واقعيت مسئله حج
منابع مقاله:
کتاب : عرفان اسلامى جلد هفتم
نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان
تماشاى واقعيت حج، قلبى پاك، ديدهاى بينا، سينهاى پر از نور، روحى الهى و نفسى تزكيه شده مىخواهد.
اهل بصيرت را در زمينه اين سفر مسائلى است كه از دسترس بسيارى از عقول دور است.
اين سفر، سفرى ملكوتى و سيرى الهى آن هم به سوى صاحب آفرينش است، رسيدن به حضور مقدس او لياقتى ما فوق لياقتها و طهارتى ما فوق طهارتها لازم دارد.
در اين سفر خشوعى كامل، خضوعى جامع، حالى الهى و نيتى استوار و عزمى راسخ و گذشتى به پهناى فلك لازم است.
زاد و توشه اين راه تماماً معنوى است، زاد و توشه مادى به اندازهاى لازم است كه ضعف جسم را جبران كند.
در اين سفر جز براى خدا نرويد و جز براى حق نباشيد و جز براى دوست نشنويد و جز براى معبود نگوييد و چون وارد مسجد الحرام شديد جز خدا نبينيد.
مناظره امام صادق عليه السلام با ابن ابى العوجاء
به اين حديث عجيب كه مؤيد جملات بالاست و شيخ متقدمين حضرت صدوق در كتاب «مجالس» نقل كرده عنايت كنيد «1»:
زمانى كه ابن ابى العوجاء آن ماديگر خطرناك به همراه جماعتى از همراهان خود نزد امام صادق عليه السلام نشستند و آن اعتراضهاى جسورانه و بىادبانه و تند را نسبت به مسئله حج عنوان كرد، امام صادق عليه السلام فرمود:
برازندهترين سلطان فرمانده كه بايد برابر او سان داد و برابر امر او بايد سر اطاعت فرود آورد و از نافرمانى او حذر كرد خداست كه منشى ارواح و صور است.
ابن ابى العوجاء گفت: اين سلطان فرمانده غايب است و تو حواله به غايب مىدهى.
امام عليه السلام فرمود: غايب آن جسم است كه وقتى منتقل از مكانى به مكان ديگر شد، از مكان اول غايب است و در مكان دوم حاضر است ولى خدا كه جسم نيست كه انتقال برايش تصور شود، پس غايب نيست وحضور دارد، ولى ما حضور نداريم مگر بواسطه پرچم.
ابن ابى العوجاء سرافكنده برگشت، با ياران و همراهان مىگفت: من از شما خواسته بودم كه مرا به روى سجادهاى بنشانيد، شما مرا بر زير پاره اخگرى، آتش مجمرى افكنديد، آنان گفتند:
تو در مجلس امام صادق بس حقير بودى!!
آرى، آن جناب غايب نيست، غايب ما هستيم كه با اطاعت از دستورهاى او و پوشيدن لباس تقوا لايق حضور مىشويم، تا جايىكه به مقام فنا رسيده جز او چيزى را نبينيم.
حرمت اين خانه را با فراهم آوردن خشوع و خضوع نگهداريد و چون خواستيد به آن مقام برويد با خلوص نيت و پاكى همه جانبه حركت كنيد كه بينايان راه با همه عظمتى كه داشتند خود را در آنجا بسيار كوچك مىكردند و بسيار كوچك مىديدند.
آرى، بزرگان دين خود را در اين راه نديده مىگرفتند و با كوچك كردن خود در تعظيم و بزرگداشت آن هر چه بيشتر مىافزودند، تاجوران محيط دين با تواضع و خاكسارى پى در پى خود را به اين درگاه حق مىرساندند، حتى در اردوى امن جهان خود را مصغر و جزء مىكردند، با آن كه بزرگ بودند و مكبر و كل.
از اولياى اسلام، تواضع و خاكسارى را بنگريد تا چه حد و چه اندازه در اين راه بوده؟ ائمه مسلمانان عليهم السلام آنقدر در جنب اين خانه وارد شده و خود را ناديده مىگرفتند كه تشخص خود را هيچگاه مانع از تكرار خاكسارى بر در اين خانه قرار نمىدادند.
حج امام مجتبى عليه السلام
حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام در سفرهاى حج خود كه بيست و پنج مرتبه بود، خاكسارانه پياده راه مىپيمود و اين پيادهروى نه از راه نداشتن مال سوارى بوده و نه از دريغ و مضايقه از بذل مال در راه آن، بلكه دستور مىدادند مركبهاى سوارى را جلو جلو يدك مىكشيدهاند و خود براى تواضع پياده مىرفتند، حتى آن قدر يدكىها زياد بود كه موكب خيل باعظمت مىنمود و آن قدر در شخص خواجه تواضع بود كه خاكسارانه مىنمود.
به احترام حضرت امام حسن عليه السلام برادر عظيم القدرش امام حسين عليه السلام هم پياده مىشد، حسنين عليهما السلام براى تواضع و درك ثواب پياده به راه مىرفتند ولى مركبهاى آنان كه يدك كشيده مىشد جلو جلو مىرفت همين كه خلايق مىديدند كه حسنين عليهما السلام از عقب موكب قدم مىزدند آن ها هم پياده مىشدند.
آرى، هر كس معرفتش به صاحب اين بيت بيشتر باشد تواضع و انكسارش و خشوع و خاكساريش نسبت به صاحب بيت بيشتر و عشق و علاقهاش به محبوب عالم وافرتر و كاملتر است.
اينگونه انسان است كه از او جز او نمىخواهد و از وى جز وى نمىطلبد و همين انسان است كه با رسيدن به بيت از بيت چشم پوشيده و نگران صاحب بيت مىشود و با زبان حال و اشكريزان به محضر محبوب و معشوق خود عرضه مىدارد:
|
با جناب تو مرا قربت جانى باشد |
ور دل آنجا برسد بيم گرانى باشد |
|
|
قُرب روحانى اگر هست ميان دل و دوست |
چه تفاوت كند ار بُعد مكانى باشد |
|
|
آن نه حسنى كه تغير كند از دور زمان |
وين نه عشقى كه در ايام جوانى باشد |
|
|
چون تو در كون و مكان هم نفسى نتوان يافت |
كه دمى محرم اسرار نهانى باشد |
|
|
گر دلم پى به سر گنج رضاى تو برد |
مايه سلطنت هر دو جهانى باشد |
|
|
خاطر نازكت ار شد متغير زعماد |
گنه از جانب اين بنده جانى باشد «2» |
|
حج امام صادق عليه السلام
امام جعفر صادق عليه السلام در سفرى از سفرهاى حج خود افتخار هم سفرى خود را به مالك بن انس داد.
وقتى كه به ميقاتگاه رسيدند مالك مىگويد:
هنگام احرام كه راحله شتر امام عليه السلام به صحرا برسيد هرچه مىخواست لبيك را به صداى بلند بگويد صدا در گلوى او گلوگير و متقطع مىشد و نزديك بود از راحله بيفتد.
من گفتم: اى پسر رسول خدا! لبيك بگو، چارهاى نيست از اين كه بگويى، فرمود:
اى پسر ابو عامر! چسان جسارت و جرأت كنم كه بگويم: «لَبَّيْكَ اللّهُمَّ لَبَّيْكَ».
ترس و هراس و وحشت از آن دارم كه خداى عزت و جلال به من بگويد:
«لالَبَّيْكَ» «3».
امام عليه السلام است كه با معرفت كامل در ميقاتگاه حريم الهى است، البته مشاعر آن انسان الهى مستغرق معنويات وحى آسمانى مىشود و تمام اسرار حرم را در ميقاتگاه درمىيابد و حد و حدود خود را با حد و حدود اين بارگاه تطابق مىدهد، او از حد و حدود اين سرحد واقف است و از همه جهات به حد و حدود خويشتن هم مو به مو آگاه است، البته وقتى با حد و حدود حريم كبريايى خود را مقابل مىبيند، لكنت در زبان مىآيد و وقفه به او رخ مىدهد و مالك خود نيست.
ديدهايد كه در مقابل كوه، انسان چقدر خود را كوچك مىبيند، عظمت كبريايى را كوه كوه از همه جانب فرض كنيد كه انسان از همه طرف كوچك مىشود.
در مقابل آن عظمت بىنهايت در بىنهايت، اين موجود كوچك چه كند و چگونه بايستد و چه بگويد؟
امام صادق عليه السلام در سفر حج ديگر، افتخار هم كجاوگى خود را به ابان بن تغلب داده بودند- كه بزرگ اصحاب امام باقر عليه السلام بود و سى هزار حديث از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده وقتى به مدينه وارد مىشده يك ستون از مسجد الرسول را اختصاص به او مىدادهاند كه جلوس كرده، تدريس كند، امام عليه السلام به او فرموده بود:
اى ابان! در مسجد مدينه جلوس كن و فتوى بده كه من دوست دارم مثل تو در شيعيان من باشد «4»- ابان مىگويد:
وقتى كه امام صادق عليه السلام به سرحد حرم رسيد، ميلههاى اعلام حرم پيدا شد، دستور فرمود:
شتر را نگه داشتند و پياده شد، ابان هم پياده شد، ابان مىگويد: امام براى ورود به حرم غسل كرد، من هم غسل كردم، بعد امام دعاى ورود به حرم را خواند و گريست، سپس براى ورود به حرم پاها را برهنه كرد و با پاى برهنه در حال تواضع قدم در حرم نهاد و قدم برداشت و فرمود:
اى ابان! هر كس اين عمل را بجا آورد، براى خدا، اينطور كه من بجا آوردم و تو ديدى، خداى سبحان صد هزار سيئه از او محو مىكند و صد هزار حسنه براى او مىنويسد و صد هزار درجه براى او ترفيع دهد و صد هزار حاجت او را برآورد «5».
حج يا معراج ملكوتى
چون با ديده بصيرت به عمل حج بنگرى، آن را معراجى ملكوتى براى روح خواهى يافت كه از بركت آن معراج به فيوضات عالى الهى مىرسى.
يكى از بينايان راه مىگويد:
عمل حج را نمىتوان با ساير مقررات دين مقايسه نمود، چه براى بسيارى از عبادات مانند: نماز و روزه و ذكر خداوند و مانند اينها اگر چه تأثير و نتيجه نيكو در روحيه شخص دارد، وليكن آن اثر به هر اندازه كه باشد محدود به حد معينى است، ولى عمل حج اگر از روى التفات و داراى اركان و شرايط مقرره باشد و به علت عدم توجه به حقيقت آن تباه نشود، كارزارى است كه انسان را به تمامى آنچه به شرح رفت مىرساند.
حج در روان انسان نيرويى ايجاد مىكند كه تا انسان زنده است در پنهان و آشكار نگهبان او خواهد بود و اين همان فيض الهى است كه از بركت اين معراج نصيب آدمى مىگردد.
قاصد حج هنگامى كه مهيا مىشود از خانهاش خارج گردد، اگر به مقصود خويش و رفعت شأن خود دانا باشد و آن را چنان كه سزاوار است دريابد و به نور الهى به آن نظر افكند و خواسته باشد، آن راه را بر طبق هدايت و راهنمايى حضرت پروردگار طى نمايد، دل او متوجه عالم ديگرى خواهد شد و از ظواهر ناپايدار به حقايقى استوار بينا مىشود.
در آن هنگام است كه خواهان بىنيازى و توانايى خود مىگردد، نه آنچه تاكنون خواهنده آن بوده است و مهياى آن مىشود كه همه خواهشها و تاريكىهاى طبيعت را از خود پاك سازد!!
اين نخستين انديشه است كه قاصد حج احساس مىكند، يعنى تأثير اين حقيقت ملكوتى را در شناسايى مقام نفس انسانى و برترى روح از بستگى به ظواهر زندگى دنيايى.
هنگامى كه حاضر ميقات شد، غسل كرد و جامه احرام در بر نمود، دل او از جلال آن انديشهها و ملكاتى كه در نفس او پيدا شده است پر گشته و زندگى و همه شؤون آن را از خود دور مىافكند.
در آنجا نمىبيند خود را، مگر فردى از لشگريان خداوند متعال كه آنان را خوانده و به اجابت موفق گشتهاند.
بقول الهى آن عارف شوريده حال:
|
خوشا جانى كه سازند آگه از اسرار پنهانش |
خوشا چاهى كه بيرون آيد از وى ماه كنعانش |
|
|
خوشا قلبى كه پاك از كينه و كبر و نفاق آيد |
خوشا عقلى كه عشق آرد بكوى دوست مهمانش |
|
|
خوشا بزمى كه آنجا درس عشق و عاشقى گويند |
خوشا جمعى كه زلف يار گرداند پريشانش |
|
|
خوشا مرغى كه مىنالد بباغى هم چو مشتاقى |
كه دور افكنده دوران سپهر از وصل جانانش |
|
|
خوشا شادان دلى هم چون الهى با خيال او |
كه عشق روى يارى مىكند سر در بيابانش |
|
هنگامى كه حاجى پوشش و كيفيت خود را تغيير داد و خوارى موقف و بيچارگى خود را آشكار نمود، بر خود لازم مىداند كه دلش پاك و كردارش پاكيزه و گفتارش راست و بىآلايش باشد و كسى را از خود نرنجاند و براى خشنودى حضرت پروردگار از روى صفا و حقيقت از خود بگذرد و هستى خود را از هرگونه آلودگى و آميختگى به اغراض دور و متوجه حق تعالى سازد.
در نتيجه هنگامى كه عملش را تمام نموده نور معرفت، دل او را گرفته و روشن ساخته و گوشههاى قلب او از همه رخنههاى ريز و باريك شرك و كفر پاك شده است و فايده عملش در همه قوا و سپاهيان و دستههاى مددكار آنها سرايت نموده، همه را اسلام آورنده و در راهى كه خداوند متعال مقرر فرموده پشتيبان يكديگر و همدست و همآهنگ و يگانه و خرسند مىبيند و نفس او به روح تبديل گشته و گمان و انديشه بىجاى او را تعقل و دانشهاى بىحقيقت او را حكمت و برهان جايگزين گشته و صفات زشت او نيكو و پسنديده و شهوات او عفت و پاك دامنى و خشم او بردبارى و عزم بركارهاى خير و لذت شخصى او دوستى و محبت و نوميدى او از خير و رحمت خداوندى اميدوارى و ناسپاسى او نعمت را سپاسگزارى و آز او توكل بر خداى و توانايى او مهربانى و حماقت او فهم و زيركى و بىپروايى و رسوايى او راه نيكى و پرستش خداوندى و خودخواهى او فروتنى و نرمى و بيهودهگويى او خاموشى و برترى خواستن و گردنكشى او تسليم بودن و از هر گزندى پاك شدن و جز اينها از فضائل ديگرى كه نتيجه و اثر حج است.
پی نوشت ها:
______________________________
(1)- الأمالى: 616، مجلس التسعون، حديث 4.
(2)- عماد فقيه.
(3)- الخصال: 1/ 167، حديث 219؛ الأمالى، صدوق: 169، المجلس الثانى والثلاثون، حديث 3؛ بحار الأنوار: 47/ 16، باب 4، حديث 1.
(4)- رجال الكشى: 330، حديث 603.
(5)- الكافى: 4/ 398، باب دخول الحرم، حديث 1؛ وسائل الشيعة: 13/ 195، باب 1، حديث 17552؛ بحار الأنوار: 96/ 192، باب 34، حديث 3.
English