لطفا منتظر باشید

فضيل عياض و آشتى با حق‏

داستان انديشه فضيل عياض در يك آيه قرآن مشهور است، كتب رجالى‏ و عرفانى آن داستان را بازگو كرده‏اند كه اين دزد پرقدرت، بر اثر انديشه در يكى از آيات سوره حديد، آراسته به حسنات و پاك از سيئات و آلودگى‏ها شد.

فضيل كه به خاطر قدرت زياد و شغل كاروان زنى، جوى از ترس و وحشت براى دولت عباسى فراهم آورده بود و امنيت جاده‏هاى تجارتى و مسافرتى را بهم ريخته بود، عاشق زنى صاحب جمال گشت، قسمتى از اموال به دست آورده را، براى او مى‏فرستاد و گاهى براى كام‏جويى از او به نزديك خانه او مى‏رفت، ولى زمينه دسترسى به آن زن برايش ميسر نمى‏گشت.

تصميمش براى رسيدن به وصال معشوقه سخت‏گير قطعى شد، خانواده زن، در ترس و وحشت بودند، ولى از ضعف اراده و عدم توانايى، چاره‏اى جز تسليم در برابر آن قدرت شيطانى، در خود نمى‏ديدند.

كاروانى به وقت شب از نزديكى‏هاى محل زندگى فضيل، در بيابان مرو يا باورد عبور مى‏كرد، يكى از كاروانيان با صداى خوش ولى آميخته با حزن اين آيه را قرائت مى‏نمود:

[أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ‏] .

آيا براى اهل ايمان وقت آن نرسيده كه دل هايشان براى ياد خدا و قرآنى كه نازل شده، نرم و فروتن شود؟

آيه شريفه چون تيرى بود كه بر جان فضيل نشست، گويى آيه كريمه به او گفت:

اى فضيل! تا كى تو راه مردم زنى؟ گاه آن آمد كه ما راه تو زنيم، فضيل لحظه‏اى در آيه و در كار خود و در كار مردم و عاقبت برنامه انديشيد، بيدار شد، خجل و گريان روى به ويرانه نهاد، كاروانى در آنجا اطراق داشت، عده‏اى مى‏گفتند:

برويم، يكى مى‏گفت: نتوان رفت كه فضيل بر سر راه است!!

فضيل چون اين مسئله بشنيد، فرياد زد: بشارت باد شما را كه آن دزد خطرناك و آن منبع شرّ با خدا آشتى كرد، ديگر بيم راه نيست.

پس از آشتى با حق همه روزه، روزه گرفت و به تدريج رضايت صاحبان مال را جلب كرد و عاقبت از عارفان و عاشقان و ناصحان شد و گروهى از نفس الهى او به مدار تربيت قرار گرفتند!!

خانمان سوز شود آتش آهى گاهى‏

 

ناله‏اى مى‏شكند پشت سپاهى گاهى‏

گر مقدر بشود سلك سلاطين پويد

 

سالك بى‏خبر خفته به راهى گاهى‏

قصه يوسف و آن قوم چه خوش پندى بود

 

به عزيزى رسد افتاده به چاهى گاهى‏

روشنى بخش از آنم كه بسوزم چون شمع‏

 

روسپيدى بود از بخت سياهى گاهى‏

هستيم سوختى از يك نظر اى اختر عشق‏

 

آتش افروز شود برق نگاهى گاهى‏

عجبى نيست اگر مونس يار است چو من‏

 

بنشيند بر گل هرزه گياهى گاهى‏

دارم اميد كه با گريه دلت نرم كنم‏

 

بهر طوفان زده سنگيست پناهى گاهى

     

 

 

منبع :
برچسب ها :
نظرات کاربران (0)
ارسال دیدگاه