کاروان اهلبیت علیهمالسلام در شام
هنگامی که یزید از ورود کاروان اهلبیت پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله به شام آگاه شد، مجلسی آراست، بر تخت خود نشست و گروهی از بزرگان و درباریان شام را فراخواند. از سوی دیگر، خاندان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را همراه با سرهای مطهر شهدای کربلا پشت در دارالاماره نگاه داشتند تا اجازه ورود صادر شود.
نخستین کسی که وارد مجلس شد، زَحر بن قیس بود. او مأموریت داشت سر مطهر امام حسین علیهالسلام را از کوفه به شام ببرد. یزید از او پرسید:
«وای بر تو! چه خبری آوردهای؟»
زحر بن قیس در پاسخ، با گستاخی تمام، واقعه کربلا را پیروزی سپاه عبیدالله بن زیاد معرفی کرد و گفت:
«ای امیرالمؤمنین، تو را بشارت باد که خداوند به تو فتح و پیروزی عطا کرد! حسین بن علی همراه با هجده تن از خاندان خود و شصت تن از یارانش بر ما وارد شد. ما از آنان خواستیم که فرمان عبیدالله بن زیاد را بپذیرند و از جنگ دست بردارند؛ اما آنان اطاعت او را نپذیرفتند و نبرد را برگزیدند.
صبحگاهان، هنگامی که خورشید طلوع کرد، با سپاه خود به سوی آنان حرکت کردیم، از هر سو محاصرهشان نمودیم و با شمشیر بر آنان تاختیم. ترس و اضطراب آنان را پراکنده ساخت و هر یک به پستی و بلندی پناه بردند؛ چنانکه کبوتر از باز شکاری میگریزد. سوگند به خدا، در مدتی کوتاه، به اندازه نحر کردن شتری یا به خواب رفتن انسانی، همگی آنان را از دم تیغ گذراندیم.
اکنون پیکرهایشان در آن بیابان، بیکفن و خونآلود، با صورتهایی بر خاک افتاده است. خورشید بر بدنهای آنان میتابد، باد بر آنان خاک و غبار میپراکند و پرندگان بیابان پیرامون آن پیکرها میگردند.»
هنگامی که سخنان زحر بن قیس پایان یافت، یزید مدتی سر به زیر انداخت و سکوت کرد. سپس گفت:
«اگر حسین را نمیکشتید، از شما خشنودتر بودم. اگر من حضور داشتم، او را میبخشیدم و اجازه نمیدادم کشته شود.»
برخی از مورخان نوشتهاند که یزید پس از شنیدن گزارش زحر، وحشتزده شد و گفت:
«ابن زیاد با این کار، بذر دشمنی مرا در دل همه مردم کاشت.»
بر اساس همین نقل، یزید هیچ پاداشی به زحر نداد و او را از مجلس بیرون کرد.
در برخی منابع آمده است که امام حسین علیهالسلام در مسیر کربلا به زهیر بن قین خبر داده بود که زحر بن قیس سر مطهر آن حضرت را به امید دریافت جایزه نزد یزید خواهد برد، اما چیزی نصیب او نخواهد شد. این گزارش را محمد بن جریر طبری نیز نقل کرده است.
پس از زحر بن قیس، مخفر بن ثعلبه که مأمور انتقال کاروان اهلبیت علیهمالسلام بود، وارد دارالاماره شد و با صدای بلند گفت:
هٰذا مُخَفَّرُ بنُ ثَعلَبَةَ أَتى أَمیرَالمُؤمِنینَ بِاللِّئامِ الفَجَرَةِ
یعنی:
«این مخفر بن ثعلبه است که گروهی پست و بدکار را نزد امیرالمؤمنین آورده است.»
در بعضی نقلها آمده است که امام سجاد علیهالسلام در پاسخ او فرمود:
«آنچه مادر مخفر زاییده، پستتر و بدکارتر است.»
بااینحال، شیخ ابننما این پاسخ را از یزید نقل کرده است. برخی این نقل را با رفتار امام سجاد علیهالسلام سازگارتر دانستهاند؛ زیرا آن حضرت در طول مسیر، جز در موارد ضروری، با مأموران دشمن سخن نمیگفت.
شیخ مفید نیز تصریح کرده است که امام زینالعابدین علیهالسلام در مسیر شام با کسانی که سر مطهر امام حسین علیهالسلام را همراه داشتند، سخن نگفت.
احتمال دارد برخی سخنان ظاهراً نکوهشآمیز یزید درباره مأموران، برای این بوده باشد که در افکار عمومی چنین وانمود کند که او فرمان قتل امام حسین علیهالسلام را صادر نکرده و از این جنایت خشنود نبوده است.
جمعی از مورخان نوشتهاند که هنگام ورود کاروان اهلبیت علیهمالسلام، یزید در قصر جیرون ایستاده بود. هنگامی که از دور، سرهای مطهر شهدا را بر فراز نیزهها دید، با شادی و سرمستی اشعاری خواند:
لَمّا بَدَتْ تِلْکَ الحُمُولُ وَأَشْرَقَتْ
تِلْکَ الشُّموسُ عَلى رُبى جَیرونِنَعَبَ الغُرابُ فَقُلتُ صِحْ أَو لا تَصِحْ
فَلَقَدْ قَضَیتُ مِنَ الغَریمِ دُیونی
مضمون اشعار چنین است:
«هنگامی که آن کاروان آشکار شد و آن خورشیدها بر بلندیهای جیرون درخشیدند، کلاغ بانگ برداشت. گفتم بانگ بزن یا نزن؛ زیرا من بدهی خود را از دشمنم ستاندم.»
مقصود یزید از این اشعار، انتقامگیری از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله به سبب کشته شدن بزرگان بنیامیه و مشرکان قریش در جنگ بدر بود. این معنا در اشعاری که او در مجلس ورود اهلبیت علیهمالسلام بر اشعار ابنزبعری افزود، آشکارتر شد:
قَدْ قَتَلْنَا القَوْمَ مِنْ ساداتِهِمْ
وَعَدَلْناهُ بِبَدْرٍ فَاعْتَدَلْ
یعنی:
«ما بزرگان آنان را کشتیم و این کشتار را در برابر کشتهشدگان بدر قرار دادیم؛ پس حساب برابر شد.»
این اشعار نشان میداد که یزید، حادثه کربلا را نه رویارویی سیاسی، بلکه ادامه کینههای جاهلی و انتقام جنگ بدر میدانست.
هنگامی که سرهای مطهر شهدا را وارد مجلس کردند، سر مبارک امام حسین علیهالسلام را در طشتی در برابر یزید قرار دادند. در برخی مقاتل آمده است که یزید در آن هنگام مست بود و از مشاهده سر مطهر امام علیهالسلام ابراز شادی میکرد. او اشعاری با این مضمون خواند:
یا حُسْنَهُ یَلْمَعُ بِالْیَدَیْنِ
یَلْمَعُ فی طَسْتٍ مِنَ اللُّجَیْنِکَأَنَّما حُفَّ بِوَرْدَتَیْنِ
کَیْفَ رَأَیْتَ الضَّرْبَ یا حُسَیْنُشَفَیْتُ غِلّی مِنْ دَمِ الْحُسَیْنِ
یا لَیْتَ مَنْ شاهَدَ فی حُنَیْنِیَرَوْنَ فِعْلی الْیَوْمَ بِالْحُسَیْنِ
مضمون این اشعار، اظهار سرمستی از شهادت امام حسین علیهالسلام و آرزوی حضور گذشتگان بنیامیه برای دیدن انتقام یزید بود.
شیخ مفید نقل کرده است که یزید پس از قرار گرفتن سرهای شهدا در برابرش گفت:
نُفَلِّقُ هاماً مِنْ رِجالٍ أَعِزَّةٍ
عَلَیْنا وَهُمْ کانوا أَعَقَّ وَأَظْلَما
یعنی:
«سرهای مردانی عزیز را شکافتیم که با ما قطع پیوند کرده و ستمکارتر بودند.»
یحیی بن حکم، برادر مروان، در مجلس حضور داشت. او با مشاهده آن صحنه، اشعاری خواند:
لَهامٌ بِجَنْبِ الطَّفِّ أَدْنى قَرابَةً
مِنَ ابْنِ زِیادِ العَبْدِ ذِی النَّسَبِ الوَغْلِسُمَیَّةُ أَمسى نَسْلُها عَدَدَ الحَصى
وَبِنْتُ رَسولِ اللهِ لَیْسَ لَها نَسْلُ
مضمون سخن او این بود که سرهای افتاده در کنار کربلا، از نظر خویشاوندی به یزید نزدیکتر از ابن زیاد بودند؛ اما نسل سمیه فراوان شده و نسل دختر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در معرض نابودی قرار گرفته است.
یزید از این اعتراض خشمگین شد، بر سینه یحیی زد و فرمان داد سکوت کند.
پس از ورود سرهای مطهر شهدا، خاندان پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله را نیز وارد مجلس کردند. آنان را با ریسمانی به یکدیگر بسته بودند و امام سجاد علیهالسلام در غل و زنجیر قرار داشت.
یزید هنگامی که اهلبیت علیهمالسلام را در آن وضعیت مشاهده کرد، گفت:
«خدا پسر مرجانه را زشت گرداند! اگر میان شما و او خویشاوندی وجود داشت، با شما چنین رفتار نمیکرد و شما را با این وضعیت نزد من نمیفرستاد.»
این سخن نیز میتوانست تلاشی برای انداختن مسئولیت رفتارهای انجامشده بر عهده عبیدالله بن زیاد باشد.
ابننما نقل کرده است که همراه امام سجاد علیهالسلام دوازده تن از مردان خاندان بنیهاشم در غل و زنجیر بودند. هنگامی که آنان را در برابر یزید قرار دادند، امام سجاد علیهالسلام فرمود:
«آیا اجازه میدهی سخن بگویم؟»
یزید پاسخ داد:
«سخن بگو، اما هذیان نگو.»
امام فرمود:
«کسی مانند من، در چنین جایگاهی هذیان نمیگوید.»
سپس فرمود:
«ای یزید، تو را به خدا سوگند میدهم؛ گمان میکنی اگر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ما را با این وضعیت مشاهده کند، چه خواهد کرد؟»
در این هنگام، فاطمه دختر امام حسین علیهالسلام نیز فرمود:
«ای یزید، آیا دختران رسول خدا را باید اسیر کنند؟»
شنیدن این سخنان، حاضران مجلس و حتی اهل خانه یزید را به گریه انداخت. صدای گریه و شیون برخاست و یزید ناچار فرمان داد ریسمانها را ببرند و غل و زنجیرها را از آنان بردارند.
علی بن ابراهیم قمی از امام صادق علیهالسلام روایت کرده است که هنگامی که امام سجاد علیهالسلام و اسرای اهلبیت علیهمالسلام را همراه با سر مطهر امام حسین علیهالسلام نزد یزید آوردند، غلی بر گردن امام سجاد علیهالسلام بود.
یزید خطاب به آن حضرت گفت:
«ای علی بن الحسین، سپاس خدایی را که پدرت را کشت.»
امام سجاد علیهالسلام پاسخ داد:
«لعنت خدا بر کسی باد که پدرم را کشت.»
یزید از این پاسخ خشمگین شد و فرمان قتل امام را صادر کرد. امام سجاد علیهالسلام فرمود:
«اگر مرا بکشی، چه کسی دختران رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را به منزلشان بازمیگرداند؟ آنان جز من محرمی ندارند.»
یزید گفت:
«خود تو آنان را به منزلشان بازخواهی گرداند.»
سپس سوهانی خواست و شخصاً مشغول بریدن غل از گردن امام شد. پس از آن پرسید:
«ای علی بن الحسین، آیا میدانی چرا خودم این کار را انجام دادم؟»
امام فرمود:
«آری؛ خواستی دیگری با انجام این کار بر من منتی نداشته باشد.»
یزید گفت:
«به خدا سوگند، همین را اراده کرده بودم.»
پس از آن، یزید این آیه را تلاوت کرد:
«وَما أَصابَکُمْ مِنْ مُصیبَةٍ فَبِما کَسَبَتْ أَیْدیکُمْ وَیَعْفُو عَنْ کَثیرٍ»
«هر مصیبتی که به شما میرسد، به سبب اعمال خود شماست و خداوند از بسیاری از گناهان درمیگذرد.»
یزید میخواست با استناد به این آیه، مصائب اهلبیت علیهمالسلام را نتیجه عملکرد خود آنان معرفی کند. امام سجاد علیهالسلام این برداشت تحریفآمیز را رد کرد و فرمود:
«این آیه درباره ما نازل نشده است. آنچه درباره ماست، این آیه است:»
«ما أَصابَ مِنْ مُصیبَةٍ فِی الْأَرْضِ وَلا فی أَنْفُسِکُمْ إِلّا فی کِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها...»
یعنی:
«هیچ مصیبتی در زمین و جانهای شما رخ نمیدهد، مگر آنکه پیش از آفرینش آن، در کتابی نوشته شده است؛ تا بر آنچه از دست شما رفته اندوهگین نشوید و به آنچه به شما داده شده، سرمست نگردید.»
سپس امام فرمود:
«ما کسانی هستیم که این آیه درباره آنان نازل شده است.»
یزید فرمان داد سر مطهر امام حسین علیهالسلام را در طشتی پیش روی او قرار دهند و اهلبیت علیهمالسلام را پشت سر وی بنشانند؛ با این تصور که آنان سر مطهر امام را نبینند.
بااینحال، هنگامی که نگاه امام سجاد علیهالسلام به سر پدر افتاد، اندوهی عمیق وجود آن حضرت را فراگرفت. در برخی نقلها آمده است که امام پس از آن، هرگز از گوشت سر گوسفند تناول نکرد.
هنگامی که حضرت زینب سلاماللهعلیها سر مطهر برادر را دید، بیتاب شد و با نوایی جانسوز ندبه آغاز کرد:
«ای حسین من! ای محبوب رسول خدا! ای فرزند مکه و منا! ای فرزند فاطمه زهرا، سرور زنان جهان! ای فرزند دختر پیامبر برگزیده خدا!»
صدای ناله حضرت زینب سلاماللهعلیها چنان جانگداز بود که حاضران مجلس به گریه افتادند؛ اما یزید همچنان خاموش و بیاعتنا نشسته بود.
شاعری این منظره جانسوز را چنین توصیف کرده است:
وَمِمّا یُزیلُ القَلْبَ عَنْ مُسْتَقَرِّها
وَیَتْرُکُ زَنْدَ الغَیْظِ فِی الصَّدْرِ وارِیاوُقوفُ بَناتِ الوَحْیِ عِنْدَ طَلیقِها
بِحالٍ بِها تَشْجینَ حَتّى الأَعادِیا
یعنی:
«از حوادثی که دل را از جای برمیکند و آتش خشم را در سینه شعلهور میسازد، ایستادن دختران خاندان وحی در برابر فرزند آزادشدگان است؛ آن هم با حالتی که حتی دشمنان را اندوهگین میکند.»
در همین هنگام، صدای یکی از زنان هاشمی که در خانه یزید بود، به نوحه بلند شد:
«ای محبوب ما! ای سرور اهلبیت! ای محمد! ای فریادرس بیوهزنان و پناه یتیمان! ای کسی که با شمشیر فرزندان بدکاران کشته شدی!»
بار دیگر، صدای گریه حاضران برخاست.
یزید چوب خیزرانی در دست گرفت و بر لبها و دندانهای مبارک امام حسین علیهالسلام زد. در همان حال، اشعاری خواند که مضمون آن چنین بود:
«ای کاش بزرگان بنیامیه که در جنگ بدر کشته شدند، امروز حاضر بودند و میدیدند چگونه انتقام آنان را از فرزندان قاتلانشان گرفتم. آنگاه از شادی فریاد میزدند و میگفتند: ای یزید، دستت ناتوان مباد!»
این رفتار یزید، ماهیت انتقامجویانه حادثه کربلا را آشکار ساخت و نشان داد که سخن گفتن او از اختلاف سیاسی یا حفظ حکومت، پوششی برای کینههای دیرینه بنیامیه نسبت به خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله بوده است.
ابوبرزه اسلمی، از اصحاب رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، در مجلس حضور داشت. هنگامی که دید یزید با چوب بر دندانهای امام حسین علیهالسلام میزند، گفت:
«وای بر تو ای یزید! آیا با چوب خیزران بر دندانهای حسین میزنی؟ گواهی میدهم که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را دیدم که لبها و دندانهای حسین و برادرش حسن علیهماالسلام را میبوسید و میفرمود: شما دو تن، سرور جوانان اهل بهشت هستید. خداوند قاتل شما را بکشد و لعنت کند و جهنم را برای او آماده سازد.»
یزید از این سخنان خشمگین شد و فرمان داد ابوبرزه را بر زمین کشیده، از مجلس بیرون کنند.
در این هنگام، حضرت زینب کبری سلاماللهعلیها برخاست و خطبهای کوبنده، فصیح و جاودانه ایراد کرد. آن بانوی بزرگ، سخن خود را با حمد خداوند و درود بر پیامبر اکرم و خاندانش آغاز کرد و فرمود:
«حمد و ستایش مخصوص خداوند، پروردگار جهانیان است و درود خدا بر جدم محمد صلیاللهعلیهوآله و خاندان پاک او باد.»
سپس این آیه را تلاوت کرد:
«ثُمَّ کانَ عاقِبَةَ الَّذینَ أَساؤُوا السُّوأى أَنْ کَذَّبُوا بِآیاتِ اللهِ وَکانوا بِها یَسْتَهْزِؤُونَ»
«سرانجام کسانی که مرتکب بدی شدند، آن شد که آیات خدا را تکذیب کردند و آنها را به استهزا گرفتند.»
حضرت زینب سلاماللهعلیها با تلاوت این آیه، سرنوشت یزید و پیروان او را نتیجه گناهان، سرکشیها و تکذیب آیات الهی معرفی کرد.
حضرت سپس رو به یزید کرد و فرمود:
«ای یزید! آیا گمان کردهای چون زمین و آسمان را بر ما تنگ ساختی و ما را مانند اسیران از شهری به شهر دیگر بردی، از منزلت ما نزد خدا کاسته و بر ارزش و کرامت تو افزوده شده است؟ آیا تصور کردهای این قدرت و سلطنت ظاهری، نشانه قرب تو نزد خداست؟
ازاینرو تکبر ورزیدی، شادمان شدی و پنداشتی دنیا برای تو سامان یافته و حکومت ما در اختیار تو قرار گرفته است؟
اندکی آرامتر! آیا سخن خداوند را فراموش کردهای که فرمود:
«وَلا یَحْسَبَنَّ الَّذینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلی لَهُمْ لِیَزْدادُوا إِثْماً وَلَهُمْ عَذابٌ مُهینٌ»
کافران گمان نکنند مهلتی که به آنان میدهیم، به سود آنان است؛ ما تنها به آنان مهلت میدهیم تا بر گناهانشان بیفزایند و برای آنان عذابی خوارکننده خواهد بود.»
حضرت زینب سلاماللهعلیها ادامه داد:
«ای پسر آزادشدگان! آیا این عدالت است که زنان و کنیزان خود را در پس پرده نگاه داری، اما دختران رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را اسیر کرده، از پرده بیرون آوری و از منزلی به منزل دیگر بگردانی؟
تو حجاب حرمت آنان را دریدی و آنان را در معرض دید مردم نزدیک و دور، فرومایه و شریف قرار دادی؛ درحالیکه هیچیک از مردان و حامیانشان همراه آنان نبود.
چگونه میتوان از کسی انتظار حمایت از ما داشت که دهانش جگر آزادگان را جویده و گوشتش از خون شهیدان روییده است؟ چگونه کسی که کینه ما را از بدر و احد در دل دارد، در دشمنی با ما درنگ خواهد کرد؟»
اشاره حضرت به هند، مادر معاویه، بود که در جنگ احد جگر حمزه سیدالشهدا علیهالسلام را بیرون آورد و به دندان گرفت.
حضرت زینب سلاماللهعلیها سپس به اشعار یزید اشاره کرد و فرمود:
«تو بیآنکه خود را گناهکار بدانی و بیآنکه این جنایت را بزرگ بشماری، با چوبی که در دست داری، بر دندانهای اباعبدالله، سرور جوانان اهل بهشت، میزنی و میگویی:
لَأَهَلّوا وَاسْتَهَلّوا فَرَحاً
ثُمَّ قالوا یا یَزیدُ لا تُشَلّ
چرا چنین نگویی، درحالیکه دلهای ما را زخم زدی، ریشه ما را بریدی، خون فرزندان پیامبر را ریختی و خاندان عبدالمطلب، ستارگان زمین، را از میان برداشتی؟
اکنون بزرگان خود را فرا میخوانی و گمان میکنی صدایت را میشنوند. بهزودی به آنان ملحق خواهی شد و آرزو خواهی کرد که کاش دستت ناتوان و زبانت لال بود؛ نه آن سخنان را میگفتی و نه آن اعمال را انجام میدادی.»
حضرت زینب سلاماللهعلیها سپس به پیشگاه خداوند عرضه داشت:
«خدایا، حق ما را بگیر و از کسانی که بر ما ستم کردند، انتقام بکش. غضب خود را بر کسانی نازل کن که خون ما را ریختند و یاران ما را کشتند.»
آنگاه خطاب به یزید فرمود:
«به خدا سوگند، جز پوست خود را نشکافتی و جز گوشت خود را نبریدی. بهزودی درحالیکه بار سنگین ریختن خون فرزندان رسول خدا و هتک حرمت خاندان او را بر دوش داری، بر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله وارد خواهی شد.
آن روز، خداوند پراکندگی آنان را گرد میآورد و حقشان را بازمیستاند.»
سپس این آیه را تلاوت کرد:
«وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ»
«گمان مکن کسانی که در راه خدا کشته شدهاند، مردهاند؛ بلکه آنان زندهاند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند.»
حضرت ادامه داد:
«برای داوری میان تو و ما، خداوند کافی است؛ محمد صلیاللهعلیهوآله خصم تو و جبرئیل یاور ما خواهد بود. بهزودی کسی که تو را بر گردن مسلمانان سوار کرد و حکومت را برایت فراهم ساخت، خواهد دانست چه جانشین بدی برای ستمگران برگزیده است. بهزودی خواهید دانست کدامیک جایگاهی بدتر و سپاهی ناتوانتر دارد.»
حضرت زینب سلاماللهعلیها فرمود:
«اگر حوادث روزگار مرا ناگزیر ساخته است با تو سخن بگویم، بدان که من ارزش تو را ناچیز، سرزنش تو را بزرگ و نکوهش تو را بسیار میدانم؛ هرچند این سخنان در تو اثری ندارد.
چشمها گریان و سینهها سوزان است. چه شگفتآور است که نجیبانی که سپاه خدا بودند، به دست آزادشدگان، که سپاه شیطاناند، کشته شوند؛ خون ما از شمشیرهای آنان بچکد و دهانشان از گوشت ما پر شود. پیکرهای پاک شهیدان را گرگهای بیابان زیارت کنند و درندگان بر گرد آن بدنهای مطهر بگردند.
ای یزید! اگر امروز ما را غنیمت خود میپنداری، بهزودی همین غنیمت برای تو غرامت خواهد شد؛ آن روز که جز اعمالی که از پیش فرستادهای، چیزی نخواهی یافت. خداوند هرگز به بندگانش ستم نمیکند. شکایت ما به پیشگاه اوست و اعتماد ما بر اوست.»
حضرت زینب سلاماللهعلیها در فرازی جاودانه فرمود:
«هر نیرنگی داری به کار گیر، هر تلاشی میتوانی انجام بده و در دشمنی با ما از هیچ کوششی فروگذار نکن؛ اما به خدا سوگند، هرگز نمیتوانی نام و یاد ما را محو کنی، نور وحی ما را از میان ببری، به جایگاه بلند ما دست یابی یا ننگ این جنایت را از دامان خود پاک سازی.
اندیشهات سست، روزگار حکومتت کوتاه، جمعیتت پراکنده و دوران قدرتت رو به پایان است؛ روزی که منادی ندا دهد:
أَلا لَعْنَةُ اللهِ عَلَى الظّالِمینَ
آگاه باشید که لعنت خدا بر ستمگران باد.»
حضرت در پایان فرمود:
«سپاس خدایی را که آغاز کار ما را با سعادت و پایان آن را با رحمت و شهادت همراه ساخت. از خدا میخواهم پاداش شهیدان ما را کامل کند، هر روز بر اجر آنان بیفزاید و خود جانشین و پشتیبان ما باشد؛ زیرا او مهربان و دوستدار بندگان است و برای ما کافی و بهترین وکیل است.»
یزید نمیتوانست بهآسانی حضرت زینب سلاماللهعلیها را به سبب این سخنان مجازات کند؛ زیرا چنین اقدامی موجی از اعتراض و نفرت در میان مردم ایجاد میکرد. ازاینرو کوشید سخنان آن حضرت را نتیجه اندوه و سوگواری معرفی کند و گفت:
یا صَیْحَةً تُحْمَدُ مِنْ صَوائِحٍ
ما أَهْوَنَ الْمَوْتَ عَلَى النَّوائِحِ
یعنی:
«چه فریادی که از سوی سوگواران ستوده است؛ مرگ در نظر زنان نوحهگر چه آسان است.»
این پاسخ کوتاه و بیمحتوا، نشاندهنده ناتوانی یزید در برابر استدلالها و افشاگریهای حضرت زینب سلاماللهعلیها بود.
یزید پس از پایان مجلس، از حاضران شام پرسید:
«با این خاندان چه کنم؟»
گروهی از اطرافیانش سخنانی گفتند که مقصودشان کشتن همه اهلبیت علیهمالسلام بود. نعمان بن بشیر که در مجلس حضور داشت، به یزید گفت:
«ببین رسول خدا صلیاللهعلیهوآله با این خاندان چگونه رفتار میکرد؛ تو نیز همانگونه رفتار کن.»
مسعودی نقل کرده است که در این هنگام، امام محمدباقر علیهالسلام که در سنین کودکی بود، سخن گفت. آن حضرت پس از حمد و ثنای الهی، رو به یزید کرد و فرمود:
«اطرافیان تو در مشورتشان برخلاف اطرافیان فرعون نظر دادند. هنگامی که فرعون درباره موسی و هارون با درباریانش مشورت کرد، آنان گفتند:
أَرْجِهْ وَأَخاهُ
موسی و برادرش را مهلت بده.
اما اطرافیان تو رأی به کشتن ما دادند و این تفاوت، علتی دارد.»
یزید پرسید:
«علت آن چیست؟»
حضرت فرمود:
«اطرافیان فرعون، پاکزادگان بودند؛ اما اینان چنین نیستند؛ زیرا پیامبران و فرزندان آنان را جز ناپاکان نمیکشند.»
یزید در برابر این سخن خاموش شد.
به نقل سید بن طاووس و شیخ مفید، مردی سرخرو از اهل شام، فاطمه دختر امام حسین علیهالسلام را دید و رو به یزید گفت:
یا أَمیرَالمُؤمِنینَ، هَبْ لی هذِهِ الجارِیَةَ
«ای امیرالمؤمنین، این دختر را به من ببخش.»
فاطمه بنتالحسین علیهاالسلام میگوید:
«وقتی این سخن را شنیدم، بدنم لرزید. گمان کردم چنین کاری برای آنان امکانپذیر است. به لباس عمهام زینب چسبیدم و گفتم: عمه جان، آیا پس از یتیم شدن باید کنیز مردم شوم؟»
حضرت زینب سلاماللهعلیها رو به مرد شامی کرد و فرمود:
«دروغ گفتی و پست شدی! به خدا سوگند، نه تو و نه یزید اختیار چنین کاری را ندارید.»
یزید خشمگین شد و گفت:
«به خدا سوگند، دروغ میگویی! این کار برای من رواست و اگر بخواهم، انجام میدهم.»
حضرت زینب سلاماللهعلیها فرمود:
«نه، به خدا سوگند! خداوند چنین اختیاری به تو نداده است؛ مگر آنکه از دین ما خارج شوی و آیینی دیگر برگزینی.»
یزید با خشم گفت:
«در حضور من چنین سخن میگویی؟ پدر و برادر تو از دین خارج شدند!»
حضرت زینب سلاماللهعلیها پاسخ داد:
«اگر مسلمان باشی، به وسیله دین خدا و دین پدر و برادر من، تو و پدر و جدت هدایت یافتهاید.»
یزید گفت:
«دروغ گفتی، ای دشمن خدا!»
حضرت فرمود:
«ای یزید، اکنون که حکومت را در دست داری، هرچه میخواهی از روی ستم دشنام میدهی و ما را مقهور قدرت خود ساختهای.»
یزید از پاسخ بازماند و سکوت کرد.
مرد شامی بار دیگر خواسته خود را تکرار کرد. یزید به او گفت:
«دور شو! خدا مرگت دهد.»
مرد شامی پرسید:
«این اسیران چه کسانی هستند؟»
یزید پاسخ داد:
«این دختر، فاطمه دختر حسین است و آن زن، زینب دختر علی.»
مرد شامی با شگفتی پرسید:
«حسین، پسر فاطمه دختر رسول خدا و علی، پسر ابوطالب است؟»
یزید پاسخ داد:
«آری.»
مرد شامی گفت:
«خدا تو را لعنت کند، ای یزید! خاندان پیامبر خود را کشته و فرزندان او را اسیر کردهای؟ به خدا سوگند، من گمان میکردم اینان از اسیران روماند.»
یزید گفت:
«به خدا سوگند، تو را نیز به آنان ملحق میکنم.»
سپس فرمان داد او را به قتل برسانند.
شیخ مفید نقل کرده است که یزید فرمان داد اهلبیت علیهمالسلام و امام سجاد علیهالسلام را در خانهای جداگانه و متصل به قصر خود جای دهند.
در برخی نقلها آمده است که آنان را در مکانی ویران اسکان دادند؛ جایی که نه از گرمای روز جلوگیری میکرد و نه از سرمای شب. شدت تابش آفتاب و نامناسب بودن محل، به اندازهای بود که پوست صورتهای آنان آسیب دید.
اهلبیت علیهمالسلام در تمام مدتی که در شام بودند، بر امام حسین علیهالسلام و شهدای کربلا سوگواری میکردند.
در برخی منابع روایی آمده است که در آن روزها، در سرزمین بیتالمقدس هر سنگی را که از زمین برمیداشتند، زیر آن خون تازه مشاهده میشد. اینگونه گزارشها، بازتابدهنده عظمت مصیبت شهادت امام حسین علیهالسلام در نگاه راویان و عالمان شیعه است.
گروهی نقل کردهاند که یزید فرمان داد سر مطهر امام حسین علیهالسلام را بر در قصر نصب کنند. سپس اهلبیت علیهمالسلام را به خانه خود بردند.
هنگامی که زنان خاندان ابوسفیان، بانوان اهلبیت علیهمالسلام را با آن وضعیت مشاهده کردند، زیورهای خود را کنار گذاشتند، لباس عزا پوشیدند و با صدای بلند گریه و نوحهسرایی کردند. آنان سه روز برای امام حسین علیهالسلام عزاداری نمودند.
هند، دختر عبدالله بن عامر و همسر یزید، هنگامی که از ماجرا آگاه شد، پرده را کنار زد و با حالتی آشفته وارد مجلس عمومی یزید شد و گفت:
«ای یزید، آیا سر فرزند فاطمه، دختر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را بر در خانه من نصب کردهای؟»
یزید برخاست، لباسی بر سر او انداخت و او را بازگرداند. سپس برای تبرئه خود گفت:
«ای هند، بر فرزند رسول خدا و بزرگ قریش گریه کن. ابن زیاد در کشتن او شتاب کرد و من به قتل او راضی نبودم.»
این سخن، با رفتارهای پیشین یزید، اشعار او و اظهار شادمانیاش از شهادت امام حسین علیهالسلام سازگار نبود و بیشتر تلاشی برای کاهش فشار افکار عمومی به شمار میآمد.
علامه مجلسی در «جلاءالعیون» نقل کرده است که یزید پس از ماجرای مجلس، اهلبیت رسالت علیهمالسلام را به محل اسارت فرستاد و امام زینالعابدین علیهالسلام را با خود به مسجد برد.
یزید به خطیبی فرمان داد بر منبر رود. آن خطیب، سخنان ناروای فراوانی درباره امیرالمؤمنین و امام حسین علیهماالسلام گفت و در مقابل، معاویه و یزید را ستایش کرد.
امام سجاد علیهالسلام خطاب به او فرمود:
«وَیْلَکَ أَیُّهَا الْخاطِبُ، اشْتَرَیْتَ مَرْضاةَ الْمَخْلُوقِ بِسَخَطِ الْخالِقِ، فَتَبَوَّأْ مَقْعَدَکَ مِنَ النّارِ»
«وای بر تو، ای خطیب! خشنودی مخلوق را به بهای خشم خالق خریدی؛ پس جایگاه خود را در آتش آماده بدان.»
سپس امام رو به یزید کرد و فرمود:
«به من اجازه بده بر این چوبها بالا روم و سخنانی بگویم که موجب رضایت خداوند و پاداش حاضران باشد.»
یزید نپذیرفت؛ اما حاضران اصرار کردند و گفتند:
«اجازه بده سخنان او را بشنویم.»
یزید گفت:
«اگر او بر منبر رود، من و خاندان ابوسفیان را رسوا خواهد کرد.»
حاضران گفتند:
«از این جوان چه برمیآید؟»
یزید پاسخ داد:
«او از خاندانی است که از کودکی با علم و کمال پرورش یافتهاند.»
پس از اصرار مردم، یزید ناچار اجازه داد. امام سجاد علیهالسلام بر فراز منبر رفت، خداوند را حمد و ثنا گفت و بر پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله و خاندانش درود فرستاد. سپس خطبهای فصیح و کوبنده ایراد کرد که چشمهای حاضران را گریان و دلهای آنان را دگرگون ساخت.
امام سجاد علیهالسلام فرمود:
«ای مردم! خداوند به ما اهلبیت شش خصلت عطا کرده و با هفت فضیلت، ما را بر دیگران برتری بخشیده است.
خداوند به ما علم، بردباری، بخشندگی، فصاحت، شجاعت و محبت در دل مؤمنان عطا کرده است.
فضیلت ما این است که پیامبر برگزیده، محمد مصطفی صلیاللهعلیهوآله، از ماست؛ صدیق این امت، علی مرتضی علیهالسلام، از ماست؛ جعفر طیار که با دو بال در بهشت همراه فرشتگان پرواز میکند، از ماست؛ حمزه، شیر خدا و شیر رسول خدا، از ماست و دو سبط این امت، حسن و حسین علیهماالسلام، دو سرور جوانان اهل بهشت، از ما هستند.
هر کس مرا میشناسد، میشناسد و هر کس مرا نمیشناسد، خود را با حسب و نسبم به او معرفی میکنم.»
سپس امام فرمود:
«ای مردم! من فرزند مکه و منایم؛ من فرزند زمزم و صفایم؛ من فرزند کسی هستم که حجرالاسود را با عبای خود حمل کرد؛ من فرزند بهترین کسی هستم که احرام بست، طواف کرد، سعی بهجا آورد و حج گزارد.
من فرزند کسی هستم که در شب معراج، از مسجدالحرام به مسجدالاقصی برده شد؛ من فرزند کسی هستم که جبرئیل او را به سدرةالمنتهی رساند؛ من فرزند محمد مصطفی صلیاللهعلیهوآلهام.
من فرزند علی مرتضی علیهالسلام هستم؛ کسی که با دو شمشیر جنگید و با دو نیزه جهاد کرد، دو بار هجرت نمود، دو بار بیعت کرد و در راه خدا با کافران جنگید.
من فرزند فاطمه زهرا سلاماللهعلیها هستم؛ من فرزند سرور زنان جهانم؛ من فرزند خدیجه کبرایم.
من فرزند آن امامی هستم که با شمشیر ستمکاران کشته شد؛ من فرزند تشنهلب صحرای کربلایم؛ من فرزند کسی هستم که اموال و خاندانش را غارت کردند؛ من فرزند کسی هستم که جنیان زمین و پرندگان آسمان بر او نوحه کردند.
من فرزند کسی هستم که سرش را بر نیزه کردند و در شهرها گرداندند؛ من فرزند کسی هستم که خاندانش را اسیر کردند.
ما خاندان محنت و بلا هستیم؛ ما محل نزول فرشتگان و جایگاه فرود علوم الهی هستیم.»
امام آنقدر از فضایل پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله و خاندان پاکش و از مصائب کربلا سخن گفت که صدای گریه و خروش مردم از هر سو برخاست.
یزید از تأثیر سخنان امام بر مردم ترسید و بیم آن داشت که مردم علیه او قیام کنند. ازاینرو به مؤذن اشاره کرد تا اذان بگوید و سخنان امام را قطع کند.
هنگامی که مؤذن گفت:
اللهُ أَکْبَرُ
امام سجاد علیهالسلام فرمود:
«چیزی از خداوند بزرگتر نیست.»
هنگامی که مؤذن گفت:
أَشْهَدُ أَنْ لا إِلٰهَ إِلَّا اللهُ
امام فرمود:
«پوست، گوشت، خون و موی من به یگانگی خداوند شهادت میدهد.»
هنگامی که مؤذن گفت:
أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللهِ
امام سجاد علیهالسلام عمامه از سر برداشت و رو به یزید کرد و فرمود:
«ای یزید، تو را به همین محمد صلیاللهعلیهوآله سوگند میدهم، اندکی سکوت کن.»
سپس خطاب به مردم فرمود:
«ای مردم! این محمد که نامش در اذان برده شد، جد من است یا جد یزید؟
اگر یزید بگوید جد اوست، دروغ گفته و کافر شده است؛ و اگر بگوید جد من است، پس چرا پدرم را کشت، اموالش را غارت کرد و خاندانش را اسیر ساخت؟»
سپس رو به یزید کرد و فرمود:
«ای یزید، این پیامبر جد من است. چرا عترت او را کشتی و فرزندانش را اسیر کردی؟ آیا تو به پیامبری محمد صلیاللهعلیهوآله ایمان داری؟»
یزید پاسخی نداشت و برای جلوگیری از ادامه سخنان امام، فرمان اقامه نماز داد.
بررسی گزارشهای مقاتل نشان میدهد که پس از خطبههای حضرت زینب و امام سجاد علیهماالسلام و آشکار شدن حقیقت برای مردم شام، یزید از گسترش اعتراضها و شکلگیری شورش عمومی بیمناک شد.
ازاینرو، رفتار ظاهری خود را تغییر داد، مراقبت سختگیرانه از اهلبیت علیهمالسلام را کاهش داد و در برخی مواقع امام سجاد علیهالسلام را به مجلس خود فراخواند. او همچنین میکوشید مسئولیت شهادت امام حسین علیهالسلام را بر عهده عبیدالله بن زیاد بگذارد، او را سرزنش کند و خود را از این جنایت ناخشنود نشان دهد.
بااینحال، مجموعه رفتارها، اشعار و سخنان یزید نشان میدهد که این اظهار پشیمانی، بیش از آنکه برخاسته از ندامت حقیقی باشد، تلاشی برای حفظ حکومت و آرام ساختن افکار عمومی بود.
در برخی منابع آمده است که یزید پس از شهادت امام حسین علیهالسلام، بارها مجلس شراب برپا میکرد، عبیدالله بن زیاد را در کنار خود مینشاند و او را به سبب کشتن امام حسین علیهالسلام مورد ستایش قرار میداد. از جمله، خطاب به ساقی میگفت:
اِسْقِنی شَرْبَةً تُرَوّی مُشاشی
ثُمَّ مِلْ فَاسْقِ مِثْلَها ابْنَ زِیادِصاحِبَ السِّرِّ وَالأَمانَةِ عِنْدی
وَلِتَسْدیدِ مَغْنَمی وَجِهادیقاتِلَ الخارِجِیِّ أَعْنی حُسَیْناً
وَمُبیدَ الأَعْداءِ وَالحُسّادِ
مضمون این اشعار چنین است:
«جامی به من بنوشان که جانم را سیراب کند؛ سپس جامی همانند آن به ابن زیاد بده؛ همان کسی که رازدار و امین من است، حکومت و خواسته مرا استوار کرد، حسین را کشت و دشمنان و مخالفان مرا از میان برداشت.»
این گزارشها نشان میدهد که نسبت دادن همه مسئولیتها به عبیدالله بن زیاد و اظهار ناخشنودی از شهادت امام حسین علیهالسلام، اقدامی سیاسی برای حفظ قدرت بود.
ورود کاروان اهلبیت علیهمالسلام به شام، در ظاهر ادامه اسارت و رنج بازماندگان کربلا بود؛ اما در حقیقت به نقطه آغاز رسوایی حکومت اموی تبدیل شد.
یزید میخواست با نمایش سرهای شهدا و اسارت خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله، پیروزی خود را به مردم شام نشان دهد؛ ولی خطبههای حضرت زینب و امام سجاد علیهماالسلام، فضای مجلس و شهر را دگرگون کرد. مردمی که سالها تحت تبلیغات حکومت اموی، اهلبیت علیهمالسلام را بهدرستی نمیشناختند، دریافتند اسیرانی که در برابر آنان قرار گرفتهاند، فرزندان همان پیامبری هستند که هر روز در اذان به رسالت او شهادت میدهند.
حضرت زینب سلاماللهعلیها با شجاعت و صلابت، قدرت ظاهری یزید را تحقیر کرد و نابودی حکومت او را نوید داد. امام سجاد علیهالسلام نیز با معرفی نسب و جایگاه اهلبیت علیهمالسلام، پرده تبلیغات اموی را کنار زد و حقیقت کربلا را در قلب شام آشکار ساخت.
ازاینرو، میتوان گفت پیام عاشورا در کربلا با خون شهیدان نوشته شد و در کوفه و شام، با خطبههای حضرت زینب و امام سجاد علیهماالسلام به گوش تاریخ رسید. یزید توانست پیکر امام حسین علیهالسلام را به خاک و خون بکشد، اما نتوانست نام، راه و پیام او را از میان ببرد؛ همان حقیقتی که حضرت زینب سلاماللهعلیها در برابر تخت یزید با اطمینان اعلام کرد:
«به خدا سوگند، هرگز نمیتوانی نام و یاد ما را محو کنی و نور وحی ما را از میان ببری.»