نهضت اباعبدالله چيزي جز احياي سنت پيامبر(ص) و مبارزه با بدعت ها و اسلام وارونه ي اموي و اموي صفتان نيست.
دين مي تواند با داشتن ظاهر و اسم دين، منحرف و واژگون گردد. امام عليه السلام و يارانش در گفتار و سخن از دين راستين پيامبر (ص) حرف مي زنند؛ ضمن آنکه خطرناکترين دشمن دين آن گاه است که به اسم دين عليه دين اصيل اقدام شود و از دين جز اسم و اقرار زباني و ظاهري چيزي نماند.
حضرت عليه السلام کرامت و بزرگي خود و خاندان و اصحاب و نهضتش را پيوند ميان آنها و نبوت پيامبر(ص) مي داند. نزديک شب عاشورا امام عليه السلام خطاب به اصحابش فرمودند:« خدايا تو را حمد مي کنيم بر اينکه ما را به نبوت گرامي داشتي و به ما قرآن تعليم فرمودي و ما را در دين دانا قرار دادي...».(10)
نهضت امام حسين عليه السلام يک قيام دين مدار و رسالت پذير و اصالت خواه بود و درواقع امام حسين عليه السلام وارث تمام انبياء است و ريختن خونش جهت آبياري و حفظ دين خدا بود.
او خلافت و حکومت يزيد را مساوي با محو دين و اسلام مي دانست و بيعت با او را به معناي امضا و تأييد نابودي دين توسط يزيد و يزيديان مي دانست.
حمايت از دين و آن هم به گونه اي هميشگي و دائمي، سرلوحه ي سخنان پرچمدارش، وجود مقدس و ملکوتي عباس بن علي عليه السلام مي باشد. آن گاه که مي فرمايد:« به خدا قسم اگر دست راستم را قطع کنيد، به حتم من به گونه اي دائمي از دينم حمايت مي کنم.»(11)
فلسفه سياسي اسلام براي مديريت جامعه، بر مبناي دين کامل و در قالب امامت تحقق مي يابد که پس از پيامبر(ص) اين اصل منحرف گرديد؛ در حقيقت معاويه و يزيد به ناحق اين اصل را به دست فراموشي سپردند و به دنبال موروثي کردن خلافت خود و درواقع استوارسازي پادشاهي و ديکتاتوري مستبدانه خود و جانشينان خود بودند.
انسان حق خواهي، مي خواهد جايگاه امامت و ولايت راستين را گوشزد کند و بر سر حکومت ظلم و ستم يزيد و معاويه فرياد کشد و تا جايي پيش رود که حتي جانش را در اين راه فدا نمايد.
درواقع امامت و ولايت همان دين و پذيرش آن، همان پذيرش دين خاتم است. سيدالشهداء در نامه به اهل کوفه مي نويسد:« به جانم سوگند، هدفم، جز آنکه به کتاب خدا حکومت و داوري کند و قيام بر قسط و عدل نمايد و به دين حق گردن نهد و خود را وقف راه خدا کرده باشد، نيست.»(12)
عباس عليه السلام در اشعاري هنگام قطع دستان خود، دين را جداي از امامت معصوم عليه السلام که يه يقين راستگوست، نمي داند. او مي فرمايد:« به خدا قسم اگر دست راستم را قطع نماييد، به حتم پيوسته از دين و از امام عليه السلام که به يقين راستگو و از نسل پيامبر است، حمايت مي کنم.»(13)
امام عليه السلام خود را منطبق با ولايت و امامت الهي معرفي مي کند و از اين راه، دشمن مقابل خود را خلع سلاح مي کند و حکومت و خلافتش را باطل و طاغوت و نامشروع مي داند:« اي مردم! اگر تقواي خدا پيشه کنيد و حق را براي صاحبش بنشانيد. خدا از شما بيشتر راضي خواهد بود. ما دودمان پيامبريم و به عهد، داراي اين امر( حکومت) و ولايت بر شما هستيم و از ديگراني که به ناحق مدعي آنند و در ميان شما به ستم و تجاوز حکومت مي کنند، سزاوارتريم».(14)
افشاي يزيد به عنوان فردي سگ باز و کبوترباز و ميمون باز و نوازندگي و عياشي و فسق و فجور، در واقع طرح عدم صلاحيت و ناشايست بودن او براي خلافت جهان اسلام مي باشد.
حضرت عليه السلام، معاويه را نيز براي پست خلافت مسلمين ناشايست مي دانست:
اي معاويه برايم نوشته اي که مردم را به فتنه بيندازم. من فتنه اي بالاتر از زمامداري تو بر مردم نمي شناسم و اگر اهل مبارزه باشم، جهاد با تو را برترين کار مي دانم و اگر با تو نجنگيده ام، از خدا آمرزش مي خواهم.(15)
سخن از شايستگي زمامدار و امام و پيشوا در منطق عاشورا بسيار مهم و اساسي است و اين است که اين نهضت را يک سر و گردن از ديگر قيام ها بالاتر مي برد؛ چرا که اصل برتري و مزيت اخلاقي و علمي صاحب ولايت و خلافت بر مسلمانان يک اصل عقلاني و مقبول مي باشد و تمام جهانيان آن را پسنديده و مورد قبول قرار مي دهند. اين است که اين نهضت را در بعدي جهاني و فراديني مطرح کرده است.
نويسنده: عبدالحميد عارفيان*
پي نوشت ها :
* مدرس حوزه علميه امام خميني (ره)
1. موسوعة کلمات الامام الحسين؛ ص 404-405.
2. الکامل في التاريخ؛ ج 3، ص 282.
3. مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 101.
4. بحارالانوار؛ ج 44، ص 329.
5. موسوعة کلمات الامام الحسين؛ ص 398.
6. لهوف؛ ص 45.
7. موسوعة کلمات الامام الحسين؛ ص 463.
8. بحارالانوار؛ ج 44، ص 41.
9. همان؛ ص 488.
10. همان؛ ج44، ص 488.
11. در کربلا چه گذشت؛ ص 421.
12. ارشاد مفيد؛ ج 2، ص 35.
13. در کربلا چه گذشت؛ ص 421.
14. بحارالانوار؛ ج 44، ص 377.
15. الغدير؛ ج 10، ص 160.