو پدر 

عشق و اخلاص و صدق یکسره بود 

آن پدر را چنین پسر باید 

گنج حق را چنین گهر شاید 

در سحرگاه چارم شعبان 

متولد شد آن خدیو زمان‏ 

سومش عید سیدالشهداست 

چارمش عید آن مه تابان‏ 

هیچ دانی چرا ولادت وی 

هست روزی قفای شاه جهان‏ 

شه ز پیش و وزیر از عقبش 

طبق معمول دهر، هست روان‏ 

همچنین مه ز مهر گیرد نور 

قمر از فیض شمس شد رخشان‏ 

هان که شمس الولایه است حسین 

هست عباس ماه روشن آن‏ 

زان گشودی پس از برادر چهر 

که کند کسب نور، ماه از مهر 

کان ایثار و آیت میثاق 

بولی زمان خود مشتاق‏ 

شد طلوعش ز آسمان حجاز

هم افولش بسر زمین عراق‏ 

آنکه جز ابرویش که بودی جفت 

در صفات حمیده بودی طاق‏ 

آنکه روز ولادتش پدرش 

بدر آورد دستش از قنداق‏ 

بوسه‏ها زد بدست شیر دلی 

که دریدی صفوف کفر و نفاق‏ 

آنکه پشت امام را بشکست 

غم قتلش، که مرگ به ز فراق‏ 

آنکه صفها ز مشرکین بشکست 

غم او پشت شاه دین بشکست‏ 

روز در خدمت امام همام 

شب وی در کشیک و پاس خیام‏ 

گفت من لایق برادری‏اش 

نیستم، کیستم، کمینه غلام‏ 

گه علمدار و گاه سقا بود 

بهر آن کودکان عطشان کام‏ 

تا که دخت برادرش آورد

مشک خشکیده را بسوز تمام‏ 

از سکینه گرفت قربه و خواست 

اذن جنگ از بزرگوار امام‏ 

اذن بگرفت و حمله‏ور گردید 

شیرآسا به روبهان و لئام‏ 

از وفایش عیان طلیعه شدی 

چونکه او وارد شریعه شدی‏ 

خواند آب فرات موج زنش 

بسوی خود که تر کند دهنش‏ 

دست بردی بریز آب و رساند 

تا بقرب لب شکر شکنش‏ 

یادش آمد ز تشنگی حسین 

زین تذکر بلرزه شد بدنش‏ 

بود این لرزه از کمال وفا 

جان «خوشدل» فدای جان و تنش‏ 

گفت آبست بر غلام حرام 

تا بود تشنه خسرو زمنش‏ 

میرود بانگ العطش به فلک 

این زمان از حریم مؤتمنش‏ 

خاصه آن شیرخوار مه‏پاره 

کز عطش کرده غش بگهواره‏ 

این بگفت و ز دل کشید خروش 

مشک پر آب را فکند بدوش‏ 

پور شیرخدا مثابه‏ی شیر 

حمله‏ور شد بر آن سباع و وحوش‏ 

ناگهان دست راستش بفتاد 

گفت با دست چپ تو کنون تو بکوش‏ 

دست چپ هم جدا شد از تن وی 

باز میزد بسان قلزم جوش‏ 

تیر بر چشم و فرق منشق گشت 

آبها ریخت، شمع شد خاموش‏ 

بانگ «ادرک اخا» ز دل بکشید 

بلبل باغ عشق رفت از هوش‏ 

موج زن بحر خون بعلقمه شد 

بی‏برادر عزیز فاطمه شد 

منبع
  • راسخون