پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

دشتِ عطش از مهدى خليليان

دشتِ عطش از مهدى خليليان

گرد و غبارِ قافله در دشت پيچيد
آن كاروانْ سالارِ عاشق
آرام، بر صحرا، نگاهى كرد؛ آرام
حال و هواى آن ديارِ خشك و سوزان
گويى برايش آشنا بود
او خوب مى‏دانست آنجا «نينوا» بود...
بارانِ اشك و خونِ دل
از چشم‏هاى او روان شد
خورشيد، تا اين صحنه را ديد
در پشتِ دريا ـ شرمنده و غمگين ـ نهان شد
آن‏گاه او مانند كوهى استوار آهسته برگشت؛
«آرام گيريد»
آواى او پيچيد در دشت:
«اكنون اگر چه، در سختى و رنج و بلاييم...
هر چند امشب، با تشنگى و تشنه‏كامى هم‏نواييم
فردا ولى... اندوه و درد و غصّه‏ها را
از جان و دل‏ها مى‏زداييم
آن‏گاه با هم، مثلِ كبوترهاى عاشق
تاآسمان‏ها، تا كهكشان‏ها، پَر مى‏گشاييم
ما، سربه‏داران و شهيدان زمينِ كربلاييم...»
فرداى آن روز، وقتى كه خورشيد
در آن هياهو، بر دشت تابيد
پشتِ زمين و آسمان ـ يك‏باره ـ لرزيد!
تاريخ و تكرارِ نَبَرْدى نابرابر؛
دشتِ عطش
درياى خون
گُل‏هاى پَرپَر
پايانِ آن روز
انگار در دشتِ عطش
محشر به پا بود
سرهاى سرافرازِ هفتاد و دو خورشيد
در ازدحامِ دست‏ها
بر نيزه‏ها بود!

منبع
  • مهدى خليليان