چکیده
سلیمان بن صرد خزاعی از بزرگان و رهبران شیعهٔ عراق و از اصحاب و یاران نزدیک امامان نخستین شیعه است. او در بیشتر حوادث سیاسی، بهویژه جنگهای دوران امام علی و امام حسن (ع)، در کنار امامان حضور داشته و کارنامهای درخشان از خود به جای گذاشته است. با آنکه وی طلایهدار نهضت دعوت از امام حسین (ع) برای آمدن به عراق بود، خود در حادثهٔ عاشورا غایب است. دربارهٔ علت غیبت او در این واقعه همواره دیدگاهها و احتمالهایی مطرح بوده که در این نوشتار به نقد و بررسی آنها پرداخته میشود. نگاهی واقعبینانه به عملکرد سلیمان میتواند زمینه را برای برداشتهای عبرتآموز از تاریخ، بهویژه در ارتباط با نقش خواص در رقم زدن سرنوشت جوامع، فراهم سازد. در نهایت، هرچند اقوال گوناگونی در توجیه غیبت او در کربلا مطرح شده است، میتوان نتیجه گرفت که وی در یاری امام حسین (ع) کوتاهی کرده است.
کلیدواژهها: سلیمان بن صرد خزاعی، امام حسین (ع)، کربلا، عاشورا، توابین.
مقدمه
بیتردید قیام خونین عاشورا و در پی آن، نهضت تبلیغی اهلبیت (ع) به رهبری امام سجاد (ع) و زینب کبری (ع)، روح بیداری، آزادگی، ظلمستیزی و ایثار را در کالبد جامعهٔ اسلامی دمید و بخش وسیعی از مسلمانان را که در خواب غفلت به سر میبردند، بیدار کرد. این حادثه بهویژه خواصی را که از قافلهٔ کربلا عقب مانده بودند و نتوانسته بودند رسالت خود را به درستی ایفا کنند، به خود آورد و موجب توجه آنها به تقصیر و اشتباهشان شد.
شیعیان عراق به دلیل عدم تصمیمگیری مناسب و اقدام بهموقع، از حرکت اصلاحی امام حسین (ع) جا ماندند؛ ازاینرو بسیج همگانی شیعیان پس از عاشورا و برپایی قیام توابین تأثیر چندانی بر جبران این نقیصه نداشت. اگر انتخاب عراق از سوی امام حسین (ع) را بر اساس معادلات معقول و محاسبهٔ اوضاع مناسب آن دیار ارزیابی کنیم، بیگمان سیل نامهنگاریهای مردم عراق و بیعت گستردهٔ آنان با مسلم بن عقیل، از جمله شرایط زمینهساز این انتخاب بود. هرچند در میان نامهنگاران گروههای سیاسی با انگیزههای گوناگون دیده میشدند، طلایهدار این دعوت، شیعیان مشهور عراق بودند؛ کسانی که در کربلا کمترین حضور را داشتند.
نهضت توابین به رهبری سلیمان بن صرد، سرحلقهٔ قیامهای شیعی عراق و از شاخصترین پیامدهای اجتماعی واقعهٔ عاشوراست. منطق این قیام، جبران اشتباه تاریخی در یارینکردن امامشان بود؛ آنان عدم حمایت از امام را گناهی میدانستند که تنها با کشتن قاتلان او یا کشتهشدن خودشان قابل جبران است. بنابراین نخستین پرسش دربارهٔ توابین، علت عدم حضورشان در کربلاست. این پرسشی است که دربارهٔ دیگر خواص شیعه، مانند محمد حنفیه، عبدالله بن عباس و عبدالله بن جعفر نیز همواره مطرح بوده است.
در این نوشتار به مسئلهٔ عدم حضور سلیمان بن صرد، از بزرگان شیعهٔ کوفه، در قیام کربلا پرداخته میشود و بدون هیچگونه پیشداوری، دیدگاههای مختلف با معیارهای نقد تاریخی بررسی میشود.
سلیمان بن صرد بن جون بن ابیجون خزاعی، از شعیان بزرگ و از اصحاب امیرمؤمنان، امام حسن و امام حسین (ع) است. کنیهٔ او ابومطرف است. گفته میشود در جاهلیت نامش «یسار» بوده و پیامبر (ص) آن را به «سلیمان» تغییر داده است. او از نخستین مسلمانانی است که در کوفه ساکن شد و در آنجا خانهای بنا کرد. وی در سال ۶۵ قمری و در سن ۹۳ سالگی چشم از جهان فروبست [1]؛ بنابراین میتوان تولد او را حدود ۲۸ سال پیش از هجرت دانست.
در خصوص صحابی بودن او اختلافنظر وجود دارد. بیشتر منابع اهل سنت وی را از اصحاب پیامبر (ص) شمرده و دستکم بر این باورند که ایشان را درک کرده است، هرچند مصاحبت چندانی با پیامبر نداشته است؛ با این حال روایتهایی نیز از طریق او از پیامبر نقل شده است[2]. در مقابل، فضل بن شاذان تصریح میکند که سلیمان از تابعین بوده، نه از صحابه[3].
مورخان شیعه و سنی از شخصیت سلیمان به نیکی یاد کردهاند و او را با اوصافی چون فضیلت، شرافت، زهد، تقوا و نفوذ کلمه ستودهاند. سلیمان از شیعیان خاص امیرالمؤمنین علی (ع) بود و در همه یا بیشتر جنگها در کنار امام حضور داشت[4]. نامهٔ امیرالمؤمنین به سلیمان بن صرد در «جبل» نشان میدهد که او یکی از کارگزاران آن حضرت در آن منطقه بوده است[5].
فرماندهی بخشی از سپاه امام در صفین و مبارزهٔ شجاعانهاش با «حوشب» و کشتن او، کارنامهٔ نظامی سلیمان را درخشان ساخته است[6]. پس از آنکه امام ناچار به پذیرش حکمیت شد، سلیمان با چهرهای مجروح نزد ایشان آمد. امام چون صورت خونآلود او را دید، این آیه را تلاوت فرمود: «فَمِنهُم مَن قَضیٰ نَحبَهُ وَ مِنهُم مَن یَنتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبدیلاً» و خطاب به سلیمان فرمود: «تو از کسانی هستی که منتظر شهادتاند و عهد خود را دگرگون نمیکنند.» سلیمان عرض کرد: «ای امیرمؤمنان! به راستی اگر یارانی داشتید، هرگز پیمان حکمیت را نمیپذیرفتید. به خدا سوگند، در میان جمعیت رفتم تا آنان را به وضع نخست بازگردانم، اما جز گروهی اندک، کسی را نیافتم که در او خیری باشد»[7].
با این همه، مضمون نامهای که عبدالله بن مسعود به سلیمان برای دعوت به جنگ صفین نوشته، ابهامهایی را دربارهٔ او پدید میآورد. ابن مسعود با استناد به آیهٔ بیستم سورهٔ کهف، به سلیمان مینویسد: «پس بر تو واجب است که برای جهاد بکوشی و با امیرمؤمنان پایداری کنی» [8]. لحن ترغیبی این نوشتار کوتاه میتواند مؤید آن باشد که سلیمان در آن مقطع دچار تردید بوده است.
اما حضور یا عدم حضور سلیمان در جنگ جمل، از مسائل بحثبرانگیز دربارهٔ اوست. بیشتر منابع از تخلف و سرپیچی او در این جنگ خبر دادهاند و نوشتهاند که علی (ع) وی را به همین سبب توبیخ و سرزنش کرد؛ هرچند متن روایات در این زمینه متفاوت است [9]. بلاذری مینویسد: «پس از جنگ جمل، سلیمان بن صرد امام علی (ع) را در منطقهٔ نجران در نزدیکی کوفه ملاقات کرد. امام صورت خود را از او برگرداند. چون سلیمان از حضور در جنگ جمل سر باز زده بود، امام او را سرزنش کرد و فرمود: تو دچار تردید شدی و گوش خواباندی و نیرنگ به کار بستی، درحالیکه از مورد اعتمادترین افراد نزد من بودی.» سلیمان عذرخواهی کرد و گفت: «دوستی مرا نگهدار؛ در آینده خیرخواهیام خالصتر خواهد بود» [10]. بلاذری گزارشهای دیگری نیز آورده که برخی از نظر محتوا مخدوش به نظر میرسد. همچنین در سلسلهٔ سند این روایات، افرادی متهم به کذب و وضع دیده میشوند؛ ازاینرو برخی علمای شیعه، همچون آیتالله خویی، این روایت را نمیپذیرند و تخلف سلیمان را ناشی از عذری موجه میدانند [11].
شاید بتوان رویگردانی سلیمان از جنگ جمل و در مقابل، پافشاری او بر جنگ صفین را با انگیزههای قومی و قبیلهای تفسیر کرد. خصومتهای کهنه میان قحطانیها و عدنانیها که بعدها در کشمکش عراقی-شامی نمود یافت، زمینهٔ درک رفتارهای سیاسی اشخاصی چون سلیمان را فراهم میسازد. با نگاهی بدبینانه میتوان اصرار او بر ادامهٔ جنگ با شامیان در صفین، مخالفت با صلح در دوران امام حسن (ع) و نیز اصرارش بر متوجهساختن نبرد به سوی شامیان و نه کوفیان در نهضت توابین را با انگیزههای قومی-قبیلهای تحلیل کرد. البته باید توجه داشت که تاریخ در کشف انگیزههای درونی افراد همواره ناتوان است.
سلیمان از یاران و شیعیان امام حسن مجتبی (ع) بود، اما نسبت به صلح امام با معاویه دیدگاهی انتقادی داشت و از جمله کسانی بود که امام را پس از صلح، «مُذِلَّ المؤمنین» خطاب کرد. او اعتراض خود را چنین بیان داشت: «تعجب ما از بین نمیرود که چگونه با معاویه بیعت کردی، درحالیکه چهل هزار جنگجو از مردم کوفه و به همین اندازه فرزندان و پیروانشان با تو بودند... اگر بخواهی، اجازه بده وارد کوفه شوم و کارگزار معاویه را بیرون کنم.» امام حسن (ع) در پاسخ فرمود: «شما شیعیان ما و دوستداران ما هستید. اگر تصمیمی برای دنیا داشتم، بهتر از این عمل میکردم... آنچه انجام دادم، هدفی جز حفظ خونها نداشت»[12].
ظهور جدی سلیمان در صحنهٔ سیاست، بیشتر در زمان امامت امام حسین (ع) رخ داد. او از پیشگامان نهضت نامهنگاری و دعوت از امام حسین (ع) بود. آنگاه که خبر مرگ معاویه و بیعتخواهی یزید به کوفه رسید، شیعیان در منزل سلیمان گرد آمدند و دربارهٔ آیندهٔ امت اسلامی چارهجویی کردند [13]. انتخاب منزل سلیمان به عنوان مرکز سازماندهی و اتاق فکر شیعه در این برهه، نشاندهندهٔ جایگاه والای او نزد شیعیان کوفه است و بر همین اساس، وی بعدها به رهبری نهضت توابین برگزیده شد[14].
نکتهٔ قابل توجه آنکه سلیمان پیش از نگارش نامه و دعوت از امام، از شیعیان تعهد جدی گرفت که امام را یاری کنند و هرگز او را تنها نگذارند[15]. گرچه سلیمان ضعف ایمان و بیوفایی کوفیان را پیشبینی میکرد، اما این پیشبینی چندان دشوار نبود، چراکه کوفیان پیشتر سابقهٔ بدعهدی با امامان پیشین را در کارنامهٔ خود داشتند. از میان سران شیعه که نامشان در سرآغاز نامهها به امام حسین (ع) درج شده بود، تنها حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه توانستند یا خواستند در کربلا حضور یابند و سایر سران غایب بودند.
اکنون به بررسی علل غیبت سران شیعهٔ کوفه، بهویژه سلیمان، در حادثهٔ عاشورا میپردازیم.
با ورود عبیدالله بن زیاد به کوفه، اوضاع به کلی به ضرر شیعیان دگرگون شد. عبیدالله تصمیم خود را برای از میان بردن مسلم و اطرافیانش به کار بست و بسیاری از شیعیان را به زندان افکند[16]. گرچه در منابع اصیل تاریخی، گزارش قطعی از زندانی شدن سلیمان، مسیب، رفاعه و دیگر سران توابین نیامده، برخی عالمان شیعه معتقدند افرادی چون سلیمان نیز به دلیل حبس نتوانستند مسلم را یاری دهند و در کربلا حاضر شوند. یکی از پژوهشگران تاریخ شیعه مینویسد: «دوازده هزار نفر در زندانهای عبیدالله محبوس بودند و بسیاری از آنان از زعما و بزرگان به شمار میرفتند، از جمله مختار، سلیمان بن صرد، مسیب بن نجبه، رفاعه بن شداد و ابراهیم بن مالک اشتر»[17].
چند شاهد تاریخی این احتمال را تأیید میکند:
- با توجه به سابقهٔ درخشان این بزرگان در همراهی با امامان و حضور پررنگ در صحنههای نظامی، بسیار بعید مینماید که ندای استغاثهٔ امام حسین (ع) و نمایندهٔ او را شنیده باشند و از سر ترس یا تردید، امام را تنها گذاشته باشند.
- هنگامی که امام حسین (ع) در کربلا متوقف شد، ابن زیاد با تهدید از مردم خواست برای مقابله با او به کربلا روند و گفت: «از این پس هر فردی را که از حضور در سپاه سر باز زند، نسبت به او بریالذمه خواهم بود»[18]. این سخن صریحاً به معنای کشتهشدن متخلفان بود. پس از آن جز با پنهانشدن، راهی برای عدم حضور نبود. با توجه به اینکه خبری از فرار سلیمان و دوستانش ثبت نشده و فرار نیز با روحیهٔ سلحشوری آنان سازگار نیست، احتمال زندانی بودنشان قوت میگیرد.
- امام حسین (ع) در روز عاشورا بسیاری از نامهنگاران را سرزنش کرد[19]، اما نامی از بزرگان شیعه به میان نیاورد. اگر آنان در این امر کوتاهی کرده بودند، بیش از دیگران سزاوار توبیخ بودند. بنابراین قطعاً امثال سلیمان عذری موجه داشتهاند.
اما همچنان که گفته شد، هیچ منبع اصیل تاریخی این امر را تأیید نمیکند. علاوه بر این، برخی دیگر از بزرگان شیعه مانند حبیب بن مظاهر در زندان نبودند، درحالیکه آنان نیز از دعوتکنندگان اصلی بودند و اگر بنا بر دستگیری سران شیعه بود، حبیب نیز باید دستگیر میشد.
عبیدالله بن زیاد تدابیر شدیدی اندیشید تا مردم نتوانند خود را به امام برسانند. او کوفه را به شدت تحت کنترل گرفت [20]. «عریفها»[21] را مسئول هرگونه اغتشاش دانست و تهدید کرد که در صورت پنهانکاری به دار آویخته خواهند شد. وی هشدار داد هر کس که احتمال حمایت از حسین (ع) دربارهاش برود، بدون محاکمه اعدام، خانهاش سوزانده و اموالش مصادره میشود[22]. همچنین با تشکیل حلقههای امنیتی، ورود و خروج به قلمرو کوفه را به شدت محدود کرد. به حصین بن نمیر دستور داد منطقهٔ بین قادسیه و قطقطانه را زیر نظر بگیرد و اجازهٔ عبور به سمت حجاز را ندهد[23]. حتی به والی بصره نوشت دیدهبانانی بگمارد و راهها را کنترل کند. یک بار نیز سپاه عبیدالله میان هفتاد نفر از قبیلهٔ بنی اسد که به یاری امام حرکت کرده بودند و سپاه امام جدایی انداخت و اجازهٔ پیوستن نداد[24].
با این حساب، چگونه برای شیعیان ممکن بود خود را به امام برسانند؟
با این حال، این پاسخ نیز کامل به نظر نمیرسد. زیرا بهرغم این سختگیریها، افرادی همچون حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه و دیگران توانستند به امام بپیوندند[25].
هنگام ورود امام به کربلا تا روز عاشورا هشت روز باقی بود. بسیاری از مردم گمان جنگ و کشتار را به ذهن راه نمیدادند و سپاه عبیدالله را بیشتر تهدیدی نظامی میپنداشتند تا فاجعهای خونین. حتی برخی فرماندهان سپاه دشمن، مانند حر بن یزید، روز عاشورا از دستور قتل امام تعجب کردند و چون جدیت حمله را دیدند، به امام ملحق شدند. حر پس از پیوستن به امام با شرمساری گفت: «گمان نمیکردم کار به اینجا بکشد؛ فکر میکردم یکی از پیشنهادهای شما را میپذیرند»[26].
به نظر میرسد بسیاری از شیعیان گمان میکردند اختلاف با گفتوگو و مصالحه حل خواهد شد و باور نمیکردند یزید تا این حد پستی نشان دهد که خون فرزند رسول خدا (ص) را در ماه حرام بریزد. شیعیان پیش از این، صلح امام حسن (ع) با معاویه و پیش از آن جریان حکمیت را دیده بودند و انتظار داشتند این نزاع نیز به شیوههای سابق حل شود، غافل از آنکه نه یزید همچون معاویه بود و نه شرایط مانند گذشته.
اگرچه این احتمال در مقایسه با احتمالات دیگر معقولتر مینماید، کاستیهایی نیز دارد. زیرا بسیاری از خیرخواهان، شهادت امام را پیشبینی میکردند و خود امام نیز بارها از شهادت خود در این سفر خبر داده بود. خطر جدی از سوی سپاه خونآشام یزید بر هیچ صاحببصیرتی پوشیده نبود و این امر، همراهی و آمادگی ویژهٔ شیعیان را میطلبید. اما آنان حتی در ماجرای مسلم نیز امتحان خوبی پس ندادند و به فرصتسوزی پرداختند.
باید گفت شیعیان در این برهه در حالتی از بیارادگی و سرگردانی به سر میبردند و فقدان رهبری متفکر و شجاع در کوفه، بهویژه پس از شهادت مسلم بن عقیل، آنان را با بحران روبهرو ساخته بود. در حقیقت، شیعه در این مقطع سیاست سکوت و انتظار را در پیش گرفته بود و تن به تقدیر سپرده بود. هنگام قیام مسلم نیز بزرگان شیعه او را تنها گذاشتند؛ شاید به این بهانه که با حسین (ع) بیعت کردهاند، نه با مسلم![27].
با توجه به شدت عمل عبیدالله در سرکوب شیعیان و شهادت سفیر امام، احتمال هرگونه خطر جدی برای امام وجود داشت. بر اساس همین احتمال، از شیعیان انتظار میرفت خود را به امام برسانند، نه آنکه دست روی دست بگذارند و امور را به روزگار بسپارند. شاید یکی از دلایل توبه و احساس گناه شدید شیعیان، همین سکوت بیجانشان بوده باشد. در برخی منابع آمده است که گروهی از اهل کوفه در روز عاشورا بر تپهای ایستاده بودند و دعا میکردند: «اللهم انزل علیه نصرک»، و خود شاهد غربت امامشان بودند[28].
احتمال جدی دیگر دربارهٔ علت غیبت سلیمان و دیگر سران توابین در کربلا، کوتاهی و تقصیر آگاهانهٔ آنان است. در حقیقت، آنان مرعوب فضای ارعابآلود شده و عمداً دست از یاری امام کشیدند و بدینسان دچار اشتباه و گناه بزرگ تاریخی شدند. چند شاهد تاریخی این احتمال را تقویت میکند:
الف) اعتراف صریح سران توابین به گناه و اشتباه خود
گذشته از آنکه غالب مورخان به خطاکار بودن شیعیان در یارینکردن امام تصریح کردهاند[29]، محتوای خطبههای آتشین سران توابین چیزی جز اعتراف به گناه نیست. مسیب بن نجبه، نخستین سخنران توابین، چنین گفت: «... خداوند ما را آزمود و ما را در یاری رساندن به فرزند پیامبر غیر صادق یافت. نامهٔ او به ما رسیده بود و سفیرش از ما یاری طلبیده بود، ولی ما جانهای خود را از او دریغ کردیم تا آنکه در کنار ما به شهادت رسید. نه با دست یاریش دادیم، نه با زبان از او دفاع کردیم، نه با اموال حمایتش کردیم و نه عشایر خود را برای یاریاش بسیج کردیم. اکنون نزد خدا چه عذری داریم؟ به خدا قسم هیچ عذری پذیرفته نیست، مگر آنکه قاتلانش را بکشیم یا در طلب خونش کشته شویم...»[30]
بنابراین، ظاهر سخنان سلیمان و یارانش بیانگر کوتاهی و گناهکار بودن ایشان است و اساساً مفهوم «توبه» به معنای اعتراف به گناه است؛ همان چیزی که منطق حرکت توابین را شکل میدهد. اما کسانی که احتمال زندانی بودن سران را میپذیرند، شاید توبهٔ آنان را ناشی از کوتاهی در فراهمنساختن زمینهٔ حضور امام در عراق بدانند، نه عدم حضور در کربلا. با این حال، اعتراف صریح آنان به یارینرساندن با جان و مال و قبیله، پیش از عاشورا و جریان مسلم را نیز در بر میگیرد.
ب) سابقهٔ سلیمان در مخالفت و تردید نسبت به امامان پیشین
برخی مورخان تصریح کردهاند که سلیمان در جنگ جمل نیز از یاری امام علی (ع) دست کشید و مورد سرزنش ایشان قرار گرفت. اعتراض او به صلح امام حسن (ع) و درخواست جنگ با معاویه از امام حسین (ع)، نشاندهندهٔ ضعف در ولایتمداری و نداشتن بینش سیاسی عمیق است. وضعیت او در یاریرساندن به مسلم بن عقیل نیز با ابهام روبهروست. دربارهٔ مسیب بن نجبه نیز گفته شده که او از فرمان امیرمؤمنان در سرکوب شورش عبدالله بن مسعده سرپیچی کرد و با ملاحظهکاری قومی، زمینهٔ فرار او را فراهم ساخت. علی (ع) نیز به همین سبب او را سرزنش و زندانی کرد، هرچند بعدها آزادش نمود و او را مسئول زکات کوفه قرار داد[31].
ابن سعد نیز معتقد است سلیمان به دلیل روحیهٔ تردید افراطی نتوانست برای یاری امام حسین (ع) تصمیم بگیرد. او مینویسد: «سلیمان از کسانی بود که به حسین بن علی نامه نوشت تا به کوفه آید، اما چون حسین آمد، از او دریغ کرد و در رکابش نجنگید. او بسیار شک و تردید میکرد و پس از کشتهشدن حسین پشیمان شد»[32]. البته نباید این نظریه را با خوشبینی کامل پذیرفت و باید توجه داشت که برخی مورخان اهل سنت در پی آناند که گناه شهادت امام را به گردن شیعیان بیندازند و آنان را عامل اصلی فاجعه جلوه دهند؛ مغلطهای آشکار که چشم بر حقایق روشن تاریخ میبندد. هرچند یزید با شمشیر کوفیان امام را به شهادت رساند، اما کوفه مملو از اشراف سرسپرده به امویان و گروههای مختلف بود و تنها شیعیان نبودند که دعوتنامه نوشتند و سپس شمشیر کشیدند.
ج) ارزیابی عملکرد سلیمان در نهضت توابین
ارزیابی نهضت توابین به رهبری سلیمان نیز میتواند در قضاوت ما نسبت به عملکرد او مؤثر باشد. اگرچه این نهضت از پیامدهای مهم اجتماعی عاشورا بود و روح مبارزه را در جامعهٔ اسلامی بیدار کرد، اما عبرتهای تلخ فراوانی نیز به همراه داشت. با تأمل در سخنان سران توابین میتوان گفت این قیام بیشتر واکنشی احساسی و برخاسته از عذاب وجدان بود تا حرکتی سنجیده و مبتنی بر بصیرت. عدم پذیرش جنگ با قاتلان امام در کوفه به دلیل ملاحظات قومی، برخورد احساساتی، تفکر سطحی و نداشتن برنامهریزی صحیح، و مهمتر از آن، دفاع مخالفان اهلبیت از شیوهٔ سلیمان و ترجیح او بر مختار، از مهمترین کاستیهای این نهضت است. همچنین عدم حمایت صریح یا ضمنی امام سجاد (ع) از این قیام، جای تأمل دارد.
بیتردید اگر سلیمان و یارانش با بینش و برنامهٔ بهتری عمل میکردند، سرنوشت شیعیان به گونهای دیگر رقم میخورد. مختار بن ابیعبیده ثقفی که در آستانهٔ قیام توابین به کوفه آمده بود، شیعیان را از پیوستن به سپاه سلیمان برحذر میداشت و دربارهٔ او میگفت: «لا عِلْمَ لَهُ بِالْحُرُوبِ وَ السِّیاسَة؛ سلیمان دانش و بصیرت نظامی و سیاسی ندارد.» تبلیغات مختار باعث جدا شدن بخش عظیمی از شیعیان از سپاه سلیمان شد. این سخن مختار گویای حقیقتی تلخ است: خواص کوفه بهرغم ایمان و اعتقاد به امامت، از بصیرت سیاسی، شجاعت، زمانشناسی و ثبات در تصمیم و عمل بیبهره بودند و همین امر سبب شد در همراهی بهموقع با امام خود دچار تردید و اشتباه شوند و حتی در جبران آن نیز ناموفق باشند.
نتیجهگیری
دربارهٔ علت عدم حضور سلیمان بن صرد در حادثهٔ عاشورا چند احتمال مطرح است:
۱. زندانی بودن: احتمال دارد سلیمان و دیگر بزرگان شیعه از آغاز شکلگیری نهضت امام حسین (ع) و ورود مسلم به کوفه در زندان عبیدالله گرفتار بوده باشند. این احتمال اگرچه معقول مینماید و آنان را تبرئه میکند، اما در هیچیک از منابع اصیل تاریخی تأییدی برای آن یافت نمیشود.
۲. موانع امنیتی: تدابیر شدید عبیدالله ممکن است مانع رسیدن شیعیان به کربلا شده باشد. این احتمال نیز با توجه به پیوستن افرادی چون حبیب بن مظاهر به امام، رد میشود؛ حضور حبیب نشاندهندهٔ امکان حضور سایر شیعیان است.
۳. عدم پیشبینی شهادت امام: برخی عدم وقوع جنگ و کشتار را پیشبینی نمیکردند. این توجیه، خود عذری بدتر از گناه است؛ زیرا مجموع شرایط، از جمله شهادت مسلم، هانی، قیس و عبدالله بن یقطر و تجهیز سپاهی عظیم برای رویارویی با امام، هر صاحببصیرتی را به وقوع حادثهای بزرگ آگاه میساخت و تحرک بیشتری را از خواص شیعه طلب میکرد.
با توجه به اعتراف صریح سران توابین به اشتباه خود و اظهار پشیمانی از عملکردشان در کربلا، عذاب وجدان شدیدی که جز با کشتهشدن از آن رهایی نمییافتند، و همچنین سابقهٔ سستعهدی آنان با امامان پیشین، میتوان نتیجه گرفت سلیمان و یارانش که از خواص شیعهٔ کوفه بودند، در یاریرساندن به امام کوتاهی کردند و امام خویش را تنها گذاشتند. نهضت توابین نیز بهرغم دستاوردهای اندک، بیشتر حرکتی احساسی و عاطفی بود تا حرکتی اصلاحی و تأثیرگذار اجتماعی.
پینوشتها