به عبارت دیگر گاهی پرونده ی اعمال یک انسان گناهکار در اواخر عمر با برگشت به سوی خدا و استغفار بسته می شود و گاهی پرونده ی یک انسان درستکار در
729 مطلب یافت شد
آیا مهدی موعود همان ذوالقرنین است؟
به ذوالقرنین اشاره کرده و می فرماید سپس ذوالقرنین بنده ای که خدا دوست بود و خدا هم او را دوست می داشت اسباب مکنت را برایش آماده کرد و خاور و باختر زمین را به تملک او درآورد او نیز به حق می گفت و کار به حق می کرد. 2 همچنین روایات دیگری نیز درباره حاکمیت ذوالقرنین وجود دارد. 3 ممکن است این بیان حضرت که در میان شما هم مانند ذو القرنین هست تنها به وجود خود امیرالمؤمنین علیه السلام در میان مسلمین محدود نشده و به جهت شباهتهایی که ممکن است میان ذوالقرنین و دیگر امامان علیهم السلام نیز وجود دارد به پیشوای دیگری نیز اشاره داشته باشدطبق روایتی از امام باقر علیه السلام ذوالقرنین شخصیتی واقعی در دوران گذشته و هم عصر با حضرت ابراهیم علیه السلام بوده است در این روایت آمده است نخستین دو نفری که در روی زمین با هم مصافحه کردند ذوالقرنین و ابراهیم خلیل بود ابراهیم خلیل ذوالقرنین را استقبال و با وی مصافحه نمود و نخستین درخت در روی زمین درخت خرما بود. 4 معنای ذوالقرنین ذو به معنای صاحب و قرنین مثنای کلمه قرن است. ذوالقرنین به معنای صاحب دو قرن می باشد. با رجوع به کتب لغت به چند مورد از معانی قرن اشاره می کنیم قرن موضعی از سر ما و یا قسمت بالایی سر 5 استخوان شاخ مردمی که در یک روزگار زندگی می کنند و اهل یک زمان هستند 6 یکصد سال دو گوشه پیشانی در انسان. 7 از میان این معانی یاد شده در روایات علت نامیده شدن ذوالقرنین به این اسم دو ضربتی گفته شده که قوم او بر سرش وارد کردند. امیرالمؤمنین علیه السلام در روایتی فرمودند انما سمی ذا القرنین لانه دعا قومه الی الله عز و جل فضربوه علی قرنه فغاب عنهم حینا ثم عاد الیهم فضرب علی قرنه الآخر و فیکم مثله 8 ؛ جهت آنکه او را "ذو القرنین" گفتند این بود که قوم خود را به اطاعت خدا می خواند و لکن قومش فرمان او را نبردند و او را زدند به طوری که یک طرف سرش شکست و مدتی از نظر آنها غائب شد و پس از چند روز به سوی ایشان برگشت
حضرت حمزه در جنگ اُحد
خدا بر این پیروزی تکبیر گفت آنگاه فرمود ای علی چرا دشمنت را نکشتی؟ عرض کرد چون او عورتش را آشکار کرد و مرا سوگند داد من هم شرم کردم به سوی او برگردم. 20 ابن کثیر دمشقی پس از نقل این ماجرا می گوید در دوران زندگی امیر مؤمنان علیه السلام این عملکرد مکرر اتفاق می افتاده است؛ زیرا در جنگ صفین آن حضرت وقتی به بسربن ارطاه حمله کرد او هم عورتش را هویدا ساخت و علی علیه السلام از کشتن وی منصرف گردید و همچنین از کشتن عمروبن عاص هم آنگاه که عورتش را آشکار کرد خودداری نمود. 21 یا علی به پیش علی در مقابل دشمن بود که رسول خدا از کنار پرچم انصار بدو پیام فرستاد ان قدم الرایه به پیش بتاز. علی علیه السلام در حالی که این شعار حماسی را می داد خود را به صفوف دشمن زد انا ابوالقصم من یبارزنی ؛ منم دشمن شکن کیست که به مبارزه من آید ؟ در این هنگام ابوسعید که پرچم دشمن به دست او بود فریاد زد ای دشمن شکن اگر مبارز می خواهی من مبارزه آن دو در میان دو صف شروع گردید و شمشیرها بالا رفت و سرانجام علی علیه السلام او را از پای درآورد. 22 لا فتی الا علی از حوادث مهم و نادر که محدثان و مورخان اهل سنت و شیعه از جنگ احد نقل کرده اند این است که در وضعیت سخت و آنگاه که عقب نشینی و فرار اصحاب رسول خدا به وقوع پیوست گروهی از مشرکین به قصد جان رسول خدا صلی الله علیه و آله به آن حضرت یورش بردند. رسول خدا به امیر مؤمنان دستور داد احمل علیهم ففرقهم ؛ از حمله آنان جلوگیری کن . امیر مؤمنان حمله کرد تعدادی از آنها را کشت و برخی را مجروح کرد و بقیه متفرق شدند. بلا فاصله گروه دیگر حمله کردند. باز رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود یا علی احمل علیهم ففرقهم . این موضوع تکرار شد و امیر مؤمنان علیه السلام در هر حمله گروهی را می کشت یا مجروح می ساخت. در این میان شمشیر آن حضرت شکست و به سوی رسول خدا صلی الله علیه و آله برگشت … خدا موجب گردید که عده ای از مسلمانان به گروه مشرکین حمله بردند و از کوه سرازیر کردند و متفرقشان ساختند. 12 به هر حال در اوج شدت جنگ یکی از مشرکین به نام عبدالله بن قمئه رسول خدا را با سنگ مورد اصابت قرار دارد و در اثر آن پیشانی و بینی آن حضرت به شدت مجروح شد و دندانش شکست و لب مبارکش شکافت.ابن اسحاق می گوید در این حال که رسول خدا صلی الله علیه و آله خون از صورتش پاک می کرد چنین می فرمود کیف یفلح قوم قد خضبوا وجه نبیهم وهو یدعوهم الی ربهم . 13 چگونه رستگار خواهند شد مردمی که پیامبرشان به سوی خدا دعوت می کند و آنان صورتش را به خونش رنگین می سازند و بنا به نقل ابن هشام در اثر حمله عبدالله بن قمئه علاوه بر شکستن دندان رسول الله دو حلقه از حلقه های زره آن حضرت به گونه اش رفت ابوعبیده جراح آنها را در آورد و موجب کنده شدن دو دندان دیگر آن حضرت شد. 14 شدت جراحات پیامبر را می توان از دو مطلب زیر به دست آورد وقتی جنگ پایان یافت امیر مؤمنان با سپر خویش از مهراس؛ آبی که در گودی سنگ های کوه جمع شده بود می آورد و به صورت رسول خدا صلی الله علیه و آله می ریخت و فاطمه زهرا علیهاالسلام می شست و چون با ریختن آب سیلان خون بیشتر شد فاطمه دخت پیامبر قطعه حصیری سوزاند و خاکسترش را روی جراحات گذاشت تا خون بند آید. 15 پس از آرام شدن صحنه جنگ رسول خدا صلی الله علیه و آله خواست فریضه ظهر را بجا آورد لیکن در اثر ضعف و جراحات نماز را نشسته خواند. 16 2 ـ علی بن ابی طالب علیه السلام در جنگ احد دومین کسی که به شدت مجروح شد و تا آخر استقامت کرد و از جان رسول خدا صلی الله علیه و آله حمایت و حراست نمود امیر مؤمنان علی بن ابی طالب علیه السلام بود.روشن است که نقش آن حضرت در این جنگ بیش از همه صحابه بود و ما اینک به نقل بخشی از آنچه که مورخان و محدثان در این زمینه آورده اند می پردازیم و گفتنی است که بیشترین استناد ما در این زمینه به منابع اهل سنت می باشد. در جنگ احد پرچم به دست علی علیه السلام است در جنگ احد پرچم لشکر در دست امیر مؤمنان علیه السلام بود لیکن در اثنای جنگ چون رسول خدا صلی الله علیه و آله دید که پرچم کفر در دست شخصی از قبیله بنی عبدالدار است فرمود نحن اوفی منهم ؛ ما در وفای به عهد اولی تر از آنان هستیم. ولذا پرچم را به مصعب بن عمیر که او هم از قبیله بنی عبدالدار بود تحویل داد و چون او به شهادت رسید پرچم مجددا در دست امیرمؤمنان علیه السلام قرار گرفت. 17 امیر مؤمنان و پرچمداران کفر به طوری که پیشتر اشاره کردیم در مرحله اول جنگ که ابتدا به صورت تن به تن بود تعداد هشت یا نه تن از پرچمداران مشرک یکی پس از دیگری به هلاکت رسیدند و همین موضوع موجب ضعف روحیه آنان و موجب شکست قطعی جبهه شرک گردید. طبق نظریه مورخان و محدثان همه این پرچمداران به وسیله امیر مؤمنان علیه السلام کشته شدند.ابن اثیر می گوید وکان الذی قتل اصحاب اللوا علی ؛ کسی که در جنگ تن به تن همه پرچمداران را به قتل رسانید علی بود. او تعداد این پرچمداران را مشخص نکرده ولی در تفسیر علی بن ابراهیم تعداد آنها نه تن آمده و هر یک به نام مشخص گردیده و چگونگی کشته شدنشان به دست آن حضرت به طور مشروح آمده است. 18 اولین و شجاعترین پرچمدار مشرکان که وارد صحنه شد طلحه بن عثمان بود. او فریاد برآورد ای اصحاب محمد به زعم شما خدا را با شمشیرهای شما وارد دوزخ و شما را با شمشیرهای ما وارد بهشت می کند آیا در میان شما کسی هست که به شمشیر من وارد بهشت شود یا مرا به دوزخ بفرستد؟ در این هنگام علی علیه السلام از صف بیرون آمد و در پاسخ وی گفت به خدا سوگند این من هستم که تو را به جهنم خواهم فرستاد آنگاه به طلحه حمله کرد و جنگ در بین آنان درگرفت. علی علیه السلام شمشیر طلحه را با سپر رد کرد و بلافاصله پای او را قطع نمود. طلحه به روی خاک افتاد او که مرگ را با چشم خود می دید عورتش را آشکار ساخت و با عجز و لابه به علی علیه السلام گفت ای پسر عم 19 تو را به خدا سوگند دست از من بدار علی علیه السلام به سوی لشکر برگشت … به رسول خدا صلی الله علیه و آله عرض کرد هذه المواسات ؛ این است عالیترین نمونه مواسات که علی انجام داد. رسول خدا فرمود انه منی و انا منه ؛ او از من است و من از او. جبرئیل عرض کرد و انا منکما ؛ من هم از شمایم. در اینجا بود که صدای منادی در فضا پیچید لا سیف الا ذوالفقار ولا فتی الا علی . 23 طبری این حادثه را در مرحله اول جنگ احد دانسته است ولی متن روایت که صدوق از امام صادق علیه السلام نقل نموده صریح است که این حادثه در مرحله دوم جنگ و پس از آنکه عده ای از صحابه فرار نمودند واقع شده است.مرحوم صدوق پس از نقل این روایت می گوید گفتار جبرئیل وانا منکما تمنی و آرزو است از سوی جبرئیل که او هم با پیامبر و علی علیهماالسلام باشد واگر او در مقام و فضیلت بالاتر از آن دو بزرگوار بود چنین آرزو را نمی کرد و نمی خواست از مقام والا و ارجمندش تنزل نماید. 24 ابن ابی الحدید پس از نقل این حادثه تاریخی می گوید این خبر از اخبار و احادیث مشهور است که عده زیادی از محدثان اهل سنت آن را نقل نموده اند و من از استادخودم عبدالوهاب درباره صحت و سقم آن سؤال کردم او پاسخ داد هذا خبر صحیح ؛ بدو گفتم اگر این خبر صحیح است چرا مؤلفان صحاح ششگانه نیاورده اند؟ در پاسخ من گفت کم قد اهمل طامعوا الصحاح من الاخبار الصحیحه ؛ صاحبان صحاح ششگانه خبرهای صحیح بی شماری را در کتابهای خود نیاورده اند این خبر هم یکی از آنها است. 25 علی علیه السلام وبیش از هفتاد زخم طبیعی است کسی که همچون او وارد مبارزه شود و به مصاف پهلوانان و پرچمداران دشمن برود و امواج خروشان نیزه داران و تیراندازان و شمشیر زنان را در هم بشکند از آسیب دشمن در امان نخواهد بود ولو اشجع الناس علی امیر مؤمنان باشد.پیشتر اشاره شد که به هنگام دفع حملات مکرر دشمنان آنگاه که جان رسول خدا را هدف قرار داده بودند چنان مجروح شد که لخته های خون چهره اش را فراگرفت و قیافه اش شناخته نمی شد.و لذا خود آن بزرگوار در پاسخ یکی از سران یهود که از تحمل حوادث و سختی هایش در دوران رسول خدا صلی الله علیه و آله سخن می گفت چنین فرمود وقد جرحت بین یدی رسول الله صلی الله علیه و آله نیفا وسبعین جرحه ؛ در جنگ احد آنگاه که گروهی از مهاجرین و انصار با فریاد محمد کشته شد به مدینه عقب نشینی کردند من در کنار رسول خدا بودم و بیش از هفتاد زخم بر پیکرم وارد شد. آنگاه پیراهن خود را کنار زد و دست به جای زخمها گذاشت و فرمود این است اثر آن زخمها. 26 ماموریت پس از جنگ از ویژگی های امیر مؤمنان علیه السلام در کنار جانفشانی و مبارزه با دشمن مراقبت شدید آن حضرت از جان رسول خدا و انجام وظایفی بود که خود آن حضرت تشخیص می داد و یا از ناحیه رسول خدا صلی الله علیه و آله به انجام آن مامور می گردید.این موضوع را می توان در موارد متعدد؛ از جمله در جریان تلخی که برای رسول خدا صلی الله علیه و آله پیش آمد مشاهده کرد آنگاه که امیر مؤمنان سرگرم جنگ با دشمن بود و متوجه گردید پیامبر خدا صلی الله علیه و آله با بدن مجروح به داخل گودالی که دشمن تعبیه کرده بود افتاد. بی درنگ خود را به کنار رسول خدا صلی الله علیه و آله رسانید و دست و بازوی آن حضرت را گرفت و زبیر هم به کمک او شتافت تا رسول خدا را به پشت جبهه منتقل کردند.و آنگاه که جنگ آرام شد با سپر خود از فاصله دور مهراس آب آورد تا پیامبر صلی الله علیه و آله از جنگ چند ساعته و خونریزی شدید رفع تشنگی کند و چون پیامبر در آن آب احساس کهنه بودن کرد و از خوردن آن امتناع ورزید امیر مؤمنان علیه السلام به کمک همسرش زهرا علیهاالسلام سر و صورت پیامبر را با آن شست وشو داد و لخته های خون را از چهره اش زدود 27 و آنگاه که دشمن قصد حرکت کرد رسول خدا به امیر مؤمنان ماموریت داد تا آنها را تعقیب کند و حرکتشان را زیر نظر بگیرد و خطاب به وی فرمود ای علی مراقب دشمن باش اگر دیدی که آنها به شترها سوار شده و اسبها را یدک می کشند معلوم است که می خواهند به مکه برگردند و اگر دیدی که سوار اسبها شده و شترها را به همراه می برند قصد حمله به مدینه را دارند و به خدا سوگند در این صورت آنها را ریشه کن خواهم کردامیر مؤمنان در آن وضعیت حساس و با بدن مجروح و خسته این ماموریت را انجام داد و به سوی رسول خدا برگشت
استاد انصاریان: عرفان شیعی برگرفته از آیات و روایات است
به سوی غیر خدا فرا می خوانند اگر چه رنگ و لعاب خدایی در آن بکار می گیرند.استاد حوزه علمیه ادامه داد اما خاستگاه عرفان شیعی معارف بلند و نورانی قرآن و اهل بیت ع است که از سوی خداوند صادر شده است و در نهایت همه بشر را به سمت خدا می خواند نه غیر از او.استاد انصاریان با بیان اینکه عرفان دارای دو شاخه است گفت عرفان نظری عقلی و عرفان عملی دو شاخه عرفان می باشند که در واقع اصل عرفان همین عرفان عملی است که دارای ارکانی همچون؛ اکتساب اخلاق حسنه و دور کردن رذایل باطنی که عبارتند از؛ حسد بخل حرص ریا و کبر و.. . در کسب این دو افق اخلاص در عمل را باید در نظر گرفت چرا که خداوند می فرمایند فاذا رکبوا فی الفلک دعوا الله مخلصین له الدین فلما نجاهم الی البر اذا هم یشرکون .این مفسر مترجم و محقق قرآن کریم بیان داشت اهل بیت ع انسان ها را فقط به سوی خدا راهنمایی می نمایند و حال آنکه با برگشت
اللهم وفر بلطفك نیتى، و صحح بما عندك یقینى، و استصلح بقدرتك ما فسد منى
به اطاعت خدا و کسب مقامات آخرتی می کند. امام صادق علیه السلام در حدیثی که در کتاب کافی از آن حضرت نقل شده است می فرماید العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان. یعنی عقل نیروئی است که به کمک آن انسان خدا را عبادت می کند و مقامات بهشتی به دست می آورد. پس عبادتها و اطاعتها روی عادت و تقلید و حاکمیت محیط یک عبادت عاقلانه نیست و در دین هم برای آن ارزش مقدماتی قائل شده اند نه ارزش وجودی یعنی عبادت به تقلید و حاکمیت محیط همینقدر می ارزد که انسان را می کشاند به خط عبادت و اطاعتی که توام با عقل و عرفان باشد و اگر از وصول به عقل و عرفان منقطع شود عبادت انسان عابد به کفر و گناه برگردد آن ارزش مقدماتی هم از بین می رود که آن را حبط اعمال می نامند و خداوند درباره ی آنها می فرماید حبطت اعمالهم. در اینجا ممکن است سئوال و جوابی مطرح شود که اگر عبادت آن را می گویند که به عامل عقل باشد و معصیت هم عملی که به عامل تجری باشد یعنی انسان عظمت خدا را درک کند و او را عبادت کند و یا عظمت خدا درک کند و او را معصیت نماید اگر اطاعت و معصیت به این کیفیت مطرح می شود می گوئیم کسانی که به عقل خود عظمت خدا را درک کرده اند و او را معصیت نموده اند از جمله کسانی هستند که بعد از بلوغ به عقل و عرفان گمراه شده اند با اینکه در سطور گذشته مطرح شد که هر کس به عقل و عرفان برسد هرگز گمراه نخواهد شد چگونه ممکن است کسی عظمت خدا را درک کند و باز هم به خط کفر و گناه برود؟ آیا می توانیم در این رابطه بگوئیم که کفار و گناهکاران یا به عقل و عرفان نرسیده اند و یا رسیده اند و گمراه شده اند؟ در جواب سئوال بالا می گوئیم البته چنین است و در اخبار و روایات هم تایید شده است که هر کس از جانب خداوند متعال مستحق بهره ی ایمانی و عقلی گردد یعنی در نهاد خود و وجود خود به عقل و ایمان برسد برگشت او از این حالت به خط کفر و گناه ممکن نیست و اگر هم گناهی از او سر بزند به این دلیل است که تحت تاثیر محیط واقع شده و بلافاصله خود را ملامت می کند. عقل و ایمان بخششی است الهی. اگر چه نتیجه ی کسب و فعالیت انسان است ولیکن از جانب خدا و به اراده ی او به انسان افاضه می شود. عقل و ایمان به دانش آموزی و دانشجوئی و تجربه ها و فعالیتهای دیگر در حالی که انسان منقطع از لطف و اراده ی خدا می باشد حاصل نمی شود. به همین مناسبت کفار گرچه همه ی عمر در خط تجربه و دانش هستند ولیکن هرگز ازاین راه به عقل و ایمان نرسیده اند و نخواهند رسید. عقل و ایمان نتیجه ی کاسبی ها و فعالیتهائی است که توام با اطاعت و عبادت خدا می باشد. مثلا کسی که برای خدا درس می خواند علاوه بر عالم شدن عاقل هم می شود و کسی که برای خدا به خدمت مردم مشغول می شود یا اشتغال به تجربه و آزمایش دارد علاوه بر عالم شدن عقل و ایمان هم پیدا می کند. در اینجا خداوند اولین فیض خود را که نیروی عقل و ایمان است به انسانی افاضه می کند که توجه به او دارد و دعوت پیغمبران و کتابهای آسمانی را قبول کرده است. زیرا از طریق آیات و روایات و با تجربه های تاریخی ثابت شده است که فیض عقل و ایمان فقط به دست خداوند متعال است. آموزگاران گرچه امام و پیغمبر باشند نمی توانند به شاگردان خود عقل و ایمان تعلیم دهند گرچه می توانند به آنها علم و دانش بیاموزند. خداوند در آیات قرآن به پیغمبر اکرم ص می فرماید که تو هرگز نمی توانی دوستان خود را هدایت کنی فقط خدا آنها را هدایت می کند و در آیات دیگر می فرماید تو هرگز نمی توانی به کران بشنوائی و به کوران بنمایانی و قرآن را به مردگان بیاموزی. انک لا تسمع الموتی و ما انت بمسمع من فی القبور. منظور از این کران و کوران یا مردگان همان کسانی هستند که فاقد نیروی عقل و ایمان می باشند گرچه به زندگی دنیا و مادی خود خیلی آگاهی و بینائی دارند. به طور کلی نیروی عقل و ایمان مانند روح حیات است که از خط ارتباط با خدا حاصل می شود و به هر انسانی که عقل و ایمان افاضه شد قابل سلب نیست و اگر افاضه نشد قابل اثبات نمی باشد. به همین مناسبت در اخبار بدا تغییر مقدرات گفته شده است که خداوند مقدرات شقی را به سوی … به خدا برساند و در دایره ی حکومت و ولایت او قرار گیرد. در این دایره خداوند کلیه ی اعمال گذشته او را که در واقع الفبای زندگی بوده است به ثمر می رساند و نتیجه می دهد. پس ما گذشته ها را اگر از آینده ها جدا کنیم آنها را فاسد و تباه می بینیم و اگر به آینده ها مربوط کنیم و تا آخر کار زندگی خود را ادامه بدهیم صلاح و ثواب پیدا می کند. در این رابطه امام چهارم ع در این جمله و استصلح بقدرتک... از خداوند خواهش می کند که اعمال و اخلاق گذشته ی او را که اگر به خود واگذار شود فاسد و تباه است به ثمر برساند و نتیجه ی مطلوب را از شجره ی زندگی او ظاهر سازد. در خاتمه ی این بحث باز سئوال و جوابی مطرح می شود که طرح آن برای تفهیم واقعی این جمله در دعای مکارم الاخلاق لازم است. سئوال این است که اعمال و اخلاق ابتدائی زندگی انسان اگر از نوع حرکات جاهلانه باشد مانند بازی کودکان و یا اعمال لهو و لعب که وقت و عمر انسان را می گیرد و ثمره ای ندارد در ارتباط با یک چنین بازیها و اعمال لهو و لعب می توانیم بگوییم که تمامی این اعمال الفبای زندگی انسان است که ممکن است عاقبت از همین بازیها ثمرات و نتائج ارزشمندی در ارتباط با اراده ی خدا ظاهر گردد لااقل به میزانی که انسان در انتهای کمال دوره ی گذشته ی زندگی خود را درک کند که یک سلسله بازیها و لهو و لعب بیشتر نبوده و بر اساس همین ادراکات از خداوند متعال بخواهد که دوران آینده ی زندگی او را عالمانه و حکیمانه قرار دهد. ولیکن اعمالی که از نوع گناهان صغیره و یا کبیره بوده است مانند قتل نفس و سرقت و قسمهای دروغ و اعمال منافی عفت و عقوق والدین چگونه صاحب یک چنین اعمالی می تواند از خدا بخواهد که اعمال فاسد او را اصلاح کند و از این همه فساد صلاح به وجود آورد؟ زیرا تمامی انسانها چه مطیع باشند چه عاصی حق دارند دعای مکارم الاخلاق را بخوانند و مندرجات آن را از خدا بخواهند. پس انسانی که صاحب یک چنان گناهان کبیره ای بوده است چگونه از خدا بخواهد که ای خدا اعمال فاسد مرا به صلاح تبدیل کن و یا از این اعمال فاسد و تباه من ثمرات صالح و شایسته تولید بنما؟ جواب این است که اعمال انسان خواه از نوع بازی و لهو و لعب باشد و یا از نوع گناهان صغیره و کبیره خواهی نخواهی آموزنده است. از هر عملی علمی پیدا می شود. گناهکاران پس از برخورد به نتایج بد گناه آگاهی پیدا می کنند که بد کرده اند و از آن بدیها به خدا پناه می برند. انواع اعمالی که از نوع بازی و لهو لعب است نیز به همین کیفیت انسان را آموزش می دهد که بازی و لهو و لعب ثمره ای و فایده ای ندارد و همین آگاهیها موجب می گردد که گناهکاران از گناه خود توبه کنند و بازیگران به اعمال حکیمانه و عالمانه برگردند. همین برگشت به سوی … خدا را به پیشوائی و رهبری انتخاب کرده اند و او را به فکر و اراده ی خود حاکمیت داده اند. در اینجا می گوئیم که انسانهای متوسط و نوع دوم وظیفه دارند که پیشوایان و ائمه را به پیشوائی انتخاب کنند و در خط آنها حرکت نمایند ولیکن پیغمبران و ائمه ی اطهار که انسانهای کامل هستند چه کسی را به پیشوائی اختیار نموده و از او علم و دانش آموخته اند. امت هر پیغمبری پیغمبر خود را بین خود و خدا واسطه قرار داده است شخص پیغمبر چه کسی را واسطه قرار می دهد و از چه مکتبی علم و دانش می آموزد؟ جواب این است که پیغمبر بدون واسطه به خدا مربوط شده و خدا را بر خود حاکمیت داده است ولیکن سایر مردم پیغمبر را واسطه قرار داده اند و به او متوسل شده اند. به همین دلیل پیغمبران از تمامی امت خود برتر و بالاتر شناخته شده اند. پس انسانهای نوع سوم از آزادی خود استفاده نموده مستقیما به خدا مربوط شده و اراده ی خدا را بر خود حاکمیت داده اند نه اینکه خدا آنها را در این انتخاب مجبور کند ولیکن بعد از انتخاب حرکت و ادامه ی زندگی برای هر سه گروه به اجبار و اکراه انجام می گیرد. زیرا چنانکه گفته شد انتخاب به آزادی و حرکت به اضطرار انجام می گیرد خواه به سوی بهشت و خواه به سوی جهنم. این سه نوع حرکت که در واقع سه نوع تحول و یا تحولات سه گانه در زندگی انسان به شمار می رود در طول یکدیگر واقع می شود همچون ترتیب شمارش اعداد یکم دوم سوم که عدد سوم بدون عدد اول و دوم قابل ظهور نیست همچنین عدد دوم بدون عدد اول. و در انتقال و تحول سوم تمامی حرکات و فعالیتهای انسان در دو مرحله ی اول و دوم به ثمر می رسد و بهترین نتیجه به دست می آید. فرمایش امام چهارم علیه السلام که در این جمله از خداوند تقاضا می کند که هر فسادی از او سر زده خداوند اصلاح کند در انتقال سوم قابل توجیه خواهد بود. در واقع اگر زندگی را به مدرسه و مکتب تشبیه کنیم و انسان را مانند دانش آموز و دانشجو در این مدرسه و مکتب کلیه ی حرکات و سکنات و اعمال و افعال و افکار چه در جهت حق و چه در جهت باطل در واقع الفبای زندگی انسان است که از هر حرکتی آموزی به وجود می آید و انسان از هر حادثه ای پند و موعظه ای می گیرد تا روزی که آخرین نتیجه را از زندگی خود به دست آورد. و شما می دانید که ارزش اعمال و افعال و حرکات ابتدائی در انتها پیدا می شود مانند یک زراعت یا یک درخت ظرف شش ماه یا چند سال در حرکت و تکامل است و فقط در چند روز آخر زندگی به ثمر می رسد. تمامی حرکات چند ساله و یا چند ماهه در همان روزهای آخر ارزش پیدا می کند. اگر میوه های درخت که یک روز یا دو روز مانده که پخته شوند قطع گردد ارزش خود را از دست می دهد و تمامی حرکات قبلی بدون نتیجه می ماند. انسان هم درست مانند همین اشجار و زراعتها است که در انتها به ثمر می رسد. ثمرات تمامی این خواندنها و دانستنها و نوشتن ها روزی است که انسان عظمت خدا را درک نموده خود و زندگی خود را به خدا واگذار نماید. در این واگذاری تمامی حوادث گذشته که مانند پله های نردبان بوده است به ثمر می رسد. مولای متقیان علیه السلام در این رابطه می فرمایند و انما یعتبر الامور باخرها. یعنی هر کاری در انتها ارزش پیدا می کند و معتبر شناخته می شود. با این حساب هر عملی و هر انسانی صلاح و شایستگی خود را در آخر کار به دست می آورد. اگر در مسافت نزدیک به آخر متوقف شود و خود را و اعمال خود را به ثمر نرساند و یا از نزدیک به آخر به قهقرا برگردد در این توقف و قهقرا تمامی عمر او و اعمال او هدر می شود و تمامی تجربه ها ضایع می گردد که یک چنین انسانی را در فرهنگ اسلام مرتد می خوانند که مرتدین از کفار بدترند. در قانون اسلام کفار در خط کفر و در حال کفر حق ادامه ی حیات و زندگی دارند ولیکن مرتدین کسانی که مدتی در خط اسلام حرکت نموده و پیش از آنکه اعمال اسلامی آنها به ثمر برسد به کفر برگشته اند مرتد شناخته می شوند و محکوم به اعدام هستند. پس در واقع اگر تمامی عمر زندگی را و کلیه ی اعمال و افعال او را پیش از وصول به آخر و پیش از وصول به ثمره و نتیجه در نظر بگیریم مشاهده می کنیم که تمامی آن اعمال و افعال در حال توقف انسان یا در برگشت
سزاى غافلان از توبه
حسین انصاریان شکی نیست که وجوب توبه بر عاصیان فوری است و تاخیر و تعویق در آن جایز نیست و کسانی که از توبه غافلند و برای آشتی کردن با خدا و برگشت به سوی
تاسوعاى حسينى
به شروع حمله داشت لذا عـمـر سعـد با این جمـله فـرمـان حمـله را صادر کرد یا خیل الله ارکبی و بالجنه ابشری سپاهیان خدا سوار شوید که شما را مژده بهشت باد سپاهیان ابن سعد به طرف خیمه گاه ابی عبدالله هجوم آوردند حسین جلو خیمه شمشیر را در بغل گرفته و سر بر زانوی غم نهاده و بخواب رفته بود که زینب سلام الله علیها صدا زد برادر صدای نیروها را نمی شنوی که نزدیک خیام رسیده اند حسین بیدار شد و با یک دنیا وقـار و طمـانینه فـرمـود انی رایت رسول الله الساعه فی المنام لی انک تروح الینا. الان پیامبر را در خواب دیدم به من فرمود به زودی نزد ما خواهی آمد. زینب لطمـه ای بصورت زد و گـفـت واویلا حسین فـرمـود خـواهرم آرام که ویل از آن تو نیست خدا ترا رحمت کناد.عـباس نیز خـدمـت برادر آمد و عرض کرد برادرم جمعیت به خیمه گاه آمدند حسین فرمود برادر جانم بقربانت سوار شو و با آنها ملاقات کن و بپرس چه شده و برای چه آمده اند؟عباس با بیست نفر سوار که زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر در میان آنان بودند جلو جمعیت را سد کردند و سئوال کردند چه تصمیم دارید؟گـفتند امیر دستور داده تا بر شما عرضه کنیم که به حکم امیر تن دهید وگرنه با شما خـواهیم جنگـید حضرت ابی الفضل فرمود شتاب نکنید تا گفته هایتان را به حضرت ابی عبدالله عرض کنم و به سوی امام حسین علیه السلام رهسپار شد.اصحاب امـام حسین که در برابر سپاهیان کفر ایستاده بودند حبیب بن مظاهر به زهیر بن قین گفت شما با اینها سخن می گوئید یا من بگویم؟زهیر گفت همانطور که شروع کردید ادامه دهید.حبیب بن مظاهر گفت بخدا قسم بدترین جمعیت مردمی هستند که فردای قیامت بر خدا وارد شوند در حالیکه ذریه پیامبر و اهلبیتش را می کشند و بندگان خاص خدا و شب زنده دارن و سحرخیزان و ذاکرین خدا را به شهادت می رسانند.عزره بن قیس گفت حبیب چه قدر خود را می ستائی زهیر گـفت عرزه خدا او را تزکیه کرده و هدایت نموده است از خدا بترس و نصیحت ما را بپذیر.عزره گفت هان زهیر تا کنون تو از شیعیان عثمان بودی و از پیروان این خاندان نبودی زهیر الان که موضع مرا می بینی و همین کافی است که بدانی از شیعیان حسینم آری بخدا قـسم مـن نامـه ای برای حسین ننوشتم و قاصدی بسویش روانه نکردم و وعده نصرت و یاری به او ندادم تا اینکه راه بین مکه و عراق ما را بهم نزدیک کرد اما همینکه چشمم به حسین افتاد به یاد رسول خدا صلی الله علیه و آله افتادم و موقعیت او را نسبت به پیامبر بیاد آوردم و دانستـم که دشمـنانش با او چه معامله خواهند کرد لذا تصمیم گرفتم او را یاری کنم و جانم را فدای حسین نمایم تا حقوق خدا و رسولش را که شما تضییع کرده اید رعایت نمایم .عباس به خدمت حسین رسید و او را از تصمیم جمعیت آگاه ساخت .حسین علیه السلام فرمود برگرد اگر می توانی از آنها امشب را مهلت بخواه تا شب را در نماز و راز و نیاز با خدا بپردازیم که خدا می داند نماز و خواندن قرآن و دعا و استغفار را دوست مـی دارم عباس به سوی جمعیت برگشت
هدف ما از زندگی چیست؟
میدهد سپس شما انسانها به سوی خدای متعال برگشت داده میشوید روم 11 .بر این اساس هدف غایت فرجام و آرمانی که اسلام برای بشر تصویر کرده است فقط خداست و بس. آدمی با جدا شدن از اصل و حقیقت خویش که همان روح خدا … به نکات مذکور متوجه خواهیم شد که شناخت هدف زندگی کار آسانی نیست تا در توان ما یا امثال ما که خود برای اولین و آخرین بار از این راه میگذریم بگنجد. گویی باید دستی از آستین غیب برآید و با انگشت اشارهای هدف و سمت و سوی آن را به ما بنماید.خوشبختانه و با کمال شعف باید بگوییم این دست برآمده و در تعیین هدف و چگونگی رسیدن به آن کاری کارستان کرده است. خداوند مهربان که دوست دارد ما سعادتمند و نیک فرجام باشیم و برناتوانی ما در این باب علیم است؛ حکیمانه و مشفقانه در حالی که به همه جهان هستی احاطه داشته رمز و راز آن را از آغاز تا انجام میداند؛ هدف زندگی و راه رسیدن به آن را به خوبی و پله پله به ما میآموزد؛ و ما که این را کاملترین و مطمئنترین تعلیم میدانیم با استفاده از آیات قرآنی یعنی سخن خداوند آن را برای شما باز میگوییم.خداوند متعال در آیات گوناگون این حقیقت را برای ما بازگفته است که همه جهان هستی و از جمله انسان به عالم بالا بازخواهند گشت و فرجام تمامی امور و پایان زندگی به سوی خداوند و از آن اوست و الی الله عاقبه الامور؛ و فرجام کارها به سوی اوست لقمان 22 . و لله عاقبه الامور؛ و فرجام همه کارها از آن خداست حج 41 . و الی الله ترجع الامور؛ و همه کارها به سوی خدا بازگردانده میشود آل عمران 109 . الله یبدوا الخلق ثم یعیده ثم الیه ترجعون؛ خدای متعال خلق را آغاز میکند و سپس خلق را برگشت
ورود امام حسین(ع) به سرزمين كربلا
امام به حق روی میگردانی و به سوی ظالمان میروی بیا یاری کن این امام را که به برکت پدران او هدایت یافتهای آن بیسعادت گفت پیام ابن سعد را ببرم و بعد از آن با خود فکر میکنم تا ببینم چه صلاح است. پس برگشت به سوی پسر سعد و جواب امام را نقل کرد عمر گفت امیدوارم که خدا … به آن زمین رسید پرسید که این زمین چه نام دارد؟ عرض کردند کربلا مینامندش چون حضرت نام کربلا شنید گفت اللهم ان اعوذبک من الکرب والبلآپس فرمود که این موضوع کرب و بلا و محل محنت و عنا است فرود آئید که اینجا منزل و محل خیام ما است و این زمین جای ریختن خون ما است. و در این مکان واقع خواهد شد قبرهای ما جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به اینها پس در آنجا فرود آمدند. و جز نیز با اصحابش در طرف دیگر نزول کردند و چون روز دیگر شد عمر بن سعد ملعون با چهار هزار مرد سوار به کربلا رسید و در برابر لشکر آن امام مظلوم فرود آمدند.ابوالفرج نقل کرده پیش از آنکه ابن زیاد عمر سعد را به کربلا روانه کند او را ایالت ری داده و والی ری نموده بود چون خبر به ابن زیاد رسید که امام حسین علیه السلام به عراق تشریف آورده پیکی به جانب عمر بن سعد فرستاد که اولا برو به جنگ حسین و او را بکش و از پس آن به جانب ری سفر کن. عمر سعد به نزد ابن زیاد آمده گفت ای امیر از این مطلب عفو نما گفت ترا معفو میدارم و ایالت ری از تو باز میگیرم عمر سعد مردد شد مابین جنگ با امام حسین علیه السلام و دست برداشتن از ملک ری لاجرم گفت مرا یک شب مهلت ده تا در کار خویش تاملی کنم پس شب را مهلت گرفته و در امر خود فکر نمود آخرالامر شقاوت بر او غالب گشته جنگ سیدالشهدا علیه السلام را به تمنای ملک ری اختیار کرد روز دیگر به نزد ابن زیاد رفت و قتل امام علیه السلام را بر عهده گرفت پس ابن زیاد با لشکر عظیم او را به جنگ حضرت امام حسین علیه السلام روانه کرد.سبط ابن الجوزی نیز فریب به همین مضمون را نقل کرده پس از آن محمد بن سیرین نقل کرده که میگفت معجزهای از امیرالمومنین علیه السلام در این باب ظاهر شد چه آن حضرت گاهی که عمر سعد را در ایام جوانیش ملاقات می کرد به او فرموده بود وای بر تو یابن سعد چگونه خواهی بود در روزی که مردد شوی مابین جنت و نار و تو اختیار جهنم کنی.و بالجمله چون عمر سعد وارد کربلا شد عروه بن قیس احمسی را طلبید و خواست که او را به رسالت به خدمت حضرت بفرستد و از آن جناب بپرسد که برای چه به اینجا آمدهای و چه اراده داری چون عروه از کسانی بود که نامه برای آن حضرت نوشته بود حیا میکرد به سوی آن حضرت برود و چون سخن گوید گفت مرا معفو دار و این رسالت را به دیگری واگذار پس ابن سعد بهر یک از رؤسای لشکر که می گفت باین علت ابا میکردند زیرا که اکثر آنها از کسانی بودند که نامه برای آن جناب نوشته بودند و حضرت را به عراق طلبیده بودند پس کثیر بن عبدالله که ملعونی شجاع و بیباک و بیحیائی فتاک بود برخاست و گفت که من برای این رسالت حاضرم و اگر خواهی ناگهانی او را به قتل در آورم عمر سعد گفت این را نمیخواهم ولیکن برو به نزد او و بپرس که برای چه باین دیار آمده. پس آن لعین متوجه لشکرگاه آن حضرت شد. ابوثمامه صائدی را چون نظر بر آن پلید افتاد به حضرت عرض کرد که این مرد که به سوی شما میآید بدترین اهل زمین و خونریزترین مردم است این بگفت و به سوی کثیر شتافت و گفت اگر به نزد حسین علیه السلام خواهی شد شمشیر خود را بگذار و طریق خدمت حضرت را پیش دار گفت لاوالله هرگز شمشیر خویش را فرو نگذارم همانا من رسولم اگر گوش فرا دارید ابلاغ رسالت کنم وار نه طریق مراجعت گیرم. ابوثمامه گفت پس قبضه شمشیر ترا نگه می دارم تا آنکه رسالت خود را بیان کنی و برگردی گفت به خدا قسم نخواهم گذاشت که دست بر شمشیرم گذاری گفت به من بگو آنچه داری تا به حضرت عرض کنم و من نمیگذارم که چون تو مرد فاجر و فتاکی با این حال به خدمت آن سرور روی پس لختی با هم بد گفتند و آن خبیث به سوی عمر سعد برگشت … به سوی ابن سعد پیامی فرستاد که من با تو مطلبی دارم و میخواهم ترا ببینم پس شبانگاه یکدیگر را ملاقات نموده و گفتگوی بسیار با هم نمودند پس عمر به سوی لشکر خویش برگشت و نامه به عبیدالله بن زیاد نوشت که ای امیر خداوند آتش برافروخته نزاع ما را با حسین خاموش کرد و امر امت را اصلاح فرمود اینک حسین علیه السلام با من عهد کرده که برگردد به سوی مکانی که آمده یا برود در یکی از سرحدات منزل کند و حکم او مثل یکی از سایر مسلمانان باشد در خیر و شر یا آنکه برود در نزد امیر یزید دست خود را در دست او نهد تا او هر چه خواهد بکند. و البته در این مطلب رضایت تو و صلاحیت امت است.مؤلف گوید اهل سیر و تواریخ از عقبه بن سمعان غلام رباب زوجه امام حسین علیه السلام نقل کردهاند که گفت من با امام حسین علیه السلام بودم از مدینه تا مکه و از مکه تا عراق واز او مفارقت نکردم تا وقتی که به درجه شهادت رسید و هر فرمایشی که در هر جا فرمود اگرچه یک کلمه باشد خواه در مدینه یا در مکه یا در عراق یا روز شهادتش تمام را حاضر بودم و شنیدم این کلمه را که مردم میگویند آن حضرت فرمود دست خود را در دست یزید بن معاویه گذارد نفرمود.فقیر گوید پس ظاهر آنست که این کلمه را عمر سعد از پیش خود در نامه درج کرده تا شاید اصلاح شود و کار به مقاتله نرسد چه آنکه عمر سعد از ابتدا جنگ با آن حضرت را کراهت داشت و مایل نبود.و بالجمله چون نامه به عبیدالله رسید و خواند گفت این نامه شخص ناصح مهربانی است با قوم خود و باید قبول کرد. شمر ملعون برخاست و گفت ای امیر آیا این مطلب را از حسین قبول میکنی؟ به خدا
وقايع تا روز تاسوعا و ورود شمر ملعون
به نزدیک لشکر امام علیه السلام آمد و بانگ زد که کجایند فرزندان خواهر من عبدالله و جعفر و عثمان و عباس چه آنکه مادر این چهار برادر ام البنین از قبیله بنی کلاب بود که شمر ملعون نیز از این قبیله بوده جناب امام حسین علیه السلام بانگ او را شنید برادران خود را امر فرمود که جواب او را دهید اگرچه فاسق است لکن با شما قرابت و خویشی دارد پس آن سعادتمندان با آن شقی گفتد چه بود کارت؟ گفت ای فرزندان خواهر من شماها در امانید با برادر خود حسین رزم ندهید از دور برادر خود کناره گیرید و سر در طاعت امیرالمؤمنین یزید ملعون درآورید.جناب عباس بن علی علیه السلام بانگ بر او زد که بریده باد دستهای تو و لعنت باد بر امانی که تو از برای ما آوردی ای دشمن خدا امر میکنی ما را که دست از برادر و مولای خود حسین بن فاطمه علیه السلام برداریم و سر در طاعت ملعونان و فرزندان ملاعینان درآوریم آیا ما را امان میدهی و از برای پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله امان نیست؟ شمر از شنیدن این کلمات خشمناک شد و به لشکرگاه خویش بازگشت.پس ابن سعد لشکر خویش را بانگ زد که یا خلیل الله ارکبی و بالجنه ابشری ای لشکرهای خدا سوار شوید و مستبشر بهشت باشید پس جنود نامسعود او سوار گشته و رو به اصحاب حضرت سیدالشهدا علیه السلام آوردند در حالی که حضرت سیدالشهدا علیه السلام در پیش خیمه شمشیر خود را برگرفته بود و سر به زانوی اندوه گذاشته و به خواب رفته بود و این واقعه در عصر روز نهم محرم الحرام بود.شیخ کلینی از حضرت صادق علیه السلام روایت فرموده که آن جناب فرمود روز تاسوعا روزی بود که امام حسین علیه السلام و اصحابش را در کربلا محاصره کردند و سپاه اهل شام بر قتال آن حضرت اجتماع کردند و ابن مرجانه و عمر سعد خوشحال شدند به سبب کثرت سپاه و بسیاری لشکر که برای آنها جمع شده بودند و حضرت امام حسین علیه السلام و اصحاب او را ضعیف شمردند و یقین کردند که یاوری از برای آن حضرت نخواهد آمد و اهل عراق او را مدد نخواهند کرد پس فرمود پدرم فدای آن ضعیف و غریب.و بالجمله چون جناب زینب سلام الله علیها صدای ضجه و خروش لشکر را شنید نزد برادر دوید و عرض کرد برادر مگر صداهای لشکر را نمیشنوید که نزدیک شدهاند پس حضرت سر از زانو برداشت و خواهر را فرمود که ای خواهر اکنون رسول خدا ص را در خواب دیدم که به من فرمود تو به سوی ما خواهی آمد چون حضرت زینب سلام الله علیها این خبر وحشت اثر را شنید طپانچه بر صورت زد و صدا را به واویلا بلند کرد حضرت فرمود که ای خواهر ویل و عذاب از برای تو نیست ساکت باش خدا ترا رحمت کند. پس جناب عباس علیه السلام به خدمت آن حضرت آمد و عرض کرد برادر لشکر روی به شما آورده حضرت برخاست و فرمود ای برادر عباس سوار شو جانم فدای تو باد و برو ایشان را ملاقات کن و بپرس چه شده که ایشان رو به من آوردهاند. جناب عباس علیه السلام با بیست سوار که از جمله زهیر و حبیب بودند به سوی ایشان شتافت و از ایشان پرسید که غرض شما از این حرکت و غوغا چیست؟ گفتند از امیر حکم آمده که بر شما عرض کنیم که در تحت فرمان او در آئید و اطاعت او را لازم دانید و اگرنه با شما قتال و مبارزت کنیم جناب عباس علیه السلام فرمود پس تعجیل مکنید تا من برگردم و کلام شما را با برادرم عرضه دارم. ایشان توقف نمودند جناب عباس ع به سرعت تمام به سوی آن امام انام شتافت و خبر آن لشکر را بر آن جناب عرضه داشت. حضرت فرمود به سوی ایشان برگرد و از ایشان مهلتی بخواه که امشب را صبر کنند و کارزار به فردا اندازند که امشب قدری نماز و دعا و استغفار کنم چه خدا میداند که من دوست میدارم نماز و تلاوت قرآن و کثرت دعا و استغفار را و از آن سوی اصحاب عباس در مقابل آن لشکر توقف نموده بودند و ایشان را موعظه مینمودند تا جناب عباس ع برگشت
اللهم صل على محمد و آله و بلغ بایمانى اكمل الایمان و اجعل یقینى افضل الیقین و انته بنیتى الى احسن النیات و بعملى الى احسن الاعمال
به یقین تبدیل گردد یعنی آنچه را می داند در جهان آفرینش و یا در تقدیر و علم خدا ببیند. پس از آنکه در دایره ی یک چنین علمی قرار گرفت حرکت انسان به سوی مقصد در دایره ی حاکمیت یک چنین علمی صد در صد است و امکان توقف و یا برگشت به قهقرا … برگشت وجود دارد. به همین کیفیت انسانهائی که در خط کفر و گناه به سوی جهنم حرکت می کنند شاخص این دو راه و انتخاب یکی از این دو راه به نام کفر و ایمان نامگذاری شده است. حرکات کفری به معنای این است که رابطه ی فکری و قلبی خود را صد در صد و در جمیع اعمال و افکار با خدا … به یکدیگر ممکن نیست. بین این دو طرف و یا دو جناح که می شود گفت در هر طرفی فقط یک نفر بیشتر نیست یکی در راس اعلی علیین و دیگری در انتهای اسفل السافلین میلیاردها میلیاردها مراتب و درجات وجود دارد که هر انسانی در هر مرتبه ای که باشد می توان گفت که از اقیانوس درک عظمت خدا شاید از نمی یا رطوبتی محروم نباشد. سپس هر انسانی در هر درجه و مقامی که برمبنای طرز تفکر خود قرار گرفته که شاید یک نفر از آن مومنین در حرکت دادن پر کاهی خود را مستغنی از خدا می داند و در برداشتن و حرکت دادن کوهی شاید امید و ایمان به خدا دارد یعنی در حوادث مرگ آور شاید به خدا پناهنده شود ولیکن در برابر حوادث کوچکتر از آن خود را از خدا مستغنی می داند ایمان یک نیروئی است که بر تمامی این درجات یا درکات تقسیم شده است و انسانها در کشاکش این حقیقت که در هر جا و هر حالی که هستند راه امید و برگشت به سوی
ماجرای شتر امام سجاد(ع)
به سوی قبر مطهر امام رفت در حالی که هرگز قبر امام را ندیده بود. خود را به روی قبر انداخت و گردن خود را بر آن می زد و اشک از چشم هایش جاری شده بود.خبر به حضرت امام باقر علیه السلام رسید.امام کنار قبر پدر رفت و به شتر گفت آرام باش. بلند شو. خدا تو را مبارک گرداند. شتر بلند شد و برگشت
سیئه؛ مایه تاریکی قلب
به روی انسان بسته میشود؛ چرا که خداوند با نور خود انسانها را هدایت میکند. یهدی الله لنوره من یشا ؛ خدا هرکس را بخواهد به سوی نور خود هدایت میکند . 2 برخی از جوانها به اندازهای آلوده به گناه میشوند که در قلب آنها بسته میشود. پدری میگفت پسرم که اهل هیات و نماز بود زمانی که از آمریکا برگشت
استاد انصاریان: عرضه دین به طبیب معنوی ضرورت زندگی الهی است
به حضور حضرت علی ع در یمن برای تبلیغ اظهار کرد وجود مبارک رسول خدا ص به درخواست مردم یمن که یک مبلغ برای یاد دادن تعالیم الهی به مردم به یمن بفرستند امیرالمؤمنین ع را که در سنین بیست و شش بیست و هفت سالگی به سر میبردند برای تبلیغ دین خدا انتخاب کردند و به یمن فرستادند. وی ادامه داد مدت اقامت امیرالمؤمنین ع را در یمن نمیدانم چه مدت بوده است و در جایی ندیدم ولی این مبلغ الهی این مبلغ ملکوتی این مبلغ عرشی و این مبلغی که سراسر وجودش دریایی از اخلاص موج میزد و علمش علم کتاب و علم پیغمبر ص بود در مدتی که در یمن تبلیغ دین کردند و به قول ما منبر رفتند و در جلسات مردم یمن شرکت کردند نفس حضرت علم حضرت اخلاص حضرت و عمل حضرت یمنیهایی را که شایستگی نشان دادند را در اوج ایمان و تربیت و اخلاق قرار داد که البته هر مبلغی و هر منبری در حد ظرفیت خودش باید این آثار خود را در مردم بگذارد. این مفسر قرآن کریم یادآور شد کتاب خداوند منبری را قبول دارد و سخنرانی را قبول دارد که نتیجه منبرش و نتیجه کارش بنا به آیات سوره توبه لعلهم یحذرون باشد؛ یعنی به گونهای سخن بگوید که هم مردم دینشناس بشوند هم مردم خطرشناس بشوند و از خطر حذر کنند و خود را از خطر حفظ کنند. اگر منبر لعلهم یحذرون نباشد تبدیل به یک هنر و صنعت سخنرانی میشود و معلوم است که اگر انسان عمر مستمعین را به صنعت و به هنر سخن هزینه کند در قیامت مورد بازپرسی قرار خواهد گرفت. به او گفته خواهد شد هزار نفر پای منبرت بودند با یک ساعت حرف زدنت هزار ساعت عمر مردم را تباه کردی. وی عنوان کرد امام علی ع با آن نفس با آن اخلاص و با آن علمی که داشتند مردم یمن را و آنهایی که دل به دین خدا دادند کامل تربیت کردند. جابر بن عبدالله انصاری نقل میکند که بعد از برگشتن امیرالمؤمنین ع گروهی از یمن آمدند حضرت آنها را به ایمان محکم ایمان استوار و مؤمن واقعی ستودند و به همه آن گروه دعا کردند و این گروه هم به یمن برنگشتند و اغلبشان در جنگ صفین شهید شدند و در راه پروردگار جان دادند. این استاد اخلاق حوزه علمیه قم با اشاره به اینکه سه طایفه در یمن گرایش شدیدی به اسلام پیدا کردند اظهار کرد در میان این سه طایفه و این سه قبیله چهرههای بسیار برجستهای ظهور کرد که یکی طایفه قرن بود که گل سرسبد این طایفه مؤمن شده اویس بود؛ شترچرانی که پیغمبر اسلام ص چنان که بیشتر کتابها هم کتابهای روایی و هم کتابهای عرفانی درباره اویس فرمودند که به مدینه آمد و برگشت و پیغمبر ص را ندید پیامبر اسلام ص فرمودند من بوی خدا را از سوی
جلوهاى از اخلاق حضرت امام موسى کاظم عليه السلام
خدا گریه میکرد تا جایی که محاسنش از اشک دیدگانش تر میشد. آن بزرگوار به اهل بیت و اقوامش از همه بیشتر رسیدگی میکرد و همواره از تهیدستان مدینه در تاریکی شب تفقد و دلجویی مینمود زنبیلی از درهم و دینار و آرد و خرما برای آنان میبرد و به دستشان میرساند و آنان نمیدانستند این لطف و عنایت از چه ناحیهای است 1 ؟ قناعت و جود و کرممحمد بن عبدالله بکری میگوید به مدینه آمدم تا وامی بگیرم از جستجو خسته شدم گفتم چه خوب است نزد حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام بروم و از وضع خود نزد او شکایت برم.به کشتزارش که در بلندیهای شهر بود آمدم به همراه غلامش به سوی من آمد. غربالی در دست داشت که تنها چند قطعه گوشت در آن بود از آن گوشت خورد و من هم با او خوردم سپس از حاجت من پرسید داستانم را گفتم وارد خانه شد بعد از چند لحظه به سوی من آمد به غلامش فرمود برو سپس دستش را به سوی من دراز کرد و کیسهای که در آن سیصد دینار بود به من عطا فرمود سپس برخاست و روی از من گردانید و رفت من هم برخاستم سوار مرکبم شدم و از مدینه باز گشتم 2 . کمک و محبت به مخالفانمردی از فرزندان عمر بن خطاب در مدینه بود که پیوسته حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام را آزار میداد و هرگاه آن بزرگوار را میدید به حضرتش ناسزا میگفت و نسبت به امیرالمؤمنین علیه السلام بدگویی میکردروزی اصحاب حضرت گفتند پسر پیامبر ما را آزاد بگذار تا این بدکار را نابود کنیم حضرت آنان را به شدت از این کار باز داشت و به سختی از انجام آن عمل نهی کرد.امام از وضع عمری پرسید گفتند در ناحیهای از نواحی مدینه کشت و زرع میکند حضرت سوار بر مرکبی شده به سوی او حرکت کردند و او را در مزرعهاش یافتند با مرکبشان وارد مزرعه شدند عمری فریاد برداشت روی زراعت ما قدم مگذار ولی حضرت سوار بر مرکب جلو رفتند تا به او رسیدند از مرکب پیاده شدند و کنار او نشسته با گشادهرویی و خنده با او برخورد کردند به او گفتند برای زراعتت چه مقدار هزینه کردهای؟ گفت صد دینار فرمود چه مقدار امید برداشت داری؟ گفت غیب نمیدانم فرمود حرفم این است که چه اندازه امید داری به تو برسد؟ گفت امیدوارم دویست دینار نصیبم شود حضرت کیسهای که در آن سیصد دینار بود به او عطا کردند و فرمودند این زراعتت که بر حال خود است و خدا در آن آنچه را امید داری به تو میبخشد عمری از جای برخاست و سر حضرت را بوسید و از آن بزرگوار خواست که از اسائه ادبش بگذرد.حضرت تبسمی حاکی از رضایت به روی او نمودند و باز گشتند.راوی میگوید امام به مسجد رفتند و دیدند عمری در آنجا نشسته چون حضرت را دید گفت خدا میداند رسالتش را کجا قرار دهدیاران عمری به او هجوم بردند و گفتند داستانت چیست؟ تو در حق او سخنانی غیر این میگفتی گفت بیتردید آنچه را الآن گفتم شنیدید و با آنان درباره امام بحث و گفتگو کرد و آنان هم با او به مجادله و ستیز برخاستندهنگامی که حضرت به خانه باز گشت به اصحابش که خواستار قتل عمری بودند فرمود آنچه را شما در حق او خواستید بهتر بود یا آنچه را من خواستم؟ من کارش را به مقداری که دانستید اصلاح کردم و شرش را کفایت نمودم 3 . بخششی بینظیرمنصور دوانیقی از حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام خواست تا برای تبریک روز نوروز و گرفتن هدایا که برای او حمل میکردند بنشیند.حضرت فرمود من در اخبار جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله جستجو و دقت کردم برای این عید خبری نیافتم. عید گرفتن چنین روزی سنت ایرانیان است و اسلام آن را محو کرد و پناه به حق که ما چیزی را که اسلام میرانده زنده کنیم.منصور گفت من این را به عنوان سیاستی برای لشکر انجام میدهم تو را به خدای بزرگ سوگند میدهم که بنشینی حضرت نشست فرمانروایان و امرا و لشکریان بر حضرت وارد میشدند و به او تبریک میگفتند و هدایایی برای حضرت میآوردند و خادم منصور بالای سر حضرت هدایای آورده شده را شماره میکرد.در پایان دیدار مردم پیرمردی سال خورده وارد شده گفت ای پسر دختر رسول خدا من مردی فقیر و تهیدستم که در این روز مالی ندارم به تو هدیه دهم هدیه من سه بیت شعر است که جدم برای جدت حسین بن علی علیهما السلام سروده است و آن را خواند حضرت فرمود هدیهات را پذیرفتم بنشین خدا تو را برکت دهد.آنگاه به سوی غلام منصور سر برداشته فرمود نزد امیر برو و او را از اموال آگاهی ده و بپرس میخواهد با این اموال چه کند غلام رفت و برگشت
جلوهاى از اخلاق حضرت امام موسى کاظم عليه السلام
خدا گریه میکرد تا جایی که محاسنش از اشک دیدگانش تر میشد. آن بزرگوار به اهل بیت و اقوامش از همه بیشتر رسیدگی میکرد و همواره از تهیدستان مدینه در تاریکی شب تفقد و دلجویی مینمود زنبیلی از درهم و دینار و آرد و خرما برای آنان میبرد و به دستشان میرساند و آنان نمیدانستند این لطف و عنایت از چه ناحیهای است 1 ؟ قناعت و جود و کرممحمد بن عبدالله بکری میگوید به مدینه آمدم تا وامی بگیرم از جستجو خسته شدم گفتم چه خوب است نزد حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام بروم و از وضع خود نزد او شکایت برم.به کشتزارش که در بلندیهای شهر بود آمدم به همراه غلامش به سوی من آمد. غربالی در دست داشت که تنها چند قطعه گوشت در آن بود از آن گوشت خورد و من هم با او خوردم سپس از حاجت من پرسید داستانم را گفتم وارد خانه شد بعد از چند لحظه به سوی من آمد به غلامش فرمود برو سپس دستش را به سوی من دراز کرد و کیسهای که در آن سیصد دینار بود به من عطا فرمود سپس برخاست و روی از من گردانید و رفت من هم برخاستم سوار مرکبم شدم و از مدینه باز گشتم 2 . کمک و محبت به مخالفانمردی از فرزندان عمر بن خطاب در مدینه بود که پیوسته حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام را آزار میداد و هرگاه آن بزرگوار را میدید به حضرتش ناسزا میگفت و نسبت به امیرالمؤمنین علیه السلام بدگویی میکردروزی اصحاب حضرت گفتند پسر پیامبر ما را آزاد بگذار تا این بدکار را نابود کنیم حضرت آنان را به شدت از این کار باز داشت و به سختی از انجام آن عمل نهی کرد.امام از وضع عمری پرسید گفتند در ناحیهای از نواحی مدینه کشت و زرع میکند حضرت سوار بر مرکبی شده به سوی او حرکت کردند و او را در مزرعهاش یافتند با مرکبشان وارد مزرعه شدند عمری فریاد برداشت روی زراعت ما قدم مگذار ولی حضرت سوار بر مرکب جلو رفتند تا به او رسیدند از مرکب پیاده شدند و کنار او نشسته با گشادهرویی و خنده با او برخورد کردند به او گفتند برای زراعتت چه مقدار هزینه کردهای؟ گفت صد دینار فرمود چه مقدار امید برداشت داری؟ گفت غیب نمیدانم فرمود حرفم این است که چه اندازه امید داری به تو برسد؟ گفت امیدوارم دویست دینار نصیبم شود حضرت کیسهای که در آن سیصد دینار بود به او عطا کردند و فرمودند این زراعتت که بر حال خود است و خدا در آن آنچه را امید داری به تو میبخشد عمری از جای برخاست و سر حضرت را بوسید و از آن بزرگوار خواست که از اسائه ادبش بگذرد.حضرت تبسمی حاکی از رضایت به روی او نمودند و باز گشتند.راوی میگوید امام به مسجد رفتند و دیدند عمری در آنجا نشسته چون حضرت را دید گفت خدا میداند رسالتش را کجا قرار دهدیاران عمری به او هجوم بردند و گفتند داستانت چیست؟ تو در حق او سخنانی غیر این میگفتی گفت بیتردید آنچه را الآن گفتم شنیدید و با آنان درباره امام بحث و گفتگو کرد و آنان هم با او به مجادله و ستیز برخاستندهنگامی که حضرت به خانه باز گشت به اصحابش که خواستار قتل عمری بودند فرمود آنچه را شما در حق او خواستید بهتر بود یا آنچه را من خواستم؟ من کارش را به مقداری که دانستید اصلاح کردم و شرش را کفایت نمودم 3 . بخششی بینظیرمنصور دوانیقی از حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام خواست تا برای تبریک روز نوروز و گرفتن هدایا که برای او حمل میکردند بنشیند.حضرت فرمود من در اخبار جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله جستجو و دقت کردم برای این عید خبری نیافتم. عید گرفتن چنین روزی سنت ایرانیان است و اسلام آن را محو کرد و پناه به حق که ما چیزی را که اسلام میرانده زنده کنیم.منصور گفت من این را به عنوان سیاستی برای لشکر انجام میدهم تو را به خدای بزرگ سوگند میدهم که بنشینی حضرت نشست فرمانروایان و امرا و لشکریان بر حضرت وارد میشدند و به او تبریک میگفتند و هدایایی برای حضرت میآوردند و خادم منصور بالای سر حضرت هدایای آورده شده را شماره میکرد.در پایان دیدار مردم پیرمردی سال خورده وارد شده گفت ای پسر دختر رسول خدا من مردی فقیر و تهیدستم که در این روز مالی ندارم به تو هدیه دهم هدیه من سه بیت شعر است که جدم برای جدت حسین بن علی علیهما السلام سروده است و آن را خواند حضرت فرمود هدیهات را پذیرفتم بنشین خدا تو را برکت دهد.آنگاه به سوی غلام منصور سر برداشته فرمود نزد امیر برو و او را از اموال آگاهی ده و بپرس میخواهد با این اموال چه کند غلام رفت و برگشت
جلوهاى از اخلاق حضرت امام موسى بن جعفر عليهما السلام
خدا گریه میکرد تا جایی که محاسنش از اشک دیدگانش تر میشد. آن بزرگوار به اهل بیت و اقوامش از همه بیشتر رسیدگی میکرد و همواره از تهیدستان مدینه در تاریکی شب تفقد و دلجویی مینمود زنبیلی از درهم و دینار و آرد و خرما برای آنان میبرد و به دستشان میرساند و آنان نمیدانستند این لطف و عنایت از چه ناحیهای است 1 ؟ قناعت و جود و کرممحمد بن عبدالله بکری میگوید به مدینه آمدم تا وامی بگیرم از جستجو خسته شدم گفتم چه خوب است نزد حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام بروم و از وضع خود نزد او شکایت برم.به کشتزارش که در بلندیهای شهر بود آمدم به همراه غلامش به سوی من آمد. غربالی در دست داشت که تنها چند قطعه گوشت در آن بود از آن گوشت خورد و من هم با او خوردم سپس از حاجت من پرسید داستانم را گفتم وارد خانه شد بعد از چند لحظه به سوی من آمد به غلامش فرمود برو سپس دستش را به سوی من دراز کرد و کیسهای که در آن سیصد دینار بود به من عطا فرمود سپس برخاست و روی از من گردانید و رفت من هم برخاستم سوار مرکبم شدم و از مدینه باز گشتم 2 . کمک و محبت به مخالفانمردی از فرزندان عمر بن خطاب در مدینه بود که پیوسته حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام را آزار میداد و هرگاه آن بزرگوار را میدید به حضرتش ناسزا میگفت و نسبت به امیرالمؤمنین علیه السلام بدگویی میکردروزی اصحاب حضرت گفتند پسر پیامبر ما را آزاد بگذار تا این بدکار را نابود کنیم حضرت آنان را به شدت از این کار باز داشت و به سختی از انجام آن عمل نهی کرد.امام از وضع عمری پرسید گفتند در ناحیهای از نواحی مدینه کشت و زرع میکند حضرت سوار بر مرکبی شده به سوی او حرکت کردند و او را در مزرعهاش یافتند با مرکبشان وارد مزرعه شدند عمری فریاد برداشت روی زراعت ما قدم مگذار ولی حضرت سوار بر مرکب جلو رفتند تا به او رسیدند از مرکب پیاده شدند و کنار او نشسته با گشادهرویی و خنده با او برخورد کردند به او گفتند برای زراعتت چه مقدار هزینه کردهای؟ گفت صد دینار فرمود چه مقدار امید برداشت داری؟ گفت غیب نمیدانم فرمود حرفم این است که چه اندازه امید داری به تو برسد؟ گفت امیدوارم دویست دینار نصیبم شود حضرت کیسهای که در آن سیصد دینار بود به او عطا کردند و فرمودند این زراعتت که بر حال خود است و خدا در آن آنچه را امید داری به تو میبخشد عمری از جای برخاست و سر حضرت را بوسید و از آن بزرگوار خواست که از اسائه ادبش بگذرد.حضرت تبسمی حاکی از رضایت به روی او نمودند و باز گشتند.راوی میگوید امام به مسجد رفتند و دیدند عمری در آنجا نشسته چون حضرت را دید گفت خدا میداند رسالتش را کجا قرار دهدیاران عمری به او هجوم بردند و گفتند داستانت چیست؟ تو در حق او سخنانی غیر این میگفتی گفت بیتردید آنچه را الآن گفتم شنیدید و با آنان درباره امام بحث و گفتگو کرد و آنان هم با او به مجادله و ستیز برخاستندهنگامی که حضرت به خانه باز گشت به اصحابش که خواستار قتل عمری بودند فرمود آنچه را شما در حق او خواستید بهتر بود یا آنچه را من خواستم؟ من کارش را به مقداری که دانستید اصلاح کردم و شرش را کفایت نمودم 3 . بخششی بینظیرمنصور دوانیقی از حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام خواست تا برای تبریک روز نوروز و گرفتن هدایا که برای او حمل میکردند بنشیند.حضرت فرمود من در اخبار جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله جستجو و دقت کردم برای این عید خبری نیافتم. عید گرفتن چنین روزی سنت ایرانیان است و اسلام آن را محو کرد و پناه به حق که ما چیزی را که اسلام میرانده زنده کنیم.منصور گفت من این را به عنوان سیاستی برای لشکر انجام میدهم تو را به خدای بزرگ سوگند میدهم که بنشینی حضرت نشست فرمانروایان و امرا و لشکریان بر حضرت وارد میشدند و به او تبریک میگفتند و هدایایی برای حضرت میآوردند و خادم منصور بالای سر حضرت هدایای آورده شده را شماره میکرد.در پایان دیدار مردم پیرمردی سال خورده وارد شده گفت ای پسر دختر رسول خدا من مردی فقیر و تهیدستم که در این روز مالی ندارم به تو هدیه دهم هدیه من سه بیت شعر است که جدم برای جدت حسین بن علی علیهما السلام سروده است و آن را خواند حضرت فرمود هدیهات را پذیرفتم بنشین خدا تو را برکت دهد.آنگاه به سوی غلام منصور سر برداشته فرمود نزد امیر برو و او را از اموال آگاهی ده و بپرس میخواهد با این اموال چه کند غلام رفت و برگشت
4 مهارت مهم در زندگی پیامبر و خدیجه صلوات الله علیهما
به سوی خانه به راه افتاد. مشرکان به دنبال پیامبر آمدند و حتی خانه را سنگ باران کردند. خدیجه از خانه بیرون آمد و گفت آیا از سنگ زدن به خانه زنی که نجیب ترین زنان قوم و قبیله خود است شرم ندارید؟ مشرکان شرمنده شدند و بازگشتند. خدیجه به خانه برگشت و به بستن و مداوای زخم های پیامبر مشغول شد. در این واقعه بود که جبرئیل سلامی ویژه از سوی خدا
امّ وهب دركربلا
به سوی صفوف دشمنحرکت کرد.امام دستور داد اورا به سوی خیمه ها برگرداندند وخطاب به وی فرمود در راه حمایت از خاندان من به پاداش نیکنائل شوید.خدا رحمتت کند.بسوی خیمه ها برگرد که جهاد از توبرداشته شده است .مادر عبدالله طبق دستور امام در حالیکه می گفت خدایاامید مرا ناامیدنکن به خیمه برگشت .امام هم فرمود خدا
محبتخدا; عامل كمال
به آن عالم منتهی خواهد شد و همه روزی خدا را ملاقات خواهند کرد. اما سیر دیگری هست که آن هم الی الله ولی اختیاری است. در سیرتکوینی و قهری انتخاب جهتبه دست انسان نیست و از ازل به سوی ابد است از عالماولی به سوی عالم آخری است قابل برگشت
English