گرد و غبارِ قافله در دشت پيچيد
آن كاروانْ سالارِ عاشق
آرام، بر صحرا، نگاهى كرد؛ آرام
حال و هواى آن ديارِ خشك و سوزان
گويى برايش آشنا بود
او خوب مىدانست آنجا «نينوا» بود...
بارانِ اشك و خونِ دل
از چشمهاى او روان شد
خورشيد، تا اين صحنه را ديد
در پشتِ دريا ـ شرمنده و غمگين ـ نهان شد
آنگاه او مانند كوهى استوار آهسته برگشت؛
«آرام گيريد»
آواى او پيچيد در دشت:
«اكنون اگر چه، در سختى و رنج و بلاييم...
هر چند امشب، با تشنگى و تشنهكامى همنواييم
فردا ولى... اندوه و درد و غصّهها را
از جان و دلها مىزداييم
آنگاه با هم، مثلِ كبوترهاى عاشق
تاآسمانها، تا كهكشانها، پَر مىگشاييم
ما، سربهداران و شهيدان زمينِ كربلاييم...»
فرداى آن روز، وقتى كه خورشيد
در آن هياهو، بر دشت تابيد
پشتِ زمين و آسمان ـ يكباره ـ لرزيد!
تاريخ و تكرارِ نَبَرْدى نابرابر؛
دشتِ عطش
درياى خون
گُلهاى پَرپَر
پايانِ آن روز
انگار در دشتِ عطش
محشر به پا بود
سرهاى سرافرازِ هفتاد و دو خورشيد
در ازدحامِ دستها
بر نيزهها بود!