حال ديگر خليفه احساس كهولت مى كرد و در صدد بود تا با تدبير - غافل از گردش روزگار - براى فرزندش يزيد بيعت بگيرد. يزيد كه زبان باز و شرابخوار بود و يزيدى كه غم انگيزترين نغمه هاى عاشقانه را مى سرود و در مجلس شراب از ساقى مى خواست برايش شعر بخواند و مى گفت: اگر مى گسارى به آيين محمدى حرام است، تو اى ساقى ! شراب را به آيين مسيح به من بده. و يزيدى كه درباره معشوقه اش مى گفت: اگر دامن پيراهن معشوقه به زمين نمى ساييد تيمم با خاك برايم جايز نمى شد. و يزيدى كه...
آرى ! معاويه اصرار داشت تا براى چنين عنصر پليدى به نام خلافت، بيعت بگيرد!