پایگاه اطلاع رسانی

استاد حسین انصاریان

قیام امام حسین علیه السلام از دیدگاه طبری

قیام امام حسین علیه السلام از دیدگاه طبری

روایتی فشرده از حرکت امام حسین(ع) به کربلا، وفاداری یاران، شهادت عاشورا، اسارت اهل‌بیت و جاودانگی پیام سیدالشهدا.

عناوین مقاله

با کلیک روی هر عنوان به محتوای مربوط به آن هدایت می شوید

از عزم کوفه تا شام غریبان؛ روایتی از واقعه عاشورا و روز یازدهم محرم

مقدمه

واقعه عاشورا تنها یک حادثه تاریخی نیست؛ نقطه‌ای است که در آن حقیقت ایمان، وفاداری، غربت، جفای امت و عظمت خاندان پیامبر اکرم(ص) آشکار شد. گزارش‌های تاریخی از حرکت امام حسین(ع) از مکه، ورود به کربلا، بستن آب، وفاداری یاران، شهادت اهل‌بیت(ع)، و سپس آغاز اسارت خاندان پیامبر(ص)، هر یک بخشی از این حقیقت تلخ و ماندگار را نشان می‌دهد.

عزم امام حسین(ع) به سوی کوفه

چون امام حسین بن علی(ع) از مکه بیرون آمد، خویشان و آشنایان آن حضرت او را از رفتن به کوفه بازمی‌داشتند و می‌گفتند: «مرو و بر مردم کوفه اعتماد مکن.»

عبدالله بن عباس نزد امام آمد و گفت: «ای سید، مرو! از مکه و حرم خدا دست برمدار.»

در همان روزگار، عبدالله بن زبیر در مکه بود و می‌خواست امام حسین(ع) از مکه بیرون رود تا شهر برای او بی‌رقیب بماند. امام حسین(ع) با شتاب حرکت کرد تا پیش از آنکه یزید از خروج ایشان آگاه شود، به کوفه برسد.

از سوی دیگر، عبیدالله بن زیاد، پس از آنکه مسلم بن عقیل و هانی بن عروه را به شهادت رساند، فرماندهان خود را به ولایت‌ها گماشت و گفت: «بمانید تا کار حسین چگونه شود.»

سپس نامه یزید به عبیدالله رسید که در آن نوشته بود: «حسین از مکه بیرون رفت. سپاه‌ها را به راه مکه بفرست تا او را طلب کنند.»

عبیدالله، عمر بن سعد بن ابی‌وقاص را فراخواند، فرمانی به او داد و گفت: «باید بروی و هر کجا حسین را یافتی، او را بگیری.»[1]

حرکت سپاه عمر بن سعد

عمر بن سعد در اول محرم سال شصت و یک هجری، با چهار هزار نفر حرکت کرد و راه بیابان را در پیش گرفت. در آن زمان، امام حسین(ع) در فاصله سه میلی قادسیه فرود آمده بود.

عمر بن سعد مردی از سپاه خود را به نام حر بن یزید پیش فرستاد. حر از شیعیان امیرالمؤمنین(ع) بود، هرچند کسی این را نمی‌دانست. حر رفت و امام حسین(ع) را با خانواده و همراهانش دید. از آن حضرت پرسید: «کجا می‌روی؟»

امام فرمود: «به کوفه.»

حر گفت: «بازگرد؛ زیرا لشکر از پی تو آمده است و عمر بن سعد با چهار هزار مرد در راه است. مسلم بن عقیل را نیز در کوفه کشته‌اند. پس بازگرد.»

امام حسین(ع) فرمود: «چگونه بازگردم، با این همه خانواده؟»

حر گفت: «پس از راهی دیگر برو و از یک سو حرکت کن.»

امام حسین(ع) راه خود را تغییر داد و حرکت کرد تا به سرزمینی رسید که نام آن کربلا بود. آن حضرت در آنجا فرود آمد.

عمر بن سعد نیز وارد بیابان شد و خبر یافت که امام حسین(ع) در کربلاست. او به آنجا رفت. در این میان، یک هفته گذشت. امام حسین(ع) در لشکرگاه خود بود و عمر بن سعد در لشکرگاه خویش. هرگاه وقت نماز می‌رسید، همگان پشت سر امام حسین(ع) صف می‌بستند و نماز می‌خواندند.

خبر این ماجرا به عبیدالله بن زیاد رسید. او به عمر بن سعد نامه نوشت و گفت: «من تو را نفرستادم که با حسین منازعه نکنی و پشت سر او نماز بخوانی.»

سپس مردی به نام کوثر بن بدر تمیمی را فرستاد و به او گفت: «اگر عمر جنگ کرد، که هیچ؛ و اگر جنگ نکرد، او را ببند تا من کسی را بفرستم که جنگ کند.»

عمر بن سعد چون نامه را خواند، همان‌گاه سوار شد، سپاه را آماده کرد و آهنگ جنگ نمود. او بانگ زد و گفت: «ای حسین! من کوشیدم که کار به جنگ نرسد تا در خون تو شریک نباشم؛ اما این کار پیش نمی‌رود و تو فرمان نمی‌بری. اکنون عبیدالله فرستاده‌ای فرستاده است که اگر من نجنگم، مرا بند کند. تو را آگاه کردم.»

امام حسین(ع) فرمود: «امروز به من مهلت بده تا فردا.»

عمر بن سعد گفت: «مهلت دادم.»[2]

بستن آب فرات بر خیمه‌های امام حسین(ع)

نیمه‌شب، فرستاده عبیدالله بن زیاد نزد عمر بن سعد رسید و گفت: «آب فرات را بر آنان ببند و مگذار آب بخورند تا از تشنگی بمیرند. و چون حسین را کشتی، پیکرش را با سم اسبان بکوب.»

عمر بن سعد همان‌گاه پانصد مرد را به کنار رود فرات فرستاد تا محل آب‌برداشتن را بگیرند. بدین ترتیب، آب بر لشکر امام حسین(ع) بسته شد و همه تشنه ماندند.

امام حسین(ع) آن شب سلاح خویش را آماده می‌کرد. علی‌اصغر بیمار بود. زنان گریستند و صدای گریه از خیمه‌ها برخاست.[3]

گفت‌وگوی امام حسین(ع) با یاران

امام حسین(ع) فرمود: «گریه نکنید که دشمن شاد شود.»

سپس سر به آسمان برداشت و گفت: «پروردگارا، تو می‌دانی که این مردم با من بیعت کردند و مرا خواندند، و اکنون بیعت خود را می‌شکنند. پروردگارا، داد مرا از آنان بگیر.»

آن‌گاه امام حسین(ع) یاران خود را گرد آورد و فرمود: «آنچه بر عهده شما بود انجام دادید. من شما را برای جنگ نیاوردم و نمی‌دانستم چنین پیش خواهد آمد. اکنون از جان خویش ناامید شده‌ام و شما را از بیعت خود آزاد کردم. هر که می‌خواهد بازگردد، بازگردد.»

یاران گفتند: «ای فرزند رسول خدا! روز قیامت در پیشگاه پیامبر چه عذری بیاوریم که فرزندان او را به دست دشمن رها کردیم و خود رفتیم؟ ما همه جان‌های خود را پیش تو فدا می‌کنیم.»

سپس امام حسین(ع) به آرایش سپاه پرداخت؛ میمنه و میسره را تنظیم کرد و گرداگرد خیمه‌های زنان، خندقی کندند و در آن هیزم نهادند. امام فرمود: «چون من به جنگ مشغول شدم، شما این هیزم‌ها را آتش بزنید تا تا زمانی که من زنده‌ام، کسی آهنگ خیمه‌های شما نکند.»[4]

روز عاشورا و آغاز نبرد

روز بعد، جمعه، دهم محرم و روز عاشورا بود. عمر بن سعد با سپاه خود برای جنگ آماده شد. او عمر بن حجاج را بر میمنه گماشت، شمر بن ذی‌الجوشن را بر میسره قرار داد و خود در قلب سپاه ایستاد.

امام حسین(ع) نیز سپاه خود را آراست و فرمان داد هیزم‌هایی را که گرداگرد خیمه‌ها نهاده بودند، آتش زدند.

سپس امام حسین(ع) پیش صف آمد؛ چنان‌که همه لشکر عمر بن سعد او را دیدند. آن حضرت خطبه‌ای خواند و فرمود:

«می‌دانم، ای مردم کوفه، که این سخن برای شما سودی ندارد؛ اما من آن را می‌گویم تا حجت خدا بر شما تمام شود و عذر خود را نزد خدا آورده باشم. هر کس از شما می‌داند من کیستم، می‌داند؛ و هر کس نمی‌داند، بداند که من پسر دختر پیامبرم و پسر عموزاده اویم. پدر من نخستین کسی بود که به اسلام درآمد. عموی من جعفر طیار است و عموی پدرم حمزه، سیدالشهداست. من و برادرم همان دو نفری هستیم که پیامبر درباره ما فرمود: سید جوانان اهل بهشت‌اند.

مسیحیان به سم خری که عیسی بر آن نشست، آن‌گونه احترام می‌کنند که شما می‌دانید؛ و اگر یهودیان چیزی از آثار موسی بیابند، همان‌گونه احترام می‌گذارند. من فرزند پیامبرم و شما در این بیابان قصد کشتن من کرده‌اید؛ نه از خدا می‌ترسید، نه از روز قیامت، و نه از روح پیامبر شرم می‌کنید. من تا میان شما بوده‌ام، خون کسی را نریخته‌ام و مال کسی را نگرفته‌ام.»

سپس امام حسین(ع) به صف خویش بازگشت و ایستاد و منتظر ماند تا آنان جنگ را آغاز کنند.

بازگشت حر و شهادت‌طلبی او

در این هنگام، حر بن یزید، همان کسی که پیش‌تر نزد امام آمده و او را از وضعیت کوفه آگاه کرده بود، اسب خود را راند و نزد امام حسین(ع) آمد.

امام به او فرمود: «برای چه آمده‌ای؟»

حر گفت: «آمده‌ام تا پیش روی تو کشته شوم.»

امام حسین(ع) فرمود: «شهادت و بهشت بر تو گوارا باد! تو آزادمردی، همان‌گونه که نام توست.»

پس از آن، شمر به عمر بن سعد گفت: «چرا وقت را می‌گذرانی؟ به جنگ آی.»

عمر بن سعد تیری در کمان نهاد، آن را انداخت و گفت: «گواه باشید که نخستین تیر را من انداختم.»

شدت گرفتن نبرد و پایداری یاران

روز گرم شد و سپاه امام حسین(ع) همگی تشنه بودند. عمرو بن حجاج گفت: «این لشکر حسین دل بر مرگ نهاده‌اند و کسی بر آنان چیره نمی‌شود. ما باید همگی با هم به جنگ آنان برویم.»

عمر بن سعد چنین کرد و تیرها بر لشکر امام حسین(ع) باریدن گرفت. همه سپاه امام با تیر زخمی شدند. سپس میمنه سپاه عمر بن سعد حمله کرد و بیست تن از یاران امام را به شهادت رساند.

وقت نماز رسید. امام حسین(ع) فرمود: «دست از جنگ بردارید.»

جنگ را متوقف کردند و نماز خواندند. سپس دوباره نبرد آغاز شد و جنگ سخت شد.

یاران امام حسین(ع)، آنان که مانده بودند، پایداری کردند. نبرد به امام نزدیک شد و امام پیش آمد. زهیر بن قین در برابر امام ایستاد و گفت: «به خدا سوگند، تا جان در بدن دارم، تو پیش نخواهی رفت.»

او به میدان رفت و جنگید تا به شهادت رسید.

یاران باقی‌مانده گفتند: «تا یکی از ما زنده است، آسیبی به تو نخواهد رسید.»

اشک در چشمان امام حسین(ع) نشست و فرمود: «جزاکم الله خیراً.»

پس یاران، یک‌به‌یک، به میدان رفتند و هر که روانه میدان می‌شد، می‌گفت: «بدرود، ای فرزند پیامبر.»

امام حسین(ع) می‌فرمود: «تو رفتی و من نیز پس از تو خواهم آمد.»

آنان چنین کردند تا هر کس که از دوستان و شیعیان با امام بود، به شهادت رسید. امام حسین(ع) ماند و برادران، فرزندان، عموزادگان، پسر جعفر بن ابی‌طالب و پسران مسلم بن عقیل.

امام فرمود: «اکنون نوبت من رسید.»

آنان گفتند: «آیا رواست ما زنده باشیم و تو به میدان بروی؟»

شهادت علی‌اکبر(ع)

نخستین کسی که از اهل‌بیت امام حسین(ع) به میدان رفت، فرزندش علی‌اکبر بود. او دوازده حمله کرد و در هر حمله، یک یا دو تن را بر زمین افکند. تشنگی بر او چیره شد. گفت: «ای پدر، تشنگی!»

امام حسین(ع) فرمود: «پدرت فدایت باد! چه می‌توانم کرد؟»

سپس نزدیک او آمد و زبان خود را بر زبان فرزندش نهاد تا اندکی تر شود. علی‌اکبر بازگشت و دوباره به جنگ پرداخت.

مردی به نام مُرّه بن منقذ از پشت سر به او نزدیک شد، شمشیری بر او زد و او را بر زمین افکند. گروهی بر پیکر او گرد آمدند و او را پاره‌پاره کردند.

امام حسین(ع) چون این صحنه را دید، با صدای بلند گریست.

شهادت برادران و قاسم بن حسن(ع)

دیگر کسی با امام حسین(ع) نمانده بود، جز پنج تن از برادرانش: عبدالله، عباس، جعفر، عثمان و محمد. این پنج برادر بیرون آمدند و همگی به شهادت رسیدند.

قاسم بن حسن، که کودکی یازده‌ساله بود، با شمشیر از خیمه بیرون آمد. امام حسین(ع) به او فرمود: «بازگرد که تو کودکی.»

قاسم گفت: «ای عمو، به حق پیامبر، دست از من بردار.»

پس به میدان رفت. سواری آمد و با شمشیر او را زد و به شهادت رساند.

لحظات پایانی شهادت امام حسین(ع)

تیری آمد و اسب امام حسین(ع) را زد و کشت. امام پیاده ماند و از شدت تشنگی ناتوان شده بود. نشست. هر کس نزدیک می‌آمد تا آن حضرت را بکشد، با خود می‌اندیشید: «چگونه خون او را به گردن بگیرم؟» و بازمی‌گشت.

امام حسین(ع) فرمود: «پروردگارا، مرا بر این مصیبت‌ها صبر ده.»

عمر بن سعد قصد کشتن امام را کرد. چون نزدیک آمد، امام حسین(ع) فرمود: «آیا تو برای کشتن من آمده‌ای؟»

عمر شرم کرد و بازگشت. سپس به پیادگان گفت: «او را در میان بگیرید.»

پیادگان گرد امام را گرفتند. امام حسین(ع) در هر حمله‌ای که می‌کرد، چند تن را بر زمین می‌افکند.

عمر بن سعد گفت: «آیا هرگز مردی دیده‌اید که همه اهل‌بیت او پیش چشمش کشته شده باشند، این همه جراحت بر او وارد کرده باشند، این همه سپاه گرد او آمده باشند، او از جان ناامید شده باشد، و با این‌همه چنین دلاورانه بجنگد؟»

امام همچنان با پیادگان جنگید تا سی‌وچهار زخم شمشیر و سی زخم تیر و نیزه بر بدنش وارد شد. خون بسیاری از آن حضرت رفت و تشنگی بر او چیره شد.

پس شمر با شش نفر از نزدیکان خود به سوی امام آمدند. مردی به نام زرعه بن شریک تمیمی، شمشیری بر امام حسین(ع) زد. پس از او، مردی دیگر حربه‌ای زد و امام حسین(ع) جان به جان‌آفرین تسلیم کرد.[5]

عاقبت همراهی با قاتلان امام حسین(ع)

ابن رماح می‌گوید: مردی نابینا را دیدم که در کشتن امام حسین(ع) حاضر بود. مردم نزد او می‌آمدند و علت نابینایی‌اش را می‌پرسیدند.

او می‌گفت: «ما ده نفر بودیم که در قتل امام حسین(ع) حاضر بودیم. من هیچ ضربه‌ای بر او نزدم، تیری به سوی او نینداختم، و چون او را شهید کردند، به خانه خود بازگشتم.

شب در خواب دیدم کسی نزد من آمد و گفت: دعوت رسول خدا را اجابت کن. گفتم: مرا با او چه کار؟ پس گریبانم را گرفت و مرا نزد پیامبر کشید.

رسول خدا(ص) را دیدم که نشسته بود، آستین از ساعدها بالا زده، حربه‌ای در دست داشت و نطعی در پیش او گسترده بودند. فرشته‌ای نیز در برابرش ایستاده بود و شمشیری از آتش در دست داشت. آن نه نفر را که با من بودند، یکی‌یکی می‌کشت؛ و بر هر یک که ضربه می‌زد، آتش در او می‌افتاد و زبانه می‌کشید.

نزد رسول خدا(ص) رفتم، بر زانو درآمدم و گفتم: السلام علیک یا رسول الله. پاسخ مرا نداد و مدتی درنگ کرد. سپس سر برداشت و فرمود: ای دشمن خدا، حرمت مرا نگاه نداشتی و خاندان مرا کشتی؟

گفتم: یا رسول الله، به خدا سوگند من شمشیر و نیزه نزدم و تیر نینداختم.

فرمود: راست گفتی؛ اما سیاهی لشکر بودی. نزدیک من بیا.

نزدیک‌تر رفتم. طشتی پر از خون دیدم. فرمود: این خون فرزند من، حسین(ع)، است. سپس از آن خون چون سرمه در چشم من کشید. از خواب بیدار شدم، در حالی که هر دو چشمم کور شده بود و تا این ساعت هیچ نمی‌بینم.»[6]

خون‌خواهی آل حسین(ع)

پس از شهادت امام حسین(ع) و خاندان و یارانش، عبیدالله بن زیاد از ولایت عراق بهره‌ای نبرد. خداوند مختار بن ابی‌عبید را برانگیخت تا برخیزد و قاتلان امام حسین(ع) را به کیفر برساند.

مختار نخست عبیدالله بن زیاد را کشت، سپس عمر بن سعد را کشت، و پس از آن شمر بن ذی‌الجوشن را از میان برد. او سپاهی را که عمر بن سعد به کربلا آورده بود، یک‌به‌یک می‌آورد و کیفر می‌داد. هیچ‌کس را به یک شیوه نکشت؛ گروهی را بر دیوار دوخت و با تیر کشت، گروهی را فرمان داد تا زنده پوست باز کنند، و گروهی را دست‌ها، پاها و زبان‌ها برید.[7]

بازتاب عاشورا در شعر مولانا کاتبی

مولانا کاتبی در غزل و قصیده‌ای، اندوه عاشورا و خون شهدای کربلا را چنین وصف کرده است:

این سرخی شفق که بر این چرخ بی‌وفاست

هر شام، عکس خون شهیدان کربلاست...

ای دل، محرم است اگر محرمی، بنال

کز آه و ناله، نُه حرمِ چرخ پرصداست[8]

بر خواب چون شکوفه روا کی بود سری

کو میوه دل چمن‌آرای مصطفی است...

آب فرات از این حرکت‌های سرد چرخ

سرگشته سر به بادیه از سنگ آسیاست...

آن خس که رود بحر کرم را نداد آب

یک آب خوش نخورد به بی‌آبی آشناست...[9]

زیارت روز عاشورا

در روز عاشورا، هنگامی که چاشتگاه فراخ شد، شایسته است انسان به صحرایی برود، یا بر بام خانه خویش بایستد، یا در جایی زیر آسمان قرار گیرد؛ سپس رو به قبله کند و دو رکعت نماز زیارت بخواند.

در رکعت نخست، سوره حمد و یس را بخواند، و در رکعت دوم، سوره حمد و الرحمن را. اگر این دو سوره را نمی‌داند، هر مقدار از قرآن که می‌داند بخواند.

پس از سلام نماز، برخیزد، اندکی به سوی راست میل کند و بگوید:

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا أَبَاعَبْدِاللهِ،

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَا بْنَ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ

وَ ابْنَ سَیِّدِ...[10]

روز یازدهم محرم؛ آغاز غربت اسیران

چون روز عاشورا، عمر سعد از کار قتل امام حسین(ع) فارغ شد، سر مبارک آن حضرت را به خولی و حمید بن مسلم سپرد و همان روز عاشورا آنان را نزد ابن زیاد روانه کرد. بقیه سرها را نیز میان قبایل پخش کرد تا آن‌ها را نزد ابن زیاد ببرند و از این راه به او تقرب جویند.

خولی با شتاب حرکت کرد و شب یازدهم وارد کوفه شد. چون در آن هنگام شب، ملاقات با ابن زیاد ممکن نبود، ناچار به خانه خود رفت و سر فرزند پیامبر(ص) را زیر اجّانه نهاد.

از سوی دیگر، عمر سعد شب یازدهم را در کربلا ماند و روز یازدهم تا هنگام زوال نیز در آنجا اقامت کرد. او بر کشته‌های سپاه خود نماز خواند و آنان را به خاک سپرد. چون روز از نیمه گذشت، فرمان داد دختران پیامبر(ص) را بر شتران سوار کنند و آنان را همچون اسیران ترک و روم حرکت دهند.

وقتی اسیران را از کنار قتلگاه عبور دادند، زنان چون پیکر امام حسین(ع) و شهیدان را دیدند، بر صورت زدند و صدای گریه، ناله و ندبه‌شان بلند شد.

چه بر مقتل رسیدند آن اسیران

به هم پیوست نیسان و حزیران[11]

یکی مویه‌کنان گشتی به فرزند

یکی شد موکنان بر سوگ فرزند

یکی از خون به صورت غازه می‌کرد

یکی داغ علی را تازه می‌کرد

به سوگ گلرخانِ سروقامت

به پا کردند غوغای قیامت

نظر افکند چون دُخت پیمبر

به نور دیده ساقی کوثر

به ناگه نعره «هذا اخی» زد

به جان خلد، نار دوزخی زد

روایت امام سجاد(ع) از روز یازدهم

در حدیث معتبر «کامل الزیاره» آمده است که حضرت سیدالساجدین، امام زین‌العابدین(ع)، به زائده فرمود:

«چون روز عاشورا رسید، به ما آنچه رسید از مصیبت‌های بزرگ. پدرم و کسانی که با او بودند، از فرزندان، برادران و دیگر اهل‌بیت او، کشته شدند. سپس حرم محترم و زنان مکرم آن حضرت را بر شتران سوار کردند تا به سوی کوفه برند.

من به سوی پدرم و دیگر اهل‌بیت خود نگاه کردم؛ دیدم در خاک و خون آغشته‌اند و بدن‌های پاکشان بر زمین افتاده است و کسی متوجه دفن آنان نشده است. این صحنه بر من بسیار گران آمد، سینه‌ام تنگ شد و حالتی بر من عارض شد که گویی می‌خواست جان از تنم پرواز کند.

عمه‌ام زینب کبری چون مرا در آن حال دید، پرسید: ای یادگار جد و پدر و برادر من، این چه حالتی است که در تو می‌بینم؟ می‌بینم که گویا می‌خواهی جان تسلیم کنی.

گفتم: ای عمه، چگونه بی‌تابی نکنم و اضطراب نداشته باشم، در حالی که می‌بینم سید و آقای خود، برادران، عموها، عموزادگان، اهل و عشیرت خود را که آغشته به خون در این بیابان افتاده‌اند؛ بدن‌هایشان عریان و بی‌کفن است و هیچ‌کس برای دفن آنان اقدام نمی‌کند و هیچ بشری متوجه آنان نمی‌شود؛ گویا آنان را مسلمان نمی‌دانند.

عمه‌ام فرمود: از آنچه می‌بینی، دل‌گیر مباش و بی‌تابی مکن. به خدا سوگند، این عهدی بود از رسول خدا(ص) به سوی جد، پدر و عموی تو، صلوات الله علیهم اجمعین. رسول خدا مصیبت‌های هر یک را به آنان خبر داده بود.

به‌تحقیق، خداوند در این امت از گروهی پیمان گرفته است که فرعونیان زمین آنان را نمی‌شناسند، اما نزد اهل آسمان‌ها شناخته‌شده‌اند. آنان این اعضای پراکنده و پیکرهای غرقه در خون را جمع می‌کنند و دفن می‌نمایند. در سرزمین طف، بر قبر پدرت سیدالشهدا نشانی نصب می‌کنند که اثر آن هرگز از میان نخواهد رفت و با گذشت روزها و شب‌ها محو و نابود نخواهد شد. هرچند فرمانروایان کفر و یاران ستم برای محو آثار آن کوشش کنند، ظهور آن بیشتر خواهد شد و رفعت و بلندی آن افزون‌تر خواهد گشت.»[12]

جمع‌بندی

از خروج امام حسین(ع) از مکه تا شهادت در کربلا، همه‌چیز گواه مظلومیت خاندان پیامبر(ص) و رسوایی سپاه ظلم است. در این واقعه، تنها شمشیر قاتلان مطرح نیست؛ سکوت، همراهی، سیاهی لشکر شدن و بی‌تفاوتی نیز سهمی از جنایت دارد.

عاشورا، مدرسه وفاداری و بصیرت است. یاران امام حسین(ع) با آنکه راه بازگشت داشتند، ماندند و جان دادند. در برابر آنان، کسانی بودند که نه‌تنها به جنگ فرزند پیامبر آمدند، بلکه آب را بستند، پیکرها را بر زمین گذاشتند، خاندان پیامبر را اسیر کردند و تاریخ را برای همیشه شرمنده ساختند.

با این همه، همان‌گونه که حضرت زینب(س) به امام سجاد(ع) فرمود، نشان قبر سیدالشهدا(ع) هرگز محو نخواهد شد. دشمنان خواستند نام حسین(ع) را خاموش کنند، اما هر چه کردند، چراغ او فروزان‌تر شد؛ تا آنجا که امروز عاشورا نه پایان یک حادثه، بلکه آغاز یک حقیقت جاودانه است.


پی‌نوشت‌ها

[1] ترجمه تفسیر طبری، صص 394 و 395.
[2] همان، صص 395 و 396.
[3] همان، صص 396 و 397.
[4] همان، ص 397.
[5] همان، صص 397 ـ 402.
[6] راحة الارواح، صص 153 و 154.
[7] ترجمه تفسیر طبری، ص 403.
[8] همان، ص 375.
[9] همان، ص 376.
[10] ذخیرة‌الآخره، ص 73.
[11] نیسان و حزیران: دو ماه از ماه‌های سال شمسی عربی.
[12] فیض‌العلام، صص 170 ـ 172.
منبع
  • مرکز پژوهش های صدا وسیما ،گنجینه ، شماره (85)، قم: 1389